داستان قرآنم (قسمت دوم)

ادامه‌ی پست داستان قرآنم +

با همین خیال‌ها دلخوش بودم. ولی باز، هروقت کربلا میرفتم، باز هم در بین قفسه‌ها دنبال قرانم بودم. تا نمی‌دانم کدام سال بود که قفسه‌ها یکدست شد و فقط قران‌ و مفاتیح‌های خود حرم در آنها بود. اگر زائری قران یا مفاتیحی گم میکرد یا جا می‌گذاشت، توسط خادم‌ها از قفسه‌ها جمع میشدند. امیدم برای پیدا کردنش، ناامید شد. پیگیر شدم که سرنوشت این قرآن‌های رها شده از میمِ مالکیت چه می‌شود، سرنوشت گم‌شدگان کربلا را نفهمیدم ولی درباره گم‌شدگان نجف شنیدم در غرفه‌‌ای که مرحوم ابوالحسن اصفهانی دفن هستند، جمع‌آوری می‌شوند و زائرها می‌توانند آنها را با خود ببرند! قران‌ها و مفاتیح‌های گم شده در حرم، مانده در حریم قدسی نجف… یعنی قرآن من هم توسط زائری به شهر و کشور دیگری رفته؟ یعنی دست چه کسی است؟ کجاست؟ از روی آن خوانده می‌شود یا لب طاقچه مانده است؟
یکبار به آن غرفه رفتم. کتابچه‌های دعا به فارسی به اردو، قران‌های کوچک بزرگ، مفاتیح‌های بدون شیرازه همه جمع شده بودند کنار هم و زائرها براندازشان می‌کردند برای یادگاری بردن به شهر و دیارشان.
آن وسط‌ها نگاهم افتاد به یک قرآن. رنگ جلدش شبیه قرآنِ گم‌شده‌ام بود؛ سرمه‌ای. اندازه‌اش هم تقریبا همان بود؛ کمی بزرگتر. دور تا دور جلدش رفته بود. برَش داشتم، ورق زدم و بوییدمش. انگار قرآن خودم را یافته بودم. قرآنی که چند سالی در حرم مانده بود. دستان زائرین لمسش کرده بود. چشمانشان سطر سطرش را خوانده بود و حالا در دستان من بود و با من راهی شد به ایران. یکبار دیگر به عراق برگشت. به مشهد رفت. شب‌های قدر بالای سر رفت. شد قرآن همراهم. انگار پیدایش کرده بودم تا جای قرآن گم‌شده‌ام بشود. بماند و همراهی‌ام کند؛ قرآنی که بوی حرم میداد. قرآنی که بوی حرم می‌دهد.

امپراطور عشق

قبلا در این پست + درباره کتاب “امپراطور عشق” نوشته بودم.

پاییز پارسال دعوت شدم به برنامه “چراغ مطالعه” تا به معرفی یک کتاب بپردازم. درباره اینکه چه کتابی را انتخاب کنم خیلی فکر کردم و آخر تصمیم گرفتم کتابی که بارها و بارها خواندمش و دوستش دارم را معرفی کنم. هم قطعا “آنچه از دل برآید لاجرم بر دل نشیند” هم اینکه سبک کتاب جدید باشد. یعنی رمان و داستان به معنای همیشگی نباشد و مخاطب با یک سبک جدید آشنا شود. یعنی فیلمنامه! برنامه ضبط شد و در هفته آخر اسفند از شبکه چهار صداوسیما پخش شد.

قسمتی که من صحبت کردم را اینجا من‌باب آرشیو اینجا می‌گذارم.

چیزهای کوچک

شؤون صغیره تمر بها أنت دون التفاتِ
تساوی لدیّ حیاتی؛ جمیع حیاتی

حوادث قد لا تثیر اهتمامک، أعمّر منها قصور
و أحیا علیها شهور.
و أغزل منها حکایا کثیره.
و ألف سماء
و ألف جزیره

شؤون صغیره …

چیزهای کوچکی که بدون توجهِ تو می‌گذرد، برای من اندازه‌ی زندگی‌ام است؛ تمام زندگی‌ام.

من از اتفاقاتی که برای تو بی‌اهمیت است کاخ می‌سازم.
ماه‌ها با آنها سر می‌کنم.
داستان‌های بسیاری از آنها می‌بافم.
و هزار آسمان
و هزار جزیره

چیزهای کوچک…

پاراگراف بالا، قسمتی از شعرِ زیبایِ “چیزهای کوچک” سروده “نزار قبانی‌”ه؛ سرچ کنید کل شعر رو بخونید. از اشعارِ زیبای قبانی‌ه به نظرم.

