داستان قرآنم (قسمت دوم)

ادامه‌ی پست داستان قرآنم +

با همین خیال‌ها دلخوش بودم. ولی باز، هروقت کربلا میرفتم، باز هم در بین قفسه‌ها دنبال قرانم بودم. تا نمی‌دانم کدام سال بود که قفسه‌ها یکدست شد و فقط قران‌ و مفاتیح‌های خود حرم در آنها بود. اگر زائری قران یا مفاتیحی گم میکرد یا جا می‌گذاشت، توسط خادم‌ها از قفسه‌ها جمع میشدند. امیدم برای پیدا کردنش، ناامید شد. پیگیر شدم که سرنوشت این قرآن‌های رها شده از میمِ مالکیت چه می‌شود، سرنوشت گم‌شدگان کربلا را نفهمیدم ولی درباره گم‌شدگان نجف شنیدم در غرفه‌‌ای که مرحوم ابوالحسن اصفهانی دفن هستند، جمع‌آوری می‌شوند و زائرها می‌توانند آنها را با خود ببرند! قران‌ها و مفاتیح‌های گم شده در حرم، مانده در حریم قدسی نجف… یعنی قرآن من هم توسط زائری به شهر و کشور دیگری رفته؟ یعنی دست چه کسی است؟ کجاست؟ از روی آن خوانده می‌شود یا لب طاقچه مانده است؟
یکبار به آن غرفه رفتم. کتابچه‌های دعا به فارسی به اردو، قران‌های کوچک بزرگ، مفاتیح‌های بدون شیرازه همه جمع شده بودند کنار هم و زائرها براندازشان می‌کردند برای یادگاری بردن به شهر و دیارشان.
آن وسط‌ها نگاهم افتاد به یک قرآن. رنگ جلدش شبیه قرآنِ گم‌شده‌ام بود؛ سرمه‌ای. اندازه‌اش هم تقریبا همان بود؛ کمی بزرگتر. دور تا دور جلدش رفته بود. برَش داشتم، ورق زدم و بوییدمش. انگار قرآن خودم را یافته بودم. قرآنی که چند سالی در حرم مانده بود. دستان زائرین لمسش کرده بود. چشمانشان سطر سطرش را خوانده بود و حالا در دستان من بود و با من راهی شد به ایران. یکبار دیگر به عراق برگشت. به مشهد رفت. شب‌های قدر بالای سر رفت. شد قرآن همراهم. انگار پیدایش کرده بودم تا جای قرآن گم‌شده‌ام بشود. بماند و همراهی‌ام کند؛ قرآنی که بوی حرم میداد. قرآنی که بوی حرم می‌دهد.

ایلیا

“ایلیا” یک مجوعه‌ی هجده قسمتی است که در ژانر کتاب مصور یا کمیک منتشر شده است. هر جلدی از آن را که می‌خوانم در اکانت گودریدزم چند خطی درباره‌اش می‌نویسم. برای ثبت نظرات هر قسمت در “وادی” نیز آنها را به مرور در این پست قرار می‌دهم.

قسمت اول:
وقتی شروع به خوندن ایلیا کردم، یعنی اردیبهشت هزار و چهارصد و یک، سیزده قسمت از کتاب اومده و ظاهرا پنج جلد دیگه‌اش در راهه انتشاره
درباره قسمت اول: شروع داستان، یک مقدار پرش داشت. روایت‌ها پراکنده بود و مخاطب رو یکدفعه به صحنه بعدی پرت میکرد. شاید اگه انیمیشن میشد، یکمقدار این پرش‌ها میتونست طبیعی دربیاد ولی برای کتاب مصور مخاطب رو اذیت میکرد
مرشد رستوران‌دار منو یاد مرشد چلویی خدابیامرز که معروف بوده به معرفت و مردم‌داری انداخت
تصاویر کتاب جذابن و تو این دوره که نوجوون‌ها به سمت کتاب‌های کمیک کشیده میشند، به نظرم مجموعه‌ی تالیفی خوبی باشه در کل
منتها باید به روحیه بچه‌تون و سن و سالش توجه کنید. ممکنه بعضی بچه‌ها از بعضی تصاویر کتاب اذیت بشند و براشون خشن باشه که این مساله رو خود والدین باید بررسی کنن. از نظر من برای بچه‌های بالای دوزاده سیزده سال تصاویر عادیه مگر بچه‌ای که خیلی حساسه و کلا این مدل کتابها و فیلمها رو ندیده

انتهای قست اول هم خوب تموم شد و مخاطب رو تشویق میکرد به خوندن قسمت دوم

قسمت دوم:

