داستان قرآنم (قسمت دوم)

ادامه‌ی پست داستان قرآنم +

با همین خیال‌ها دلخوش بودم. ولی باز، هروقت کربلا میرفتم، باز هم در بین قفسه‌ها دنبال قرانم بودم. تا نمی‌دانم کدام سال بود که قفسه‌ها یکدست شد و فقط قران‌ و مفاتیح‌های خود حرم در آنها بود. اگر زائری قران یا مفاتیحی گم میکرد یا جا می‌گذاشت، توسط خادم‌ها از قفسه‌ها جمع میشدند. امیدم برای پیدا کردنش، ناامید شد. پیگیر شدم که سرنوشت این قرآن‌های رها شده از میمِ مالکیت چه می‌شود، سرنوشت گم‌شدگان کربلا را نفهمیدم ولی درباره گم‌شدگان نجف شنیدم در غرفه‌‌ای که مرحوم ابوالحسن اصفهانی دفن هستند، جمع‌آوری می‌شوند و زائرها می‌توانند آنها را با خود ببرند! قران‌ها و مفاتیح‌های گم شده در حرم، مانده در حریم قدسی نجف… یعنی قرآن من هم توسط زائری به شهر و کشور دیگری رفته؟ یعنی دست چه کسی است؟ کجاست؟ از روی آن خوانده می‌شود یا لب طاقچه مانده است؟
یکبار به آن غرفه رفتم. کتابچه‌های دعا به فارسی به اردو، قران‌های کوچک بزرگ، مفاتیح‌های بدون شیرازه همه جمع شده بودند کنار هم و زائرها براندازشان می‌کردند برای یادگاری بردن به شهر و دیارشان.
آن وسط‌ها نگاهم افتاد به یک قرآن. رنگ جلدش شبیه قرآنِ گم‌شده‌ام بود؛ سرمه‌ای. اندازه‌اش هم تقریبا همان بود؛ کمی بزرگتر. دور تا دور جلدش رفته بود. برَش داشتم، ورق زدم و بوییدمش. انگار قرآن خودم را یافته بودم. قرآنی که چند سالی در حرم مانده بود. دستان زائرین لمسش کرده بود. چشمانشان سطر سطرش را خوانده بود و حالا در دستان من بود و با من راهی شد به ایران. یکبار دیگر به عراق برگشت. به مشهد رفت. شب‌های قدر بالای سر رفت. شد قرآن همراهم. انگار پیدایش کرده بودم تا جای قرآن گم‌شده‌ام بشود. بماند و همراهی‌ام کند؛ قرآنی که بوی حرم میداد. قرآنی که بوی حرم می‌دهد.

امپراطور عشق

قبلا در این پست + درباره کتاب “امپراطور عشق” نوشته بودم.

پاییز پارسال دعوت شدم به برنامه “چراغ مطالعه” تا به معرفی یک کتاب بپردازم. درباره اینکه چه کتابی را انتخاب کنم خیلی فکر کردم و آخر تصمیم گرفتم کتابی که بارها و بارها خواندمش و دوستش دارم را معرفی کنم. هم قطعا “آنچه از دل برآید لاجرم بر دل نشیند” هم اینکه سبک کتاب جدید باشد. یعنی رمان و داستان به معنای همیشگی نباشد و مخاطب با یک سبک جدید آشنا شود. یعنی فیلمنامه! برنامه ضبط شد و در هفته آخر اسفند از شبکه چهار صداوسیما پخش شد.

قسمتی که من صحبت کردم را اینجا من‌باب آرشیو اینجا می‌گذارم.

چیزهای کوچک

شؤون صغیره تمر بها أنت دون التفاتِ
تساوی لدیّ حیاتی؛ جمیع حیاتی

حوادث قد لا تثیر اهتمامک، أعمّر منها قصور
و أحیا علیها شهور.
و أغزل منها حکایا کثیره.
و ألف سماء
و ألف جزیره

شؤون صغیره …

چیزهای کوچکی که بدون توجهِ تو می‌گذرد، برای من اندازه‌ی زندگی‌ام است؛ تمام زندگی‌ام.

