می‌خوانمت

وَقَالَ رَبُّکُمُ ادْعُونِی أَسْتَجِبْ لَکُمْ إِنَّ الَّذِینَ یَسْتَکْبِرُونَ عَنْ عِبَادَتِی سَیَدْخُلُونَ جَهَنَّمَ دَاخِرِینَ

و پروردگارتان گفت: مرا بخوانید تا شما را اجابت کنم، آنان که از عبادت من تکبّر ورزند، به زودی خوار و رسوا به دوزخ درآیند.

سوره مبارکه غافر آیه ۶۰ (بیشتر…)

کی اول برود؟

تصور کنید با کودکتان در ماشین هستید و مشغول رانندگی. به چراغ قرمز میرسید و ماشین را نگه میدارید. فرزندتان از ایستادن ماشین تعجب میکند و از شما میخواهد ماشین را حرکت دهید. حالا شما باید برایش قوانین رانندگی و مفهوم چراغ راهنمایی و رنگهای سبز و قرمز و زرد را توضیح دهید. حالا تصور کنید کودکتان برای رسیدن به مقصد عجله دارد و تصوری از حقوق دیگران و ایجاد ترافیک و تصادف بخاطر رد شدن از چراغ قرمز ندارد. باید چه کنید؟ یکی از روشها برای ذهنیت‌سازی کودک این است که حاصل رعایت نکردن قانون را خودش ببیند. مثل مهتابِ داستان که گرسنه است و می‌خواهد زود به خانه برسد ولی از مادرش می‌خواهد از چراغ قرمز عبور کند.  ولی بعد که به خانه می‌آید با دیدن ماشین‌های اسباب بازی‌ برادرش که  همگی بوق می‌زنند و می‌خواهند اول خودشان عبور کنند، به فکر چاره می‌افتد. گذاشتن چراغ راهنمایی روی فرش بازی اتاق برادرش و آمدن نظم و آرامش به اتاق.

انتشارات فنی ایران، کتابهای مختلفی با موضوع یادگیری مهارت‌های زندگی برای کودکان چاپ کرده است. “کی اول برود”، مهارت قانونمندی و خاصتا رعایت قوانین راهنمایی و رانندگی را به کودک آموزش می‌دهد. کودک گرسنه‌ای که در ابتدا فقط خودش و برطرف شدن نیازش برایش مهم است ولی بعد از دیدن هرج و مرج ناشی از نداشتن قانون، خود به فکر وضع قانون می‌کند.

قطعا اگر کودکان از همین سنین با قوانین و چرایی وضع آنها آشنا شوند، می‌توان به آینده بهتری برای آنها و کشور امیدوار بود.

کتاب علاوه بر موضوع قانون‌مندی، یک آموزش دیگر نیز برای کودکان دارد. پرورش قوه تخیل و جان بخشی به اشیا و اسباب‌بازی‌ها. شخصیتِ کودکِ داستان با تصور کردن حرکت ماشین‌های اسباب‌بازی، به مزیت داشتن قانون و رعایت رنگ‌های چراغ راهنمایی پی می‌برد.

پیشنهاد ما این است مثل داستانِ کتاب، با اسباب بازی صحنه رعایت نکردن قانون را برای مخاطبِ کودکتان صحنه‌سازی کنید. با چند روسری و پارچه چیزی شبیه خیابان و چهارراه بسازید. یک یا دو ماشین را خودتان در دست بگیرید و حرکت دهید و یک ماشین هم به کودک دهید و بخواهید از خیابان ساختگی عبور کند و با خوردن ماشین‌ها به یکدیگر از کودک بپرسید راه حلش برای تصادف نکردن و شلوغ نشدن خیابان چیست؟ و بعد از جواب‌های احتمالی، کتاب را برایش بخوانید.

این مطلب در تاریخ سوم اردیبهشت ۹۶ در روزنامه همشهری چاپ شده است.

