می‌خوانمت

وَقَالَ رَبُّکُمُ ادْعُونِی أَسْتَجِبْ لَکُمْ إِنَّ الَّذِینَ یَسْتَکْبِرُونَ عَنْ عِبَادَتِی سَیَدْخُلُونَ جَهَنَّمَ دَاخِرِینَ

و پروردگارتان گفت: مرا بخوانید تا شما را اجابت کنم، آنان که از عبادت من تکبّر ورزند، به زودی خوار و رسوا به دوزخ درآیند.

سوره مبارکه غافر آیه ۶۰ (بیشتر…)

زیارتنامه برای زائر کوچولو

وقتی به مشهد یا هر مکان زیارتی دیگری می‌روید، فرزندان کوچک شما چه می‌کنند؟ درباره چگونگی و آداب زیارت با کودکان خردسالتان صحبت کرده‌اید؟ تابحال شده فرزندتان درباره اعمالی که در حرم‌ها انجام می‌دهید، مثل اذن دخول، مرتب ایستادن هنگام سلام دادن، زیارتنامه خواندن و … از شما سوال کند؟ اصلا تابحال به ذهنتان رسیده بچه‌ها چگونه باید زیارت کنند و اصلا چرا یک زیارتنامه مخصوص کوکان نداریم؟

کتاب «زیارتنامه برای زائر کوچولو» دقیقا همان است که در عنوانش آمده است؛ یک زیارتنامه جمع و جور و کودکانه. از آداب و مستحبات ورود به حرم، مثل قدم برداشتن آرام، در کتاب گفته شده تا نحوه سلام دادن و زیارت امام معصوم و وداع با ایشان؛ همگی با زبان کودکانه و مهربان.

زائر کوچولو با پدر و مادر و خواهرش به زیارت رفته‌اند. ورودی حرم از پدرش دست روی سینه گذاشتن و کمی خم کردن سر و سلام دادن را یاد میگیرد؛ کنار مادر و خواهرش که زیارت جامعه می‌خواندند می‌نشیند و با زبان کودکانه با امام صحبت می‌کند و سلام می‌دهد و صدای امام را می‌شنود که می‌گویند: بیا پیش خودم دوست کوچولوی من؛ میهمان از دوردست آمده. خوش آمدی زائر کوچولوی من.

زیارتنامه برای زائر کوچولو، همانطور که نویسنده در انتهای کتاب بیان کرده، یک زیارت‌نامه کوتاه و کودکانه است که می‌تواند در تقویت هویت مذهبی و دینی کودک، کمک‌کننده باشد. یادمان باشد قطعا سلام و زیارت کودکان معصوم، جواب داده خواهد شد.

کتاب در عین اینکه زیارتنامه مانندی برای بچه‌هاست، تصاویری را روایت می‌کند که بیشتر مورد توجه بچه‌هاست؛ بازی کردن با مُهرهای حرم، مهربانی خدام با بچه‌ها، فواره و حوض آب در حرم. صحنه‌هایی نیز یا در متن یا در تصاویر توصیف می‌شود که توجه کودک را در زیارت‌هایش بعد از خواندن کتاب به خود جلب می‌کند. مثل جارو زدن خدام، صدای نقاره خانه، پرهای مخصوص خدام.

تصویرسازی‌های کتاب یکی از نکات مثبت آن است. تصاویری خیال‌انگیز و مهربان که مفاهیم و جملات آمده در متن کتاب را، کودکانه‌ و صمیمی‌تر می‌کند و به متن کمک می‌کنند مفهومش را راحت‌تر منتقل کند.

پیشنهاد ما این است این کتاب را در راه رفتن به حرم ائمه یا امامزادگان و اماکن مقدس برای کودک‌تان بخوانید تا حس و حال کتاب برایش تداعی شود. در حرم‌ که هستید نکات کتاب را با کودک مرور کنید. جزئیات کتاب (مانند نقاره‌خانه، جارو و پر خدام، حوض آب، پرنده‌ها) را به یاد کودک بیاورید و از او بخواهید آنها را در حرم پیدا کند.

