داستان قرآنم (قسمت دوم)

ادامه‌ی پست داستان قرآنم +

با همین خیال‌ها دلخوش بودم. ولی باز، هروقت کربلا میرفتم، باز هم در بین قفسه‌ها دنبال قرانم بودم. تا نمی‌دانم کدام سال بود که قفسه‌ها یکدست شد و فقط قران‌ و مفاتیح‌های خود حرم در آنها بود. اگر زائری قران یا مفاتیحی گم میکرد یا جا می‌گذاشت، توسط خادم‌ها از قفسه‌ها جمع میشدند. امیدم برای پیدا کردنش، ناامید شد. پیگیر شدم که سرنوشت این قرآن‌های رها شده از میمِ مالکیت چه می‌شود، سرنوشت گم‌شدگان کربلا را نفهمیدم ولی درباره گم‌شدگان نجف شنیدم در غرفه‌‌ای که مرحوم ابوالحسن اصفهانی دفن هستند، جمع‌آوری می‌شوند و زائرها می‌توانند آنها را با خود ببرند! قران‌ها و مفاتیح‌های گم شده در حرم، مانده در حریم قدسی نجف… یعنی قرآن من هم توسط زائری به شهر و کشور دیگری رفته؟ یعنی دست چه کسی است؟ کجاست؟ از روی آن خوانده می‌شود یا لب طاقچه مانده است؟
یکبار به آن غرفه رفتم. کتابچه‌های دعا به فارسی به اردو، قران‌های کوچک بزرگ، مفاتیح‌های بدون شیرازه همه جمع شده بودند کنار هم و زائرها براندازشان می‌کردند برای یادگاری بردن به شهر و دیارشان.
آن وسط‌ها نگاهم افتاد به یک قرآن. رنگ جلدش شبیه قرآنِ گم‌شده‌ام بود؛ سرمه‌ای. اندازه‌اش هم تقریبا همان بود؛ کمی بزرگتر. دور تا دور جلدش رفته بود. برَش داشتم، ورق زدم و بوییدمش. انگار قرآن خودم را یافته بودم. قرآنی که چند سالی در حرم مانده بود. دستان زائرین لمسش کرده بود. چشمانشان سطر سطرش را خوانده بود و حالا در دستان من بود و با من راهی شد به ایران. یکبار دیگر به عراق برگشت. به مشهد رفت. شب‌های قدر بالای سر رفت. شد قرآن همراهم. انگار پیدایش کرده بودم تا جای قرآن گم‌شده‌ام بشود. بماند و همراهی‌ام کند؛ قرآنی که بوی حرم میداد. قرآنی که بوی حرم می‌دهد.

ایلیا

“ایلیا” یک مجوعه‌ی هجده قسمتی است که در ژانر کتاب مصور یا کمیک منتشر شده است. هر جلدی از آن را که می‌خوانم در اکانت گودریدزم چند خطی درباره‌اش می‌نویسم. برای ثبت نظرات هر قسمت در “وادی” نیز آنها را به مرور در این پست قرار می‌دهم.

قسمت اول:
وقتی شروع به خوندن ایلیا کردم، یعنی اردیبهشت هزار و چهارصد و یک، سیزده قسمت از کتاب اومده و ظاهرا پنج جلد دیگه‌اش در راهه انتشاره
درباره قسمت اول: شروع داستان، یک مقدار پرش داشت. روایت‌ها پراکنده بود و مخاطب رو یکدفعه به صحنه بعدی پرت میکرد. شاید اگه انیمیشن میشد، یکمقدار این پرش‌ها میتونست طبیعی دربیاد ولی برای کتاب مصور مخاطب رو اذیت میکرد
مرشد رستوران‌دار منو یاد مرشد چلویی خدابیامرز که معروف بوده به معرفت و مردم‌داری انداخت
تصاویر کتاب جذابن و تو این دوره که نوجوون‌ها به سمت کتاب‌های کمیک کشیده میشند، به نظرم مجموعه‌ی تالیفی خوبی باشه در کل
منتها باید به روحیه بچه‌تون و سن و سالش توجه کنید. ممکنه بعضی بچه‌ها از بعضی تصاویر کتاب اذیت بشند و براشون خشن باشه که این مساله رو خود والدین باید بررسی کنن. از نظر من برای بچه‌های بالای دوزاده سیزده سال تصاویر عادیه مگر بچه‌ای که خیلی حساسه و کلا این مدل کتابها و فیلمها رو ندیده

