قرآنم (قسمت اول)

بابا برایم سوغات آورده بودند؛ از مدینه
بچه‌های کلاسِ حفظ قرآنِ مدرسه، همه‌شان یکی یکدانه داشتند؛ از کجا آورده بودند، یادم نیست، فقط یادم است در ایران پیدا نمیشد. من ولی عاشقش شده بودم.
عاشق قطع‌ش، خط‌ش، حاشیه‌هایش، رنگش
بابا که می‌خواستند بروند عمره، مشخصاتش را برایشان گفتم. “این اندازه است بابا؛ جلدش فلان رنگ است؛ کاغذهایش نرم است؛ دکه‌ی روبروی بقیع حتما دارد و …” اینترنت نبود و فقط خصوصیاتش را برای بابا گفتم و بعد از چند هفته قرآن عزیزم، در دستم بود.
محبوبه که کلاس حفظ برایمان گذاشت، با قرانم، “مریم” را حفظ کردم. در حاشیه‌هایش گاهی نکاتی می‌نوشتم. شب‌های قدر بر سرم می‌گرفتم. دو بار با خودم به مدینه برگشت؛ مشهد رفت؛ سوریه رفت؛ کربلا و نجف و سامرا رفت. شمال و یزد و اصفهان و کیش رفت. همیشه با من بود.
شب‌های قدرِ رمضانِ هشتاد و نه آخرین سفرم با “او” شد.
شبِ بیست و سه رمضان، در یک متری ضریحِ ارباب، دادم به دستِ دخترِ عربی تا قرآن به سر بگیرد و مشغول دعا شدم تا دختر، اعمالش تمام شود. چند دقیقه‌ای که گذشت، برگشتم و دیدم نیست… دختر نبود؛ رفته بود و “او” را، قرآن عزیزم را، با خودش برده بود. حتما فکر کرده بود یکی از قران‌های حرم است و با خود برده بود. یخ کردم. سرم را می‌چرخاندم شاید پیدایش کنم. ولی مگر در بین آن حجمِ زیاد از خانم‌های چادرعربی به سر، می‌توانستم پیدایش کنم؟ مستأصل و نگران به سمت نزدیکترین محل ادعیه و قران‌ها رفتم؛ نبود. قفسه‌ی بعدی، نبود. قفسه‌ی دورتر، نبود. قفسه‌های صحن، نبود؛ نبود و نبود.
انگار تکه‌ای از من جدا شده بود.
حتما هرکس مرا دیده بود فکر کرده بود اشک‌های سرازیر از چشمانم، بخاطر توبه و انابه به درگاه خداست. ولی من، برای از دست دادنِ قرآنم گریه می‌کردم. قرآنی که مثل یک دفتر خاطرات، سال‌ها با من بود، همه‌جا.
ده سال از آن رمضان می‌گذرد. تا سال‌ها هروقت به کربلا می‌رفتم، همچنان قفسه‌های قرآن حرم را، به امید یافتن قرآنم می‌گشتم. رو به ضریح می‌کردم و می‌گفتم “قرآنم را پَس نمی‌دهید؟”
بعدها فهمیدم گم‌شدنِ قرآنم در شب قدر، شاید یکی از بزرگترین درس‌های زندگی‌ام بود؛ دل نبستن؛ وابسته نشدن و کَندن.

اما هنوز به این فکر میکردم که سرنوشت “او” چه شد؟ دست چه کسانی افتاد؟ تا چند سال در حرم ماند؟ پلاسیده شد؟ رنگِ جلدش رفت؟ حاشیه‌نویسی‌هایم چه؟ وقتی کسی “او” را گرفته تا بخواند، حاشیه‌های من را هم خوانده؟ صفحه‌ی اولش که اسمم را نوشته بودم، دیده؟ چند بار در حرم “سیده فاطمه مطهری” از زبانِ زائری که صفحه‌ی اول قرآنم را دیده، برده شده؟

سرزمین مقدس

ترکیب سفر، تصویر و تاریخ برای من ترکیب جذابیه. حالا اگه کتاب سفرنامه‌‌ی مصور به یک سرزمین قدیمی و تاریخی باشه قطعا کتاب جذاب و هیجان‌انگیزی میشه.