این مطلب در تاریخ ۱۵ مرداد ۹۶ در روزنامه همشهری به چاپ رسیده است.

نویسنده: مجتبی آموزگار
تصویرگر: لیدا طاهری
انتشارات: هنرکده کتاب زیتون
قیمت:  ۶۵۰۰تومان

روضه عشاق

اگر کوهم! خراب از قصه فرهاد خواهم شد
کنار نام اهل عشق، من هم یاد خواهم شد

دلیل از من مخواه، از سرنوشت پیله ها پیداست
که از زندان دنیا عاقبت آزاد خواهم شد

تمام عمر کوهم خواندی و آتشفشان بودم
سکوتم گرچه سر تا پا، شبی فریاد خواهم شد

مسیحای تو بر من گرچه دیگر جان نمی بخشند
اگر یکدم بیاید بر مزارم شاد خواهم شد

به خاک افکندی ام در خون و قول سوختن دادی
چه بهتر! بعد از این خاکستری در باد خواهم شد

 

فاضل نظری

تحلیف چیه؟

نشسته‌ایم کنار زمین و مربی برایمان نحوه شیرجه‌زدن برای گرفتن توپ‌های کوتاه را توضیح می‌دهد. دقیق شده‌ایم روی حرکات دست و زانو و ولو شدن! مربی روی زمین که مسئول حضور غیاب می‌آید کنار زمین و از مربی اجازه می‌گیرد و می‌گوید: «شنبه باشگاه تعطیل‌ه، به دوستاتون هم که امروز نیومدن خبر بدید. کسی پانشه شنبه بیاد» جمله‌اش تمام نشده که یکی می‌پرسد «چرا، مگه چی شده؟» و هم‌زمان چند نفر دیگر جواب می‌دهند که «تحلیف رئیس جهوره» وسط حرف‌ها و اظهارنظرها، می‌شنوم که یکی از بچه‌ها به دوستش می‌گوید: تحلیف چیه دیگه؟ نگاهش میکنم. سنش قطعا از هجده سال بیشتر است و احتمالا امسال رای داده است. دوستش هم که هم‌سن و سال خودش است، جواب درست و دقیقی ندارد که بدهد. خوب است کسی نگفت فردا هم “تنفیذ” است، تا واژگان بدون معنای دختران بیشتر شود. نسل چهارمی که اکثرا دوست دارند سهم‌شان از سیاست همان انتخابات و صندوق رای باشد و بس.

مسئول ثبت‌نام رفته و مربی دو به دو به خطمان می‌کند تا شیرجه برویم و تمرین ضربه به توپ در ارتفاع پایین کنیم؛ دیگر هیچ سوالی از معنای کلمات نیست!

همیشه خودمان باید بخواهیم!

نباید تصور کرد که با پیشرفت مدنیت، مقام زن هم بتدریج بالا رفته است؛ حقیقت امر این است که (در طول تاریخ) زیادتر بودن حس همکاری زن، در تغییر وضع اجتماعی او بیشتر موثر بوده تا تربیت فرهنگی مردان!

تاریخ تمدن، جلد اول

ویل دورانت

صفحه ۴۲

فسنجون

من از جمله افرادی بودم که از فسنجون خوششون نمی‌اومد؛ دهن نمیزدم بهش و به نظرم یه غذای بدمزه و زشت می اومد😅
ولی چند سالیه که ازش خوشم اومده و میخورم و حتی دو سه بار هم درستش کردم و کم کم دارم عاشقش میشم😉
گردو سابیده شده رو با یک مقدار آب سرد تو قابلمه میریزم و وقتی آب جوش اومد زیرش رو کم میکنم و میذارم دو ساعت با شعله کم حرارت ببینه. آبش که کم شد، دوباره نیم استکان آب سرد میریزم روش.
🌸 آب سرد باعث میشه گردو زودتر روغن پس بده🌸
مرغ رو هم با پیاز و یک کم نمک و زردچوبه و یک کوچولو دارچین، تو قابلمه جداگانه، میذارم بپزه.
بعد دوساعت که گردو حسابی پخت و روغن داد، رب انار میریزم و یک کم شکر. بسته به میزانی که بخوام شیرین یا ملس یا ترش بشه، هم میزنم و میزان رب و شکر رو تنظیم میکنم. یک کم که باهم جوش خوردن، مرغ ها رو بهشون اضافه میکنم. چند تا آلو خورشتی هم برای کم کردن گرمی گردو داخل خورش میندازم. حدود نیم ساعت صبر میکنم تا مرغ ها خوب با مخلوط گردو و رب انار بپزن و بعد سرو میکنم😀

