ای اولین و آخرین امید
إِنْ یَنْصُرْکُمُ اللَّهُ فَلَا غَالِبَ لَکُمْ وَإِنْ یَخْذُلْکُمْ فَمَنْ ذَا الَّذِی یَنْصُرُکُمْ مِنْ بَعْدِهِ وَعَلَى اللَّهِ فَلْیَتَوَکَّلِ الْمُؤْمِنُونَ
اگر خدا شما را یارى کند هیچ کس بر شما غالب نخواهد شد
و اگر دست از یارى شما بردارد، چه کسى بعد از او شما را یارى خواهد کرد؟
مؤمنان باید تنها بر خدا توکل کنند
سوره مبارکه آل عمران، آیه ۱۶۰
یعقوب را دوست داشتم

وقتی ساعت ده صبح کتابی رو شروع به خوندن میکنی و با مشغله‌های مختلف، ساعت دوازده شب به صفحه ۲۰۰ کتاب میرسی و نمی‌تونی رهاش کنی و بخوابی یعنی اون کتاب چیزی برای گفتن داره و دوسش داشتی؛ و بالاخره ساعت دو  کتاب رو تموم میکنی و یه لبخند میزنی و میگی “خوب بود، کاش آخرش انقدر ریتم تند نداشت”

خط کلی و طرح داستان، شاید موضوع تکراری‌ ای بود ولی گره‌های داستان اون رو جذاب میکرد. دو خواهردوقلو که یکی بخاطر ضعیفتر بودن بیشتر مورد توجه و مراقبت خانواده قرار میگیره و دیگری که راوی داستان هست، کمتر و همین باعث حسادت‌ها و کشمکش‌های داستان میشه.
وقتی کتاب رو که درواقع رمان نوجوون هست و از زبون یه دختر نوجوون روایت میشه خوندم، شور و سرخوشی‌های اون دوران برام زنده شد! گاهی دوست داشتم برگردم به ده پونزده سال پیش و یه دختر نوجوون بشم که تازه میخواد دنیا رو کشف کنه، تازه میخواد عاشق بشه؛ حتی عشق‌های خام نوجوونی درست مثل عشق خام “ویز” به کاپیتان

داستان جذاب بود، شخصیت‌ها و دیالوگ‌ها خوب دراومده بودن، ترجمه خوب بود. مخاطب با شخصیت داستان، هم قدم میشد ولی فصل آخر کتاب که راوی زمان حال یا بزرگسالی‌اش رو تعریف کرد خیلی سریع و اذیت‌کننده بود. انگار نویسنده از نوشتن خسته شده یا می‌خواسته کتابش طولانی‌تر نشه و ازدواج و شغل و موفقیت “ویز” رو تو چند صفحه نوشته و تمام

شاید بخاطر همین انتهای نچسب! توی گودریدز چهار ستاره بهش دادم!