پ‌ن: “کاظم ساهر” خواننده‌ی عراقی هم، این شعر نزار رو خونده.

بخواب مغزک

صبح‌های شب قدر، خوابم نمیبرد. از نوجوانی اینطور بودم. یادم است دبیرستانی بودم، روز نوزده و بیست و سوم که باید مدرسه می‌رفتم و به جای هفت، شروع کلاس‌ها از نه بود، من همان هفت مدرسه بودم! تک و تنها. حتی یکبار پیاده رفتم تا مدرسه و وقتی رسیدم با در بسته‌اش مواجه شدم و مجبور شدم در بزنم و سرایدار بنده‌خدا را از خواب بیدار کنم تا آن کله‌ی‌سحرِ خلوت، در کوچه یک لنگه‌پا نیاستم. میرفتم می‌نشستم در کلاس و گاهی چینش صندلی‌ها را تغییر میدادم و در راهروهای خالی راه می‌رفتم تا کم‌کم دوستانم بیایند.
القصه؛ امشب افطار مهمان دارم و هرچه به مغز مبارک می‌گویم “اینبار را کوتاه بیا و لطفا بگیر بخواب. امروز کلی کار دارم و باید الان استراحت کنم” حرف به گوشش نمی‌رود که نمی‌رود. فکر کردن و نوشتنش گرفته! اول شروع کرد در دفتر روزانه‌نویسی یادداشت کردن؛ بعد رفت سراغ اینستا و قصه‌ای را که یکسال بیشتر است اجازه نداده‌ام بنویسد، نوشت. گفتمش “راحت شدی؟ حالا بگیر بخواب.” چند دقیقه دراز کشید و در پرونده‌های باز و نیمه‌بازش پرواز کرد. حالا آمده سراغِ اینجا و دارد شر و ور می‌گوید!
کاش بفهمد آن کارهایی که روی کاغذ یادداشت کرده و تا غروب باید جلویشان تیک بخورد، خودش و این بدنِ طفلک که به استراحت نیاز دارد، باید انجام دهند. کاش آرام بگیرد!

خدای ما بچه آدم‌ها

ما، یعنی بچه‌های آدم، موجودات عجیبی هستیم. خیلی وقت‌ها کارهایی را منع می‌کنیم و بدِ کسانی را می‌گوییم که آن را انجام می‌دهند، که خودمان توان یا موقعیت انجام آن را نداریم. وگرنه زمان بارها بهمان ثابت کرده که شناگر ماهری هستیم و فقط آب نداشتیم!

خدایِ ما بچه آدم‌ها، لطفی کن و در چنین موقعیت‌هایی کمکمان کن تا نلغزیم، بفهمیم و درست تصمیم بگیریم. میدانی، من به خودم هیچ اطمینانی ندارم، اما به شما و کمکت امید و یقین دارم؛ ای لطیفِ قوی.

پ‌ن: موقعیتِ بالا در همه شئون زندگی‌مان اتفاق می‌افتد. از موقعیت شغلی و اجتماعی بگیر تا مالی و تحصیلی. ریز که بشویم در زندگی‌مان، خیلی ترسناک است.

سوپ دال‌عدس

‌حوصله‌ی پختن چیزی برای افطار نداشتم. خوابیدم. یکربع مونده به اذان مغرب بیدار شدم. چای گذاشتم و نون پنیر آماده کردم. ولی دلم یه غذای گرم می‌خواست. گفتم چه کنم؟ یاد #سوپ_دال_عدس افتادم که سریع آماده میشه.
یک فنجون دال عدس رو شستم و با سه فنجون آب گذاشتم رو گاز. شعله رو زیاد کردم تا آب سریع جوش بیاد. یه قاشق رب، کمی پیازداغ و ادویه (نمک، زردچوبه، کاری) بهش اضافه کردم + نصف عصاره مرغ الیت. همین
ده دقیقه که پخت، با گوشت‌کوب برقی، زدمش و کمی بهش جعفری خرد شده اضافه کردم. وقتی اذان رو دادن، یه سوپ داغ و خوشمزه داشتم 😊

اگه شما هم دوست داشتید یکربعه یه سوپ خوشمزه داشته باشید، امتحانش کنید.
اگه خیلی کدبانو هستید و از یکساعت قبل سوپ رو میذارید، می‌تونید سیب‌زمینی و هویج نگینی بهش اضافه کنید. حتی ورمیشل سوپی.

