می‌خوانمت

وَقَالَ رَبُّکُمُ ادْعُونِی أَسْتَجِبْ لَکُمْ إِنَّ الَّذِینَ یَسْتَکْبِرُونَ عَنْ عِبَادَتِی سَیَدْخُلُونَ جَهَنَّمَ دَاخِرِینَ

و پروردگارتان گفت: مرا بخوانید تا شما را اجابت کنم، آنان که از عبادت من تکبّر ورزند، به زودی خوار و رسوا به دوزخ درآیند.

سوره مبارکه غافر آیه ۶۰ (بیشتر…)

من نماز را دوست دارم

اگر تابحال به جشن عبادت دعوت شده باشید قطعا یکی از دغدغه‌هایتان یافتن یک هدیه مناسب با این جشن است. جشن عبادت جشنی است که بخاطر به سن تکلیف رسیدن بچه‌ها گرفته می‌شود و سعی می‌شود هدیه‌های آن با جشن تولد کمی فرق داشته باشد تا خاطره خاص و به یادماندی در ذهن متکلف بماند.

یکی از هدیه‌های مناسبی که می‌توان برای این جشن تدارک دید، کتاب‌هایی است که با موضوعات نماز، بندگی و آشنایی بیشتر با خدا برای گروه‌های سنی کودک و نوجوان نوشته شده است. موسسه نشر و تحقیقات ذکر مجموعه کتاب‌هایی با عنوان “کودک و نیایش” با همین موضوعات منتشر کرده است. من نماز را دوست دارم یکی از عناوین این مجموعه است که چگونه نماز خواندن را به کودکان آموزش می‌دهد.

کتاب ابتدا چرایی نماز خواندن را با مثال‌هایی ملموس و کودکانه توضیح می‌دهد و در بخش دوم به آموزش کارهایی که قبل از نماز خواندن باید به آن توجه داشت می‌پردازد. مانند چگونگی وضو گرفتن، تیمم کردن، پاک بودن لباس و مکان نماز. یکی از نکات خوب کتاب، تصویرگری کودکانه و شاد و آموزش تصویری این نکات است. و چون شخصیت نقاشی‌ها هم دختر هستند و هم پسر، کتاب را می‌توان هم به دختران و هم به پسران هدیه داد.

بخش سوم کتاب به آموزش اذان و اقامه پرداخته است و در بخش چهارم و پنجم ارکان نماز که شامل نیت، تکبیرالاحرام، حمد و سوره، رکوع و سجده و تشهد و سلام و تسبیحات اربعه می‌شود، آموزش داده شده است.

بخش ششم کتاب هم تعداد و زمان هر یک از نمازهای روزانه را توضیح و یاد داده است. در بخش آخر هم چند نکته مثل خواندن نماز به جماعت، اول وقت خواندن و دعا کردن در قنوت برای پدر و مادر و دوستان، ذکر شده است.

“من نماز را برای رضایت و خشنودی خدا می‌خوانم”  یکی از نکات خوب کتاب، نوشتن متن‌ها از زبان خود کودک است. نویسنده افعال کتاب را از زبان خود کودک نوشته است. این نکته باعث شده آموزش‌های کتاب از حالت امر و نهی و دستوری خارج شود.

پیشنهاد ما این است که حتما همراه با خواندن کتاب، کودک را تشویق کنید آموزش‌هایش را بصورت عملی انجام دهد و شما نیز او را همراهی کنید و باهم وضو بگیرید و نماز بخوانید تا شیوه صحیح وضو و نماز خواندن را فرزندتان یاد بگیرد. ولی در اوایل آموزش سختگیری زیاد نداشته باشید و با روی خوش و آرام آرام اشتباهاتش را یادآوری کنید. می‌توانید برای یادآوری شیوه صحیح، از تصاویر کتاب کمک بگیرید.

جلد این کتاب، جداگانه بصورت پازل عرضه شده است. می‌توانید به همراه کتاب پازل را نیز خریداری کنید و به کودک هدیه دهید.

این مطلب در تاریخ ده اردیبهشت ۹۶ در روزنامه همشهری، چاپ شده است.

