ای اولین و آخرین امید
إِنْ یَنْصُرْکُمُ اللَّهُ فَلَا غَالِبَ لَکُمْ وَإِنْ یَخْذُلْکُمْ فَمَنْ ذَا الَّذِی یَنْصُرُکُمْ مِنْ بَعْدِهِ وَعَلَى اللَّهِ فَلْیَتَوَکَّلِ الْمُؤْمِنُونَ
اگر خدا شما را یارى کند هیچ کس بر شما غالب نخواهد شد
و اگر دست از یارى شما بردارد، چه کسى بعد از او شما را یارى خواهد کرد؟
مؤمنان باید تنها بر خدا توکل کنند
سوره مبارکه آل عمران، آیه ۱۶۰
قطار مهاراجه

کتاب، خاطرات پنج سال زندگی در هندوستان است؛ خاطراتِ علیرضا قزوه‌ی شاعر که پنج سال رئیس مرکز تحقیقات فارسی رایزنی فرهنگی ایران در هند بود.

خاطراتی که اگر چه جالب و جدید بود ولی بخاطرِ کوتاه بودن روایت‌ها و گاها تکرار چندباره یک مساله، کمی از جذابیتش برایم کم شد. روایت‌ها طوری تنظیم شده بودند که انگار آقای قزوه در همان سال‌های ماموریت بعضی‌شان را نوشته و در مجله یا روزنامه‌ای بصورت هفتگی چاپ کرده‌اند و حالا بعد از گذشت چند سال، تصمیم گرفته‌اند کتابی از آن سالها و تجربیاتشان منتشر کنند؛ روایت‌های خُرد را از مجله و روزنامه و دفترهای شخصی جمع کرده‌اند، چند روایتی هم با افعال گذشته* نوشته‌اند و موضوعی آنها را تفکیک کرده و کتاب کرده‌اند!

یعنی این خاطرات پاره‌پاره حتی بر اساس زمان و سالهایی که ایشان در هند بودند نیز مرتب نیست؛ آنچه من حدس میزنم این است که بر اساسِ یک ترتیبِ نامرتبی از موضوعات پیش میرود. ترتیبی که بعضی مواقع اذیت‌کننده می‌شود. مثلا شما چندین صفحه پشتِ سرهم خاطراتی درباره‌ی مواجهه با میمون‌ها در هند می‌خوانید که یا خاطرات خود قزوه است یا شنیده شده از دوستانشان!

ولی کتاب خاطرات جذابی دارد که بعضا با بذله‌گویی و روحیه‌ی شوخ آقای قزوه بیان می‌شود؛ از روایت مُرده‌سوزی هندوها و حرکات امیری‌اسفندقه تا پیدا کردن قبر شاعران کشمیری زیر زباله‌ها و علف‌ها.

روایت‌های کتاب از جهتی دیگر هم برای من اهمیت داشت. سفرنامه‌ها و کتاب‌هایی که درباره مردمانی دیگر نوشته می‌شوند اصولا حاصلِ یک دوره کوتاه مدت دیدن و بودن در میانِ آن مردمان و سرزمینشان است، ولی این کتاب خاطرات کسی است که پنج سال در هندوستان بوده و شهرها و مردمان و فرهنگ‌های مختلف آن را دیده و آنها را زندگی کرده است. پس قضاوت‌ها و تعاریفش از زندگی مردمانِ شبه‌قاره از واقعیتِ آنها خیلی دور و صرفا بر اساسِ احساسات نیست.

در کل پیشنهاد میدهم اگر می‌خواهید درباره “حاشیه‌های” فعالیت‌هایی که در حوزه زبان فارسی در هند می‌شود، درباره برخی مراسم فرقه‌های هندی، درباره‌ی شیعیان هند و خاطراتی دوستانه درباره برخی شاعران و نویسندگان بدانید، این کتاب را بخوانید.

“قطار مهاراجه” را سوره مهر در سال نود و چهار منتشر کرده است.
قیمتِ پشتِ جلدِ کتابِ من، نه هزار تومان است.