یعقوب را دوست داشتم
نویسنده: کاترین پترسون
ناشر: پیدایش

بینِ دستانی که نیست

در خیالات خودم در زیر بارانی که نیست
می‌رسم با تو به خانه، از خیابانی که نیست

می‌نشینی رو به رویم خستگی در میکنی
چای می‌ریزم برایت، توی فنجانی که نیست

باز میخندی و میپرسی که حالت بهتر است؟
باز میخندم که خیلی! گرچه میدانی که نیست

شعر میخوانم برایت واژه‌ها گل می‌کنند
یاس و مریم می‌گذارم توی گلدانی که نیست

چشم می‌دوزم به چشمت، می‌شود آیا کمی
دست‌هایم را بگیری، بین دستانی که نیست؟

وقت رفتن می‌شود با بغض می‌گویم نرو
پشت پایت اشک می‌ریزم در ایوانی که نیست

میروی و خانه لبریز از نبودت میشود
باز تنها میشوم با یاد مهمانی که نیست

رفته‌ای و بعد تو این کار هر روز من است
باور اینکه نباشی کار آسانی که نیست

بیتا امیری

به وقتِ سی‌و‌دوسالگی

دیشب بود؛ بعد از اینکه مهمانم رفت و نشسته بودم باخودم فکر میکردم که چرا فلان کار و فلان کار را نکردم تا بیشتر بهمان خوش بگذرد؟ چرا آن غذای فانتزی و جدیدتر را نپختم برایش؟ چرا نرفتم کاهو بخرم و سالاد درست کنم؟ چرا روزمان را گذاشتم عادی بگذرد؟
عادی نبود البته؛ باهم حرف زدیم، عکس دیدیم، نهار خوردیم… ولی میتوانستم بهتر و خاص تر کنم برایش دیروز را، که او برایم خاصش کرد.
ذهنم خسته بودم؟ هیجان زده بودم؟ تجربه نداشتم؟ قدرت تشخیص و فکر در لحظه را نداشتم؟ دلیل هایم را در ذهنم مرور میکردم و به آنی که مدام در ذهنم تکرار میکرد “سی و دو” اهمیتی نمیدادم! آخر ربطی نداشت! ملغمه ای از همه دلایلم بود شاید؛ همه شان باهم.
باز کسی در ذهنم میچرخید و میخواند “سی و دو”؛ مثل پسرکی موذی که مدام اشتباهی که خواهرش کرده و قول داده به مادر نگوید، در گوشش نجوا میکند تا اذیتش کند. انگار قصد رها کردنم را نداشت! قصد کرده بود خودش را ثابتم کند. میخواست محکم خودش را بکوبد در صورتم تا باورش کنم… نمیدانست باورش کرده ام ولی فرار میکنم چون از او، خجالت میکشم

دنبال چی هستی؟

تو نیازی نداری کسی بهت چیزی بده.
میتونی خودت فرصت هات رو بسازی.
اما اول باید بدونی که دنبال چی هستی.

یعقوب را دوست داشتم
صفحه ۲۵۶

فسنجون

من از جمله افرادی بودم که از فسنجون خوششون نمی‌اومد؛ دهن نمیزدم بهش و به نظرم یه غذای بدمزه و زشت می اومد😅
ولی چند سالیه که ازش خوشم اومده و میخورم و حتی دو سه بار هم درستش کردم و کم کم دارم عاشقش میشم😉
گردو سابیده شده رو با یک مقدار آب سرد تو قابلمه میریزم و وقتی آب جوش اومد زیرش رو کم میکنم و میذارم دو ساعت با شعله کم حرارت ببینه. آبش که کم شد، دوباره نیم استکان آب سرد میریزم روش.
🌸 آب سرد باعث میشه گردو زودتر روغن پس بده🌸
مرغ رو هم با پیاز و یک کم نمک و زردچوبه و یک کوچولو دارچین، تو قابلمه جداگانه، میذارم بپزه.
بعد دوساعت که گردو حسابی پخت و روغن داد، رب انار میریزم و یک کم شکر. بسته به میزانی که بخوام شیرین یا ملس یا ترش بشه، هم میزنم و میزان رب و شکر رو تنظیم میکنم. یک کم که باهم جوش خوردن، مرغ ها رو بهشون اضافه میکنم. چند تا آلو خورشتی هم برای کم کردن گرمی گردو داخل خورش میندازم. حدود نیم ساعت صبر میکنم تا مرغ ها خوب با مخلوط گردو و رب انار بپزن و بعد سرو میکنم😀