بذارید تا قسمت‌ها بیشتر پیش نرفته یک توضیح کلی درباره موضوع کتاب بنویسم
امیرعلی یه پسرنوجوان ایرانیه که با دو تا مادر و خواهرش زندگی میکنه. زندگی تقریبا ضعیفی دارن. امیرعلی درس میخونه و عصرها در رستوران مرشد کار میکنه. مادر امیرعلی مریضه و احتیاج به دارو داره. امیرعلی برای اینکه بتونه داروهای مادرش رو پیدا کنه دنبال یه داروساز میره و از یه ازمایشگاه عجیب غریب سردرمیاره. تو این ازایشگاه داروهای مختلفی رو روی انسانها ازمایش میکنن. ادمهای معتاد و بدون خانمان. و اونها رو تبدیل به زامبی میکنن
امیرعلی با اونها درگیر میشه و به کما میره و خیلی معجزه اسا نجات پیدا میکنه و تو عالم خواب میبینه که بهش یک نیرویی داده میشه
تو قسمت دوم، متوجه میشه اون چیزی که خواب دیده واقعیت داره و یک نیرو و قدرت عجیب و بزرگی بدست آورده که میتونه باهاش با آدم های بد مبارزه کنه
قسمت دوم بدون هیچ گره و تعلیقی تموم میشه. بریم سراغ قسمت سوم ببینیم چی میشه داستان

یه نکته منفی کتاب برای من شماره نداشتن صفحاتشه

چیزهای کوچک

شؤون صغیره تمر بها أنت دون التفاتِ
تساوی لدیّ حیاتی؛ جمیع حیاتی

حوادث قد لا تثیر اهتمامک، أعمّر منها قصور
و أحیا علیها شهور.
و أغزل منها حکایا کثیره.
و ألف سماء
و ألف جزیره

شؤون صغیره …

چیزهای کوچکی که بدون توجهِ تو می‌گذرد، برای من اندازه‌ی زندگی‌ام است؛ تمام زندگی‌ام.

من از اتفاقاتی که برای تو بی‌اهمیت است کاخ می‌سازم.
ماه‌ها با آنها سر می‌کنم.
داستان‌های بسیاری از آنها می‌بافم.
و هزار آسمان
و هزار جزیره

چیزهای کوچک…

پاراگراف بالا، قسمتی از شعرِ زیبایِ “چیزهای کوچک” سروده “نزار قبانی‌”ه؛ سرچ کنید کل شعر رو بخونید. از اشعارِ زیبای قبانی‌ه به نظرم.

پ‌ن: “کاظم ساهر” خواننده‌ی عراقی هم، این شعر نزار رو خونده.

از نمایشگاه کتاب

اذان ظهر که داده میشد، کم‌کم کارها را جمع می‌کردیم و می‌رفتیم برای نهار و نماز. برای تجدیدوضو، دستشویی سمت غرفه‌های کودک و نوجوان خلوت بود؛ چون درش وسط راه‌پله‌ها بود و کمتر کسی از وجودش خبر داشت.
هر روز آنجا بود؛ هر روز می‌دیدمش. گاهی مشغول نظافت، گاهی نشسته بر صندلی‌ و ناظر رفتن‌و‌آمدن آدم‌های مختلف، و گاهی مشغول غذا خوردن. همان‌جا. بر روی صندلی‌اش نزدیکِ در ورودی. آرام می‌نشست و قاشق قاشق غذایش را می‌خورد. آرام ولی با چشمانی که آرام نبود. غم بود، شرم بود، نگرانی بود، نمی‌دانم.
اگر از آن دسته آدم‌های بادغدغه و مهربان بودم، باید کنارش می‌نشستم و اگر دلش می‌خواست کمی با هم حرف می‌زدیم و از وسط حرف‌هایش می‌فهمیدم چرا ناهار را نمی‌رود بیرون محوطه بخورد؛ اما فقط نگاهش کردم و رد نگاهش و حسی که منتقل میکرد را دریافت کردم. حسی آنقدر عمیق که وادارم کرد از بین آن همه آدم‌هایی که این یازده روز دیدم و از آن همه اتفاقات مرتبط با کتابی که شاهدش بودم، از او بنویسم. از اویی که نمی‌شناسمش و شاید در ظاهر هیچ ارتباطی با کتاب نداشته باشد.

