داستان قرآنم (قسمت دوم)

ادامه‌ی پست داستان قرآنم +

با همین خیال‌ها دلخوش بودم. ولی باز، هروقت کربلا میرفتم، باز هم در بین قفسه‌ها دنبال قرانم بودم. تا نمی‌دانم کدام سال بود که قفسه‌ها یکدست شد و فقط قران‌ و مفاتیح‌های خود حرم در آنها بود. اگر زائری قران یا مفاتیحی گم میکرد یا جا می‌گذاشت، توسط خادم‌ها از قفسه‌ها جمع میشدند. امیدم برای پیدا کردنش، ناامید شد. پیگیر شدم که سرنوشت این قرآن‌های رها شده از میمِ مالکیت چه می‌شود، سرنوشت گم‌شدگان کربلا را نفهمیدم ولی درباره گم‌شدگان نجف شنیدم در غرفه‌‌ای که مرحوم ابوالحسن اصفهانی دفن هستند، جمع‌آوری می‌شوند و زائرها می‌توانند آنها را با خود ببرند! قران‌ها و مفاتیح‌های گم شده در حرم، مانده در حریم قدسی نجف… یعنی قرآن من هم توسط زائری به شهر و کشور دیگری رفته؟ یعنی دست چه کسی است؟ کجاست؟ از روی آن خوانده می‌شود یا لب طاقچه مانده است؟
یکبار به آن غرفه رفتم. کتابچه‌های دعا به فارسی به اردو، قران‌های کوچک بزرگ، مفاتیح‌های بدون شیرازه همه جمع شده بودند کنار هم و زائرها براندازشان می‌کردند برای یادگاری بردن به شهر و دیارشان.
آن وسط‌ها نگاهم افتاد به یک قرآن. رنگ جلدش شبیه قرآنِ گم‌شده‌ام بود؛ سرمه‌ای. اندازه‌اش هم تقریبا همان بود؛ کمی بزرگتر. دور تا دور جلدش رفته بود. برَش داشتم، ورق زدم و بوییدمش. انگار قرآن خودم را یافته بودم. قرآنی که چند سالی در حرم مانده بود. دستان زائرین لمسش کرده بود. چشمانشان سطر سطرش را خوانده بود و حالا در دستان من بود و با من راهی شد به ایران. یکبار دیگر به عراق برگشت. به مشهد رفت. شب‌های قدر بالای سر رفت. شد قرآن همراهم. انگار پیدایش کرده بودم تا جای قرآن گم‌شده‌ام بشود. بماند و همراهی‌ام کند؛ قرآنی که بوی حرم میداد. قرآنی که بوی حرم می‌دهد.

امپراطور عشق

قبلا در این پست + درباره کتاب “امپراطور عشق” نوشته بودم.

پاییز پارسال دعوت شدم به برنامه “چراغ مطالعه” تا به معرفی یک کتاب بپردازم. درباره اینکه چه کتابی را انتخاب کنم خیلی فکر کردم و آخر تصمیم گرفتم کتابی که بارها و بارها خواندمش و دوستش دارم را معرفی کنم. هم قطعا “آنچه از دل برآید لاجرم بر دل نشیند” هم اینکه سبک کتاب جدید باشد. یعنی رمان و داستان به معنای همیشگی نباشد و مخاطب با یک سبک جدید آشنا شود. یعنی فیلمنامه! برنامه ضبط شد و در هفته آخر اسفند از شبکه چهار صداوسیما پخش شد.

قسمتی که من صحبت کردم را اینجا من‌باب آرشیو اینجا می‌گذارم.

چیزهای کوچک

شؤون صغیره تمر بها أنت دون التفاتِ
تساوی لدیّ حیاتی؛ جمیع حیاتی

حوادث قد لا تثیر اهتمامک، أعمّر منها قصور
و أحیا علیها شهور.
و أغزل منها حکایا کثیره.
و ألف سماء
و ألف جزیره

شؤون صغیره …

چیزهای کوچکی که بدون توجهِ تو می‌گذرد، برای من اندازه‌ی زندگی‌ام است؛ تمام زندگی‌ام.

من از اتفاقاتی که برای تو بی‌اهمیت است کاخ می‌سازم.
ماه‌ها با آنها سر می‌کنم.
داستان‌های بسیاری از آنها می‌بافم.
و هزار آسمان
و هزار جزیره

چیزهای کوچک…

پاراگراف بالا، قسمتی از شعرِ زیبایِ “چیزهای کوچک” سروده “نزار قبانی‌”ه؛ سرچ کنید کل شعر رو بخونید. از اشعارِ زیبای قبانی‌ه به نظرم.

