داستان قرآنم (قسمت دوم)

ادامه‌ی پست داستان قرآنم +

با همین خیال‌ها دلخوش بودم. ولی باز، هروقت کربلا میرفتم، باز هم در بین قفسه‌ها دنبال قرانم بودم. تا نمی‌دانم کدام سال بود که قفسه‌ها یکدست شد و فقط قران‌ و مفاتیح‌های خود حرم در آنها بود. اگر زائری قران یا مفاتیحی گم میکرد یا جا می‌گذاشت، توسط خادم‌ها از قفسه‌ها جمع میشدند. امیدم برای پیدا کردنش، ناامید شد. پیگیر شدم که سرنوشت این قرآن‌های رها شده از میمِ مالکیت چه می‌شود، سرنوشت گم‌شدگان کربلا را نفهمیدم ولی درباره گم‌شدگان نجف شنیدم در غرفه‌‌ای که مرحوم ابوالحسن اصفهانی دفن هستند، جمع‌آوری می‌شوند و زائرها می‌توانند آنها را با خود ببرند! قران‌ها و مفاتیح‌های گم شده در حرم، مانده در حریم قدسی نجف… یعنی قرآن من هم توسط زائری به شهر و کشور دیگری رفته؟ یعنی دست چه کسی است؟ کجاست؟ از روی آن خوانده می‌شود یا لب طاقچه مانده است؟
یکبار به آن غرفه رفتم. کتابچه‌های دعا به فارسی به اردو، قران‌های کوچک بزرگ، مفاتیح‌های بدون شیرازه همه جمع شده بودند کنار هم و زائرها براندازشان می‌کردند برای یادگاری بردن به شهر و دیارشان.
آن وسط‌ها نگاهم افتاد به یک قرآن. رنگ جلدش شبیه قرآنِ گم‌شده‌ام بود؛ سرمه‌ای. اندازه‌اش هم تقریبا همان بود؛ کمی بزرگتر. دور تا دور جلدش رفته بود. برَش داشتم، ورق زدم و بوییدمش. انگار قرآن خودم را یافته بودم. قرآنی که چند سالی در حرم مانده بود. دستان زائرین لمسش کرده بود. چشمانشان سطر سطرش را خوانده بود و حالا در دستان من بود و با من راهی شد به ایران. یکبار دیگر به عراق برگشت. به مشهد رفت. شب‌های قدر بالای سر رفت. شد قرآن همراهم. انگار پیدایش کرده بودم تا جای قرآن گم‌شده‌ام بشود. بماند و همراهی‌ام کند؛ قرآنی که بوی حرم میداد. قرآنی که بوی حرم می‌دهد.

ایلیا

“ایلیا” یک مجوعه‌ی هجده قسمتی است که در ژانر کتاب مصور یا کمیک منتشر شده است. هر جلدی از آن را که می‌خوانم در اکانت گودریدزم چند خطی درباره‌اش می‌نویسم. برای ثبت نظرات هر قسمت در “وادی” نیز آنها را به مرور در این پست قرار می‌دهم.

قسمت اول:
وقتی شروع به خوندن ایلیا کردم، یعنی اردیبهشت هزار و چهارصد و یک، سیزده قسمت از کتاب اومده و ظاهرا پنج جلد دیگه‌اش در راهه انتشاره
درباره قسمت اول: شروع داستان، یک مقدار پرش داشت. روایت‌ها پراکنده بود و مخاطب رو یکدفعه به صحنه بعدی پرت میکرد. شاید اگه انیمیشن میشد، یکمقدار این پرش‌ها میتونست طبیعی دربیاد ولی برای کتاب مصور مخاطب رو اذیت میکرد
مرشد رستوران‌دار منو یاد مرشد چلویی خدابیامرز که معروف بوده به معرفت و مردم‌داری انداخت
تصاویر کتاب جذابن و تو این دوره که نوجوون‌ها به سمت کتاب‌های کمیک کشیده میشند، به نظرم مجموعه‌ی تالیفی خوبی باشه در کل
منتها باید به روحیه بچه‌تون و سن و سالش توجه کنید. ممکنه بعضی بچه‌ها از بعضی تصاویر کتاب اذیت بشند و براشون خشن باشه که این مساله رو خود والدین باید بررسی کنن. از نظر من برای بچه‌های بالای دوزاده سیزده سال تصاویر عادیه مگر بچه‌ای که خیلی حساسه و کلا این مدل کتابها و فیلمها رو ندیده