نمیدونم چرا فسنجون غذای سختیه تو ذهنمون، در صورتیکه خیلی آسونه فقط زمان بره پختش

  • تیر ۱۳۹۷
  • خرداد ۱۳۹۷
  • اردیبهشت ۱۳۹۷
  • فروردین ۱۳۹۷
  • اسفند ۱۳۹۶
  • بهمن ۱۳۹۶
  • دی ۱۳۹۶
  • آذر ۱۳۹۶
  • آبان ۱۳۹۶
  • مهر ۱۳۹۶
  • شهریور ۱۳۹۶
  • مرداد ۱۳۹۶
  • تیر ۱۳۹۶
  • خرداد ۱۳۹۶
  • اردیبهشت ۱۳۹۶
  • فروردین ۱۳۹۶
  • اسفند ۱۳۹۵
  • بهمن ۱۳۹۵
  • دی ۱۳۹۵
  • آذر ۱۳۹۵
  • آبان ۱۳۹۵
  • مهر ۱۳۹۵
  • شهریور ۱۳۹۵
  • مرداد ۱۳۹۵
  • تیر ۱۳۹۵
  • خرداد ۱۳۹۵
  • اردیبهشت ۱۳۹۵
  • فروردین ۱۳۹۵
  • اسفند ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۴
  • دی ۱۳۹۴
  • آذر ۱۳۹۴
  • آبان ۱۳۹۴
  • مهر ۱۳۹۴
  • شهریور ۱۳۹۴
  • مرداد ۱۳۹۴
  • تیر ۱۳۹۴
  • خرداد ۱۳۹۴
  • اردیبهشت ۱۳۹۴
  • فروردین ۱۳۹۴
  • اسفند ۱۳۹۳
  • بهمن ۱۳۹۳
  • دی ۱۳۹۳
  • آذر ۱۳۹۳
  • آبان ۱۳۹۳
  • مهر ۱۳۹۳
  • شهریور ۱۳۹۳
  • مرداد ۱۳۹۳
  • تیر ۱۳۹۳
  • خرداد ۱۳۹۳
  • اردیبهشت ۱۳۹۳
  • فروردین ۱۳۹۳
  • اسفند ۱۳۹۲
  • بهمن ۱۳۹۲
  • دی ۱۳۹۲
  • آذر ۱۳۹۲
  • آبان ۱۳۹۲
  • مهر ۱۳۹۲
  • شهریور ۱۳۹۲
  • مرداد ۱۳۹۲
  • تیر ۱۳۹۲
  • خرداد ۱۳۹۲
  • اردیبهشت ۱۳۹۲
  • فروردین ۱۳۹۲
  • اسفند ۱۳۹۱
  • بهمن ۱۳۹۱
  • دی ۱۳۹۱
  • آذر ۱۳۹۱
  • آبان ۱۳۹۱
  • مهر ۱۳۹۱
  • شهریور ۱۳۹۱
  • مرداد ۱۳۹۱
  • تیر ۱۳۹۱
  • خرداد ۱۳۹۱
  • اردیبهشت ۱۳۹۱
  • فروردین ۱۳۹۱
  • اسفند ۱۳۹۰
  • بهمن ۱۳۹۰
  • دی ۱۳۹۰
  • آذر ۱۳۹۰
  • آبان ۱۳۹۰
  • مهر ۱۳۹۰
  • شهریور ۱۳۹۰
  • مرداد ۱۳۹۰
  • تیر ۱۳۹۰
  • خرداد ۱۳۹۰
  • اردیبهشت ۱۳۹۰
  • فروردین ۱۳۹۰
  • اسفند ۱۳۸۹
  • بهمن ۱۳۸۹
  • دی ۱۳۸۹
  • آذر ۱۳۸۹
  • آبان ۱۳۸۹
  • مهر ۱۳۸۹
  • شهریور ۱۳۸۹
  • مرداد ۱۳۸۹
  • تیر ۱۳۸۹
  • خرداد ۱۳۸۹
  • اردیبهشت ۱۳۸۹
  • فروردین ۱۳۸۹
  • اسفند ۱۳۸۸
  • بهمن ۱۳۸۸
  • دی ۱۳۸۸
  • آذر ۱۳۸۸
  • آبان ۱۳۸۸
  • مهر ۱۳۸۸
  • شهریور ۱۳۸۸
  • مرداد ۱۳۸۸
  • تیر ۱۳۸۸
  • خرداد ۱۳۸۸
  • اردیبهشت ۱۳۸۸
  • فروردین ۱۳۸۸
  • اسفند ۱۳۸۷
  • بهمن ۱۳۸۷
  • دی ۱۳۸۷
  • آذر ۱۳۸۷
  • آبان ۱۳۸۷
  • مهر ۱۳۸۷
  • شهریور ۱۳۸۷
  • مرداد ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۷
  • خرداد ۱۳۸۷
  • اردیبهشت ۱۳۸۷
  • فروردین ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۵
  • خرداد ۱۳۸۵
  • اردیبهشت ۱۳۸۵
  • فروردین ۱۳۸۵
  • اسفند ۱۳۸۴
  • بهمن ۱۳۸۴
  • دی ۱۳۸۴
  • آذر ۱۳۸۴
  • شهریور ۱۳۸۴
  • می‌خوانمت

