قرآنم (قسمت اول)

بابا برایم سوغات آورده بودند؛ از مدینه
بچه‌های کلاسِ حفظ قرآنِ مدرسه، همه‌شان یکی یکدانه داشتند؛ از کجا آورده بودند، یادم نیست، فقط یادم است در ایران پیدا نمیشد. من ولی عاشقش شده بودم.
عاشق قطع‌ش، خط‌ش، حاشیه‌هایش، رنگش
بابا که می‌خواستند بروند عمره، مشخصاتش را برایشان گفتم. “این اندازه است بابا؛ جلدش فلان رنگ است؛ کاغذهایش نرم است؛ دکه‌ی روبروی بقیع حتما دارد و …” اینترنت نبود و فقط خصوصیاتش را برای بابا گفتم و بعد از چند هفته قرآن عزیزم، در دستم بود.
محبوبه که کلاس حفظ برایمان گذاشت، با قرانم، “مریم” را حفظ کردم. در حاشیه‌هایش گاهی نکاتی می‌نوشتم. شب‌های قدر بر سرم می‌گرفتم. دو بار با خودم به مدینه برگشت؛ مشهد رفت؛ سوریه رفت؛ کربلا و نجف و سامرا رفت. شمال و یزد و اصفهان و کیش رفت. همیشه با من بود.
شب‌های قدرِ رمضانِ هشتاد و نه آخرین سفرم با “او” شد.
شبِ بیست و سه رمضان، در یک متری ضریحِ ارباب، دادم به دستِ دخترِ عربی تا قرآن به سر بگیرد و مشغول دعا شدم تا دختر، اعمالش تمام شود. چند دقیقه‌ای که گذشت، برگشتم و دیدم نیست… دختر نبود؛ رفته بود و “او” را، قرآن عزیزم را، با خودش برده بود. حتما فکر کرده بود یکی از قران‌های حرم است و با خود برده بود. یخ کردم. سرم را می‌چرخاندم شاید پیدایش کنم. ولی مگر در بین آن حجمِ زیاد از خانم‌های چادرعربی به سر، می‌توانستم پیدایش کنم؟ مستأصل و نگران به سمت نزدیکترین محل ادعیه و قران‌ها رفتم؛ نبود. قفسه‌ی بعدی، نبود. قفسه‌ی دورتر، نبود. قفسه‌های صحن، نبود؛ نبود و نبود.
انگار تکه‌ای از من جدا شده بود.
حتما هرکس مرا دیده بود فکر کرده بود اشک‌های سرازیر از چشمانم، بخاطر توبه و انابه به درگاه خداست. ولی من، برای از دست دادنِ قرآنم گریه می‌کردم. قرآنی که مثل یک دفتر خاطرات، سال‌ها با من بود، همه‌جا.
ده سال از آن رمضان می‌گذرد. تا سال‌ها هروقت به کربلا می‌رفتم، همچنان قفسه‌های قرآن حرم را، به امید یافتن قرآنم می‌گشتم. رو به ضریح می‌کردم و می‌گفتم “قرآنم را پَس نمی‌دهید؟”
بعدها فهمیدم گم‌شدنِ قرآنم در شب قدر، شاید یکی از بزرگترین درس‌های زندگی‌ام بود؛ دل نبستن؛ وابسته نشدن و کَندن.

اما هنوز به این فکر میکردم که سرنوشت “او” چه شد؟ دست چه کسانی افتاد؟ تا چند سال در حرم ماند؟ پلاسیده شد؟ رنگِ جلدش رفت؟ حاشیه‌نویسی‌هایم چه؟ وقتی کسی “او” را گرفته تا بخواند، حاشیه‌های من را هم خوانده؟ صفحه‌ی اولش که اسمم را نوشته بودم، دیده؟ چند بار در حرم “سیده فاطمه مطهری” از زبانِ زائری که صفحه‌ی اول قرآنم را دیده، برده شده؟

طرح جلد بازی

یکی از سرگرمی‌هایم در سایت گودریدز این است که بروم طرح جلدهای مختلف کتابی که خوانده‌ام (کتاب خارجی ترجمه شده) را ببینم. اینکه در هر کشور و زبانی چه طرح جلدی برای کتاب‌ها زده‌اند، برایم جالب است.