انتهای قست اول هم خوب تموم شد و مخاطب رو تشویق میکرد به خوندن قسمت دوم

قسمت دوم:

بذارید تا قسمت‌ها بیشتر پیش نرفته یک توضیح کلی درباره موضوع کتاب بنویسم
امیرعلی یه پسرنوجوان ایرانیه که با دو تا مادر و خواهرش زندگی میکنه. زندگی تقریبا ضعیفی دارن. امیرعلی درس میخونه و عصرها در رستوران مرشد کار میکنه. مادر امیرعلی مریضه و احتیاج به دارو داره. امیرعلی برای اینکه بتونه داروهای مادرش رو پیدا کنه دنبال یه داروساز میره و از یه ازمایشگاه عجیب غریب سردرمیاره. تو این ازایشگاه داروهای مختلفی رو روی انسانها ازمایش میکنن. ادمهای معتاد و بدون خانمان. و اونها رو تبدیل به زامبی میکنن
امیرعلی با اونها درگیر میشه و به کما میره و خیلی معجزه اسا نجات پیدا میکنه و تو عالم خواب میبینه که بهش یک نیرویی داده میشه
تو قسمت دوم، متوجه میشه اون چیزی که خواب دیده واقعیت داره و یک نیرو و قدرت عجیب و بزرگی بدست آورده که میتونه باهاش با آدم های بد مبارزه کنه
قسمت دوم بدون هیچ گره و تعلیقی تموم میشه. بریم سراغ قسمت سوم ببینیم چی میشه داستان

یه نکته منفی کتاب برای من شماره نداشتن صفحاتشه

چیزهای کوچک

شؤون صغیره تمر بها أنت دون التفاتِ
تساوی لدیّ حیاتی؛ جمیع حیاتی

حوادث قد لا تثیر اهتمامک، أعمّر منها قصور
و أحیا علیها شهور.
و أغزل منها حکایا کثیره.
و ألف سماء
و ألف جزیره

شؤون صغیره …

چیزهای کوچکی که بدون توجهِ تو می‌گذرد، برای من اندازه‌ی زندگی‌ام است؛ تمام زندگی‌ام.

من از اتفاقاتی که برای تو بی‌اهمیت است کاخ می‌سازم.
ماه‌ها با آنها سر می‌کنم.
داستان‌های بسیاری از آنها می‌بافم.
و هزار آسمان
و هزار جزیره

چیزهای کوچک…

پاراگراف بالا، قسمتی از شعرِ زیبایِ “چیزهای کوچک” سروده “نزار قبانی‌”ه؛ سرچ کنید کل شعر رو بخونید. از اشعارِ زیبای قبانی‌ه به نظرم.

پ‌ن: “کاظم ساهر” خواننده‌ی عراقی هم، این شعر نزار رو خونده.

از نمایشگاه کتاب

اذان ظهر که داده میشد، کم‌کم کارها را جمع می‌کردیم و می‌رفتیم برای نهار و نماز. برای تجدیدوضو، دستشویی سمت غرفه‌های کودک و نوجوان خلوت بود؛ چون درش وسط راه‌پله‌ها بود و کمتر کسی از وجودش خبر داشت.
هر روز آنجا بود؛ هر روز می‌دیدمش. گاهی مشغول نظافت، گاهی نشسته بر صندلی‌ و ناظر رفتن‌و‌آمدن آدم‌های مختلف، و گاهی مشغول غذا خوردن. همان‌جا. بر روی صندلی‌اش نزدیکِ در ورودی. آرام می‌نشست و قاشق قاشق غذایش را می‌خورد. آرام ولی با چشمانی که آرام نبود. غم بود، شرم بود، نگرانی بود، نمی‌دانم.
اگر از آن دسته آدم‌های بادغدغه و مهربان بودم، باید کنارش می‌نشستم و اگر دلش می‌خواست کمی با هم حرف می‌زدیم و از وسط حرف‌هایش می‌فهمیدم چرا ناهار را نمی‌رود بیرون محوطه بخورد؛ اما فقط نگاهش کردم و رد نگاهش و حسی که منتقل میکرد را دریافت کردم. حسی آنقدر عمیق که وادارم کرد از بین آن همه آدم‌هایی که این یازده روز دیدم و از آن همه اتفاقات مرتبط با کتابی که شاهدش بودم، از او بنویسم. از اویی که نمی‌شناسمش و شاید در ظاهر هیچ ارتباطی با کتاب نداشته باشد.