شما سوپ دال عدس خوردید؟ ترکیباتش چی بود؟

  • اردیبهشت ۱۴۰۱
  • فروردین ۱۴۰۱
  • اسفند ۱۴۰۰
  • بهمن ۱۴۰۰
  • دی ۱۴۰۰
  • آذر ۱۴۰۰
  • آبان ۱۴۰۰
  • مهر ۱۴۰۰
  • شهریور ۱۴۰۰
  • مرداد ۱۴۰۰
  • تیر ۱۴۰۰
  • خرداد ۱۴۰۰
  • اردیبهشت ۱۴۰۰
  • فروردین ۱۴۰۰
  • اسفند ۱۳۹۹
  • بهمن ۱۳۹۹
  • دی ۱۳۹۹
  • آذر ۱۳۹۹
  • آبان ۱۳۹۹
  • مهر ۱۳۹۹
  • شهریور ۱۳۹۹
  • مرداد ۱۳۹۹
  • تیر ۱۳۹۹
  • خرداد ۱۳۹۹
  • اردیبهشت ۱۳۹۹
  • فروردین ۱۳۹۹
  • اسفند ۱۳۹۸
  • مهر ۱۳۹۸
  • شهریور ۱۳۹۸
  • مرداد ۱۳۹۸
  • تیر ۱۳۹۸
  • خرداد ۱۳۹۸
  • اردیبهشت ۱۳۹۸
  • فروردین ۱۳۹۸
  • اسفند ۱۳۹۷
  • بهمن ۱۳۹۷
  • دی ۱۳۹۷
  • آذر ۱۳۹۷
  • آبان ۱۳۹۷
  • مهر ۱۳۹۷
  • شهریور ۱۳۹۷
  • مرداد ۱۳۹۷
  • تیر ۱۳۹۷
  • خرداد ۱۳۹۷
  • اردیبهشت ۱۳۹۷
  • فروردین ۱۳۹۷
  • اسفند ۱۳۹۶
  • بهمن ۱۳۹۶
  • دی ۱۳۹۶
  • آذر ۱۳۹۶
  • آبان ۱۳۹۶
  • مهر ۱۳۹۶
  • شهریور ۱۳۹۶
  • مرداد ۱۳۹۶
  • تیر ۱۳۹۶
  • خرداد ۱۳۹۶
  • اردیبهشت ۱۳۹۶
  • فروردین ۱۳۹۶
  • اسفند ۱۳۹۵
  • بهمن ۱۳۹۵
  • دی ۱۳۹۵
  • آذر ۱۳۹۵
  • آبان ۱۳۹۵
  • مهر ۱۳۹۵
  • شهریور ۱۳۹۵
  • مرداد ۱۳۹۵
  • تیر ۱۳۹۵
  • خرداد ۱۳۹۵
  • اردیبهشت ۱۳۹۵
  • فروردین ۱۳۹۵
  • اسفند ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۴
  • دی ۱۳۹۴
  • آذر ۱۳۹۴
  • آبان ۱۳۹۴
  • مهر ۱۳۹۴
  • شهریور ۱۳۹۴
  • مرداد ۱۳۹۴
  • تیر ۱۳۹۴
  • خرداد ۱۳۹۴
  • اردیبهشت ۱۳۹۴
  • فروردین ۱۳۹۴
  • اسفند ۱۳۹۳
  • بهمن ۱۳۹۳
  • دی ۱۳۹۳
  • آذر ۱۳۹۳
  • آبان ۱۳۹۳
  • مهر ۱۳۹۳
  • شهریور ۱۳۹۳
  • مرداد ۱۳۹۳
  • تیر ۱۳۹۳
  • خرداد ۱۳۹۳
  • اردیبهشت ۱۳۹۳
  • فروردین ۱۳۹۳
  • اسفند ۱۳۹۲
  • بهمن ۱۳۹۲
  • دی ۱۳۹۲
  • آذر ۱۳۹۲
  • آبان ۱۳۹۲
  • مهر ۱۳۹۲
  • شهریور ۱۳۹۲
  • مرداد ۱۳۹۲
  • تیر ۱۳۹۲
  • خرداد ۱۳۹۲
  • اردیبهشت ۱۳۹۲
  • فروردین ۱۳۹۲
  • اسفند ۱۳۹۱
  • بهمن ۱۳۹۱
  • دی ۱۳۹۱
  • آذر ۱۳۹۱
  • آبان ۱۳۹۱
  • مهر ۱۳۹۱
  • شهریور ۱۳۹۱
  • مرداد ۱۳۹۱
  • تیر ۱۳۹۱
  • خرداد ۱۳۹۱
  • اردیبهشت ۱۳۹۱
  • فروردین ۱۳۹۱
  • اسفند ۱۳۹۰
  • بهمن ۱۳۹۰
  • دی ۱۳۹۰
  • آذر ۱۳۹۰
  • آبان ۱۳۹۰
  • مهر ۱۳۹۰
  • شهریور ۱۳۹۰
  • مرداد ۱۳۹۰
  • تیر ۱۳۹۰
  • خرداد ۱۳۹۰
  • اردیبهشت ۱۳۹۰
  • فروردین ۱۳۹۰
  • اسفند ۱۳۸۹
  • بهمن ۱۳۸۹
  • دی ۱۳۸۹
  • آذر ۱۳۸۹
  • آبان ۱۳۸۹
  • مهر ۱۳۸۹
  • شهریور ۱۳۸۹
  • مرداد ۱۳۸۹
  • تیر ۱۳۸۹
  • خرداد ۱۳۸۹
  • اردیبهشت ۱۳۸۹
  • فروردین ۱۳۸۹
  • اسفند ۱۳۸۸
  • بهمن ۱۳۸۸
  • دی ۱۳۸۸
  • آذر ۱۳۸۸
  • آبان ۱۳۸۸
  • مهر ۱۳۸۸
  • شهریور ۱۳۸۸
  • مرداد ۱۳۸۸
  • تیر ۱۳۸۸
  • خرداد ۱۳۸۸
  • اردیبهشت ۱۳۸۸
  • فروردین ۱۳۸۸
  • اسفند ۱۳۸۷
  • بهمن ۱۳۸۷
  • دی ۱۳۸۷
  • آذر ۱۳۸۷
  • آبان ۱۳۸۷
  • مهر ۱۳۸۷
  • شهریور ۱۳۸۷
  • مرداد ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۷
  • خرداد ۱۳۸۷
  • اردیبهشت ۱۳۸۷
  • فروردین ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۵
  • خرداد ۱۳۸۵
  • اردیبهشت ۱۳۸۵
  • فروردین ۱۳۸۵
  • اسفند ۱۳۸۴
  • بهمن ۱۳۸۴
  • دی ۱۳۸۴
  • آذر ۱۳۸۴
  • شهریور ۱۳۸۴
  • کجایی؟