  • بعضی روایت‎ها با افعال ماضی است و برخی افعال مضارع، و این مساله نیز خواننده را اذیت می‌کند.
بینِ دستانی که نیست

در خیالات خودم در زیر بارانی که نیست
می‌رسم با تو به خانه، از خیابانی که نیست

می‌نشینی رو به رویم خستگی در میکنی
چای می‌ریزم برایت، توی فنجانی که نیست

باز میخندی و میپرسی که حالت بهتر است؟
باز میخندم که خیلی! گرچه میدانی که نیست

شعر میخوانم برایت واژه‌ها گل می‌کنند
یاس و مریم می‌گذارم توی گلدانی که نیست

چشم می‌دوزم به چشمت، می‌شود آیا کمی
دست‌هایم را بگیری، بین دستانی که نیست؟

وقت رفتن می‌شود با بغض می‌گویم نرو
پشت پایت اشک می‌ریزم در ایوانی که نیست

میروی و خانه لبریز از نبودت میشود
باز تنها میشوم با یاد مهمانی که نیست

رفته‌ای و بعد تو این کار هر روز من است
باور اینکه نباشی کار آسانی که نیست

بیتا امیری

باید یاد بگیرم

مشغول مرتب کردن و لیبل زدنِ کتابای کتابخونه بودم که یکی از هفتم‌ها اومد و گفت خانم من میتونم کمکتون کنم! نشست کنارم و گفت بدید لیبل‌ها رو من بزنم!
راستش خیلی خوشحال شدم! هم برای خودم هم برای دانش‌آموز غ! برای خودم از این بابت خوشجال شدم که یک نفر پیدا شد بین نوشتن لیست و شماره و مهر زدن کتابها، کمکم کنه و همون ده دقیقه زنگ تفریح باعث بشه بیست دقیقه کار کتابخونه جلو بیفته. برای خودش از این جهت خوشحال شدم که این جرات و اعتماد بنفس رو داره که هنوز با معلم زیاد آشنا نیست (هفتم‌ها تازه وارد مدرسه شدن) بره بگه میتونم کمکتون کنم و آماده به یراق باشه.

شاید حتی به این خصلتش غبطه خوردم و فکر میکنم که من خیلی وقت‌ها این اعتماد بنفس رو ندارم!

دنبال چی هستی؟

تو نیازی نداری کسی بهت چیزی بده.
میتونی خودت فرصت هات رو بسازی.
اما اول باید بدونی که دنبال چی هستی.

یعقوب را دوست داشتم
صفحه ۲۵۶

فسنجون

من از جمله افرادی بودم که از فسنجون خوششون نمی‌اومد؛ دهن نمیزدم بهش و به نظرم یه غذای بدمزه و زشت می اومد😅
ولی چند سالیه که ازش خوشم اومده و میخورم و حتی دو سه بار هم درستش کردم و کم کم دارم عاشقش میشم😉
گردو سابیده شده رو با یک مقدار آب سرد تو قابلمه میریزم و وقتی آب جوش اومد زیرش رو کم میکنم و میذارم دو ساعت با شعله کم حرارت ببینه. آبش که کم شد، دوباره نیم استکان آب سرد میریزم روش.
🌸 آب سرد باعث میشه گردو زودتر روغن پس بده🌸
مرغ رو هم با پیاز و یک کم نمک و زردچوبه و یک کوچولو دارچین، تو قابلمه جداگانه، میذارم بپزه.
بعد دوساعت که گردو حسابی پخت و روغن داد، رب انار میریزم و یک کم شکر. بسته به میزانی که بخوام شیرین یا ملس یا ترش بشه، هم میزنم و میزان رب و شکر رو تنظیم میکنم. یک کم که باهم جوش خوردن، مرغ ها رو بهشون اضافه میکنم. چند تا آلو خورشتی هم برای کم کردن گرمی گردو داخل خورش میندازم. حدود نیم ساعت صبر میکنم تا مرغ ها خوب با مخلوط گردو و رب انار بپزن و بعد سرو میکنم😀