آه آدم‌ها آدم‌ها آدم‌های زندگی‌ام

خدای ما بچه آدم‌ها

ما، یعنی بچه‌های آدم، موجودات عجیبی هستیم. خیلی وقت‌ها کارهایی را منع می‌کنیم و بدِ کسانی را می‌گوییم که آن را انجام می‌دهند، که خودمان توان یا موقعیت انجام آن را نداریم. وگرنه زمان بارها بهمان ثابت کرده که شناگر ماهری هستیم و فقط آب نداشتیم!

خدایِ ما بچه آدم‌ها، لطفی کن و در چنین موقعیت‌هایی کمکمان کن تا نلغزیم، بفهمیم و درست تصمیم بگیریم. میدانی، من به خودم هیچ اطمینانی ندارم، اما به شما و کمکت امید و یقین دارم؛ ای لطیفِ قوی.

پ‌ن: موقعیتِ بالا در همه شئون زندگی‌مان اتفاق می‌افتد. از موقعیت شغلی و اجتماعی بگیر تا مالی و تحصیلی. ریز که بشویم در زندگی‌مان، خیلی ترسناک است.

سوپ دال‌عدس

‌حوصله‌ی پختن چیزی برای افطار نداشتم. خوابیدم. یکربع مونده به اذان مغرب بیدار شدم. چای گذاشتم و نون پنیر آماده کردم. ولی دلم یه غذای گرم می‌خواست. گفتم چه کنم؟ یاد #سوپ_دال_عدس افتادم که سریع آماده میشه.
یک فنجون دال عدس رو شستم و با سه فنجون آب گذاشتم رو گاز. شعله رو زیاد کردم تا آب سریع جوش بیاد. یه قاشق رب، کمی پیازداغ و ادویه (نمک، زردچوبه، کاری) بهش اضافه کردم + نصف عصاره مرغ الیت. همین
ده دقیقه که پخت، با گوشت‌کوب برقی، زدمش و کمی بهش جعفری خرد شده اضافه کردم. وقتی اذان رو دادن، یه سوپ داغ و خوشمزه داشتم 😊

اگه شما هم دوست داشتید یکربعه یه سوپ خوشمزه داشته باشید، امتحانش کنید.
اگه خیلی کدبانو هستید و از یکساعت قبل سوپ رو میذارید، می‌تونید سیب‌زمینی و هویج نگینی بهش اضافه کنید. حتی ورمیشل سوپی.

