داستان قرآنم (قسمت دوم)

ادامه‌ی پست داستان قرآنم +

با همین خیال‌ها دلخوش بودم. ولی باز، هروقت کربلا میرفتم، باز هم در بین قفسه‌ها دنبال قرانم بودم. تا نمی‌دانم کدام سال بود که قفسه‌ها یکدست شد و فقط قران‌ و مفاتیح‌های خود حرم در آنها بود. اگر زائری قران یا مفاتیحی گم میکرد یا جا می‌گذاشت، توسط خادم‌ها از قفسه‌ها جمع میشدند. امیدم برای پیدا کردنش، ناامید شد. پیگیر شدم که سرنوشت این قرآن‌های رها شده از میمِ مالکیت چه می‌شود، سرنوشت گم‌شدگان کربلا را نفهمیدم ولی درباره گم‌شدگان نجف شنیدم در غرفه‌‌ای که مرحوم ابوالحسن اصفهانی دفن هستند، جمع‌آوری می‌شوند و زائرها می‌توانند آنها را با خود ببرند! قران‌ها و مفاتیح‌های گم شده در حرم، مانده در حریم قدسی نجف… یعنی قرآن من هم توسط زائری به شهر و کشور دیگری رفته؟ یعنی دست چه کسی است؟ کجاست؟ از روی آن خوانده می‌شود یا لب طاقچه مانده است؟
یکبار به آن غرفه رفتم. کتابچه‌های دعا به فارسی به اردو، قران‌های کوچک بزرگ، مفاتیح‌های بدون شیرازه همه جمع شده بودند کنار هم و زائرها براندازشان می‌کردند برای یادگاری بردن به شهر و دیارشان.
آن وسط‌ها نگاهم افتاد به یک قرآن. رنگ جلدش شبیه قرآنِ گم‌شده‌ام بود؛ سرمه‌ای. اندازه‌اش هم تقریبا همان بود؛ کمی بزرگتر. دور تا دور جلدش رفته بود. برَش داشتم، ورق زدم و بوییدمش. انگار قرآن خودم را یافته بودم. قرآنی که چند سالی در حرم مانده بود. دستان زائرین لمسش کرده بود. چشمانشان سطر سطرش را خوانده بود و حالا در دستان من بود و با من راهی شد به ایران. یکبار دیگر به عراق برگشت. به مشهد رفت. شب‌های قدر بالای سر رفت. شد قرآن همراهم. انگار پیدایش کرده بودم تا جای قرآن گم‌شده‌ام بشود. بماند و همراهی‌ام کند؛ قرآنی که بوی حرم میداد. قرآنی که بوی حرم می‌دهد.

ایلیا

“ایلیا” یک مجوعه‌ی هجده قسمتی است که در ژانر کتاب مصور یا کمیک منتشر شده است. هر جلدی از آن را که می‌خوانم در اکانت گودریدزم چند خطی درباره‌اش می‌نویسم. برای ثبت نظرات هر قسمت در “وادی” نیز آنها را به مرور در این پست قرار می‌دهم.

قسمت اول:
وقتی شروع به خوندن ایلیا کردم، یعنی اردیبهشت هزار و چهارصد و یک، سیزده قسمت از کتاب اومده و ظاهرا پنج جلد دیگه‌اش در راهه انتشاره
درباره قسمت اول: شروع داستان، یک مقدار پرش داشت. روایت‌ها پراکنده بود و مخاطب رو یکدفعه به صحنه بعدی پرت میکرد. شاید اگه انیمیشن میشد، یکمقدار این پرش‌ها میتونست طبیعی دربیاد ولی برای کتاب مصور مخاطب رو اذیت میکرد
مرشد رستوران‌دار منو یاد مرشد چلویی خدابیامرز که معروف بوده به معرفت و مردم‌داری انداخت
تصاویر کتاب جذابن و تو این دوره که نوجوون‌ها به سمت کتاب‌های کمیک کشیده میشند، به نظرم مجموعه‌ی تالیفی خوبی باشه در کل
منتها باید به روحیه بچه‌تون و سن و سالش توجه کنید. ممکنه بعضی بچه‌ها از بعضی تصاویر کتاب اذیت بشند و براشون خشن باشه که این مساله رو خود والدین باید بررسی کنن. از نظر من برای بچه‌های بالای دوزاده سیزده سال تصاویر عادیه مگر بچه‌ای که خیلی حساسه و کلا این مدل کتابها و فیلمها رو ندیده

