می‌خوانمت

وَقَالَ رَبُّکُمُ ادْعُونِی أَسْتَجِبْ لَکُمْ إِنَّ الَّذِینَ یَسْتَکْبِرُونَ عَنْ عِبَادَتِی سَیَدْخُلُونَ جَهَنَّمَ دَاخِرِینَ

و پروردگارتان گفت: مرا بخوانید تا شما را اجابت کنم، آنان که از عبادت من تکبّر ورزند، به زودی خوار و رسوا به دوزخ درآیند.

سوره مبارکه غافر آیه ۶۰ (بیشتر…)

مجموعه شعر کودکان کربلا

واقعه عاشورا و حادثه کربلا، در زندگی ما آنقدر بزرگ و با اهمیت است که از سن کودکی آن را برای فرزندان تعریف می‌کنیم و سعی می‌کنیم کودکان با همان نگاه کودکانه با این واقعه آشنا شوند.

انیمیشن و کتاب‌های زیادی برای آشنایی کودک با حادثه کربلا ساخته و منتشر شده است. “مجموعه شعر کودکان کربلا” یکی از تلاش‌های خوب در این زمینه است که برای آشنایی کودکان زیر هفت سال با حادثه کربلا مناسب است. مجموعه‌ای ده جلدی که با زبان شعر کودکانه، سعی در معرفی کودکان حاضر در حادثه کربلا و حوادثی که با آن روبرو بوده‌اند دارد.

اشعار کتاب بسیار روان و کودکانه سروده شده‌اند وکلمات سنگینی که ممکن است کودک معنی آنها را نداند در ابیات استفاده نشده است. شاعر سعی کرده در عین تعریف کردن ماجراهای پیش آمده برای کودکان در کربلا، موضوع را خیلی خشن و اذیت‌کننده برای روح کودک ترسیم نکند و با آوردن واژگان کودکانه و لطیف، ذهن کودک را با خود همراه کند. مثلا واژه خون در تمامی سروده‌های کتاب به روئیدن گل سرخ بر روی لباس تشبیه شده است. شاید برای کودک در وهله اول این سوال پیش آید که “مگه رو لباس گل درمیاد؟” در اینجا وظیفه خواننده کتاب است که منظور شاعر را با توجه به روحیه کودک برایش ترسیم و تعریف کند.

حضرت علی اصغر، حضرت رقیه، طفلان مسلم، عبدالله بن الحسن، قاسم ابن الحسن و امام باقر کودکانی هستند که در هر جلد از کتاب، داستان زندگی یکی از آنها و حضورشان در حادثه کربلا شرح داده شده است. قصه مشک، خیمه‌ها، فرات و ذوالجناح هم چهار جلد از این مجموعه را تشکیل می‌دهد که با استفاده از آرایه جان‎‌بخشی به اشیا، حوادثی که در کربلا بر کودکان گذشته است را شرح می‌دهد.

نقاشی و تصویرگری‌های این مجموعه به کودکانه و صمیمی‌تر کردن کتاب و اشعار با کودکان، کمک زیادی می‌کند. تصاویر درشت و با رنگ‌های شاد و تنوع رنگی بالا کشیده شده‌اند. حتی تصاویری که مربوط به صحنه‌های شهادت است، بخاطر استفاده از رنگ‌های مختلف و کاراکترهایی مثل گل لاله و فرشتگان در عین آشنایی کودک با واقعه عاشورا، آن را حادثه‌ای تماما تلخ و شکست‌خورده در ذهن کودک خردسال ترسیم نمی‌کند.

رسالت این مجموعه، آشنایی حداقلی کودکان زیر هفت سال با حادثه عاشورا و ایجاد حس هم‌ذات‌پنداری کودک با کودکان حاضر در آن واقعه است. با بزرگتر شدن فرزندتان و خواندن کتاب‌های مناسب سنش درباره عاشورا، او را بیشتر با این حادثه بزرگ تاریخ آشنا کنید.