من نماز را دوست دارم
نویسنده: ناصر نادری
تصویرگر: ندا عظیمی
انتشارات: موسسه نشر و تحقیقات ذکر (کتابهای قاصدک)
مناسب برای کودکان دبستانی

روضه عشاق

اگر کوهم! خراب از قصه فرهاد خواهم شد
کنار نام اهل عشق، من هم یاد خواهم شد

دلیل از من مخواه، از سرنوشت پیله ها پیداست
که از زندان دنیا عاقبت آزاد خواهم شد

تمام عمر کوهم خواندی و آتشفشان بودم
سکوتم گرچه سر تا پا، شبی فریاد خواهم شد

مسیحای تو بر من گرچه دیگر جان نمی بخشند
اگر یکدم بیاید بر مزارم شاد خواهم شد

به خاک افکندی ام در خون و قول سوختن دادی
چه بهتر! بعد از این خاکستری در باد خواهم شد

 

فاضل نظری

روز هفتم رفتنش

مراسم هفت را تصمیم گرفتیم در خانه خودشان بگیریم. مثل روضه خانگی؛ روضه ای که تصمیم داشتند محرم امسال در خانه شان بگیرند.
برای خرید مخلفات شام بعد از مراسم، با احمد رفتیم هایپر. نوشیدنی و ماست برای حدود سیصد نفر و چند بسته دستمال کاغذی و کمی چای و قند، دو چرخ خرید را پر کرد؛ حرکت که میکردیم نگاه های متعجب بعضی از شهروندان را به چرخ های خرید متوجه میشدم.
به مسئول صندوق که رسیدیم، تعجب و سوالش رو نتوانست پنهان کند و با لبخندی گفت “مهمونی دارین؟” احمد گفت “مراسم داریم، مراسم هفتم مادرم …” لبخند خانم حسابدار روی لبش یخ زد و با ناراحتی گفت “ببخشید، خدا رحمتشون کنه.”

به این فکر میکردم که بقیه آدمها وقتی چرخها را میدیدند با خودشان چه فکری میکردند؟ اگر ایام محرم نبود، شاید خیلی ها فکر میکردند جشنی، تولدی، مراسم شادی داریم؛ خوشبحالشان ی هم حتما در دلشان حواله مان میکردند.

این قضیه مثل قضیه ی زندگیهای مجازی است، عکس هایی که در اینستا میگذاریم، پستهایی که مینویسیم، در حالیکه خیلی واقعیتها و حرفها را قایم میکنیم؛ خوانندگان فقط روی خوش و شاد عکسها و نوشته ها را میبینند و قضاوت میکنند و نمیدانند در پشت آن نوشته ها و تصاویر، چه دردها و غمهایی وجود دارد.

*یادم باشد بیشتر مواظب باشم

همیشه خودمان باید بخواهیم!

نباید تصور کرد که با پیشرفت مدنیت، مقام زن هم بتدریج بالا رفته است؛ حقیقت امر این است که (در طول تاریخ) زیادتر بودن حس همکاری زن، در تغییر وضع اجتماعی او بیشتر موثر بوده تا تربیت فرهنگی مردان!

تاریخ تمدن، جلد اول

ویل دورانت

صفحه ۴۲

خمیر جادویی

اولین تجربه ام بود و کلی خوشم اومد و لذت بردم از درست کردنش!

شیر یا آب ولرم ۱ لیوان
تخم مرغ ۱ عدد
آرد تا جایی که خمیر بدست نچسبه
روغن ۶ قاشق غذاخوری
خمیرمایه ۱ قاشق مرباخوری
شکر ۱ قاشق برای عمل آوردن خمیر
نمک ۱ قاشق مرباخوری