من از اتفاقاتی که برای تو بی‌اهمیت است کاخ می‌سازم.
ماه‌ها با آنها سر می‌کنم.
داستان‌های بسیاری از آنها می‌بافم.
و هزار آسمان
و هزار جزیره

چیزهای کوچک…

پاراگراف بالا، قسمتی از شعرِ زیبایِ “چیزهای کوچک” سروده “نزار قبانی‌”ه؛ سرچ کنید کل شعر رو بخونید. از اشعارِ زیبای قبانی‌ه به نظرم.

پ‌ن: “کاظم ساهر” خواننده‌ی عراقی هم، این شعر نزار رو خونده.

بخواب مغزک

صبح‌های شب قدر، خوابم نمیبرد. از نوجوانی اینطور بودم. یادم است دبیرستانی بودم، روز نوزده و بیست و سوم که باید مدرسه می‌رفتم و به جای هفت، شروع کلاس‌ها از نه بود، من همان هفت مدرسه بودم! تک و تنها. حتی یکبار پیاده رفتم تا مدرسه و وقتی رسیدم با در بسته‌اش مواجه شدم و مجبور شدم در بزنم و سرایدار بنده‌خدا را از خواب بیدار کنم تا آن کله‌ی‌سحرِ خلوت، در کوچه یک لنگه‌پا نیاستم. میرفتم می‌نشستم در کلاس و گاهی چینش صندلی‌ها را تغییر میدادم و در راهروهای خالی راه می‌رفتم تا کم‌کم دوستانم بیایند.
القصه؛ امشب افطار مهمان دارم و هرچه به مغز مبارک می‌گویم “اینبار را کوتاه بیا و لطفا بگیر بخواب. امروز کلی کار دارم و باید الان استراحت کنم” حرف به گوشش نمی‌رود که نمی‌رود. فکر کردن و نوشتنش گرفته! اول شروع کرد در دفتر روزانه‌نویسی یادداشت کردن؛ بعد رفت سراغ اینستا و قصه‌ای را که یکسال بیشتر است اجازه نداده‌ام بنویسد، نوشت. گفتمش “راحت شدی؟ حالا بگیر بخواب.” چند دقیقه دراز کشید و در پرونده‌های باز و نیمه‌بازش پرواز کرد. حالا آمده سراغِ اینجا و دارد شر و ور می‌گوید!
کاش بفهمد آن کارهایی که روی کاغذ یادداشت کرده و تا غروب باید جلویشان تیک بخورد، خودش و این بدنِ طفلک که به استراحت نیاز دارد، باید انجام دهند. کاش آرام بگیرد!

خدای ما بچه آدم‌ها

ما، یعنی بچه‌های آدم، موجودات عجیبی هستیم. خیلی وقت‌ها کارهایی را منع می‌کنیم و بدِ کسانی را می‌گوییم که آن را انجام می‌دهند، که خودمان توان یا موقعیت انجام آن را نداریم. وگرنه زمان بارها بهمان ثابت کرده که شناگر ماهری هستیم و فقط آب نداشتیم!

خدایِ ما بچه آدم‌ها، لطفی کن و در چنین موقعیت‌هایی کمکمان کن تا نلغزیم، بفهمیم و درست تصمیم بگیریم. میدانی، من به خودم هیچ اطمینانی ندارم، اما به شما و کمکت امید و یقین دارم؛ ای لطیفِ قوی.

پ‌ن: موقعیتِ بالا در همه شئون زندگی‌مان اتفاق می‌افتد. از موقعیت شغلی و اجتماعی بگیر تا مالی و تحصیلی. ریز که بشویم در زندگی‌مان، خیلی ترسناک است.