آه آدم‌ها آدم‌ها آدم‌های زندگی‌ام

خدای ما بچه آدم‌ها

ما، یعنی بچه‌های آدم، موجودات عجیبی هستیم. خیلی وقت‌ها کارهایی را منع می‌کنیم و بدِ کسانی را می‌گوییم که آن را انجام می‌دهند، که خودمان توان یا موقعیت انجام آن را نداریم. وگرنه زمان بارها بهمان ثابت کرده که شناگر ماهری هستیم و فقط آب نداشتیم!

خدایِ ما بچه آدم‌ها، لطفی کن و در چنین موقعیت‌هایی کمکمان کن تا نلغزیم، بفهمیم و درست تصمیم بگیریم. میدانی، من به خودم هیچ اطمینانی ندارم، اما به شما و کمکت امید و یقین دارم؛ ای لطیفِ قوی.

پ‌ن: موقعیتِ بالا در همه شئون زندگی‌مان اتفاق می‌افتد. از موقعیت شغلی و اجتماعی بگیر تا مالی و تحصیلی. ریز که بشویم در زندگی‌مان، خیلی ترسناک است.

سوپ دال‌عدس

‌حوصله‌ی پختن چیزی برای افطار نداشتم. خوابیدم. یکربع مونده به اذان مغرب بیدار شدم. چای گذاشتم و نون پنیر آماده کردم. ولی دلم یه غذای گرم می‌خواست. گفتم چه کنم؟ یاد #سوپ_دال_عدس افتادم که سریع آماده میشه.
یک فنجون دال عدس رو شستم و با سه فنجون آب گذاشتم رو گاز. شعله رو زیاد کردم تا آب سریع جوش بیاد. یه قاشق رب، کمی پیازداغ و ادویه (نمک، زردچوبه، کاری) بهش اضافه کردم + نصف عصاره مرغ الیت. همین
ده دقیقه که پخت، با گوشت‌کوب برقی، زدمش و کمی بهش جعفری خرد شده اضافه کردم. وقتی اذان رو دادن، یه سوپ داغ و خوشمزه داشتم 😊

اگه شما هم دوست داشتید یکربعه یه سوپ خوشمزه داشته باشید، امتحانش کنید.
اگه خیلی کدبانو هستید و از یکساعت قبل سوپ رو میذارید، می‌تونید سیب‌زمینی و هویج نگینی بهش اضافه کنید. حتی ورمیشل سوپی.