مثلا اینجا را ببینید. همه‌ی طرح جلدهای کتاب “غرور و تعصب” است.

یا اینجا طرح جلدهای “بر باد رفته است.

جالب است؛ مگر نه؟

آیینه خیلی هم نباید راستگو باشد

پیشانی ام را بوسه زد در خواب، هندویی
شاید از آن ساعت طلسمم کرده جادویی

شاید از آن پس بود که با حسرت از دستم
هر روز سیبی سرخ می افتاد در جویی

از کودکی دیوانه بودم، مادرم می گفت:
از شانه ام هر روز می چیده است شب بویی

نام تو را می کَند روی میزها هر وقت
در دست آن دیوانه می افتاد چاقویی

بیچاره آهویی که صید پنجه ی شیری است
بیچاره تر شیری که صید چشم آهویی

اکنون ز تو با ناامیدی چشم می پوشم
اکنون ز من با بی وفایی دست می شویی

آیینه خیلی هم نباید راستگو باشد
من مایه ی رنج تو هستم، راست می گویی

سی و چهار سالگی

عنوان را که نوشتم چند ثانیه‌ای نگاهش کردم؛ سی و چهار، سی و چهار سال …
خوشحالم؟ ناراحتم؟ غمگینم؟ مبهوتم؟ خودم هم نمی‌دانم. شاید اصلا برایم مهم نباشد. یعنی انگار از سی که رد شدم، دیگر برایم یکانِ عدد سنم مهم نیست. واقعا چه فرقی میکند؟
بگذارید اعتراف کنم من امروز زن سی و چهار ساله‌ای هستم که بی‌حوصله‌ترینم! از مدرسه قبلی استعفا داده‌ام و یک هفته‌ای است مدرسه جدیدی خواسته طرح درسی به عنوان نمونه برایشان بفرستم تا بعد خواندن طرحم، جلسه‌ای بگذارند و حضوری صحبت کنیم. چهار روز است فایل ورد طرح درسم روی لپ‌تاپ باز است و هر روز میگویم امروز می‌نویسم، فردا می‌نویسم.
دو هفته‌ای است برای پرونده ازدواج ریحانه قول نوشتن مطلبی را داده‌ام، فایل ورد آن هم باز است و چند خط بیشتر سهم صفحات سفید آن ورد هم نشده است.
از یک طرح پژوهشی که یک ماه پیش قبول کردم انجامش دهم هم دیگر هیچ نمی‌گویم.
انگار زمان برایم متوقف شده. انگار در استخری افتاده‌ام و زیر آب همه‌چیز کند و بی‌صدا از نظرم می‌گذرد و من فقط نظاره‌گر هستم.
ذهنم همراهی‌ام نمیکند؛ چرا؟ دقیق نمی‌دانم. شاید خسته‌ام؛ دلسردم، از مرگ منور غمگینم، اوضاع سیاسی و اقتصادی کشور به همم ریخته است، وضعیت سلامت مامان و بابا نگرانم کرده است. نمی‌دانم؛ شاید همه شاید هیچ‌کدام.
خلاصه خواستم بگویم سی و چهار سالگی طفلک، چه بدموقع آمده‌ای ولی خوش آمدی
تولدم مبارک

پ‌ن: امسال بعد از این همه سال فهمیدم من در واقع متولد ۲۴ تیر هستم؛ ساعت‌های آخر بیست و چهارم دنیا آمده‌ام و چون کادر بیمارستان فردایش آمده‌اند و فرم ولادت را پر کرده‌اند، تاریخ همان روز را زده‌اند. تشکر میکنم از این همه دقت و توجه کادر بیمارستان

بروم؟ نروم؟

بروم؟ نروم؟
بروم؟ نروم؟

از امروز صبح که خیلی اتفاقی کد را وارد کردم و پیام آمد که می‌توانم بروم، هزار بار از خودم پرسیدم “بروم یا نروم؟” هزار بار دیگر هم از سیداحمد پرسیدم “بروم یا نروم؟”

مستأصل و درمانده و گیجم
برایم دعا کنید.