این مطلب در تاریخ ۱۲ شهریور ۹۶ در روزنامه همشهری به چاپ رسیده است.

مجموعه ده جلدی
شاعر: محمد کامرانی اقدام
تصویرگر: حکیمه شریفی. رباب قاسمی
ناشر: حدیث نینوا

روز ناگزیر

این روز ها که می گذرد،
هر روز احساس می کنم که کسی در باد
فریاد می زند

احساس می کنم که مرا
از عمق جاده های مه آلود
یک آشنای دور صدا می‌زند

آهنگ آشنای صدای او
مثل عبور نور
مثل عبور نوروز
مثل صدای آمدن روز است

آن روز ناگزیر که می آید
روزی که عابران خمیده
یک لحظه وقت داشته باشند
تا سر بلند باشند
و آفتاب را
در آسمان ببینند

روزی که این قطار قدیمی
در بستر موازی تکرار
یک لحظه بی بهانه توقف کند
تا
چشم‌های خسته خواب آلود
از پشت پنجره
تصویر ابرها را در قاب
و طرح واژگونه جنگل را
در آب بنگرند

آن روز
پرواز دست های صمیمی
در جستجوی دوست
آغاز می شود

روزی که روز تازه پرواز
روزی که نامه ها همه باز است

روزی که جای نامه و مهر و تمبر
بال کبوتری را
امضا کنیم
و مثل نامه ای بفرستیم
صندوق های پستی
آن روز آشیان کبوترهاست

روزی که دست خواهش، کوتاه
روزی که التماس گناه است
و فطرت خدا
در زیر پای رهگذران پیاده رو
بر روی روزنامه نخوابد
و خواب نان تازه نبیند

روزی که روی درها
با خط ساده ای بنویسند:« تنها ورود گردن کج، ممنوع!»

و زانوان خسته مغرور
جز پیش پای عشق
با خاک آشنا نشود

و قصه های واقعی امروز
خواب و خیال باشند
و مثل قصه های قدیمی
پایان خوب داشته باشند

روز وفور لبخند
لبخند بی دریغ
لبخند بی مضایقه چشمها

آن روز
بی چشمداشت بودن لبخند
قانون مهربانی است

روزی که شاعران
ناچار نیستند
در حجره های تنگ قوافی
لبخند خویش را بفروشند

روزی که روی قیمت احساس
مثل لباس
صحبت نمی کنند

پروانه های خشک شده، آن روز 
از لای برگ های کتاب شعر
پرواز می کنند

و خواب در دهان مسلسل ها
خمیازه می کشد

و کفش های کهنه سربازی
در کنج موزه های قدیمی
با تار عنکبوت گره می خورند

روزی که توپ ها
در دست کودکان
از باد پر شوند

روزی که سبز، زرد نباشد

گل ها اجازه داشته باشند
هر جا که دوست داشته باشد
بشکفند

دل ها اجازه داشته باشند
هر جا نیاز داشته باشند
بشکنند

آیینه حق نداشته باشد
با چشم ها دروغ بگوید

دیوار حق نداشته باشد
بی پنجره بروید

آن روز
دیوار باغ و مدرسه کوتاه است
تنها
پرچینی از خیال
در دوردست حاشیه باغ می کشند
که می توان به سادگی از روی آن پرید

روز طلوع خورشید
از جیب کودکان دبستانی

روزی که باغ سبز الفبا
روزی که مشق آب، عمومی است

دریا و آفتاب
در انحصار چشم کسی نیست

روزی که آسمان
در حسرت ستاره نباشد

روزی که آرزوی چنین روزی
محتاج استعاره نباشد

ای روزهای خوب که در راهید!
ای جاده های گمشده در مه!
ای روزهای سخت ادامه!
از پشت لحظه ها به در آیید!

ای روز آفتابی
ای مثل چشم های خدا آبی!
ای روز آمدن!
ای مثل روز، آمدنت روشن!