    گفته اند روز نیمه شعبان مستحب است زیارت شما در هر زمان و هرمکان و تاکید کرده اند در سرداب سر من رای باشد.

    اما این روزها، سرداب و سامرا محاصره است … و دلهای ما در تب و تاب

    کجایی آقا جان؟ کجایی

     ۲۰۱۴۰۶۱۳۰۳۴۱۱۳_IMG_3470


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۱:۲۴ ق.ظ روز ۲۲ خرداد ۱۳۹۳ | دیدگاه (۲)

    حوصله داشته باش و عشق

    مامان حوصله داشت؛ همیشه کوکوها وکتلت‌ها رو تکه تکه و بیضی بیضی درست می‌کرد. من ولی حوصله نداشتم، هروقت کوکوسیب‌زمینی درست میکردم، مواد رو توی ماهیتابه‌ای که روغنش داغ شده بود، میخوابوندم و صاف میکردم و بعد از یک ربع، ماهیتابه رو برمی‌گردوندم تا طرف دیگه موادِکوکو سرخ بشه. ولی مامان مثل من نبود. حوصله داشت؛ عشق داشت. یک ساعت پای گاز می‌ایستاد و دستاشو خیس میکرد، اندازه یه توپک از مواد برمی‌داشت و کف یه دستش میذاشت و با انگشت‌های دست دیگه‌اش روی مواد ضربه می‌زد تا بخوابه و شبیه یه بیضی بشه و بعد آروم میذاشت توی روغن داغی که صدای جلیز ویلزش از توی ماهیتابه بلند شده بود. مامان حوصله داشت؛ یعنی من همیشه پیش خودم میگفتم مامان چه حوصله‌ای داری! چه فرقی میکنه یکدست باشه یا تیکه تیکه …

