می‌خوانمت

وَقَالَ رَبُّکُمُ ادْعُونِی أَسْتَجِبْ لَکُمْ إِنَّ الَّذِینَ یَسْتَکْبِرُونَ عَنْ عِبَادَتِی سَیَدْخُلُونَ جَهَنَّمَ دَاخِرِینَ

و پروردگارتان گفت: مرا بخوانید تا شما را اجابت کنم، آنان که از عبادت من تکبّر ورزند، به زودی خوار و رسوا به دوزخ درآیند.

سوره مبارکه غافر آیه ۶۰ (بیشتر…)

خانم فرمانده

من رو به دسته‌م بردن. دستور دادم: «دسته! به جای خود!» اما دسته حتا از جاش تکون هم نخورد. یکی دراز کشیده بود، یکی نشسته بود و سیگار می‌کشید، یکی هم که گردنش رو با صدا می‌چرخوند، گفت: «آخی!». خلاصه، وانمود کردن اصلاً منو ندیدن. براشون سنگین بود؛ اونا مرد بودن، بچه‌های شناسایی، حالا باید از یه دختر بیست‌ساله فرمان ببرن. من این رو خیلی خوب درک می‌کردم ولی مجبور بودم فرمان بدم: «بلند شید ببینم!»

یکهو دیدم تیراندازی شروع شد… پریدم تو خندق، از اون‌جایی که شنلم نو بود و کف خندق هم گِلی، تو خندق به پهلو روی برف‌ها خوابیدم تا شنلم گِلی نشه. دختره احمق! شنل برام مهم‌تر از زندگی بود! سربازام وقتی این صحنه رو دیدن زدن زیر خنده.

 

صفحه ۲۵۰
کتاب جنگ چهره زنانه ندارد

روضه عشاق

اگر کوهم! خراب از قصه فرهاد خواهم شد
کنار نام اهل عشق، من هم یاد خواهم شد

دلیل از من مخواه، از سرنوشت پیله ها پیداست
که از زندان دنیا عاقبت آزاد خواهم شد

تمام عمر کوهم خواندی و آتشفشان بودم
سکوتم گرچه سر تا پا، شبی فریاد خواهم شد

مسیحای تو بر من گرچه دیگر جان نمی بخشند
اگر یکدم بیاید بر مزارم شاد خواهم شد

به خاک افکندی ام در خون و قول سوختن دادی
چه بهتر! بعد از این خاکستری در باد خواهم شد

 

فاضل نظری

روز هفتم رفتنش

مراسم هفت را تصمیم گرفتیم در خانه خودشان بگیریم. مثل روضه خانگی؛ روضه ای که تصمیم داشتند محرم امسال در خانه شان بگیرند.
برای خرید مخلفات شام بعد از مراسم، با احمد رفتیم هایپر. نوشیدنی و ماست برای حدود سیصد نفر و چند بسته دستمال کاغذی و کمی چای و قند، دو چرخ خرید را پر کرد؛ حرکت که میکردیم نگاه های متعجب بعضی از شهروندان را به چرخ های خرید متوجه میشدم.
به مسئول صندوق که رسیدیم، تعجب و سوالش رو نتوانست پنهان کند و با لبخندی گفت “مهمونی دارین؟” احمد گفت “مراسم داریم، مراسم هفتم مادرم …” لبخند خانم حسابدار روی لبش یخ زد و با ناراحتی گفت “ببخشید، خدا رحمتشون کنه.”

به این فکر میکردم که بقیه آدمها وقتی چرخها را میدیدند با خودشان چه فکری میکردند؟ اگر ایام محرم نبود، شاید خیلی ها فکر میکردند جشنی، تولدی، مراسم شادی داریم؛ خوشبحالشان ی هم حتما در دلشان حواله مان میکردند.