نمیدونم چرا فسنجون غذای سختیه تو ذهنمون، در صورتیکه خیلی آسونه فقط زمان بره پختش

  • شهریور ۱۳۹۷
  • مرداد ۱۳۹۷
  • تیر ۱۳۹۷
  • خرداد ۱۳۹۷
  • اردیبهشت ۱۳۹۷
  • فروردین ۱۳۹۷
  • اسفند ۱۳۹۶
  • بهمن ۱۳۹۶
  • دی ۱۳۹۶
  • آذر ۱۳۹۶
  • آبان ۱۳۹۶
  • مهر ۱۳۹۶
  • شهریور ۱۳۹۶
  • مرداد ۱۳۹۶
  • تیر ۱۳۹۶
  • خرداد ۱۳۹۶
  • اردیبهشت ۱۳۹۶
  • فروردین ۱۳۹۶
  • اسفند ۱۳۹۵
  • بهمن ۱۳۹۵
  • دی ۱۳۹۵
  • آذر ۱۳۹۵
  • آبان ۱۳۹۵
  • مهر ۱۳۹۵
  • شهریور ۱۳۹۵
  • مرداد ۱۳۹۵
  • تیر ۱۳۹۵
  • خرداد ۱۳۹۵
  • اردیبهشت ۱۳۹۵
  • فروردین ۱۳۹۵
  • اسفند ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۴
  • دی ۱۳۹۴
  • آذر ۱۳۹۴
  • آبان ۱۳۹۴
  • مهر ۱۳۹۴
  • شهریور ۱۳۹۴
  • مرداد ۱۳۹۴
  • تیر ۱۳۹۴
  • خرداد ۱۳۹۴
  • اردیبهشت ۱۳۹۴
  • فروردین ۱۳۹۴
  • اسفند ۱۳۹۳
  • بهمن ۱۳۹۳
  • دی ۱۳۹۳
  • آذر ۱۳۹۳
  • آبان ۱۳۹۳
  • مهر ۱۳۹۳
  • شهریور ۱۳۹۳
  • مرداد ۱۳۹۳
  • تیر ۱۳۹۳
  • خرداد ۱۳۹۳
  • اردیبهشت ۱۳۹۳
  • فروردین ۱۳۹۳
  • اسفند ۱۳۹۲
  • بهمن ۱۳۹۲
  • دی ۱۳۹۲
  • آذر ۱۳۹۲
  • آبان ۱۳۹۲
  • مهر ۱۳۹۲
  • شهریور ۱۳۹۲
  • مرداد ۱۳۹۲
  • تیر ۱۳۹۲
  • خرداد ۱۳۹۲
  • اردیبهشت ۱۳۹۲
  • فروردین ۱۳۹۲
  • اسفند ۱۳۹۱
  • بهمن ۱۳۹۱
  • دی ۱۳۹۱
  • آذر ۱۳۹۱
  • آبان ۱۳۹۱
  • مهر ۱۳۹۱
  • شهریور ۱۳۹۱
  • مرداد ۱۳۹۱
  • تیر ۱۳۹۱
  • خرداد ۱۳۹۱
  • اردیبهشت ۱۳۹۱
  • فروردین ۱۳۹۱
  • اسفند ۱۳۹۰
  • بهمن ۱۳۹۰
  • دی ۱۳۹۰
  • آذر ۱۳۹۰
  • آبان ۱۳۹۰
  • مهر ۱۳۹۰
  • شهریور ۱۳۹۰
  • مرداد ۱۳۹۰
  • تیر ۱۳۹۰
  • خرداد ۱۳۹۰
  • اردیبهشت ۱۳۹۰
  • فروردین ۱۳۹۰
  • اسفند ۱۳۸۹
  • بهمن ۱۳۸۹
  • دی ۱۳۸۹
  • آذر ۱۳۸۹
  • آبان ۱۳۸۹
  • مهر ۱۳۸۹
  • شهریور ۱۳۸۹
  • مرداد ۱۳۸۹
  • تیر ۱۳۸۹
  • خرداد ۱۳۸۹
  • اردیبهشت ۱۳۸۹
  • فروردین ۱۳۸۹
  • اسفند ۱۳۸۸
  • بهمن ۱۳۸۸
  • دی ۱۳۸۸
  • آذر ۱۳۸۸
  • آبان ۱۳۸۸
  • مهر ۱۳۸۸
  • شهریور ۱۳۸۸
  • مرداد ۱۳۸۸
  • تیر ۱۳۸۸
  • خرداد ۱۳۸۸
  • اردیبهشت ۱۳۸۸
  • فروردین ۱۳۸۸
  • اسفند ۱۳۸۷
  • بهمن ۱۳۸۷
  • دی ۱۳۸۷
  • آذر ۱۳۸۷
  • آبان ۱۳۸۷
  • مهر ۱۳۸۷
  • شهریور ۱۳۸۷
  • مرداد ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۷
  • خرداد ۱۳۸۷
  • اردیبهشت ۱۳۸۷
  • فروردین ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۵
  • خرداد ۱۳۸۵
  • اردیبهشت ۱۳۸۵
  • فروردین ۱۳۸۵
  • اسفند ۱۳۸۴
  • بهمن ۱۳۸۴
  • دی ۱۳۸۴
  • آذر ۱۳۸۴
  • شهریور ۱۳۸۴
  • یدافع عن الذین آمنوا

