ای اولین و آخرین امید
إِنْ یَنْصُرْکُمُ اللَّهُ فَلَا غَالِبَ لَکُمْ وَإِنْ یَخْذُلْکُمْ فَمَنْ ذَا الَّذِی یَنْصُرُکُمْ مِنْ بَعْدِهِ وَعَلَى اللَّهِ فَلْیَتَوَکَّلِ الْمُؤْمِنُونَ
اگر خدا شما را یارى کند هیچ کس بر شما غالب نخواهد شد
و اگر دست از یارى شما بردارد، چه کسى بعد از او شما را یارى خواهد کرد؟
مؤمنان باید تنها بر خدا توکل کنند
سوره مبارکه آل عمران، آیه ۱۶۰
قطار مهاراجه

کتاب، خاطرات پنج سال زندگی در هندوستان است؛ خاطراتِ علیرضا قزوه‌ی شاعر که پنج سال رئیس مرکز تحقیقات فارسی رایزنی فرهنگی ایران در هند بود.

خاطراتی که اگر چه جالب و جدید بود ولی بخاطرِ کوتاه بودن روایت‌ها و گاها تکرار چندباره یک مساله، کمی از جذابیتش برایم کم شد. روایت‌ها طوری تنظیم شده بودند که انگار آقای قزوه در همان سال‌های ماموریت بعضی‌شان را نوشته و در مجله یا روزنامه‌ای بصورت هفتگی چاپ کرده‌اند و حالا بعد از گذشت چند سال، تصمیم گرفته‌اند کتابی از آن سالها و تجربیاتشان منتشر کنند؛ روایت‌های خُرد را از مجله و روزنامه و دفترهای شخصی جمع کرده‌اند، چند روایتی هم با افعال گذشته* نوشته‌اند و موضوعی آنها را تفکیک کرده و کتاب کرده‌اند!

یعنی این خاطرات پاره‌پاره حتی بر اساس زمان و سالهایی که ایشان در هند بودند نیز مرتب نیست؛ آنچه من حدس میزنم این است که بر اساسِ یک ترتیبِ نامرتبی از موضوعات پیش میرود. ترتیبی که بعضی مواقع اذیت‌کننده می‌شود. مثلا شما چندین صفحه پشتِ سرهم خاطراتی درباره‌ی مواجهه با میمون‌ها در هند می‌خوانید که یا خاطرات خود قزوه است یا شنیده شده از دوستانشان!

ولی کتاب خاطرات جذابی دارد که بعضا با بذله‌گویی و روحیه‌ی شوخ آقای قزوه بیان می‌شود؛ از روایت مُرده‌سوزی هندوها و حرکات امیری‌اسفندقه تا پیدا کردن قبر شاعران کشمیری زیر زباله‌ها و علف‌ها.

روایت‌های کتاب از جهتی دیگر هم برای من اهمیت داشت. سفرنامه‌ها و کتاب‌هایی که درباره مردمانی دیگر نوشته می‌شوند اصولا حاصلِ یک دوره کوتاه مدت دیدن و بودن در میانِ آن مردمان و سرزمینشان است، ولی این کتاب خاطرات کسی است که پنج سال در هندوستان بوده و شهرها و مردمان و فرهنگ‌های مختلف آن را دیده و آنها را زندگی کرده است. پس قضاوت‌ها و تعاریفش از زندگی مردمانِ شبه‌قاره از واقعیتِ آنها خیلی دور و صرفا بر اساسِ احساسات نیست.

در کل پیشنهاد میدهم اگر می‌خواهید درباره “حاشیه‌های” فعالیت‌هایی که در حوزه زبان فارسی در هند می‌شود، درباره برخی مراسم فرقه‌های هندی، درباره‌ی شیعیان هند و خاطراتی دوستانه درباره برخی شاعران و نویسندگان بدانید، این کتاب را بخوانید.

“قطار مهاراجه” را سوره مهر در سال نود و چهار منتشر کرده است.
قیمتِ پشتِ جلدِ کتابِ من، نه هزار تومان است.

