ای اولین و آخرین امید
إِنْ یَنْصُرْکُمُ اللَّهُ فَلَا غَالِبَ لَکُمْ وَإِنْ یَخْذُلْکُمْ فَمَنْ ذَا الَّذِی یَنْصُرُکُمْ مِنْ بَعْدِهِ وَعَلَى اللَّهِ فَلْیَتَوَکَّلِ الْمُؤْمِنُونَ
اگر خدا شما را یارى کند هیچ کس بر شما غالب نخواهد شد
و اگر دست از یارى شما بردارد، چه کسى بعد از او شما را یارى خواهد کرد؟
مؤمنان باید تنها بر خدا توکل کنند
سوره مبارکه آل عمران، آیه ۱۶۰
کتاب‌ها کتاب‌ها

بعضی وقت‌ها شما کتابی می‌خوانید و آن کتاب برایتان الهام‌بخش می‌شود و شما را سرِ ذوق می‌آورد و به این فکر می‌کنید که دنیای درهم ریخته و خراب شده‎‌ی حال، هیچ‌وقت درست نمی‌شود مگر اینکه شما به تمامِ آدم‌های روی زمین پیشنهاد کنید این کتاب را بخوانند.

ولی کتاب‌هایی هم هستند که نمی‌شود در موردشان با بقیه حرف زد، کتاب‌های خاص و نایابی که فقط مخصوص خودت هستند و تبلیغ کردنشان یکجور خیانت است.

 

خطای ستارگان بخت ما
صفحه ۴۵

بینِ دستانی که نیست

در خیالات خودم در زیر بارانی که نیست
می‌رسم با تو به خانه، از خیابانی که نیست

می‌نشینی رو به رویم خستگی در میکنی
چای می‌ریزم برایت، توی فنجانی که نیست

باز میخندی و میپرسی که حالت بهتر است؟
باز میخندم که خیلی! گرچه میدانی که نیست

شعر میخوانم برایت واژه‌ها گل می‌کنند
یاس و مریم می‌گذارم توی گلدانی که نیست

چشم می‌دوزم به چشمت، می‌شود آیا کمی
دست‌هایم را بگیری، بین دستانی که نیست؟

وقت رفتن می‌شود با بغض می‌گویم نرو
پشت پایت اشک می‌ریزم در ایوانی که نیست

میروی و خانه لبریز از نبودت میشود
باز تنها میشوم با یاد مهمانی که نیست

رفته‌ای و بعد تو این کار هر روز من است
باور اینکه نباشی کار آسانی که نیست

بیتا امیری

قصه‌ی ما و جوراب‌ها

اعتقاد دارم جوراب رو باید زود به زود شست! زود به زود به این معنی که اگه پوشیدی و کفش پات کردی و یکساعت پات تو کفش بود، اون جوراب باید شسته بشه! حتی اگه کثیف نشده باشه! چون به هر حال تو کفش بوده؛ اگه کفش کتونی باشه که قطعا باید شسته بشه.

ولی آقای همسر چنین اعتقادی نداره و میگه جورابی که یکساعت تو کفش بوده، کثیف نشده و نباید شسته بشه! خلاصه این موضوع یکی از اختلافات بین ماست. بعدازظهرها که آقای همسر از سرکار میاد این اختلاف، به نقطه اوجش میرسه. چرا؟ چون فاصله خونه تا محل کار کمتر از نیم‌ساعته با ماشین، محل کار هم کفش‌هاش رو درمیاره و دمپایی میپوشه و بنابراین معتقده جوراب تمیزی که صبح پوشیده، کثیف نشده و احتیاج به شستن نداره؛ ولی من معتقدم باید شسته بشه، چون به هرحال رفته تو کفش، اونم کتونی!