نمیدونم چرا فسنجون غذای سختیه تو ذهنمون، در صورتیکه خیلی آسونه فقط زمان بره پختش

  • مرداد ۱۳۹۶
  • تیر ۱۳۹۶
  • خرداد ۱۳۹۶
  • اردیبهشت ۱۳۹۶
  • فروردین ۱۳۹۶
  • اسفند ۱۳۹۵
  • بهمن ۱۳۹۵
  • دی ۱۳۹۵
  • آذر ۱۳۹۵
  • آبان ۱۳۹۵
  • مهر ۱۳۹۵
  • شهریور ۱۳۹۵
  • مرداد ۱۳۹۵
  • تیر ۱۳۹۵
  • خرداد ۱۳۹۵
  • اردیبهشت ۱۳۹۵
  • فروردین ۱۳۹۵
  • اسفند ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۴
  • دی ۱۳۹۴
  • آذر ۱۳۹۴
  • آبان ۱۳۹۴
  • مهر ۱۳۹۴
  • شهریور ۱۳۹۴
  • مرداد ۱۳۹۴
  • تیر ۱۳۹۴
  • خرداد ۱۳۹۴
  • اردیبهشت ۱۳۹۴
  • فروردین ۱۳۹۴
  • اسفند ۱۳۹۳
  • بهمن ۱۳۹۳
  • دی ۱۳۹۳
  • آذر ۱۳۹۳
  • آبان ۱۳۹۳
  • مهر ۱۳۹۳
  • شهریور ۱۳۹۳
  • مرداد ۱۳۹۳
  • تیر ۱۳۹۳
  • خرداد ۱۳۹۳
  • اردیبهشت ۱۳۹۳
  • فروردین ۱۳۹۳
  • اسفند ۱۳۹۲
  • بهمن ۱۳۹۲
  • دی ۱۳۹۲
  • آذر ۱۳۹۲
  • آبان ۱۳۹۲
  • مهر ۱۳۹۲
  • شهریور ۱۳۹۲
  • مرداد ۱۳۹۲
  • تیر ۱۳۹۲
  • خرداد ۱۳۹۲
  • اردیبهشت ۱۳۹۲
  • فروردین ۱۳۹۲
  • اسفند ۱۳۹۱
  • بهمن ۱۳۹۱
  • دی ۱۳۹۱
  • آذر ۱۳۹۱
  • آبان ۱۳۹۱
  • مهر ۱۳۹۱
  • شهریور ۱۳۹۱
  • مرداد ۱۳۹۱
  • تیر ۱۳۹۱
  • خرداد ۱۳۹۱
  • اردیبهشت ۱۳۹۱
  • فروردین ۱۳۹۱
  • اسفند ۱۳۹۰
  • بهمن ۱۳۹۰
  • دی ۱۳۹۰
  • آذر ۱۳۹۰
  • آبان ۱۳۹۰
  • مهر ۱۳۹۰
  • شهریور ۱۳۹۰
  • مرداد ۱۳۹۰
  • تیر ۱۳۹۰
  • خرداد ۱۳۹۰
  • اردیبهشت ۱۳۹۰
  • فروردین ۱۳۹۰
  • اسفند ۱۳۸۹
  • بهمن ۱۳۸۹
  • دی ۱۳۸۹
  • آذر ۱۳۸۹
  • آبان ۱۳۸۹
  • مهر ۱۳۸۹
  • شهریور ۱۳۸۹
  • مرداد ۱۳۸۹
  • تیر ۱۳۸۹
  • خرداد ۱۳۸۹
  • اردیبهشت ۱۳۸۹
  • فروردین ۱۳۸۹
  • اسفند ۱۳۸۸
  • بهمن ۱۳۸۸
  • دی ۱۳۸۸
  • آذر ۱۳۸۸
  • آبان ۱۳۸۸
  • مهر ۱۳۸۸
  • شهریور ۱۳۸۸
  • مرداد ۱۳۸۸
  • تیر ۱۳۸۸
  • خرداد ۱۳۸۸
  • اردیبهشت ۱۳۸۸
  • فروردین ۱۳۸۸
  • اسفند ۱۳۸۷
  • بهمن ۱۳۸۷
  • دی ۱۳۸۷
  • آذر ۱۳۸۷
  • آبان ۱۳۸۷
  • مهر ۱۳۸۷
  • شهریور ۱۳۸۷
  • مرداد ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۷
  • خرداد ۱۳۸۷
  • اردیبهشت ۱۳۸۷
  • فروردین ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۵
  • خرداد ۱۳۸۵
  • اردیبهشت ۱۳۸۵
  • فروردین ۱۳۸۵
  • اسفند ۱۳۸۴
  • بهمن ۱۳۸۴
  • دی ۱۳۸۴
  • آذر ۱۳۸۴
  • شهریور ۱۳۸۴
  • کجایی؟