سوپ دال‌عدس

‌حوصله‌ی پختن چیزی برای افطار نداشتم. خوابیدم. یکربع مونده به اذان مغرب بیدار شدم. چای گذاشتم و نون پنیر آماده کردم. ولی دلم یه غذای گرم می‌خواست. گفتم چه کنم؟ یاد #سوپ_دال_عدس افتادم که سریع آماده میشه.
یک فنجون دال عدس رو شستم و با سه فنجون آب گذاشتم رو گاز. شعله رو زیاد کردم تا آب سریع جوش بیاد. یه قاشق رب، کمی پیازداغ و ادویه (نمک، زردچوبه، کاری) بهش اضافه کردم + نصف عصاره مرغ الیت. همین
ده دقیقه که پخت، با گوشت‌کوب برقی، زدمش و کمی بهش جعفری خرد شده اضافه کردم. وقتی اذان رو دادن، یه سوپ داغ و خوشمزه داشتم 😊

اگه شما هم دوست داشتید یکربعه یه سوپ خوشمزه داشته باشید، امتحانش کنید.
اگه خیلی کدبانو هستید و از یکساعت قبل سوپ رو میذارید، می‌تونید سیب‌زمینی و هویج نگینی بهش اضافه کنید. حتی ورمیشل سوپی.