بعدازظهرها، من مثل عقاب منتظرم ببینم آقای همسر کجا جوارب‌هاشو درمیاره تا سریع بپرم و بندازمشون تو ماشین لباسشویی! :)) البته بگذریم که گاهی از ماشین درشون میاره یا خودم تسلیم میشم و نمی‌شورمشون! خیلی وقت‌ها هم پاتک میخورم البته و جورابی نمی‌یابم! چطوری؟ اینطوری که دور از چشم من، جوراب‌ها یه جایی قایم میشن که سرنوشتشون در آخر روز به لباسشویی ختم نشه و فردا صبح هم پوشیده بشن! اینطوریه که عقیده‌ی من نمیتونه پیروز بشه 🙂

آقایون خوشحال نشید! توی کارهای خونه این ما زن‌ها هستیم که پیروزیم! چرا؟ چون خیلی وقت‌ها موقع جارو کردن خونه، به جوراب‌های قایم شده برمیخورم! جوراب‌هایی که زیر مبل یا پاتختی‌ها قایم شدن تا فردا صبح هم پوشیده بشن ولی صاحبشون، فردا صبح یادش رفته که دیروز مهمات قایم کرده و یه جوراب نو و تمیز برداشته و پوشیده و رفته سرکار؛ و سرنوشت جوراب‌های قایم شده هم به سرنوشت بقیه دوستاشون میپیونده! ماشین لباسشویی 🙂

شاید زندگی همین باشد

پیغامگیر تلفن رو چک میکردم. رفت رو پیغام‌های چهار پنج سال پیش؛ چندتا پیغام با صدای مادرشوهرم بود. دلم گرفت. تو یکیش گفتن “فاطمه سادات، فاطمه ساداتِ عزیزم، زنگ زدم تولدتو تبریک بگم” … چقدر دلم براشون تنگ شد

چندتا از پیغام‌ها هم صدای مامانم بود؛ یکدفعه دلم لرزید. ترسیدم از اومدن روزی که دلم برای صدای مامانم تنگ بشه …

فسنجون

من از جمله افرادی بودم که از فسنجون خوششون نمی‌اومد؛ دهن نمیزدم بهش و به نظرم یه غذای بدمزه و زشت می اومد😅
ولی چند سالیه که ازش خوشم اومده و میخورم و حتی دو سه بار هم درستش کردم و کم کم دارم عاشقش میشم😉
گردو سابیده شده رو با یک مقدار آب سرد تو قابلمه میریزم و وقتی آب جوش اومد زیرش رو کم میکنم و میذارم دو ساعت با شعله کم حرارت ببینه. آبش که کم شد، دوباره نیم استکان آب سرد میریزم روش.
🌸 آب سرد باعث میشه گردو زودتر روغن پس بده🌸
مرغ رو هم با پیاز و یک کم نمک و زردچوبه و یک کوچولو دارچین، تو قابلمه جداگانه، میذارم بپزه.
بعد دوساعت که گردو حسابی پخت و روغن داد، رب انار میریزم و یک کم شکر. بسته به میزانی که بخوام شیرین یا ملس یا ترش بشه، هم میزنم و میزان رب و شکر رو تنظیم میکنم. یک کم که باهم جوش خوردن، مرغ ها رو بهشون اضافه میکنم. چند تا آلو خورشتی هم برای کم کردن گرمی گردو داخل خورش میندازم. حدود نیم ساعت صبر میکنم تا مرغ ها خوب با مخلوط گردو و رب انار بپزن و بعد سرو میکنم😀

