داستان قرآنم (قسمت دوم)

ادامه‌ی پست داستان قرآنم +

با همین خیال‌ها دلخوش بودم. ولی باز، هروقت کربلا میرفتم، باز هم در بین قفسه‌ها دنبال قرانم بودم. تا نمی‌دانم کدام سال بود که قفسه‌ها یکدست شد و فقط قران‌ و مفاتیح‌های خود حرم در آنها بود. اگر زائری قران یا مفاتیحی گم میکرد یا جا می‌گذاشت، توسط خادم‌ها از قفسه‌ها جمع میشدند. امیدم برای پیدا کردنش، ناامید شد. پیگیر شدم که سرنوشت این قرآن‌های رها شده از میمِ مالکیت چه می‌شود، سرنوشت گم‌شدگان کربلا را نفهمیدم ولی درباره گم‌شدگان نجف شنیدم در غرفه‌‌ای که مرحوم ابوالحسن اصفهانی دفن هستند، جمع‌آوری می‌شوند و زائرها می‌توانند آنها را با خود ببرند! قران‌ها و مفاتیح‌های گم شده در حرم، مانده در حریم قدسی نجف… یعنی قرآن من هم توسط زائری به شهر و کشور دیگری رفته؟ یعنی دست چه کسی است؟ کجاست؟ از روی آن خوانده می‌شود یا لب طاقچه مانده است؟
یکبار به آن غرفه رفتم. کتابچه‌های دعا به فارسی به اردو، قران‌های کوچک بزرگ، مفاتیح‌های بدون شیرازه همه جمع شده بودند کنار هم و زائرها براندازشان می‌کردند برای یادگاری بردن به شهر و دیارشان.
آن وسط‌ها نگاهم افتاد به یک قرآن. رنگ جلدش شبیه قرآنِ گم‌شده‌ام بود؛ سرمه‌ای. اندازه‌اش هم تقریبا همان بود؛ کمی بزرگتر. دور تا دور جلدش رفته بود. برَش داشتم، ورق زدم و بوییدمش. انگار قرآن خودم را یافته بودم. قرآنی که چند سالی در حرم مانده بود. دستان زائرین لمسش کرده بود. چشمانشان سطر سطرش را خوانده بود و حالا در دستان من بود و با من راهی شد به ایران. یکبار دیگر به عراق برگشت. به مشهد رفت. شب‌های قدر بالای سر رفت. شد قرآن همراهم. انگار پیدایش کرده بودم تا جای قرآن گم‌شده‌ام بشود. بماند و همراهی‌ام کند؛ قرآنی که بوی حرم میداد. قرآنی که بوی حرم می‌دهد.

ایلیا

“ایلیا” یک مجوعه‌ی هجده قسمتی است که در ژانر کتاب مصور یا کمیک منتشر شده است. هر جلدی از آن را که می‌خوانم در اکانت گودریدزم چند خطی درباره‌اش می‌نویسم. برای ثبت نظرات هر قسمت در “وادی” نیز آنها را به مرور در این پست قرار می‌دهم.

قسمت اول:
وقتی شروع به خوندن ایلیا کردم، یعنی اردیبهشت هزار و چهارصد و یک، سیزده قسمت از کتاب اومده و ظاهرا پنج جلد دیگه‌اش در راهه انتشاره
درباره قسمت اول: شروع داستان، یک مقدار پرش داشت. روایت‌ها پراکنده بود و مخاطب رو یکدفعه به صحنه بعدی پرت میکرد. شاید اگه انیمیشن میشد، یکمقدار این پرش‌ها میتونست طبیعی دربیاد ولی برای کتاب مصور مخاطب رو اذیت میکرد
مرشد رستوران‌دار منو یاد مرشد چلویی خدابیامرز که معروف بوده به معرفت و مردم‌داری انداخت
تصاویر کتاب جذابن و تو این دوره که نوجوون‌ها به سمت کتاب‌های کمیک کشیده میشند، به نظرم مجموعه‌ی تالیفی خوبی باشه در کل
منتها باید به روحیه بچه‌تون و سن و سالش توجه کنید. ممکنه بعضی بچه‌ها از بعضی تصاویر کتاب اذیت بشند و براشون خشن باشه که این مساله رو خود والدین باید بررسی کنن. از نظر من برای بچه‌های بالای دوزاده سیزده سال تصاویر عادیه مگر بچه‌ای که خیلی حساسه و کلا این مدل کتابها و فیلمها رو ندیده