این روزها که می گذرد، هر روز
در انتظار آمدنت هستم!
اما  با من بگو که آیا ، من نیز
  در روزگار آمدنت هستم؟

 

زنده یاد قیصر امین پور

آنجا که نام کوچک تو …

اسمش که می‌آید، شعرهای خاطره‌انگیز و خاطره‌سازش برای ما دهه شصتی‌ها تداعی میشود.
از “این روزها که میگذرد، هر روز احساس می‌کنم که کسی در باد فریاد میزند” ش که با برنامه نیمرخ برایمان خاطره شد تا “قطار می‌رود تو میروی، تمام ایستگاه میرود” حتی “موجیم و وصل ما، از خود بریدن است” …
من اما تا نام قیصر را می‌شنوم یاد “قاف” می‌افتم؛ شعری دو جمله‌ای که روزهای نوجوانی‌ام را به خود مشغول کرد. آنقدر این شعر برایم خاطره‌انگیز و دوست داشتنی است که امسال برای دانش‌آموزان هشتم‌م، همان هفته اول مهر، خواندمش و گذاشتم مثل نوجوانی خودم در شعر غرق شوند …
“و قاف
حرف آخر عشق است
آنجا که نام کوچک من، آغاز می‌شود”

امروز دهمین سالگرد فوت فوت قیصر امین‌پور است؛ برای شادی روحش، فاتحه‌ای بخوانیم

همیشه خودمان باید بخواهیم!

نباید تصور کرد که با پیشرفت مدنیت، مقام زن هم بتدریج بالا رفته است؛ حقیقت امر این است که (در طول تاریخ) زیادتر بودن حس همکاری زن، در تغییر وضع اجتماعی او بیشتر موثر بوده تا تربیت فرهنگی مردان!

تاریخ تمدن، جلد اول

ویل دورانت

صفحه ۴۲

فسنجون

من از جمله افرادی بودم که از فسنجون خوششون نمی‌اومد؛ دهن نمیزدم بهش و به نظرم یه غذای بدمزه و زشت می اومد😅
ولی چند سالیه که ازش خوشم اومده و میخورم و حتی دو سه بار هم درستش کردم و کم کم دارم عاشقش میشم😉
گردو سابیده شده رو با یک مقدار آب سرد تو قابلمه میریزم و وقتی آب جوش اومد زیرش رو کم میکنم و میذارم دو ساعت با شعله کم حرارت ببینه. آبش که کم شد، دوباره نیم استکان آب سرد میریزم روش.
🌸 آب سرد باعث میشه گردو زودتر روغن پس بده🌸
مرغ رو هم با پیاز و یک کم نمک و زردچوبه و یک کوچولو دارچین، تو قابلمه جداگانه، میذارم بپزه.
بعد دوساعت که گردو حسابی پخت و روغن داد، رب انار میریزم و یک کم شکر. بسته به میزانی که بخوام شیرین یا ملس یا ترش بشه، هم میزنم و میزان رب و شکر رو تنظیم میکنم. یک کم که باهم جوش خوردن، مرغ ها رو بهشون اضافه میکنم. چند تا آلو خورشتی هم برای کم کردن گرمی گردو داخل خورش میندازم. حدود نیم ساعت صبر میکنم تا مرغ ها خوب با مخلوط گردو و رب انار بپزن و بعد سرو میکنم😀