بادمجون سرخ‌کرده

بادمجان رو که می‌خواین سرخ کنید، قبلش یک کم ماست بمالید بهش!
به شدت مقدار روغنی که مصرف میشه، پایین میاد، بدون اینکه تغییری در طعم بادمجون‌ها ایجاد بکنه

  • تیر ۱۳۹۹
  • خرداد ۱۳۹۹
  • اردیبهشت ۱۳۹۹
  • فروردین ۱۳۹۹
  • اسفند ۱۳۹۸
  • مهر ۱۳۹۸
  • شهریور ۱۳۹۸
  • مرداد ۱۳۹۸
  • تیر ۱۳۹۸
  • خرداد ۱۳۹۸
  • اردیبهشت ۱۳۹۸
  • فروردین ۱۳۹۸
  • اسفند ۱۳۹۷
  • بهمن ۱۳۹۷
  • دی ۱۳۹۷
  • آذر ۱۳۹۷
  • آبان ۱۳۹۷
  • مهر ۱۳۹۷
  • شهریور ۱۳۹۷
  • مرداد ۱۳۹۷
  • تیر ۱۳۹۷
  • خرداد ۱۳۹۷
  • اردیبهشت ۱۳۹۷
  • فروردین ۱۳۹۷
  • اسفند ۱۳۹۶
  • بهمن ۱۳۹۶
  • دی ۱۳۹۶
  • آذر ۱۳۹۶
  • آبان ۱۳۹۶
  • مهر ۱۳۹۶
  • شهریور ۱۳۹۶
  • مرداد ۱۳۹۶
  • تیر ۱۳۹۶
  • خرداد ۱۳۹۶
  • اردیبهشت ۱۳۹۶
  • فروردین ۱۳۹۶
  • اسفند ۱۳۹۵
  • بهمن ۱۳۹۵
  • دی ۱۳۹۵
  • آذر ۱۳۹۵
  • آبان ۱۳۹۵
  • مهر ۱۳۹۵
  • شهریور ۱۳۹۵
  • مرداد ۱۳۹۵
  • تیر ۱۳۹۵
  • خرداد ۱۳۹۵
  • اردیبهشت ۱۳۹۵
  • فروردین ۱۳۹۵
  • اسفند ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۴
  • دی ۱۳۹۴
  • آذر ۱۳۹۴
  • آبان ۱۳۹۴
  • مهر ۱۳۹۴
  • شهریور ۱۳۹۴
  • مرداد ۱۳۹۴
  • تیر ۱۳۹۴
  • خرداد ۱۳۹۴
  • اردیبهشت ۱۳۹۴
  • فروردین ۱۳۹۴
  • اسفند ۱۳۹۳
  • بهمن ۱۳۹۳
  • دی ۱۳۹۳
  • آذر ۱۳۹۳
  • آبان ۱۳۹۳
  • مهر ۱۳۹۳
  • شهریور ۱۳۹۳
  • مرداد ۱۳۹۳
  • تیر ۱۳۹۳
  • خرداد ۱۳۹۳
  • اردیبهشت ۱۳۹۳
  • فروردین ۱۳۹۳
  • اسفند ۱۳۹۲
  • بهمن ۱۳۹۲
  • دی ۱۳۹۲
  • آذر ۱۳۹۲
  • آبان ۱۳۹۲
  • مهر ۱۳۹۲
  • شهریور ۱۳۹۲
  • مرداد ۱۳۹۲
  • تیر ۱۳۹۲
  • خرداد ۱۳۹۲
  • اردیبهشت ۱۳۹۲
  • فروردین ۱۳۹۲
  • اسفند ۱۳۹۱
  • بهمن ۱۳۹۱
  • دی ۱۳۹۱
  • آذر ۱۳۹۱
  • آبان ۱۳۹۱
  • مهر ۱۳۹۱
  • شهریور ۱۳۹۱
  • مرداد ۱۳۹۱
  • تیر ۱۳۹۱
  • خرداد ۱۳۹۱
  • اردیبهشت ۱۳۹۱
  • فروردین ۱۳۹۱
  • اسفند ۱۳۹۰
  • بهمن ۱۳۹۰
  • دی ۱۳۹۰
  • آذر ۱۳۹۰
  • آبان ۱۳۹۰
  • مهر ۱۳۹۰
  • شهریور ۱۳۹۰
  • مرداد ۱۳۹۰
  • تیر ۱۳۹۰
  • خرداد ۱۳۹۰
  • اردیبهشت ۱۳۹۰
  • فروردین ۱۳۹۰
  • اسفند ۱۳۸۹
  • بهمن ۱۳۸۹
  • دی ۱۳۸۹
  • آذر ۱۳۸۹
  • آبان ۱۳۸۹
  • مهر ۱۳۸۹
  • شهریور ۱۳۸۹
  • مرداد ۱۳۸۹
  • تیر ۱۳۸۹
  • خرداد ۱۳۸۹
  • اردیبهشت ۱۳۸۹
  • فروردین ۱۳۸۹
  • اسفند ۱۳۸۸
  • بهمن ۱۳۸۸
  • دی ۱۳۸۸
  • آذر ۱۳۸۸
  • آبان ۱۳۸۸
  • مهر ۱۳۸۸
  • شهریور ۱۳۸۸
  • مرداد ۱۳۸۸
  • تیر ۱۳۸۸
  • خرداد ۱۳۸۸
  • اردیبهشت ۱۳۸۸
  • فروردین ۱۳۸۸
  • اسفند ۱۳۸۷
  • بهمن ۱۳۸۷
  • دی ۱۳۸۷
  • آذر ۱۳۸۷
  • آبان ۱۳۸۷
  • مهر ۱۳۸۷
  • شهریور ۱۳۸۷
  • مرداد ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۷
  • خرداد ۱۳۸۷
  • اردیبهشت ۱۳۸۷
  • فروردین ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۵
  • خرداد ۱۳۸۵
  • اردیبهشت ۱۳۸۵
  • فروردین ۱۳۸۵
  • اسفند ۱۳۸۴
  • بهمن ۱۳۸۴
  • دی ۱۳۸۴
  • آذر ۱۳۸۴
  • شهریور ۱۳۸۴
  • چرا چادر سفید، نه؟