اکثر ما از فلسطین خیلی شنیدیم، اونقدر که بعضی‌ها زده شدیم (مثل اونایی که تا اسم سرزمین مقدس رو، روی عکس این پست دیدن، دستشون رو گذاشتن رو صفحه موبایلشون و دادن بالا) ولی اطلاعات‌مون یا ناقصه یا فقط یک مفهوم کلی رو شنیدیم.

قدس و سرزمین‌های اطرافش، جدای از بحث مقاومت، بخاطر قدمت و تاریخی بودنش یکی از جذاب‌ترین و پرکشش‌ترین مکان‌های دنیاست. خودِ خودِ تاریخ که ماها فعلا ازش محرومیم.

نویسنده‌ی کتاب، یک هنرمند نقاشه که کمیک‌هاش معروفه؛ همسرش تو سازمان پزشکان بدون مرز کار میکنه و بخاطر کار همسرش در قدس و غزه، یکسال در قدس زندگی میکنند. مردِ خانواده هم تو این یکسال علاوه بر بچه‌داری و طراحی و وبلاگ‌نویسی، خاطراتش رو نقاشی میکنه و بصورت کمیک منتشر میکنه.

آقای “دولیل” اصالتا کانادایی‌ه و ساکن فرانسه؛ می‌تونیم روایت‌هاش رو به عنوان یک بی‌طرف بخونیم. کتاب اطلاعات جزئی خیلی زیادی درباره فلسطینی‌ها، اسراییلی‌ها، مناسبت‌های یهودی، شهرهای فلسطین، فرقه‌های مختلف و … به مخاطب میده و چون اطلاعات همراه کمیک و نقاشی شده و بعضی‌ جاها هم طناز بودن نویسنده وسط میاد، کتاب حتی برای اونایی که تصویر پست رو دیدن و اسکرول کردن هم، جذابه.
البته خیلی از اطلاعات تاریخی از منظر و دیدگاه صهیونیستی بیان شده. بخاطر همین نمیشه از مطالب کتاب به عنوان منبع و برای استناد استفاده کرد.

کتاب رو نشر #اطراف منتشر کرده؛ به قیمت پنجاه و چهار هزار تومان



پ‌ن: اگه صفحه #گودریدز کتاب رو نگاه کنید، اکثر کاربرهای اسرائیلی به کتاب یک ستاره دادن، با اینکه خاطرات یک هنرمند کانادایی بی‌طرفه؛ بله، آش همین‌قدر شوره که حتی کفه‌ی سنگینِ نوشته‌های یک آدم بی‌طرف که سعی میکنه میانه‌رو باشه، مشخص میشه.

آیینه خیلی هم نباید راستگو باشد

پیشانی ام را بوسه زد در خواب، هندویی
شاید از آن ساعت طلسمم کرده جادویی

شاید از آن پس بود که با حسرت از دستم
هر روز سیبی سرخ می افتاد در جویی

از کودکی دیوانه بودم، مادرم می گفت:
از شانه ام هر روز می چیده است شب بویی

نام تو را می کَند روی میزها هر وقت
در دست آن دیوانه می افتاد چاقویی

بیچاره آهویی که صید پنجه ی شیری است
بیچاره تر شیری که صید چشم آهویی

اکنون ز تو با ناامیدی چشم می پوشم
اکنون ز من با بی وفایی دست می شویی

آیینه خیلی هم نباید راستگو باشد
من مایه ی رنج تو هستم، راست می گویی

دلتنگم ب‌ا‌ب‌ا

“دخترم، نور دیده‌ام، روشنی بصرم”
می‌دانید این چند روز، چندبار، این چند کلمه را با خودم تکرار کرده‌ام بابا؟
هرازگاهی ‌نامه می‌نوشتید برایم و این روزها، یکی از شیرین‌ترین و اشک‌ریزترین لحظاتم، وقت‌هایی بود که نامه‌های شما را دوباره خواندم.