این قضیه مثل قضیه ی زندگیهای مجازی است، عکس هایی که در اینستا میگذاریم، پستهایی که مینویسیم، در حالیکه خیلی واقعیتها و حرفها را قایم میکنیم؛ خوانندگان فقط روی خوش و شاد عکسها و نوشته ها را میبینند و قضاوت میکنند و نمیدانند در پشت آن نوشته ها و تصاویر، چه دردها و غمهایی وجود دارد.

*یادم باشد بیشتر مواظب باشم

همیشه خودمان باید بخواهیم!

نباید تصور کرد که با پیشرفت مدنیت، مقام زن هم بتدریج بالا رفته است؛ حقیقت امر این است که (در طول تاریخ) زیادتر بودن حس همکاری زن، در تغییر وضع اجتماعی او بیشتر موثر بوده تا تربیت فرهنگی مردان!

تاریخ تمدن، جلد اول

ویل دورانت

صفحه ۴۲

خمیر جادویی

اولین تجربه ام بود و کلی خوشم اومد و لذت بردم از درست کردنش!

شیر یا آب ولرم ۱ لیوان
تخم مرغ ۱ عدد
آرد تا جایی که خمیر بدست نچسبه
روغن ۶ قاشق غذاخوری
خمیرمایه ۱ قاشق مرباخوری
شکر ۱ قاشق برای عمل آوردن خمیر
نمک ۱ قاشق مرباخوری

اول شیر ولرم رو با ۱ قاشق غذاخوری شکر مخلوط میکنیم بعد خمیرمایه رو روش میپاشیم و میزاریم ۱۰ دقیقه تا عمل بیاد
تخم مرغ و نمک و روغن رو با قاشق با هم مخلوط میکنیم و مخمر رو اضافه میکنیم بهشون ولی هم نمیزنیم! آرد رو روی مواد الک میکنیم تا جایی که خمیر بدست نچسبه! یعنی انقدر میریزید و آروم هم میزنید که خمیری بدست بیارین بدون اینکه به دستتون بچسبه.
خمیر رو چند دقیقه ورز میدیم و بعد روشو با پلاستیک میپوشونیم و میزاریم حدودا یک ساعت و نیم تا حجمش دو برابر بشه بعد از خمیر برمیداریم و به هر شکلی که میخواییم ازش استفاده میکنیم

برای پیتزا، پیراشکی، حلقه مرغ و ریحان شیرینی و … این خمیر مناسبه و بسیار بسیار عالی

این دستور واسه خمیری هست که شیرین نیست، ولی اگه خواستد خمیرتون شیرین باشه از ۲ تا ۵ قاشق غذاخوری، بسته به ذائقتون، شکر اضافه کنید.