    این‌بار تصمیم گرفتم دخترِمامان باشم، مواد کوکو رو گذاشتم کنار گاز، روغن ریختم تو ماهیتابه و زیر گاز را روشن کردم، دستامو خیس کردم تا مواد بهشون نچسبه، اندازه یه توپک از مواد برداشتم، گذاشتم کف دستم و با انگشتهای دست دیگه‌ام ضربه زدم روش، ولی بیضی نکردم، دایره کردم. یادمه همیشه دوست داشتم کوکوها دایره باشن نه بیضی! با خودم فکر کردم حوصله داری فاطمه؟ مواد رو بریز تو ماهیتابه و یکدست کن بره! اولین دایره رو با احتیاط خوابوندم تو روغنی که صدای جلیز ویلیزش شنیده میشد، دایره بعدی کنارش، بعدی کنارش … به خودم آمدم، دیدم کوکوهای دایره‌ای شکلم آماده شدن و من نیم ساعته پای گاز ایستادم و دارم دایره درست می‌کنم و سرخ می‌کنم و لذت می‌برم. انگار منم حوصله دارم. حوصله دارم و عشق.

    کوکوهای دایره‌ایم

    کوکوهای دایره‌ایم

    حوصله‌ای که همه‌ی زنان دارند ولی گاهی گم‌ش می‌کنند. حوصله‌ای که نمی‌دانم چرا مادرهایمان بیشتر داشته‌اند و ما کمتر…

    بازنشر این مطلب در: لینک‌زن  مهرخانه


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۹:۳۱ ق.ظ روز ۱۷ خرداد ۱۳۹۳ | دیدگاه (۳۴)

    راه خانه‌ات را به من نشان بده

    کتاب «راه خانه‌ات را به من نشان بده» داستانِ چند روای است که در جبههٔ غرب می‌گذرد. داستان از زبان «امیر حسین» و جملات و صحبت‌های ظاهراً بی ارتباطی که به خودش می‌گوید شروع می‌شود.
    دنبال دو عدد «دوزاری» گشتن، قایم کردن چیزی زیر سنگ‌ها و ناراحتی بابت این کار، اعتراف گرفتن از کسی، نگرانی برای یک بچه رشتی و صحبت با او، تکه تکه کردن کاغذی و خوردن آن، مسائلی هستند که خواننده از بین صحبت‌های درهم امیرحسین می‌فهمد و در بین آن‌‌ها و ارتباطشان با هم گم می‌شود.

    دومین راوی «علیرضا» است که در کوهستان‌های غرب و بین برف و بوران مأمور دیده‌بانی از جبههٔ عراق شده است. اوایل اعزام به جبهه، آرزو داشته با جنازهٔ بدونِ سر از جبهه برگردد، ولی بعد از سپری شدن چند ماه و زیاد شدن درگیری‌های ذهنی‌اش، آروزی برگشت به عقبه و مرخصی را دارد.
    علیرضا در طول قصه درگیر بین رفتن و ماندن است و نمی‌تواند تکلیفش را با خودش مشخص کند.

    «حمید» همشهری و دوست قدیمی و دوران کودکی امیرحسین است که هر دو از رشت اعزام شده‌اند و آن قدر به هم نزدیک هستند که شهادت حمید، باعث به هم ریختگی و از دست رفتن تعادل روحی امیر حسین می‌شود.
    روح حمید در طول قصه با دوستانش همراه است ولی فقط امیر حسین او را می‌بیند و با او صحبت می‌کند.

    یکی دیگر از راویان داستان «مجتبی» است که با حمید و امیرحسین سه قلوهای اطلاعات عملیات را تشکیل می‌دهند و بعد از شهادت حمید و اختفای جنازه‌اش زیر سنگ‌ها، اسیر عراقی‌ها می‌شوند ولی موفق به فرار و رسیدن به نیروهای خودی و دیدگاه علیرضا می‌شوند.
    مجتبی مدام با محبوبش و دربارهٔ یک «قرار» و سرنرسیدن آن صحبت می‌کند.