    بهش می‌گفتند: انحصار طلب، دیکتاتور، مرفه، پولدار.

    دوستان‌ش دوستانه گفته بودند چرا جواب نمی‌دی؟ تا کی سکوت؟
    می‌گفت: مگه نشنیدید که قرآن میگه « ِانَ الله یدافعُ عن الذین امنوا».
    یعنی یه وظیفه برای منه که ایمان آوردن‌ه یکی هم برای خدا که دفاع کردن‌ه.
    دعا کن وظیفه خودمو خوب انجام بدم اون کارش و خوب بلده …


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۹:۳۰ ق.ظ روز ۲۷ مرداد ۱۳۹۲ | دیدگاه (۵)

    چشمه شد فواره وقتی بر سر خود پا گذاشت

    تا بپیوندد به دریا کوه را تنها گذاشت
    رود رفت اما مسیر رفتنش را جا گذاشت

    هیچ وصلی بی جدایی نیست، این را گفت رود
    دیده گلگون کرد و سر بر دامن صحرا گذاشت

    هر که ویران کرد ویران شد در این آتش سرا
    هیزم اول پایه ی سوزاندن خود را نهاد

    اعتبار سر بلندی در فروتن بودن است
    چشمه شد فواره وقتی بر سر خود پا گذاشت

    موج راز سر به مهری را به دنیا گفت و رفت
    با صدف هایی که بین ساحل و دریا گذاشت

    فاضل نظری


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۶:۲۳ ق.ظ روز ۲۵ مرداد ۱۳۹۲ | دیدگاه (۹)

    الّذین هم علی صلاتهم دائمون

    آلمان؛هامبورگ؛ایستگاه راه آهن.
    موقع ظهر رسیده بود.
    نگاهی به قبله نما انداخت و همانجا ایستاد به نماز خواندن.

    پلیس را خبر کردند که یکی آمده حرکات غیر طبیعی دارد.
    بردنش اداره پلیس.