پ‌ن: “کاظم ساهر” خواننده‌ی عراقی هم، این شعر نزار رو خونده.

بخواب مغزک

صبح‌های شب قدر، خوابم نمیبرد. از نوجوانی اینطور بودم. یادم است دبیرستانی بودم، روز نوزده و بیست و سوم که باید مدرسه می‌رفتم و به جای هفت، شروع کلاس‌ها از نه بود، من همان هفت مدرسه بودم! تک و تنها. حتی یکبار پیاده رفتم تا مدرسه و وقتی رسیدم با در بسته‌اش مواجه شدم و مجبور شدم در بزنم و سرایدار بنده‌خدا را از خواب بیدار کنم تا آن کله‌ی‌سحرِ خلوت، در کوچه یک لنگه‌پا نیاستم. میرفتم می‌نشستم در کلاس و گاهی چینش صندلی‌ها را تغییر میدادم و در راهروهای خالی راه می‌رفتم تا کم‌کم دوستانم بیایند.
القصه؛ امشب افطار مهمان دارم و هرچه به مغز مبارک می‌گویم “اینبار را کوتاه بیا و لطفا بگیر بخواب. امروز کلی کار دارم و باید الان استراحت کنم” حرف به گوشش نمی‌رود که نمی‌رود. فکر کردن و نوشتنش گرفته! اول شروع کرد در دفتر روزانه‌نویسی یادداشت کردن؛ بعد رفت سراغ اینستا و قصه‌ای را که یکسال بیشتر است اجازه نداده‌ام بنویسد، نوشت. گفتمش “راحت شدی؟ حالا بگیر بخواب.” چند دقیقه دراز کشید و در پرونده‌های باز و نیمه‌بازش پرواز کرد. حالا آمده سراغِ اینجا و دارد شر و ور می‌گوید!
کاش بفهمد آن کارهایی که روی کاغذ یادداشت کرده و تا غروب باید جلویشان تیک بخورد، خودش و این بدنِ طفلک که به استراحت نیاز دارد، باید انجام دهند. کاش آرام بگیرد!

خدای ما بچه آدم‌ها

ما، یعنی بچه‌های آدم، موجودات عجیبی هستیم. خیلی وقت‌ها کارهایی را منع می‌کنیم و بدِ کسانی را می‌گوییم که آن را انجام می‌دهند، که خودمان توان یا موقعیت انجام آن را نداریم. وگرنه زمان بارها بهمان ثابت کرده که شناگر ماهری هستیم و فقط آب نداشتیم!

خدایِ ما بچه آدم‌ها، لطفی کن و در چنین موقعیت‌هایی کمکمان کن تا نلغزیم، بفهمیم و درست تصمیم بگیریم. میدانی، من به خودم هیچ اطمینانی ندارم، اما به شما و کمکت امید و یقین دارم؛ ای لطیفِ قوی.

پ‌ن: موقعیتِ بالا در همه شئون زندگی‌مان اتفاق می‌افتد. از موقعیت شغلی و اجتماعی بگیر تا مالی و تحصیلی. ریز که بشویم در زندگی‌مان، خیلی ترسناک است.

سوپ دال‌عدس

‌حوصله‌ی پختن چیزی برای افطار نداشتم. خوابیدم. یکربع مونده به اذان مغرب بیدار شدم. چای گذاشتم و نون پنیر آماده کردم. ولی دلم یه غذای گرم می‌خواست. گفتم چه کنم؟ یاد #سوپ_دال_عدس افتادم که سریع آماده میشه.
یک فنجون دال عدس رو شستم و با سه فنجون آب گذاشتم رو گاز. شعله رو زیاد کردم تا آب سریع جوش بیاد. یه قاشق رب، کمی پیازداغ و ادویه (نمک، زردچوبه، کاری) بهش اضافه کردم + نصف عصاره مرغ الیت. همین
ده دقیقه که پخت، با گوشت‌کوب برقی، زدمش و کمی بهش جعفری خرد شده اضافه کردم. وقتی اذان رو دادن، یه سوپ داغ و خوشمزه داشتم 😊

اگه شما هم دوست داشتید یکربعه یه سوپ خوشمزه داشته باشید، امتحانش کنید.
اگه خیلی کدبانو هستید و از یکساعت قبل سوپ رو میذارید، می‌تونید سیب‌زمینی و هویج نگینی بهش اضافه کنید. حتی ورمیشل سوپی.