  • بعضی روایت‎ها با افعال ماضی است و برخی افعال مضارع، و این مساله نیز خواننده را اذیت می‌کند.
بینِ دستانی که نیست

در خیالات خودم در زیر بارانی که نیست
می‌رسم با تو به خانه، از خیابانی که نیست

می‌نشینی رو به رویم خستگی در میکنی
چای می‌ریزم برایت، توی فنجانی که نیست

باز میخندی و میپرسی که حالت بهتر است؟
باز میخندم که خیلی! گرچه میدانی که نیست

شعر میخوانم برایت واژه‌ها گل می‌کنند
یاس و مریم می‌گذارم توی گلدانی که نیست

چشم می‌دوزم به چشمت، می‌شود آیا کمی
دست‌هایم را بگیری، بین دستانی که نیست؟

وقت رفتن می‌شود با بغض می‌گویم نرو
پشت پایت اشک می‌ریزم در ایوانی که نیست

میروی و خانه لبریز از نبودت میشود
باز تنها میشوم با یاد مهمانی که نیست

رفته‌ای و بعد تو این کار هر روز من است
باور اینکه نباشی کار آسانی که نیست

بیتا امیری

باید یاد بگیرم

مشغول مرتب کردن و لیبل زدنِ کتابای کتابخونه بودم که یکی از هفتم‌ها اومد و گفت خانم من میتونم کمکتون کنم! نشست کنارم و گفت بدید لیبل‌ها رو من بزنم!
راستش خیلی خوشحال شدم! هم برای خودم هم برای دانش‌آموز غ! برای خودم از این بابت خوشجال شدم که یک نفر پیدا شد بین نوشتن لیست و شماره و مهر زدن کتابها، کمکم کنه و همون ده دقیقه زنگ تفریح باعث بشه بیست دقیقه کار کتابخونه جلو بیفته. برای خودش از این جهت خوشحال شدم که این جرات و اعتماد بنفس رو داره که هنوز با معلم زیاد آشنا نیست (هفتم‌ها تازه وارد مدرسه شدن) بره بگه میتونم کمکتون کنم و آماده به یراق باشه.

شاید حتی به این خصلتش غبطه خوردم و فکر میکنم که من خیلی وقت‌ها این اعتماد بنفس رو ندارم!

دنبال چی هستی؟

تو نیازی نداری کسی بهت چیزی بده.
میتونی خودت فرصت هات رو بسازی.
اما اول باید بدونی که دنبال چی هستی.

یعقوب را دوست داشتم
صفحه ۲۵۶

فسنجون

من از جمله افرادی بودم که از فسنجون خوششون نمی‌اومد؛ دهن نمیزدم بهش و به نظرم یه غذای بدمزه و زشت می اومد😅
ولی چند سالیه که ازش خوشم اومده و میخورم و حتی دو سه بار هم درستش کردم و کم کم دارم عاشقش میشم😉
گردو سابیده شده رو با یک مقدار آب سرد تو قابلمه میریزم و وقتی آب جوش اومد زیرش رو کم میکنم و میذارم دو ساعت با شعله کم حرارت ببینه. آبش که کم شد، دوباره نیم استکان آب سرد میریزم روش.
🌸 آب سرد باعث میشه گردو زودتر روغن پس بده🌸
مرغ رو هم با پیاز و یک کم نمک و زردچوبه و یک کوچولو دارچین، تو قابلمه جداگانه، میذارم بپزه.
بعد دوساعت که گردو حسابی پخت و روغن داد، رب انار میریزم و یک کم شکر. بسته به میزانی که بخوام شیرین یا ملس یا ترش بشه، هم میزنم و میزان رب و شکر رو تنظیم میکنم. یک کم که باهم جوش خوردن، مرغ ها رو بهشون اضافه میکنم. چند تا آلو خورشتی هم برای کم کردن گرمی گردو داخل خورش میندازم. حدود نیم ساعت صبر میکنم تا مرغ ها خوب با مخلوط گردو و رب انار بپزن و بعد سرو میکنم😀