شما سوپ دال عدس خوردید؟ ترکیباتش چی بود؟

  • اردیبهشت ۱۴۰۱
  • فروردین ۱۴۰۱
  • اسفند ۱۴۰۰
  • بهمن ۱۴۰۰
  • دی ۱۴۰۰
  • آذر ۱۴۰۰
  • آبان ۱۴۰۰
  • مهر ۱۴۰۰
  • شهریور ۱۴۰۰
  • مرداد ۱۴۰۰
  • تیر ۱۴۰۰
  • خرداد ۱۴۰۰
  • اردیبهشت ۱۴۰۰
  • فروردین ۱۴۰۰
  • اسفند ۱۳۹۹
  • بهمن ۱۳۹۹
  • دی ۱۳۹۹
  • آذر ۱۳۹۹
  • آبان ۱۳۹۹
  • مهر ۱۳۹۹
  • شهریور ۱۳۹۹
  • مرداد ۱۳۹۹
  • تیر ۱۳۹۹
  • خرداد ۱۳۹۹
  • اردیبهشت ۱۳۹۹
  • فروردین ۱۳۹۹
  • اسفند ۱۳۹۸
  • مهر ۱۳۹۸
  • شهریور ۱۳۹۸
  • مرداد ۱۳۹۸
  • تیر ۱۳۹۸
  • خرداد ۱۳۹۸
  • اردیبهشت ۱۳۹۸
  • فروردین ۱۳۹۸
  • اسفند ۱۳۹۷
  • بهمن ۱۳۹۷
  • دی ۱۳۹۷
  • آذر ۱۳۹۷
  • آبان ۱۳۹۷
  • مهر ۱۳۹۷
  • شهریور ۱۳۹۷
  • مرداد ۱۳۹۷
  • تیر ۱۳۹۷
  • خرداد ۱۳۹۷
  • اردیبهشت ۱۳۹۷
  • فروردین ۱۳۹۷
  • اسفند ۱۳۹۶
  • بهمن ۱۳۹۶
  • دی ۱۳۹۶
  • آذر ۱۳۹۶
  • آبان ۱۳۹۶
  • مهر ۱۳۹۶
  • شهریور ۱۳۹۶
  • مرداد ۱۳۹۶
  • تیر ۱۳۹۶
  • خرداد ۱۳۹۶
  • اردیبهشت ۱۳۹۶
  • فروردین ۱۳۹۶
  • اسفند ۱۳۹۵
  • بهمن ۱۳۹۵
  • دی ۱۳۹۵
  • آذر ۱۳۹۵
  • آبان ۱۳۹۵
  • مهر ۱۳۹۵
  • شهریور ۱۳۹۵
  • مرداد ۱۳۹۵
  • تیر ۱۳۹۵
  • خرداد ۱۳۹۵
  • اردیبهشت ۱۳۹۵
  • فروردین ۱۳۹۵
  • اسفند ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۴
  • دی ۱۳۹۴
  • آذر ۱۳۹۴
  • آبان ۱۳۹۴
  • مهر ۱۳۹۴
  • شهریور ۱۳۹۴
  • مرداد ۱۳۹۴
  • تیر ۱۳۹۴
  • خرداد ۱۳۹۴
  • اردیبهشت ۱۳۹۴
  • فروردین ۱۳۹۴
  • اسفند ۱۳۹۳
  • بهمن ۱۳۹۳
  • دی ۱۳۹۳
  • آذر ۱۳۹۳
  • آبان ۱۳۹۳
  • مهر ۱۳۹۳
  • شهریور ۱۳۹۳
  • مرداد ۱۳۹۳
  • تیر ۱۳۹۳
  • خرداد ۱۳۹۳
  • اردیبهشت ۱۳۹۳
  • فروردین ۱۳۹۳
  • اسفند ۱۳۹۲
  • بهمن ۱۳۹۲
  • دی ۱۳۹۲
  • آذر ۱۳۹۲
  • آبان ۱۳۹۲
  • مهر ۱۳۹۲
  • شهریور ۱۳۹۲
  • مرداد ۱۳۹۲
  • تیر ۱۳۹۲
  • خرداد ۱۳۹۲
  • اردیبهشت ۱۳۹۲
  • فروردین ۱۳۹۲
  • اسفند ۱۳۹۱
  • بهمن ۱۳۹۱
  • دی ۱۳۹۱
  • آذر ۱۳۹۱
  • آبان ۱۳۹۱
  • مهر ۱۳۹۱
  • شهریور ۱۳۹۱
  • مرداد ۱۳۹۱
  • تیر ۱۳۹۱
  • خرداد ۱۳۹۱
  • اردیبهشت ۱۳۹۱
  • فروردین ۱۳۹۱
  • اسفند ۱۳۹۰
  • بهمن ۱۳۹۰
  • دی ۱۳۹۰
  • آذر ۱۳۹۰
  • آبان ۱۳۹۰
  • مهر ۱۳۹۰
  • شهریور ۱۳۹۰
  • مرداد ۱۳۹۰
  • تیر ۱۳۹۰
  • خرداد ۱۳۹۰
  • اردیبهشت ۱۳۹۰
  • فروردین ۱۳۹۰
  • اسفند ۱۳۸۹
  • بهمن ۱۳۸۹
  • دی ۱۳۸۹
  • آذر ۱۳۸۹
  • آبان ۱۳۸۹
  • مهر ۱۳۸۹
  • شهریور ۱۳۸۹
  • مرداد ۱۳۸۹
  • تیر ۱۳۸۹
  • خرداد ۱۳۸۹
  • اردیبهشت ۱۳۸۹
  • فروردین ۱۳۸۹
  • اسفند ۱۳۸۸
  • بهمن ۱۳۸۸
  • دی ۱۳۸۸
  • آذر ۱۳۸۸
  • آبان ۱۳۸۸
  • مهر ۱۳۸۸
  • شهریور ۱۳۸۸
  • مرداد ۱۳۸۸
  • تیر ۱۳۸۸
  • خرداد ۱۳۸۸
  • اردیبهشت ۱۳۸۸
  • فروردین ۱۳۸۸
  • اسفند ۱۳۸۷
  • بهمن ۱۳۸۷
  • دی ۱۳۸۷
  • آذر ۱۳۸۷
  • آبان ۱۳۸۷
  • مهر ۱۳۸۷
  • شهریور ۱۳۸۷
  • مرداد ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۷
  • خرداد ۱۳۸۷
  • اردیبهشت ۱۳۸۷
  • فروردین ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۵
  • خرداد ۱۳۸۵
  • اردیبهشت ۱۳۸۵
  • فروردین ۱۳۸۵
  • اسفند ۱۳۸۴
  • بهمن ۱۳۸۴
  • دی ۱۳۸۴
  • آذر ۱۳۸۴
  • شهریور ۱۳۸۴
  • بال ِ هفتاد و دو ققنوس به همراهش بود