    گفته اند روز نیمه شعبان مستحب است زیارت شما در هر زمان و هرمکان و تاکید کرده اند در سرداب سر من رای باشد.

    اما این روزها، سرداب و سامرا محاصره است … و دلهای ما در تب و تاب

    کجایی آقا جان؟ کجایی

     ۲۰۱۴۰۶۱۳۰۳۴۱۱۳_IMG_3470


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۱:۲۴ ق.ظ روز ۲۲ خرداد ۱۳۹۳ | دیدگاه (۲)

    حوصله داشته باش و عشق

    مامان حوصله داشت؛ همیشه کوکوها وکتلت‌ها رو تکه تکه و بیضی بیضی درست می‌کرد. من ولی حوصله نداشتم، هروقت کوکوسیب‌زمینی درست میکردم، مواد رو توی ماهیتابه‌ای که روغنش داغ شده بود، میخوابوندم و صاف میکردم و بعد از یک ربع، ماهیتابه رو برمی‌گردوندم تا طرف دیگه موادِکوکو سرخ بشه. ولی مامان مثل من نبود. حوصله داشت؛ عشق داشت. یک ساعت پای گاز می‌ایستاد و دستاشو خیس میکرد، اندازه یه توپک از مواد برمی‌داشت و کف یه دستش میذاشت و با انگشت‌های دست دیگه‌اش روی مواد ضربه می‌زد تا بخوابه و شبیه یه بیضی بشه و بعد آروم میذاشت توی روغن داغی که صدای جلیز ویلزش از توی ماهیتابه بلند شده بود. مامان حوصله داشت؛ یعنی من همیشه پیش خودم میگفتم مامان چه حوصله‌ای داری! چه فرقی میکنه یکدست باشه یا تیکه تیکه …

    این‌بار تصمیم گرفتم دخترِمامان باشم، مواد کوکو رو گذاشتم کنار گاز، روغن ریختم تو ماهیتابه و زیر گاز را روشن کردم، دستامو خیس کردم تا مواد بهشون نچسبه، اندازه یه توپک از مواد برداشتم، گذاشتم کف دستم و با انگشتهای دست دیگه‌ام ضربه زدم روش، ولی بیضی نکردم، دایره کردم. یادمه همیشه دوست داشتم کوکوها دایره باشن نه بیضی! با خودم فکر کردم حوصله داری فاطمه؟ مواد رو بریز تو ماهیتابه و یکدست کن بره! اولین دایره رو با احتیاط خوابوندم تو روغنی که صدای جلیز ویلیزش شنیده میشد، دایره بعدی کنارش، بعدی کنارش … به خودم آمدم، دیدم کوکوهای دایره‌ای شکلم آماده شدن و من نیم ساعته پای گاز ایستادم و دارم دایره درست می‌کنم و سرخ می‌کنم و لذت می‌برم. انگار منم حوصله دارم. حوصله دارم و عشق.