اول شیر ولرم رو با ۱ قاشق غذاخوری شکر مخلوط میکنیم بعد خمیرمایه رو روش میپاشیم و میزاریم ۱۰ دقیقه تا عمل بیاد
تخم مرغ و نمک و روغن رو با قاشق با هم مخلوط میکنیم و مخمر رو اضافه میکنیم بهشون ولی هم نمیزنیم! آرد رو روی مواد الک میکنیم تا جایی که خمیر بدست نچسبه! یعنی انقدر میریزید و آروم هم میزنید که خمیری بدست بیارین بدون اینکه به دستتون بچسبه.
خمیر رو چند دقیقه ورز میدیم و بعد روشو با پلاستیک میپوشونیم و میزاریم حدودا یک ساعت و نیم تا حجمش دو برابر بشه بعد از خمیر برمیداریم و به هر شکلی که میخواییم ازش استفاده میکنیم

برای پیتزا، پیراشکی، حلقه مرغ و ریحان شیرینی و … این خمیر مناسبه و بسیار بسیار عالی

این دستور واسه خمیری هست که شیرین نیست، ولی اگه خواستد خمیرتون شیرین باشه از ۲ تا ۵ قاشق غذاخوری، بسته به ذائقتون، شکر اضافه کنید.

فرشته خونمون هم اومده و نظاره گر خمیر درست کردن منه 🙂

  • اردیبهشت ۱۳۹۶
  • فروردین ۱۳۹۶
  • بهمن ۱۳۹۵
  • دی ۱۳۹۵
  • آذر ۱۳۹۵
  • آبان ۱۳۹۵
  • مهر ۱۳۹۵
  • شهریور ۱۳۹۵
  • مرداد ۱۳۹۵
  • تیر ۱۳۹۵
  • خرداد ۱۳۹۵
  • اردیبهشت ۱۳۹۵
  • فروردین ۱۳۹۵
  • اسفند ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۴
  • دی ۱۳۹۴
  • آذر ۱۳۹۴
  • آبان ۱۳۹۴
  • مهر ۱۳۹۴
  • شهریور ۱۳۹۴
  • مرداد ۱۳۹۴
  • تیر ۱۳۹۴
  • خرداد ۱۳۹۴
  • اردیبهشت ۱۳۹۴
  • فروردین ۱۳۹۴
  • اسفند ۱۳۹۳
  • بهمن ۱۳۹۳
  • دی ۱۳۹۳
  • آذر ۱۳۹۳
  • آبان ۱۳۹۳
  • مهر ۱۳۹۳
  • شهریور ۱۳۹۳
  • مرداد ۱۳۹۳
  • تیر ۱۳۹۳
  • خرداد ۱۳۹۳
  • اردیبهشت ۱۳۹۳
  • فروردین ۱۳۹۳
  • اسفند ۱۳۹۲
  • بهمن ۱۳۹۲
  • دی ۱۳۹۲
  • آذر ۱۳۹۲
  • آبان ۱۳۹۲
  • مهر ۱۳۹۲
  • شهریور ۱۳۹۲
  • مرداد ۱۳۹۲
  • تیر ۱۳۹۲
  • خرداد ۱۳۹۲
  • اردیبهشت ۱۳۹۲
  • فروردین ۱۳۹۲
  • اسفند ۱۳۹۱
  • بهمن ۱۳۹۱
  • دی ۱۳۹۱
  • آذر ۱۳۹۱
  • آبان ۱۳۹۱
  • مهر ۱۳۹۱
  • شهریور ۱۳۹۱
  • مرداد ۱۳۹۱
  • تیر ۱۳۹۱
  • خرداد ۱۳۹۱
  • اردیبهشت ۱۳۹۱
  • فروردین ۱۳۹۱
  • اسفند ۱۳۹۰
  • بهمن ۱۳۹۰
  • دی ۱۳۹۰
  • آذر ۱۳۹۰
  • آبان ۱۳۹۰
  • مهر ۱۳۹۰
  • شهریور ۱۳۹۰
  • مرداد ۱۳۹۰
  • تیر ۱۳۹۰
  • خرداد ۱۳۹۰
  • اردیبهشت ۱۳۹۰
  • فروردین ۱۳۹۰
  • اسفند ۱۳۸۹
  • بهمن ۱۳۸۹
  • دی ۱۳۸۹
  • آذر ۱۳۸۹
  • آبان ۱۳۸۹
  • مهر ۱۳۸۹
  • شهریور ۱۳۸۹
  • مرداد ۱۳۸۹
  • تیر ۱۳۸۹
  • خرداد ۱۳۸۹
  • اردیبهشت ۱۳۸۹
  • فروردین ۱۳۸۹
  • اسفند ۱۳۸۸
  • بهمن ۱۳۸۸
  • دی ۱۳۸۸
  • آذر ۱۳۸۸
  • آبان ۱۳۸۸
  • مهر ۱۳۸۸
  • شهریور ۱۳۸۸
  • مرداد ۱۳۸۸
  • تیر ۱۳۸۸
  • خرداد ۱۳۸۸
  • اردیبهشت ۱۳۸۸
  • فروردین ۱۳۸۸
  • اسفند ۱۳۸۷
  • بهمن ۱۳۸۷
  • دی ۱۳۸۷
  • آذر ۱۳۸۷
  • آبان ۱۳۸۷
  • مهر ۱۳۸۷
  • شهریور ۱۳۸۷
  • مرداد ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۷
  • خرداد ۱۳۸۷
  • اردیبهشت ۱۳۸۷
  • فروردین ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۵
  • خرداد ۱۳۸۵
  • اردیبهشت ۱۳۸۵
  • فروردین ۱۳۸۵
  • اسفند ۱۳۸۴
  • بهمن ۱۳۸۴
  • دی ۱۳۸۴
  • آذر ۱۳۸۴
  • شهریور ۱۳۸۴
  • یک قاشق اشتباه