انتهای قست اول هم خوب تموم شد و مخاطب رو تشویق میکرد به خوندن قسمت دوم

قسمت دوم:

بذارید تا قسمت‌ها بیشتر پیش نرفته یک توضیح کلی درباره موضوع کتاب بنویسم
امیرعلی یه پسرنوجوان ایرانیه که با دو تا مادر و خواهرش زندگی میکنه. زندگی تقریبا ضعیفی دارن. امیرعلی درس میخونه و عصرها در رستوران مرشد کار میکنه. مادر امیرعلی مریضه و احتیاج به دارو داره. امیرعلی برای اینکه بتونه داروهای مادرش رو پیدا کنه دنبال یه داروساز میره و از یه ازمایشگاه عجیب غریب سردرمیاره. تو این ازایشگاه داروهای مختلفی رو روی انسانها ازمایش میکنن. ادمهای معتاد و بدون خانمان. و اونها رو تبدیل به زامبی میکنن
امیرعلی با اونها درگیر میشه و به کما میره و خیلی معجزه اسا نجات پیدا میکنه و تو عالم خواب میبینه که بهش یک نیرویی داده میشه
تو قسمت دوم، متوجه میشه اون چیزی که خواب دیده واقعیت داره و یک نیرو و قدرت عجیب و بزرگی بدست آورده که میتونه باهاش با آدم های بد مبارزه کنه
قسمت دوم بدون هیچ گره و تعلیقی تموم میشه. بریم سراغ قسمت سوم ببینیم چی میشه داستان

یه نکته منفی کتاب برای من شماره نداشتن صفحاتشه

چیزهای کوچک

شؤون صغیره تمر بها أنت دون التفاتِ
تساوی لدیّ حیاتی؛ جمیع حیاتی

حوادث قد لا تثیر اهتمامک، أعمّر منها قصور
و أحیا علیها شهور.
و أغزل منها حکایا کثیره.
و ألف سماء
و ألف جزیره

شؤون صغیره …

چیزهای کوچکی که بدون توجهِ تو می‌گذرد، برای من اندازه‌ی زندگی‌ام است؛ تمام زندگی‌ام.

من از اتفاقاتی که برای تو بی‌اهمیت است کاخ می‌سازم.
ماه‌ها با آنها سر می‌کنم.
داستان‌های بسیاری از آنها می‌بافم.
و هزار آسمان
و هزار جزیره

چیزهای کوچک…

پاراگراف بالا، قسمتی از شعرِ زیبایِ “چیزهای کوچک” سروده “نزار قبانی‌”ه؛ سرچ کنید کل شعر رو بخونید. از اشعارِ زیبای قبانی‌ه به نظرم.

پ‌ن: “کاظم ساهر” خواننده‌ی عراقی هم، این شعر نزار رو خونده.

از نمایشگاه کتاب

اذان ظهر که داده میشد، کم‌کم کارها را جمع می‌کردیم و می‌رفتیم برای نهار و نماز. برای تجدیدوضو، دستشویی سمت غرفه‌های کودک و نوجوان خلوت بود؛ چون درش وسط راه‌پله‌ها بود و کمتر کسی از وجودش خبر داشت.
هر روز آنجا بود؛ هر روز می‌دیدمش. گاهی مشغول نظافت، گاهی نشسته بر صندلی‌ و ناظر رفتن‌و‌آمدن آدم‌های مختلف، و گاهی مشغول غذا خوردن. همان‌جا. بر روی صندلی‌اش نزدیکِ در ورودی. آرام می‌نشست و قاشق قاشق غذایش را می‌خورد. آرام ولی با چشمانی که آرام نبود. غم بود، شرم بود، نگرانی بود، نمی‌دانم.
اگر از آن دسته آدم‌های بادغدغه و مهربان بودم، باید کنارش می‌نشستم و اگر دلش می‌خواست کمی با هم حرف می‌زدیم و از وسط حرف‌هایش می‌فهمیدم چرا ناهار را نمی‌رود بیرون محوطه بخورد؛ اما فقط نگاهش کردم و رد نگاهش و حسی که منتقل میکرد را دریافت کردم. حسی آنقدر عمیق که وادارم کرد از بین آن همه آدم‌هایی که این یازده روز دیدم و از آن همه اتفاقات مرتبط با کتابی که شاهدش بودم، از او بنویسم. از اویی که نمی‌شناسمش و شاید در ظاهر هیچ ارتباطی با کتاب نداشته باشد.