    کوکوهای دایره‌ایم

    کوکوهای دایره‌ایم

    حوصله‌ای که همه‌ی زنان دارند ولی گاهی گم‌ش می‌کنند. حوصله‌ای که نمی‌دانم چرا مادرهایمان بیشتر داشته‌اند و ما کمتر…

    بازنشر این مطلب در: لینک‌زن  مهرخانه


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۹:۳۱ ق.ظ روز ۱۷ خرداد ۱۳۹۳ | دیدگاه (۳۳)

    راه خانه‌ات را به من نشان بده

    کتاب «راه خانه‌ات را به من نشان بده» داستانِ چند روای است که در جبههٔ غرب می‌گذرد. داستان از زبان «امیر حسین» و جملات و صحبت‌های ظاهراً بی ارتباطی که به خودش می‌گوید شروع می‌شود.
    دنبال دو عدد «دوزاری» گشتن، قایم کردن چیزی زیر سنگ‌ها و ناراحتی بابت این کار، اعتراف گرفتن از کسی، نگرانی برای یک بچه رشتی و صحبت با او، تکه تکه کردن کاغذی و خوردن آن، مسائلی هستند که خواننده از بین صحبت‌های درهم امیرحسین می‌فهمد و در بین آن‌‌ها و ارتباطشان با هم گم می‌شود.

    دومین راوی «علیرضا» است که در کوهستان‌های غرب و بین برف و بوران مأمور دیده‌بانی از جبههٔ عراق شده است. اوایل اعزام به جبهه، آرزو داشته با جنازهٔ بدونِ سر از جبهه برگردد، ولی بعد از سپری شدن چند ماه و زیاد شدن درگیری‌های ذهنی‌اش، آروزی برگشت به عقبه و مرخصی را دارد.
    علیرضا در طول قصه درگیر بین رفتن و ماندن است و نمی‌تواند تکلیفش را با خودش مشخص کند.

    «حمید» همشهری و دوست قدیمی و دوران کودکی امیرحسین است که هر دو از رشت اعزام شده‌اند و آن قدر به هم نزدیک هستند که شهادت حمید، باعث به هم ریختگی و از دست رفتن تعادل روحی امیر حسین می‌شود.
    روح حمید در طول قصه با دوستانش همراه است ولی فقط امیر حسین او را می‌بیند و با او صحبت می‌کند.

    یکی دیگر از راویان داستان «مجتبی» است که با حمید و امیرحسین سه قلوهای اطلاعات عملیات را تشکیل می‌دهند و بعد از شهادت حمید و اختفای جنازه‌اش زیر سنگ‌ها، اسیر عراقی‌ها می‌شوند ولی موفق به فرار و رسیدن به نیروهای خودی و دیدگاه علیرضا می‌شوند.
    مجتبی مدام با محبوبش و دربارهٔ یک «قرار» و سرنرسیدن آن صحبت می‌کند.

    داستان با روایت‌های کوتاه کوتاه این چهار نفر جلو می‌رود و مخاطب هر لحظه از زبان یکی از آن‌‌ها با قصه جلو می‌رود.
    بیان کردن حالات و احوالات مختلف رزمندگان در جبهه از زبان حال راویان داستان یکی از نکات زیبای «راه خانه‌ات را به من نشان بده» است. حمید که شهید شده است و با دوستانش از آزادی‌اش و «دیدنش» و ندیدن آن‌‌ها صحبت می‌کند و آروزی پیوستن دوستانش به خود را دارد و تا پایان قصه آن‌‌ها را برای رسیدن به «ساعت سیب» همراهی می‌کند.
    امیرحسین  که شاید فقط جسمش در این دنیا وجود دارد ولی روحش دیگر مثل قبل در این دنیا نیست، چیزهای غیر معمولی در این جا می‌بیند و می‌شنود.
    مجتبی که روحش برای رفتن و کنده شدن از این دنیا لحظه شماری می‌کند ولی هنوز درگیر این دنیا و جسمش است و علیرضایی که شاید فقط شعار می‌داده و حال در میدان عمل «کم» آورده است.