    یک نفر داشت از ابلیس حمایت می‌کرد
    وَلَدِ کفر ِ بشر، غصب ولایت می‌کرد

    سایهٔ شب زده‌اش را به جهان می‌پاشید
    زندگی داشت به این فاجعه عادت می‌کرد

    شهر در سلطهٔ تاریکی و وحشت می‌سوخت
    ماه، در هیئت خورشید، وصیت می‌کرد

    به خداوند قسم، معجزه بر شانهٔ ماست
    ذهن ِ مسموم‌ی زمین را پر ِ بعثت می‌کرد

    ذوالفقار از تپش ِ شوق به خود می‌لرزید
    عاشقی باز به این قصه سرایت می‌کرد

    قصدم از عزم سفر، دفع ِخطر، رفع بلاست
    روح ِآزادگی از هاویه صحبت می‌کرد

    پرتگاه‌ست در این فرصت بی‌نور، سکوت
    امر معروف ِخدا، ذکر ِ مصیبت می‌کرد

    حق ِمغصوب خلافت به تن ِ شیطان‌ست
    نهی از منکر ِ بی‌دین ِ سیاست می‌کرد

    این چه دینی ست که لبریز شراب ست و فساد
    نور، از بیعت تزویر، برائت می‌کرد

    می‌روم زنده کنم دین خدا را با خون
    طلب ِ تشنگی از جام ِشهادت می‌کرد

    بیرق ِ سبز خدا در کف ِ اولاد ِ علی ست
    عزم به رفتن و تبیین رسالت می‌کرد

    بال ِ هفتاد و دو ققنوس به همراهش بود
    وخدا داشت بر این صحنه نظارت می‌کرد

    تشنگی از لب ِ عطشان حرم می‌بارید
    و عمو، علقمه را غرق ِ رشادت می‌کرد

    وعده دادند که شق القمری در راه ست
    و عمودی به سر ِ عشق اصابت می‌کرد

    مشک سوراخ شد و دست علمدار چکید
    آب از این خبر تلخ، شکایت می‌کرد

    سرو ِ صد پارهٔ عباس به خاک افتاده ست
    نور ِ تنها شده، احساس غرابت می‌کرد

    و اذان گفت کسی روح ِ پیمبر تابید
    علی ِاکبر ِ خورشید، قیامت می‌کرد

    ارباء، ارباء، تن پاکش به حرم بر می‌گشت
    آسمان را به شگفت، اینهمه هیبت می‌کرد

    ظهر تقدیر رسیده‌ست وبلا می‌بارد
    جبرئیل آمده، دعوت به ضیافت می‌کرد

    وقت ِهفتاد و دو پرواز شد و قرآن را
    سر ِ بر نیزهٔ ِ خورشید، تلاوت می‌کرد

    خواهری با دل خون سمت اسارت می‌رفت
    مادری مویه کنان قصد زیارت می‌کرد

    مریم حقیقت


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۹:۳۰ ق.ظ روز ۲۹ آذر ۱۳۹۱ | دیدگاه (۰)

    آسمان چشم‌ها را، بارانی می‌خواهد

    نویسنده معرفی‌نامه: زیتون

    اول بار که آفتاب در حجاب خواندم دبیرستانی بودم، با خواند‌نش، تصویر محوی که از حوادث کربلا داشتم را با قطرات اشک چشمانم شست و تصویر روشنی از واقعهٔ کربلا را به نمایش گذاشت.
    توصیف؛ از‌‌ همان ابزارهای نویسندگی‌ست که اگر نویسنده نحوه استفاده از آن را به خوبی آموخته باشد، می‌تواند خواننده را لحظه به لحظه با خود همراه کند.

    سید مهدی شجاعی از‌‌ همان دست نویسنده‌هایی است که نشان داده با هنر قلم‌ش و توصیفات‌ش چگونه می‌شود گذشته را به حال آورد.

    کتاب آفتاب در حجاب، روایت‌گر حادثه کربلاست با محوریت حضرت زینب. تمامی اتفاقات کربلا را از دید حضرت زینب بیان می‌کند. در حین خواندن کتاب گاهی احساس می‌کنی که نویسنده باید همهٔ این اتفاقات را به عینه دیده باشد که این گونه جزئیات حادثه را بیان می‌کند.