آه آدم‌ها آدم‌ها آدم‌های زندگی‌ام

خدای ما بچه آدم‌ها

ما، یعنی بچه‌های آدم، موجودات عجیبی هستیم. خیلی وقت‌ها کارهایی را منع می‌کنیم و بدِ کسانی را می‌گوییم که آن را انجام می‌دهند، که خودمان توان یا موقعیت انجام آن را نداریم. وگرنه زمان بارها بهمان ثابت کرده که شناگر ماهری هستیم و فقط آب نداشتیم!

خدایِ ما بچه آدم‌ها، لطفی کن و در چنین موقعیت‌هایی کمکمان کن تا نلغزیم، بفهمیم و درست تصمیم بگیریم. میدانی، من به خودم هیچ اطمینانی ندارم، اما به شما و کمکت امید و یقین دارم؛ ای لطیفِ قوی.

پ‌ن: موقعیتِ بالا در همه شئون زندگی‌مان اتفاق می‌افتد. از موقعیت شغلی و اجتماعی بگیر تا مالی و تحصیلی. ریز که بشویم در زندگی‌مان، خیلی ترسناک است.

سوپ دال‌عدس

‌حوصله‌ی پختن چیزی برای افطار نداشتم. خوابیدم. یکربع مونده به اذان مغرب بیدار شدم. چای گذاشتم و نون پنیر آماده کردم. ولی دلم یه غذای گرم می‌خواست. گفتم چه کنم؟ یاد #سوپ_دال_عدس افتادم که سریع آماده میشه.
یک فنجون دال عدس رو شستم و با سه فنجون آب گذاشتم رو گاز. شعله رو زیاد کردم تا آب سریع جوش بیاد. یه قاشق رب، کمی پیازداغ و ادویه (نمک، زردچوبه، کاری) بهش اضافه کردم + نصف عصاره مرغ الیت. همین
ده دقیقه که پخت، با گوشت‌کوب برقی، زدمش و کمی بهش جعفری خرد شده اضافه کردم. وقتی اذان رو دادن، یه سوپ داغ و خوشمزه داشتم 😊

اگه شما هم دوست داشتید یکربعه یه سوپ خوشمزه داشته باشید، امتحانش کنید.
اگه خیلی کدبانو هستید و از یکساعت قبل سوپ رو میذارید، می‌تونید سیب‌زمینی و هویج نگینی بهش اضافه کنید. حتی ورمیشل سوپی.