فرشته خونمون هم اومده و نظاره گر خمیر درست کردن منه 🙂

  • بهمن ۱۳۹۵
  • دی ۱۳۹۵
  • آذر ۱۳۹۵
  • آبان ۱۳۹۵
  • مهر ۱۳۹۵
  • شهریور ۱۳۹۵
  • مرداد ۱۳۹۵
  • تیر ۱۳۹۵
  • خرداد ۱۳۹۵
  • اردیبهشت ۱۳۹۵
  • فروردین ۱۳۹۵
  • اسفند ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۴
  • دی ۱۳۹۴
  • آذر ۱۳۹۴
  • آبان ۱۳۹۴
  • مهر ۱۳۹۴
  • شهریور ۱۳۹۴
  • مرداد ۱۳۹۴
  • تیر ۱۳۹۴
  • خرداد ۱۳۹۴
  • اردیبهشت ۱۳۹۴
  • فروردین ۱۳۹۴
  • اسفند ۱۳۹۳
  • بهمن ۱۳۹۳
  • دی ۱۳۹۳
  • آذر ۱۳۹۳
  • آبان ۱۳۹۳
  • مهر ۱۳۹۳
  • شهریور ۱۳۹۳
  • مرداد ۱۳۹۳
  • تیر ۱۳۹۳
  • خرداد ۱۳۹۳
  • اردیبهشت ۱۳۹۳
  • فروردین ۱۳۹۳
  • اسفند ۱۳۹۲
  • بهمن ۱۳۹۲
  • دی ۱۳۹۲
  • آذر ۱۳۹۲
  • آبان ۱۳۹۲
  • مهر ۱۳۹۲
  • شهریور ۱۳۹۲
  • مرداد ۱۳۹۲
  • تیر ۱۳۹۲
  • خرداد ۱۳۹۲
  • اردیبهشت ۱۳۹۲
  • فروردین ۱۳۹۲
  • اسفند ۱۳۹۱
  • بهمن ۱۳۹۱
  • دی ۱۳۹۱
  • آذر ۱۳۹۱
  • آبان ۱۳۹۱
  • مهر ۱۳۹۱
  • شهریور ۱۳۹۱
  • مرداد ۱۳۹۱
  • تیر ۱۳۹۱
  • خرداد ۱۳۹۱
  • اردیبهشت ۱۳۹۱
  • فروردین ۱۳۹۱
  • اسفند ۱۳۹۰
  • بهمن ۱۳۹۰
  • دی ۱۳۹۰
  • آذر ۱۳۹۰
  • آبان ۱۳۹۰
  • مهر ۱۳۹۰
  • شهریور ۱۳۹۰
  • مرداد ۱۳۹۰
  • تیر ۱۳۹۰
  • خرداد ۱۳۹۰
  • اردیبهشت ۱۳۹۰
  • فروردین ۱۳۹۰
  • اسفند ۱۳۸۹
  • بهمن ۱۳۸۹
  • دی ۱۳۸۹
  • آذر ۱۳۸۹
  • آبان ۱۳۸۹
  • مهر ۱۳۸۹
  • شهریور ۱۳۸۹
  • مرداد ۱۳۸۹
  • تیر ۱۳۸۹
  • خرداد ۱۳۸۹
  • اردیبهشت ۱۳۸۹
  • فروردین ۱۳۸۹
  • اسفند ۱۳۸۸
  • بهمن ۱۳۸۸
  • دی ۱۳۸۸
  • آذر ۱۳۸۸
  • آبان ۱۳۸۸
  • مهر ۱۳۸۸
  • شهریور ۱۳۸۸
  • مرداد ۱۳۸۸
  • تیر ۱۳۸۸
  • خرداد ۱۳۸۸
  • اردیبهشت ۱۳۸۸
  • فروردین ۱۳۸۸
  • اسفند ۱۳۸۷
  • بهمن ۱۳۸۷
  • دی ۱۳۸۷
  • آذر ۱۳۸۷
  • آبان ۱۳۸۷
  • مهر ۱۳۸۷
  • شهریور ۱۳۸۷
  • مرداد ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۷
  • خرداد ۱۳۸۷
  • اردیبهشت ۱۳۸۷
  • فروردین ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۵
  • خرداد ۱۳۸۵
  • اردیبهشت ۱۳۸۵
  • فروردین ۱۳۸۵
  • اسفند ۱۳۸۴
  • بهمن ۱۳۸۴
  • دی ۱۳۸۴
  • آذر ۱۳۸۴
  • شهریور ۱۳۸۴
  • پدر، عشق و پسر

    دوبار با خودم بردم‌ش کربلا، میرفتم حرم، روبروی ضریح اباعبدالله، قسمتِ شش گوشه ضریح می‌شستم و می‌گفتم: «آقا، بابا، می‌خوام براتون روضه بخونم، روضه پسرتان را، علی اکبرتان را، اجازه میدید؟» بعد کتاب را باز می‌کردم، شروع می‌کردم به خوندن؛ می‌خوندم و اشک می‌ریختم؛ اشک میریختم و ضجه می‌زدم ….. از بهترین روضه‌های عمرم بود سطر سطر این کتاب؛ پدر عشق، پسر

    کتاب از زبانِ اسبِ علی اکبر “عقاب” برای “لیلا” مادرِ ایشان ماجرای کربلا را تعریف می‌کند.