انتهای قست اول هم خوب تموم شد و مخاطب رو تشویق میکرد به خوندن قسمت دوم

قسمت دوم:

بذارید تا قسمت‌ها بیشتر پیش نرفته یک توضیح کلی درباره موضوع کتاب بنویسم
امیرعلی یه پسرنوجوان ایرانیه که با دو تا مادر و خواهرش زندگی میکنه. زندگی تقریبا ضعیفی دارن. امیرعلی درس میخونه و عصرها در رستوران مرشد کار میکنه. مادر امیرعلی مریضه و احتیاج به دارو داره. امیرعلی برای اینکه بتونه داروهای مادرش رو پیدا کنه دنبال یه داروساز میره و از یه ازمایشگاه عجیب غریب سردرمیاره. تو این ازایشگاه داروهای مختلفی رو روی انسانها ازمایش میکنن. ادمهای معتاد و بدون خانمان. و اونها رو تبدیل به زامبی میکنن
امیرعلی با اونها درگیر میشه و به کما میره و خیلی معجزه اسا نجات پیدا میکنه و تو عالم خواب میبینه که بهش یک نیرویی داده میشه
تو قسمت دوم، متوجه میشه اون چیزی که خواب دیده واقعیت داره و یک نیرو و قدرت عجیب و بزرگی بدست آورده که میتونه باهاش با آدم های بد مبارزه کنه
قسمت دوم بدون هیچ گره و تعلیقی تموم میشه. بریم سراغ قسمت سوم ببینیم چی میشه داستان

یه نکته منفی کتاب برای من شماره نداشتن صفحاتشه

چیزهای کوچک

شؤون صغیره تمر بها أنت دون التفاتِ
تساوی لدیّ حیاتی؛ جمیع حیاتی

حوادث قد لا تثیر اهتمامک، أعمّر منها قصور
و أحیا علیها شهور.
و أغزل منها حکایا کثیره.
و ألف سماء
و ألف جزیره

شؤون صغیره …

چیزهای کوچکی که بدون توجهِ تو می‌گذرد، برای من اندازه‌ی زندگی‌ام است؛ تمام زندگی‌ام.

من از اتفاقاتی که برای تو بی‌اهمیت است کاخ می‌سازم.
ماه‌ها با آنها سر می‌کنم.
داستان‌های بسیاری از آنها می‌بافم.
و هزار آسمان
و هزار جزیره

چیزهای کوچک…

پاراگراف بالا، قسمتی از شعرِ زیبایِ “چیزهای کوچک” سروده “نزار قبانی‌”ه؛ سرچ کنید کل شعر رو بخونید. از اشعارِ زیبای قبانی‌ه به نظرم.

پ‌ن: “کاظم ساهر” خواننده‌ی عراقی هم، این شعر نزار رو خونده.

از نمایشگاه کتاب

اذان ظهر که داده میشد، کم‌کم کارها را جمع می‌کردیم و می‌رفتیم برای نهار و نماز. برای تجدیدوضو، دستشویی سمت غرفه‌های کودک و نوجوان خلوت بود؛ چون درش وسط راه‌پله‌ها بود و کمتر کسی از وجودش خبر داشت.
هر روز آنجا بود؛ هر روز می‌دیدمش. گاهی مشغول نظافت، گاهی نشسته بر صندلی‌ و ناظر رفتن‌و‌آمدن آدم‌های مختلف، و گاهی مشغول غذا خوردن. همان‌جا. بر روی صندلی‌اش نزدیکِ در ورودی. آرام می‌نشست و قاشق قاشق غذایش را می‌خورد. آرام ولی با چشمانی که آرام نبود. غم بود، شرم بود، نگرانی بود، نمی‌دانم.
اگر از آن دسته آدم‌های بادغدغه و مهربان بودم، باید کنارش می‌نشستم و اگر دلش می‌خواست کمی با هم حرف می‌زدیم و از وسط حرف‌هایش می‌فهمیدم چرا ناهار را نمی‌رود بیرون محوطه بخورد؛ اما فقط نگاهش کردم و رد نگاهش و حسی که منتقل میکرد را دریافت کردم. حسی آنقدر عمیق که وادارم کرد از بین آن همه آدم‌هایی که این یازده روز دیدم و از آن همه اتفاقات مرتبط با کتابی که شاهدش بودم، از او بنویسم. از اویی که نمی‌شناسمش و شاید در ظاهر هیچ ارتباطی با کتاب نداشته باشد.

