ای اولین و آخرین امید
إِنْ یَنْصُرْکُمُ اللَّهُ فَلَا غَالِبَ لَکُمْ وَإِنْ یَخْذُلْکُمْ فَمَنْ ذَا الَّذِی یَنْصُرُکُمْ مِنْ بَعْدِهِ وَعَلَى اللَّهِ فَلْیَتَوَکَّلِ الْمُؤْمِنُونَ
اگر خدا شما را یارى کند هیچ کس بر شما غالب نخواهد شد
و اگر دست از یارى شما بردارد، چه کسى بعد از او شما را یارى خواهد کرد؟
مؤمنان باید تنها بر خدا توکل کنند
سوره مبارکه آل عمران، آیه ۱۶۰
زن‌آقا

اوایل جوانی، همان ایام که کم‌کم سروکله خواستگار برای دخترها پیدا می‌شود و دغدغه جدید انتخاب، رهایشان نمی‌کند، دوست داشتم همسرِ “طلبه‌ی تبلیغ‌رونده” ای شوم تا همراهش بروم! بروم و زن‌آقا بشوم.
رفتن و کشف کردن را دوست داشتم؛ رفتن و تعامل با آدم‌های جدید را دوست داشتم؛ رفتن و تحمل شرایط سخت را دوست داشتم.
بزرگتر‌ که شدم، فقه و حقوق را برای «خواندن» انتخاب کردم تا رویای «آموختن» را مستقلاً محقق کنم. می‌خواستم معینه* شوم، بروم در شرایط سخت و با آدم‌های جدید بر سر احکام خدا، سروکله بزنم؛ اما تقدیر رویای آموختن را، طوری دیگر برایم رقم زد؛ بگذریم.
زن_آقا خاطرات زهرا کاردانی است از روزهای رفتنش و کشف کردنش؛ از روزهای رفتن و تعامل با آدم‌های جدید؛ از روزهای رفتن و تحمل شرایط سخت روستا.
قطعا خواندنِ شرایطی که افراد کمی می‌توانند درکش کنند، جذاب و جالب است. بخوانید

زن‌آقا خوب است اما می‌توانست مخاطب را بیشتر با خودش همراه کند، می‌توانست شخصیت‌ها را عمیق‌تر کند؛ ما منتظر جلد دومش هستیم

*معینه کاروان، به خانم‌هایی می‌گویند که همراه کاروان‌های حج، راهی می‌شوند برای گفتن احکام و کمک به خانم‌ها در مناسک.

هیاهو

هیاهوی غریب و مبهمی پیچیده در جانم
پرم از حس دلگیری که نامش را نمی دانم

تو اقیانوس سرشار از تلاطم های آرامی
و من دریاچه ی اشکی که دایم رو به طغیانم

بزن نی ، باز غوغا کن ، بزن دف ، شور بر پا کن
به هر سوزی بگریانم ، به هر سازی برقصانم