     شکست خورد! پروژه ای که از  خرداد  در ذهن داشتم و دیروز توانستم عملی اش کنم را میگویم.

    فکر میکردم راحت است، راحت هم بود ولی یک اشتباه در محاسبه، تمام پروژه را خراب کرد و شکست داد. یک قاشق غذاخوری بیکینگ پودر و جوش شیرین لعنتی! بله متهمان همین دو پودر سفید ریز نامرد هستند که وقتی مواد را نصف کردم، یادم رفت آنها را نصف کنم و شد آنچه نباید میشد! خمیرم در فر باد و پف زیاد میکرد؛ هرچه با وردنه و قاشق ورزش میدادم و رویش میکوفتم باز وقتی در فر میرفت، به غایت یک شیرینی کشمشی پف میکرد و بالا می آمد و امیدم را ناامید میکرد…

    چه کسی فکرش را میکرد یک قاشق ناقابل بیگینک پودر و جوش شیرین بتواند آرزو نه ماهه ام را بر باد دهد؟

    پ ن: اصرار نکنید!نمیگویم چه میخواستم درست کنم، صبر کنید باز هم امتحان کنم و اینبار موفق شوم، همینجا دستور و عکسش را میگذارم.

    گاهی همین اتفاقات ریز و کوچک زندگی، پروژه های بزرگمان را خراب میکنند! باید بیشتر حواسم به “حساب و اندازه ها” باشد.


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۲:۴۲ ب.ظ روز ۲۷ اسفند ۱۳۹۳ | دیدگاه (۴)

    مارکووبلاگر

    {از کی شروع کردم؟ اولین وبلاگم چی بود؟ چه سالی بود؟ از کجا یاد گرفتم؟ …}

    این سوالات از روزی که در وبلاگ زهرا و صبح دیدم دعوت شدم به بازی “چی شد وبلاگ‌نویس شدم” در ذهنم میچرخن و دنبال جوابم براشون و به جواب درستی برای بعضی‌هاشون نرسیدم!

    اولین‌بار سال هشتاد و دو وارد فضای مجازی شدم؛ یادمه دوستم آدرس چند سایت رو بهم داده بود و یکروز عصر بعد از برگشت از مدرسه با کمک برادرم و دایال‌آپ (با آن صدای نوستالژیک‌ش) وصل شدم  و شگفت‌زده وارد دنیای جدیدی شدم. کم‌کم پام به شبکه‌های اجتماعی آن موقع مثل اورکات و گزگ و بعد هم کلوپ باز شد و از آنجا با آدم‌های حقیقی و هم‌سن و سال خودم آشنا شدم؛ آدرس‌ وبلاگ‌هاشون رو از پروفایل‌ها کپی می‌کردم و می‌خوندم و از آنجا با مفهومی به اسم وبلاگ آشنا شدم و فهمیدم میتونم برای خودم صفحه‌ای داشته باشم.