شما سوپ دال عدس خوردید؟ ترکیباتش چی بود؟

  • اردیبهشت ۱۴۰۱
  • فروردین ۱۴۰۱
  • اسفند ۱۴۰۰
  • بهمن ۱۴۰۰
  • دی ۱۴۰۰
  • آذر ۱۴۰۰
  • آبان ۱۴۰۰
  • مهر ۱۴۰۰
  • شهریور ۱۴۰۰
  • مرداد ۱۴۰۰
  • تیر ۱۴۰۰
  • خرداد ۱۴۰۰
  • اردیبهشت ۱۴۰۰
  • فروردین ۱۴۰۰
  • اسفند ۱۳۹۹
  • بهمن ۱۳۹۹
  • دی ۱۳۹۹
  • آذر ۱۳۹۹
  • آبان ۱۳۹۹
  • مهر ۱۳۹۹
  • شهریور ۱۳۹۹
  • مرداد ۱۳۹۹
  • تیر ۱۳۹۹
  • خرداد ۱۳۹۹
  • اردیبهشت ۱۳۹۹
  • فروردین ۱۳۹۹
  • اسفند ۱۳۹۸
  • مهر ۱۳۹۸
  • شهریور ۱۳۹۸
  • مرداد ۱۳۹۸
  • تیر ۱۳۹۸
  • خرداد ۱۳۹۸
  • اردیبهشت ۱۳۹۸
  • فروردین ۱۳۹۸
  • اسفند ۱۳۹۷
  • بهمن ۱۳۹۷
  • دی ۱۳۹۷
  • آذر ۱۳۹۷
  • آبان ۱۳۹۷
  • مهر ۱۳۹۷
  • شهریور ۱۳۹۷
  • مرداد ۱۳۹۷
  • تیر ۱۳۹۷
  • خرداد ۱۳۹۷
  • اردیبهشت ۱۳۹۷
  • فروردین ۱۳۹۷
  • اسفند ۱۳۹۶
  • بهمن ۱۳۹۶
  • دی ۱۳۹۶
  • آذر ۱۳۹۶
  • آبان ۱۳۹۶
  • مهر ۱۳۹۶
  • شهریور ۱۳۹۶
  • مرداد ۱۳۹۶
  • تیر ۱۳۹۶
  • خرداد ۱۳۹۶
  • اردیبهشت ۱۳۹۶
  • فروردین ۱۳۹۶
  • اسفند ۱۳۹۵
  • بهمن ۱۳۹۵
  • دی ۱۳۹۵
  • آذر ۱۳۹۵
  • آبان ۱۳۹۵
  • مهر ۱۳۹۵
  • شهریور ۱۳۹۵
  • مرداد ۱۳۹۵
  • تیر ۱۳۹۵
  • خرداد ۱۳۹۵
  • اردیبهشت ۱۳۹۵
  • فروردین ۱۳۹۵
  • اسفند ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۴
  • دی ۱۳۹۴
  • آذر ۱۳۹۴
  • آبان ۱۳۹۴
  • مهر ۱۳۹۴
  • شهریور ۱۳۹۴
  • مرداد ۱۳۹۴
  • تیر ۱۳۹۴
  • خرداد ۱۳۹۴
  • اردیبهشت ۱۳۹۴
  • فروردین ۱۳۹۴
  • اسفند ۱۳۹۳
  • بهمن ۱۳۹۳
  • دی ۱۳۹۳
  • آذر ۱۳۹۳
  • آبان ۱۳۹۳
  • مهر ۱۳۹۳
  • شهریور ۱۳۹۳
  • مرداد ۱۳۹۳
  • تیر ۱۳۹۳
  • خرداد ۱۳۹۳
  • اردیبهشت ۱۳۹۳
  • فروردین ۱۳۹۳
  • اسفند ۱۳۹۲
  • بهمن ۱۳۹۲
  • دی ۱۳۹۲
  • آذر ۱۳۹۲
  • آبان ۱۳۹۲
  • مهر ۱۳۹۲
  • شهریور ۱۳۹۲
  • مرداد ۱۳۹۲
  • تیر ۱۳۹۲
  • خرداد ۱۳۹۲
  • اردیبهشت ۱۳۹۲
  • فروردین ۱۳۹۲
  • اسفند ۱۳۹۱
  • بهمن ۱۳۹۱
  • دی ۱۳۹۱
  • آذر ۱۳۹۱
  • آبان ۱۳۹۱
  • مهر ۱۳۹۱
  • شهریور ۱۳۹۱
  • مرداد ۱۳۹۱
  • تیر ۱۳۹۱
  • خرداد ۱۳۹۱
  • اردیبهشت ۱۳۹۱
  • فروردین ۱۳۹۱
  • اسفند ۱۳۹۰
  • بهمن ۱۳۹۰
  • دی ۱۳۹۰
  • آذر ۱۳۹۰
  • آبان ۱۳۹۰
  • مهر ۱۳۹۰
  • شهریور ۱۳۹۰
  • مرداد ۱۳۹۰
  • تیر ۱۳۹۰
  • خرداد ۱۳۹۰
  • اردیبهشت ۱۳۹۰
  • فروردین ۱۳۹۰
  • اسفند ۱۳۸۹
  • بهمن ۱۳۸۹
  • دی ۱۳۸۹
  • آذر ۱۳۸۹
  • آبان ۱۳۸۹
  • مهر ۱۳۸۹
  • شهریور ۱۳۸۹
  • مرداد ۱۳۸۹
  • تیر ۱۳۸۹
  • خرداد ۱۳۸۹
  • اردیبهشت ۱۳۸۹
  • فروردین ۱۳۸۹
  • اسفند ۱۳۸۸
  • بهمن ۱۳۸۸
  • دی ۱۳۸۸
  • آذر ۱۳۸۸
  • آبان ۱۳۸۸
  • مهر ۱۳۸۸
  • شهریور ۱۳۸۸
  • مرداد ۱۳۸۸
  • تیر ۱۳۸۸
  • خرداد ۱۳۸۸
  • اردیبهشت ۱۳۸۸
  • فروردین ۱۳۸۸
  • اسفند ۱۳۸۷
  • بهمن ۱۳۸۷
  • دی ۱۳۸۷
  • آذر ۱۳۸۷
  • آبان ۱۳۸۷
  • مهر ۱۳۸۷
  • شهریور ۱۳۸۷
  • مرداد ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۷
  • خرداد ۱۳۸۷
  • اردیبهشت ۱۳۸۷
  • فروردین ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۵
  • خرداد ۱۳۸۵
  • اردیبهشت ۱۳۸۵
  • فروردین ۱۳۸۵
  • اسفند ۱۳۸۴
  • بهمن ۱۳۸۴
  • دی ۱۳۸۴
  • آذر ۱۳۸۴
  • شهریور ۱۳۸۴
  • روزی دست اوست …