    این پست فقط طرح یکی از سوالات ذهن نویسنده است؛ نویسنده‌ای که دوست ندارد این آش شله‌قلمکار حجاب و عفاف را بیشتر هم بزند ولی سوال‌ش را هم نمی‌تواند در ذهن‌ش خفه کند.

    درباره‌ی رنگِ پوشش و نظر عرف و شرع درباره‌ی آن، در فضای مجازی زیاد نوشته و بحث شده و من هم در اینجا نمی‌خواهم درباره‌ی این موضوع بحث کنم؛ فقط وقتی عکس‌هایی از روستای ورزنه را دیدم که پوشش چادر خانم‌هایشان رنگ سفید است، باز این مساله برایم مطرح شد که “اگر” عرف تغییر کند و رنگ چادر از مشکی به رنگ دیگری دربیاید، مثلا همین سفید، آیا مشکلی پیش می‌آید؟ چه تفاوتی در رنگ پوشش وجود دارد؟

    یاد روزهای حج و اعمال عمره افتادم که زنان با پوشش‌ی کامل و اسلامی در خیابان و انظار عمومی حاضر می‌شدند ولی رنگِ چادر یا مانتو و روسری‌شان سفید بود و برای هیچ‌کس هم جلب نظرکننده نبود، چون عرف و عادت آن فضا بود؛

    به این عکس نگاه کنید؛به واقع چه تفاوتی بین پوشش این دو خانم وجود دارد؟

    متاسفانه این موضوع نیز مثل خیلی دیگر از موضوعات اجتماعی و فرهنگی موجود در جامعه، آنقدر سیاسی شده یا آنقدر افراد با دخالت احساسات مذهبی و عاطفی‌شان درباره آن نظر داده‌اند که دیگر انگیزه‌ای برای بحث دراین‌باره وجود ندارد! این مطلب را بخوانید

    ورزنه شهری‌ست در ۱۱۰ کیلومتری جنوب شرقی اصفهان که زنان آن بنابر سنتی قدیمی برای حضور در مجامع عمومی از چادر سفید استفاده می کنند.