شما سوپ دال عدس خوردید؟ ترکیباتش چی بود؟

  • خرداد ۱۴۰۱
  • اردیبهشت ۱۴۰۱
  • فروردین ۱۴۰۱
  • اسفند ۱۴۰۰
  • بهمن ۱۴۰۰
  • دی ۱۴۰۰
  • آذر ۱۴۰۰
  • آبان ۱۴۰۰
  • مهر ۱۴۰۰
  • شهریور ۱۴۰۰
  • مرداد ۱۴۰۰
  • تیر ۱۴۰۰
  • خرداد ۱۴۰۰
  • اردیبهشت ۱۴۰۰
  • فروردین ۱۴۰۰
  • اسفند ۱۳۹۹
  • بهمن ۱۳۹۹
  • دی ۱۳۹۹
  • آذر ۱۳۹۹
  • آبان ۱۳۹۹
  • مهر ۱۳۹۹
  • شهریور ۱۳۹۹
  • مرداد ۱۳۹۹
  • تیر ۱۳۹۹
  • خرداد ۱۳۹۹
  • اردیبهشت ۱۳۹۹
  • فروردین ۱۳۹۹
  • اسفند ۱۳۹۸
  • مهر ۱۳۹۸
  • شهریور ۱۳۹۸
  • مرداد ۱۳۹۸
  • تیر ۱۳۹۸
  • خرداد ۱۳۹۸
  • اردیبهشت ۱۳۹۸
  • فروردین ۱۳۹۸
  • اسفند ۱۳۹۷
  • بهمن ۱۳۹۷
  • دی ۱۳۹۷
  • آذر ۱۳۹۷
  • آبان ۱۳۹۷
  • مهر ۱۳۹۷
  • شهریور ۱۳۹۷
  • مرداد ۱۳۹۷
  • تیر ۱۳۹۷
  • خرداد ۱۳۹۷
  • اردیبهشت ۱۳۹۷
  • فروردین ۱۳۹۷
  • اسفند ۱۳۹۶
  • بهمن ۱۳۹۶
  • دی ۱۳۹۶
  • آذر ۱۳۹۶
  • آبان ۱۳۹۶
  • مهر ۱۳۹۶
  • شهریور ۱۳۹۶
  • مرداد ۱۳۹۶
  • تیر ۱۳۹۶
  • خرداد ۱۳۹۶
  • اردیبهشت ۱۳۹۶
  • فروردین ۱۳۹۶
  • اسفند ۱۳۹۵
  • بهمن ۱۳۹۵
  • دی ۱۳۹۵
  • آذر ۱۳۹۵
  • آبان ۱۳۹۵
  • مهر ۱۳۹۵
  • شهریور ۱۳۹۵
  • مرداد ۱۳۹۵
  • تیر ۱۳۹۵
  • خرداد ۱۳۹۵
  • اردیبهشت ۱۳۹۵
  • فروردین ۱۳۹۵
  • اسفند ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۴
  • دی ۱۳۹۴
  • آذر ۱۳۹۴
  • آبان ۱۳۹۴
  • مهر ۱۳۹۴
  • شهریور ۱۳۹۴
  • مرداد ۱۳۹۴
  • تیر ۱۳۹۴
  • خرداد ۱۳۹۴
  • اردیبهشت ۱۳۹۴
  • فروردین ۱۳۹۴
  • اسفند ۱۳۹۳
  • بهمن ۱۳۹۳
  • دی ۱۳۹۳
  • آذر ۱۳۹۳
  • آبان ۱۳۹۳
  • مهر ۱۳۹۳
  • شهریور ۱۳۹۳
  • مرداد ۱۳۹۳
  • تیر ۱۳۹۳
  • خرداد ۱۳۹۳
  • اردیبهشت ۱۳۹۳
  • فروردین ۱۳۹۳
  • اسفند ۱۳۹۲
  • بهمن ۱۳۹۲
  • دی ۱۳۹۲
  • آذر ۱۳۹۲
  • آبان ۱۳۹۲
  • مهر ۱۳۹۲
  • شهریور ۱۳۹۲
  • مرداد ۱۳۹۲
  • تیر ۱۳۹۲
  • خرداد ۱۳۹۲
  • اردیبهشت ۱۳۹۲
  • فروردین ۱۳۹۲
  • اسفند ۱۳۹۱
  • بهمن ۱۳۹۱
  • دی ۱۳۹۱
  • آذر ۱۳۹۱
  • آبان ۱۳۹۱
  • مهر ۱۳۹۱
  • شهریور ۱۳۹۱
  • مرداد ۱۳۹۱
  • تیر ۱۳۹۱
  • خرداد ۱۳۹۱
  • اردیبهشت ۱۳۹۱
  • فروردین ۱۳۹۱
  • اسفند ۱۳۹۰
  • بهمن ۱۳۹۰
  • دی ۱۳۹۰
  • آذر ۱۳۹۰
  • آبان ۱۳۹۰
  • مهر ۱۳۹۰
  • شهریور ۱۳۹۰
  • مرداد ۱۳۹۰
  • تیر ۱۳۹۰
  • خرداد ۱۳۹۰
  • اردیبهشت ۱۳۹۰
  • فروردین ۱۳۹۰
  • اسفند ۱۳۸۹
  • بهمن ۱۳۸۹
  • دی ۱۳۸۹
  • آذر ۱۳۸۹
  • آبان ۱۳۸۹
  • مهر ۱۳۸۹
  • شهریور ۱۳۸۹
  • مرداد ۱۳۸۹
  • تیر ۱۳۸۹
  • خرداد ۱۳۸۹
  • اردیبهشت ۱۳۸۹
  • فروردین ۱۳۸۹
  • اسفند ۱۳۸۸
  • بهمن ۱۳۸۸
  • دی ۱۳۸۸
  • آذر ۱۳۸۸
  • آبان ۱۳۸۸
  • مهر ۱۳۸۸
  • شهریور ۱۳۸۸
  • مرداد ۱۳۸۸
  • تیر ۱۳۸۸
  • خرداد ۱۳۸۸
  • اردیبهشت ۱۳۸۸
  • فروردین ۱۳۸۸
  • اسفند ۱۳۸۷
  • بهمن ۱۳۸۷
  • دی ۱۳۸۷
  • آذر ۱۳۸۷
  • آبان ۱۳۸۷
  • مهر ۱۳۸۷
  • شهریور ۱۳۸۷
  • مرداد ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۷
  • خرداد ۱۳۸۷
  • اردیبهشت ۱۳۸۷
  • فروردین ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۵
  • خرداد ۱۳۸۵
  • اردیبهشت ۱۳۸۵
  • فروردین ۱۳۸۵
  • اسفند ۱۳۸۴
  • بهمن ۱۳۸۴
  • دی ۱۳۸۴
  • آذر ۱۳۸۴
  • شهریور ۱۳۸۴
  • انسانِ اجتماعی از نظر ویل‌دورانت