روضه عشاق

اگر کوهم! خراب از قصه فرهاد خواهم شد
کنار نام اهل عشق، من هم یاد خواهم شد

دلیل از من مخواه، از سرنوشت پیله ها پیداست
که از زندان دنیا عاقبت آزاد خواهم شد

تمام عمر کوهم خواندی و آتشفشان بودم
سکوتم گرچه سر تا پا، شبی فریاد خواهم شد

مسیحای تو بر من گرچه دیگر جان نمی بخشند
اگر یکدم بیاید بر مزارم شاد خواهم شد

به خاک افکندی ام در خون و قول سوختن دادی
چه بهتر! بعد از این خاکستری در باد خواهم شد

 

فاضل نظری

روز هفتم رفتنش

مراسم هفت را تصمیم گرفتیم در خانه خودشان بگیریم. مثل روضه خانگی؛ روضه ای که تصمیم داشتند محرم امسال در خانه شان بگیرند.
برای خرید مخلفات شام بعد از مراسم، با احمد رفتیم هایپر. نوشیدنی و ماست برای حدود سیصد نفر و چند بسته دستمال کاغذی و کمی چای و قند، دو چرخ خرید را پر کرد؛ حرکت که میکردیم نگاه های متعجب بعضی از شهروندان را به چرخ های خرید متوجه میشدم.
به مسئول صندوق که رسیدیم، تعجب و سوالش رو نتوانست پنهان کند و با لبخندی گفت “مهمونی دارین؟” احمد گفت “مراسم داریم، مراسم هفتم مادرم …” لبخند خانم حسابدار روی لبش یخ زد و با ناراحتی گفت “ببخشید، خدا رحمتشون کنه.”

به این فکر میکردم که بقیه آدمها وقتی چرخها را میدیدند با خودشان چه فکری میکردند؟ اگر ایام محرم نبود، شاید خیلی ها فکر میکردند جشنی، تولدی، مراسم شادی داریم؛ خوشبحالشان ی هم حتما در دلشان حواله مان میکردند.

این قضیه مثل قضیه ی زندگیهای مجازی است، عکس هایی که در اینستا میگذاریم، پستهایی که مینویسیم، در حالیکه خیلی واقعیتها و حرفها را قایم میکنیم؛ خوانندگان فقط روی خوش و شاد عکسها و نوشته ها را میبینند و قضاوت میکنند و نمیدانند در پشت آن نوشته ها و تصاویر، چه دردها و غمهایی وجود دارد.

*یادم باشد بیشتر مواظب باشم

همیشه خودمان باید بخواهیم!

نباید تصور کرد که با پیشرفت مدنیت، مقام زن هم بتدریج بالا رفته است؛ حقیقت امر این است که (در طول تاریخ) زیادتر بودن حس همکاری زن، در تغییر وضع اجتماعی او بیشتر موثر بوده تا تربیت فرهنگی مردان!

تاریخ تمدن، جلد اول

ویل دورانت

صفحه ۴۲

خمیر جادویی

اولین تجربه ام بود و کلی خوشم اومد و لذت بردم از درست کردنش!

شیر یا آب ولرم ۱ لیوان
تخم مرغ ۱ عدد
آرد تا جایی که خمیر بدست نچسبه
روغن ۶ قاشق غذاخوری
خمیرمایه ۱ قاشق مرباخوری
شکر ۱ قاشق برای عمل آوردن خمیر
نمک ۱ قاشق مرباخوری

اول شیر ولرم رو با ۱ قاشق غذاخوری شکر مخلوط میکنیم بعد خمیرمایه رو روش میپاشیم و میزاریم ۱۰ دقیقه تا عمل بیاد
تخم مرغ و نمک و روغن رو با قاشق با هم مخلوط میکنیم و مخمر رو اضافه میکنیم بهشون ولی هم نمیزنیم! آرد رو روی مواد الک میکنیم تا جایی که خمیر بدست نچسبه! یعنی انقدر میریزید و آروم هم میزنید که خمیری بدست بیارین بدون اینکه به دستتون بچسبه.
خمیر رو چند دقیقه ورز میدیم و بعد روشو با پلاستیک میپوشونیم و میزاریم حدودا یک ساعت و نیم تا حجمش دو برابر بشه بعد از خمیر برمیداریم و به هر شکلی که میخواییم ازش استفاده میکنیم