    در کتاب اینگونه نوشته شده که “عقاب” را “سیف بن ذی‌یزن” وقتی پیامبر صل الله علیه و آله پنج ساله بودند، به ایشان داده است و بعد از پیامبر این اسب به امام علی سپس امام حسن و بعد از ایشان به امام حسین علیه السلام رسیده و امام چون ذوالجناح را داشتند، عقاب را علی اکبر می‌سپارند. «یعنی دوباره پیامبر، چراکه شبیه‌ترین مردم به پیامبر علی اکبر بود»

    در تمام این صد و ده سال که من مرکب این کواکب بودم … انگار یک رویای شیرین بود که با دشنه عاشورا به پایان رسید و من در همه‌ی آن صد و ده سال، هیچ عمر نکردم. در این چند صباح پس از عاشورا عمرِ همه اسبهای تاریخ را بر دوش می‌کشم. این است که خسته ام لیلا! خیلی خسته‌ام و فکر می‌کنم که مرگ تنها مرهم این همه خستگی باشد.

    کتاب در ده مجلس نوشته شده و عقاب قدم به قدم، وقایع روز عاشورا و اتفاقاتی که بر اهل حرم و علی اکبرِ لیلا افتاده را برای لیلای غایب در صحرای کربلا، تعریف می‌کند.از عشقِ پدر و پسر به هم، از به میدان فرستادنِ اکبر، از رابطه ی بین این محب و محبوب، از جنگیدن و رجز خواندن‌های سوارش، از حلقه سپاهیان دشمن، از فروآمدن رگبار تیرها به آنها، از اربا اربا شدن … از امام بر بالای پیکرِ پسرش …

    یادت هست لیلا ! یکی از این شبها را که گفتم : ” به گمانم امام ، دل از علی اکبر (ع) نکنده بود . ” به دیگران می گفت دل بکنید و رهایش کنید اما هنوز خودش دل نکنده بود !
    اگر علی اکبر (ع) این همه وقت تا مرز شهادت رفت و بازگشت ، اگر از علی اکبر (ع) به قاعده دو انسان خون رفت و همچنان ایستاده ماند ، همه از سر همین پیوندی بود که هنوز از دو سمت نگسسته بود .
    پدر نه ، امام زمان دل به کسی بسته باشد و او بتواند از حیطه زمین بگریزد ؟! نمی شود . و این بود که نمی شد . و … حالا این دو می خواستند از هم دل بکنند .
    امام برای التیام خاطر علی اکبر (ع) ، جمله ای گفت . جمله ای که علی اکبر (ع) را به این دل کندن ترغیب کند یا لااقل به او در این دل کندن تحمل ببخشد : “پسرم! عزیزم! نورچشمم! سرچشمه رسول الله در چندقدمی است. چشم بپوش از این چشمه!”
    این برای التیام علی بود. حسین را چه کسی باید التیام می‌داد؟ برای این دل کندن، به حسین چه کسی باید دل می‌داد؟کدام کلام بود که باید حسین را به این دل کندن ترغیب کند؟یا لااقل در این دل کندن تحمل ببخشد؟
    باز هم خودِ او و باز هم کلامِ خود او: «به زودی من نیز به شما می پیوندم.»

    کتاب، روضه‌ی خوبی است برای این روزها … گوشه‌ای بشینی، کتاب را بخوانی…

    پدر از سر جنازه پسر برخاست، اما چه برخاستنی! انگار کوه اندوه را بر دوش می‌کشید … امام با خود زمزمه می‌کرد و چون کبوتر پرو بال شکسته‌ای به سمت خیام می‌رفت. من امام جرات نکردم به خیمه‌ها نزدیک شوم. جوابی برای زینب نداشتم. به سکینه چه باید می‌گفتم؟ اگر رقیه ی کوچک به پای من می‌آویخت و از من برادر می‌خواست من چه داشتم که به او بدهم؟ گفتم میمانم تا با پشت خالی و یالِ خونین‌آلودم قاصد شهادتِ سوارم نباشم. بگذار خبر را امام ببرد. بگذار پشتِ خمیده‌ی امام حاملِ این پیام باشدیگذار واقعه را چشم های گریان او بیان کند. هرچه باشد او مظهرِ سکینه و آرامش است.