شما سوپ دال عدس خوردید؟ ترکیباتش چی بود؟

  • خرداد ۱۴۰۱
  • اردیبهشت ۱۴۰۱
  • فروردین ۱۴۰۱
  • اسفند ۱۴۰۰
  • بهمن ۱۴۰۰
  • دی ۱۴۰۰
  • آذر ۱۴۰۰
  • آبان ۱۴۰۰
  • مهر ۱۴۰۰
  • شهریور ۱۴۰۰
  • مرداد ۱۴۰۰
  • تیر ۱۴۰۰
  • خرداد ۱۴۰۰
  • اردیبهشت ۱۴۰۰
  • فروردین ۱۴۰۰
  • اسفند ۱۳۹۹
  • بهمن ۱۳۹۹
  • دی ۱۳۹۹
  • آذر ۱۳۹۹
  • آبان ۱۳۹۹
  • مهر ۱۳۹۹
  • شهریور ۱۳۹۹
  • مرداد ۱۳۹۹
  • تیر ۱۳۹۹
  • خرداد ۱۳۹۹
  • اردیبهشت ۱۳۹۹
  • فروردین ۱۳۹۹
  • اسفند ۱۳۹۸
  • مهر ۱۳۹۸
  • شهریور ۱۳۹۸
  • مرداد ۱۳۹۸
  • تیر ۱۳۹۸
  • خرداد ۱۳۹۸
  • اردیبهشت ۱۳۹۸
  • فروردین ۱۳۹۸
  • اسفند ۱۳۹۷
  • بهمن ۱۳۹۷
  • دی ۱۳۹۷
  • آذر ۱۳۹۷
  • آبان ۱۳۹۷
  • مهر ۱۳۹۷
  • شهریور ۱۳۹۷
  • مرداد ۱۳۹۷
  • تیر ۱۳۹۷
  • خرداد ۱۳۹۷
  • اردیبهشت ۱۳۹۷
  • فروردین ۱۳۹۷
  • اسفند ۱۳۹۶
  • بهمن ۱۳۹۶
  • دی ۱۳۹۶
  • آذر ۱۳۹۶
  • آبان ۱۳۹۶
  • مهر ۱۳۹۶
  • شهریور ۱۳۹۶
  • مرداد ۱۳۹۶
  • تیر ۱۳۹۶
  • خرداد ۱۳۹۶
  • اردیبهشت ۱۳۹۶
  • فروردین ۱۳۹۶
  • اسفند ۱۳۹۵
  • بهمن ۱۳۹۵
  • دی ۱۳۹۵
  • آذر ۱۳۹۵
  • آبان ۱۳۹۵
  • مهر ۱۳۹۵
  • شهریور ۱۳۹۵
  • مرداد ۱۳۹۵
  • تیر ۱۳۹۵
  • خرداد ۱۳۹۵
  • اردیبهشت ۱۳۹۵
  • فروردین ۱۳۹۵
  • اسفند ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۴
  • دی ۱۳۹۴
  • آذر ۱۳۹۴
  • آبان ۱۳۹۴
  • مهر ۱۳۹۴
  • شهریور ۱۳۹۴
  • مرداد ۱۳۹۴
  • تیر ۱۳۹۴
  • خرداد ۱۳۹۴
  • اردیبهشت ۱۳۹۴
  • فروردین ۱۳۹۴
  • اسفند ۱۳۹۳
  • بهمن ۱۳۹۳
  • دی ۱۳۹۳
  • آذر ۱۳۹۳
  • آبان ۱۳۹۳
  • مهر ۱۳۹۳
  • شهریور ۱۳۹۳
  • مرداد ۱۳۹۳
  • تیر ۱۳۹۳
  • خرداد ۱۳۹۳
  • اردیبهشت ۱۳۹۳
  • فروردین ۱۳۹۳
  • اسفند ۱۳۹۲
  • بهمن ۱۳۹۲
  • دی ۱۳۹۲
  • آذر ۱۳۹۲
  • آبان ۱۳۹۲
  • مهر ۱۳۹۲
  • شهریور ۱۳۹۲
  • مرداد ۱۳۹۲
  • تیر ۱۳۹۲
  • خرداد ۱۳۹۲
  • اردیبهشت ۱۳۹۲
  • فروردین ۱۳۹۲
  • اسفند ۱۳۹۱
  • بهمن ۱۳۹۱
  • دی ۱۳۹۱
  • آذر ۱۳۹۱
  • آبان ۱۳۹۱
  • مهر ۱۳۹۱
  • شهریور ۱۳۹۱
  • مرداد ۱۳۹۱
  • تیر ۱۳۹۱
  • خرداد ۱۳۹۱
  • اردیبهشت ۱۳۹۱
  • فروردین ۱۳۹۱
  • اسفند ۱۳۹۰
  • بهمن ۱۳۹۰
  • دی ۱۳۹۰
  • آذر ۱۳۹۰
  • آبان ۱۳۹۰
  • مهر ۱۳۹۰
  • شهریور ۱۳۹۰
  • مرداد ۱۳۹۰
  • تیر ۱۳۹۰
  • خرداد ۱۳۹۰
  • اردیبهشت ۱۳۹۰
  • فروردین ۱۳۹۰
  • اسفند ۱۳۸۹
  • بهمن ۱۳۸۹
  • دی ۱۳۸۹
  • آذر ۱۳۸۹
  • آبان ۱۳۸۹
  • مهر ۱۳۸۹
  • شهریور ۱۳۸۹
  • مرداد ۱۳۸۹
  • تیر ۱۳۸۹
  • خرداد ۱۳۸۹
  • اردیبهشت ۱۳۸۹
  • فروردین ۱۳۸۹
  • اسفند ۱۳۸۸
  • بهمن ۱۳۸۸
  • دی ۱۳۸۸
  • آذر ۱۳۸۸
  • آبان ۱۳۸۸
  • مهر ۱۳۸۸
  • شهریور ۱۳۸۸
  • مرداد ۱۳۸۸
  • تیر ۱۳۸۸
  • خرداد ۱۳۸۸
  • اردیبهشت ۱۳۸۸
  • فروردین ۱۳۸۸
  • اسفند ۱۳۸۷
  • بهمن ۱۳۸۷
  • دی ۱۳۸۷
  • آذر ۱۳۸۷
  • آبان ۱۳۸۷
  • مهر ۱۳۸۷
  • شهریور ۱۳۸۷
  • مرداد ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۷
  • خرداد ۱۳۸۷
  • اردیبهشت ۱۳۸۷
  • فروردین ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۵
  • خرداد ۱۳۸۵
  • اردیبهشت ۱۳۸۵
  • فروردین ۱۳۸۵
  • اسفند ۱۳۸۴
  • بهمن ۱۳۸۴
  • دی ۱۳۸۴
  • آذر ۱۳۸۴
  • شهریور ۱۳۸۴
  • ما بچه نداریم