برای پیتزا، پیراشکی، حلقه مرغ و ریحان شیرینی و … این خمیر مناسبه و بسیار بسیار عالی

این دستور واسه خمیری هست که شیرین نیست، ولی اگه خواستد خمیرتون شیرین باشه از ۲ تا ۵ قاشق غذاخوری، بسته به ذائقتون، شکر اضافه کنید.

فرشته خونمون هم اومده و نظاره گر خمیر درست کردن منه 🙂

  • اردیبهشت ۱۳۹۶
  • فروردین ۱۳۹۶
  • بهمن ۱۳۹۵
  • دی ۱۳۹۵
  • آذر ۱۳۹۵
  • آبان ۱۳۹۵
  • مهر ۱۳۹۵
  • شهریور ۱۳۹۵
  • مرداد ۱۳۹۵
  • تیر ۱۳۹۵
  • خرداد ۱۳۹۵
  • اردیبهشت ۱۳۹۵
  • فروردین ۱۳۹۵
  • اسفند ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۴
  • دی ۱۳۹۴
  • آذر ۱۳۹۴
  • آبان ۱۳۹۴
  • مهر ۱۳۹۴
  • شهریور ۱۳۹۴
  • مرداد ۱۳۹۴
  • تیر ۱۳۹۴
  • خرداد ۱۳۹۴
  • اردیبهشت ۱۳۹۴
  • فروردین ۱۳۹۴
  • اسفند ۱۳۹۳
  • بهمن ۱۳۹۳
  • دی ۱۳۹۳
  • آذر ۱۳۹۳
  • آبان ۱۳۹۳
  • مهر ۱۳۹۳
  • شهریور ۱۳۹۳
  • مرداد ۱۳۹۳
  • تیر ۱۳۹۳
  • خرداد ۱۳۹۳
  • اردیبهشت ۱۳۹۳
  • فروردین ۱۳۹۳
  • اسفند ۱۳۹۲
  • بهمن ۱۳۹۲
  • دی ۱۳۹۲
  • آذر ۱۳۹۲
  • آبان ۱۳۹۲
  • مهر ۱۳۹۲
  • شهریور ۱۳۹۲
  • مرداد ۱۳۹۲
  • تیر ۱۳۹۲
  • خرداد ۱۳۹۲
  • اردیبهشت ۱۳۹۲
  • فروردین ۱۳۹۲
  • اسفند ۱۳۹۱
  • بهمن ۱۳۹۱
  • دی ۱۳۹۱
  • آذر ۱۳۹۱
  • آبان ۱۳۹۱
  • مهر ۱۳۹۱
  • شهریور ۱۳۹۱
  • مرداد ۱۳۹۱
  • تیر ۱۳۹۱
  • خرداد ۱۳۹۱
  • اردیبهشت ۱۳۹۱
  • فروردین ۱۳۹۱
  • اسفند ۱۳۹۰
  • بهمن ۱۳۹۰
  • دی ۱۳۹۰
  • آذر ۱۳۹۰
  • آبان ۱۳۹۰
  • مهر ۱۳۹۰
  • شهریور ۱۳۹۰
  • مرداد ۱۳۹۰
  • تیر ۱۳۹۰
  • خرداد ۱۳۹۰
  • اردیبهشت ۱۳۹۰
  • فروردین ۱۳۹۰
  • اسفند ۱۳۸۹
  • بهمن ۱۳۸۹
  • دی ۱۳۸۹
  • آذر ۱۳۸۹
  • آبان ۱۳۸۹
  • مهر ۱۳۸۹
  • شهریور ۱۳۸۹
  • مرداد ۱۳۸۹
  • تیر ۱۳۸۹
  • خرداد ۱۳۸۹
  • اردیبهشت ۱۳۸۹
  • فروردین ۱۳۸۹
  • اسفند ۱۳۸۸
  • بهمن ۱۳۸۸
  • دی ۱۳۸۸
  • آذر ۱۳۸۸
  • آبان ۱۳۸۸
  • مهر ۱۳۸۸
  • شهریور ۱۳۸۸
  • مرداد ۱۳۸۸
  • تیر ۱۳۸۸
  • خرداد ۱۳۸۸
  • اردیبهشت ۱۳۸۸
  • فروردین ۱۳۸۸
  • اسفند ۱۳۸۷
  • بهمن ۱۳۸۷
  • دی ۱۳۸۷
  • آذر ۱۳۸۷
  • آبان ۱۳۸۷
  • مهر ۱۳۸۷
  • شهریور ۱۳۸۷
  • مرداد ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۷
  • خرداد ۱۳۸۷
  • اردیبهشت ۱۳۸۷
  • فروردین ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۵
  • خرداد ۱۳۸۵
  • اردیبهشت ۱۳۸۵
  • فروردین ۱۳۸۵
  • اسفند ۱۳۸۴
  • بهمن ۱۳۸۴
  • دی ۱۳۸۴
  • آذر ۱۳۸۴
  • شهریور ۱۳۸۴
  • رشته‌پلو

