داستان قرآنم (قسمت دوم)

ادامه‌ی پست داستان قرآنم +

با همین خیال‌ها دلخوش بودم. ولی باز، هروقت کربلا میرفتم، باز هم در بین قفسه‌ها دنبال قرانم بودم. تا نمی‌دانم کدام سال بود که قفسه‌ها یکدست شد و فقط قران‌ و مفاتیح‌های خود حرم در آنها بود. اگر زائری قران یا مفاتیحی گم میکرد یا جا می‌گذاشت، توسط خادم‌ها از قفسه‌ها جمع میشدند. امیدم برای پیدا کردنش، ناامید شد. پیگیر شدم که سرنوشت این قرآن‌های رها شده از میمِ مالکیت چه می‌شود، سرنوشت گم‌شدگان کربلا را نفهمیدم ولی درباره گم‌شدگان نجف شنیدم در غرفه‌‌ای که مرحوم ابوالحسن اصفهانی دفن هستند، جمع‌آوری می‌شوند و زائرها می‌توانند آنها را با خود ببرند! قران‌ها و مفاتیح‌های گم شده در حرم، مانده در حریم قدسی نجف… یعنی قرآن من هم توسط زائری به شهر و کشور دیگری رفته؟ یعنی دست چه کسی است؟ کجاست؟ از روی آن خوانده می‌شود یا لب طاقچه مانده است؟
یکبار به آن غرفه رفتم. کتابچه‌های دعا به فارسی به اردو، قران‌های کوچک بزرگ، مفاتیح‌های بدون شیرازه همه جمع شده بودند کنار هم و زائرها براندازشان می‌کردند برای یادگاری بردن به شهر و دیارشان.
آن وسط‌ها نگاهم افتاد به یک قرآن. رنگ جلدش شبیه قرآنِ گم‌شده‌ام بود؛ سرمه‌ای. اندازه‌اش هم تقریبا همان بود؛ کمی بزرگتر. دور تا دور جلدش رفته بود. برَش داشتم، ورق زدم و بوییدمش. انگار قرآن خودم را یافته بودم. قرآنی که چند سالی در حرم مانده بود. دستان زائرین لمسش کرده بود. چشمانشان سطر سطرش را خوانده بود و حالا در دستان من بود و با من راهی شد به ایران. یکبار دیگر به عراق برگشت. به مشهد رفت. شب‌های قدر بالای سر رفت. شد قرآن همراهم. انگار پیدایش کرده بودم تا جای قرآن گم‌شده‌ام بشود. بماند و همراهی‌ام کند؛ قرآنی که بوی حرم میداد. قرآنی که بوی حرم می‌دهد.

ایلیا

“ایلیا” یک مجوعه‌ی هجده قسمتی است که در ژانر کتاب مصور یا کمیک منتشر شده است. هر جلدی از آن را که می‌خوانم در اکانت گودریدزم چند خطی درباره‌اش می‌نویسم. برای ثبت نظرات هر قسمت در “وادی” نیز آنها را به مرور در این پست قرار می‌دهم.

قسمت اول:
وقتی شروع به خوندن ایلیا کردم، یعنی اردیبهشت هزار و چهارصد و یک، سیزده قسمت از کتاب اومده و ظاهرا پنج جلد دیگه‌اش در راهه انتشاره
درباره قسمت اول: شروع داستان، یک مقدار پرش داشت. روایت‌ها پراکنده بود و مخاطب رو یکدفعه به صحنه بعدی پرت میکرد. شاید اگه انیمیشن میشد، یکمقدار این پرش‌ها میتونست طبیعی دربیاد ولی برای کتاب مصور مخاطب رو اذیت میکرد
مرشد رستوران‌دار منو یاد مرشد چلویی خدابیامرز که معروف بوده به معرفت و مردم‌داری انداخت
تصاویر کتاب جذابن و تو این دوره که نوجوون‌ها به سمت کتاب‌های کمیک کشیده میشند، به نظرم مجموعه‌ی تالیفی خوبی باشه در کل
منتها باید به روحیه بچه‌تون و سن و سالش توجه کنید. ممکنه بعضی بچه‌ها از بعضی تصاویر کتاب اذیت بشند و براشون خشن باشه که این مساله رو خود والدین باید بررسی کنن. از نظر من برای بچه‌های بالای دوزاده سیزده سال تصاویر عادیه مگر بچه‌ای که خیلی حساسه و کلا این مدل کتابها و فیلمها رو ندیده

انتهای قست اول هم خوب تموم شد و مخاطب رو تشویق میکرد به خوندن قسمت دوم

قسمت دوم:

بذارید تا قسمت‌ها بیشتر پیش نرفته یک توضیح کلی درباره موضوع کتاب بنویسم
امیرعلی یه پسرنوجوان ایرانیه که با دو تا مادر و خواهرش زندگی میکنه. زندگی تقریبا ضعیفی دارن. امیرعلی درس میخونه و عصرها در رستوران مرشد کار میکنه. مادر امیرعلی مریضه و احتیاج به دارو داره. امیرعلی برای اینکه بتونه داروهای مادرش رو پیدا کنه دنبال یه داروساز میره و از یه ازمایشگاه عجیب غریب سردرمیاره. تو این ازایشگاه داروهای مختلفی رو روی انسانها ازمایش میکنن. ادمهای معتاد و بدون خانمان. و اونها رو تبدیل به زامبی میکنن
امیرعلی با اونها درگیر میشه و به کما میره و خیلی معجزه اسا نجات پیدا میکنه و تو عالم خواب میبینه که بهش یک نیرویی داده میشه
تو قسمت دوم، متوجه میشه اون چیزی که خواب دیده واقعیت داره و یک نیرو و قدرت عجیب و بزرگی بدست آورده که میتونه باهاش با آدم های بد مبارزه کنه
قسمت دوم بدون هیچ گره و تعلیقی تموم میشه. بریم سراغ قسمت سوم ببینیم چی میشه داستان

یه نکته منفی کتاب برای من شماره نداشتن صفحاتشه

چیزهای کوچک

شؤون صغیره تمر بها أنت دون التفاتِ
تساوی لدیّ حیاتی؛ جمیع حیاتی

حوادث قد لا تثیر اهتمامک، أعمّر منها قصور
و أحیا علیها شهور.
و أغزل منها حکایا کثیره.
و ألف سماء
و ألف جزیره

شؤون صغیره …

چیزهای کوچکی که بدون توجهِ تو می‌گذرد، برای من اندازه‌ی زندگی‌ام است؛ تمام زندگی‌ام.

من از اتفاقاتی که برای تو بی‌اهمیت است کاخ می‌سازم.
ماه‌ها با آنها سر می‌کنم.
داستان‌های بسیاری از آنها می‌بافم.
و هزار آسمان
و هزار جزیره

چیزهای کوچک…

پاراگراف بالا، قسمتی از شعرِ زیبایِ “چیزهای کوچک” سروده “نزار قبانی‌”ه؛ سرچ کنید کل شعر رو بخونید. از اشعارِ زیبای قبانی‌ه به نظرم.

پ‌ن: “کاظم ساهر” خواننده‌ی عراقی هم، این شعر نزار رو خونده.

از نمایشگاه کتاب

اذان ظهر که داده میشد، کم‌کم کارها را جمع می‌کردیم و می‌رفتیم برای نهار و نماز. برای تجدیدوضو، دستشویی سمت غرفه‌های کودک و نوجوان خلوت بود؛ چون درش وسط راه‌پله‌ها بود و کمتر کسی از وجودش خبر داشت.
هر روز آنجا بود؛ هر روز می‌دیدمش. گاهی مشغول نظافت، گاهی نشسته بر صندلی‌ و ناظر رفتن‌و‌آمدن آدم‌های مختلف، و گاهی مشغول غذا خوردن. همان‌جا. بر روی صندلی‌اش نزدیکِ در ورودی. آرام می‌نشست و قاشق قاشق غذایش را می‌خورد. آرام ولی با چشمانی که آرام نبود. غم بود، شرم بود، نگرانی بود، نمی‌دانم.
اگر از آن دسته آدم‌های بادغدغه و مهربان بودم، باید کنارش می‌نشستم و اگر دلش می‌خواست کمی با هم حرف می‌زدیم و از وسط حرف‌هایش می‌فهمیدم چرا ناهار را نمی‌رود بیرون محوطه بخورد؛ اما فقط نگاهش کردم و رد نگاهش و حسی که منتقل میکرد را دریافت کردم. حسی آنقدر عمیق که وادارم کرد از بین آن همه آدم‌هایی که این یازده روز دیدم و از آن همه اتفاقات مرتبط با کتابی که شاهدش بودم، از او بنویسم. از اویی که نمی‌شناسمش و شاید در ظاهر هیچ ارتباطی با کتاب نداشته باشد.

