ای اولین و آخرین امید
إِنْ یَنْصُرْکُمُ اللَّهُ فَلَا غَالِبَ لَکُمْ وَإِنْ یَخْذُلْکُمْ فَمَنْ ذَا الَّذِی یَنْصُرُکُمْ مِنْ بَعْدِهِ وَعَلَى اللَّهِ فَلْیَتَوَکَّلِ الْمُؤْمِنُونَ
اگر خدا شما را یارى کند هیچ کس بر شما غالب نخواهد شد
و اگر دست از یارى شما بردارد، چه کسى بعد از او شما را یارى خواهد کرد؟
مؤمنان باید تنها بر خدا توکل کنند
سوره مبارکه آل عمران، آیه ۱۶۰
معلمِ کتاب‌فروش

یکی از کار‌هایی که همیشه جزو آرزوهای شغلیم بود، کتاب‌فروشی‌ه؛ امروز یک کم به آرزوم رسیدم و تو نمایشگاه کتابی که تو مدرسه داشتیم، کتاب فروختم 😊📚

به امروز که فکر میکنم، در وهله اول، چند ساعت فروش کتابه، ولی وقتی تمام اتفاقات و صحبت‌های از یک ماه پیش تا امروز رو مرور میکنم، می‌بینم همین «چند‌ساعت‌نمایشگاه» چه پروسه‌ای بود برای خودش!
از صحبت با انتشارات، صحبت با مدیر مدرسه، هماهنگی‌ها، شرط‌و‌شروط‌ها، صحبت با واسطه، کنسل کردن، دوباره تصمیم به اجرا، نامه‌زدن، هماهنگی‌های آخر، غیر روز کاری به مدرسه رفتن، چندین ساعت ایستادن و حرف زدن و آخرسر حرف و حدیث شنیدن!
این آخری، باعث شد، همه سختی‌ها بمونه رو دوشم و با خودم بگم «به من چه اصلا بچه‌ها کتاب غیردرسی بخونن یا نه» ولی وقتی به هیجان بچه‌ها برای کتاب خریدن فکر کردم، به اون بچه‌هایی که تا حالا از کتابخونه کتاب نگرفتن ولی امروز کتاب خریدن، گفتم «نه، می‌ارزید. شاید دوباره بخاطر بچه‌ها چنین کاری بکنم»

کاش کتاب انقدر گرون نمیشد 🙁 کاش نذارن از این بدتر بشه 🙁 کاش اندازه باقی موارد زندگی، برای کتاب هم هزینه می‌کردیم

هیاهو

هیاهوی غریب و مبهمی پیچیده در جانم
پرم از حس دلگیری که نامش را نمی دانم

تو اقیانوس سرشار از تلاطم های آرامی
و من دریاچه ی اشکی که دایم رو به طغیانم

بزن نی ، باز غوغا کن ، بزن دف ، شور بر پا کن
به هر سوزی بگریانم ، به هر سازی برقصانم