نمیدونم چرا فسنجون غذای سختیه تو ذهنمون، در صورتیکه خیلی آسونه فقط زمان بره پختش

  • شهریور ۱۳۹۷
  • مرداد ۱۳۹۷
  • تیر ۱۳۹۷
  • خرداد ۱۳۹۷
  • اردیبهشت ۱۳۹۷
  • فروردین ۱۳۹۷
  • اسفند ۱۳۹۶
  • بهمن ۱۳۹۶
  • دی ۱۳۹۶
  • آذر ۱۳۹۶
  • آبان ۱۳۹۶
  • مهر ۱۳۹۶
  • شهریور ۱۳۹۶
  • مرداد ۱۳۹۶
  • تیر ۱۳۹۶
  • خرداد ۱۳۹۶
  • اردیبهشت ۱۳۹۶
  • فروردین ۱۳۹۶
  • اسفند ۱۳۹۵
  • بهمن ۱۳۹۵
  • دی ۱۳۹۵
  • آذر ۱۳۹۵
  • آبان ۱۳۹۵
  • مهر ۱۳۹۵
  • شهریور ۱۳۹۵
  • مرداد ۱۳۹۵
  • تیر ۱۳۹۵
  • خرداد ۱۳۹۵
  • اردیبهشت ۱۳۹۵
  • فروردین ۱۳۹۵
  • اسفند ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۴
  • دی ۱۳۹۴
  • آذر ۱۳۹۴
  • آبان ۱۳۹۴
  • مهر ۱۳۹۴
  • شهریور ۱۳۹۴
  • مرداد ۱۳۹۴
  • تیر ۱۳۹۴
  • خرداد ۱۳۹۴
  • اردیبهشت ۱۳۹۴
  • فروردین ۱۳۹۴
  • اسفند ۱۳۹۳
  • بهمن ۱۳۹۳
  • دی ۱۳۹۳
  • آذر ۱۳۹۳
  • آبان ۱۳۹۳
  • مهر ۱۳۹۳
  • شهریور ۱۳۹۳
  • مرداد ۱۳۹۳
  • تیر ۱۳۹۳
  • خرداد ۱۳۹۳
  • اردیبهشت ۱۳۹۳
  • فروردین ۱۳۹۳
  • اسفند ۱۳۹۲
  • بهمن ۱۳۹۲
  • دی ۱۳۹۲
  • آذر ۱۳۹۲
  • آبان ۱۳۹۲
  • مهر ۱۳۹۲
  • شهریور ۱۳۹۲
  • مرداد ۱۳۹۲
  • تیر ۱۳۹۲
  • خرداد ۱۳۹۲
  • اردیبهشت ۱۳۹۲
  • فروردین ۱۳۹۲
  • اسفند ۱۳۹۱
  • بهمن ۱۳۹۱
  • دی ۱۳۹۱
  • آذر ۱۳۹۱
  • آبان ۱۳۹۱
  • مهر ۱۳۹۱
  • شهریور ۱۳۹۱
  • مرداد ۱۳۹۱
  • تیر ۱۳۹۱
  • خرداد ۱۳۹۱
  • اردیبهشت ۱۳۹۱
  • فروردین ۱۳۹۱
  • اسفند ۱۳۹۰
  • بهمن ۱۳۹۰
  • دی ۱۳۹۰
  • آذر ۱۳۹۰
  • آبان ۱۳۹۰
  • مهر ۱۳۹۰
  • شهریور ۱۳۹۰
  • مرداد ۱۳۹۰
  • تیر ۱۳۹۰
  • خرداد ۱۳۹۰
  • اردیبهشت ۱۳۹۰
  • فروردین ۱۳۹۰
  • اسفند ۱۳۸۹
  • بهمن ۱۳۸۹
  • دی ۱۳۸۹
  • آذر ۱۳۸۹
  • آبان ۱۳۸۹
  • مهر ۱۳۸۹
  • شهریور ۱۳۸۹
  • مرداد ۱۳۸۹
  • تیر ۱۳۸۹
  • خرداد ۱۳۸۹
  • اردیبهشت ۱۳۸۹
  • فروردین ۱۳۸۹
  • اسفند ۱۳۸۸
  • بهمن ۱۳۸۸
  • دی ۱۳۸۸
  • آذر ۱۳۸۸
  • آبان ۱۳۸۸
  • مهر ۱۳۸۸
  • شهریور ۱۳۸۸
  • مرداد ۱۳۸۸
  • تیر ۱۳۸۸
  • خرداد ۱۳۸۸
  • اردیبهشت ۱۳۸۸
  • فروردین ۱۳۸۸
  • اسفند ۱۳۸۷
  • بهمن ۱۳۸۷
  • دی ۱۳۸۷
  • آذر ۱۳۸۷
  • آبان ۱۳۸۷
  • مهر ۱۳۸۷
  • شهریور ۱۳۸۷
  • مرداد ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۷
  • خرداد ۱۳۸۷
  • اردیبهشت ۱۳۸۷
  • فروردین ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۵
  • خرداد ۱۳۸۵
  • اردیبهشت ۱۳۸۵
  • فروردین ۱۳۸۵
  • اسفند ۱۳۸۴
  • بهمن ۱۳۸۴
  • دی ۱۳۸۴
  • آذر ۱۳۸۴
  • شهریور ۱۳۸۴
  • در را به روی حضرت پاییز وا کنیم