انتهای قست اول هم خوب تموم شد و مخاطب رو تشویق میکرد به خوندن قسمت دوم

قسمت دوم:

بذارید تا قسمت‌ها بیشتر پیش نرفته یک توضیح کلی درباره موضوع کتاب بنویسم
امیرعلی یه پسرنوجوان ایرانیه که با دو تا مادر و خواهرش زندگی میکنه. زندگی تقریبا ضعیفی دارن. امیرعلی درس میخونه و عصرها در رستوران مرشد کار میکنه. مادر امیرعلی مریضه و احتیاج به دارو داره. امیرعلی برای اینکه بتونه داروهای مادرش رو پیدا کنه دنبال یه داروساز میره و از یه ازمایشگاه عجیب غریب سردرمیاره. تو این ازایشگاه داروهای مختلفی رو روی انسانها ازمایش میکنن. ادمهای معتاد و بدون خانمان. و اونها رو تبدیل به زامبی میکنن
امیرعلی با اونها درگیر میشه و به کما میره و خیلی معجزه اسا نجات پیدا میکنه و تو عالم خواب میبینه که بهش یک نیرویی داده میشه
تو قسمت دوم، متوجه میشه اون چیزی که خواب دیده واقعیت داره و یک نیرو و قدرت عجیب و بزرگی بدست آورده که میتونه باهاش با آدم های بد مبارزه کنه
قسمت دوم بدون هیچ گره و تعلیقی تموم میشه. بریم سراغ قسمت سوم ببینیم چی میشه داستان

یه نکته منفی کتاب برای من شماره نداشتن صفحاتشه

چیزهای کوچک

شؤون صغیره تمر بها أنت دون التفاتِ
تساوی لدیّ حیاتی؛ جمیع حیاتی

حوادث قد لا تثیر اهتمامک، أعمّر منها قصور
و أحیا علیها شهور.
و أغزل منها حکایا کثیره.
و ألف سماء
و ألف جزیره

شؤون صغیره …

چیزهای کوچکی که بدون توجهِ تو می‌گذرد، برای من اندازه‌ی زندگی‌ام است؛ تمام زندگی‌ام.

من از اتفاقاتی که برای تو بی‌اهمیت است کاخ می‌سازم.
ماه‌ها با آنها سر می‌کنم.
داستان‌های بسیاری از آنها می‌بافم.
و هزار آسمان
و هزار جزیره

چیزهای کوچک…

پاراگراف بالا، قسمتی از شعرِ زیبایِ “چیزهای کوچک” سروده “نزار قبانی‌”ه؛ سرچ کنید کل شعر رو بخونید. از اشعارِ زیبای قبانی‌ه به نظرم.

پ‌ن: “کاظم ساهر” خواننده‌ی عراقی هم، این شعر نزار رو خونده.

از نمایشگاه کتاب

اذان ظهر که داده میشد، کم‌کم کارها را جمع می‌کردیم و می‌رفتیم برای نهار و نماز. برای تجدیدوضو، دستشویی سمت غرفه‌های کودک و نوجوان خلوت بود؛ چون درش وسط راه‌پله‌ها بود و کمتر کسی از وجودش خبر داشت.
هر روز آنجا بود؛ هر روز می‌دیدمش. گاهی مشغول نظافت، گاهی نشسته بر صندلی‌ و ناظر رفتن‌و‌آمدن آدم‌های مختلف، و گاهی مشغول غذا خوردن. همان‌جا. بر روی صندلی‌اش نزدیکِ در ورودی. آرام می‌نشست و قاشق قاشق غذایش را می‌خورد. آرام ولی با چشمانی که آرام نبود. غم بود، شرم بود، نگرانی بود، نمی‌دانم.
اگر از آن دسته آدم‌های بادغدغه و مهربان بودم، باید کنارش می‌نشستم و اگر دلش می‌خواست کمی با هم حرف می‌زدیم و از وسط حرف‌هایش می‌فهمیدم چرا ناهار را نمی‌رود بیرون محوطه بخورد؛ اما فقط نگاهش کردم و رد نگاهش و حسی که منتقل میکرد را دریافت کردم. حسی آنقدر عمیق که وادارم کرد از بین آن همه آدم‌هایی که این یازده روز دیدم و از آن همه اتفاقات مرتبط با کتابی که شاهدش بودم، از او بنویسم. از اویی که نمی‌شناسمش و شاید در ظاهر هیچ ارتباطی با کتاب نداشته باشد.