    اولین وبلاگ‌ی که ساختم و توش شروع به نوشتن کردم نسیم حیات بود؛ به گفته آرشیوش شهریور هشتاد و چهار؛ آن اوایل هرچیزی توش میذاشتم از خاطرات دانشگاه تا مطالب کپی‌پیسی!

    نسیم‌حیات تو محیط بلاگفا بود با امکاناتی که به نظرم محدود می‌آمد؛ و من به دو دلیل شروع کردم به وبلاگ ساختن تو بقیه سرویس‌ها؛ اول بخاطر دیدن محیط مدیریتی باقی سرویس‌های وبلاگی و اینکه از ظاهر وبلاگهای دوستام، احساس می‌کردم باقی سرویس‌دهنده‌ها خدمات بهتری دارند و دوم به این خاطر که اکثر دوستان مجازی و حقیقی‌م میدونستن نسیم حیات برای من‌ه و گاهی نوشتن برام سخت میشد.

    تو بلاگها یه وبلاگ زدم و داستان می‌نوشتم؛ داستان‌های کوتاهی که میساختم ولی چون عمر داستان‌نویسی‌م کم بود این وبلاگ هم عمر زیادی نکرد و یکروز ایمیلی از بلاگها دریافت کردم که این سرویس داره تعطیل میشه ولی حوصله نکردم از مطالبم کپی بردارم و همه پریدن. یه وبلاگ به اسم “آواره‌تر از باد” تو میهن‌بلاگ ساختم؛ همه‌ی پست‌ها و مطالب‌ش رو درباره قدس و فلسطین و لبنان می‌نوشتم که اونم بعد از چند ماه سرنزدن خود به خود حذف شده بود و یک وبلاگ‌نویس جدید با آن آدرس مشغول نوشتن بود. تابستون ۸۶ عمره دانشجویی رفتم و وقتی برگشتم تو پارسی‌بلاگ برای بچه‌های کاروان و موندگاری ارتباط‌مون یه وبلاگ راه انداختم. تو بلاگ‌اسپات و بلاگ‌اسکای و تامبلر هم چندتا وبلاگ خاطره و شعر و عکس داشتم ولی همه با نام مستعار و در کنار همه‌ی اینها همیشه نسیم حیات وبلاگ اصلی‌م بود و به بلاگفا وفادار! (حتی بعد ازدواجم با وجود داشتن دامین شخصی یک وبلاگ متاهلانه تو بلاگفا ساختم)

    تا تابستان هشتاد و هفت که با توئیتر و فرندفید و فیس‌بوک آشنا شدم و تعداد دوستان مجازی‌م بیشتر شد و بتبع با وبلاگ‌های بیشتری آشنا شدم و دایره رفاقت‌ها و جمع‌های حقیقی وبلاگ‌نویسان برام شروع شد.

    شهریور هشتاد و نه به تشویق و کمک دوستان، دامنه وادی را خریدم و مهر ماه بعد از خرید هاست و سفارش قالب، اسباب و اثاثیه نسیم‌حیات را که هنوز اصلی‌ترین وبلاگم بود به اینجا آوردم و ساکن شدم.

    در تمام این سال‌ها با وجود شبکه‌های اجتماعی سعی کردم وبلاگم رو فراموش نکنم و چند وقت یکبار بروزش کنم و بنویسم و سعی دارم بیشتر باشم و بنویسم.