ببین آیینه وار از حس تصویر تو لبریزم
تو آرامی ، من آرامم ، پریشانی ، پریشانم

اگر شعری نوشتم رونویسی از نگاهت بود
که این دیوانگی ها را من از چشم تو می خوانم

سیده تکتم حسینی

ما غرک؟

صبح جمعه است. اسنپ گرفته‌ام از غرب تهران به قلهک.
سریع آماده شده‌ام و فراموش کردم کتابم را داخل کیفم بگذارم. موبایل هم کمتر از ده درصد شارژ دارد و باید تا برگشت نگهش دارم.
برای من که در مسیرها یا کتاب می‌خوانم یا مشغول موبایل میشوم، نبود هر دو با هم سخت است، آن هم برای مسیری نسبتاً طولانی.
نگاهم را به خانه‌های کنار اتوبان میدوزم تا حوصله‌ام سر نرود. ناخوداگاه دنبال پتو و فرش شسته شده بر بام‌ها هستم. تصویری نوستالژیک از اسفند. باید ب ذهنم یاد بدهم خانه‌ها دیگر ویلایی نیست و کمتر کسی می‌تواند و “می‌خواهد” در خانه فرش و پتو بشوید؛ نباید دنبالشان بگردد، آن هم روی خانه‌های برِ اتوبان همت و صدر.
گلدان‌های روی بالکن‌ها نظرم را جلب می‌کنند؛ گلدان‌های رنگ و وارنگ که خیلی‌هایشان خالی است و خشک شده. با خودم می‌گویم یادم باشد هفته آخر اسفند، سه گلدان سبز و سفید و قرمزی که “پتوسک”هایم را درونشان کاشتم، توی ایوان بگذارم؛ ریحان و شاهی هم بکارم. شاید امسال موفق شوم به نتیجه برسم، پارسال که نتوانستم و خراب شدند.
به رانندگی راننده توجه می‌کنم و به تمیز بودن و نبودن ماشینش تا نمره‌ام، منصفانه باشد. چند بار سبقت خطرناک می‌گیرد. بین خطوط هم حرکت نمی‌کند. اما ماشینش تمیز است و مرتب. همان ابتدا خواهش کردم گوشی‌ام را به شارژ ماشینش بزند و محترمانه قبول کرد؛ ولی خیلی بد رانندگی می‌کند. چهار از پنج باید بدهم.
به پل طبیعت میرسیم. سعی میکنم تمام آدم‌های روی پل را در چند ثانیه‌ای که فرصت دارم تا ماشین از زیر پل عبور کند، از نظر بگذرانم و نگاهشان کنم. نگاهم روی زوج جوانی که به نرده‌های پل تکیه داده‌اند و حرف می‌زنند، قفل می‌شود…
به طرح درس فردایم فکر میکنم. به کارهایی که قول داده‌ام انجام بدهم ولی فرصت نکردم و بدقول شده‌ام. به همه چیز فکر میکنم تا فرار کنم از فکر به جایی که دارم میروم؛ فکر به مصیبتی که برای دوستم افتاده و دو روز است همراهی‌ام می‌کند؛ فکر به اینکه چه باید بگویم و چه باید بکنم وقتی محیا را دیدم …
بگذریم. نمیدانم چرا به اینجا رسیدم. اصلا نمی‌خواستم این پست درباره فوت مادر دوستم باشد؛ میخواستم درباره سه ربعی بدون موبایل و کتاب بنویسم و کارهایی که کردم، ولی نشد؛ نتوانستم. ذهن که مدام روی موضوعی باشد، ناخودآگاه و مستقیم و غیرمستقیم به همان سمت میرود، حتی اگر نخواهی.

لطف میکنید برای مادر جوان دوستم فاتحه‌ای بخوانید و برای صبر دخترش، دعا کنید

عادتِ عشق

وای بر آن روزی که چیزی، حتی عشق، عادتمان شود.
عادت، همه‌چیز را ویران می‌کند از جمله عظمت دوست داشتن را، تفکر خلاق را، عاطفه جوشان را…
عاشق کم است، سخن عاشقانه فراوان.

روزگاری‌ است چه بد، که دیگر کلامِ عاشقانه، دلیلِ عشق نیست؛ و آوازِ عاشقانه‌ خواندن، دلیلِ عاشق بودن

نادر ابراهیمی – یک عاشقانه آرام

فسنجون

من از جمله افرادی بودم که از فسنجون خوششون نمی‌اومد؛ دهن نمیزدم بهش و به نظرم یه غذای بدمزه و زشت می اومد😅
ولی چند سالیه که ازش خوشم اومده و میخورم و حتی دو سه بار هم درستش کردم و کم کم دارم عاشقش میشم😉
گردو سابیده شده رو با یک مقدار آب سرد تو قابلمه میریزم و وقتی آب جوش اومد زیرش رو کم میکنم و میذارم دو ساعت با شعله کم حرارت ببینه. آبش که کم شد، دوباره نیم استکان آب سرد میریزم روش.
🌸 آب سرد باعث میشه گردو زودتر روغن پس بده🌸
مرغ رو هم با پیاز و یک کم نمک و زردچوبه و یک کوچولو دارچین، تو قابلمه جداگانه، میذارم بپزه.
بعد دوساعت که گردو حسابی پخت و روغن داد، رب انار میریزم و یک کم شکر. بسته به میزانی که بخوام شیرین یا ملس یا ترش بشه، هم میزنم و میزان رب و شکر رو تنظیم میکنم. یک کم که باهم جوش خوردن، مرغ ها رو بهشون اضافه میکنم. چند تا آلو خورشتی هم برای کم کردن گرمی گردو داخل خورش میندازم. حدود نیم ساعت صبر میکنم تا مرغ ها خوب با مخلوط گردو و رب انار بپزن و بعد سرو میکنم😀