آه آدم‌ها آدم‌ها آدم‌های زندگی‌ام

تفکرات

چند ماه پیش، گمونم ماه مبارک بود، چند تا پروانه کوچیک تو خونه دیدم؛ پروانه‌هایی که از حبوبات یا خشکبار مونده تولید میشن. دلم براشون سوخت و پیف‌پاف نزدم. چندتاشون رو با دستم گرفتم و از پنجره آزاد کردم. ولی حالا بعد چند ماه فهمیدم که همون‌موقع نباید دلم براشون می‌سوخت و باید کناره‌های خونه و کمدها رو پیف‌پاف می‌زدم تا همون‌موقع تخم‌هایی که کرده بودن از بین بره، تا الان که خیلی زیاد شدن و دارن خونه رو فتح می‌کنن، مجبور نباشم با ماده‌ی قوی‌تر به جنگشون برم! “اقتل الموذی قبل ان یوذی”

به این فکر میکنم که تو دنیای انسان‌ها هم، همین معادله پابرجاست؟ آدم‌های اذیت‌کننده و چرت‌وپرت‌گو رو باید بدون دلسوزی، حذف کرد؟

سوپ دال‌عدس

‌حوصله‌ی پختن چیزی برای افطار نداشتم. خوابیدم. یکربع مونده به اذان مغرب بیدار شدم. چای گذاشتم و نون پنیر آماده کردم. ولی دلم یه غذای گرم می‌خواست. گفتم چه کنم؟ یاد #سوپ_دال_عدس افتادم که سریع آماده میشه.
یک فنجون دال عدس رو شستم و با سه فنجون آب گذاشتم رو گاز. شعله رو زیاد کردم تا آب سریع جوش بیاد. یه قاشق رب، کمی پیازداغ و ادویه (نمک، زردچوبه، کاری) بهش اضافه کردم + نصف عصاره مرغ الیت. همین
ده دقیقه که پخت، با گوشت‌کوب برقی، زدمش و کمی بهش جعفری خرد شده اضافه کردم. وقتی اذان رو دادن، یه سوپ داغ و خوشمزه داشتم 😊

اگه شما هم دوست داشتید یکربعه یه سوپ خوشمزه داشته باشید، امتحانش کنید.
اگه خیلی کدبانو هستید و از یکساعت قبل سوپ رو میذارید، می‌تونید سیب‌زمینی و هویج نگینی بهش اضافه کنید. حتی ورمیشل سوپی.