بابا؛ شما هیچ‌وقت هیچ‌چیز را تحمیل نمی‌کردی. هیچ‌وقت اجبار نمی‌کردی.
هرآنچه را در تربیت‌مان لازم بود، می‌گفتی یا مکتوب برایمان می‌نوشتی، بعدِ آن، ما بودیم و گوش دادن به حرف‌هایتان یا پشت گوش انداختن‌شان.
یادم نیست حتی یکبار هم بهمان گفته باشی “نماز خوندی یا نه؟” خودت نماز می‌خواندی و ما با اشتیاق پشتتان قامت می‌بستیم. گاهی هم حوصله جماعت خواندن نداشتیم و خودمان می‌خواندیم.
در نوع تربیتِ شما، اجبار جایی نداشت. تشویق بود و الگو بودن خودتان و لبخند و مهربانی‌تان. آنقدر که گاهی در همین محیط مجازی می‌خواندم کسی از تربیت سختگیرانه‌ی والدین مذهبی‌اش شاکی‌ است تعجب می‌کردم. گاهی می‌خواستم برایشان بنویسم “پدر من که روحانی و درسِ دین خوانده است، هیچ‌وقت اینطور نبود. اینها را به دین نچسبانید” ولی نمی‌دانم چرا هیچ‌وقت ننوشتم! …

اینها را سیزده سال پیش، دقیقا چنین شبی برایم نوشته‌ای، بابا. کاش امشب هم برایم بنویسی، بابا. کاش به خوابم بیایی، بابا.


‌‌


نماز برای تو؛ ب‌ا‌ب‌ا

ممنون‌تان می‌شوم اگر نماز شب اول قبر بخوانید برای پدرم

“سیدحسین ابن سیدعلی

بادمجون سرخ‌کرده

بادمجان رو که می‌خواین سرخ کنید، قبلش یک کم ماست بمالید بهش!
به شدت مقدار روغنی که مصرف میشه، پایین میاد، بدون اینکه تغییری در طعم بادمجون‌ها ایجاد بکنه