نمیدونم چرا فسنجون غذای سختیه تو ذهنمون، در صورتیکه خیلی آسونه فقط زمان بره پختش

  • اسفند ۱۳۹۷
  • بهمن ۱۳۹۷
  • دی ۱۳۹۷
  • آذر ۱۳۹۷
  • آبان ۱۳۹۷
  • مهر ۱۳۹۷
  • شهریور ۱۳۹۷
  • مرداد ۱۳۹۷
  • تیر ۱۳۹۷
  • خرداد ۱۳۹۷
  • اردیبهشت ۱۳۹۷
  • فروردین ۱۳۹۷
  • اسفند ۱۳۹۶
  • بهمن ۱۳۹۶
  • دی ۱۳۹۶
  • آذر ۱۳۹۶
  • آبان ۱۳۹۶
  • مهر ۱۳۹۶
  • شهریور ۱۳۹۶
  • مرداد ۱۳۹۶
  • تیر ۱۳۹۶
  • خرداد ۱۳۹۶
  • اردیبهشت ۱۳۹۶
  • فروردین ۱۳۹۶
  • اسفند ۱۳۹۵
  • بهمن ۱۳۹۵
  • دی ۱۳۹۵
  • آذر ۱۳۹۵
  • آبان ۱۳۹۵
  • مهر ۱۳۹۵
  • شهریور ۱۳۹۵
  • مرداد ۱۳۹۵
  • تیر ۱۳۹۵
  • خرداد ۱۳۹۵
  • اردیبهشت ۱۳۹۵
  • فروردین ۱۳۹۵
  • اسفند ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۴
  • دی ۱۳۹۴
  • آذر ۱۳۹۴
  • آبان ۱۳۹۴
  • مهر ۱۳۹۴
  • شهریور ۱۳۹۴
  • مرداد ۱۳۹۴
  • تیر ۱۳۹۴
  • خرداد ۱۳۹۴
  • اردیبهشت ۱۳۹۴
  • فروردین ۱۳۹۴
  • اسفند ۱۳۹۳
  • بهمن ۱۳۹۳
  • دی ۱۳۹۳
  • آذر ۱۳۹۳
  • آبان ۱۳۹۳
  • مهر ۱۳۹۳
  • شهریور ۱۳۹۳
  • مرداد ۱۳۹۳
  • تیر ۱۳۹۳
  • خرداد ۱۳۹۳
  • اردیبهشت ۱۳۹۳
  • فروردین ۱۳۹۳
  • اسفند ۱۳۹۲
  • بهمن ۱۳۹۲
  • دی ۱۳۹۲
  • آذر ۱۳۹۲
  • آبان ۱۳۹۲
  • مهر ۱۳۹۲
  • شهریور ۱۳۹۲
  • مرداد ۱۳۹۲
  • تیر ۱۳۹۲
  • خرداد ۱۳۹۲
  • اردیبهشت ۱۳۹۲
  • فروردین ۱۳۹۲
  • اسفند ۱۳۹۱
  • بهمن ۱۳۹۱
  • دی ۱۳۹۱
  • آذر ۱۳۹۱
  • آبان ۱۳۹۱
  • مهر ۱۳۹۱
  • شهریور ۱۳۹۱
  • مرداد ۱۳۹۱
  • تیر ۱۳۹۱
  • خرداد ۱۳۹۱
  • اردیبهشت ۱۳۹۱
  • فروردین ۱۳۹۱
  • اسفند ۱۳۹۰
  • بهمن ۱۳۹۰
  • دی ۱۳۹۰
  • آذر ۱۳۹۰
  • آبان ۱۳۹۰
  • مهر ۱۳۹۰
  • شهریور ۱۳۹۰
  • مرداد ۱۳۹۰
  • تیر ۱۳۹۰
  • خرداد ۱۳۹۰
  • اردیبهشت ۱۳۹۰
  • فروردین ۱۳۹۰
  • اسفند ۱۳۸۹
  • بهمن ۱۳۸۹
  • دی ۱۳۸۹
  • آذر ۱۳۸۹
  • آبان ۱۳۸۹
  • مهر ۱۳۸۹
  • شهریور ۱۳۸۹
  • مرداد ۱۳۸۹
  • تیر ۱۳۸۹
  • خرداد ۱۳۸۹
  • اردیبهشت ۱۳۸۹
  • فروردین ۱۳۸۹
  • اسفند ۱۳۸۸
  • بهمن ۱۳۸۸
  • دی ۱۳۸۸
  • آذر ۱۳۸۸
  • آبان ۱۳۸۸
  • مهر ۱۳۸۸
  • شهریور ۱۳۸۸
  • مرداد ۱۳۸۸
  • تیر ۱۳۸۸
  • خرداد ۱۳۸۸
  • اردیبهشت ۱۳۸۸
  • فروردین ۱۳۸۸
  • اسفند ۱۳۸۷
  • بهمن ۱۳۸۷
  • دی ۱۳۸۷
  • آذر ۱۳۸۷
  • آبان ۱۳۸۷
  • مهر ۱۳۸۷
  • شهریور ۱۳۸۷
  • مرداد ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۷
  • خرداد ۱۳۸۷
  • اردیبهشت ۱۳۸۷
  • فروردین ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۵
  • خرداد ۱۳۸۵
  • اردیبهشت ۱۳۸۵
  • فروردین ۱۳۸۵
  • اسفند ۱۳۸۴
  • بهمن ۱۳۸۴
  • دی ۱۳۸۴
  • آذر ۱۳۸۴
  • شهریور ۱۳۸۴
  • دوستی راستین