شما سوپ دال عدس خوردید؟ ترکیباتش چی بود؟

  • خرداد ۱۴۰۱
  • اردیبهشت ۱۴۰۱
  • فروردین ۱۴۰۱
  • اسفند ۱۴۰۰
  • بهمن ۱۴۰۰
  • دی ۱۴۰۰
  • آذر ۱۴۰۰
  • آبان ۱۴۰۰
  • مهر ۱۴۰۰
  • شهریور ۱۴۰۰
  • مرداد ۱۴۰۰
  • تیر ۱۴۰۰
  • خرداد ۱۴۰۰
  • اردیبهشت ۱۴۰۰
  • فروردین ۱۴۰۰
  • اسفند ۱۳۹۹
  • بهمن ۱۳۹۹
  • دی ۱۳۹۹
  • آذر ۱۳۹۹
  • آبان ۱۳۹۹
  • مهر ۱۳۹۹
  • شهریور ۱۳۹۹
  • مرداد ۱۳۹۹
  • تیر ۱۳۹۹
  • خرداد ۱۳۹۹
  • اردیبهشت ۱۳۹۹
  • فروردین ۱۳۹۹
  • اسفند ۱۳۹۸
  • مهر ۱۳۹۸
  • شهریور ۱۳۹۸
  • مرداد ۱۳۹۸
  • تیر ۱۳۹۸
  • خرداد ۱۳۹۸
  • اردیبهشت ۱۳۹۸
  • فروردین ۱۳۹۸
  • اسفند ۱۳۹۷
  • بهمن ۱۳۹۷
  • دی ۱۳۹۷
  • آذر ۱۳۹۷
  • آبان ۱۳۹۷
  • مهر ۱۳۹۷
  • شهریور ۱۳۹۷
  • مرداد ۱۳۹۷
  • تیر ۱۳۹۷
  • خرداد ۱۳۹۷
  • اردیبهشت ۱۳۹۷
  • فروردین ۱۳۹۷
  • اسفند ۱۳۹۶
  • بهمن ۱۳۹۶
  • دی ۱۳۹۶
  • آذر ۱۳۹۶
  • آبان ۱۳۹۶
  • مهر ۱۳۹۶
  • شهریور ۱۳۹۶
  • مرداد ۱۳۹۶
  • تیر ۱۳۹۶
  • خرداد ۱۳۹۶
  • اردیبهشت ۱۳۹۶
  • فروردین ۱۳۹۶
  • اسفند ۱۳۹۵
  • بهمن ۱۳۹۵
  • دی ۱۳۹۵
  • آذر ۱۳۹۵
  • آبان ۱۳۹۵
  • مهر ۱۳۹۵
  • شهریور ۱۳۹۵
  • مرداد ۱۳۹۵
  • تیر ۱۳۹۵
  • خرداد ۱۳۹۵
  • اردیبهشت ۱۳۹۵
  • فروردین ۱۳۹۵
  • اسفند ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۴
  • دی ۱۳۹۴
  • آذر ۱۳۹۴
  • آبان ۱۳۹۴
  • مهر ۱۳۹۴
  • شهریور ۱۳۹۴
  • مرداد ۱۳۹۴
  • تیر ۱۳۹۴
  • خرداد ۱۳۹۴
  • اردیبهشت ۱۳۹۴
  • فروردین ۱۳۹۴
  • اسفند ۱۳۹۳
  • بهمن ۱۳۹۳
  • دی ۱۳۹۳
  • آذر ۱۳۹۳
  • آبان ۱۳۹۳
  • مهر ۱۳۹۳
  • شهریور ۱۳۹۳
  • مرداد ۱۳۹۳
  • تیر ۱۳۹۳
  • خرداد ۱۳۹۳
  • اردیبهشت ۱۳۹۳
  • فروردین ۱۳۹۳
  • اسفند ۱۳۹۲
  • بهمن ۱۳۹۲
  • دی ۱۳۹۲
  • آذر ۱۳۹۲
  • آبان ۱۳۹۲
  • مهر ۱۳۹۲
  • شهریور ۱۳۹۲
  • مرداد ۱۳۹۲
  • تیر ۱۳۹۲
  • خرداد ۱۳۹۲
  • اردیبهشت ۱۳۹۲
  • فروردین ۱۳۹۲
  • اسفند ۱۳۹۱
  • بهمن ۱۳۹۱
  • دی ۱۳۹۱
  • آذر ۱۳۹۱
  • آبان ۱۳۹۱
  • مهر ۱۳۹۱
  • شهریور ۱۳۹۱
  • مرداد ۱۳۹۱
  • تیر ۱۳۹۱
  • خرداد ۱۳۹۱
  • اردیبهشت ۱۳۹۱
  • فروردین ۱۳۹۱
  • اسفند ۱۳۹۰
  • بهمن ۱۳۹۰
  • دی ۱۳۹۰
  • آذر ۱۳۹۰
  • آبان ۱۳۹۰
  • مهر ۱۳۹۰
  • شهریور ۱۳۹۰
  • مرداد ۱۳۹۰
  • تیر ۱۳۹۰
  • خرداد ۱۳۹۰
  • اردیبهشت ۱۳۹۰
  • فروردین ۱۳۹۰
  • اسفند ۱۳۸۹
  • بهمن ۱۳۸۹
  • دی ۱۳۸۹
  • آذر ۱۳۸۹
  • آبان ۱۳۸۹
  • مهر ۱۳۸۹
  • شهریور ۱۳۸۹
  • مرداد ۱۳۸۹
  • تیر ۱۳۸۹
  • خرداد ۱۳۸۹
  • اردیبهشت ۱۳۸۹
  • فروردین ۱۳۸۹
  • اسفند ۱۳۸۸
  • بهمن ۱۳۸۸
  • دی ۱۳۸۸
  • آذر ۱۳۸۸
  • آبان ۱۳۸۸
  • مهر ۱۳۸۸
  • شهریور ۱۳۸۸
  • مرداد ۱۳۸۸
  • تیر ۱۳۸۸
  • خرداد ۱۳۸۸
  • اردیبهشت ۱۳۸۸
  • فروردین ۱۳۸۸
  • اسفند ۱۳۸۷
  • بهمن ۱۳۸۷
  • دی ۱۳۸۷
  • آذر ۱۳۸۷
  • آبان ۱۳۸۷
  • مهر ۱۳۸۷
  • شهریور ۱۳۸۷
  • مرداد ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۷
  • خرداد ۱۳۸۷
  • اردیبهشت ۱۳۸۷
  • فروردین ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۵
  • خرداد ۱۳۸۵
  • اردیبهشت ۱۳۸۵
  • فروردین ۱۳۸۵
  • اسفند ۱۳۸۴
  • بهمن ۱۳۸۴
  • دی ۱۳۸۴
  • آذر ۱۳۸۴
  • شهریور ۱۳۸۴
  • طریق العلما