    گفته بود: من مسلمانم، نماز هم واجب دینی ماست.
    محکم گفته بود.
    آزادش کردند…

    صد دقیقه تا بهشت صفحه ۱۶


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۹:۳۰ ق.ظ روز ۲۱ مرداد ۱۳۹۲ | دیدگاه (۷)

    هر کس نگاهت کرد چشمش را درآوردم

    در شهر من این نیست راه و رسم دلداری
    باید بفهمم تا چه حدی دوستم داری

    موسی نباش اما عصا بردار و راهی شو
    تا کی تو باید دست روی دست بگذاری

    بیزارم از این پا و آن پا کردنت ای عشق
    یا نوشدارو باش یا زخمی بزن کاری

    من دختری از نسل چنگیزم که عاشق شد
    بیگانه با آداب و تشریفات درباری

    هر کس نگاهت کرد چشمش را درآوردم
    شد قصه آغامحمدخان قاجاری

    آسوده باش، از این قفس بیرون نخواهم رفت
    حتی اگر در را برایم باز بگذاری

    چون شعر هرگز از سرم بیرون نخواهم کرد
    باید برای چادرم حرمت نگه داری

    تو می‌رسی روزی که دیگر دیر خواهد بود
    آن روز مجبوری که از من چشم برداری

    فاطمه سلیمان‌پور
    این غزل یکی از شعرهایی بود که امسال در دیدار شاعران با رهبر انقلاب خوانده شد. صوت این شعرخوانی را بشنوید.


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۹:۳۰ ق.ظ روز ۱۶ مرداد ۱۳۹۲ | دیدگاه (۵)

    برای وظیفه پول نمی‌گیرند

    «بنده وکیلم؟»
    دختر خانم بله رو که گفت یه پاکت
    ۲۰۰ مارکی گذاشتند جلو حاج آقا!
    امام جماعت مسجد هامبورگ گفت: این وظیفه منه!
    برا وظیفه هم پول نمیگیرند.

    اصرار پشت اصرار که باید قبول کنید.
    شماره حساب داد بریزند به حساب مسجد.

    صد دقیقه تا بهشت صفحه ۱۶


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۹:۳۰ ق.ظ روز ۱۳ مرداد ۱۳۹۲ | دیدگاه (۷)

    چکامه‌ای برای یک دلیر کوچک

    چشم‌ها را به روی هم مگذار
    که سکون نام دیگر مرگ است
    دشمنانت همیشه بیدارند
    خواب گاهی برادر مرگ است

    گوش کن؛ در سکوت مبهم شب
    پچ‌پچی موذیانه می‌آید
    گربه بی‌حیای همسایه
    نیمه‌شب‌ها به خانه می‌آید

    پسرم! خواب گرم و شیرین است
    اینک اما زمان خواب تو نیست
    تا زمانی که حیله بیدار است
    چه کسی گفته وقت لالایی است؟!

    گوش کن؛ دشمن از تو و خاکت
    پرچمی بادخورده می‌خواهد
    از تمام غرور اجدادی‌ت
    قهرمانان مُرده می‌خواهد!

    دشمنت مار خوش خط و خالی است
    که فقط خون تازه می‌نوشد
    هر کجا قابل شناسایی است
    گرچه چون ما لباس می‌پوشد!

    به درستی نگاه کن پسرم
    هر کمان‌برکفی که آرش نیست
    هر پدرمُرده‌ای که پیرهنش
    بوی آتش دهد سیاوش نیست

    چشم وا کن که دشمنت هر روز
    با هزار آب و رنگ می‌آید
    تو بزرگش نبین اگر کفتار
    در لباس پلنگ می‌آید

    پسرم! ممکن است در راهت
    دشمن از دوست بیشتر باشد
    گاه دنیا دسیسه می‌چیند
    که پدر قاتل پسر باشد!

    تو ولی شک نکن به راه و برو
    مرد با درد و رنج مأنوس است
    پشت پرهای کوچک گنجشک
    قدرت بال‌های ققنوس است!

    دست‌های تو مکر دشمن را
    به جهنم حواله خواهد کرد
    نفس آتشین این ققنوس
    کرکسان را مچاله خواهد کرد!

    آسمان فتح می‌شود وقتی
    شوق پرواز در سرت باشد
    در مسیر حفاظت از این خاک
    مرگ باید برادرت باشد!