نمیدونم چرا فسنجون غذای سختیه تو ذهنمون، در صورتیکه خیلی آسونه فقط زمان بره پختش

  • آبان ۱۳۹۶
  • مهر ۱۳۹۶
  • شهریور ۱۳۹۶
  • مرداد ۱۳۹۶
  • تیر ۱۳۹۶
  • خرداد ۱۳۹۶
  • اردیبهشت ۱۳۹۶
  • فروردین ۱۳۹۶
  • اسفند ۱۳۹۵
  • بهمن ۱۳۹۵
  • دی ۱۳۹۵
  • آذر ۱۳۹۵
  • آبان ۱۳۹۵
  • مهر ۱۳۹۵
  • شهریور ۱۳۹۵
  • مرداد ۱۳۹۵
  • تیر ۱۳۹۵
  • خرداد ۱۳۹۵
  • اردیبهشت ۱۳۹۵
  • فروردین ۱۳۹۵
  • اسفند ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۴
  • دی ۱۳۹۴
  • آذر ۱۳۹۴
  • آبان ۱۳۹۴
  • مهر ۱۳۹۴
  • شهریور ۱۳۹۴
  • مرداد ۱۳۹۴
  • تیر ۱۳۹۴
  • خرداد ۱۳۹۴
  • اردیبهشت ۱۳۹۴
  • فروردین ۱۳۹۴
  • اسفند ۱۳۹۳
  • بهمن ۱۳۹۳
  • دی ۱۳۹۳
  • آذر ۱۳۹۳
  • آبان ۱۳۹۳
  • مهر ۱۳۹۳
  • شهریور ۱۳۹۳
  • مرداد ۱۳۹۳
  • تیر ۱۳۹۳
  • خرداد ۱۳۹۳
  • اردیبهشت ۱۳۹۳
  • فروردین ۱۳۹۳
  • اسفند ۱۳۹۲
  • بهمن ۱۳۹۲
  • دی ۱۳۹۲
  • آذر ۱۳۹۲
  • آبان ۱۳۹۲
  • مهر ۱۳۹۲
  • شهریور ۱۳۹۲
  • مرداد ۱۳۹۲
  • تیر ۱۳۹۲
  • خرداد ۱۳۹۲
  • اردیبهشت ۱۳۹۲
  • فروردین ۱۳۹۲
  • اسفند ۱۳۹۱
  • بهمن ۱۳۹۱
  • دی ۱۳۹۱
  • آذر ۱۳۹۱
  • آبان ۱۳۹۱
  • مهر ۱۳۹۱
  • شهریور ۱۳۹۱
  • مرداد ۱۳۹۱
  • تیر ۱۳۹۱
  • خرداد ۱۳۹۱
  • اردیبهشت ۱۳۹۱
  • فروردین ۱۳۹۱
  • اسفند ۱۳۹۰
  • بهمن ۱۳۹۰
  • دی ۱۳۹۰
  • آذر ۱۳۹۰
  • آبان ۱۳۹۰
  • مهر ۱۳۹۰
  • شهریور ۱۳۹۰
  • مرداد ۱۳۹۰
  • تیر ۱۳۹۰
  • خرداد ۱۳۹۰
  • اردیبهشت ۱۳۹۰
  • فروردین ۱۳۹۰
  • اسفند ۱۳۸۹
  • بهمن ۱۳۸۹
  • دی ۱۳۸۹
  • آذر ۱۳۸۹
  • آبان ۱۳۸۹
  • مهر ۱۳۸۹
  • شهریور ۱۳۸۹
  • مرداد ۱۳۸۹
  • تیر ۱۳۸۹
  • خرداد ۱۳۸۹
  • اردیبهشت ۱۳۸۹
  • فروردین ۱۳۸۹
  • اسفند ۱۳۸۸
  • بهمن ۱۳۸۸
  • دی ۱۳۸۸
  • آذر ۱۳۸۸
  • آبان ۱۳۸۸
  • مهر ۱۳۸۸
  • شهریور ۱۳۸۸
  • مرداد ۱۳۸۸
  • تیر ۱۳۸۸
  • خرداد ۱۳۸۸
  • اردیبهشت ۱۳۸۸
  • فروردین ۱۳۸۸
  • اسفند ۱۳۸۷
  • بهمن ۱۳۸۷
  • دی ۱۳۸۷
  • آذر ۱۳۸۷
  • آبان ۱۳۸۷
  • مهر ۱۳۸۷
  • شهریور ۱۳۸۷
  • مرداد ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۷
  • خرداد ۱۳۸۷
  • اردیبهشت ۱۳۸۷
  • فروردین ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۵
  • خرداد ۱۳۸۵
  • اردیبهشت ۱۳۸۵
  • فروردین ۱۳۸۵
  • اسفند ۱۳۸۴
  • بهمن ۱۳۸۴
  • دی ۱۳۸۴
  • آذر ۱۳۸۴
  • شهریور ۱۳۸۴
  • یک قاشق اشتباه