    وَقَالَ رَبُّکُمُ ادْعُونِی أَسْتَجِبْ لَکُمْ إِنَّ الَّذِینَ یَسْتَکْبِرُونَ عَنْ عِبَادَتِی سَیَدْخُلُونَ جَهَنَّمَ دَاخِرِینَ

    و پروردگارتان گفت: مرا بخوانید تا شما را اجابت کنم، آنان که از عبادت من تکبّر ورزند، به زودی خوار و رسوا به دوزخ درآیند.

    سوره مبارکه غافر آیه ۶۰

    vaadi.ir


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۴:۳۸ ب.ظ روز ۳۱ خرداد ۱۳۹۵ | دیدگاه (۰)

    به یادش

    دارم خونه رو برای مهمونی افطاری فردا تمیز میکنم، تو قفسه های کتابخونه رسیدم به یکسری کاغذ که از چند ماه پیش آنجا مونده بود … حاصل تلاش دو ماهه مون … دلم گرفت 🙁

    ۲۰۱۶۰۶۱۵_۱۴۰۶۰۰

    شب قدر امسال، چی برامون نوشته میشه؟


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۲:۵۳ ب.ظ روز ۲۶ خرداد ۱۳۹۵ | دیدگاه (۰)

    تاریخ‌خوانی

    زمانی آدم‌خواری در میان قبایل اولیه تقریبا عمومیت داشته است؛ این عادت را در میان ملت‌هایی که از لحاظ تاریخ متاخر هستند، از قبیل ایرلندیان و ایبریاییان و پیکتها و حتی نزد مردم دانمارک در قرن یازدهم سراغ داده‌اند.
    در بسیاری از نواحی گوشت انسان، عنوان کالای بازرگانی داشته و مردم مطلقا اطلاعی از مراسم کفن و دفن میت نداشته‌اند.
    در کنگوی علیا مرد و زن و بچه را به عنوان گوشت قصابی آشکارا خرید و فروش می‌کرده‌اند.
    در جزیره بریتانیای جدید گوشت انسان را مانند گوشت حیوانات در دکان‌های قصابی به قناره می‌زدند و به فروش می‌رساندند و در بعضی از جزایر سلیمان اسرای انسانی، مخصوصا زنان را، مانند خوک می‌پروریدند و برای کشتن در روزهای جشن و مهمانی آماده نگاه می‌داشتند.

    تاریخ تمدن – ویل‌دورانت
    جلد اول – صفحه پانزده


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱:۳۳ ق.ظ روز | دیدگاه (۱)

    افطار و سحر چی میشه درست کرد؟

    ماه رمضون سه سال پیش بود که یک لیست از غذاهایی که میشه برای افطار و سحر درست کرد، تهیه کردم و تو وبلاگ گذاشتم.

    تو این سه سال خیلی وقتها، حتی غیر ماه رمضون، این لیست بدرد خودم خیلی خورد و استفاده کردم، ولی بعضی از غذاهایی که این چند سال یاد گرفتم تو لیست نبود و یکسری غذاهایی که هیچ‌وقت درست نمی‌کنم یا دوست ندارم تو لیست بود و بخاطر همین امسال نشستم یه لیست جدید برای خودم نوشتم و موقع‌هایی که میمونم چی درست کنم، ازش کمک می‌گیرم.

    لیست جدید رو می‌تونید از اینجا + دانلود کنید.

    پ‌ن: ما سوسیس و کالباس و پنیر پیتزا رو از سفره غذایی‌مون حذف کردیم، بخاطر همین خیلی از غذاهای جدید و فانتزی رو تو این لیست نمی‌بینید.