    کامران سحرخیز به خوبی توانسته بدون وصف‌های محیط و فضای آن روزهای جبهه، خواننده را با احوالیات این چهار نفر همراه کند.
    اگر چند صفحهٔ اول کتاب را با صبر بخوانید و از روایت‌های مختلف چند راوی کلافه و گیج نشوید، کم کم داستان و نقش‌ها دستتان می‌آید و تا آخر قصه در بین برف و بوران‌های کوهستان‌های غرب کشور همراهشان می‌شوید.

    این کتاب در سال هشتاد و یک به عنوان «کتاب برگزیده دفاع مقدس» انتخاب شد.

    بخشی از کتاب:

    هیچ کس هیچ وقت مرا پیدا نخواهد کرد. بهتر. وقتی در او گم شدم، میخواهم چه کار کنم پیدا شدن را. اصلا پیدا شدن به چه دردی میخورد. پیدا که نمیشوم یعنی این‌ که برای دیگران نیستم و من الان نیستم. پیدا که نمیشوم فکر میکنند گم شده ام. اما وقتی که بودم گم شده بودم. حالا، فقط حالاست که پیدا شده ام. پیدا شدنم مبارک.

    مجتبی! امیرحسین! شما گم شده‌اید . گم شده که پیدا را نمی‌تواند پیدا کند. شما چشم گذاشته‌اید ، اما گرگ منم. شما هیچ وقت مرا پیدا نخواهید کرد. چه حیف که گم شده‌اید . چه حیف که علیرضا گم شدنش را با مرخصی رفتن تکمیل کند. چه حیف که بعضی بله را نیم بند گفتند. چه حیف. کاشکی جز بله کلمه‌ای نبود در همهٔ اوقات. بله و بلا. بلا و بله

    پ.ن: این نوشته را چهار سال قبل برای خانه کتاب اشا نوشته بودم


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۲:۲۴ ب.ظ روز ۱۳ خرداد ۱۳۹۳ | دیدگاه (۰)

    گالری وادی – اردیبهشت ۹۳
    یک  حبه قند

    یک حبه قند

    تنها ماند

    تنها ماند

    شکوفه‌های جامانده از بهار

    شکوفه‌های جامانده از بهار

    (بیشتر…)


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۹:۳۰ ق.ظ روز ۰۴ خرداد ۱۳۹۳ | دیدگاه (۵)

    چشمِ دل

    سوم خرداد سال۱۳۶۱ بود که حدود ساعت ۳ عصر رادیو خبر آزادسازی خونین شهر را اعلام کرد.
    من کلاس سوم دبیرستان بودم و مشغول مطالعه درس بینش‌دینی که فردای آن روز امتحانش بود. با‌‌ همان کتاب که دستم بود از خانه زدم بیرون و رفتم میدان شهدا. ماشین‌ها و موتور‌ها چراغ روشن و بوق زنان در سطح خیابان‌ها حرکت می‌کردند و پیاده‌رو‌ها پر از جمعیت بود که از این پیروزی خوشحال بودند، گاهی نیز بچه‌های کمیته تیر هوایی شلیک می‌کردند. همه جا گل و شیرینی و شربت پخش می‌کردند.

    امتحانات پایان سال را که دادم، چند روز بعد در ۴ تیر ماه ۱۳۶۱ از طریق بسیج به دوره آموزش نظامی و سپس به جبهه رفتم؛ افسوس که سرانجام از جبهه برگشتم!
    در اولین اعزام به عنوان تخریب‌چی (گردان تخریب) به سرپل ذهاب رفتیم.