    پیاده‌روی به سمت کربلا، مسیرهای مختلفی داره که معروف‌ترینش بین ما ایرانی‌ها #طریق_یاحسین هست که از نجف شروع میشه و در کنار جاده ماشین‌رو نجف به کربلاست. طریق العلما هم از نجف شروع میشه با این تفاوت که در حاشیه فرات عبور میکنه و ده کیلومتر بیشتره! یعنی نود کیلومتره. پس باید حداقل یک نیمروز بیشتر براش وقت بذارین.
    * تو این مسیر موکب‌ها خیلی کمتر از جاده اصلیه. یه قسمت‌هایی حتی ممکنه دو ساعت راه برید و هیچ استراحتگاهی سر راهتون نباشه. مخصوصا اوایل راه که بیشتر تو نخلستون‌ها هستید و نه به شهرهای بین راه رسیدید نه منازل روستایی. پس برای احتیاط یه بطری کوچیک آب و چند دونه خرما همراهتون باشه. (عکس سوم رو ببینید. تو مسیر هیچ موکبی نبود، یه کلمن آب رو گذاشته بودن برای زوار وسط راه)
    * قسمت‌هایی از مسیر که بین نخلستون‌هاست، سنگلاخی و خاکه. پارسال بارون اومد چندبار و راه گل شد و راه رفتن سخت بود. مخصوصا برای کالسکه و چرخ. پس اگه با بچه و کالسکه میخواین برید، این مورد رو یادتون باشه.
    * راه به نسبت طریق یاحسین به شدت خلوته. بخاطر همین به خانم‌هایی که تنها سفر میکنن، اصلا پیشنهاد نمیکنم از این مسیر برند. جاهایی از مسیر بود که فقط من و همسرم بودیم و هیچ زائر دیگه‌ای نبود. انقدر که شک کردیم نکنه مسیر رو اشتباه رفتیم! این خلوتی و سکوتش برای تفکر و آرامش گرفتن خیلی خوب بود البته.
    * موکب‌ها رو گفتم کم هستن، باید اینطور بگم که تو این مسیر، موکب به معنی طریق الحسین نیست! حسینیه یا چادری وجود نداره! فقط خونه‌های محلی‌ها و مردم همون منطقه پذیرای زوار و مشایه است و برای استراحت، خواب، نماز، نهار، طهارت باید مهمون خونه‌هاشون بشید. مخصوصا تا اواسط مسیر که بین زمین‌های زراعی و نخلستون‌ها هستید.
    * غیر از قسمت‌هایی که کنار نخلستون و رودخونه است و ماشینی عبور نمیکنه، بقیه مسیر امکان ماشین سوار شدن وجود داره. اگه استوری‌های پارسال منو ببینید، بخاطر سرماخوردگی و بیحالی، دو بار مجبور شدیم سوار ماشین بشیم. البته ماشین‌هایی که تو اون مسیر سوار میکنن، بیشتر وانت هستند. ماشین‌های شخصی هم هستن ولی کمتر.
    * اگه وسط مسیر پشیمون شدید، من دقیق نمیدونم بهترین راه برای رسیدن به طریق الحسین چیه! فقط اینو میدونم که به شهر کفل که رسیدید، میتونید از ماشین‌هایی که به سمت جاده اصلی میرند، بخواین شما رو هم به اون مسیر و جاده ببرند؛ پیاده گمونم نصف روزی طول میکشه مسیر بین دو جاده.
    * در کل پیشنهاد میکنم اگه دفعه اوله به این سفر میرید، از این مسیر نرید
    *اگه یکبار از این مسیر رفتید، سال‌های بعد از همون مسیر اصلی برید! با بچه اگه می‌خواین برید، گمونم سختی‌هاش و استرس‌هاش از مسبر اصلی بیشتره. اگه به هر دلیل دوست ندارید به خونه‌های شخصی مردم محلی برید، از این مسیر نرید. اگه فوبیای امنیت دارید، از این مسیر نرید. اگه هر یکربع یکبار باید چیزی بخورید، از این مسیر نرید