    انسان از روی کمال میل و رضای خاطر، یک حیوان سیاسی نیست. انجمن کردن انسان با نظایر خود، بیش از آنکه نتیجه میل و رغبت وی باشد، برخاسته از عادت و غریزه تقلید و فشار اوضاع و احوال است.

    وی آن اندازه که از تنهایی می‌ترسد، به اجتماع رغبت ندارد؛ از آن جهت با دیگران کنار می‌آید که تنهایی برای او خطر دارد و بسیاری از کارهاست که چون چند نفر باهم شوند، بهتر صورت میپذیرد؛ ولی از صمیم قلب، موجودیست گوشه‌گیر و انزواطلب که شجاعانه خود را در برابر جهان آماده نگه میدارد.

    اگر انسان متوسط الحال میتوانست به میل طبیعی خود رفتار کند، هرگز حکومتی در جهان بر سرکار نمی‌آمد. هم‌اکنون نیز انسان با حکومت مخالف است و آن را چون یوغی گران بر گردن خود می‌پندارد؛ مالیات را با مرگ یکی تصور میکند.

    اگر پیوسته خواستار قوانین تازه است، از آن جهت است که این قوانین را برای همسایه لازم می‌شمارد و اگر او را به حال خود گذارند، هرج و مرج طلبی است که خود از آن خبر ندارد و گمان می‌کند که قوانین از لحاظ شخص او چیزهای کاملا زایدی است.

    تاریخ تمدن _ ویل دورانت

    جلد یک صفحه ۲۸


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۰:۵۸ ق.ظ روز ۲۶ مرداد ۱۳۹۵ | دیدگاه (۳)

    مردها، مردها!

    رفعت: به نظرم میاد که این مردا همه موجودات غریبی‌ند، از بابای لیچاربافم گرفته تا آق یاور، انگاری همشون یه قسمی مثل بچه‌ها میمونن، نه؟

    مادر حیدر: درست فهمیدی! این پسربچه‌ای که میگی، جزئی از جنم هر مردی‌ه دخترم. مردا هیچوقت بالغ نمیشن، هنر زن اینه که این پسر بچه رو جوری تر و خشکش بکنه که به هوس جوزقندی غریبه، سر از جای دیگه درنیاره! مردا همیشه مادر میخوان حتی وقتی که گرد پیری رو سرشون نشسته باشه.

    دیالوگ مادر حیدر و زن یاور در سریال شب دهم


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۹:۳۰ ق.ظ روز ۲۵ مرداد ۱۳۹۵ | دیدگاه (۳)

    وادی من

    یه سوال میپرسم تو اینستاگرام، چندین نفر میان جواب میدن و لایک میکنن. این‌جور وقت‌ها دلم برای وبلاگستان میسوزه و تنگ میشه؛ برای وبلاگستان شلوغ و پر جنب و جوش؛ برای کامنت‌دونی های شلوغ و پر از کامنت، برای تائید کردن کامنتها، برای گودر و حتی برای فیدلی