    یکی از برادران گردان تخریب در جبهه‌های غرب، برادر احمد مرودشتی بود. از بچه‌های با صفا و شوخ تهرانی بود که همیشه با حضورش شادی و نشاط را به جمع رفقا می‌آورد که بسیار باهوش و زرنگ بود. دوم دبیرستان در رشته ریاضی مدرسه تیزهوشان را تمام کرده و عازم جبهه شده بود. از دوران آموزش در پادگان امام حسین (ع)  تهران تا اولین اعزام به قرارگاه نجف اشرف در پادگان ابوذرِسرپل‌ذهاب با هم بودیم و بعد در عملیات مسلم بن عقیل (ع) به سومار رفتیم.

    در منطقه سومار هنگام خنثی‌سازی میدان مین بود که احمد بر اثر انفجار یک مین به شدت مجروح شد و چشمان سر را با چشمان دل عوض کرد. زمانی که به تهران برگشتم،  احمد هنوز در بیمارستان ساسان تهران بستری و تحت درمان بود. عصر جمعه‌ای بود که به ملاقاتش رفتم. دقایق اول وقت ملاقات بود و هنوز از خانواده و دوستان، کسی به ملاقاتش نیامده بود و تنها بود.

    از سمت چپ نفر دوم احمد مرودشتی در پادگان ابوذر

    از سمت چپ نفر دوم احمد مرودشتی در پادگان ابوذر

    به نظر می‌رسید که از تنهایی حوصله‌اش سررفته است، لذا از میز کنار تختش با لمس کردن، مجله‌ای را برداشته و مشغول تورق آن بود؛ در حالی که هردو چشمش هنوز باند‌پیچی بود تا زخمش خوب شود. شاید به این مساله فکر می‌کرد که سرانجام چه خواهد شد؟ آیا امیدی به بینایی مجدد هست یا نه؟ آیا روزی خواهد رسید که بتواند این مجله را بخواند؟
    از آنجا که با خلق و خوی او آشنا بودم که در هر شرایطی اهل مزاح بود، لذا قبل از سلام و احوالپرسی، گفتم: احمد داری مجله می‌خونی؟ صدایم را شناخت. خندید و بدون تأمل گفت: درست است که نمی‌تونم بخونم، ولی عکساشو که می‌تونم ببینم!

    گفتن این حرف خیلی راحت بود، ولی جز خود او هرگز کسی درک نخواهد کرد که محرومیت از هر دو چشم، تا چه اندازه سخت و دشوار است. ممکن است کسی خدای ناکرده به صورت مادرزادی نابینا به دنیا آمده باشد، این هم خیلی سخت است، لکن به هیچ وجه قابل مقایسه با حالت کسی نخواهد بود که از نعمت دو چشم برخوردار بوده و از زمانی به بعد از هردوی آن‌ها محروم گشته است. حتی مشکل و تبعات از دست دادن برخی دیگر از اعضای بدن مانند دست و پا، هرگز به اندازه از دست دادن هر دو چشم نخواهد بود. اما هیچ چیز نمی‌تواند این روحیه را در جانبازان عزیز حفظ کند، مگر اینکه باور دارند که با خدای خویش معامله کرده‌ و مابه‌ازای بسیار ارزشمندتری که رضایت حق تعالی است را کسب کرده‌اند و لذا انتظاری هم از انقلاب یا دیگران ندارند و بر تمام سختی‌های آن صبورند.

    همین روحیه بالای احمد موجب شد، علیرغم آنکه هر دو چشم خود را تقدیم این انقلاب کرد، مع الوصف با عزم و اراده بالا پس از أخذ دیپلم وارد دانشگاه شده و تا جایی که خبر دارم، فوق لیسانس رشته علوم سیاسی را نیز گرفته و در دانشگاه تدریس هم می‌کند. البته سالهاست که توفیق دیدارش را نداشته‌ام، اما یاد و خاطره‌اش همواره برایم زنده است.

    پ.ن: نوشته‌ی بالا از جناب دکتر محمدتقی محبی از رزمندگان سپاه اسلام در دوران جنگ تحمیلی است.

    ان‌شالله خدا توانایی و شجاعت دفاع از دین‌ش را به ما بدهد و بتوانیم ادامه دهنده راه مجاهدین و  شهدا باشیم.


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۵:۵۴ ق.ظ روز ۰۳ خرداد ۱۳۹۳ | دیدگاه (۵)