    سادگی نثر این اثر از دیگر ویژگی‌های مثبت آن است که اجازه می‌دهد نوجوانان نیز به راحتی با کتاب ارتباط برقرار کنند و تصویر واضحی ببیند که شاید برای کمتر کسی با این وضوح اتفاقات کربلا تعریف شده باشد.

    قسمتی از کتاب:

    همه عالم فدای یک تار مویت حسین جان! برگرد! این سر و پیشانی بستن می‌خواهد، این کلاه و عمامه عوض کردن و… این چشم خون گرفته بوسیدن. تا دشمن به خود مشغول است بیا تا خواهرت این زخم را با پاره جگر مرهم بگذارد. بیا که خون گونه‌ات را با اشک چشم بروبد. بیا که جانش را کف دست بگیرد و دور سرت بگرداند. تا دشمن کشته‌های شمشیر تو را از میانه میدان جمع کند مجالی است تا خواهرت یک بار دیگر خدا را در آیینه چشم‌هایت ببیند و گرمای دست خدا را با تمام رگ‌هایش بنوشد…

    کتاب در ۱۸ فصل و یا به تعبیر نویسنده، در ۱۸ پرتو نوشته شده است و توسط انتشارات نیستان در ۲۳۸ صفحه منتشر شده است.

    قرار ناگذاشتهٔ میان تو و حسین این است که تو در خیام از سجاد و زن‌ها و بچه‌ها حراست کنی، و او با رمزی، رجزی، ترنم شعری، آوای دعایی و فریاد لا حولی، سلامتی‌اش را پیوسته با تو در میان بگذارد و این رمز را چه خوش با رجز آغاز کرده است. و تو احساس می‌کنی که این نه رجز که ضربان قلب توست و آرزو می‌کنی که تا قیام قیامت، این صدا در گوش آسمان و زمین طنین انداز بیندازد.

    سجاد و همه اهل خیام نیز به این صدا دلخوشند، احساس می‌کنند که ضربان قلب هستی هنوز مستدام است و زندگی هنوز در رگهای عالم جریان دارد. برای تو اما این صدا پیش از آنکه یک اطلاع و آگاهی باشد، یک نیاز عاطفی است. هیچ پرده‌ای حایل میان میدان و چشم‌های تو نیست.

    این یک نجوای لطیف و عارفانه است که دو سو دارد. او باید در محاصرهٔ دشمن، بجنگد، شمشیر بزند و بگوید:
    ـ الله اکبر
    و از زبان دل تو بشنود:
    ـ جانم!
    بگوید:
    ـ لا اله الّا الله
    و بشنود:
    ـ همه هستی‌ام.
    بگوید:
    ـ لا حول و لا قوت الّا بالله!
    و بشنود:
    ـ قوت پا‌هایم، سوی چشمم، گرمای دلم، بهانه‏‌ی ماندنم!

    تو او را از ورای پرده‌ها ببینی و او صدای تو را از ورای فاصله‌ها بشنود. تو نفس بکشی و او قوت بگیرد. تو سجده کنی و او بایستد، تو آب شوی و او روشنی ببخشد و او… او تنها با اشارت مژگانش زندگی را برای تو معنا کند و…
    ناگهان میدان از نفس می‌افتد، صدا قطع می‌شود و قلب تو می‌ایستد

    آفتاب در حجاب، آسمان چشم‌ها را بارانی می‌خواهد….

    دانلود کتاب به صورت پی‌دی‌اف


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۹:۳۰ ق.ظ روز ۲۸ آذر ۱۳۹۱ | دیدگاه (۳)

    شیعه‌تان هستیم

    یَوْمَ نَدْعُو کُلَّ أُنَاسٍ بِإِمَامِهِمْ فَمَنْ أُوتِیَ کِتَابَهُ بِیَمِینِهِ فَأُوْلَئِکَ یَقْرَؤُونَ کِتَابَهُمْ وَلاَ یُظْلَمُونَ فَتِیلًا
    به یاد آورید روزی را که هر گروهی را با پیشوایشان می‌‏خوانیم، آن‌ها که نامه عمل‌شان به دست راست‌شان است آن را (با شادی و سرور) می‌‏خوانند و سر سوزنی به آن‌ها ظلم و ستم نمی‌‏شود.