  • اسفند ۱۳۹۹
  • بهمن ۱۳۹۹
  • دی ۱۳۹۹
  • آذر ۱۳۹۹
  • آبان ۱۳۹۹
  • مهر ۱۳۹۹
  • شهریور ۱۳۹۹
  • مرداد ۱۳۹۹
  • تیر ۱۳۹۹
  • خرداد ۱۳۹۹
  • اردیبهشت ۱۳۹۹
  • فروردین ۱۳۹۹
  • اسفند ۱۳۹۸
  • مهر ۱۳۹۸
  • شهریور ۱۳۹۸
  • مرداد ۱۳۹۸
  • تیر ۱۳۹۸
  • خرداد ۱۳۹۸
  • اردیبهشت ۱۳۹۸
  • فروردین ۱۳۹۸
  • اسفند ۱۳۹۷
  • بهمن ۱۳۹۷
  • دی ۱۳۹۷
  • آذر ۱۳۹۷
  • آبان ۱۳۹۷
  • مهر ۱۳۹۷
  • شهریور ۱۳۹۷
  • مرداد ۱۳۹۷
  • تیر ۱۳۹۷
  • خرداد ۱۳۹۷
  • اردیبهشت ۱۳۹۷
  • فروردین ۱۳۹۷
  • اسفند ۱۳۹۶
  • بهمن ۱۳۹۶
  • دی ۱۳۹۶
  • آذر ۱۳۹۶
  • آبان ۱۳۹۶
  • مهر ۱۳۹۶
  • شهریور ۱۳۹۶
  • مرداد ۱۳۹۶
  • تیر ۱۳۹۶
  • خرداد ۱۳۹۶
  • اردیبهشت ۱۳۹۶
  • فروردین ۱۳۹۶
  • اسفند ۱۳۹۵
  • بهمن ۱۳۹۵
  • دی ۱۳۹۵
  • آذر ۱۳۹۵
  • آبان ۱۳۹۵
  • مهر ۱۳۹۵
  • شهریور ۱۳۹۵
  • مرداد ۱۳۹۵
  • تیر ۱۳۹۵
  • خرداد ۱۳۹۵
  • اردیبهشت ۱۳۹۵
  • فروردین ۱۳۹۵
  • اسفند ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۴
  • دی ۱۳۹۴
  • آذر ۱۳۹۴
  • آبان ۱۳۹۴
  • مهر ۱۳۹۴
  • شهریور ۱۳۹۴
  • مرداد ۱۳۹۴
  • تیر ۱۳۹۴
  • خرداد ۱۳۹۴
  • اردیبهشت ۱۳۹۴
  • فروردین ۱۳۹۴
  • اسفند ۱۳۹۳
  • بهمن ۱۳۹۳
  • دی ۱۳۹۳
  • آذر ۱۳۹۳
  • آبان ۱۳۹۳
  • مهر ۱۳۹۳
  • شهریور ۱۳۹۳
  • مرداد ۱۳۹۳
  • تیر ۱۳۹۳
  • خرداد ۱۳۹۳
  • اردیبهشت ۱۳۹۳
  • فروردین ۱۳۹۳
  • اسفند ۱۳۹۲
  • بهمن ۱۳۹۲
  • دی ۱۳۹۲
  • آذر ۱۳۹۲
  • آبان ۱۳۹۲
  • مهر ۱۳۹۲
  • شهریور ۱۳۹۲
  • مرداد ۱۳۹۲
  • تیر ۱۳۹۲
  • خرداد ۱۳۹۲
  • اردیبهشت ۱۳۹۲
  • فروردین ۱۳۹۲
  • اسفند ۱۳۹۱
  • بهمن ۱۳۹۱
  • دی ۱۳۹۱
  • آذر ۱۳۹۱
  • آبان ۱۳۹۱
  • مهر ۱۳۹۱
  • شهریور ۱۳۹۱
  • مرداد ۱۳۹۱
  • تیر ۱۳۹۱
  • خرداد ۱۳۹۱
  • اردیبهشت ۱۳۹۱
  • فروردین ۱۳۹۱
  • اسفند ۱۳۹۰
  • بهمن ۱۳۹۰
  • دی ۱۳۹۰
  • آذر ۱۳۹۰
  • آبان ۱۳۹۰
  • مهر ۱۳۹۰
  • شهریور ۱۳۹۰
  • مرداد ۱۳۹۰
  • تیر ۱۳۹۰
  • خرداد ۱۳۹۰
  • اردیبهشت ۱۳۹۰
  • فروردین ۱۳۹۰
  • اسفند ۱۳۸۹
  • بهمن ۱۳۸۹
  • دی ۱۳۸۹
  • آذر ۱۳۸۹
  • آبان ۱۳۸۹
  • مهر ۱۳۸۹
  • شهریور ۱۳۸۹
  • مرداد ۱۳۸۹
  • تیر ۱۳۸۹
  • خرداد ۱۳۸۹
  • اردیبهشت ۱۳۸۹
  • فروردین ۱۳۸۹
  • اسفند ۱۳۸۸
  • بهمن ۱۳۸۸
  • دی ۱۳۸۸
  • آذر ۱۳۸۸
  • آبان ۱۳۸۸
  • مهر ۱۳۸۸
  • شهریور ۱۳۸۸
  • مرداد ۱۳۸۸
  • تیر ۱۳۸۸
  • خرداد ۱۳۸۸
  • اردیبهشت ۱۳۸۸
  • فروردین ۱۳۸۸
  • اسفند ۱۳۸۷
  • بهمن ۱۳۸۷
  • دی ۱۳۸۷
  • آذر ۱۳۸۷
  • آبان ۱۳۸۷
  • مهر ۱۳۸۷
  • شهریور ۱۳۸۷
  • مرداد ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۷
  • خرداد ۱۳۸۷
  • اردیبهشت ۱۳۸۷
  • فروردین ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۵
  • خرداد ۱۳۸۵
  • اردیبهشت ۱۳۸۵
  • فروردین ۱۳۸۵
  • اسفند ۱۳۸۴
  • بهمن ۱۳۸۴
  • دی ۱۳۸۴
  • آذر ۱۳۸۴
  • شهریور ۱۳۸۴
  • گریه هم اینبار آرامم نکرد