ببین آیینه وار از حس تصویر تو لبریزم
تو آرامی ، من آرامم ، پریشانی ، پریشانم

اگر شعری نوشتم رونویسی از نگاهت بود
که این دیوانگی ها را من از چشم تو می خوانم

سیده تکتم حسینی

ما غرک؟

صبح جمعه است. اسنپ گرفته‌ام از غرب تهران به قلهک.
سریع آماده شده‌ام و فراموش کردم کتابم را داخل کیفم بگذارم. موبایل هم کمتر از ده درصد شارژ دارد و باید تا برگشت نگهش دارم.
برای من که در مسیرها یا کتاب می‌خوانم یا مشغول موبایل میشوم، نبود هر دو با هم سخت است، آن هم برای مسیری نسبتاً طولانی.
نگاهم را به خانه‌های کنار اتوبان میدوزم تا حوصله‌ام سر نرود. ناخوداگاه دنبال پتو و فرش شسته شده بر بام‌ها هستم. تصویری نوستالژیک از اسفند. باید ب ذهنم یاد بدهم خانه‌ها دیگر ویلایی نیست و کمتر کسی می‌تواند و “می‌خواهد” در خانه فرش و پتو بشوید؛ نباید دنبالشان بگردد، آن هم روی خانه‌های برِ اتوبان همت و صدر.
گلدان‌های روی بالکن‌ها نظرم را جلب می‌کنند؛ گلدان‌های رنگ و وارنگ که خیلی‌هایشان خالی است و خشک شده. با خودم می‌گویم یادم باشد هفته آخر اسفند، سه گلدان سبز و سفید و قرمزی که “پتوسک”هایم را درونشان کاشتم، توی ایوان بگذارم؛ ریحان و شاهی هم بکارم. شاید امسال موفق شوم به نتیجه برسم، پارسال که نتوانستم و خراب شدند.
به رانندگی راننده توجه می‌کنم و به تمیز بودن و نبودن ماشینش تا نمره‌ام، منصفانه باشد. چند بار سبقت خطرناک می‌گیرد. بین خطوط هم حرکت نمی‌کند. اما ماشینش تمیز است و مرتب. همان ابتدا خواهش کردم گوشی‌ام را به شارژ ماشینش بزند و محترمانه قبول کرد؛ ولی خیلی بد رانندگی می‌کند. چهار از پنج باید بدهم.
به پل طبیعت میرسیم. سعی میکنم تمام آدم‌های روی پل را در چند ثانیه‌ای که فرصت دارم تا ماشین از زیر پل عبور کند، از نظر بگذرانم و نگاهشان کنم. نگاهم روی زوج جوانی که به نرده‌های پل تکیه داده‌اند و حرف می‌زنند، قفل می‌شود…
به طرح درس فردایم فکر میکنم. به کارهایی که قول داده‌ام انجام بدهم ولی فرصت نکردم و بدقول شده‌ام. به همه چیز فکر میکنم تا فرار کنم از فکر به جایی که دارم میروم؛ فکر به مصیبتی که برای دوستم افتاده و دو روز است همراهی‌ام می‌کند؛ فکر به اینکه چه باید بگویم و چه باید بکنم وقتی محیا را دیدم …
بگذریم. نمیدانم چرا به اینجا رسیدم. اصلا نمی‌خواستم این پست درباره فوت مادر دوستم باشد؛ میخواستم درباره سه ربعی بدون موبایل و کتاب بنویسم و کارهایی که کردم، ولی نشد؛ نتوانستم. ذهن که مدام روی موضوعی باشد، ناخودآگاه و مستقیم و غیرمستقیم به همان سمت میرود، حتی اگر نخواهی.

لطف میکنید برای مادر جوان دوستم فاتحه‌ای بخوانید و برای صبر دخترش، دعا کنید

عادتِ عشق

وای بر آن روزی که چیزی، حتی عشق، عادتمان شود.
عادت، همه‌چیز را ویران می‌کند از جمله عظمت دوست داشتن را، تفکر خلاق را، عاطفه جوشان را…
عاشق کم است، سخن عاشقانه فراوان.

روزگاری‌ است چه بد، که دیگر کلامِ عاشقانه، دلیلِ عشق نیست؛ و آوازِ عاشقانه‌ خواندن، دلیلِ عاشق بودن

نادر ابراهیمی – یک عاشقانه آرام

فسنجون

من از جمله افرادی بودم که از فسنجون خوششون نمی‌اومد؛ دهن نمیزدم بهش و به نظرم یه غذای بدمزه و زشت می اومد😅
ولی چند سالیه که ازش خوشم اومده و میخورم و حتی دو سه بار هم درستش کردم و کم کم دارم عاشقش میشم😉
گردو سابیده شده رو با یک مقدار آب سرد تو قابلمه میریزم و وقتی آب جوش اومد زیرش رو کم میکنم و میذارم دو ساعت با شعله کم حرارت ببینه. آبش که کم شد، دوباره نیم استکان آب سرد میریزم روش.
🌸 آب سرد باعث میشه گردو زودتر روغن پس بده🌸
مرغ رو هم با پیاز و یک کم نمک و زردچوبه و یک کوچولو دارچین، تو قابلمه جداگانه، میذارم بپزه.
بعد دوساعت که گردو حسابی پخت و روغن داد، رب انار میریزم و یک کم شکر. بسته به میزانی که بخوام شیرین یا ملس یا ترش بشه، هم میزنم و میزان رب و شکر رو تنظیم میکنم. یک کم که باهم جوش خوردن، مرغ ها رو بهشون اضافه میکنم. چند تا آلو خورشتی هم برای کم کردن گرمی گردو داخل خورش میندازم. حدود نیم ساعت صبر میکنم تا مرغ ها خوب با مخلوط گردو و رب انار بپزن و بعد سرو میکنم😀