    سوره مبارکه اسرا (بنی اسرائیل) آیه ۷۱

    در تفسیر این آیه از ابن عباس نقل شده است: هنگامی که روز قیامت فرا می‌رسد خداوند پیشوایان هدایت، چراغ‌های ظلمت‌ها و نشانه‌های تقوا و پرهیزکاری امیرالمؤمنین و حسن و حسین علیهم السلام را فرا می‌خواند، آن‌گاه به آن‌ها گفته می‌شود: شما و شیعیان‌تان از صراط عبور کنید و بی‌حساب داخل بهشت شوید. آن‌گاه پیشوایان فسق را فرا می‌خواند و به آن‌ها گفته می‌شود: دست شیعیانتان را بگیرید و بدون حساب وارد جهنم شوید.

    شام غریبان

    ما را نمانده است دگر وقت گفتگو
    تا درد خویش با تو بگوییم مو به مو

    از خار، گرچه گرد حرم پاک کرده‌ای
    تا شام و کوفه راه درازی است پیش رو…

    خون گوشواره‌ها زده بر گوش‌هایمان
    صد بغض مانده جای گلوبند در گلو

    تن‌ها گذاشتیم تنت را و می‌رویم
    اما سر تو همسفر ماست کو به کو

    بی‌تاب نیستیم… خداحافظت پدر!
    بی‌آب نیستیم… خداحافظت عمو!

    محمدمهدی سیار


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۹:۳۰ ق.ظ روز ۲۲ آذر ۱۳۹۱ | دیدگاه (۰)

    نامه پنجم

    جهان یکسره فریاد می‌شد
    اگر روضه‌خوان‌ها
    حرف‌هایت را می‌شمردند
    نه زخم‌هایت را

    سعید بیابانکی

     


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۹:۳۰ ق.ظ روز ۱۹ آذر ۱۳۹۱ | دیدگاه (۰)

    آنکه اطاعت کند از خدا و پیامبر

    وَمَن یُطِعِ اللّهَ وَالرَّسُولَ فَأُوْلَئِکَ مَعَ الَّذِینَ أَنْعَمَ اللّهُ عَلَیْهِم مِّنَ النَّبِیِّینَ وَالصِّدِّیقِینَ وَالشُّهَدَاء وَالصَّالِحِینَ وَحَسُنَ أُولَئِکَ رَفِیقًا
    و کسی که خدا و پیامبر را اطاعت کند، (در روز رستاخیز،) همنشین کسانی خواهد بود که خدا نعمت خود را بر آنها تمام کرده؛ از پیامبران و صدیقان و شهداء و صالحان، و آنها رفیق‌های خوبی هستند!

    سوره مبارکه نسا آیه ۶۹

    مالک بن انس روایت کرده است که مراد از شهدا در این آیه، علی و جعفر و حمزه و حسن و حسین علیهم السلام است که اینها سرور شهداء هستند.
    و در روایتی دیگر از امام باقر علیه السلام نقل شده است که مراد از “شهداء” امام حسن و امام حسین علیهم السلام هستند.


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۹:۳۰ ق.ظ روز ۱۸ آذر ۱۳۹۱ | دیدگاه (۰)

    سقط الفن

    ماکتبت الشعر فی أروقه القصور طالباً للأجور، عندما تنفجر الدماء أو تثور تکتب السطور
    شعرم را در اوراق قصرها ننوشتم تا اجری دریافت کنم، هنگامی که خون‌ها منفجر می‌شوند و انقلاب می‌کنند، سطرها به نگارش در می‌آیند

    تقلع السجاده الحمرا من الجذور عندما تفور، ثمن الحریه الحمرا دم النحور فی مدى العصور
    فرش قرمز از ریشه متلاشی می‌شود وقتی که می‌جوشد، هزینۀ آزاده‌گی سرخ، خون گلوهاست ، در طول قرون