    به رسم بازی‌های وبلاگ‌ی، از سمیرا، فاطمه، زهرا، سحر، آرام، رویا، زهرا، سمیه، مریم دعوت می‌کنم بنویسند داستان چگونه آمدن‌شان در سرزمین وبلاگستان را

    همه‌ی مطالب این بازی وبلاگی را می‌توانید اینجا بخوانید


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۲:۳۹ ب.ظ روز ۲۶ اسفند ۱۳۹۳ | دیدگاه (۱۰)

    رسیده آخر اسفند و رو به پایانم

    رسیده آخر اسفند و رو به پایانم
    قسم نده! که به جان تو هم نمی‌مانم

    تو و جهان و همه مردمش عوض شده‌اید
    و من هنوز همان شاعر پریشانم

    چگونه با تو بمانم؟ بهار نزدیک است
    تو بوته‌ی گل سرخی و من زمستانم

    تو پیش من سخن از روز جشن می‌گویی
    من از تقارن عید و عزا گریزانم

    شبی که ماه به بالای شهرمان برسد
    من آسمانی‌ام و تو… تو را نمی‌دانم !

    محمدرضا طاهری


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۲:۵۱ ق.ظ روز ۲۳ اسفند ۱۳۹۳ | دیدگاه (۳)

    هفته‌نوشت

    یک: از آن صبح‌هایی است که بعد از صبحانه، بی‌حوصله‌ام. بین اپلیکیشن‌های تبلت میچرخم. بعد از چند هفته فیدلی را باز می‎‌کنم و وبلاگ می‌خوانم. نصف پست‌ها درباره بازی وبلاگی چطور وبلاگ‌نویس شدم است و چقدر همه‌شان جالبند. بعد از چندین وقت آنقدر غرق خواندن خاطرات و پست‌های وبلاگی می‌شوم که زمان را فراموش می‌کنم و فقط می‌خوانم و لبخند می‌زنم و دلم تنگ می‌شود برای تمام خاطرات وبلاگستان.

    پ‌ن:  دو دوست من را دعوت کرده‌اند برای نوشتن در این بازی؛ می‌نویسم ان‌شالله.

    دو: داشتم وادی را خانه‌تکانی می‌کردم؛ یکسری پست‌های پیش‌نویس دارم از دو سه سال پیش حتی. بعضی‌شان را تکمیل‌ کردم و منتشر می‌کنم، بعضی را حذف، بعضی هم هنوز سرنوشتی ندارند. پیوند‌‎ها را هم تکاندم! اکثر وبلاگ‌هایی که بیشتر از یک سال است بروز نشده‌اند را حذف کردم (با بغض البته) و چند وبلاگی که در فیدلی دارم و همیشه می‌خوانمشان اضافه کردم؛ کاش هنوز همه‌مان وبلاگ‌هایمان را می‌نوشتیم.

    پ‌ن: تصمیم دارم چند مطلب از وبلاگ قبلی‌ام را، با تاریخ خودشان، به اینجا منتقل کنم؛ دوستانی که از فیدخوان‌ها مطالب را می‌خوانند، ببخشند. رصدگران هم حواسشان باشد 🙂 مطالب برای چندین سال قبل است.

    سه: همین هفته پیش داشتم در تنظیمات وبلاگ می‌گشتم تا آیکون فرندفیدم را از وبلاگ حذف کنم، چون اکانتم پرایوت بود و عملا به درد کسی که عضو فرندفید نبود، نمی‌خورد؛ که چند روز پیش خبر بسته شدن همیشگی فرفر را شنیدم 🙁 بسته شدن گودر و باز و … هیچ‌کدام برایم اندازه فرندفید ناراحت‌کننده نبود؛ هیچ شبکه‌ای اندازه فرفر برایم دوست‌داشتنی نبود و اکثر دوستی‌های الانم و حتی کار و فعالیت‌هایم، ابتدایش از فرفر بود. خواستم اینجا یادی کنم از شبکه دوست داشتنی که خاطرات خوب و بد هفت سال ما را رقم زد و یکدفعه می‌خواهد همه نوشته‌ها، عکس‌ها و خاطراتمان را حذف کند.

    همه‌ی اینها مصمم کردند م که وبلاگم را بیشتر از شبکه‌هایی که معلوم نیست یکروز باشند و یکروز نباشند، جدی بگیرم و دوست‌ش داشته باشم.