     شکست خورد! پروژه ای که از  خرداد  در ذهن داشتم و دیروز توانستم عملی اش کنم را میگویم.

    فکر میکردم راحت است، راحت هم بود ولی یک اشتباه در محاسبه، تمام پروژه را خراب کرد و شکست داد. یک قاشق غذاخوری بیکینگ پودر و جوش شیرین لعنتی! بله متهمان همین دو پودر سفید ریز نامرد هستند که وقتی مواد را نصف کردم، یادم رفت آنها را نصف کنم و شد آنچه نباید میشد! خمیرم در فر باد و پف زیاد میکرد؛ هرچه با وردنه و قاشق ورزش میدادم و رویش میکوفتم باز وقتی در فر میرفت، به غایت یک شیرینی کشمشی پف میکرد و بالا می آمد و امیدم را ناامید میکرد…

    چه کسی فکرش را میکرد یک قاشق ناقابل بیگینک پودر و جوش شیرین بتواند آرزو نه ماهه ام را بر باد دهد؟

    پ ن: اصرار نکنید!نمیگویم چه میخواستم درست کنم، صبر کنید باز هم امتحان کنم و اینبار موفق شوم، همینجا دستور و عکسش را میگذارم.

    گاهی همین اتفاقات ریز و کوچک زندگی، پروژه های بزرگمان را خراب میکنند! باید بیشتر حواسم به “حساب و اندازه ها” باشد.


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۲:۴۲ ب.ظ روز ۲۷ اسفند ۱۳۹۳ | دیدگاه (۴)

    مارکووبلاگر

    {از کی شروع کردم؟ اولین وبلاگم چی بود؟ چه سالی بود؟ از کجا یاد گرفتم؟ …}

    این سوالات از روزی که در وبلاگ زهرا و صبح دیدم دعوت شدم به بازی “چی شد وبلاگ‌نویس شدم” در ذهنم میچرخن و دنبال جوابم براشون و به جواب درستی برای بعضی‌هاشون نرسیدم!

    اولین‌بار سال هشتاد و دو وارد فضای مجازی شدم؛ یادمه دوستم آدرس چند سایت رو بهم داده بود و یکروز عصر بعد از برگشت از مدرسه با کمک برادرم و دایال‌آپ (با آن صدای نوستالژیک‌ش) وصل شدم  و شگفت‌زده وارد دنیای جدیدی شدم. کم‌کم پام به شبکه‌های اجتماعی آن موقع مثل اورکات و گزگ و بعد هم کلوپ باز شد و از آنجا با آدم‌های حقیقی و هم‌سن و سال خودم آشنا شدم؛ آدرس‌ وبلاگ‌هاشون رو از پروفایل‌ها کپی می‌کردم و می‌خوندم و از آنجا با مفهومی به اسم وبلاگ آشنا شدم و فهمیدم میتونم برای خودم صفحه‌ای داشته باشم.

    اولین وبلاگ‌ی که ساختم و توش شروع به نوشتن کردم نسیم حیات بود؛ به گفته آرشیوش شهریور هشتاد و چهار؛ آن اوایل هرچیزی توش میذاشتم از خاطرات دانشگاه تا مطالب کپی‌پیسی!