نمیدونم چرا فسنجون غذای سختیه تو ذهنمون، در صورتیکه خیلی آسونه فقط زمان بره پختش

  • تیر ۱۳۹۸
  • اردیبهشت ۱۳۹۸
  • اسفند ۱۳۹۷
  • بهمن ۱۳۹۷
  • دی ۱۳۹۷
  • آذر ۱۳۹۷
  • آبان ۱۳۹۷
  • مهر ۱۳۹۷
  • شهریور ۱۳۹۷
  • مرداد ۱۳۹۷
  • تیر ۱۳۹۷
  • خرداد ۱۳۹۷
  • اردیبهشت ۱۳۹۷
  • فروردین ۱۳۹۷
  • اسفند ۱۳۹۶
  • بهمن ۱۳۹۶
  • دی ۱۳۹۶
  • آذر ۱۳۹۶
  • آبان ۱۳۹۶
  • مهر ۱۳۹۶
  • شهریور ۱۳۹۶
  • مرداد ۱۳۹۶
  • تیر ۱۳۹۶
  • خرداد ۱۳۹۶
  • اردیبهشت ۱۳۹۶
  • فروردین ۱۳۹۶
  • اسفند ۱۳۹۵
  • بهمن ۱۳۹۵
  • دی ۱۳۹۵
  • آذر ۱۳۹۵
  • آبان ۱۳۹۵
  • مهر ۱۳۹۵
  • شهریور ۱۳۹۵
  • مرداد ۱۳۹۵
  • تیر ۱۳۹۵
  • خرداد ۱۳۹۵
  • اردیبهشت ۱۳۹۵
  • فروردین ۱۳۹۵
  • اسفند ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۴
  • دی ۱۳۹۴
  • آذر ۱۳۹۴
  • آبان ۱۳۹۴
  • مهر ۱۳۹۴
  • شهریور ۱۳۹۴
  • مرداد ۱۳۹۴
  • تیر ۱۳۹۴
  • خرداد ۱۳۹۴
  • اردیبهشت ۱۳۹۴
  • فروردین ۱۳۹۴
  • اسفند ۱۳۹۳
  • بهمن ۱۳۹۳
  • دی ۱۳۹۳
  • آذر ۱۳۹۳
  • آبان ۱۳۹۳
  • مهر ۱۳۹۳
  • شهریور ۱۳۹۳
  • مرداد ۱۳۹۳
  • تیر ۱۳۹۳
  • خرداد ۱۳۹۳
  • اردیبهشت ۱۳۹۳
  • فروردین ۱۳۹۳
  • اسفند ۱۳۹۲
  • بهمن ۱۳۹۲
  • دی ۱۳۹۲
  • آذر ۱۳۹۲
  • آبان ۱۳۹۲
  • مهر ۱۳۹۲
  • شهریور ۱۳۹۲
  • مرداد ۱۳۹۲
  • تیر ۱۳۹۲
  • خرداد ۱۳۹۲
  • اردیبهشت ۱۳۹۲
  • فروردین ۱۳۹۲
  • اسفند ۱۳۹۱
  • بهمن ۱۳۹۱
  • دی ۱۳۹۱
  • آذر ۱۳۹۱
  • آبان ۱۳۹۱
  • مهر ۱۳۹۱
  • شهریور ۱۳۹۱
  • مرداد ۱۳۹۱
  • تیر ۱۳۹۱
  • خرداد ۱۳۹۱
  • اردیبهشت ۱۳۹۱
  • فروردین ۱۳۹۱
  • اسفند ۱۳۹۰
  • بهمن ۱۳۹۰
  • دی ۱۳۹۰
  • آذر ۱۳۹۰
  • آبان ۱۳۹۰
  • مهر ۱۳۹۰
  • شهریور ۱۳۹۰
  • مرداد ۱۳۹۰
  • تیر ۱۳۹۰
  • خرداد ۱۳۹۰
  • اردیبهشت ۱۳۹۰
  • فروردین ۱۳۹۰
  • اسفند ۱۳۸۹
  • بهمن ۱۳۸۹
  • دی ۱۳۸۹
  • آذر ۱۳۸۹
  • آبان ۱۳۸۹
  • مهر ۱۳۸۹
  • شهریور ۱۳۸۹
  • مرداد ۱۳۸۹
  • تیر ۱۳۸۹
  • خرداد ۱۳۸۹
  • اردیبهشت ۱۳۸۹
  • فروردین ۱۳۸۹
  • اسفند ۱۳۸۸
  • بهمن ۱۳۸۸
  • دی ۱۳۸۸
  • آذر ۱۳۸۸
  • آبان ۱۳۸۸
  • مهر ۱۳۸۸
  • شهریور ۱۳۸۸
  • مرداد ۱۳۸۸
  • تیر ۱۳۸۸
  • خرداد ۱۳۸۸
  • اردیبهشت ۱۳۸۸
  • فروردین ۱۳۸۸
  • اسفند ۱۳۸۷
  • بهمن ۱۳۸۷
  • دی ۱۳۸۷
  • آذر ۱۳۸۷
  • آبان ۱۳۸۷
  • مهر ۱۳۸۷
  • شهریور ۱۳۸۷
  • مرداد ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۷
  • خرداد ۱۳۸۷
  • اردیبهشت ۱۳۸۷
  • فروردین ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۵
  • خرداد ۱۳۸۵
  • اردیبهشت ۱۳۸۵
  • فروردین ۱۳۸۵
  • اسفند ۱۳۸۴
  • بهمن ۱۳۸۴
  • دی ۱۳۸۴
  • آذر ۱۳۸۴
  • شهریور ۱۳۸۴
  • اسلام یه چیزه، رفتار ما یه چیز دیگه