    توی فایل هم توضیح دادم، یکسری از غذاها که با رنگ سبز نوشتم، قبلا دستور درست کردن‌شون رو تو وادی گذاشتم و می‌تونید اینجا پیداشون کنید.

    امیدوارم مورد استفاده قرار بگیره


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۴:۰۸ ب.ظ روز ۲۴ خرداد ۱۳۹۵ | دیدگاه (۲)

    تاجیک؛ هیولایی که بی‌صدا گریه کرد، بلند خندید

    من یک چیزی درباره چشم‌ها فهمیده‌ام. اگر به آنها بگویید فلان چیز را نبین، حتماً می‌بینند. پس هیچ‌وقت با چشم‌هایتان دربارهٔ ندیدن چیزی صحبت نکنید.
    اگر خواستید چیزی را نبینند، بدون اینکه با چشم‌هایتان صحبت خاصی داشته باشید، فقط پلک‌ها را روی هم بگذارید و ببندینشان. این بهترین راه است.

    رمان تاجیک را به توصیه دوستی در جمعی که هرماه چند کتاب در حوزه کودک و نوجوان می‌خوانیم، از نمایشگاه خریدم و هفته پیش خواندم.

    تاجیک از آن نوع کتاب‌هایی بود که با خیلی از صفحات و پاراگراف‌هایش بغض کردم و دوست داشتم گریه کنم. غمِ تاجیک من را یاد چند دوست دوران مدرسه انداخت که مثل تاجیک نه هیچ‌وقت در گروه‌های دوستی جایی داشتند نه در بازی‌های والیبال و بسکتبال بازی داده میشدند مگر وقتی “نفر” کم داشتیم! و نقش من دقیقا مانند راوی کتاب بود، کسیکه درد را می‌دید ولی کاری انجام نمی‌داد! تاجیک را یک نویسنده‌ی “فلسفه‌خوانده” نوشته است و شاید به همین علت کتاب “درد انسانیت” را با خود حمل می‌کند و مخاطب این نکته را که آدم‌ها بر خلاف لبخندهای‌شان می‌توانند غم‌های بزرگی داشته باشند را به خوبی درک می‌کند.

    بارقه‌های مذهبی و المان‌هایی که غیرمستقیم در کتاب ذکر شده بود، یکی از نکات مثبت کتاب بود که نویسنده با هوشیاری در جای جای کتاب آنها را آورده بود.

    خورشید هر لحظه از روز، داستانی برای گفتن دارد، اما دردناک ترین و سنگین ترین قصه‌ها را دم غروب تعریف می‌کند. ماجرای زیباترین روز عالم چند لحظه بیشتر طول نمی کشد فقط چند دقیقه. اگر طولانی بود کسی طاقت نمی‌آورد و دل آدم مچاله می‌شد… اما خدا مهربان است. خدا هوای دل ما را دارد و نمی‌گذارد مچاله شود، همین که شرمنده می‌شویم و هنوز حتی گریه‌مان هم نگرفته، همه‌ی گناهان ما را می‌بخشد و همه جا را خنک و سبک می‌کند و شب را با ماه و ستاره‌هایش می‌فرستد تا قلب‌ها امیدوار و آرام شوند.

    تاجیک برای من یادآور حدیث “المؤمن بشره فی وجهه و حزنه فی قلبه” حضرت امیر بود که شادی مومن در صورتش پیداست وغم‌ش در قلب‌ش؛ درست مثل تاجیک که غم‌هایش را در دل نگه میداشت و حتی در مواقع عصبانیت غیظ و ناراحتی‌اش را نشان نمی‌داد؛ اصلا تاجیک انسان بود؟ انسانم آرزوست …

    ۲۰۱۶۰۶۰۱۱۴۱۹۴۲_IMG_5747

    نکته جالبی که این کتاب داشت و شاید در کمتر کتابی بتوان آن را پیدا کرد، توالی نداشتن قسمت‌های مختلف باهم برای خواندن کتاب بود! یعنی باوجود ارتباط هر بخشی از کتاب با بخش قبل یا بعدش، اگر مخاطب از وسط کتاب هم شروع به خواندن کند و ادامه دهد می‌تواند جریان داستان را دنبال کند.