آه آدم‌ها آدم‌ها آدم‌های زندگی‌ام

خدای ما بچه آدم‌ها

ما، یعنی بچه‌های آدم، موجودات عجیبی هستیم. خیلی وقت‌ها کارهایی را منع می‌کنیم و بدِ کسانی را می‌گوییم که آن را انجام می‌دهند، که خودمان توان یا موقعیت انجام آن را نداریم. وگرنه زمان بارها بهمان ثابت کرده که شناگر ماهری هستیم و فقط آب نداشتیم!

خدایِ ما بچه آدم‌ها، لطفی کن و در چنین موقعیت‌هایی کمکمان کن تا نلغزیم، بفهمیم و درست تصمیم بگیریم. میدانی، من به خودم هیچ اطمینانی ندارم، اما به شما و کمکت امید و یقین دارم؛ ای لطیفِ قوی.

پ‌ن: موقعیتِ بالا در همه شئون زندگی‌مان اتفاق می‌افتد. از موقعیت شغلی و اجتماعی بگیر تا مالی و تحصیلی. ریز که بشویم در زندگی‌مان، خیلی ترسناک است.

سوپ دال‌عدس

‌حوصله‌ی پختن چیزی برای افطار نداشتم. خوابیدم. یکربع مونده به اذان مغرب بیدار شدم. چای گذاشتم و نون پنیر آماده کردم. ولی دلم یه غذای گرم می‌خواست. گفتم چه کنم؟ یاد #سوپ_دال_عدس افتادم که سریع آماده میشه.
یک فنجون دال عدس رو شستم و با سه فنجون آب گذاشتم رو گاز. شعله رو زیاد کردم تا آب سریع جوش بیاد. یه قاشق رب، کمی پیازداغ و ادویه (نمک، زردچوبه، کاری) بهش اضافه کردم + نصف عصاره مرغ الیت. همین
ده دقیقه که پخت، با گوشت‌کوب برقی، زدمش و کمی بهش جعفری خرد شده اضافه کردم. وقتی اذان رو دادن، یه سوپ داغ و خوشمزه داشتم 😊

اگه شما هم دوست داشتید یکربعه یه سوپ خوشمزه داشته باشید، امتحانش کنید.
اگه خیلی کدبانو هستید و از یکساعت قبل سوپ رو میذارید، می‌تونید سیب‌زمینی و هویج نگینی بهش اضافه کنید. حتی ورمیشل سوپی.