    خوب نگاه کن کرونا!
    با دقت ببین.
    سطر به سطرش را
    کلمه به کلمه‌اش را
    حرف به حرفش را
    بخوان و به حافظه‌ات بسپار.

    این گفتگوی نصفه‌شبانه یک معلم با شاگردش است. مسبب این گفتگو، این شرایط، این حال و غم، تو هستی؛ تو هستی منحوسِ لعنتی.

    کاش میشد یقه‌ات را گرفت، چنگت زد، فحشت داد، با مشت به سینه‌ات کوبید تا کمی آرام شویم.

    کاش لااقل وقتی می‌خواستی از عزیزانمان و علائق‌مان، جدایمان کنی، بهمان میگفتی.
    اینگونه بدون‌خداحافظی، بدون‌وداع، بدونِ بغل‌کردن، بدون دست‌فشردن‌های آخر، بدون خیره شدن‌ چشم‌ها، جدایمان نمی‌کردی.

    بی‌رحمِ لامروت
    کاش زودتر بروی؛
    از بین بروی
    و روزگارمان و جهان و جانمان
    خالی شوند از تو.
    کاش.

    به وقت سحرگاه ۲۸ فروردین ۹۹

    پ‌ن: ادامه گفتگو را منتشر نکردم. گریه کردیم. من و شاگردم. هردو …


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۵:۵۶ ب.ظ روز ۲۸ فروردین ۱۳۹۹ | دیدگاه (۰)

    آرزو

    امروز دیدمت.
    دیدار بعدی‌مان باشد
    زیر آفتاب تیزِ تیر.
    آن‌هنگام که زهر رفته باشد
    و تو
    آفتاب‌دیده،
    خجالت‌زده،
    گل‌افشان
    نشسته باشی منتظر.
    مثل قرار هرسال.

    شاتوتِ خانه پدری



    به وقت بیست‌پنج فروردین ۹۹
    روزهای شلوغِ کرونایی


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۵:۵۸ ب.ظ روز ۲۶ فروردین ۱۳۹۹ | دیدگاه (۰)

    میلادت مبارک‌مان

    مگر می‌شود میلادتان باشد و شادی نکرد؟
    مگر می‌شود شاد نبود؛ شادی ایجاد نکرد؟

    می‌دانید آقا
    نه اینکه فکر کنید بخاطر اوضاع این روزهای جهان و ترسی که ته‌دلمان رخنه کرده است، امسال شما را بیشتر و رساتر صدا کرده‌ایم؛ نه.
    ما نان به نرخ‌روزخور نیستیم.
    امسال، میلادتان برایمان فرق داشت چون بیشتر شناختیم‌تان؛ بیشتر فهمیدیم “عجل و العجل” ریشه‌شان چیست. امسال دیگر دعای فرج، لقلقه زبان‌مان نبود؛ برآمده از عمق دلمان بود.

    امسال بیشتر به شما نزدیک شدیم آقا
    دلمان بیشتر و بیشتر برای دیدنتان، پرپر زد.
    و امید؛ و امید در دلمان نورانی‌تر شد.