    شک ندارم به این حقیقت که
    تو شبی پرستاره می‌سازی
    و اگر خون سرخ لازم بود
    کربلا را دوباره می‌سازی

    مادرت هم رسالتش این است
    نگذارد هر آن چه شد باشی
    من به تو یاد می‌دهم که چطور
    قهرمان جهان خود باشی

    پسرم! قهرمان کوچک من!
    نقش خود را درست بازی کن
    هر کجا دور، دور خاموشی است
    با سکوتت حماسه‌سازی کن!

    دشمن از دست‌های کوچک تو
    مثل برگ از تگرگ می‌ترسد
    تو فقط کوه باش و پابرجا
    مرگ تا حدّ مرگ می‌ترسد!

    من برای دلیر کوچک خود
    تا قیامت چکامه می‌خوانم
    توی گوشت به جای لالایی
    بعد از این شاهنامه می‌خوانم…

    حمیده سادات غفوریان

    صوت این مثنوی از زبان شاعر در محضر مقام معظم رهبری


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۹:۳۱ ق.ظ روز ۱۰ مرداد ۱۳۹۲ | دیدگاه (۵)

    صبحِ بیست‌و‌سوم

    دیشب احیا بود؛ شبِ بیست و سوم. وقتی داشتم سحری را آماده می‌کردم لباس‌های مشکی پوشیده شده چند روز قبل را با دو تا ازچادرهام‌ را انداختم تو ماشین لباسشوئی و ماشین را روشن کردم و تنظیم کردم که تا یک ساعت و پانزده دقیقه بعد، لباس‌ها را بشوره؛ یعنی تقریبا نیم ساعت بعد از گفتن اذان و همان موقع‌هایی که کارها تمام شده و می‌خوام بخوابم. سحری را خوردیم، اذان را گفتن، ظرف‌ها را شستم، نمازم را خوندم و خیره شدم به زمانسنجِ قرمز رنگ ماشین و دقیقه‌هاش را مثلِ زندانی‌ای که روزهای باقی‌مونده از حبس‌ش را می‌شماره، میشمردم؛ یک دقیقه و تمام.  لباس‌ها را که داشتم پهن می‌کردم یاد مامان افتادم و زمان‌ی که می‌خواستن لباس مشکی و تیره توی ماشین بشورن و بلند می‌پرسیدن «فاطمه، چادر مشکی کثیف نداری؟ دارم لباس مشکی میندازم‌ها» و من چادرهایی که هفته‌های قبل پوشیده بودم را می‌بردم و میدادم بهشون و روز بعد تمیز و خشک تحویل‌شون میگرفتم. داشتم به این فکر میکردم که حالا دیگه مدیریت اینکه کی لباس مشکی بریزم با خودم‌ه، شستن و پهن کردن و اتو کردن‌ش با خودمه … داشتم به روزگار و عادت‌هاش فکر می‌کردم و قصد داشتم تا لباس‌ها تموم میشه برم رو تخت بگیرم بخوابم که یه موضوع برای نوشتن آمد تو ذهنم و برای خودش پرو بال گرفت. تصمیم گرفتم بنویسم‌ش تو وبلاگ و چون مطمئن بودم همان لحظه باید بنویسم و تا ظهر یادم میره یا حس‌م، لپ‌تاپ را روشن کردم؛ صفحه توئیتر برام باز شد و چند تا توئیت دوستان را خوندم و وبلاگ را باز کردم؛ چند دقیقه طول کشید؟ شاید سه دقیقه. صفحه‌ی سفید وبلاگ روبروم و آماده‌ی تایپ شدن، ولی! ولی هرچی فکر کردم که سه دقیقه پیش داشتم به چه موضوعی فکر می‌کردم و تصمیم گرفتم بنویسمش، یادم نیومد! حتی الان که ده دقیقه‌ای میشه دارم این متن را تایپ می‌کنم، هنوز یادم نیومده! وضعیتِ داغونِ حافظه‌ام این است … حرص‌م می‌دهد …

    البته بی‌انصافیه اگه بی‌خوابی دیشب را دخیل این همراهی نکردن مغزم ندونیم 🙂
    ان‌شالله خیر است


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۵:۴۵ ق.ظ روز | دیدگاه (۱۱)