    داستان شخصیت‌پردازی قوی‌ای دارد و علاوه بر تاجیک و راوی هم‌کلاسی‌اش، نقش و شخصیت دیگر عناصر کتاب هم به خوبی ترسیم و توضیح داده می‌شود، حتی مادر تاجیک که شاید نقش خیلی کوتاهی در داستان دارد.

    تنها ایراد و اشکالی که “تاجیک” داشت، انتهای داستان بود که فهم و درکش برای مخاطب نوجوان کمی سخت است و با سوال “خوب آخرش چی شد تاجیک” کتاب را به پایان می‌رساند.

    “تاجیک؛ هیولایی که بی‌صدا گریه کرد، بلند خندید” را حمید حاجی میرزایی نوشته است و نشر چکه در سال ۹۳ آن را منتشر کرده است. قیمت کتاب در سال ۹۵ چهارهزار تومان است.


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۳:۴۷ ب.ظ روز | دیدگاه (۰)

    محلبیه

    محلبیه یا با دیکته اشتباهی که بین ما جا افتاده مهلبیه
    یه دسرعربی که من یه شب برای افطار درست کردم.
    مثل خیلی از دستورات دیگه، طرز تهیه های مختلفی داره و حتی اهل هرکشور عربی (و حتی ترکها) با دستورهای مختلفی، ولی با مواد تقریبا یکسانی، درست میکنند؛ من با این دستور درستش کردم:

    چهار قاشق غذاخوری آردذرت رو با سه چهارم پیمانه شکر مخلوط کردم و دو پیمانه شیر بهشون اضافه کردم و گذاشتم رو گاز و مرتب هم زدم تا ته نگیره، وقتی کمی غلیظ شد و به مقداری رسید که مورد نظرم بود، گاز رو خاموش کردم؛ سریع حدود پنجاه گرم خامه و یک قاشق مرباخوری گلاب بهش اضافه کردم و هم زدم و تو ظرف کشیدم و گذاشتم تو یخچال تا خوب خودش رو گرفت و بعد تزیینش کردم ??

    میتونید به مواد پودر کاکائو یا زعفرون هم اضافه کنید و محلبی قهوه ای یا زرد داشته باشین.

    vaadi.ir


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۴:۱۴ ق.ظ روز ۲۳ خرداد ۱۳۹۵ | دیدگاه (۲)

    خدا نوشته مرا پاسبان‌شان باشم

    گاهی آدم یه عکسی میبینه، داغون میشه!

    احساس میکنه قلبش از غم فشرده میشه؛ این حالت الان تو اینستا برام بوجود اومد، عکسی دیدم از اولین دیدار خانواده شهید عبدیان، از شهدای مدافع حرم بعد از شهادت‌شون و پسربچه‌ای که نشسته و پدر شهیدش رو نگاه میکنه!

    این چند ساله عکس این مدلی زیاد تو فضای مجازی و رسانه‌ها پخش شده، خانواده شهدای مدافع حرم و بچه‌های کوچیکی که بالای سر جنازه پدرها نشستن، گریه میکنن ولی هیچ کدوم مثل عکسی که امشب دیدم منو درگیر نکرد! درگیر یک نگاه، نگاهی که نمیشه بهش نگاه کرد! نگاه سنگینی که نذاشت بیشتر از چند ثانیه زل بزنم بهش و با بغضی که حمله کرد به گلوم چشم‌هامو چرخوندم تا نبینمش! تا چشمهایی که با کلی سوال و و حالتی بهت زده به صورت پدرش نگاه میکرد رو نبینم.

    دیوونه شدم امشب با این عکس …

    vaadi.ir

    و انکسر قلبی …


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۲:۴۶ ق.ظ روز ۱۸ خرداد ۱۳۹۵ | دیدگاه (۳)