آه آدم‌ها آدم‌ها آدم‌های زندگی‌ام

تفکرات

چند ماه پیش، گمونم ماه مبارک بود، چند تا پروانه کوچیک تو خونه دیدم؛ پروانه‌هایی که از حبوبات یا خشکبار مونده تولید میشن. دلم براشون سوخت و پیف‌پاف نزدم. چندتاشون رو با دستم گرفتم و از پنجره آزاد کردم. ولی حالا بعد چند ماه فهمیدم که همون‌موقع نباید دلم براشون می‌سوخت و باید کناره‌های خونه و کمدها رو پیف‌پاف می‌زدم تا همون‌موقع تخم‌هایی که کرده بودن از بین بره، تا الان که خیلی زیاد شدن و دارن خونه رو فتح می‌کنن، مجبور نباشم با ماده‌ی قوی‌تر به جنگشون برم! “اقتل الموذی قبل ان یوذی”

به این فکر میکنم که تو دنیای انسان‌ها هم، همین معادله پابرجاست؟ آدم‌های اذیت‌کننده و چرت‌وپرت‌گو رو باید بدون دلسوزی، حذف کرد؟

سوپ دال‌عدس

‌حوصله‌ی پختن چیزی برای افطار نداشتم. خوابیدم. یکربع مونده به اذان مغرب بیدار شدم. چای گذاشتم و نون پنیر آماده کردم. ولی دلم یه غذای گرم می‌خواست. گفتم چه کنم؟ یاد #سوپ_دال_عدس افتادم که سریع آماده میشه.
یک فنجون دال عدس رو شستم و با سه فنجون آب گذاشتم رو گاز. شعله رو زیاد کردم تا آب سریع جوش بیاد. یه قاشق رب، کمی پیازداغ و ادویه (نمک، زردچوبه، کاری) بهش اضافه کردم + نصف عصاره مرغ الیت. همین
ده دقیقه که پخت، با گوشت‌کوب برقی، زدمش و کمی بهش جعفری خرد شده اضافه کردم. وقتی اذان رو دادن، یه سوپ داغ و خوشمزه داشتم 😊

اگه شما هم دوست داشتید یکربعه یه سوپ خوشمزه داشته باشید، امتحانش کنید.
اگه خیلی کدبانو هستید و از یکساعت قبل سوپ رو میذارید، می‌تونید سیب‌زمینی و هویج نگینی بهش اضافه کنید. حتی ورمیشل سوپی.