    وَفِی السَّمَاء رِزْقُکُمْ وَمَا تُوعَدُونَ
    روزی شما در آسمان است و آنچه به شما وعده داده می‏‌شود.

    vaadi.ir

    سوره مبارکه ذاریات آیه ۲۲


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۹:۳۰ ق.ظ روز ۲۸ بهمن ۱۳۹۱ | دیدگاه (۲)

    میوه خشک

    من میوه خشک را خیلی دوست دارم ولی چه الان که قیمت‌ها بالا رفته چه قبلا، دلم نمی‌یومد پول بدم و بخرم! چون بنظرم پول زور بود 🙂

    ماما‌نم همیشه زمستون ها سیب و موز روی بخاری خشک می‌کردند، یه ماهیتابه روی بخاری میذاشتند و میوه‌های تیکه تیکه شده را توی ماهیتابه قرار می‌دادند. من هم امسال روی شوفاژ‌های خونه‌ام میوه خشک کردم و به گفته آقای همسر، دقیقا مثل میوه‌خشک‌های بیرون شده! (البته مسلماً بهتر از بیرونی‌هاست) درست کردنش هم اصلا سخت نیست و اکثر میوه‌ها یک‌روزه خشک می‌شند.

    روی شوفاژ‌هاتان را آلمینیوم بکشید (اگه آلمینیوم ندارید میتونید پوست پفک، چیپسی که خوردید را بشورید و چندتیکه کنید و روی شوفاژتان بذارید! افتصاد مقاومتی‌ه دیگه) من سیب، پرتغال، کیوی و لبو و نارنگی خشک کردم. پرتغال را اول خیلی آروم پوست کردم و بعد با یه چاقوی خیلی تیز برش برش دادم، خیلی‌ها با پوست برش می‌دند برای اینکه بدون پوست اگه چاقو تیز نباشه، پرتغال له میشه و دیگه نمیشه خشک‌ش کرد. می‌تونید هم اول برش بدید و اگه از پوست‌ش خوشتان نمی‌یاد (چون مزه تلخی داره بعد خشک شدن) تک تک پوست برش زده‌ها را بکنید. برای نارنگی‌ها، روش دوم را پیشنهاد می‌کنم چون نارنگی خیلی لطیف‌تر و آبکی تره!vaadi.ir (1)