    ما بچه نداریم. من و سیمین. بسیار خوب. این یک واقعیت. اما آیا کار به همین‌جا ختم می‌شود؟ اصلاً همین است که آدم را کلافه می‌کند. یک وقت چیزی هست. بسیار خوب هست. اما بحث بر سر آن چیزی است که باید باشد. بروید ببینید در فلسفه چه تومارها که از این قضیه ساخته‌اند. از حقیقت و واقعیت. دست کم این را نشان می‌دهند که چرا کُمیت واقعیت لَنگ است. عین کمیت ما.
    چهارده سال است که من و زنم مرتب این سؤال را به سکوت از خودمان کرده‌ایم. و به نگاه. و گاهی با به روی خود نیاوردن. نشسته‌ای به کاری؛ و روزی است خوش؛ و دور برداشته‌ای که هنوز کله‌ات کار می‌کند؛ و یک مرتبه احساس می‌کنی که خانه بدجوری خالی است.
    و یاد گفتهٔ آن زن می‌افتی – دختر خالهٔ مادرم – که نمی‌دانم چند سال پیش آمده بود سراغمان و از زبانش در رفت که: «تو شهر، بچه‌ها توی خانه‌های فسقلی نمی‌توانند بلولند و شما حیاط به این گندگی را خالی گذاشته‌اید»
    و حیاط به این گندگی چهارصد و بیست متر مربع است. اما چه فرق می‌کند؟ چه چهل متر چه چهل هزار متر. وقتی خالی است، خالی است دیگر.
    واقعیت یعنی همین!

    #حبه_کتاب از کتاب #سنگی_بر_گوری جلال آل احمد


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۲:۵۶ ب.ظ روز ۱۸ فروردین ۱۳۹۸ | دیدگاه (۰)

    خانه‌موزه جلال و سیمین

    “سیدجلال” متولد ۱۳۰۲ بود و “سیمین” متولد ۱۳۰۰
    جلال از خانواده‌ای کاملا مذهبی و روحانی بود و سیمین از پدری پزشک و مادری نقاش؛ و دختری بود به قول جلال “مکشوفه” *

    «من با سیمین تفاوت‌های اساسی داشتیم هم در رگ و ریشه هم در خاستگاه و فرهنگ اما چه می‌شود کرد بادلی که او را جدا می‌خواست؟»

    سال۱۳۳۱ که سیمین برای تحصیل به آمریکا می‌رود، جلال خانه‌ای می‌سازد بر زمینی که در محله تجریش و همسایگی نیما خریده بود. خانه‌ای با طراحی خودش.