نمیدونم چرا فسنجون غذای سختیه تو ذهنمون، در صورتیکه خیلی آسونه فقط زمان بره پختش

  • خرداد ۱۳۹۷
  • اردیبهشت ۱۳۹۷
  • فروردین ۱۳۹۷
  • اسفند ۱۳۹۶
  • بهمن ۱۳۹۶
  • دی ۱۳۹۶
  • آذر ۱۳۹۶
  • آبان ۱۳۹۶
  • مهر ۱۳۹۶
  • شهریور ۱۳۹۶
  • مرداد ۱۳۹۶
  • تیر ۱۳۹۶
  • خرداد ۱۳۹۶
  • اردیبهشت ۱۳۹۶
  • فروردین ۱۳۹۶
  • اسفند ۱۳۹۵
  • بهمن ۱۳۹۵
  • دی ۱۳۹۵
  • آذر ۱۳۹۵
  • آبان ۱۳۹۵
  • مهر ۱۳۹۵
  • شهریور ۱۳۹۵
  • مرداد ۱۳۹۵
  • تیر ۱۳۹۵
  • خرداد ۱۳۹۵
  • اردیبهشت ۱۳۹۵
  • فروردین ۱۳۹۵
  • اسفند ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۴
  • دی ۱۳۹۴
  • آذر ۱۳۹۴
  • آبان ۱۳۹۴
  • مهر ۱۳۹۴
  • شهریور ۱۳۹۴
  • مرداد ۱۳۹۴
  • تیر ۱۳۹۴
  • خرداد ۱۳۹۴
  • اردیبهشت ۱۳۹۴
  • فروردین ۱۳۹۴
  • اسفند ۱۳۹۳
  • بهمن ۱۳۹۳
  • دی ۱۳۹۳
  • آذر ۱۳۹۳
  • آبان ۱۳۹۳
  • مهر ۱۳۹۳
  • شهریور ۱۳۹۳
  • مرداد ۱۳۹۳
  • تیر ۱۳۹۳
  • خرداد ۱۳۹۳
  • اردیبهشت ۱۳۹۳
  • فروردین ۱۳۹۳
  • اسفند ۱۳۹۲
  • بهمن ۱۳۹۲
  • دی ۱۳۹۲
  • آذر ۱۳۹۲
  • آبان ۱۳۹۲
  • مهر ۱۳۹۲
  • شهریور ۱۳۹۲
  • مرداد ۱۳۹۲
  • تیر ۱۳۹۲
  • خرداد ۱۳۹۲
  • اردیبهشت ۱۳۹۲
  • فروردین ۱۳۹۲
  • اسفند ۱۳۹۱
  • بهمن ۱۳۹۱
  • دی ۱۳۹۱
  • آذر ۱۳۹۱
  • آبان ۱۳۹۱
  • مهر ۱۳۹۱
  • شهریور ۱۳۹۱
  • مرداد ۱۳۹۱
  • تیر ۱۳۹۱
  • خرداد ۱۳۹۱
  • اردیبهشت ۱۳۹۱
  • فروردین ۱۳۹۱
  • اسفند ۱۳۹۰
  • بهمن ۱۳۹۰
  • دی ۱۳۹۰
  • آذر ۱۳۹۰
  • آبان ۱۳۹۰
  • مهر ۱۳۹۰
  • شهریور ۱۳۹۰
  • مرداد ۱۳۹۰
  • تیر ۱۳۹۰
  • خرداد ۱۳۹۰
  • اردیبهشت ۱۳۹۰
  • فروردین ۱۳۹۰
  • اسفند ۱۳۸۹
  • بهمن ۱۳۸۹
  • دی ۱۳۸۹
  • آذر ۱۳۸۹
  • آبان ۱۳۸۹
  • مهر ۱۳۸۹
  • شهریور ۱۳۸۹
  • مرداد ۱۳۸۹
  • تیر ۱۳۸۹
  • خرداد ۱۳۸۹
  • اردیبهشت ۱۳۸۹
  • فروردین ۱۳۸۹
  • اسفند ۱۳۸۸
  • بهمن ۱۳۸۸
  • دی ۱۳۸۸
  • آذر ۱۳۸۸
  • آبان ۱۳۸۸
  • مهر ۱۳۸۸
  • شهریور ۱۳۸۸
  • مرداد ۱۳۸۸
  • تیر ۱۳۸۸
  • خرداد ۱۳۸۸
  • اردیبهشت ۱۳۸۸
  • فروردین ۱۳۸۸
  • اسفند ۱۳۸۷
  • بهمن ۱۳۸۷
  • دی ۱۳۸۷
  • آذر ۱۳۸۷
  • آبان ۱۳۸۷
  • مهر ۱۳۸۷
  • شهریور ۱۳۸۷
  • مرداد ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۷
  • خرداد ۱۳۸۷
  • اردیبهشت ۱۳۸۷
  • فروردین ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۵
  • خرداد ۱۳۸۵
  • اردیبهشت ۱۳۸۵
  • فروردین ۱۳۸۵
  • اسفند ۱۳۸۴
  • بهمن ۱۳۸۴
  • دی ۱۳۸۴
  • آذر ۱۳۸۴
  • شهریور ۱۳۸۴
  • یک قاشق اشتباه