    نمی‌دانم امام چه گفت و چه کرد فقط دیدم در حلقه ای از جوانانِ بنی‌هاشم به سمت جنازه سوار من پیش می‌آید. اگر پیکر تکه تکه نبود، چه نیازی به این‌همه جوان بود؟ … این قرانی که ورق ورق شده بود و شیرازه‌اش از هم دریده بود به هم‌برآمدنی نبود. چه تلاش عبثی می کردند این جوانان که می‌خواستند دوش به دوش هم راه بروند تا جنازه‌ای یکپارچه و به هم پیوسته به نمایش بگذارند. اکنون دیگر دلیلی برای ایستادن نداشتم! دلیلِ من قطعه قطعه و چاک چاک بر روی دست‌های هاشمیین پیش می رفت و به خیمه‌ها نزدیک می‌شد. سنگینی خبر اکنون نه بر دوشِ من که بر دوشِ جوانانِ هاشمی بود.

    کتاب را سید مهدی شجاعی نوشته و انتشارات نیستان چاپ کرده است.


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۹:۳۰ ق.ظ روز ۳۰ آبان ۱۳۹۱ | دیدگاه (۷)

    ما اهل کوفه هستیم؟!

    چیزی عوض نشده
    فقط تقویم‌ها شیک‌تر شده‌اند
    و سال‌هاست دو روز پشت سر هم سرخ‌اند

    می‌گویی نه

    مسلمی بفرست
    تا از بلندترین برج پایتخت
    پرتش کنیم!

    سعیدبیابانکی


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۹:۳۰ ق.ظ روز ۲۸ آبان ۱۳۹۱ | دیدگاه (۰)

    تعقل

    وَقَالُوا لَوْ کُنَّا نَسْمَعُ أَوْ نَعْقِلُ مَا کُنَّا فِی أَصْحَابِ السَّعِیرِ
    و گویند: اگر شنیده (و پذیرفته‌) بودیم یا تعقل کرده بودیم، در (میان‌) دوزخیان نبودیم.

    سوره ملک  آیه۱۰


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۹:۳۰ ق.ظ روز ۲۷ آبان ۱۳۹۱ | دیدگاه (۱)

    شلغم بخارپز

    یکی از خوردنی‌های مورد علاقه‌ی من از بچگی، شلغم بوده؛ بچه که بودم، بابام همیشه برام شلغم می‌پختن و یه شعر خاص هم وقتی می‌خواستن شلغم‌ها را بدن بهم برام میخوندن “بلبلی داغِ بلبلی، نقل و نبات‌ه بلبلی” هنوز هم وقتی می‌خوام شلغم بخورم، این شعر بابا میاد تو ذهن‌م.

    علاقه زیادم به شلغم باعث شده وقتی یکی از شلغم بد بگه! عصبانی بشم 🙂 مثلا اگه کسی به شلغم بگه بدمزه، یا بی‌مزه، یا بگه آخه این چیه میخوری، چطوری می‌خوریش، خیلی بی‌مزه و آبکی‌ه ناراحت بشم! و به همه این افراد هم میگم اگه شلغم را بخارپز بپزید، مطمئن باشید شما هم دوست‌ش خواهید داشت مگر اینکه واقعا بدتون بیاد ازش.

    اکثر افراد را دیدم که شلغم را آب‌پز می‌کنند، یعنی دیگ را از آب پر می‌کنند، شلغم‌ها را داخلش میذارن و روی شعله میذارن چند ساعت باشه تا بپزه، این روش باعث میشه آب کاملا داخلِ شلغم بشه و باعثِ آبکی و سستی بافت‌های نرم شلغم بشه و مزه‌ی بی‌مزه‌ای بهش بده!