    «سیمین تو کم خندیده‌ای. این خانه را بنا می‌کنم تا صدای خنده‌های تو از آجرهای این خانه بلند شود.»

    «وقتی فکر می‌‌کنم که تو ‌داری برای استقرار خودمان خانه می‌‌سازی، هم دلم می‌گیرد و هم دلم از لذت آب می‌شود. خانه‌ای که تو می‌سازی هر خشتش با عشق روی خشت دیگر گذاشته می‌شود و برای من از هر قصری مجلل‌تر است و می‌دانم که این عشق روح خانه خواهد بود و در خانه پراکنده خواهد شد»

    آشپزخانه، اتاق نشیمن، ناهارخوری، اتاق کار جلال و اتاق خواب که در طبقه اولند و اتاق کار سیمین که در طبقه دوم است به همراه حیاطی کوچک ولی زیبا، قسمت‌های خانه سیمین و جلال را تشکیل می‌دهند. خانه‌ای بدون اتاق بچه!

    خانه‌ای که بعد از فوت سیمین (سال نود)، خواهرش ویکتوریا ساکنش می‌شود و بعد شهرداری آن را می‌خرد و بازسازی و مرمت می‌کند و می‌شود یکی از «خانه‌موزه» های تهران؛ خانه موزه‌ای که روح زندگی بشدت در آن جاریست.

    هنوز حسِ‌خوش دیدن این خانه بعد از گذشت یکروز با من است؛ مگر می‌شود به خانه نویسنده مورد علاقه‌ات بروی و در اتاق‌هایی که آقای‌نویسنده با روح هنرمندش طراحی کرده قدم بزنی به پرده‌ها و پنجره‌هایی که جلال در نامه‌اش به سیمین از زخم شدن دست‌هایش موقع جاگذاری پنجره در چارچوب نوشته نگاه کنی، وسائل شخصی‌شان از مبل و چرخ خیاطی و دمپایی گرفته تا کارت ملی و دفترچه بیمه و حلقه ازدواجشان را ببینی و حالت خوش نشود؟
    بیاستی روبرو کتابخانه جلال و کتاب‌های شخصی آقای “مدیر مدرسه” را مرور کنی و لبخند نزنی؟ مگر می‌شود اتاق کار جلال با آن منظره روبه حیاط و درخت اقاقیا که جلال جایی می‌گوید محل ملاقاتش با آیت‌الله طالقانی بوده، و نردبان و کتابخانه را ببینی و تصور نکنی آقای نویسنده همینجا نشسته و سیگار میکشد و نوشابه میخورد و با آن سبک خاصش برای تو می‌نویسد؛ خسی در میقات را، زن زیادی را، غرب‌زدگی را

    روحش شاد

    آدرس: تجریش، دزاشیب، خیابان شهید رمضانی، کوچه رهبری، کوچه پسندیده، بن‌بست ارض


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۲:۵۹ ب.ظ روز ۱۷ فروردین ۱۳۹۸ | دیدگاه (۰)

    پارک طناب


    تهران پارک‌های جالبی داره مثل پارک مهرگان که ما بهش میگیم پارک طناب ؛ چرا طناب؟ چون وسائل بازیش طنابهای محکی‌ه برای بالا رفتن و خالی شدن هیجان بچه‌ها و حتی بزرگ‌ترها! :)) مخصوصاً بزرگ‌ترهایی که کودک‌درونشون حسابی زنده است، اینجا با خیال راحت می‌تونن رهاش کنن و قدرت تمرکز و حفظ تعادلشون رو محک بزنن.

    چهارده‌بدر! امسال ما اینجا گذشت؛ با یه خاطره هیجان‌انگیز!