    هروقت رشته پلو درست می‌کنم، یاد کربلا و نجف و غذاهایی که تو هتل‌ها می‌دادن می‌افتن ?
    برای رشته پلو، اول سینه مرغ رو می‌ذارم بپزه؛ برنج رو هم خیس می‌کنم از یه ساعت قبل، کشمش پلویی هم خیس می‌کنم.
    مرغ که پخت، ریش ریش می‌کنم و تو ماهیتابه با کمی روغن و پیازداغ سرخ می‌کنم، یک مقدار از آب مرغ رو هم با زعفرون قاطی می‌کنم و رو مرغا می‌ریزم، کشمش پلویی رو هم بهش اضافه می‌کنم و خوب تفت می‌دم.
    زرشکی که از قبل شستم و خشک شسته رو پنج دقیقه آخر اضافه می‌کنم و کاملا همگی رو تفت می‌دم.
    برنج رو تو آبی که درحال جوش ه می‌ریزم و پنج دقیقه قبل از آبکش کردن رشته پلویی رو اضافه می‌کنم.
    ته دیگ سیب زمینی گذاشتم و نصف برنج هارو ریختم و نصف مواد و کمی هم زدم و بعد باقی برنج‌ها و مواد… آخر هم باقی مونده آب مرغ رو با کمی زعفرون قاطی کردم و روی برنج ریختم و گذاشتم دم بکشه

    IMG_20160425_224428


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۶:۱۰ ب.ظ روز ۲۳ فروردین ۱۳۹۵ | دیدگاه (۰)

    عیددیدنی شیرین

    بچه که بودم، یعنی حول و حوش هفت هشت سالگی، وقتی قم میرفتیم، تمام ذوقم این بود که وقتی حرم رفتیم و مادرم در قسمت زنانه جایی انتخاب میکرد و مینشست به دعا خواندن و مطمئن میشدم تا نیم ساعت دیگر همین‌جا نشسته، بلند شوم و بروم قسمت مردانه، جایی که مراجع بزرگ، که آن زمان فقط دو سه نفرشان فوت کرده بودند، دفن بودند؛ آن موقع‌ها این قسمت از حرم با اینکه مردانه بود ولی منعی برای ورود خانم‌ها نداشت.