    من همیشه شلغم را بخارپز می‌کنم؛ نه با دستگاه‌های برقی بخارپز، روی گاز و با همون قابلمه ولی با بخار و بوسیله ظرفِ مخصوص بخارپز؛ ظرف‌هایی که اکثر مغازه‌های پلاستیک یا آلمینیوم‌فروشی دارند و قیمت‌ش هم حدود دو یا سه هزار تومن هست.

    توی قابلمه‌ای که می‌خواهید شلغم‌ها را بپزید کمی آب بریزید، در حدود دو بند انگشت که دو سه ساعت روی حرارت کم، باقی بمونه.

    ظرف را داخل قابلمه میذارید و شلغم‌ها را روش می‌چینید و میذارید روی شعله زیاد تا آب جوش بیاد و بعدِ جوش آمدنِ آب، شعله را کمِ کم میکنید و در قابلمه را هم می‌بندید و می‌ذارید دو سه ساعتی شلغم‌ها کاملاً سونای بخار بگیرند و خوب مغزپخت بشند.

    بخارپز کردنِ شلغم باعث میشه، مغزپخت و خوشمزه و بامزه! بشه و چون هیچ آبی به بافت‌هاش نفوذ نکرده، شل و آبکی نمیشه؛ با یک مقدار آویشن یا آبلیمو هم، خیلی خوشمزه میشه.

    البته نکته دیگه‌ای هم که کمک میکنه برای داشتن یک شلغمِ خوشمزه به نظر من اینه که سر و ته شلغم‌ها، موقع پخته شدن بهشون باشه و جدا نشه. اکثر اوقات شلغم‌های کوچیک و نقلی شیرین‌تر و خوشمزه‌تر از شلغم‌های درشت هستن، همینطور شلغم‌های سفیدِ سفید.


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۹:۳۱ ق.ظ روز ۲۶ آبان ۱۳۹۱ | دیدگاه (۱۴)

    برای رهایی از ترافیک تهران

    فکر کنم پارسال بود که برنامه تهران ترافیک را روی گوشی‌م نصب کردم؛ برنامه خوبی بود که هروقت می‌خواستیم با ماشین از خونه بریم بیرون، قبل از بیرون آمدن، آپدیت‌ش می‌کردم و مسیرهای ترافیک‌ی تهران را می‌دیدم و بنابر زیادی و کمی ترافیک، مسیر را انتخاب می‌کردیم و می‌تونستیم، خلوت‌ترین و نزدیک‌ترین مسیر را برای رسیدن به مقصد انتخاب کنیم.

    این برنامه، کمکِ خیلی خوبی بود برای فرار از ترافیک‌های وحشتناک تهران؛ هرجا که مسیر را قرمز نشان می‌داد مسیر را عوض می‌کردیم و خیابان‌هایی با رنگ سبز را انتخاب می‌کردیم؛ خطاهای سیستم هم شاید یک به بیست بود. علاوه بر سیستم ترافیک شهری، محدوده طرح زوج و فرد و طرح ترافیک را هم نشان می‌داد و کمک خوبی بود.

    ولی چند روزی میشه که خطاهای این برنامه خیلی زیاد شده؛ این موضوع که اتوبان‌ یا خیابون را سبز نشون میده و به اعتماد این برنامه واردش میشیم ولی باترافیکِ خیلی زیادی مواجه می‌شیم، چندوقته خیلی زیاد باهاش مواجه می‌شیم و ما را بدجور تو ترافیک انداخته.

    امیدوارم آپدیت این برنامه دوباره مثل قبل، به‌ثانیه و دقیقه بشه تا اعتمادمون بهش برگرده! شاید هم این چند هفته ترافیک تهران، ثانیه به ثانیه تغییر میکنه!!