    تو ای دوستدار علی، تو ای دوستدار فاطمه، و تو ای دوستدار حسنین؛ فکر مکن که دوستی تو نسبت به آنها به این است که چیزی نذرشان کنی! مثلا سفره نذرشان کنی، چلچراغ نذرشان کنی… این دوستی آنها نیست. آنها اهل این حرفها نیستند تا دوستیشان به این چیزها باشد. دوستی تو به آنها در کجا نمودار می‌شود؟ فقط یک جا، و آن رفتار تو، عقیده تو، اندیشه تو، فکر تو و عمل توست. هر قدر عقیده و اندیشه و عملت به اینها نزدیکتر باشد نشانه آن است که دوستی راستین صحیح آنها در تو ریشه دارتر است. محبت اهل بیت و ولایت آنها بازده و ثمره‌ای جز اطاعت بیشتر خدا و پرهیز بیشتر از معصیت خدا ندارد.

    سید محمد حسینی #بهشتی
    کتاب ولایت، رهبری، روحانیت


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۲:۲۸ ب.ظ روز ۳۱ شهریور ۱۳۹۵ | دیدگاه (۱)

    همیشه خودمان باید بخواهیم!

    نباید تصور کرد که با پیشرفت مدنیت، مقام زن هم بتدریج بالا رفته است؛ حقیقت امر این است که (در طول تاریخ) زیادتر بودن حس همکاری زن، در تغییر وضع اجتماعی او بیشتر موثر بوده تا تربیت فرهنگی مردان!

    تاریخ تمدن، جلد اول

    ویل دورانت

    صفحه ۴۲


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۱:۲۵ ق.ظ روز | دیدگاه (۰)

    کتاب و ساعت و تقویم رسمی کشور

    داشتم درباره کتابی سرچ می‌کردم تا نقدها و توصیفاتی که از کتاب نوشته شده رو بخونم، توی صفحات پیشنهادی گوگل یک صفحه از سایت تایم‌دات‌آی‌آر هم اومد! تعجب کردم که این سایت چه ربطی به کتاب داره و رو لینک زدم تا صفحه‌اش رو ببینم و این صفحه روی مانیتورم باز شد! +

    جالب بود برام سایتی که مخصوص ساعت و تقویم رسمی کشوره، یک صفحه اختصاص داده به معرفی کتاب و یکسری کتاب به بازدید‌کننده‌ها پیشنهاد و معرفی میکنه! (جدا از اینکه موضوع کتاب‌ها و سبک‌شون چیه!)