    نسیم‌حیات تو محیط بلاگفا بود با امکاناتی که به نظرم محدود می‌آمد؛ و من به دو دلیل شروع کردم به وبلاگ ساختن تو بقیه سرویس‌ها؛ اول بخاطر دیدن محیط مدیریتی باقی سرویس‌های وبلاگی و اینکه از ظاهر وبلاگهای دوستام، احساس می‌کردم باقی سرویس‌دهنده‌ها خدمات بهتری دارند و دوم به این خاطر که اکثر دوستان مجازی و حقیقی‌م میدونستن نسیم حیات برای من‌ه و گاهی نوشتن برام سخت میشد.

    تو بلاگها یه وبلاگ زدم و داستان می‌نوشتم؛ داستان‌های کوتاهی که میساختم ولی چون عمر داستان‌نویسی‌م کم بود این وبلاگ هم عمر زیادی نکرد و یکروز ایمیلی از بلاگها دریافت کردم که این سرویس داره تعطیل میشه ولی حوصله نکردم از مطالبم کپی بردارم و همه پریدن. یه وبلاگ به اسم “آواره‌تر از باد” تو میهن‌بلاگ ساختم؛ همه‌ی پست‌ها و مطالب‌ش رو درباره قدس و فلسطین و لبنان می‌نوشتم که اونم بعد از چند ماه سرنزدن خود به خود حذف شده بود و یک وبلاگ‌نویس جدید با آن آدرس مشغول نوشتن بود. تابستون ۸۶ عمره دانشجویی رفتم و وقتی برگشتم تو پارسی‌بلاگ برای بچه‌های کاروان و موندگاری ارتباط‌مون یه وبلاگ راه انداختم. تو بلاگ‌اسپات و بلاگ‌اسکای و تامبلر هم چندتا وبلاگ خاطره و شعر و عکس داشتم ولی همه با نام مستعار و در کنار همه‌ی اینها همیشه نسیم حیات وبلاگ اصلی‌م بود و به بلاگفا وفادار! (حتی بعد ازدواجم با وجود داشتن دامین شخصی یک وبلاگ متاهلانه تو بلاگفا ساختم)

    تا تابستان هشتاد و هفت که با توئیتر و فرندفید و فیس‌بوک آشنا شدم و تعداد دوستان مجازی‌م بیشتر شد و بتبع با وبلاگ‌های بیشتری آشنا شدم و دایره رفاقت‌ها و جمع‌های حقیقی وبلاگ‌نویسان برام شروع شد.

    شهریور هشتاد و نه به تشویق و کمک دوستان، دامنه وادی را خریدم و مهر ماه بعد از خرید هاست و سفارش قالب، اسباب و اثاثیه نسیم‌حیات را که هنوز اصلی‌ترین وبلاگم بود به اینجا آوردم و ساکن شدم.

    در تمام این سال‌ها با وجود شبکه‌های اجتماعی سعی کردم وبلاگم رو فراموش نکنم و چند وقت یکبار بروزش کنم و بنویسم و سعی دارم بیشتر باشم و بنویسم.

    به رسم بازی‌های وبلاگ‌ی، از سمیرا، فاطمه، زهرا، سحر، آرام، رویا، زهرا، سمیه، مریم دعوت می‌کنم بنویسند داستان چگونه آمدن‌شان در سرزمین وبلاگستان را

    همه‌ی مطالب این بازی وبلاگی را می‌توانید اینجا بخوانید


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۲:۳۹ ب.ظ روز ۲۶ اسفند ۱۳۹۳ | دیدگاه (۱۰)

    رسیده آخر اسفند و رو به پایانم

    رسیده آخر اسفند و رو به پایانم
    قسم نده! که به جان تو هم نمی‌مانم

    تو و جهان و همه مردمش عوض شده‌اید
    و من هنوز همان شاعر پریشانم

    چگونه با تو بمانم؟ بهار نزدیک است
    تو بوته‌ی گل سرخی و من زمستانم

    تو پیش من سخن از روز جشن می‌گویی
    من از تقارن عید و عزا گریزانم

    شبی که ماه به بالای شهرمان برسد
    من آسمانی‌ام و تو… تو را نمی‌دانم !