     شکست خورد! پروژه ای که از  خرداد  در ذهن داشتم و دیروز توانستم عملی اش کنم را میگویم.

    فکر میکردم راحت است، راحت هم بود ولی یک اشتباه در محاسبه، تمام پروژه را خراب کرد و شکست داد. یک قاشق غذاخوری بیکینگ پودر و جوش شیرین لعنتی! بله متهمان همین دو پودر سفید ریز نامرد هستند که وقتی مواد را نصف کردم، یادم رفت آنها را نصف کنم و شد آنچه نباید میشد! خمیرم در فر باد و پف زیاد میکرد؛ هرچه با وردنه و قاشق ورزش میدادم و رویش میکوفتم باز وقتی در فر میرفت، به غایت یک شیرینی کشمشی پف میکرد و بالا می آمد و امیدم را ناامید میکرد…

    چه کسی فکرش را میکرد یک قاشق ناقابل بیگینک پودر و جوش شیرین بتواند آرزو نه ماهه ام را بر باد دهد؟

    پ ن: اصرار نکنید!نمیگویم چه میخواستم درست کنم، صبر کنید باز هم امتحان کنم و اینبار موفق شوم، همینجا دستور و عکسش را میگذارم.

    گاهی همین اتفاقات ریز و کوچک زندگی، پروژه های بزرگمان را خراب میکنند! باید بیشتر حواسم به “حساب و اندازه ها” باشد.


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۲:۴۲ ب.ظ روز ۲۷ اسفند ۱۳۹۳ | دیدگاه (۴)

    مارکووبلاگر

    {از کی شروع کردم؟ اولین وبلاگم چی بود؟ چه سالی بود؟ از کجا یاد گرفتم؟ …}

    این سوالات از روزی که در وبلاگ زهرا و صبح دیدم دعوت شدم به بازی “چی شد وبلاگ‌نویس شدم” در ذهنم میچرخن و دنبال جوابم براشون و به جواب درستی برای بعضی‌هاشون نرسیدم!

    اولین‌بار سال هشتاد و دو وارد فضای مجازی شدم؛ یادمه دوستم آدرس چند سایت رو بهم داده بود و یکروز عصر بعد از برگشت از مدرسه با کمک برادرم و دایال‌آپ (با آن صدای نوستالژیک‌ش) وصل شدم  و شگفت‌زده وارد دنیای جدیدی شدم. کم‌کم پام به شبکه‌های اجتماعی آن موقع مثل اورکات و گزگ و بعد هم کلوپ باز شد و از آنجا با آدم‌های حقیقی و هم‌سن و سال خودم آشنا شدم؛ آدرس‌ وبلاگ‌هاشون رو از پروفایل‌ها کپی می‌کردم و می‌خوندم و از آنجا با مفهومی به اسم وبلاگ آشنا شدم و فهمیدم میتونم برای خودم صفحه‌ای داشته باشم.

    اولین وبلاگ‌ی که ساختم و توش شروع به نوشتن کردم نسیم حیات بود؛ به گفته آرشیوش شهریور هشتاد و چهار؛ آن اوایل هرچیزی توش میذاشتم از خاطرات دانشگاه تا مطالب کپی‌پیسی!