    بخاطر همین خیلی وقت‌ها مجبورم پست وبلاگم رو توی اینستام هم بذارم، یا حتی اول تو اینستا بنویسمش و بعد به وبلاگ منتقلش کنم! شاید حرف منطقی نباشه و بگیم بالاخره هر روز یه وسیله و یه برنامه‌ای میاد و رونق میگیره، ولی من نمی‌تونم از وبلاگ دل بکنم، حتی اگه نوشته‌های شبکه‌های اجتماعیم رو اینجا کپی کنم!
    انگار یه آرشیوی‌ه اینجا برام که اهمیتش از هرجای دیگه بیشتره

    وادی جونم، دوست دارم


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۰:۳۷ ب.ظ روز ۲۰ مرداد ۱۳۹۵ | دیدگاه (۰)

    درباره “ر”

    دو هفته قبل، اینجا و در اینستاگرام‌ پستی گذاشتم درباره کتاب “ر” که زندگی شهید حیدری از شهدای ایرانی در بوسنی را روایت می‌کرد. در پاراگراف آخر نوشته‌ بودم نحوه شهادت شهید در کتاب گفته نشده و این مساله و چگونگی آن برایم گنگ و نامعلوم مانده است. روز بعد در تلگرام، پیامی دریافت کردم از خانم مریم برادران نویسنده کتاب که از طریق یکی از دوستان، متن من به دست‌شان رسیده بود و پاسخ سوالم را درباره چگونگی شهادت شهید حیدری دادند. فرزند شهید حیدری نیز که در اینستاگرام حضور دارند، احتمالات مختلفی که درباره نحوه و چگونگی و چرایی شهادت پدرشان وجود دارد، برایم نوشتند.

    چون این موضوع برای خودم در پایان خواندن کتاب سوال شده بود و دوست داشتم نحوه و چرایی شهادت ایشان را بدانم، و از چند دوست دیگر هم که کتاب را خوانده بودند شنیدم که این موضوع را دوست دارند بدانند، عین صحبت‌ها و جملاتی که آقای مهدی حیدری درباره شهادت پدرشان برایم ارسال کردند را، اینجا می‌گذارم:

    «من به شخصه هیچ موقع علاقه‌ای به دونستن نحوه شهادت نداشتم و ازش فراری بودم. در این بیست و سه سال هم هیچ موقع با داییم که اون موقع با پدر بوده، حرفش رو نزدیم و تو جلسات مصاحبه کتاب “ر” تنها جلسه‌ای که شرکت نکردم جلسه توضیح شهادت بود. هنوز هم تمایل ندارم در موردش با کسی حرف بزنم. اما در این سفر که به بوسنی داشتیم خیلی‌ها درباره اش حرف زدن …

    بی سیم‌ها و اعتراف قاتل‌ها میگه یک اتفاق از پیش طراحی شده نبوده. محمد آودیچ چفیه عرفاتی رو دوشش بوده و کروات‌ها با دیدن محمد سریع میکشنش و تا بعد اینکه قاتل تیر خلاص رو به پدر میزنه نمیدونستن یک ایرانی رو دارن میکشن.

    یکی از مسئولین بلند پایه ارتششون میگفت تحقیقات من بعد از شهادت میگه صحبت‌های تو بی‌سیم و اعتراف قاتل‌ها هم مثل نوع شهادت، طراحی شده بوده.(یعنی قاتلها دروغ گفتن که نقشه برای شهید کردن آنها نداشتن) کروات ها در جنگ هیچ موقع ایست بازرسی کور نداشتن و منطقی نبوده بدون دلیل ظرف نیم ساعت یه ایست بازرسی بذارن، یه نفر رو بکشن و سریع محل رو ترک کنن، اونم بدون هیچ دلیلی…

    یکی از مبلغان ایرانی که از زمان جنگ تا حالا در بوسنی زندگی میکنه، میگفت هفته قبل از شهادت با رسول پیش مسئول سازمان ملل در منطقه رفتیم و رسول براش توضیح داد که من کلیه درد شدید دارم و میخوام برگردم ایران. مسئول سازمان ملل کپی پاسپورت و سایر مدارک شهید رو گرفت. میگفت بعدا فهمیدیم یک نفر به همون نماینده سازمان ملل گفته که رسول فرمانده منطقه است. شیخ میگفت بعد سال‌ها پرس‌و‌جو به این نتیجه رسیدم که همون نماینده سازمان ملل، اطلاعات رو به کروات‌ها داده و کروات‌ها دقیقا میدونستن چه کسی رو دارن میکشن. میگفت بعد شهادت نماینده سازمان ملل خیلی ناراحت بود چون حدس میزد قراره فقط اسیر کنن و بابت آزادی پدر، کروات‌ها از ایران امتیاز بگیرن. میگفت یکی از همسایه‌های خانه شهید هم که کروات بود، رفتار مشکوکی داشت که به نظر میومد، موقع خارج شدن شهید از منزل اطلاعات رو به HVO ها داده.