    داستان با روایت‌های کوتاه کوتاه این چهار نفر جلو می‌رود و مخاطب هر لحظه از زبان یکی از آن‌‌ها با قصه جلو می‌رود.
    بیان کردن حالات و احوالات مختلف رزمندگان در جبهه از زبان حال راویان داستان یکی از نکات زیبای «راه خانه‌ات را به من نشان بده» است. حمید که شهید شده است و با دوستانش از آزادی‌اش و «دیدنش» و ندیدن آن‌‌ها صحبت می‌کند و آروزی پیوستن دوستانش به خود را دارد و تا پایان قصه آن‌‌ها را برای رسیدن به «ساعت سیب» همراهی می‌کند.
    امیرحسین  که شاید فقط جسمش در این دنیا وجود دارد ولی روحش دیگر مثل قبل در این دنیا نیست، چیزهای غیر معمولی در این جا می‌بیند و می‌شنود.
    مجتبی که روحش برای رفتن و کنده شدن از این دنیا لحظه شماری می‌کند ولی هنوز درگیر این دنیا و جسمش است و علیرضایی که شاید فقط شعار می‌داده و حال در میدان عمل «کم» آورده است.

    کامران سحرخیز به خوبی توانسته بدون وصف‌های محیط و فضای آن روزهای جبهه، خواننده را با احوالیات این چهار نفر همراه کند.
    اگر چند صفحهٔ اول کتاب را با صبر بخوانید و از روایت‌های مختلف چند راوی کلافه و گیج نشوید، کم کم داستان و نقش‌ها دستتان می‌آید و تا آخر قصه در بین برف و بوران‌های کوهستان‌های غرب کشور همراهشان می‌شوید.

    این کتاب در سال هشتاد و یک به عنوان «کتاب برگزیده دفاع مقدس» انتخاب شد.

    بخشی از کتاب:

    هیچ کس هیچ وقت مرا پیدا نخواهد کرد. بهتر. وقتی در او گم شدم، میخواهم چه کار کنم پیدا شدن را. اصلا پیدا شدن به چه دردی میخورد. پیدا که نمیشوم یعنی این‌ که برای دیگران نیستم و من الان نیستم. پیدا که نمیشوم فکر میکنند گم شده ام. اما وقتی که بودم گم شده بودم. حالا، فقط حالاست که پیدا شده ام. پیدا شدنم مبارک.

    مجتبی! امیرحسین! شما گم شده‌اید . گم شده که پیدا را نمی‌تواند پیدا کند. شما چشم گذاشته‌اید ، اما گرگ منم. شما هیچ وقت مرا پیدا نخواهید کرد. چه حیف که گم شده‌اید . چه حیف که علیرضا گم شدنش را با مرخصی رفتن تکمیل کند. چه حیف که بعضی بله را نیم بند گفتند. چه حیف. کاشکی جز بله کلمه‌ای نبود در همهٔ اوقات. بله و بلا. بلا و بله

    پ.ن: این نوشته را چهار سال قبل برای خانه کتاب اشا نوشته بودم


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۲:۲۴ ب.ظ روز ۱۳ خرداد ۱۳۹۳ | دیدگاه (۰)

    گالری وادی – اردیبهشت ۹۳

    یک  حبه قند

    یک حبه قند

    تنها ماند

    تنها ماند

    شکوفه‌های جامانده از بهار

    شکوفه‌های جامانده از بهار

    (بیشتر…)


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۹:۳۰ ق.ظ روز ۰۴ خرداد ۱۳۹۳ | دیدگاه (۵)

    چشمِ دل

    سوم خرداد سال۱۳۶۱ بود که حدود ساعت ۳ عصر رادیو خبر آزادسازی خونین شهر را اعلام کرد.
    من کلاس سوم دبیرستان بودم و مشغول مطالعه درس بینش‌دینی که فردای آن روز امتحانش بود. با‌‌ همان کتاب که دستم بود از خانه زدم بیرون و رفتم میدان شهدا. ماشین‌ها و موتور‌ها چراغ روشن و بوق زنان در سطح خیابان‌ها حرکت می‌کردند و پیاده‌رو‌ها پر از جمعیت بود که از این پیروزی خوشحال بودند، گاهی نیز بچه‌های کمیته تیر هوایی شلیک می‌کردند. همه جا گل و شیرینی و شربت پخش می‌کردند.

    امتحانات پایان سال را که دادم، چند روز بعد در ۴ تیر ماه ۱۳۶۱ از طریق بسیج به دوره آموزش نظامی و سپس به جبهه رفتم؛ افسوس که سرانجام از جبهه برگشتم!
    در اولین اعزام به عنوان تخریب‌چی (گردان تخریب) به سرپل ذهاب رفتیم.