    می‌گفت هرچه از غرب به طرف کشورهای اسلامی نزدیک‌تر می‌شدیم، بی‌نظمی و بلبشویی هم بیشتر می‌شد.
    می‌گفت ترسیدم بنای فکری بچه‌ها به هم بریزه؛
    توجیه شون کردم که این‌ها ربطی به اسلام نداره.

    اسلام یه چیزه، رفتار ما یه چیز دیگه.


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۹:۳۰ ق.ظ روز ۳۱ شهریور ۱۳۹۲ | دیدگاه (۳)

    هر گز نمیرد آنکه دلش جَلد مشهد است

    باید غبار صحن تو را توتیا کنند
    «آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند»

    هو هوی باد نیست که پیچیده در رواق
    خیل ملائکند رضا یا رضا کنند

    بازار عاشقان تو از بس شلوغ شد
    ما شاعرت شدیم که مارا سوا کنند

    «هر گز نمیرد آنکه دلش» جَلد مشهد است
    حتی اگر که بال و پرش را جدا کنند

    هر کس به مشهد آمد و حاجت گرفت و رفت
    او را به درد کرب و بلا مبتلا کنند

    دردی عظیم و سخت که آن درد را فقط
    با یک نگاهِ گوشه چشمت دوا کنند

    از آن حریم قدسی‌ات آقای مهربان!
    «آیا شود که گوشهٔ چشمی به ما کنند»

    سید حسن رستگار


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۹:۳۰ ق.ظ روز ۲۶ شهریور ۱۳۹۲ | دیدگاه (۵)

    تا آخر مانده بود

    کنفدراسیون دانشجویان ایرانی در آلمان دعوتش کرده بودند برای سخنرانی.
    رفته بود.

    طبقه اول مشروب خوری و پارتی آلمانی‌ها بود،
    طبقه دوم سخنرانی حاج آقا.

    اول از همه، حصیر رو پهن کرد تا نمازش رو بخونه.
    بعد هم پاسخ به سوالات.
    بهشتی تا آخر مونده بود.

    صد دقیقه تا بهشت. صفحه بیست


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۹:۳۰ ق.ظ روز ۲۴ شهریور ۱۳۹۲ | دیدگاه (۵)

    نشانه‌های پروردگارت

    وَآیَهٌ لَّهُمُ الْأَرْضُ الْمَیْتَهُ أَحْیَیْنَاهَا وَأَخْرَجْنَا مِنْهَا حَبًّا فَمِنْهُ یَأْکُلُونَ
    زمین مرده برای آنها آیتی است، ما آنرا زنده کردیم، و دانه‏‌هائی از آن خارج ساختیم، و آنها از آن می‏خورند.

    vaadi.ir

    سوره مبارکه یاسین آیه ۳۳


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۹:۳۰ ق.ظ روز ۲۳ شهریور ۱۳۹۲ | دیدگاه (۱۰)

    پوره سیب‌زمینی

    پوره‌ی سیب‌زمینی را دوست دارم؛ هم خوشمزه است هم راحت و سریع درست میشه.
    یادمه چند سال پیش، یکی از اقوام‌ از مشهد آمده بود خونه‌مون، شام براش پوره سیب‌زمینی درست کردیم، چند روز بعد که برگشته بود شهر و دیارخودش، زنگ زد و پرسید آن شام‌ی که آن شب درست کردی، چطوری‌ه دستورش؟ خوشمزه بود خیلی، می خواستم امشب درست کنم!