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۹:۳۱ ق.ظ روز ۲۲ آبان ۱۳۹۱ | دیدگاه (۳۴)

    نبود آدم‌ها

    افرادی که عضوی از بدنشان با استفاده از عمل جراحی قطع می‌شود، از درد، خارش و انقباض عضله رنج می‌برند؛ آن هم در محلی که دیگر آن عضو وجود خارجی ندارد!

    عشق سال‌های وبا؛ گابریل گارسیا مارکز


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۹:۳۰ ق.ظ روز ۲۱ آبان ۱۳۹۱ | دیدگاه (۱)

    امر قرانی درباره خانواده

    یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا قُوا أَنْفُسَکُمْ وَ أَهْلِیکُمْ ناراً وَقُودُهَا النَّاسُ وَ الْحِجارَهُ عَلَیْها مَلائِکَهٌ غِلاظٌ شِدادٌ لا یَعْصُونَ اللَّهَ ما أَمَرَهُمْ وَ یَفْعَلُونَ ما یُؤْمَرُونَ

    اى کسانى که ایمان آورده‌اید! خود و خانواده خویش را از آتشى که هیزم آن انسان‌ها و سنگ‌ها است نگاه دارید، آتشى که فرشتگانى بر آن گمارده شده که خشن و سخت گیرند، و هرگز مخالفت فرمان خدا نمی‌کنند و دستورات او را دقیقا اجرا می‌نمایند!

    سوره مبارکه تحریم آیه ۲

    امروز روز خانواده است؛ یک خانواده باید مواظب دنیا و آخرت همه‌ی اعضای خود باشد.


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۹:۳۰ ق.ظ روز ۲۰ آبان ۱۳۹۱ | دیدگاه (۰)

    روزمرگی

    آن وقت ها، زمانیکه مجرد بودم و تو خونه بابا زندگی میکردم، گاهی میشد که مامان بخاطر کارهای خونه و نداشتن مسئولیتی بیرون از محیط خونه چند روز، مثلایک هفته، از خونه بیرون نرند؛ این زمان بود که شیطنت من گل میکرد و اذیتشون میکردم که “اوووه خبر ندارین، خیابون روبرویی را کندن، دارن پل میزنن”، “یه ایستگاه مترو سر کوچه مون دارن راه میندازن ها”، “مامان خبر نداری، گوله گوله کوچه را کندن و میخوان دوباره آسفالت عوض کنن”، “اتوبان زدن سر کوچه، ندیدین؟” اولش مامان باور میکردن و با تعجب سوال میپرسیدن ازم، ولی وقتی جملات باورناپذیر، مثل جمله آخری” میگفتم، میفهمیدن که دارم شیطنت میکنم و با خنده میگفتن “اذیت نکن دختر”

    حالا شده حکایت خودم؛ گاهی اوقات پنج، شش روز میگذره و من از خونه بیرون نرفتم؛ حوصله ام هم که سر بره میشینم پای نت، یا کتاب میخونم. گاهی اوقات فکر میکنم اگه یه دختر داشتم و می آمد همون حرفای من را به خودم میزد و سربه سرم میذاشت، چه عکس العملی بهش نشون میدادم؟ بعید می‌دونم مثل مامان‌م با خنده برخورد کنم باهاش! شایدم من‌م مثل مامان‌م، مامان خوبی باشم.