    پاییز می رسد که مرا مبتلا کند
    با رنگ های تازه مرا آشنا کند

    پاییز می رسد که همانند سال پیش
    خود را دوباره در دل قالیچه جا کند

    او می رسد که از پس نه ماه انتظار
    راز درخت باغچه را بر ملا کند

    او قول داده است که امسال از سفر
    اندوه های تازه بیارد -خداکند-

    او می رسد که باز هم عاشق کند مرا
    او قول داده است به قولش وفا کند

    پاییز عاشق است و راهی نمانده است
    جز این که روز و شب بنشیند دعا کند

    شاید اثر کند و خداوند فصل ها
    یک فصل را به خاطر او جا به جا کند

    تقویم خواست از تو بگیرد بهار را
    تقدیر خواست راه شما را جدا کند

    خش خش… صدای پای خزان است، یک نفر
    در را به روی حضرت پاییز واکند

    علیرضا بدیع


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۵:۱۰ ب.ظ روز ۳۱ شهریور ۱۳۹۱ | دیدگاه (۰)

    ستاره‌های سحر

    نفسم بند می آید. سر بلند می کنم. می بینم که علی خیز بر میدارد سمت چپ. یک لحظه شنی تانک از حرکت وا می ایستدو تانک در جا می چرخد و با علی سینه به سینه می شود. علی گیج شده. لحظه ای می ایستد و بی دفاع و درمانده به تانک نگاه می کند. دستانم را دور دهان حلقه میکنم و فریاد میزنم ” علی برو کنار”. تانک مثل اسبی وحشی چهار نعل می آید طرف علی. علی چند قدم قیقاج می رود. نعره ای که گمان نمی کنم از آن انسانی باشد از انتهای حلق علی بیرون می آید و شنی تانک او را فتیله می کند و می کشد زیر خودش. دیوانه وار میدوم سمت علی. گویی در آسمان هستم و روی ابرها پا میذارم و هرگز به او نخواهم رسید از بس که این راه طولانی شده است. نیمه جان شدم؛ به او میرسم و بالای سرش می ایستم؛ این نگاه ناباور و هراسناک علی است که به من خیره شده است. می نشینم. تانک از روی کمر او رد شده. هنوز شاهرگش دل دل می کند و چشم چپش می پرد. او نصف شده، نصف نصف. سرش را در بغل میگیرم. از کمر به بالایش در بغل من است و از کمر به پائین در رد شنی تانک پخش شده. بوی خون از پائین تنه‌اش بر میخیزد و بخار پیچ و تاب می‌خورد و رو به آسمان می‌رود. خون سرد خوش رنگی رو زمین پخش شده. در چهره‌اش خیره میشوم. رد دردی عظیم دردی به اندازه‌ی تمام دنیا بر چهره‌ی او نشسته. وقتی دست روی صورتش می‌کشم، لبش از رو دندان‌هایش کنار میرود و خرده دندان‌ها از تو دهانش می‌ریزد بیرون. می‌خواهم فریاد بکشم. اگر فریاد نکشم خفه می‌شوم. چیزی تو گلویم گیر کرده. چیزی مثل یک کوه….

    چند پاراگراف از کتاب سفر به گرای ۲۷۰ درجه / احمد دهقان
    عکس: طلائیه، سه راهی شهادت. فروردین ۸۹

    به امید تو

    یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِن تَنصُرُوا اللَّهَ یَنصُرْکُمْ وَیُثَبِّتْ أَقْدَامَکُمْ
    اى کسانى که ایمان آورده‌‏اید اگر خدا را یارى کنید یاری‌تان میکند و گام‌هایتان را استوار می‌دارد.