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۲:۴۹ ب.ظ روز ۲۱ اسفند ۱۳۹۳ | دیدگاه (۸)

    کتاب‌هایم کو؟

    دنبال یه مصرع از یکی از شعرهای برقعی بودم و بین کتاب شعرهام داشتم دنبال “قبله مایل به تو” میگشتم؛ بعد کلی جست‌وجو بین قفسه‌ها یادم افتاد چند ماه پیش به دوستی امانت دادم و هم من یادم رفته هم احتمالا آن دوست!

    به کتابخانه‌ نگاه کردم و یاد دو سه کتاب دیگه‌ای که امانت داده‌ام افتادم و اینکه هنوز بعد چند ماه به دستم نرسیدن! و من هم یادم رفته به امانت‌گیرنده‌ها یادآوری کنم.

    دوران دانشگاه یه دفتر داشتم که چند کاغذش رو خطکشی کرده بودم وهروقت کسی از دوستام کتاب، جزوه، سی‌دی … ازم امانت میگرفت یا خودم از کسی امانت میگرفتم، اسمش را مینوشتم و تاریخ روز امانت دادن و شخص امانت‌گیرنده را جلوش یادداشت میکردم و هرچندوقت یکبار سراغ‌ش میرفتم و اگه کسی یادش رفته بود پس بده، براش پیامک می‌زدم و یادش می‌انداختم و خودم هم امانت‌های مردم رو پس میدادم.

    حالا که فراموشی‌م بیشتر شده، انگار باید دوباره همچین دفتری درست کنم! مخصوصا برای کتاب‌هام، چون هر کتابی رو با علت و علاقه خریدم و برام مهم هستند که تو کتابخونه‌ام داشته باشم و دوست هم ندارم امانات بقیه بخاطر کم‌حافظگی دستم بمونه و امانتدار خوبی نباشم.

    امام صادق علیه السلام:

    تقواى الهى پیشه کنید و امانت را به کسى که شما را امین دانسته است، باز گردانید، زیرا حتّى اگر قاتل امیرالمؤمنین علیه السلام امانتى را به من بسپرد هر آینه آن را به او بر مى‌گردانم. امالى(صدوق) ص ۲۴۵


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۱:۴۹ ق.ظ روز | دیدگاه (۱۷)

    بسم الله الرحمن الرحیم

    وَمَا خَلَقْنَا السَّمَاء وَالْأَرْضَ وَمَا بَیْنَهُمَا لَاعِبِینَ

    ما آسمان و زمین و آنچه را در میان آنهاست برای بازی نیافریدیم.

    سوره مبارکه انبیا آیه ۱۶

    انبیا 16


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۲:۴۵ ق.ظ روز ۱۴ اسفند ۱۳۹۳ | دیدگاه (۱)

    اینجا تهران است

    “تجریش میره؟” راننده که سرش رو به علامت تایید تکون داد، در عقب رو باز کردم و سوار شدم. پنج دقیقه نگذشته بود که آقایی موبایل به دست سوار شد و وسط صحبتهاش با موبایل، رو به راننده گفت “من دو نفر حساب میکنم” ماشین راه افتاد.

    مسافر مذکور خیلی آرام و بدون اینکه صدایش مزاحم من و مسافر جلو و آقای راننده بشود با موبایلش پنج دقیقه‌ای صحبت کرد و مکالمه‌اش تمام شد، همانطور که تلفن در دستش بود به راننده گفت “خیلی خیلی ببخشید، من یه تماس دیگه میگیرم و صحبت میکنم ببخشید”! راننده سری تکان داد و مرد شماره ای گرفت! باید اعتراف کنم که چند ثانیه‌ای چشمهایم گرد شد! تابحال ندیده بودم شخصی برای صحبت کردن با موبایل و ایجاد صدا در یک محیط عمومی مثل تاکسی، آن هم با صدایی خیلی آرام، از بقیه عذرخواهی کند!

    بیشتر که فکر کردم دیدم مشکل از من است و فرهنگی که جامعه و مردم‌ش ساخته‌اند وگرنه اصل انسانیت و فرهنگ شهروندی رفتار آن آقاست و انقدر در جامعه ندیده‌ام و انجام نداده‌ام که وقتی با آن مواجه میشوم برایم تعجب آور میشود.


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۲:۳۴ ق.ظ روز | دیدگاه (۱۷)