    * اگه شلوغی و ازدحام جمعیت باعث اعصاب‌خردی و از بین رفتن آرامش و طمانینه این سفر میشه، از این مسیر برید. اگه بخاطر دستگاه گوارش و بدنتون برای سالم بودن و صحیح عمل کردن،باید هر روز چند میوه بخورید، از این مسیر برید ) بخاطر زمین‌های کساورزی و زراعی به شدت توزیع انواع میوه در این مسیر زیاده ) اگه دوست دارید با آدم‌های محلی معاشرت کنید و مهمون مهربانی اعراب بشید، از این مسیر برید
    *مسیر هیچ چراغ و روشنایی نداره. قبل غروب همه به خونه‌ها و مبیت‌ها برای استراحت میرند و بعد نماز صبح هم شروع به راه رفتن میکنند، پس اگه اهل شب راه رفتن هستید، از این مسیر نرید. مگه خیلی شجاع و نترس باشید که اون هم به نظرم از احتیاط و عقل، به دوره

    * هلال‌احمر و امکاناتی که در مسیر اصلی هست اصلا تو این مسیر نیست. هرچی هست خونه‌های خودشون و اگه به شهرهای کفل و طویرج و حله رسیدید، درمونگاه‌ها و بیمارستان‌هاشونه. پس اگه بیماری دارید که احتباج به مراقبت و چک‌آپ کردن مستمر و روزانه دارید، از این مسیر نرید
    * بالا هم نوشتم، بخشی از مسیر هیچ موکبی نیست. سما دو سه یاعت راه میرید و هیچ موکب و استراحت‌گاهی وجود نداره. پس اگه هر نبم ساعت با هر چند دقیقه باید بنشینید و استراحت کنید، از این مسیر نرید. مگه نشستن روی تنه درختا و سبزه‌ها براتون مساله‌ای نباشه

    گوش‌هایش

    فاطمه طبقه پایین خواب بود. من و بهار، دخترش، روی تخت‌های بالا نشسته بودیم. خسته بودم. از سفر ده روزه و سختِ سیستان و بلوچستان برمی‌گشتیم. بهار با چند عروسکی که از آنجا خریده بودیم مشغول بازی بود و گاهی با من حرف میزد و شریک بازی‌اش میکرد.
    خوابم می‌آمد؛ گفتم: “بهار بسه خاله؟ بخوابیم؟”
    برخلاف تصورم قبول کرد. تختش را مرتب کرد و دراز کشید. چند ثانیه نگذشته بود که صدایم کرد و گفت: “خاله میتونی #گوشواره‌هامو دربیاری؟” در تاریکی و با چشمان نیمه‌باز سعی کردم گوشواره‌‌ها را درآورم، ولی نتوانستم.
    گفتم “با اینا نمیتونی بخوابی؟” گفت “نه، دراز میکشم میره تو گوشم.”
    چراغ را روشن کردم. نشستم کنارش و آرام سعی کردم از گوشش دربیاورم. لاله گوشش نرم بود و نازک آنقدر که میترسیدم برای درآوردن قلاب گوشواره، کمی فشارش دهم، مبادا گوش بهارِ پنج ساله زخم شود؛ آخر مثل برگ گلی لطیف بود.
    دستانم لرزید. از وسط بیابان‌های مسیر زاهدان تهران، پرت شده بودم به بیابان‌های کربلا. سعی میکردم از گوش دخترکی پنج ساله به آرامی گوشواره‌اش را دربیاورم و ذهنم رفته بود جایی دیگر…
    گفتم: “نمیتونم بهار، نمیتونم.” سعی کردم اشک‌هایم را از چشمانش پنهان کنم. گفت: “مامانم همیشه گوشواره‌هامو برام درمیاره.” گفتم “مامانت بلده. گوش کوچولو خوشگلت خیلی لطیفه. من نمیتونم” و در دلم گفتم “من میترسم بهار. میترسم گوشِت پاره بشه و خون بیاد.”
    بهار سرش پایین بود و آرام نشسته بود تا گوشواره‌هایش را دربیاورم. من دوست مادرش بودم. از من نمی‌ترسید. شب بود. وسط بیابان بودیم. ولی چراغ کوپه روشن بود. قطار امن بود…
    و بهار نفهمید آن شب چه روضه‌ای برای من بود.