    سوره مبارکه محمد / آیه هفت

    در این آیه آمده “اگر خدا را یاری کنید …”،این یاری کردن خدا چه معنی را میده؟ چه کاری باید کنیم که مصداق یاری رساندن به خدا بشه؟


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۵:۳۴ ق.ظ روز ۱۵ شهریور ۱۳۹۱ | دیدگاه (۴)

    فرمول‌ی از بابالنگ‌دراز

    هرکسی را بیشتر دوست داریم و می‌خواهیم که بیشتر دوستمان بدارد باید برایش خاطرات خوش زیادی بسازیم تا بتوانیم در دلش ثبت شویم.

    بخشی از نامه بابالنگ‌دراز به جودی


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۸:۵۶ ق.ظ روز ۱۴ شهریور ۱۳۹۱ | دیدگاه (۳)

    غذای خوشمزه‌ای به نامِ سالاد ماکارون

    تا جائیکه یادمه دبیرستان بودم که برای اولین‌بار یکی از دوستام سالادماکارون درست کرده بود و آورده بود مدرسه؛ برای اولین‌بار با غذای جدیدی که با ماکارونی درست شده بود، آشنا شدم 🙂

    یادمه مثل هر خوردنی جدیدی (مثل پیتزا، لازانیا، حتی کیوی و آناناس) برای ماهایی که تو دوران کودکی همیشه غذاهای سنتی و ایرانی مثل قرمه‌سبزی و قیمه و آبگوشت خورده بودیم، برامون جالب، لذیذ و لذت‌بخش بود و تازگی خاص‌ی داشت و البته هنوزم داره 🙂

    سالاد ماکارون یکی از پیش‌غذاهاییست که طرفدارای خاص و بیشمار خودش را داره. طرز تهیه اش هم خیلی خیلی خیلی ساده و سریع هست و خیلی‌ها طرز تهیه اش را بلد هستن؛ اینجا مینویسم برای آن‌دسته از افرادی که هنوز درست کردن این غذای خوشمزه را امتحان نکردن، مثل خیلی از آقایون که فقط خورنده‌اش بودن تا امروز ولی بالاخره گذر پوست به دباغ‌خونه می‌افته!:)

    مقداری آب را جوش میاورید و بعد ماکارونی‌های پیچ‌پیچی و شکل دارتان را داخل‌ش میریزید تا زمانی که ماکارونی‌ها خوب بپزن. در انتخاب نوع شکل ماکارونی هم دقت کنید تا مواد و سس هایی که قراره به آنها اضافه کنید درونشون نره؛ مثلا به نظر من، ماکارونی های صدفی اصلا نوع مناسبی برای سالاد ماکارون شدن نیستن بخاطر همون مشکلی که نوشتم. زمان پخت ماکارونی ها هم چون بعد از این دیگه هیچ گرما و شعله ای نمیبینن باید بیشتر از زمانی باشه که غذای ماکارونی میپذید، تا ماکارونی‌ها خوب مغز پخت و نرم بشند.

    انتخاب مواد لازم دیگه کاملا به سلیقه خودتان بستگی داره. من معمولا نخود فرنگی، ذرت، کاهو سالادی، خیارشور، قارچ و تن ماهی استفاده میکنم. شما میتونید به سلیقه خودتان کالباس، هویج، زیتون، فلفل سبز، پیازچه، گوجه فرنگی، کلم، کرفس، گشنیز، یا حتی سیب‌زمینی پخته شده در سالادتان بریزید.

    ماکارونی که پخته شد، آبکش میکنید و بعد در ظرف بزرگتری میریزید و بعد هم مواد مورد نظر خودتان را داخل ظرف اضافه میکنید و بعد با سس مایونز، تمام مواد را با هم مخلوط میکنید. در آخر هم میتونید با سلیقه خودتان فلفل سیاه، نمک و روغن زیتون به مواد اضافه کنید.

    فقط این نکته را یادتان باشه که اگه از نخود فرنگی، کرفس، قارچ، ذرت، هویج و سیب زمینی میخواین در موادتان استفاده کنید، حتما آنها را هم از قبل بپذید.