شما سوپ دال عدس خوردید؟ ترکیباتش چی بود؟

  • خرداد ۱۴۰۱
  • اردیبهشت ۱۴۰۱
  • فروردین ۱۴۰۱
  • اسفند ۱۴۰۰
  • بهمن ۱۴۰۰
  • دی ۱۴۰۰
  • آذر ۱۴۰۰
  • آبان ۱۴۰۰
  • مهر ۱۴۰۰
  • شهریور ۱۴۰۰
  • مرداد ۱۴۰۰
  • تیر ۱۴۰۰
  • خرداد ۱۴۰۰
  • اردیبهشت ۱۴۰۰
  • فروردین ۱۴۰۰
  • اسفند ۱۳۹۹
  • بهمن ۱۳۹۹
  • دی ۱۳۹۹
  • آذر ۱۳۹۹
  • آبان ۱۳۹۹
  • مهر ۱۳۹۹
  • شهریور ۱۳۹۹
  • مرداد ۱۳۹۹
  • تیر ۱۳۹۹
  • خرداد ۱۳۹۹
  • اردیبهشت ۱۳۹۹
  • فروردین ۱۳۹۹
  • اسفند ۱۳۹۸
  • مهر ۱۳۹۸
  • شهریور ۱۳۹۸
  • مرداد ۱۳۹۸
  • تیر ۱۳۹۸
  • خرداد ۱۳۹۸
  • اردیبهشت ۱۳۹۸
  • فروردین ۱۳۹۸
  • اسفند ۱۳۹۷
  • بهمن ۱۳۹۷
  • دی ۱۳۹۷
  • آذر ۱۳۹۷
  • آبان ۱۳۹۷
  • مهر ۱۳۹۷
  • شهریور ۱۳۹۷
  • مرداد ۱۳۹۷
  • تیر ۱۳۹۷
  • خرداد ۱۳۹۷
  • اردیبهشت ۱۳۹۷
  • فروردین ۱۳۹۷
  • اسفند ۱۳۹۶
  • بهمن ۱۳۹۶
  • دی ۱۳۹۶
  • آذر ۱۳۹۶
  • آبان ۱۳۹۶
  • مهر ۱۳۹۶
  • شهریور ۱۳۹۶
  • مرداد ۱۳۹۶
  • تیر ۱۳۹۶
  • خرداد ۱۳۹۶
  • اردیبهشت ۱۳۹۶
  • فروردین ۱۳۹۶
  • اسفند ۱۳۹۵
  • بهمن ۱۳۹۵
  • دی ۱۳۹۵
  • آذر ۱۳۹۵
  • آبان ۱۳۹۵
  • مهر ۱۳۹۵
  • شهریور ۱۳۹۵
  • مرداد ۱۳۹۵
  • تیر ۱۳۹۵
  • خرداد ۱۳۹۵
  • اردیبهشت ۱۳۹۵
  • فروردین ۱۳۹۵
  • اسفند ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۴
  • دی ۱۳۹۴
  • آذر ۱۳۹۴
  • آبان ۱۳۹۴
  • مهر ۱۳۹۴
  • شهریور ۱۳۹۴
  • مرداد ۱۳۹۴
  • تیر ۱۳۹۴
  • خرداد ۱۳۹۴
  • اردیبهشت ۱۳۹۴
  • فروردین ۱۳۹۴
  • اسفند ۱۳۹۳
  • بهمن ۱۳۹۳
  • دی ۱۳۹۳
  • آذر ۱۳۹۳
  • آبان ۱۳۹۳
  • مهر ۱۳۹۳
  • شهریور ۱۳۹۳
  • مرداد ۱۳۹۳
  • تیر ۱۳۹۳
  • خرداد ۱۳۹۳
  • اردیبهشت ۱۳۹۳
  • فروردین ۱۳۹۳
  • اسفند ۱۳۹۲
  • بهمن ۱۳۹۲
  • دی ۱۳۹۲
  • آذر ۱۳۹۲
  • آبان ۱۳۹۲
  • مهر ۱۳۹۲
  • شهریور ۱۳۹۲
  • مرداد ۱۳۹۲
  • تیر ۱۳۹۲
  • خرداد ۱۳۹۲
  • اردیبهشت ۱۳۹۲
  • فروردین ۱۳۹۲
  • اسفند ۱۳۹۱
  • بهمن ۱۳۹۱
  • دی ۱۳۹۱
  • آذر ۱۳۹۱
  • آبان ۱۳۹۱
  • مهر ۱۳۹۱
  • شهریور ۱۳۹۱
  • مرداد ۱۳۹۱
  • تیر ۱۳۹۱
  • خرداد ۱۳۹۱
  • اردیبهشت ۱۳۹۱
  • فروردین ۱۳۹۱
  • اسفند ۱۳۹۰
  • بهمن ۱۳۹۰
  • دی ۱۳۹۰
  • آذر ۱۳۹۰
  • آبان ۱۳۹۰
  • مهر ۱۳۹۰
  • شهریور ۱۳۹۰
  • مرداد ۱۳۹۰
  • تیر ۱۳۹۰
  • خرداد ۱۳۹۰
  • اردیبهشت ۱۳۹۰
  • فروردین ۱۳۹۰
  • اسفند ۱۳۸۹
  • بهمن ۱۳۸۹
  • دی ۱۳۸۹
  • آذر ۱۳۸۹
  • آبان ۱۳۸۹
  • مهر ۱۳۸۹
  • شهریور ۱۳۸۹
  • مرداد ۱۳۸۹
  • تیر ۱۳۸۹
  • خرداد ۱۳۸۹
  • اردیبهشت ۱۳۸۹
  • فروردین ۱۳۸۹
  • اسفند ۱۳۸۸
  • بهمن ۱۳۸۸
  • دی ۱۳۸۸
  • آذر ۱۳۸۸
  • آبان ۱۳۸۸
  • مهر ۱۳۸۸
  • شهریور ۱۳۸۸
  • مرداد ۱۳۸۸
  • تیر ۱۳۸۸
  • خرداد ۱۳۸۸
  • اردیبهشت ۱۳۸۸
  • فروردین ۱۳۸۸
  • اسفند ۱۳۸۷
  • بهمن ۱۳۸۷
  • دی ۱۳۸۷
  • آذر ۱۳۸۷
  • آبان ۱۳۸۷
  • مهر ۱۳۸۷
  • شهریور ۱۳۸۷
  • مرداد ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۷
  • خرداد ۱۳۸۷
  • اردیبهشت ۱۳۸۷
  • فروردین ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۵
  • خرداد ۱۳۸۵
  • اردیبهشت ۱۳۸۵
  • فروردین ۱۳۸۵
  • اسفند ۱۳۸۴
  • بهمن ۱۳۸۴
  • دی ۱۳۸۴
  • آذر ۱۳۸۴
  • شهریور ۱۳۸۴
  • ما زن‌های متاهلِ ترسو