    شادمانه میرفتم کنار قبر شهید مطهری که آن زمان سهم من از نظام حقوق زن و فلسفه و روش رئالیسم و ده و صد گفتار، فقط نگاه کردنِ کتاب‌های کتابخانه پدر بود و گاهی شنیدنِ داستان‌های داستانِ راستان؛ و این علاقه‌ی خاص به ایشان شاید بخاطر هم‌فامیلی بودنم با ایشان بود. با چند قدم فاصله، قبر یکی از دوستان‌مان بود که همیشه با عنوانِ بابایِ فلانی، که فرزندِ کوچکش دوست آن روزگارم بود، صدایش می‌کردم؛ کنار قبرشان می‌نشستم و فاتحه می‌خواندم و درباره بازی‌ها و دعواهایی که با فرزندشان می‌کردم برایشان حرف میزدم!

    یادم است همیشه از حضرت معصومه با همان زبان کودکی‌ام عذرخواهی می‌کردم که زمان بیشتری کنار این قبور می‌نشینم و حرف میزنم و کمتر کنار مادر می‌نشینم و زیارت و دعا می‌خوانم!

    شاید حدود بیست سال گذشت و بخاطر قانون جدید حرم که آن قسمت فقط مخصوص آقایان شد و فقط یک ساعت خاص در بعدازظهر به خانم‌ها اجازه ورود می‌دادند، دیگر نتوانستم قسمت محبوب حرم را ببینم و بنشینم و حرف بزنم! فقط گاهی از کنار درب شیشه‌ای کنار قبر آیه الله بروجردی به ستون‌ها خیره میشدم و فاتحه‌ای می‌خواندم؛ تا چندهفته پیش که بالاخره ساعتی که خانم‌ها اجازه ورود دارند در حرم بودم و توانستم پای در قسمت محبوبم بگذارم.

    در این بیست سال هم من بزرگ شدم و هم علمای بیشتری فوت کردند و در همان قسمت دفن شده بودند. خادم‌ها گفته بودند ساعت یک و نیم خانم‌ها اجازه ورود دارند و من از ده دقیقه قبلتر آنجا بودم! وقتی درب را باز کردند، مستقیم به سمت ستون‌های عقب رفتم! مثل کسی که بعد بیست سال به دیدن اقوام و دوستانش میرود و از دیدن هرکدام ذوق‌زده می‌شود، بین قبرها و ستون‎ها می‌چرخیدم و فاتحه می‌خواندم و لبخند می‌زدم! احساس می‌کردم بعد از سالها به دیدن عزیزانم رفته‌ام، عیددیدنی با اموات!

    ۲۰۱۶۰۳۰۸_۱۳۳۵۰۲

    گیر کرده بودم بین حس کودکانه‌ام که بیدار شده و تمام خاطرات دو دهه قبل را برایم زنده کرده بود و دوست داشت مثل قبل بنشیند کنار قبر پدر دوست‌ش و حرف بزند و بعد شادمانه بدود سمت دیگر حرم و زیر نگاه و خنده دیگران قبر شهید مطهری را ببوسد؛ و حس یک زن سی ساله که باید متین و آرام راه برود و فاتحه بخواند و یکجا بنشیند و قران دست بگیرد و بعد از تمام کردن “یس” کیفش را بگیرد دستش و برود! در کنار این‌ها حس کشف و برای اولین‌بار ایستادن بالای قبر علمایی که میشناختم و فقط خبر فوتشان را در این سال‌ها شنیده بودم را اضافه کنید …

    سهم ذوق کودکانه‌ام را به نگاه و لبخندم سپردم و سهم سنگین بودن زنانه‌ام را به پاها و حرکات‌م.

    دوست داشتم کسی آنجا بود تا برایش تعریف کنم و حرف بزنم! از علت لبخندم و شادی چشم‌هایم بگویم؛ بگویم بخاطر زنده شدن خاطرات کودکی‌ام خوشحالم، از اینکه بعد مدت‌ها توانسته‌ام جایی بروم که بخشی از خاطره خوش کودکی‌ام را ساخته است شادم؛ تمام حرف‌هایم را جمع کردم و بعد از ده دقیقه که احمد را در صحن حرم دیدم، برایش گفتم؛ همه حس و حال عیددیدنی امسال را …


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۹:۰۵ ق.ظ روز ۰۸ فروردین ۱۳۹۵ | دیدگاه (۲)