    دوست‌تان داریم آقا
    فدایتان بشویم
    ببخشیدمان …

    نیمه‌شب ۱۶ شعبان ۴۱
    به وقتِ ۲۲ فروردین ۹۹
    سیده‌فاطمه


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۶:۰۷ ب.ظ روز ۲۲ فروردین ۱۳۹۹ | دیدگاه (۰)

    مبارزه با کرونا

    از حسرت‌های این روزهایم شده بود کتاب خواندن و ورزش کردن. می‌توانید کیک و شیرینی پختن را هم در پرانتز بگذارید. اگر فرصتی پیدا می‌کردم و اینستا را چک می‌کردم، به تمام استوری و پست‌هایتان که کیک پخته بودید یا کتابی خوانده بودید حسادت می‌کردم.
    امروز اما به خودم گفتم “حق نداری دیگه هیچ کاری کنی مگه بری راه بری” موبایل را برداشتم تا هم قدم‌هایم را بشمارد هم بتوانم کتاب‌های الکترونیکی که بعد از سالها جنگ و وفادار ماندن به کتاب چاپی مغلوب شده بودم و دانلود کرده بودم را، بخوانم. به پشت‌بام رفتم.
    برنامه قدم‌شمار را بر فعالیت پیاده‌روی تنظیم کردم و راه رفتم و راه رفتم. دو کتاب کودک خواندم؛ چهل صفحه رمان بزرگسال خواندم که توصیفات زیادش، پشیمانم کرد و رهایش کردم و یک رمان نوجوان را شروع کردم. راه رفتم و راه رفتم.

    این روزها، احتیاج داریم که خودمان را مجبور کنیم به انجام فعالیت‌هایی، برای بهتر شدن حالمان؛ برای پیدا کردنِ خودمان.
    اگر راه خودتان را پیدا کرده‌اید، اینجا بنویسید، شاید کمکی باشد به آنهایی که هنوز گنگِ این روزها مانده‌اند


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۶:۱۳ ب.ظ روز ۱۸ فروردین ۱۳۹۹ | دیدگاه (۰)

    رنگین‌کمانِ کرونایی

    عصر بود؛ عصرِ یازده فروردین. همان فروردینِ کرونایی. کرونایی که خانه‌نشینمان کرده بود.
    باران باریده بود. باران بهاری. بهاری که محروم شده بودیم از دیدن همه زیبایی‌هایش. زیبایی‌هایی که هرسال می‌دیدیم و قدرش را نمی‌دانستیم.

    به سمت اتاق می‌رفتم. نگاهی به سمت پنجره کردم. فکر کردم روی پرده‌ی توری اتاق، لکی افتاده. بعد دیدم انگار لک بزرگی است. دقیق‌تر که شدم، فریاد زدم “احمد! احمد! آسمون رو نگا” و به سمت پنجره، دویدم. پرده را که کنار زدم، از آن همه زیبایی و شکوه درماندم. مطمئنم چشمانم گردِ گرد شده بود و دهانم نیمه باز. چند ثانیه بیشتر طول نکشید که روسری و چادر به سر، روی پشت‌بام ایستاده بودم؛ غرق آن همه زیبایی.

    تابحال رنگین‌کمانی به آن تماشایی ندیده بودم؛ یک قوس کامل؛ مسحورکننده و هیجان‌انگیز.
    آن سوی دیگرِ آسمان، ابرها در غلیان و آماده به باریدن. انگار نه انگار کمی آن‌طرف‌تر، خورشید مهمانی هفت‌رنگ گرفته است.
    آنقدر غرق آسمانِ یازده فروردینِ کرونایی شده بودم که حتی سرمایی که باعث شده بود دندان‌هایم به هم بخورند، نتوانست کاری از پیش ببرد که دیدن این هدیه‌ی خداوند را رها کنم و به خانه برگردم.

    راستش نمی‌دانم آسمان واقعا آنقدر شگفت‌انگیز بود یا چندین هفته در خانه ماندن باعث شده بود آنقدر شگفت‌انگیز ببینمش. زیبا، زیبا، زیبا.