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱:۱۰ ب.ظ روز ۱۲ مهر ۱۳۹۸ | دیدگاه (۰)

    بخوانمش

    وَقَالَ رَبُّکُمُ ادْعُونِی أَسْتَجِبْ لَکُمْ

    و خدای شما فرمود که مرا با (خلوص دل) بخوانید تا دعای شما مستجاب کنم.

    سوره مبارکه غافر آیه ۶۰


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۴:۱۹ ق.ظ روز ۱۰ مهر ۱۳۹۸ | دیدگاه (۲)

    دلم هوای حرم کرده است میدانی

    به نام نامی سر، بسمه‌ تعالی سر
    بلندمرتبه پیکر، بلندبالا سر

    فقط به تربت اعلات، سجده خواهم کرد
    که بنده‌ی تو نخواهد گذاشت، هرجا سر

    قسم به معنی لا یمکن الفرار از عشق
    که پر شده است جهان، از حسین سرتاسر

    نگاه کن به زمین! ما رأیت إلا تن
    به آسمان بنگر! ما رأیت إلا سر

    سری که گفت: «من از اشتیاق لبریزم
    به سرسرای خداوند می‌روم با سر

    هر آنچه رنگ تعلق، مباد بر بدنم
    مباد جامه، مبادا کفن، مبادا سر.»

    همان سری که “یحب الجمال” محوش بود
    جمیل بود، جمیلا بدن، جمیلا سر

    سری که با خودش آورد بهترین‌ها را
    که یک به یک، همه بودن سروران را سر

    زهیر گفت: حسینا! بخواه از ما جان
    حبیب گفت: حبیبا! بگیر از ما سر

    سپس به معرکه عابس، ” أجنّنی”گویان
    درید پیرهن از شوق و زد به صحرا سر

    بنازم ” أم وهب” را، به پاره تن گفت
    برو به معرکه با سر ولی میا با سر

    خوشا به حال غلامش، به آرزوش رسید
    گذاشت آخر سر، روی پای مولا سر

    چنان که یک تن دیگر به آرزوش رسید
    به روی چادر زهرا گذاشت سقا، سر

    در این قصیده ولی آنکه حسن مطلع شد
    همان سری است که برده برای لیلا سر

    همان که احمد و محمود بود سر تا پا
    همان سری که خداوند بود، پا تا سر

    پسر به کوری چشمان فتنه کاری کرد
    پر از علی شود آغوش دشت، سرتاسر

    میان خاک، کلام خدا مقطعه شد
    میان خاک؛ الف، لام، میم، طا، ها، سر

    حروف اطهر قرآن و نعل تازه‌ی اسب
    چه خوب شد که نبوده است بر بدن‌ها سر

    تنش به معرکه سرگرم فضل و بخشش بود
    به هرکه هرچه دلش خواست داد، حتی سر

    جدا شده است و سر از نیزه‌ها درآورده است
    جدا شده است و نیفتاده است از پا سر

    صدای آیه کهف الرقیم می‌آید
    بخوان! بخوان و مرا زنده کن مسیحا سر

    بسوزد آن همه مسجد، بمیرد آن اسلام
    که آفتاب درآورد از کلیسا سر

    عقیله، غصه و درد و گلایه را به که گفت؟
    به چوب، چوبه محمل، نه با زبان، با سر

    دلم هوای حرم کرده است می‌دانی
    دلم هوای دو رکعت نماز بالا سر


    دو هفته مونده به اربعین و من هیچ امیدی به رفتن ندارم 🙁


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۴:۰۷ ق.ظ روز | دیدگاه (۲)