    … چقدر دلم برای مامانم تنگ شد …


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۹:۳۰ ق.ظ روز ۱۸ آبان ۱۳۹۱ | دیدگاه (۳)

    توی سینه‌ام نهنگِ دوست است

    دوستی به من
    یک نهنگ هدیه داد
    یک نهنگ ِ غول پیکر ِ عجیب
    یک نهنگ ِ مهربان ِ ساده‌ی نجیب

    یک نهنگ را ولی،کجا می‌شود نگاه داشت
    توی حوض و تُنگ که نمی‌شود نهنگ را گذاشت
    هیچ جا نداشتم؛

    آخرش نهنگ را، توی قلب خود گذاشتم!

    جا نبود!
    تُنگِ قلبِ کوچکم شکست

    زیرِ رقصِ باله‌هایِ آن نهنگِ مست
    سالهاست
    تُنگِ قلبِ من شکسته است و این
    یادگاریِ قشنگ دوست است

    هیچ کس
    باورش نمی‌شود ولی به جای قلب

    توی سینه‌ام نهنگِ دوست است!

    عرفان نظرآهاری


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۹:۳۰ ق.ظ روز ۱۷ آبان ۱۳۹۱ | دیدگاه (۰)

    سفر به ایساتیس

    «سفر به ایساتیس» کتابی دربارهٔ خاطرات و پشت صحنهٔ سفر آیه الله خامنه ای در سال هشتاد و شش به شهر یزد است.

    ویژگی «سفر به ایساتیس» که آن را از کتاب‌‌های مشابهش متمایز می‌کند، روایت‌‌های کوتاه و عامیانه‌ای‌ است که بیش‌تر از زبان مردم نقل شده است و خواننده را با آن‌ها و خاطراتشان همراه می‌کند.

    این کتاب را صرفاً نمی‌توان به عنوان سفرنامهٔ رهبری و خاطرات سفر ایشان به یزد بدانیم زیرا روایت‌‌های این کتاب بیش‌تر به حوادث و اتفاقاتی که در طول سفر و در بین مردم گذشته است و معمولاً کم‌تر گفته یا شنیده می‌شود، می‌پردازد و احساسات و حرف‌‌های مردم را از زبانشان بازگو می‌کند.

    ویژگی دیگر این کتاب، فیلیپ بوک بودن آن است. در قسمت پائین سمت چپ هر صفحه، نقاشی وجود دارد که با ورق زدن صفحات به حرکت در می‌آیند و دخترکی را به نمایش می‌گذارد که با وضو گرفتن کنار جوی آبی و رفتن به بالای کوه، با کوزه‌اش شهر یزد را گلباران می‌کند.

    لوح فشردهٔ چند رسانه‌ای که همراه کتاب عرضه می‌شود نیز یکی دیگر از امتیازات این کتاب محسوب می‌شود.

    این کتاب توسط انتشارات امیرکبیر در سال هشتاد و هفت منتشر شد.

    قسمتی از کتاب:

    مشت می‌کوبید؛ محکم و پشت سر هم. صدای مبهم التماسش هم می‌آمد؛ ناخودآگاه شیشه را دادم پائین. چشم‌‌های سرخی که وسط صورت چین افتاده‌اش گود افتاده بود به من گره خورد. «پسرم برو کنار بذار آقا را ببینم»

    ماشین خبرنگار‌ها را با ماشین آقا اشتباه گرفته بود.

    خیلی دور شده بودیم اما نمی‌توانستم از آیینهٔ بغل ماشین چشم بردارم. پیرزن هنوز ایستاده بود. آب پشت سرمان شده بود اشک‌‌های پیرزن

    قبلا در خانه کتاب اشا منتشر شده بود


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۹:۳۰ ق.ظ روز ۱۶ آبان ۱۳۹۱ | دیدگاه (۲)

    لذت های دزدیده شده

    در وبلاگ قبلی ام، حدود سه سال قبل، مطلبی نوشته بودم درباره عکس و عکاسی و لذتی که قبلا با دوربین های عادی و چاپ کردن عکس هایشان میبردیم و دوربین های دیجیتالی امروزی که این لذت را از ما گرفتند.