    نسیم‌حیات تو محیط بلاگفا بود با امکاناتی که به نظرم محدود می‌آمد؛ و من به دو دلیل شروع کردم به وبلاگ ساختن تو بقیه سرویس‌ها؛ اول بخاطر دیدن محیط مدیریتی باقی سرویس‌های وبلاگی و اینکه از ظاهر وبلاگهای دوستام، احساس می‌کردم باقی سرویس‌دهنده‌ها خدمات بهتری دارند و دوم به این خاطر که اکثر دوستان مجازی و حقیقی‌م میدونستن نسیم حیات برای من‌ه و گاهی نوشتن برام سخت میشد.

    تو بلاگها یه وبلاگ زدم و داستان می‌نوشتم؛ داستان‌های کوتاهی که میساختم ولی چون عمر داستان‌نویسی‌م کم بود این وبلاگ هم عمر زیادی نکرد و یکروز ایمیلی از بلاگها دریافت کردم که این سرویس داره تعطیل میشه ولی حوصله نکردم از مطالبم کپی بردارم و همه پریدن. یه وبلاگ به اسم “آواره‌تر از باد” تو میهن‌بلاگ ساختم؛ همه‌ی پست‌ها و مطالب‌ش رو درباره قدس و فلسطین و لبنان می‌نوشتم که اونم بعد از چند ماه سرنزدن خود به خود حذف شده بود و یک وبلاگ‌نویس جدید با آن آدرس مشغول نوشتن بود. تابستون ۸۶ عمره دانشجویی رفتم و وقتی برگشتم تو پارسی‌بلاگ برای بچه‌های کاروان و موندگاری ارتباط‌مون یه وبلاگ راه انداختم. تو بلاگ‌اسپات و بلاگ‌اسکای و تامبلر هم چندتا وبلاگ خاطره و شعر و عکس داشتم ولی همه با نام مستعار و در کنار همه‌ی اینها همیشه نسیم حیات وبلاگ اصلی‌م بود و به بلاگفا وفادار! (حتی بعد ازدواجم با وجود داشتن دامین شخصی یک وبلاگ متاهلانه تو بلاگفا ساختم)

    تا تابستان هشتاد و هفت که با توئیتر و فرندفید و فیس‌بوک آشنا شدم و تعداد دوستان مجازی‌م بیشتر شد و بتبع با وبلاگ‌های بیشتری آشنا شدم و دایره رفاقت‌ها و جمع‌های حقیقی وبلاگ‌نویسان برام شروع شد.

    شهریور هشتاد و نه به تشویق و کمک دوستان، دامنه وادی را خریدم و مهر ماه بعد از خرید هاست و سفارش قالب، اسباب و اثاثیه نسیم‌حیات را که هنوز اصلی‌ترین وبلاگم بود به اینجا آوردم و ساکن شدم.

    در تمام این سال‌ها با وجود شبکه‌های اجتماعی سعی کردم وبلاگم رو فراموش نکنم و چند وقت یکبار بروزش کنم و بنویسم و سعی دارم بیشتر باشم و بنویسم.

    به رسم بازی‌های وبلاگ‌ی، از سمیرا، فاطمه، زهرا، سحر، آرام، رویا، زهرا، سمیه، مریم دعوت می‌کنم بنویسند داستان چگونه آمدن‌شان در سرزمین وبلاگستان را

    همه‌ی مطالب این بازی وبلاگی را می‌توانید اینجا بخوانید


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۲:۳۹ ب.ظ روز ۲۶ اسفند ۱۳۹۳ | دیدگاه (۱۰)

    رسیده آخر اسفند و رو به پایانم

    رسیده آخر اسفند و رو به پایانم
    قسم نده! که به جان تو هم نمی‌مانم

    تو و جهان و همه مردمش عوض شده‌اید
    و من هنوز همان شاعر پریشانم

    چگونه با تو بمانم؟ بهار نزدیک است
    تو بوته‌ی گل سرخی و من زمستانم

    تو پیش من سخن از روز جشن می‌گویی
    من از تقارن عید و عزا گریزانم

    شبی که ماه به بالای شهرمان برسد
    من آسمانی‌ام و تو… تو را نمی‌دانم !