    محمدرضا طاهری


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۲:۵۱ ق.ظ روز ۲۳ اسفند ۱۳۹۳ | دیدگاه (۳)

    هفته‌نوشت

    یک: از آن صبح‌هایی است که بعد از صبحانه، بی‌حوصله‌ام. بین اپلیکیشن‌های تبلت میچرخم. بعد از چند هفته فیدلی را باز می‎‌کنم و وبلاگ می‌خوانم. نصف پست‌ها درباره بازی وبلاگی چطور وبلاگ‌نویس شدم است و چقدر همه‌شان جالبند. بعد از چندین وقت آنقدر غرق خواندن خاطرات و پست‌های وبلاگی می‌شوم که زمان را فراموش می‌کنم و فقط می‌خوانم و لبخند می‌زنم و دلم تنگ می‌شود برای تمام خاطرات وبلاگستان.

    پ‌ن:  دو دوست من را دعوت کرده‌اند برای نوشتن در این بازی؛ می‌نویسم ان‌شالله.

    دو: داشتم وادی را خانه‌تکانی می‌کردم؛ یکسری پست‌های پیش‌نویس دارم از دو سه سال پیش حتی. بعضی‌شان را تکمیل‌ کردم و منتشر می‌کنم، بعضی را حذف، بعضی هم هنوز سرنوشتی ندارند. پیوند‌‎ها را هم تکاندم! اکثر وبلاگ‌هایی که بیشتر از یک سال است بروز نشده‌اند را حذف کردم (با بغض البته) و چند وبلاگی که در فیدلی دارم و همیشه می‌خوانمشان اضافه کردم؛ کاش هنوز همه‌مان وبلاگ‌هایمان را می‌نوشتیم.

    پ‌ن: تصمیم دارم چند مطلب از وبلاگ قبلی‌ام را، با تاریخ خودشان، به اینجا منتقل کنم؛ دوستانی که از فیدخوان‌ها مطالب را می‌خوانند، ببخشند. رصدگران هم حواسشان باشد 🙂 مطالب برای چندین سال قبل است.

    سه: همین هفته پیش داشتم در تنظیمات وبلاگ می‌گشتم تا آیکون فرندفیدم را از وبلاگ حذف کنم، چون اکانتم پرایوت بود و عملا به درد کسی که عضو فرندفید نبود، نمی‌خورد؛ که چند روز پیش خبر بسته شدن همیشگی فرفر را شنیدم 🙁 بسته شدن گودر و باز و … هیچ‌کدام برایم اندازه فرندفید ناراحت‌کننده نبود؛ هیچ شبکه‌ای اندازه فرفر برایم دوست‌داشتنی نبود و اکثر دوستی‌های الانم و حتی کار و فعالیت‌هایم، ابتدایش از فرفر بود. خواستم اینجا یادی کنم از شبکه دوست داشتنی که خاطرات خوب و بد هفت سال ما را رقم زد و یکدفعه می‌خواهد همه نوشته‌ها، عکس‌ها و خاطراتمان را حذف کند.

    همه‌ی اینها مصمم کردند م که وبلاگم را بیشتر از شبکه‌هایی که معلوم نیست یکروز باشند و یکروز نباشند، جدی بگیرم و دوست‌ش داشته باشم.


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۲:۴۹ ب.ظ روز ۲۱ اسفند ۱۳۹۳ | دیدگاه (۸)

    کتاب‌هایم کو؟

    دنبال یه مصرع از یکی از شعرهای برقعی بودم و بین کتاب شعرهام داشتم دنبال “قبله مایل به تو” میگشتم؛ بعد کلی جست‌وجو بین قفسه‌ها یادم افتاد چند ماه پیش به دوستی امانت دادم و هم من یادم رفته هم احتمالا آن دوست!