    قسمتی از مطلب: {مقایسه کردم آن زمان و آن دوربین‌ها را با دوربین‌های دیجیتال امروزی که تعداد عکس هاش بنابر وضعیت حافظه مموری کارت دوربین بالا می‌رود و هیچ عکس سوخته‌ای در آن‌ها وجود ندارد چون‌‌ همان لحظه عکس را می‌بینی و اگر خوشت نیامد یا قیافه‌ات در عکس زیبا نیافتاده باشد، سریع دلیت می‌کنی و یک عکس جدید می‌گیری. انتظاری هم قرار نیست برای دیدن و چاپ شدن عکس بکشی. ولی آن زمان با همهٔ محدودیت‌ها و امکانات کمتر ازحالش، شیرین بود.
    آن انتظار کشیدن‌های گاهی چند روزه برای دیدن عکس‌ها، آن حس شیرین بیشتر جا داشتن نگاتیو فیلم، حتی لحظه فهمیدن سوختن عکس‌های زیبا، همه‌شان لذت بخش بود و قشنگ. حس‌هایی که الان با دوربین دیجیتال قابل رویت نیست.}

    بعد از گذشتن چند سال و عادت کردن های اجباری مان به تکنولوژی و زندگی امروزی، دوربین دیجیتال و عکس هایش نیز برایمان عادی شده و دوربین های قدیمی به نوستالژی هایمان پیوسته است.

    ولی مساله ای که جدیدا در اینترنت و سایت های مختلف مشاهده میکنم و از آن رنج میبرم، فراتر از دوربین دیجیتال است!

    اوایل آمدن نرم افزارهای ادیت عکس مثل فتوشاپ، پینت شاپ، کورل؛ مورد استفاده آنها خیلی محدود بود و اکثرا عکاس ها و کسانیکه در این زمینه فعالیت میکردند از اینگونه برنامه ها استفاده میکردند ولی کم کم مورد استفاده آنها عام تر شد و برای بهتر دیده شدن عکسهای عادی و خانوادگی (در حکم همان عکس های آلبومی قدیمی) هم از این نرم افزارها استفاده شد.

    برنامه ها و سایت های اشتراک گذاری عکس، مثل اینستاگرام نیز که برای اشتراک گذاری عکس های کابران عادی است و اکثر کاربران عکس های زندگی عادی و روزمره شان را به اشتراک میگذارند، فیلترها و جلوه های تصویری برای عکس ها ارائه میدهد که به راحتی و در عرض چند ثانیه کاربر میتواند عکس معمولی و بکرش را با فیلترها تغیر دهد و جلوه ی شکیل و آرایش شده ای از سوژه عکاسی اش به مخاطبانش ارائه دهد.

    چند روز قبل، یک عکس بسیار زیبا در سایتی دیدم و در دل، عکاسش را تحسین کردم که چقدر هنرمند بوده که توانسته چنین عکسی بگیرد ولی بعد از خواندن نظرات و گفتگوهایی که در زیر عکس شده بود، فهمیدم این عکس، تنها هنر عکاسش نیست و اصل زیبائی عکس، برای شی ثالثی است! عکاس در زیر عکس نوشته بود که عکس را با کمک نرم افزار “x” به این صورت درآورده ام؛ همه ی تحسین و آفرین هایی که تا چند ثانیه قبل در ذهن داشتم، به یک علامت تعجب تبدیل شد!

    به این فکر میکردم که قبلا برای از دست رفتن لذت عکس کاغذی که با دوربین های قدیمی میگرفتیم حسرت میخوردم و الان باید برای از دست رفتن اصل عکس و بکر حسرت بخورم؛ اینکه با این وضعیتی که پیش میرویم، حتی عکس های عادی و خانوادگی و روزمره را هم باید از پشت فیلترها و جلوه های ویژه و خاص مشاهده کنیم؛ تاسف بار و ناراحت کننده است.

    این سیر به کجا میرود، نمیدانم. تکنولوژی به سرعت دارد تمام لذت هایمان را میدزدد.


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۹:۳۰ ق.ظ روز ۱۵ آبان ۱۳۹۱ | دیدگاه (۱۲)