    من، معلم نگارش هستم

    هر سال، جلسه اولِ کلاسِ هفتم‌هایم از آنها میخواهم درباره هر موضوعی که می‌خواهند و دوستش دارند، بنویسند؛ هرچه که دوست دارند بنویسند. هدفم این است که با قلم و سبک نوشتن هرکدامشان آشنا شوم.
    هفته پیش به هفتم‌ها گفتم بنویسید و هفته بعد برایم بیاورید. امروز که سرکلاسشان رفتم، ده اسم به ترتیب روی تخته نوشته‌ بودند. گفتم اینها چیست؟ گفتند به این ترتیب می‌خواهیم «انشا» هایمان را سرکلاس بخوانیم.
    تعجب کردم. یعنی برایم غریب بود. اسم نوشته‌اند که انشا بخوانند؟ انشاء. زنگ انشاء؟ حتی این واژه هم برایم غریب بود.*
    من کلاس‌هایم را به نام «نگارش» می‌شناسم. کلاسی که قرار است بنویسیم، کلاسی که قرار است مشقِ نوشتن کنیم، مشقِ درست نوشتن، فارغ از اینکه درباره چه می‌نویسیم.

    در کلاس نگارش، فارغ از اینکه چه کسی تخیل خوبی دارد، چه کسی قلم تواناتری دارد، چه کسی شعر و آرایه و صنایع ادبی بلد است، قرار است تمرین درست نوشتن کنیم. نوشتن و درست نوشتنی که نیاز هر فردِ باسوادی است؛ چه در آینده دکتر و مهندس و معمار و خلبان و ملوان شود، چه نویسنده و شاعر و سخنران و فیلسوف و استاد؛ در هر حال باید اصول کلی نوشتن را بلد باشد.
    شاید برای همین است که در ذهن بعضی از ما، مثل باقی درس‌ها، تنفر خاصی به زنگ انشاء باقی مانده است، چون مجبور به انشا نوشتن بودیم نه درست نوشتن.

    کاش اسم تمام کلاس‌های «انشا» بشود «نگارش» و همه بچه‌ها تمرین نوشتن کنند. شاید دیگر کمتر شاهد عبارت‌های تصنعی و تقلیدی مثل شعری از بیدل در شروع نوشته یک دختر سیزده ساله درباره تابستانش باشیم که فقط یاد گرفته «اول نوشته را با جمله‌ای از بزرگان شروع کنید» بدون دانستن ربطش یا چرایی‌اش.

    • من در کلاس‌هایم خوانش نوشته نیز دارم چه همین یکی از علل ترغیب برای نوشتن در بعضی از دانش‌آموزان است، اما اختیاری است؛ هیچ‌کس مجبور به خواندن نیست اما همه مجبور به نوشتن هستند.

    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۲:۲۸ ب.ظ روز ۰۹ مهر ۱۳۹۸ | دیدگاه (۳)

    ذهن‌خوانی

    آخه چرا اینکار رو انجام میده بدون اینکه سوال بپرسه یا اجازه بگیره؟ اعصابم خرد شده. اصلا رعایت نمیکنه.
    _ تا حالا بهش گفتی که نباید چنین کاری کنه؟ گفتی اجازه انجامش رو نداره؟
    _ نه نگفتم. خودش نمیفهمه نباید انجام بده؟
    _ نه! از کجا باید بدونه و بفهمه؟ باید بهش بگی. باید «حرف» بزنی.
    [ به فکر فرو میرود]

    چرا اکثر آدم‌ها حرف نمیزنن؟ منظور، توقع‌هایی که از هم داریم، احساسی که به هم داریم، چرا به زبون نمیاریم؟ چرا فکر میکنیم طرف مقابلمون خودش باید متوجه بشه و فکر ما رو بخونه؟
    طرف مقابل هرکسی می‌تونه باشه؛ بچه، والدین، خواهر، برادر، همسر، دوست، فامیل، همکار، کارگر، کارفرما و …
    کاش بیشتر درباره چیزهایی که تو قلب و ذهنمون هست، با هم «حرف» بزنیم.
    این حرف زدن به نظرم هم سوتفاهم‌ها رو از بین میبره هم غیبت و تهمت‌ها رو، هم موجب همدلی و آرامش ذهنی و روحی میشه.

    باور کنیم قابلیت «ذهن‌خوانی» از قابلیت‌های بشر نیست


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۳:۱۶ ب.ظ روز ۰۷ مهر ۱۳۹۸ | دیدگاه (۰)