    این برنامه را بر روی شبکه اینترنت از اینجا می‌تونید ببیند؛ افرادی هم که سیستم عامل اندروید دارند، میتونند از اینجا برای سیستمشون دانلود کنند

    بیا و یاد بگیر؛ این‌که «دوستت دارم»

    مرا شبیه خودت مبتلا نکن لطفاً
    و پشت پنجره من را صدا نکن لطفاً

    برای شادی من بادبادکی کافی‌ست
    برای شادی من، دل هوا نکن لطفآً

    نه! عشق سنگ بزرگی‌ست، نه! زمین بگذار
    بیا و یاد بگیر؛ ادعا نکن لطفاً

    بیا و یاد بگیر؛ این‌که «دوستت دارم»
    دروغ نیست، ولی تو ریا نکن لطفاً

    تمام حرف دلم را زدم، کسی نشنید
    تو نیز گوش به این ماجرا نکن لطفاً

    شاعرش را نمی‌دانم


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۹:۳۰ ق.ظ روز ۲۴ آبان ۱۳۹۱ | دیدگاه (۰)

    زمین سوخته

    این هفته مطلب معرفی کتاب را دوست خوبم شکوفه نوشته است:

    چند سالی است که با فاطمه و زهرا و مرضیه دوست هستم و هر سال بعنوان کادوی تولدم کتاب هدیه می‌دهند.
    امسال اما، جنس کتاب فرق داشت؛ نه اسم کتاب را شنیده بودم و نه اسم نویسنده را. بعد از چند مدت که رفتم سراغ کتاب و شروع کردم به خواندن‌ش، لذتی بردم وصف‌ناشدنی! از آن دست کتاب‌هایی بود که هم موضوعش هیچ کتابی نخوانده و ندیده بودم.

    موضوع کتاب «جنگ پیش از شروع رسمی» یعنی از حدود ماه‌های خرداد- تیر ۱۳۵۹ آن هم به سبک رمان و داستان بود که برای من که کتاب‌های با موضوع دفاع مقدس زیاد خوانده بودم، جدید بود.
    «زمین سوخته» روایت ِ زندگی یک خانوادهٔ اهوازی است.

    آغاز کتاب از چند روز پیش از شروع اولین حملات عراق است. یک زندگی ِ خوب و بدون دغدغهٔ جنگ! اما ناگهان اولین حملات شروع می‌شود؛ مردم زندگی را به زیر زمین‌ها منتقل می‌کنند و هر روز شاهد کشته شدن همسایگان و بستگانشان هستند.
    یکی از ویژگی‌های خوب ِ کتاب، نوشتن ِ مکالمات و حرکات و رفتارهای همسایگان و کاسب‌ها و هم‌محلی‌های خانواده است و یا حتی بخشی از صحبت‌های رادیوهای آن زمان.

    بخشی از کتاب: (صفحه ۸۴)

    بدجوریه؛ ماندن تو شهر خطر کردنه. شوخی نیست. هر لحظه انتظار ترکیدن گلولهٔ توپ هست. تا امروز باورم نمی‌شد. انگار همه چیز شوخی بود. طیاره‌ها که می‌ومدن می‌رفتم پشت‌بام نگاشون می‌کردم. پریروز که به کمک مردم جسدا را از زیر آوار بیرون می‌کشیدم، باز باورم نشده بود؛ چون هیچ‌کدومشونو نمی‌شناختم… اما امروز که مهندس کشته شد… هر پنج تاشونو می‌شناختم. مش تقی با اون قیافهٔ مهربونش…
    احمد زیر لب زمزمه می‌کند.
    -کاش با وامش موافقت کرده بودم.
    خالد ادامه می‌دهد:
    -… با اون صدای پیر و آرامش… حالا… حالا دیگه باورم شده که هر لحظه انتظار کشته شدن هست!… بیچاره مهندس. می‌خواست مرخصی بگیره بره دنبال زن و بچه‌ش جابجاشون کنه… همهٔ فکرش همین بود… پاییز. دربدی. غربت

    کتاب ِ «زمین سوخته» نوشتهٔ «احمد محمود» ناشر: انتشارات معین


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۹:۳۰ ق.ظ روز ۲۳ آبان ۱۳۹۱ | دیدگاه (۰)