     عکس از هانیه

    سیب‌ها و کیوی‌ها را هم کاملا پوست‌شان را گرفتم و نیم سانت نیم سانت برش دادم؛ نکته‌اش اینه که اگه خیلی نازک بگیرید، زیادی خشک میشه و موقع خوردن خوب نمیشه، کیوی‌ها و سیب‌های من ۲۴ ساعته خشک شدند، و پرتغال‌ها یک روز و نیم‌ه.

    حتما هر چند ساعت یکبار بهشون سر بزنید و پشت و رو کنید میوه‌ها را و اگه خشک شده‌ بودند از رو شوفاژ بردارید.

     vaadi.ir (2)

    بفرمائید، این هم میوه خشک‌هایی که درست شدند. اگه تونستید جلوی خودتان را بگیرید و همه‌شان را نخورید، پذیرائی خوبی برای ایام عید می‌تونه باشه.


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۹:۳۰ ق.ظ روز ۲۷ بهمن ۱۳۹۱ | دیدگاه (۵)

    نرگس او که طبیب دل بیمار من است

    شاید یک ماه پیش بود؛ می‌خواستم سوار مترو بشم که دیدم مرد گل‌فروش مثل اکثر شب‌هایی که از کنار مترو رد شدم، بساطش را جلوی درب مترو پهن کرده؛ دفعه قبل بنساهای کوچیک و قشنگی داشت، من هم یکی‌شان را انتخاب کردم که بخرم ولی وقتی دست توی کیف‌م کردم که پولش را بدم، دیدم فقط دو هزار تومن تو کیف‌م دارم و کارتم هم همراه‌م نبود! این‌بار نگاه کردم تا اگه باز هم بنسای داشت، بخرم ولی نداشت و آقای فروشنده گفت این دفعه اگه بیارم گرون‌تره، چون دلار رفته بالا!! گل رز داشت و نرگس؛ نرگس گلِ زمستونی قشنگ … شاخه‌ای هزار و پانصد می‌داد، دو شاخه خریدم و به فروشنده دیگه‌ای فکر کردم که آن هم دمِ یه ایستگاه مترو دیگه گل می‌فروخت و دسته‌های نرگس‌ش را دو هزار تومن می‌داد!

    وقتی رسیدم خونه یکی از لیوان آبی‌هایی که خاله داده بودن را آب کردم و گل‌ها را گذاشتم تو آب … تا شب، بوی گل‌ها توی خونه پیچیده بود و تا چند روز گل‌های نازنین مهمان ما بودند؛ بعد از یه هفته که گل‌ها خشک شدند، همه شان را از ساقه جدا کردم و چسبوندم به بالای سردر ورودی اشپزخونه‌ام… ولی نصفِ سمت چپ را فقط پوشوند؛ با خودم گفتم یادم باشه دو تا دسته دیگه بخرم تا سمت دیگه را هم نرگس بزنم؛ ولی دقیقا از همان روز یا از خونه نرفتم بیرون یا هیچ گل‌فروشی به پست م نخورد تا ازش گل بخرم … و هنوز سمت راستِ دالبری ورودی آشپزخونه خالی‌ه و میترسم از اینکه نرگس‌ها تموم بشند و من هنوز … بی حوصله بمانم …

    3d72fa00647611e284c322000a1fbca9_7

    * عنوان پست، مصرع یست از حافظ


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۹:۳۰ ق.ظ روز ۲۶ بهمن ۱۳۹۱ | دیدگاه (۰)

    بگو از کجا آمدی!

    برای اکثر وبلاگ‌نویس‌ها میزان بازدید و آمار وبلاگ‌شان خیلی مهم است و سعی می‌کنند از طرق مختلف بازدید وبلاگشان را بالا ببرند؛  سرچ یکی از ابزارهاییست که برای وبلاگ‌ها و سایت‌ها بوسیله کلماتی که وبلاگ‌نویس در نوشته‌هایش بکار برده است، بازدیدکننده می‌‌آورد.