    محمدرضا طاهری


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۲:۵۱ ق.ظ روز ۲۳ اسفند ۱۳۹۳ | دیدگاه (۳)

    هفته‌نوشت

    یک: از آن صبح‌هایی است که بعد از صبحانه، بی‌حوصله‌ام. بین اپلیکیشن‌های تبلت میچرخم. بعد از چند هفته فیدلی را باز می‎‌کنم و وبلاگ می‌خوانم. نصف پست‌ها درباره بازی وبلاگی چطور وبلاگ‌نویس شدم است و چقدر همه‌شان جالبند. بعد از چندین وقت آنقدر غرق خواندن خاطرات و پست‌های وبلاگی می‌شوم که زمان را فراموش می‌کنم و فقط می‌خوانم و لبخند می‌زنم و دلم تنگ می‌شود برای تمام خاطرات وبلاگستان.

    پ‌ن:  دو دوست من را دعوت کرده‌اند برای نوشتن در این بازی؛ می‌نویسم ان‌شالله.

    دو: داشتم وادی را خانه‌تکانی می‌کردم؛ یکسری پست‌های پیش‌نویس دارم از دو سه سال پیش حتی. بعضی‌شان را تکمیل‌ کردم و منتشر می‌کنم، بعضی را حذف، بعضی هم هنوز سرنوشتی ندارند. پیوند‌‎ها را هم تکاندم! اکثر وبلاگ‌هایی که بیشتر از یک سال است بروز نشده‌اند را حذف کردم (با بغض البته) و چند وبلاگی که در فیدلی دارم و همیشه می‌خوانمشان اضافه کردم؛ کاش هنوز همه‌مان وبلاگ‌هایمان را می‌نوشتیم.

    پ‌ن: تصمیم دارم چند مطلب از وبلاگ قبلی‌ام را، با تاریخ خودشان، به اینجا منتقل کنم؛ دوستانی که از فیدخوان‌ها مطالب را می‌خوانند، ببخشند. رصدگران هم حواسشان باشد 🙂 مطالب برای چندین سال قبل است.

    سه: همین هفته پیش داشتم در تنظیمات وبلاگ می‌گشتم تا آیکون فرندفیدم را از وبلاگ حذف کنم، چون اکانتم پرایوت بود و عملا به درد کسی که عضو فرندفید نبود، نمی‌خورد؛ که چند روز پیش خبر بسته شدن همیشگی فرفر را شنیدم 🙁 بسته شدن گودر و باز و … هیچ‌کدام برایم اندازه فرندفید ناراحت‌کننده نبود؛ هیچ شبکه‌ای اندازه فرفر برایم دوست‌داشتنی نبود و اکثر دوستی‌های الانم و حتی کار و فعالیت‌هایم، ابتدایش از فرفر بود. خواستم اینجا یادی کنم از شبکه دوست داشتنی که خاطرات خوب و بد هفت سال ما را رقم زد و یکدفعه می‌خواهد همه نوشته‌ها، عکس‌ها و خاطراتمان را حذف کند.

    همه‌ی اینها مصمم کردند م که وبلاگم را بیشتر از شبکه‌هایی که معلوم نیست یکروز باشند و یکروز نباشند، جدی بگیرم و دوست‌ش داشته باشم.


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۲:۴۹ ب.ظ روز ۲۱ اسفند ۱۳۹۳ | دیدگاه (۸)

    کتاب‌هایم کو؟

    دنبال یه مصرع از یکی از شعرهای برقعی بودم و بین کتاب شعرهام داشتم دنبال “قبله مایل به تو” میگشتم؛ بعد کلی جست‌وجو بین قفسه‌ها یادم افتاد چند ماه پیش به دوستی امانت دادم و هم من یادم رفته هم احتمالا آن دوست!