    به کتابخانه‌ نگاه کردم و یاد دو سه کتاب دیگه‌ای که امانت داده‌ام افتادم و اینکه هنوز بعد چند ماه به دستم نرسیدن! و من هم یادم رفته به امانت‌گیرنده‌ها یادآوری کنم.

    دوران دانشگاه یه دفتر داشتم که چند کاغذش رو خطکشی کرده بودم وهروقت کسی از دوستام کتاب، جزوه، سی‌دی … ازم امانت میگرفت یا خودم از کسی امانت میگرفتم، اسمش را مینوشتم و تاریخ روز امانت دادن و شخص امانت‌گیرنده را جلوش یادداشت میکردم و هرچندوقت یکبار سراغ‌ش میرفتم و اگه کسی یادش رفته بود پس بده، براش پیامک می‌زدم و یادش می‌انداختم و خودم هم امانت‌های مردم رو پس میدادم.

    حالا که فراموشی‌م بیشتر شده، انگار باید دوباره همچین دفتری درست کنم! مخصوصا برای کتاب‌هام، چون هر کتابی رو با علت و علاقه خریدم و برام مهم هستند که تو کتابخونه‌ام داشته باشم و دوست هم ندارم امانات بقیه بخاطر کم‌حافظگی دستم بمونه و امانتدار خوبی نباشم.

    امام صادق علیه السلام:

    تقواى الهى پیشه کنید و امانت را به کسى که شما را امین دانسته است، باز گردانید، زیرا حتّى اگر قاتل امیرالمؤمنین علیه السلام امانتى را به من بسپرد هر آینه آن را به او بر مى‌گردانم. امالى(صدوق) ص ۲۴۵


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۱:۴۹ ق.ظ روز | دیدگاه (۱۷)

    بسم الله الرحمن الرحیم

    وَمَا خَلَقْنَا السَّمَاء وَالْأَرْضَ وَمَا بَیْنَهُمَا لَاعِبِینَ

    ما آسمان و زمین و آنچه را در میان آنهاست برای بازی نیافریدیم.

    سوره مبارکه انبیا آیه ۱۶

    انبیا 16


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۲:۴۵ ق.ظ روز ۱۴ اسفند ۱۳۹۳ | دیدگاه (۱)

    اینجا تهران است

    “تجریش میره؟” راننده که سرش رو به علامت تایید تکون داد، در عقب رو باز کردم و سوار شدم. پنج دقیقه نگذشته بود که آقایی موبایل به دست سوار شد و وسط صحبتهاش با موبایل، رو به راننده گفت “من دو نفر حساب میکنم” ماشین راه افتاد.

    مسافر مذکور خیلی آرام و بدون اینکه صدایش مزاحم من و مسافر جلو و آقای راننده بشود با موبایلش پنج دقیقه‌ای صحبت کرد و مکالمه‌اش تمام شد، همانطور که تلفن در دستش بود به راننده گفت “خیلی خیلی ببخشید، من یه تماس دیگه میگیرم و صحبت میکنم ببخشید”! راننده سری تکان داد و مرد شماره ای گرفت! باید اعتراف کنم که چند ثانیه‌ای چشمهایم گرد شد! تابحال ندیده بودم شخصی برای صحبت کردن با موبایل و ایجاد صدا در یک محیط عمومی مثل تاکسی، آن هم با صدایی خیلی آرام، از بقیه عذرخواهی کند!

    بیشتر که فکر کردم دیدم مشکل از من است و فرهنگی که جامعه و مردم‌ش ساخته‌اند وگرنه اصل انسانیت و فرهنگ شهروندی رفتار آن آقاست و انقدر در جامعه ندیده‌ام و انجام نداده‌ام که وقتی با آن مواجه میشوم برایم تعجب آور میشود.


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۲:۳۴ ق.ظ روز | دیدگاه (۱۷)