    زمان مجردی بارها اتفاق افتاده بود که درخانه تنها بمانم؛ یادم هست زمان به دنیا آمدن خواهرزاده‌هایم مادرم خانه خواهرم رفته بود و پدرم هم مسافرت و فاصله خانه خواهرم تا خانه ما زیاد بود و من که باید هرروز دانشگاه می‌رفتم و گاها سرکار، طی کردن هر روزه این راه برایم سخت بود و برای همین چند روزی تنها در خانه ماندم؛ در خانه‌ای بزرگ و حیاط‌دار. بدون هیچ احساس ترس و وحشتی. یادم است ترسِ یکی از دوستانم که ازدواج کرده بود از تنها ماندن در خانه بعد از تاریک شدن هوا را بی‌مورد می‌دانستم و فکر میکردم خودم خیلی شجاع هستم.

    ولی بعد از ازدواج انگارشجاعت‌م! کم شده؛ بعد  از تاریک شدن هوا حتی اگر ساعت شش عصر باشد، مدام به ساعت نگاه میکنم و منتظرم تا همسرم برسد، حتی از فکر تنها ماندن در شب هم می‌ترسم آن هم در خانه‌ای خیلی خیلی کوچیک‌تر از خانه پدری، خانه‌ای آپارتمانی که فقط با یک دیوار از همسایه‌ها جدا شده است وگاهی صدایشان را می‌شنوی، نه حیاطی دارد نه زیرزمینی؛ حالا شاید حالِ آن دوست قدیمی‌ام را درک می‌کنم.

    دلیل‌ش شاید این باشد که انسان، مخصوصاً زن‌ها، بعد از ازدواج به همسرشان وابسته می‌شوند، یک پناهگاه پیدا می‌کنند برای مواقع ترسیدن، ناراحت و خوشحال بودن، برای همه‌ی زمان‌هایشان و وقتی نباشد، می‌ترسند، هراس پیدا می‌کنند؛ انگار دلشان قرص شده است به کسی و بودن‌ش و وقتی نباشد، ترس و اضطراب پیدا می‌کنند. شاید یکی از مصداق‌های آیه لتسکنوا الیها همین‌جا باشد

    در این مواقع یاد کتاب‌هایی که از زندگی همسران شهید خوانده‌ام می‌افتم (مخصوصا دختر شینا) که آنها چه زن‌هایی بودند که آن هم نه در شرایط عادی که درشرایط جنگ وبمب‌باران، چطور روزها و شبها بدون همسرانشان تحمل می‌کردند؛ و اینکه اگر من هم در چنین شرایطی قرار بگیرم، می‌توانم تحمل کنم و بشوم همان دخترِ شجاع؟ که دلم قرص شود نه به بودن همسرم که به بودنِ خدای همسرم در کنارم و شرایط را تحمل کنم بخاطر آرمان‌های همسرم و دین‌مان؟

    بعدنوشت: این حسی‌ی که درباره‌اش نوشتم ترس نیست؛ حس دیگری است که در قالب ترس خودش را نشان می‌دهد.

    بازنشر در: لینک‌زن،


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۹:۳۰ ق.ظ روز ۲۷ آذر ۱۳۹۲ | دیدگاه (۳۴)

    به چه حسادت میکنی؟

    أَمْ یَحْسُدُونَ النَّاسَ عَلَى مَا آتَاهُمُ اللّهُ مِن فَضْلِهِ
    یا مگر به خاطر آنچه خداوند از لطف خویش به بعضى از مردمان بخشیده، به آنان حسد می‌ورزند.

    vaadi.irسوره مبارکه نسا، آیه ۵۴


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۹:۳۰ ق.ظ روز ۲۳ آذر ۱۳۹۲ | دیدگاه (۴)

    نکاتی برای زائرین پیاده‌روی اربعین

    پارسال قسمت شد و سه روز قبل از اربعین حسینی، بیابان‌های بین نجف و کربلا را پیاده رفتیم و بعد از سه روز پیاده‌روی به کربلا رسیدیم. + امسال اما جزو جاماندگانیم؛

    تصمیم گرفتم تجربیات سفر پارسالم را بنویسم هم برای ماندن‌ش برای خودم و استفاده‌شان در سال‌های بعدی ان‌شالله و هم برای دوستانی که امسال برای بار اول عازم این سفر هستند و شاید این چند سطر کمکی باشد برایشان و باعث شود که در آن روزهای عاشقی، مرا نیز یاد کنند.