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۲:۱۹ ب.ظ روز ۲۴ شهریور ۱۳۹۵ | دیدگاه (۰)

    اگر از تلگرام شلوغتان خسته شده‌اید

    قبلا درباره شلوغی تلگرام نوشتم + و اینکه سعی کردم یکسری گروهها رو حذف کنم ولی باز هم شلوغه! چندوقتی‌ه برای رها شدن از این شلوغی یک راه دیگه پیدا کردم و تو این دوماه که این راه رو دارم امتحان می‌کنم خیلی راضی هستم و هروقت بین دوستان بحث شلوغی تلگرام و وقت‌خوری و غیرمفید بودنش میشه، این راه رو به بقیه توصیه میکنم (البته اگه یک وسیله دوم برای نصب تلگرام داشته باشن)

    من برای خلاصی از حجم پیام‌های تلگرام چند راه رو امتحان کردم ولی شخصاً، باز هم نتونستم از اون راه موفق بشم. اوایل یکسری از گروه‌ها و کانال‌ها رو حذف کردم ولی تعداد گروه‌های باقی مونده که نمی‌خواستم لفت بدم باز هم کم نبود و هم‌چنان وقت زیادی ازم می‌گرفت! بعد با خودم قرار گذاشتم که هروقت تلگرام رو باز کردم گروههایی که پیام زیاد دارند رو کلیرهیستوری کنم و فقط اسم خودم رو سرچ کنم تا اگه کسی منشن کرده بود و کاری باهام داشت، جواب بدم؛ ولی این روش هم خیلی نتونست پاسخگو باشه! روش سومی که امتحان کردم شلوغ کردن خیلی زیاد تلگرامم بود! یعنی عضو یکسری کانال و گروه‌هایی شدم که اصلا احتیاجی بهشون نداشتم و صرفا برای اینکه تلگرام شلوغ بشه و خیلی از گروه‌های اصلیم رو در این شلوغی پیدا نکنم و بهشون سر نزنم، عضو شدم؛ که اصلا روش خوبی نبود 🙂 و بدتر باعث سردرگمی و تشویش میشد.

    تا اینکه دو ماه پیش وقتی مجبور شدم تبلت رو ریست‌فکتوری کنم، به ذهنم رسید تلگرام رو روش نصب نکنم و فقط روی لپ‌تاپ داشته باشمش و هروقت خونه بودم و لپ‌تاپ روشن بود، سری هم به تلگرام بزنم. باید بگم واقعا راه خوبی بود و تو این دوماه از این روش خیلی راضی بودم، هم گروه‌ها و کانال‌های مورد علاقه‌ام رو دارم و هروقت بخوام بهشون سر میزنم و می‌خونم، هم بخاطر همیشه در دسترس نبودن تلگرام، وقت خیلی کمتری ازم میگیره و کمتر مشغول بهش میشم!
    توصیه می‌کنم اگه غیر موبایل همیشه در دسترس‌تون، لپ‌تاپ، تبلت یا حتی موبایل دومی که خیلی بهش سر نمی‌زنید، دارید، این روش رو امتحان کنید!

    پ‌ن: البته با یک شماره دیگه یه حساب تلگرام روی تبلت باز کردم ولی فقط برای ارتباطات و چت‌های شخصی و بعضا کاری؛ و تو گروه‌ها و کانال‌ها عضو نشدم (البته جز گروه خانوادگی و کانال وادی)


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۳:۱۸ ق.ظ روز | دیدگاه (۲)

    لیستی از مهاجران وبلاگستان به تلگرام

    وبلاگستان چند سالی‌ه که از رونق افتاده و تعداد وبلاگ‌هایی که هنوز می‌نویسن و وبلاگشون رو آپدیت می‌کنن خیلی خیلی کم شده! وبلاگ‌نویسهای قدیمی یا از فضای مجازی رفتن، یا درگیر کار و زندگی شدن و فرصت نوشتن پیدا نمی‌کنند یا فعالیت در شبکه‌ها رو به وبلاگستان ترجیح میدن.