    باید اینجا ثبت میشد، یازده فروردینِ کرونا


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۶:۱۴ ب.ظ روز ۱۲ فروردین ۱۳۹۹ | دیدگاه (۰)

    ای خدایِ مهربانِ سخت‌کیفرمان

    حال این روزهایمان را می‌بینی؟

    نمی‌دانم تابحال اشرف‌مخلوقاتت را در چنین موقعیتی قرار داده بودی یا نه. موقعیت خوبی نیست. منظورم از “خوب نبودن” بد بودن هم نیست، چون خیلی بدتر از بد بودن است.
    نه می‌توانیم عزیزان‌مان را در آغوش بگیریم؛ نه می‌توانیم دوستانمان را ببینیم؛ نه دستی با مهر بگیریم نه بوسه‌ای بدهیم، نه جایی برویم… دستانمان چروک شده بس که می‌شوریمشان. می‌گویند بیرون اگر رفتید ماسک و دستکش داشته باشیم. آن وسط هم هر روز خبر فوت و رفتن عزیزی، آشنایی، رفیقی را می‌شنویم. موقعیت‌مان شبیه فیلم‌‌ترسناک‌هایی شده که خودمان ساخته بودیم. ترسناک و دلهره‌آور.

    مگر چه کرده‌ایم ما، فرزندان آدم، در این روزها که همه‌مان را کیفر می‌کنی؟ همه‌مان را باهم … ای خدایِ مهربانِ سخت‌کیفرمان

    وَ اتَّقُوا فِتْنَهً لا تُصیبَنَّ الَّذینَ ظَلَمُوا مِنْکُمْ خَاصَّهً وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ شَدیدُ الْعِقابِ
    از فتنه‏‌هایی که تنها به ستمکاران شما نمی‌رسد بترسید و بدانید که خدا سخت‏‌کیفر است.



    پ‌ن: تصویر پست، تصویری آشناست برای همه‌مان در این #روزهای_کرونایی.
    می‌شوریم و تعجب می‌کنیم از کارمان و غصه می‌خوریم بر حالمان.

    آیه، از سوره مبارکه انفال است؛ آیه‌ی بیست و پنجمش


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۶:۲۳ ب.ظ روز ۰۷ فروردین ۱۳۹۹ | دیدگاه (۰)

    کجا میریم بابا

    بچه اولش که دنیا آمد، فهمید پدرِ یک بچه معلول شده است. نه فقط معلول جسمی؛ معلول جسمی و ذهنی.
    دو سال بعد، پسر دوم‌شان دنیا آمد. با همه‌ی استرس و نگرانی‌شان بعد به دنیا آمدن بچه، نقص خاصی در ظاهرش نداشت ولی بعد مدتی مشخص شد، پسر دومش هم معلول است؛ هم ذهنی و هم جسمی.
    پسرانش رشد خاصی نمی‌کردند. حرف نمی‌زدند. راه نمی‌رفتند. خودشان به تنهایی نمی‌توانستند هیچ کاری انجام دهند. حتی متوجه حرف والدین‌شان نمی‌شدند. فقط یکی‌شان چند جمله می‌گفت که یکی‌شان “کجا میریم بابا” بود.

    خودش کمدین و نویسنده بود. تصور کن! کمدین و طنزنویس باشی و دنیا یکی از سخت‌ترین بازی‌هایش را با تو کند؛ پدرِ دو پسرِ معلولِ جسمی و ذهنی.
    #ژان_لویی_فورنیه بچه‌هایش که از دنیا می‌روند، سرگذشتشان را با قلمِ جدی و طنز سیاه می‌نویسد و می‌شود کتاب خوش‌خوان و شاد و غمگین #کجا_میریم_بابا

    ‌‌از کتاب: “برخی اوقات برخی از مادرها بالای گهواره بچه‌هایشان می‌ایستند و می‌گویند: اصلا دلم نمی‌خواهد که بزرگ بشی، دوست دارم همین.طور بمونی. مادرهای بچه.های معلول خیلی خوش‌شانس‌ترند، آنها مدت زمان بیشتری عروسک بازی می‌کنند


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۶:۲۹ ب.ظ روز ۰۳ فروردین ۱۳۹۹ | دیدگاه (۰)