    • کاروان‌های ایرانی اکثراً مسیر نجف به کربلا که هشتاد کیلومتر است را پیاده‌روی می‌کنند. مسیری که پیاده رفتنش تقریباً سه روز و دو شب زمان می‌برد و اکثر کاروان‌ها صبح هفده صفر از نجف حرکت می‌کنند و نزدیک غروب نوزدهم، یعنی شبِ اربعین، به شهر کربلا می‌رسند.

    تابلوی ورودی شهر کربلا

    تابلوی ورودی شهر کربلا

    • در تمام طول مسیر، در سمت چپ و گاهی راست جاده‌ای که مخصوص پیاده‌رونده‌ها درست کرده‌اند عمودهایی (ستون) وجود دارد که با فاصله پنجاه متر پنجاه متر از همدیگر نصب شده‌ و شماره‌گذاری شده‌اند؛ از شماره یک تا هزار و چهارصد و شصت؛ البته اگر بعد از رد کردن ستون شماره دویست با ستون شماره یک مواجه شدید تعجب نکنید! ستون‌ها در این قسمت ریست می‌شود 🙂 این ستون‌ها کمک بزرگی است به زائران تا علاوه بر اینکه فاصله‌شان را تا کربلا حساب کنند، با دوستان و همسفری‌هایشان پای این ستون ها قرار بگذارند. مثلا صبح وقتی راه می‌افتید قرار بگذارید برای نماز یا برای شب همه خودشان را به ستون (بر فرض) چهارصد برسانند تا اگر کسی جا ماند، گم شد یا خواست تنهایی مسیر را طی کند، شب به گروه بپیوندد.

    vaadi.ir

    ستون هزار و صد و سی و پنج

    • یکی از مهم‌ترین لوازم این سفر پاپوش است. تصور کنید می‌خواهید سه روز پیاده راه بروید، چه میپوشید برای کمتر اذیت شدن؟ من به شخصه تمام راه را با دمپائی طی کردم و به نظرم خیلی خیلی بهتر و راحت تر از کفش بود. دمپائی باعث جریان داشتن هوا در پایتان و انگشتان می‌شود، به راحتی می‌توانید در هر استراحت‌گاهی پاهایتان را با آب و صابون بشوئید و تمییز کنید و کمی از خستگی‌تان کم کنید و از زدن تاول که باعث می‌شود طی کردن بقیه راه برایتان مشکل شود، جلوگیری کند.
    • سرویس‌های بهداشتی و مکان استراحت قدم به قدم در کل مسیر وجود دارد، کافیست شما تصمیم بگیرید نیم ساعتی استراحت کنید و دراز بکشید، چادرهای موکب‌های کنار جاده آماده پذیرایی از شما هستند. توصیه میکنم یک صابون کوچیک برای شستن دست‌ها و گاهی پاهایتان همراه‌تان باشد.

    بنوش به یاد عطش حسین

    بنوش به یاد عطش حسین

    • سعی کنید صبحانه‌ها پنیر نخورید. مخصوصاً کسانیکه سابقه نقرس دارند. اسیداوریک خونتان بالا می‌رود و درد مچ‌پایتان ادامه‌ی پیاده‌روی را برایتان سخت می‌کند.
    • این سه روز شما مهمان موکب‌ها و دسته های عراقی هستید که کل سال منتظر چنین روزهایی هستند تا از زائران حسین به بهترین نحو پذیرایی کنند. پس لازم نیست هیچ خوراکی با خودتان بردارید مگر انجیرخشک یا آلو و عناب اگر مزاج حساسی دارید!. تصور کنید بازاری روبروی شماست به طول هشتاد کیلومتر با انواع غذاها و خوراکی‌ها و نوشیدنی‌ها و میوه‌ها کاملا مجانی؛ مجانی نه، بازاری که برای گرفتن و خوردن غذایشان به شما التماس می‌کنند، التماس میکنند تا بیایید و آنها پاهایتان را بشورند، مشت‌و‌مال بدهند. بازاری که کیف و کفش و حتی کالسکه شما اگر خراب شده باشد، برایتان درست میکنند بدون گرفتن هیچ اجرتی! چرا؟ چون شما مقام بالائی دارید، شما زائر حسین هستید …