    یکی از برادران گردان تخریب در جبهه‌های غرب، برادر احمد مرودشتی بود. از بچه‌های با صفا و شوخ تهرانی بود که همیشه با حضورش شادی و نشاط را به جمع رفقا می‌آورد که بسیار باهوش و زرنگ بود. دوم دبیرستان در رشته ریاضی مدرسه تیزهوشان را تمام کرده و عازم جبهه شده بود. از دوران آموزش در پادگان امام حسین (ع)  تهران تا اولین اعزام به قرارگاه نجف اشرف در پادگان ابوذرِسرپل‌ذهاب با هم بودیم و بعد در عملیات مسلم بن عقیل (ع) به سومار رفتیم.

    در منطقه سومار هنگام خنثی‌سازی میدان مین بود که احمد بر اثر انفجار یک مین به شدت مجروح شد و چشمان سر را با چشمان دل عوض کرد. زمانی که به تهران برگشتم،  احمد هنوز در بیمارستان ساسان تهران بستری و تحت درمان بود. عصر جمعه‌ای بود که به ملاقاتش رفتم. دقایق اول وقت ملاقات بود و هنوز از خانواده و دوستان، کسی به ملاقاتش نیامده بود و تنها بود.

    از سمت چپ نفر دوم احمد مرودشتی در پادگان ابوذر

    از سمت چپ نفر دوم احمد مرودشتی در پادگان ابوذر

    به نظر می‌رسید که از تنهایی حوصله‌اش سررفته است، لذا از میز کنار تختش با لمس کردن، مجله‌ای را برداشته و مشغول تورق آن بود؛ در حالی که هردو چشمش هنوز باند‌پیچی بود تا زخمش خوب شود. شاید به این مساله فکر می‌کرد که سرانجام چه خواهد شد؟ آیا امیدی به بینایی مجدد هست یا نه؟ آیا روزی خواهد رسید که بتواند این مجله را بخواند؟
    از آنجا که با خلق و خوی او آشنا بودم که در هر شرایطی اهل مزاح بود، لذا قبل از سلام و احوالپرسی، گفتم: احمد داری مجله می‌خونی؟ صدایم را شناخت. خندید و بدون تأمل گفت: درست است که نمی‌تونم بخونم، ولی عکساشو که می‌تونم ببینم!

    گفتن این حرف خیلی راحت بود، ولی جز خود او هرگز کسی درک نخواهد کرد که محرومیت از هر دو چشم، تا چه اندازه سخت و دشوار است. ممکن است کسی خدای ناکرده به صورت مادرزادی نابینا به دنیا آمده باشد، این هم خیلی سخت است، لکن به هیچ وجه قابل مقایسه با حالت کسی نخواهد بود که از نعمت دو چشم برخوردار بوده و از زمانی به بعد از هردوی آن‌ها محروم گشته است. حتی مشکل و تبعات از دست دادن برخی دیگر از اعضای بدن مانند دست و پا، هرگز به اندازه از دست دادن هر دو چشم نخواهد بود. اما هیچ چیز نمی‌تواند این روحیه را در جانبازان عزیز حفظ کند، مگر اینکه باور دارند که با خدای خویش معامله کرده‌ و مابه‌ازای بسیار ارزشمندتری که رضایت حق تعالی است را کسب کرده‌اند و لذا انتظاری هم از انقلاب یا دیگران ندارند و بر تمام سختی‌های آن صبورند.

    همین روحیه بالای احمد موجب شد، علیرغم آنکه هر دو چشم خود را تقدیم این انقلاب کرد، مع الوصف با عزم و اراده بالا پس از أخذ دیپلم وارد دانشگاه شده و تا جایی که خبر دارم، فوق لیسانس رشته علوم سیاسی را نیز گرفته و در دانشگاه تدریس هم می‌کند. البته سالهاست که توفیق دیدارش را نداشته‌ام، اما یاد و خاطره‌اش همواره برایم زنده است.

    پ.ن: نوشته‌ی بالا از جناب دکتر محمدتقی محبی از رزمندگان سپاه اسلام در دوران جنگ تحمیلی است.

    ان‌شالله خدا توانایی و شجاعت دفاع از دین‌ش را به ما بدهد و بتوانیم ادامه دهنده راه مجاهدین و  شهدا باشیم.


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۵:۵۴ ق.ظ روز ۰۳ خرداد ۱۳۹۳ | دیدگاه (۵)