    نسل جدید هم اقبالی به وبلاگستان ندارند و حتی فکر کنم بعضی‌هاشون ندونند وبلاگ دقیقا چیه و چطور میشه وبلاگ داشت! و اکثرا در شبکه‌ها فعال هستند.

    ولی یکسری از وبلاگ‌نویس‌های قدیمی هستند که هنوز می‌نویسند؛ ولی مخاطب اصلی‌شون در شبکه‌های اجتماعی، مخصوصا تلگرام‌ه؛ حالا یا تو وبلاگ یا سایتشون مطالب‌شون رو مینویسند و برای خونده شدن در کانال شخصی تلگرام‌شون بازنشر می‌کنند، یا کلا اسباب‌کشی کردند به کانال‌های تلگرامی و آنجا می‌نویسند.

    پیدا کردن کانال‌های شخصی، اگه خود فرد، تو وبلاگش یا شبکه‌های دیگه‌ای که عضوه معرفی نکرده باشه، کار سختی‌ه! برای همین به فکرم رسید یکسری از کانال‌های وبلاگ‌نویسهای قدیمی که میشناسم و این مدت تو تلگرام بهشون برخورد کردم رو اینجا جمع‌آوری کنم و از بقیه هم بخوام، اگه کانال دارند یا کانال باقی وبلاگ‌نویسها رو میشناسن، اطلاع بدن تا به این لیست اضافه کنم تا حداقل بتونیم از این طریق پیگیر نوشته‌ها باشیم.

    حجه الاسلام زائری
    تقی دژاکام (آب و آتش)
    کمیل باقرزاده
    میثم رمضانعلی(هابیل)
    حسین شرفخانلو (صبح)
    مریم کمالی نژاد (ستایش)
    کبری آسوپار (یک وجب دل)
    امید حسینی (آهستان)
    میم سین
    کیوان ابراهیمی
    احمدرضا بیضایی (اسکالپل)
    جلیل سامان (وقت بودن)
    حامد آقاجانی (پنکسم)
    ریزنوشت
    محمدرضا باقری (بیا تا برویم)
    علی قلهکی
    مهدی ناظمی
    محمدصادق کریمی
    روح‌الله رشیدی (ابتدا)
    مردی از جنس یخ
    سوزن‌بان
    مهدی شریفی (تن‌ها)
    سید رضی زاده (دل‌آباد)
    محمدرضا وحید‌زاده (پیاده روی در اتوبان)

    این هم کانال تلگرام وادی

    این کانال نیز مطالب وبلاگستان زنان را بازنشر می‌کند

    روی اسم‌ها کلیک کنید تا کانال تلگرامشون براتون باز بشه.

     این لیست، بروز می‌شود …


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۰:۰۲ ق.ظ روز ۱۷ شهریور ۱۳۹۵ | دیدگاه (۴)

    عالِمان کل

    هفته قبل خبری پخش شد درباره افتتاح فاز اول شبکه ملی اطلاعات کشور؛ بشخصه تعریف خاصی از این موجود! تازه افتتاح‌شده نمی‌دانستم، سرچ کردم و درباره‌ی کارکردهایش چنین مطلبی را پیدا کردم: خدمات دولت الکترونیک و سایر خدمات دیجیتال، خدمات ویدئویی داخلی در کشور، دسترسی به اینترنت، انواع خدمات نوین از قبیل پرداخت موبایل.