    أنت وعی وخط ممانع، یاحسین، لم تکن للطواغیت خاضع، یاحسین
    تو راه و منش (صحیحی) و خط بازدارندۀ ظلم، یا حسین تو برای طاغوت‌ها سر فرود نیاوردی

    حیاتنا حسین مماتنا حسین
    حیات ما حسین است … ممات ما حسین است

    زمجر الصوت من الطف کما الرعید والصدى یعید، وعلى قیثاره النحر مع الورید هتف الشهید
    از کربلا صدائی غرید که مثل رعد پژواک داشت و بر گیتار گلو بر روی رگ، شهید صدا بر آورد

    قائلا کلا وکلا لک یا یزید لست کالعبید، ورمى الحدید یوم الطف بالحدید واعتلى اللشید
    و می‌گفت، هرگز و هرگز ای یزید، من همانند بردگان نیستم، و روز طف (عاشورا)، آهن را با آهن پاسخ گفت …

    قلت کلا وکلا أمیه، یاحسین، إننی لاابیع القضیه
    گفت هرگز و هرگز امیه، من بر سر اصول معامله نمی کنم؛ یا حسین

    مطلق أنت فلا تعرفک القیود لا ولا اللحود، فمحوت الموت من خارطه الوجود یشهد الخلود
    تو مطلقی و هیچ قید و بندی و مرزی تو را نمی شناسد، و مرگ را از نقشۀ وجود محو کردی، و جاودانگی را نظاره کردی

    تاره تکون فی الجنوب کالرعود تلهم الصمود، تاره تکون کف الطفل إذ تعود ترجم الیهود
    یک مرتبه در جنوب “لبنان” مثل رعد ، ایستادگی را الهام می کنی،  یک مرتبه در کف دست یک کودک بازگشته، به یهود سنگ می‌زنی “فلسطین”

    أنت فی الروح والقلب حاضر، کل وقت کبث مباشر
    تو در قلب و روح حاضری، مثل “پخش زنده” در همۀ اوقات

    سقط الفن واحرى بک أن تکون سید الفنون وهوى المسرح أرضا والممثلون عنک عاجزون
    هنر سقوط کرد و به تو آویخت تا تو آقای هنرها باشی، تئاتر هم زمین‌گیر شد و بازی‌گرها از وجود تو عاجز شدند

    ماعلى مصرع إبداعک مبدعون فی مدى القرون، إن إبداعک لاتدرکه العیون لا ولا الظنون
    در صحنۀ ابتکار، در طول قرنها کسی مثل تو خلاقیت ندارد، ابتکار تو را نه چشم‌ها و نه حدسیات نمی‌توانند درک کنند

    أنت أخرجت فلم الشهاده، ثم اتقنت فن القیاده
    تو فیلم شهادت را کارگردانی کردی،  سپس هنر رهبری را به نمایش گذاشتی

    عبقری أنت فی هندسه الکفاح وخطى النجاح، هکذا دمک إن ضج من الجراح کان کاللقاح
    تو در مهندسی مبارزه و گام‌های موفقیت خبره‌ترین هستی، خون تو که از زخم بیرون می‌ریزد ، شفای دردهاست ( مثل سرم است)

    وسلاما عسکریا لحنه النیاح یمتطی الریاح، ونشیدا داعیا حیا على الفلاح وعلى السلاح
    و سلامی نظامی با لحن نوحه، که بر بادها سوار می‌شود، بر تو باد، سرودی که به رستگاری دعوت می‌کند و به سلاح

    وتحیاتنا عسکریه، لدماء تجارت طریه
    و درودهای نظامی ما، به خون‌هائی که پر طراوت، ریخته شدن

    از ابتدای شروع ایام محرم، در صفحه اول وادی، نوحه‌ای عربی گذاشته بودم که گروه‌ی بحرینی آن را خوانده بودند. این پست متن شعر و هم‌چنین ترجمه‌ی عبارت‌هایش به فارسی است. می‌توانید از اینجا + گوش دهید.

    با تشکر از نویسنده وبلاگ روزنوشت بابت ترجمه


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۹:۳۰ ق.ظ روز ۱۵ آذر ۱۳۹۱ | دیدگاه (۷)