شما سوپ دال عدس خوردید؟ ترکیباتش چی بود؟

  • خرداد ۱۴۰۱
  • اردیبهشت ۱۴۰۱
  • فروردین ۱۴۰۱
  • اسفند ۱۴۰۰
  • بهمن ۱۴۰۰
  • دی ۱۴۰۰
  • آذر ۱۴۰۰
  • آبان ۱۴۰۰
  • مهر ۱۴۰۰
  • شهریور ۱۴۰۰
  • مرداد ۱۴۰۰
  • تیر ۱۴۰۰
  • خرداد ۱۴۰۰
  • اردیبهشت ۱۴۰۰
  • فروردین ۱۴۰۰
  • اسفند ۱۳۹۹
  • بهمن ۱۳۹۹
  • دی ۱۳۹۹
  • آذر ۱۳۹۹
  • آبان ۱۳۹۹
  • مهر ۱۳۹۹
  • شهریور ۱۳۹۹
  • مرداد ۱۳۹۹
  • تیر ۱۳۹۹
  • خرداد ۱۳۹۹
  • اردیبهشت ۱۳۹۹
  • فروردین ۱۳۹۹
  • اسفند ۱۳۹۸
  • مهر ۱۳۹۸
  • شهریور ۱۳۹۸
  • مرداد ۱۳۹۸
  • تیر ۱۳۹۸
  • خرداد ۱۳۹۸
  • اردیبهشت ۱۳۹۸
  • فروردین ۱۳۹۸
  • اسفند ۱۳۹۷
  • بهمن ۱۳۹۷
  • دی ۱۳۹۷
  • آذر ۱۳۹۷
  • آبان ۱۳۹۷
  • مهر ۱۳۹۷
  • شهریور ۱۳۹۷
  • مرداد ۱۳۹۷
  • تیر ۱۳۹۷
  • خرداد ۱۳۹۷
  • اردیبهشت ۱۳۹۷
  • فروردین ۱۳۹۷
  • اسفند ۱۳۹۶
  • بهمن ۱۳۹۶
  • دی ۱۳۹۶
  • آذر ۱۳۹۶
  • آبان ۱۳۹۶
  • مهر ۱۳۹۶
  • شهریور ۱۳۹۶
  • مرداد ۱۳۹۶
  • تیر ۱۳۹۶
  • خرداد ۱۳۹۶
  • اردیبهشت ۱۳۹۶
  • فروردین ۱۳۹۶
  • اسفند ۱۳۹۵
  • بهمن ۱۳۹۵
  • دی ۱۳۹۵
  • آذر ۱۳۹۵
  • آبان ۱۳۹۵
  • مهر ۱۳۹۵
  • شهریور ۱۳۹۵
  • مرداد ۱۳۹۵
  • تیر ۱۳۹۵
  • خرداد ۱۳۹۵
  • اردیبهشت ۱۳۹۵
  • فروردین ۱۳۹۵
  • اسفند ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۴
  • دی ۱۳۹۴
  • آذر ۱۳۹۴
  • آبان ۱۳۹۴
  • مهر ۱۳۹۴
  • شهریور ۱۳۹۴
  • مرداد ۱۳۹۴
  • تیر ۱۳۹۴
  • خرداد ۱۳۹۴
  • اردیبهشت ۱۳۹۴
  • فروردین ۱۳۹۴
  • اسفند ۱۳۹۳
  • بهمن ۱۳۹۳
  • دی ۱۳۹۳
  • آذر ۱۳۹۳
  • آبان ۱۳۹۳
  • مهر ۱۳۹۳
  • شهریور ۱۳۹۳
  • مرداد ۱۳۹۳
  • تیر ۱۳۹۳
  • خرداد ۱۳۹۳
  • اردیبهشت ۱۳۹۳
  • فروردین ۱۳۹۳
  • اسفند ۱۳۹۲
  • بهمن ۱۳۹۲
  • دی ۱۳۹۲
  • آذر ۱۳۹۲
  • آبان ۱۳۹۲
  • مهر ۱۳۹۲
  • شهریور ۱۳۹۲
  • مرداد ۱۳۹۲
  • تیر ۱۳۹۲
  • خرداد ۱۳۹۲
  • اردیبهشت ۱۳۹۲
  • فروردین ۱۳۹۲
  • اسفند ۱۳۹۱
  • بهمن ۱۳۹۱
  • دی ۱۳۹۱
  • آذر ۱۳۹۱
  • آبان ۱۳۹۱
  • مهر ۱۳۹۱
  • شهریور ۱۳۹۱
  • مرداد ۱۳۹۱
  • تیر ۱۳۹۱
  • خرداد ۱۳۹۱
  • اردیبهشت ۱۳۹۱
  • فروردین ۱۳۹۱
  • اسفند ۱۳۹۰
  • بهمن ۱۳۹۰
  • دی ۱۳۹۰
  • آذر ۱۳۹۰
  • آبان ۱۳۹۰
  • مهر ۱۳۹۰
  • شهریور ۱۳۹۰
  • مرداد ۱۳۹۰
  • تیر ۱۳۹۰
  • خرداد ۱۳۹۰
  • اردیبهشت ۱۳۹۰
  • فروردین ۱۳۹۰
  • اسفند ۱۳۸۹
  • بهمن ۱۳۸۹
  • دی ۱۳۸۹
  • آذر ۱۳۸۹
  • آبان ۱۳۸۹
  • مهر ۱۳۸۹
  • شهریور ۱۳۸۹
  • مرداد ۱۳۸۹
  • تیر ۱۳۸۹
  • خرداد ۱۳۸۹
  • اردیبهشت ۱۳۸۹
  • فروردین ۱۳۸۹
  • اسفند ۱۳۸۸
  • بهمن ۱۳۸۸
  • دی ۱۳۸۸
  • آذر ۱۳۸۸
  • آبان ۱۳۸۸
  • مهر ۱۳۸۸
  • شهریور ۱۳۸۸
  • مرداد ۱۳۸۸
  • تیر ۱۳۸۸
  • خرداد ۱۳۸۸
  • اردیبهشت ۱۳۸۸
  • فروردین ۱۳۸۸
  • اسفند ۱۳۸۷
  • بهمن ۱۳۸۷
  • دی ۱۳۸۷
  • آذر ۱۳۸۷
  • آبان ۱۳۸۷
  • مهر ۱۳۸۷
  • شهریور ۱۳۸۷
  • مرداد ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۷
  • خرداد ۱۳۸۷
  • اردیبهشت ۱۳۸۷
  • فروردین ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۵
  • خرداد ۱۳۸۵
  • اردیبهشت ۱۳۸۵
  • فروردین ۱۳۸۵
  • اسفند ۱۳۸۴
  • بهمن ۱۳۸۴
  • دی ۱۳۸۴
  • آذر ۱۳۸۴
  • شهریور ۱۳۸۴
  • سفر به شهر حافظ / روز اول