    خیلی از وبلاگ‌نویس‌ها هر روز علاوه بر چک کردنِ میزان و تعداد بازدید روزانه وبلاگ‌شان، کلماتی را که بازدیدکننده بوسیله سرچ آنها، به وبلاگ رسیده‌‌ است را نیز چک می‌کنند؛ کلمات و جملات بعضا جالب، خنده‌دار و حتی تعجب‌برانگیز!

    از حدود یکی دو  ماه قبل، هرزمان که کلمات سرچ شده را نگاه می کردم، آنها را یادداشت و جمع آوری می کردم. به نظرم کنار هم قرار گرفتن بعضی از این کلمات جالب باشد و نشان دهنده‌ی خیلی کوچکی از کلماتی که مردم هرروز سرچ می کنند و به دنبال یافتن مطالبی درباره آن هستند. این کلمات راکمی مرتب کردم و در این پست گذاشتم؛

    چند نکته:

    1. کلمات نامناسب و بی اخلاقی گاها در سرچ ها بود که از لیست حذف کردم.
    2. کلماتی که چندین بار در طول این دو ماه سرچ شده بودند را یک‌بار نوشتم و میزان سرچ‌شان را در جلویشان نوشتم.
    3. این کلمات، تعداد محدودی از کلمات سرچ شده‌ایست که شاید در هر دو سه روز یکبار چک کردن آمار سایت به آنها برخورده‌ام. قطعا آدم بیکاری نیستم که وقت زیادی برای ثبت لحظه به لحظه کلمات سرچ شده بگذارم.
    4. هرگونه استفاده تحقیقی و رصدی از این کلمات برای هر شخص حقیقی و حقوقی که نیت شوم‌ی ندارد، آزاد است! 🙂
    5. ادامه مطلب را کلیک کنید برای دیدن همه‌ی کلمات.

    وادی (۷۳ مورد)

    vaadi. ir  (دوازده مورد)

    راحیل (۶ مورد)

    فاطمه مطهری (۵ مورد)

    سیده فاطمه (۵ مورد)

    سیده راحیل و وادی

    دعای وادی

    فحش (۲۴ مورد)

    مجازات فحش (۱۰ مورد)

    حکم فحش ناموسی (۸ مورد)

    مجازات فحش دادن (۸ مورد)

    حکم فحش دادن (۷ مورد)

    مجازات فحش وناسزا (۵ مورد)

    حکم فحش (۵ مورد)

    حکم قضایی فحش دادن (۴مورد)

    مجازات فحش ناموسی (۴مورد)

    قانون فحش (۳مورد)

    فحش دادن (۲مورد)  (بیشتر…)


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۶:۱۰ ق.ظ روز ۲۵ بهمن ۱۳۹۱ | دیدگاه (۳۸)

    اسراف نکنیم

    یَا بَنِی آدَمَ خُذُواْ زِینَتَکُمْ عِندَ کُلِّ مَسْجِدٍ وکُلُواْ وَاشْرَبُواْ وَلاَ تُسْرِفُواْ إِنَّهُ لاَ یُحِبُّ الْمُسْرِفِینَ
    ای فرزندان آدم! زینت خود را به هنگام رفتن به مسجد با خود بردارید و بخورید و بیاشامید و اسراف نکنید که خداوند مسرفان را دوست نمی‏دارد.

    vaadi.ir-quran (3)

    سوره مبارکه اعراف آیه ۳۱


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۹:۳۰ ق.ظ روز ۲۱ بهمن ۱۳۹۱ | دیدگاه (۵)

    دوبیتی
    طفلک پسرم باز مجابش کردم
    بی شام به زورِ قصه خوابش کردم
    ناگاه کبوتری به خوابش آمد
    ناچار گرفتم و کبابش کردم
    جلیل صفربیگی

    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۹:۳۰ ق.ظ روز ۰۸ بهمن ۱۳۹۱ | دیدگاه (۰)

    غفلت

    وَیَوْمَ تَقُومُ السَّاعَهُ یُقْسِمُ الْمُجْرِمُونَ مَا لَبِثُوا غَیْرَ سَاعَهٍ کَذَلِکَ کَانُوا یُؤْفَکُونَ
    و روزی که قیامت بر پا شود گنهکاران سوگند یاد می‌‏کنند که جز ساعتی درنگ نکردند! این‌چنین آن‌ها از درک حقیقت محروم می‌‏شدند!

    روم55

    سوره مبارکه روم آیه ۵۵


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۹:۳۰ ق.ظ روز ۰۷ بهمن ۱۳۹۱ | دیدگاه (۴)