    عکس‌ها برای ماه رمضان نود است


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۸:۰۹ ق.ظ روز | دیدگاه (۶)

    هدیه‌هایی برای مصرف نشدن

    داشتم یه مطلبی می‌خوندم درباره‌ی ازدواج و آداب و رسومش در کشور لبنان؛ توی مطلب نوشته بود که” بعضی عروس دامادها می روند یک مغازه و به مغازه دار لیست می‌دهند با اسم خودشان و می‌گوند ما این یخچال و این گاز و این اطو و این کولر و … انتخاب کردیم، هر فامیلی از ما آمد لیست را بهش بده تا هر کدام را خواست بخرد. در این صورت لوازم گران را چند نفر روی هم پول می گذارند و با هم می خرند. مغازه دار هم یک کارت زیبا به آنها می دهد که به عنوان کادوی عروسی به عروس و داماد می دهند و مشخص می شود آنها یکی از لوازم لیست مورد نظر را به عنوان هدیه خریده اند. برخی هم داخل کارت عروسی می‌نویسند هدایای شما را به شماره حساب فلان می‌پذیریم. هر کسی بخواد می‌رود و هر مقدار که درنظر داشته باشد به بانک می‌دهد و بانک هم آنرا می‌ریزد به حساب عروس و داماد و یک کارت تبریک به اسم واریز کننده صادر می‌کند تا در مراسم به عروس و داماد تقدیم شود.”

    فکر کردم که چقدر خوب بود اگه این عادت و رسم لبنانی‌ها توی کشور ما هم جا می‌افتاد و مردم برای هدیه دادن به عروس و داماد از این شیوه استفاده می‌کردن؛ با انجام این کار هم به خانواده عروس (در کشورهای عربی خانواده داماد) برای خرید جهیزیه و لوازم منزل خیلی سخت گرفته نمی‌شود، هم عروس و داماد لوازم خانه و هدیه‌هایشان را با سلیقه خودشان تهیه می‌کنند و یکسری هدیه‌ی بعضا بی‌فایده و برخلاف سلیقه‌شان رو دستشون نمی‌مونه!
    توی ایران خودمون خیلی‌ها روز پاتختی یا همون شب عروسی هدیه‌هایی مثل ساعت دیواری و ظروف چینی و بلور و این‌ها میدند که خیلی وقت‌ها با سلیقه عروس و داماد جور در نمی‌یاد یا استفاده کاربردی نمی‌تونن ازش بکنند یا مثل همون‌ها را خودشان قبلا خریدن و برای همین آن هدیه‌ها دست نخورده باقی می‌مونند تا وقتی عروس و داماد بخواند برن جائی مهمونی و آنها را ببرند هدیه! بعضی از این وسائل‌ها هستند که شاید دست خیلی‌ها چرخیده باشه و هدیه شده باشه، بدون اینکه استفاده ای ازشون شده باشه! البته امیدوارم تو این چرخش‌ها وسیله به دست هدیه دهنده اولی که خودش آن را خریده، نرسه 🙂

    البته چندسالی هست که توی ایران (حداقل تهرانی که من دیدم) خیلی‌ها به جای هدیه دادن کالا به عروس و داماد، یه مبلغی پول بهشون میدهند (اگه سکه باشه که بهتر:) که به نظرم این هم رسم خوبی‌ه که هم از اسراف شدن خیلی هدیه‌ها جلوگیری می‌کنه هم کمک خوبیه برای عروس داماد.

    آداب و رسوم و عادت‌های زیادی در مراسم ازدواج (از خواستگاری تا فرزنددار شدن) بین ما ایرانی‌ها وجود داره که شاید خیلی‌هاشون غلط و ناصحیح هستند که اصلاح‌ش قطعا توسط خود ما صورت می‌تونه بگیره، با اینکه مبارزه با عرف و عادت‌ها خیلی سخت‌ه.


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۴:۳۰ ق.ظ روز | دیدگاه (۱۲)

    قصه‌ام برعکس آدمهاست

    من به عاشق بودنم دنیا به عاقل بودنش
    من به آسان بودنم دنیا به مشکل بودنش

    دوست می‌دارم خدا را جنس عصیان من است
    دوست می‌دارد نمازم را به باطل بودنش

    قصه‌ام بر عکس آدمهاست، حالم را بپرس
    از مسیحایی که جانم داده قاتل بودنش

    مانده بود از من خودم را…، رفته بود از من قرار…
    رفتنش سخت است اما در مقابل بودنش…

    در دل تنهایی و غم سنگ می‌شد کاش دل
    عاقبت خود را به کشتن داده با دل بودنش

    شاعر: مریم رزاقی


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۰:۲۳ ب.ظ روز ۰۷ شهریور ۱۳۹۱ | دیدگاه (۰)