    چهارشنبه شش دی ۹۶

    فرصت بین دو ترم مدرسه که بچه‌ها مشغول امتحانات هستن، فرصت خوبی بود برای سفر زمستونه. احمد بشدت کار داشت و نمی‌تونست مرخصی بگیره؛ از هفته بعد هم دوباره ترم جدید مدرسه شروع میشد و خودم دیگه فرصت نداشتم. از طرف دیگه مرضیه و فاطمه چندین‌بار گفته بودن بریم شیراز و اصفهان؛ منم که از اردیبهشت پارسال که رفتم شیراز، بال‌بال میزدم تو پاییز یا زمستون یکبار دیگه برم شیراز و مسجد نصیرالملک عزیز رو تو این فصل ببینم.

    با فاطمه و مرضیه هماهنگ کردم و قرار شد چهارشنبه فاطمه از اصفهان بره شیراز و منم از تهران؛ تا شنبه شیراز باشیم و بعد باهم بریم اصفهان. مرضیه ولی نمی‌تونست مرخصی بگیره و باهامون بیاد اصفهان.

    برای چهارشنبه هفت صبح بلیط شیراز گرفتم. وقتی تو فرودگاه از احمد خداحافظی کردم و به سمت گیت پرواز حرکت کردم، حسی شبیه حسی که اول دبیرستان داشتم و برای اولین‌بار می‌خواستم مستقل از خانواده و با مدرسه برم مشهد، داشتم؛ حسِ استقلال که از یک طرف حسِ خوبیه و از طرف دیگه یک مقدار ترس و اضطراب داره؛ علاوه بر این، شبِ قبل تهران زلزله اومده بود و یک کم نگران بودم اگه دوباره زلزله بیاد و ریشتر زیادی داشته باشه و … من چطوری خودم رو به خونه و خانواده‌ام برسونم … قبل هر سفر، نگرانی‌های مختلف سراغ آدم میاد ولی با شروع سفر تقریبا به فراموشی سپرده میشن، مثل وقتی هواپیما اوج گرفت و بین ابرها پرواز کرد و چند ثانیه بعد فقط سفیدی بود که دیده میشد و هیچ نشونی از زمین نبود، سعی کردم اضطراب و نگرانی‌ها رو از خودم دور کنم.

    چهارمین سفرم به شیراز بود و تقریبا همه جاهای دیدنی شهر رو حداقل یکبار دیده بودم. این سفرم دو تا هدف داشت؛ دیدن مرضیه و دیدن مسجد نصیر تو آفتاب زمستونی 🙂 برای همین، زیاد اصراری به برنامه فشرده و رفتن به این سمت و اون سمت شهر، نداشتم. عصر با مرضیه رفتیم باغ ارم و دیدار سروناز. البته از هرکی پرسیدیم نمی‌دونست کدوم یکی از سروهای باغ، همون سروناز معروف هست؛ هیچ تابلویی و نوشته‌ای هم نبود. تا بالاخره موقع خروج از باغ، یکی از نگهبان‌های باغ بلندترین سرو باغ رو نشون‌مون داد و گفت سروناز مشهور ایشون هستن.

    باغ ارم، در واقع باغ گیاه‌شناسی شیراز هست و درخت و گیاه‌های مختلف رو میشه اونجا پیدا کرد. یادمه فروردین هفتاد و شش باغ ارم رو دیده بودم و فضای اون موقع با الان که زمستون بود و فصل سرد سال، خیلی فرق می‌کرد.
    دقیقا مشخص نیست این باغ برای اولین بار کِی و بدست چه کسی ساخته شده، ولی از دوران سلجوقی وجود داشته و معروفیتش بیشتر به دوره قاجار و ساختن عمارت وسط باغ برمیگرده که البته عمارت همیشه بسته است و امکان بازدید برای عموم وجود نداره 🙁
    فقط میشه تو خود باغ که باغ چرخید؛ سروناز معروف رو (اگه پیدا کرد) دید و حسرت دیدن عمارت سه طبقه ای که نصیرالملک ساخته و معروفه زیرش سردابی وجود داشته که از وسطش جوی آب میگذشته و محل زندگی اهل عمارت تو تابستون بوده رو کشید!