    برای درست کردن پوره، سیب‌زمینی را می‌ذارم یک ساعتی بپزه، وقتی که خوب آبپز شد، پوست‌ش را می‌گیرم و رنده‌اش می‌کنم (گاهی هم با گوشتکوب له‌شون می‌کنم). یک مقدار روغن توی ماهیتابه می‌ریزم و بعد سیب زمینی‌ها به اضافه‌ی نمک و ادویه؛ یک‌مقدار تفت میدم و بعد تقریبا نصف استکان شیر اضافه می‌کنم؛ (میزان شیر به مقدار سیب‌زمینی‌ها بستگی داره) و بعد شروع می کنم به هم زدن تا شیر خوب به خوردِ سیب‌زمینی‌ها بره ونتیجه‌ی کار شبیه یک خمیر زرد رنگ بشه!

    یکی از افطارهای رمضانِ گذشته

    یکی از افطارهای رمضانِ گذشته

    پایه‌ی کارهمین‌ه. من برای اینکه هردفعه یک طعم و مزه‌ی جدید داشته باشه، ماده‌ی جدیدی بهش اضافه میکنم؛ یکبار جعفری خرد می‌کنم و با مواد قاطی می‌کنم، یکبار مقدار زیادی آویشن می‌ریزم، یکبار مقداری زعفرون … که همه‌ی اینها سلیقگی‌ه و همشون به نظرم خیلی خوشمزه تر میکنه.

    بین عکس‌هام گشتم و تنها عکسی که از پوره داشتم، همین بود که گذاشتم! با عرض شرمندگی 🙂


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۹:۳۰ ق.ظ روز ۲۲ شهریور ۱۳۹۲ | دیدگاه (۱)

    مجبور می‌کنند بگویم که بهترم

    آوخ! هنوز زخمیم و رنج می برم
    دنیا هر آنچه داشت بلا ریخت بر سرم

    مردم چه می کنند که لبخند می زنند
    غم را نمی شود که به رویم نیاورم

    قانون روزگار چگونه ست کین چنین
    درگیر جنگ تن به تنی نا برابرم

    تو آنقدر شبیه به سنگی که مدتی ست
    از فکر دیدن تو ترک می خورد سرم

    وامانده ام که تا به کجا می توان گریخت
    از این همیشه ها که ندارند باورم

    حال مرا نپرس که هنجار ها مرا
    مجبور می کنند بگویم که “بهترم”

    مرحومه نجمه زارع


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۹:۳۰ ق.ظ روز ۲۱ شهریور ۱۳۹۲ | دیدگاه (۰)

    کرشمه‌ی خسروانی

    یزید پسر معاویه عاشق می‌شود! عاشقِ زن شوهرداری؛ زینب همسرِ والی عراق. پدرش، معاویه نقشه می‌کشد تا پسر یکی‌یکدانه‌اش را که عشق از خود بی‌خودش کرده و خواب و غذا و روزگار را از او گرفته، به عشق‌ش برساند؛ نقشه می‌کشد که چطور عبدلله را وادار به طلاق دادن همسرش کند و زینب را به زنی پسرش درآورد، ولی …

    چند خطِ بالا یک داستان تاریخی است که خیلی‌هایمان شنیدیم یا خوانده‌ایم. البته داستانی که ظاهرا حقیقت تاریخی ندارد و واقعی نیست (برای خواندن علتِ ساختگی و افسانه بودن این داستان، می‌توانید اینجا را بخوانید) سید مهدی شجاعی این داستان را در قالب یک نمایشنامه درآورده است و با قلم خودش آن را نوشته و منتشر کرده؛ کرشمه خسروانی

    طرح جلد کتاب

    طرح جلد کتاب

    شاید برای کسی که این داستان را شنیده باشد، خواندن کتاب جذابیتی نداشته باشد، ولی برای من که برای اول بود چنین داستانی می شنیدم کتاب جذابی بود که نمی‌توانستم آخر و پایان آن را حدس بزنم و این پایان برایم جذاب و شیرین بود.

    کتاب “کرشمه خسروانی” توسط انتشارات نیستان چاپ شده است و طرح جلدش مانند چند کتاب دیگر این انتشارات + + سیاه به همراه عکسی از نویسنده است که به نظر من، طرح‌های خوبی نیستند! و امیدوارم نیستان تصمیم بگیرد در چاپ‌های بعدی این طرح‌ها را تغییر دهد.