    پ‌ن: مهرگان شمال‌ِشرق تهرانه؛ بالاتر از اتوبان ارتش. بین آجودانیه و شهرک محلاتی


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۳:۰۲ ب.ظ روز ۱۶ فروردین ۱۳۹۸ | دیدگاه (۰)

    دهکده خاک بر سر

    هر دو کتاب، سفرنامه‌طور!
    هر دو نوشته شده توسط نویسنده زن.
    هر دو خاطراتِ نزدیک دو سال زندگی در کشوری اروپایی؛
    اولی، یک سال و چند ماه زندگی در لوزانِ سوئیس بخاطر درس، دومی سی ماه اقامتِ کاری در پراگِ چک.
    نویسنده “دهکده” خانمی با فوق‌لیسانس زیست‌دریایی، نویسنده “کوچه‌ها” خانمی با فوق‌لیسانس ادبیات‌فارسی
    #دهکده_خاک_بر_سر آنقدر روان و خوش‌خوان نوشته شده بود که خواندنش چند روز هم طول نکشید ولی #در_کوچه_های_پراگ چند ماه همراهِ کیف و وسایلم بود تا در فرصت‌های مُرده مترو و اتوبوس تمام شود و آخر هم فصل‌های آخر خوانده نشده رهایش کردم!
    دهکده، همان‌قدر که از لوزان و جغرافیا و فروشگاه‌ها و مردمش میگفت، از خود نویسنده و حال و هوا و زندگی‌اش نیز خواننده را مطلع میکرد و شاید همین باعث صمیمیت کتاب می‌شد؛ صمیمیتی که قلمِ روان و بی‌تکلفِ نویسنده، آن را بیشتر میکرد.
    کوچه‌ها، بنابر شغلِ نویسنده و معاشرتش با مردم مختلف در پراگ، بیشتر از حال و هوای آنها می‌گفت. فصل‌هایی بدون زمان. انگار نویسنده بعد از برگشت آنچه در خاطرتش مانده از شهر و مردمان نوشته. برعکس دهکده که خواننده انگار دارد دفتر خاطرات می‌خواند و ماه به ماه با فائضه قصه و علیرضایش همراه می‌شود.
    .
    در کوچه‌های پراگ مشاهداتِ اجتماعی، زنانه و ادیبانه زنی است با چمدانی از #زبان_فارسی که سی ماه در دانشگاه چارلز پراگ “ظاهراً” فارسی درس می‌دهد و خواننده را با مردمی سرد، مودب، محافظه‌کار و آرام آشنا میکند. اما آنقدر خواننده را محرم نمی‌داند که حتی دقیق بگوید سفر کاری‌اش برای چیست؟ همسرش کجاست؟ و تا آخر خواننده می‌ماند صدرایی که گاهی در سطور کتاب می‌آید تنهاست یا حورایی که یکبار سروکله‌اش معلوم نیست از کجا پیدا میشود، خواهرش است!

    دهکده خاک‌برسر اما عالی است. زنی که برای همراهی همسرش با پسر سه‌ساله‌شان عازم سوئیس می‌شود به همراه مهمانی یک ماهه در شکم.
    خواننده آنقدر محرم است که حتی با همسایه‌ها، دکتر زنان، مهدکودک‌ها و مراکز فعال برای زنان در لوزان، آشنا می‌شود. آنقدر که ممکن است شب تمام کردن کتاب، تا صبح خوابِ لوزان‌گردی ببیند.

    پ‌ن: البته تفاوت این دو کتاب فقط اطلاعات شخصی دادنِ دهکده نیست! همه بعدی بودن دهکده است و اینکه بعد تمام شدن کتاب، از لوزان اطلاعات خوبی نصیب خواننده می‌شود، ولی بعد از اتمامِ کوچه‌ها، پراگ هنوز ناشناخته در ذهن خواننده می‌ماند


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۳:۱۰ ب.ظ روز ۱۳ فروردین ۱۳۹۸ | دیدگاه (۰)