    به کتابخانه‌ نگاه کردم و یاد دو سه کتاب دیگه‌ای که امانت داده‌ام افتادم و اینکه هنوز بعد چند ماه به دستم نرسیدن! و من هم یادم رفته به امانت‌گیرنده‌ها یادآوری کنم.

    دوران دانشگاه یه دفتر داشتم که چند کاغذش رو خطکشی کرده بودم وهروقت کسی از دوستام کتاب، جزوه، سی‌دی … ازم امانت میگرفت یا خودم از کسی امانت میگرفتم، اسمش را مینوشتم و تاریخ روز امانت دادن و شخص امانت‌گیرنده را جلوش یادداشت میکردم و هرچندوقت یکبار سراغ‌ش میرفتم و اگه کسی یادش رفته بود پس بده، براش پیامک می‌زدم و یادش می‌انداختم و خودم هم امانت‌های مردم رو پس میدادم.

    حالا که فراموشی‌م بیشتر شده، انگار باید دوباره همچین دفتری درست کنم! مخصوصا برای کتاب‌هام، چون هر کتابی رو با علت و علاقه خریدم و برام مهم هستند که تو کتابخونه‌ام داشته باشم و دوست هم ندارم امانات بقیه بخاطر کم‌حافظگی دستم بمونه و امانتدار خوبی نباشم.

    امام صادق علیه السلام:

    تقواى الهى پیشه کنید و امانت را به کسى که شما را امین دانسته است، باز گردانید، زیرا حتّى اگر قاتل امیرالمؤمنین علیه السلام امانتى را به من بسپرد هر آینه آن را به او بر مى‌گردانم. امالى(صدوق) ص ۲۴۵


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۱:۴۹ ق.ظ روز | دیدگاه (۱۷)

    بسم الله الرحمن الرحیم

    وَمَا خَلَقْنَا السَّمَاء وَالْأَرْضَ وَمَا بَیْنَهُمَا لَاعِبِینَ

    ما آسمان و زمین و آنچه را در میان آنهاست برای بازی نیافریدیم.

    سوره مبارکه انبیا آیه ۱۶

    انبیا 16


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۲:۴۵ ق.ظ روز ۱۴ اسفند ۱۳۹۳ | دیدگاه (۱)

    اینجا تهران است

    “تجریش میره؟” راننده که سرش رو به علامت تایید تکون داد، در عقب رو باز کردم و سوار شدم. پنج دقیقه نگذشته بود که آقایی موبایل به دست سوار شد و وسط صحبتهاش با موبایل، رو به راننده گفت “من دو نفر حساب میکنم” ماشین راه افتاد.

    مسافر مذکور خیلی آرام و بدون اینکه صدایش مزاحم من و مسافر جلو و آقای راننده بشود با موبایلش پنج دقیقه‌ای صحبت کرد و مکالمه‌اش تمام شد، همانطور که تلفن در دستش بود به راننده گفت “خیلی خیلی ببخشید، من یه تماس دیگه میگیرم و صحبت میکنم ببخشید”! راننده سری تکان داد و مرد شماره ای گرفت! باید اعتراف کنم که چند ثانیه‌ای چشمهایم گرد شد! تابحال ندیده بودم شخصی برای صحبت کردن با موبایل و ایجاد صدا در یک محیط عمومی مثل تاکسی، آن هم با صدایی خیلی آرام، از بقیه عذرخواهی کند!

    بیشتر که فکر کردم دیدم مشکل از من است و فرهنگی که جامعه و مردم‌ش ساخته‌اند وگرنه اصل انسانیت و فرهنگ شهروندی رفتار آن آقاست و انقدر در جامعه ندیده‌ام و انجام نداده‌ام که وقتی با آن مواجه میشوم برایم تعجب آور میشود.


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۲:۳۴ ق.ظ روز | دیدگاه (۱۷)