    بعد از دیدن باغ ارم، رفتیم دانشگاه شیراز و نماز مغرب عشا رو تو مسجد دانشگاه خوندیم. تصمیم داشتیم بریم دروازه قرآن. سوار تاکسی شدیم، راننده از مسیری رفت که از جلو آرامگاه حافظ رد میشد. دیدیم انگار حضرت لسان الغیب دعوت کردن به محضرشون شرفیاب بشیم؛ از ماشین پیاده شدیم و جهت فاتحه خوانی و تجدید دیدار! وارد حافظیه شدیم.
    حال و هوای شبهای حافظیه رو از روزهاش بیشتر دوست دارم؛ مخصوصاً وقتی خلوت باشه و از بلندگوها هیچ آهنگ و صدایی پخش نشه و بتونی در آرامش و سکوت برای شاعر ” شب تار است و ره وادی ایمن در پیش، آتش طور کجا موعد دیدار کجاست” فاتحه بخونی.

    از حافظیه رفتیم دروازه قرآن و آرامگاه خواجو کرمانی که بالای کوه کنار دروازه است.
    قبلا شیراز شش تا دروازه داشته که از اونها فقط دروازه قرآن مونده؛ البته دروازه قرآن هم چندبار خراب شده و دوباره تجدیدبنا شده. آخرین بار هشتاد و یکسال پیش، بخاطر اشتباه شهرداری با دینامیت ویران میشه و پونزده سال بعد یه بازرگان شیرازی دوباره دروازه رو میسازه و بعد از مرگش هم تو اتاقکهای کناری دروازه دفن میشه!
    زمان دیلمیان و زندیه( سازندگان دروازه) بالای دروازه، قرآنی خطی بوده برای اینکه مردم موقع خروج و ورود به شهر، از زیر قرآن رد بشن. بعدها قرآن خطی ب موزه سپرده میشه و نمیدونم قرآن دیگه ای جایگزینش کردن یا نه!
    دروازه قرآن برام یادآور خاطرات بیست سال پیش بود. فروردین هفتاد و شش؛ وقتی دخترکی ده ساله بودم و سرخوشی هام خیلی زیاد بود.

    با بابا رفتیم دروازه قرآن و آرامگاه خواجو که تو کوه کنار دروازه بود. یه دختربچه ده ساله بودم که از دیدن یه طاووس بزرگ وسط میدون شهر ذوق زده شده بودم؛ از دیدن یه غار واقعی که میگفتن خواجو اونجا زندگی میکرده، شگفت زده بودم و سرخوش راه میرفتم؛ از خواهرم میخواستم با دوربینی که فقط ۳۶ تا عکس میشد باهاش گرفت و جیره کل سفرمون بود، یه عکس تکی ازم بگیره جوری که طاووس بزرگ پایین هم دیده بشه.
    هنوز هم وقتی آلبوم خانوادگی مون رو ورق میزنم و میرسم به عکس های دروازه قرآن اون سال، انگار یه حس خوشی تزریق میشه زیر رگم و ناخودآگاه لبخند میزنم.
    دو سفر بعدی که سالهای بعد به شیراز داشتم، نشد بالای کوه و مقبره خواجو برم و خاطرات خوش ده سالگیم رو زنده کنم تا این سفر؛ با اینکه پرهای اون طاووس بزرگ وسط میدون نبود، با اینکه شب بود، با اینکه غار خواجو شده بود نمایشگاه خطاطی، با اینکه مجسمه بزرگ سر خواجو که یکی از خاطرات ده سالگیم بود، دیگه نبود، ولی همون حس خوش، قلب و روحم رو تسخیر کرد. حسی که نمیدونم چرا تو اون فضا برای من جاریه …

    خواجو تو ذهن من یه شاعرمرد مظلوم تجسم شده؛ نمیدونم چرا! شاید چون اشعارش و حتی خودش خیلی معروف نیستن

    چو در نظر نبود روی دوستان ما را به هیچ رو نبود میل بوستان ما را


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۱:۵۰ ق.ظ روز ۰۶ دی ۱۳۹۶ | دیدگاه (۳)