    بی همه چیز

    قصه از چهار سال پیش شروع شد؛ از روزی که معصومه کتاب تاجیک را معرفی کرد و خواندمش.
    نویسنده‌اش را نمی‌شناختم؛ «تاجیک» اولین تجربه‌اش بود ظاهراً. در اینستا به دنبال صفحه‌اش گشتم و یافتمش! پدرِ تاجیک را یافتم. پست‌هایش کمی خاص بود؛ مثلِ تاجیک
    دنیای خودش را داشت، ظاهر شاد و درونی متلاطم؛ مثل تاجیک
    سنگ می‌تراشید و روی در و دیوار شهر نقاشی می‌کشید. نقاشی نه! آدم‌ها را نقش می‌زد بر دیوارها. جان میداد به دیوارِ خرابه‌ها با نقش‌ها. اسمشان را گذاشته بود #نقش_هایی_که_پیدا_کردم
    نقش‌ها اصولاً جایی زده می‌شدند که حرفِ گفتنی‌شان بیشتر درک شود؛ جایی زده می‌شدند که بتوانند لبخندی شوند بر لبِ پرغصه‌ای… حتی به خرابه‌های سوریه و خرمشهر هم رسیدند و سرگرمی شدند برای بچه‌های آن دیار.
    چند نقش رفتند و زده شدند به دیوار‌های خرابه #عودلاجان؛ یکی از قدیمی‌ترین محله‌های تهران. قبل از عید، ظاهراً شهرداری از نقش‌ها خوشش آمده و خرابه را مرتب کرده و نقش‌ها را فعلا نگه داشته و خلاصه گالری جالبی شده از طرح‌های میرزاحمید.

    تا کل دیوارها خراب نشده و نقش‌ها تکه‌تکه نشده‌اند، اگر گذرتان به بهارستان می‌خورد، پیشنهاد میکنم این نمایشگاه که بدون هماهنگی بین نقاش و شهرداری برپاشده را ببینید؛ نقش‌هایی که هرکدام قصه دارند و راوی هر قصه شمائید!

    آدرس نمایشگاه “بی‌همه‌چیز” تهران، پایین‌تر از میدان بهارستان، خ مصطفی خمینی، پایین‌تر از سرچشمه، روبرو پمپ بنزین، بن‌بست برازجان

    عکس‌ها را در اینجا ببینید


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۳:۴۵ ب.ظ روز ۱۲ فروردین ۱۳۹۸ | دیدگاه (۰)

    گزارش سال نود و هفت

    فروردین پارسال، مطلبی نوشتم درباره تعداد فیلم و کتاب‌هایی که سال قبل دیده و خوانده بودم و نوشتم سعی میکنم هر سال این آمار را ثبت کنم تا بتوانم یک ارزیابی از خودم داشته باشم.

    سال نود و هفت، پنجاه و شش کتاب خواندم که به نسبت سال قبلش که سی و شش کتاب خوانده بودم، آمار بسیار خوبی است. البته بخش اعظم مطالعه‌ام، کتاب‌های نوجوان بود که بخاطر کتابخانه مدرسه و طرح درس‌های کلاس های نگارشم، مطالعه‌شان کردم.

    از بین کتب بزرگسالی که خواندم، شاید فقط بتوانم بگویم از “چای نعنا” خوشم آمد و کتاب شعر “شاید به جا آوردی” و البته “دهکده خاک برسر”. از رستخیز، روزنامه پاکستان، هرس، در کوچه‌های پراگ، آذر بود باران میبارید، حیفا خوشم نیامد.

    از بین کتب نوجوان ولی دوست‌داشتنی‌های زیادی داشتم. مثل “خطای ستارگان بخت ما” “یعقوب را دوست داشتم” “یکی برای خانواده مورفی” “قبرستان عمودی” “بیرون ذهن من” و از بین کتب کودک نیز از “آب‌چال” “بچه گروفالو” و “لیلالونا” خوشم آمد.

    و اما درباره فیلم‌ها

    تعداد فیلم‌های سال نود و هفت دقیقا مساوی با فیلم‌های سال نود و شش بود. یعنی پنجاه و دو عدد

    انیمیشن کوکو را بسیار دوست داشتم. شش ابر قهرمان

    از بین فیلم‌های خارجی نیز لیون، خطای ستارگان بخت ما، اریوال را دوست داشتم و بین فیلم‌های ایرانی “مادری” “تنگه ابوقریب” و آذر را دوستس داشتم. سریال “آیینه سیاه یا بلک میرور را هم امسال دیدیم که بسیار برایم جذاب بود.


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۵:۰۹ ب.ظ روز ۰۵ فروردین ۱۳۹۸ | دیدگاه (۰)