    البته احتمالات دیگه‌ای هم وجود داره. شهید برای آزادی دو دیپلمات ایرانی قبلا با کوردیچ مسئول HVO ها جلسه داشته و اون‌ها دقیقا از نقش شهید در منطقه خبر داشتن و …

    قاتلین بعدها با توافق علی عزت بگوویچ (رییس جمهور بوسنی) با دولت کرواسی تحویل این کشور شدن و الان قاتل (کسی که تیر خلاص رو زده) بعد از گذروندن دوره زندان، آزاد شده و در کرواسی داره زندگی میکنه. خود ایران هم مایل به پیگیری نیست. چون امتیازی که علی عزت برای آزادی گرفت، برای مسلمون‌ها امتیاز زیادی بود.

    اما به نظرم حق پدر مرگ در بستر نبود و اگر بوسنی شهید نمیشد احتمالا لبنان، کشمیر، سوریه ، عراق و… گزینه های بعدی بودن. مهم اینه که پدر برای رضای خدا و دفاع از آرمانی که بهش اعتقاد داشت رفت و به بهترین چیزی که میتونست برسه، رسید.»

    خدایا ما را از پیروان راهِ رسول خدا، قرار بده


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۰:۰۶ ق.ظ روز | دیدگاه (۱)

    حرمت‌ها

    دعوای گله و طعنه که نمک و ادویه زندگی زن و شوهراست؛ البت تا اندازه ای که پرده های میون اونا پاره نشه!
    که بدون اگه این اتفاق افتاد، مهر و محبت بین اونام ور افتاد.
    هر اندازه امنیت خاطری که مرد برای زنش فراهم میکنه مهمه، همون اندازه حرمتی که زن توی خونه برای مردش میذاره مهمه

    دیالوگ مادر حیدر (ثریا قاسمی) در سریال شب دهم


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۶:۲۴ ب.ظ روز ۱۸ مرداد ۱۳۹۵ | دیدگاه (۰)

    هجده مرداد

    برای ناهار لوبیاپلو گذاشتم
    یکسری آلو و هلو که داشتن خراب میشدن، هسته‌هاشون رو گرفتم و گذاشتم بپزن
    صبح که چای دم کردم توش برگ بهارنارنج ریختم

    حالا فضای خونه پر شده از عطر بهارنارنج و بوی خوش آلوپخته و رایحه مست‌کننده لوبیاپلو

    و من موندم بین این بوهای خوش که نمی‌دونم از کدوم‌شون لذت ببرم!


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۱:۴۰ ق.ظ روز | دیدگاه (۲)

    بیا که بریم به مزار ملاممد جان

    روز خبرنگار باید بشینی فیلم مزارشریف رو ببینی تا کامل بفهمی هفده مرداد هفتاد و هفت چه اتفاقی افتاد که این روز، روز خبرنگار شد!

    vaadi.ir

    سخته بعد دیدن این فیلم، روز خبرنگار رو تبریک گفتن! برای دوستانی که در این عرصه مشغول فعالیت هستند آرزوی قلم و دوربین و کیبرد استوار و حرکت در راه حقیقت و راستی رو آرزو میکنم.

    بهتر بود رو جلدش مینوشتن: فیلم دارای صحنه های متاثرکننده و خشونت بار است!
    هرکار می‌کنم صحنه ترور دیپلمات‌ها و آن صحنه تیر به سر زن افغانی که شوهرش رو با ماشین رو زمین میکشیدن، از یادم نمیره! نباید هم از یادم بره! این صحنه‌ها و ظلم‌ها باید تو ذهنمون بمونه و بدونیم با مردم مظلوم چه کردن و چه میکنن!
    اللهم عجل لولیک الفرج
    اللهم العنهم جمیعا!

    پ ن: کی میشه به آرزوی دیدن مزار و هرات و قندهار و بامیان و … برسم؟


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۱:۵۰ ق.ظ روز ۱۷ مرداد ۱۳۹۵ | دیدگاه (۲)