    پشت و مال دادن بدن و پاهای زائرین

    پشت و مال دادن بدن و پاهای زائرین

    درست کردن کالسکه بچه‌ها و ویلچر مجاناً

    درست کردن کالسکه بچه‌ها و ویلچر مجاناً

    • نزدیک غروب آفتاب تا حدود ساعت نه ده صبح هوا سرد است. بهتر است لباس گرمی همراه خود داشته باشید تا بتوانید به راحتی بپوشید یا دربیاورید. مکانی که برای خوابیدن انتخاب می‌کنید حتما بتونی و ساختمان باشد؛ در چادرهای برزنتی نخوابید که ممکن است با انداختن دو پتو روی خودتان باز هم تا صبح یخ بزنید. سعی کنید تا قبل از اذان مغرب، مکان استراحت‌تان را انتخاب کنید، مخصوصا اگر دسته‌جمعی می‌خواهید اتراق کنید. پتو و متکا در همه موکب‌ها وجود دارد، یادتان باشد در این سفر نباید زیاد حساس باشید و به فکر تمیزی هتل‌وار. اگر هم خیلی حساس هستید ملافه نازک و سبکی در کوله‌پشتی‌تان قرار دهید و شب‌ها از آن استفاده کنید.
    • بعضی از عراقی‌ها تمام طول سال منتظر همین روزها هستند تا هرچه دارند تقدیم زائرین حسین کنند. در راه حتما کودکانی را می‌بینید که شیشه‌ای عطر در دست گرفته‌اند و به لباس زائران عطر می‌زنند. از یکی‌شان که پرسیدم، گفت «تنها دارائی من همین یک شیشه عطر بود، آورده‌ام تا آن را در راه حسین و برای زائرینش خرج کنم.» یا کودکی که یک جعبه دستمال‌کاغذی در دست گرفته و می‌گوید آن را با پول توجیبی‌هایش خریده؛ یا پیرمرد‌هایی نشسته بر ویلچر که توان ایستادن ندارند و شما را به فنجان‌ی قهوه دعوت می‌کنند … قدر این لحظه‌ها را بدانید!

    هرچه دارم فدایت حسین ...

    هرچه دارم فدایت حسین …

    • تا جائیکه می‌توانید کوله یا ساکی که برای این سه روز همراه خود می‌کنید را سبک بردارید. هرچه سبک‌تر، راه رفتن‌تان بهتر و کمردرد و پادرد گرفتن‌تان هم کمتر. سعی کنید کمرتان را با شال‌ی محکم ببندید. آقایان سرشان را با پارچه یا روسری‌ مانندی ببندند.
    • در طول مسیر موکب‌هایی هستند که انواع قرص و دارو به زائران ارائه می‌دهند. علاوه بر آنها هلال‌احمر ایران هم در طی مسیر فعال است، پس نگران سرماخوردگی و سردرد احتمالی نباشید؛ ولی قرص یا داروی خاصی اگر گاهاً مورد استفاده‌تان قرار می‌گیرد، پودر بچه و کرم پیروکسیکام برای عوارض احتمالی پیاده روی طولانی حتما همراه خودتان ببرید.
    • سعی کنید هر روز حداقل یک عدد سیب بخورید.

    انواع داروهایی که ممکن است مورد احتیاج زائرین شود

    انواع داروهایی که ممکن است مورد احتیاج زائرین شود

    •  در طول مسیر با زائرین دیگر، مخصوصا زائرین غیرایرانی صحبت کنید، حتی با کسانیکه در موکب‌ها از شما پذیرائی می‌کنند. گاهی تعجب میکنید از اینکه شخصی که جلوی شما ایستاده و به شما چای میدهد یا اصرار میکند پایتان را بمالد، وکیل معروفی است یا عضو شورای شهرش است یا دکتری است از فلان شهر اروپا یا … یا … یا …

    خدمت به زائرین حسین

    • موبایل‌های کشور عراق در آن روزها به سختی خط میدهد و تماس گرفتن با موبایل کار سختی می‌شود. از الان به خانواده‌هایتان بگوئید اگر در آن چند روز پیاده‌روی نتوانستید با آنها تماس بگیرید، نگران نشوند، مشکل از خطوط ارتباطی و شلوغی بیش از حد آن است، شما سالم و سلامت در حال راه رفتن هستید!.البته بعضی از موکب‌های مسیر، تلفن در اختیار زائران قرار می دهند تا با هرنقطه از دنیا که خواستند، مجانی تماس بگیرند؛ زیاد نگران نباشید، فقط باید این موکب‌ها را پیدا کنید.
    • حتما دوربین عکاسی همراه خود ببرید، صحنه‌هایی در این سفر می‌بینید که هیچ‌وقت دیگر در زندگی‌تان تکرار نمی‌شود. لحظه‌ها را ثبت کنید.
      این هم چند عکس دیگر از سفر سال قبل‌م:

    vaadi.ir

    اشرب یا زائر

    9e5adf70590b11e2a68422000a1fb163_7

    فلافل‌هایی که همان‌جا درست میکردن و داغ داغ میدادن دستت

    vaadi.ir

    با پارچ آب‌ی در دست، سقائی میکرد

    vaadi.ir

    هنوز طعم خوشمزه این زولبیاهای داغ زیرزبانم مانده

    ce4835dc601011e2871d22000a1f92db_7

    حتی اگر لب‌تشنه جان دهیم، تسلیم نمی‌شویم

    vaadi.ir

    کوله و کفش‌های پاره را می‌دوختند

    vaadi.ir

    خیاطی مجاناً

    سفر اربعین با تمام سفرهای دیگر آدم فرق میکند؛ یک رویای واقعی
    لحظه لحظه‌اش را زندگی کنید

    اگر نکته دیگری به ذهنم آمد، به متن اضافه میکنم

    بازنشر این مطلب در: رجانیوز، فرهنگ‌نیوز، فارس‌نیوز، تریبون‌مستضعفین، باشگاه خبرنگاران، اربعین حسینی، مسیر، خبرگزاری بسیج، صبح زرند، سلام سربدار، کربلا، تیتر یک، روضه‌نیوز،

    ازدواج‌های دهه هفتادی‌ها

    شما هم قطعا در فامیل یا دوستان و آشناهایتان جوانان و نوجوانان متولد دهه‌ی هفتاد دارید؛ متولدین سال هفتاد تا هفتاد و نه. منظور من از چندخط بعدی، بیشتر متولدین پنج سال اول این دهه است یعنی متولدین هفتاد تا هفتاد پنج که الان بین هجده تا بیست و دو -سه سال عمر دارند.

    چند سالی است شبه چنین اخباری «دخترفلانی متولد هفتاد و دوئه ازدواج کرده با یه پسر هفتادی» را زیاد شنیده‌ایم؛ خبر ازدواجِ دختر و پسران دهه هفتادی در سن هفده تا بیست و یکی دو سالگی، البته در زمان هفده هجده سالگی ما هم کم و بیش  دوستان و آشناهایمان در همین حدود سنی ازدواج می‌کردند ولی خبر ازدواج دهه هفتادی‌ها در این سنین، خیلی بیشتر از زمان ما است. {خانواده‌ای را سراغ دارم که تعداد جوانانِ ازدواج کرده دهه هفتاد‌ی‌شان مساوی‌است با تعداد جوانان ازدواج کرده دهه شصتی‌شان؛ و حتی مجردهای دهه شصتی بیشتر از مجردهای دهه هفتادی هستند!}

    قطعاً این موضوع احتیاج به بررسی و نظرات کارشناسانه دارد ولی نظر غیرکارشناسی شده‌ی من ذرباره‌ی این موضوع این است: اکثر متولدین این دوره تک فرزند هستند یا حداکثر یک یا دو خواهر یا برادر دارند و بخاطر تنهائی‌هایی که در محیط خانواده داشته‌اند و شاید خلاءهای عاطفی، رو به ازدواج آورده‌اند تا زودتر تنهائی‌ها و بی‌همزبانی‌هایشان تمام شود؛ علت دیگر هم می‌تواند این باشد که دهه هفتادی‌های محترم بزرگتر‌های خود و زندگی دهه شصتی‌های ازدواج نکرده یا دیر ازدواج کرده را دیده‌اند و شاید درس عبرتی شده است برایشان و نمی‌خواهند شبیه یک دهه بزرگتر از خودشان زندگی کنند.

    علت هرچه که باشد، این روند جالب و امیدوارکننده و البته کمی  نگران‌کننده است.
    ان‌شالله که همگی‌مان عاقبتمان بخیر شود.

    بازنشر این مطلب: لینک‌زن،


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۹:۳۰ ق.ظ روز ۱۸ آذر ۱۳۹۲ | دیدگاه (۴۳)

    گالری وادی – آبان ۹۲

    خوشبحال فراش‌هایت

    خوشبحال فراش‌هایت

    برای دیدن همه‌ی عکـس‌ها، روی (بیشتر…) کلیک کنید
    برای دیدن عکس‌ها در سایز اصلی، روی آنها کلیک کنید (بیشتر…)


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۹:۳۰ ق.ظ روز ۰۱ آذر ۱۳۹۲ | دیدگاه (۲)