    از همان اولین خبری که درباره افتتاح این پروژه در خبرگزاری‌ها پخش شد، در توئیتر و بعضی از گروه‌های تلگرامی شروع به مسخره کردن این طرح و بحث و نظر و فحش! درباره‌ی ملی شدن اینترنت! و محدود شدن کاربران و جاسوسی و اطلاع پیدا کردن از همه‌ی فعالیت‌ها و … شروع شد. اکثر نظرات حول این محور بود که از این به بعد همه فعالیت‌هامون تحت کنترل قرار میگیرد و دسترسی‌ها به سایت‌های خارجی کم می‌شود! در توئیتر این موج‌سواری‌ها و اظهار فضل کردن‌ها بیشتر از شبکه‌های دیگر بود. برایم سوال بود یعنی همه کاربرانی که در حال توئیت هستند از محتوای این طرح خبر دارند و فقط من هستم که دقیق نمی‌دانم چیست و باید توئیت‌هایی که میشود را تعریفی از این طرح برداشت کنم؟ به نظرم رسید یک نظرسنجی راه بیندازم. سوالی پرسیدم در توئیتر که اطلاعات شما درباره شبکه ملی اطلاعات چه میزان است؛ نتیجه نظر نود و هشت نفری که جواب دادند، جالب بود؛ شصت درصد اصلا هیچ اطلاعی درباره این موضوع نداشتند! و بیست و هفت درصد اطلاع کمی درباره‌اش داشتند!

    vaadi.ir

    برایم جالب بود که درباره موضوعی که اکثرا درباره‌اش اطلاع کافی نداریم، نظر میدهیم و اعتراض میکنیم! و البته این مساله محدود به توئیتر و این موضوع و حتی فضای مجازی نمی‌شود! عادت کردیم درباره همه چیز و هر مساله‌ای نظر بدیم، چه از آن مساله اطلاع کامل داشته باشیم چه فقط در حد یک تیتر ازش مطلع باشیم.


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۹:۱۷ ق.ظ روز ۱۶ شهریور ۱۳۹۵ | دیدگاه (۳)

    واقعیت مجازیِ الکی

    پردیس سینمایی که نزدیک خونمون هست، چند وقته عینک واقعیت مجازی آورده؛ هربار که از کنارش رد میشدم و آدم‌هایی که عینک رو زدن و تعادل خودشون رو از فیلمی که داشتن میدیدن از دست داده بودن و یک نفر از پشت گرفته بودشون که زمین نیفتن رو میدیدم، دوست داشتم منم امتحان کنم ولی بخاطر شلوغی محیط و آدم‌هایی که وایمیستادن و فرد عینک زده رو نگاه می‌کردن، از خواسته‌ام میگذشتم؛ تا چندوقت پیش که رفته بودیم پارک ارم و قسمتی که این عینک رو داشت خلوت خلوت بود و غیر از ما کسی دیگه‌ای نبود. شش هزار تومن ناقابل دادیم و با کلی ذوق که بالاخره تونستم این عینک رو تجربه کنم، روی سطح لغزنده ایستادم. احمد هم پشت سرم ایستاد که مواظب باشه نیفتم. فیلم یه ترن هوایی بود و مثل این بود که من سوار آن ترن بودم و اطرافش دیده میشد و ترن بالا و پایین میرفت. همین! یعنی دریغ از یک کم ترس و تکون که من بخورم 😐 وقتی تموم شد به آقای مسئول گفتم برای همه این فیلم رو میذارید؟ اینکه اصلا ترس نداشت! گفت اره و رو به احمد گفت ترسیده بود، به روش نیاورد! گفتم نه واقعا، آخه چی بود ترن هوایی بود دیگه. احمد گفت همه میترسن و تعادل‌شون رو از دست میدن؟ آقای مسئول گفت بیست درصد هستن تقریبا که نمیترسن!
    حقیقتش ناراحت شدم خیلی! با تصور و توقع یک هیجان جالب و یک تجربه جدید عینک رو زدم ولی انتظارم اصلا برآورده نشد! از طرفی به حرف مسئولش فکر میکردم که یعنی من جزو بیست درصدی هستم که نمیترسم؟ واقعا نمیترسم؟ این خوبه؟ بده؟ نمیدونم! حیف شش تومنی که براش دادیم 🙂

    این مطلب رو فقط در قسمت روزنوشت وادی منتشر میکنم، برای ثبت و خاطره ماندن، و در هیچ شبکه اجتماعی بازنشر نمیکنم. ممنون میشم کسائیکه به وبلاگ سر میزنن یا از طریق فیدخوان این مطلب رو میخونن، جایی بازنشرش نکنن.


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۵:۰۵ ق.ظ روز ۱۰ شهریور ۱۳۹۵ | دیدگاه (۶)