شما سوپ دال عدس خوردید؟ ترکیباتش چی بود؟

  • خرداد ۱۴۰۱
  • اردیبهشت ۱۴۰۱
  • فروردین ۱۴۰۱
  • اسفند ۱۴۰۰
  • بهمن ۱۴۰۰
  • دی ۱۴۰۰
  • آذر ۱۴۰۰
  • آبان ۱۴۰۰
  • مهر ۱۴۰۰
  • شهریور ۱۴۰۰
  • مرداد ۱۴۰۰
  • تیر ۱۴۰۰
  • خرداد ۱۴۰۰
  • اردیبهشت ۱۴۰۰
  • فروردین ۱۴۰۰
  • اسفند ۱۳۹۹
  • بهمن ۱۳۹۹
  • دی ۱۳۹۹
  • آذر ۱۳۹۹
  • آبان ۱۳۹۹
  • مهر ۱۳۹۹
  • شهریور ۱۳۹۹
  • مرداد ۱۳۹۹
  • تیر ۱۳۹۹
  • خرداد ۱۳۹۹
  • اردیبهشت ۱۳۹۹
  • فروردین ۱۳۹۹
  • اسفند ۱۳۹۸
  • مهر ۱۳۹۸
  • شهریور ۱۳۹۸
  • مرداد ۱۳۹۸
  • تیر ۱۳۹۸
  • خرداد ۱۳۹۸
  • اردیبهشت ۱۳۹۸
  • فروردین ۱۳۹۸
  • اسفند ۱۳۹۷
  • بهمن ۱۳۹۷
  • دی ۱۳۹۷
  • آذر ۱۳۹۷
  • آبان ۱۳۹۷
  • مهر ۱۳۹۷
  • شهریور ۱۳۹۷
  • مرداد ۱۳۹۷
  • تیر ۱۳۹۷
  • خرداد ۱۳۹۷
  • اردیبهشت ۱۳۹۷
  • فروردین ۱۳۹۷
  • اسفند ۱۳۹۶
  • بهمن ۱۳۹۶
  • دی ۱۳۹۶
  • آذر ۱۳۹۶
  • آبان ۱۳۹۶
  • مهر ۱۳۹۶
  • شهریور ۱۳۹۶
  • مرداد ۱۳۹۶
  • تیر ۱۳۹۶
  • خرداد ۱۳۹۶
  • اردیبهشت ۱۳۹۶
  • فروردین ۱۳۹۶
  • اسفند ۱۳۹۵
  • بهمن ۱۳۹۵
  • دی ۱۳۹۵
  • آذر ۱۳۹۵
  • آبان ۱۳۹۵
  • مهر ۱۳۹۵
  • شهریور ۱۳۹۵
  • مرداد ۱۳۹۵
  • تیر ۱۳۹۵
  • خرداد ۱۳۹۵
  • اردیبهشت ۱۳۹۵
  • فروردین ۱۳۹۵
  • اسفند ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۴
  • دی ۱۳۹۴
  • آذر ۱۳۹۴
  • آبان ۱۳۹۴
  • مهر ۱۳۹۴
  • شهریور ۱۳۹۴
  • مرداد ۱۳۹۴
  • تیر ۱۳۹۴
  • خرداد ۱۳۹۴
  • اردیبهشت ۱۳۹۴
  • فروردین ۱۳۹۴
  • اسفند ۱۳۹۳
  • بهمن ۱۳۹۳
  • دی ۱۳۹۳
  • آذر ۱۳۹۳
  • آبان ۱۳۹۳
  • مهر ۱۳۹۳
  • شهریور ۱۳۹۳
  • مرداد ۱۳۹۳
  • تیر ۱۳۹۳
  • خرداد ۱۳۹۳
  • اردیبهشت ۱۳۹۳
  • فروردین ۱۳۹۳
  • اسفند ۱۳۹۲
  • بهمن ۱۳۹۲
  • دی ۱۳۹۲
  • آذر ۱۳۹۲
  • آبان ۱۳۹۲
  • مهر ۱۳۹۲
  • شهریور ۱۳۹۲
  • مرداد ۱۳۹۲
  • تیر ۱۳۹۲
  • خرداد ۱۳۹۲
  • اردیبهشت ۱۳۹۲
  • فروردین ۱۳۹۲
  • اسفند ۱۳۹۱
  • بهمن ۱۳۹۱
  • دی ۱۳۹۱
  • آذر ۱۳۹۱
  • آبان ۱۳۹۱
  • مهر ۱۳۹۱
  • شهریور ۱۳۹۱
  • مرداد ۱۳۹۱
  • تیر ۱۳۹۱
  • خرداد ۱۳۹۱
  • اردیبهشت ۱۳۹۱
  • فروردین ۱۳۹۱
  • اسفند ۱۳۹۰
  • بهمن ۱۳۹۰
  • دی ۱۳۹۰
  • آذر ۱۳۹۰
  • آبان ۱۳۹۰
  • مهر ۱۳۹۰
  • شهریور ۱۳۹۰
  • مرداد ۱۳۹۰
  • تیر ۱۳۹۰
  • خرداد ۱۳۹۰
  • اردیبهشت ۱۳۹۰
  • فروردین ۱۳۹۰
  • اسفند ۱۳۸۹
  • بهمن ۱۳۸۹
  • دی ۱۳۸۹
  • آذر ۱۳۸۹
  • آبان ۱۳۸۹
  • مهر ۱۳۸۹
  • شهریور ۱۳۸۹
  • مرداد ۱۳۸۹
  • تیر ۱۳۸۹
  • خرداد ۱۳۸۹
  • اردیبهشت ۱۳۸۹
  • فروردین ۱۳۸۹
  • اسفند ۱۳۸۸
  • بهمن ۱۳۸۸
  • دی ۱۳۸۸
  • آذر ۱۳۸۸
  • آبان ۱۳۸۸
  • مهر ۱۳۸۸
  • شهریور ۱۳۸۸
  • مرداد ۱۳۸۸
  • تیر ۱۳۸۸
  • خرداد ۱۳۸۸
  • اردیبهشت ۱۳۸۸
  • فروردین ۱۳۸۸
  • اسفند ۱۳۸۷
  • بهمن ۱۳۸۷
  • دی ۱۳۸۷
  • آذر ۱۳۸۷
  • آبان ۱۳۸۷
  • مهر ۱۳۸۷
  • شهریور ۱۳۸۷
  • مرداد ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۷
  • خرداد ۱۳۸۷
  • اردیبهشت ۱۳۸۷
  • فروردین ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۵
  • خرداد ۱۳۸۵
  • اردیبهشت ۱۳۸۵
  • فروردین ۱۳۸۵
  • اسفند ۱۳۸۴
  • بهمن ۱۳۸۴
  • دی ۱۳۸۴
  • آذر ۱۳۸۴
  • شهریور ۱۳۸۴
  • در را به روی حضرت پاییز وا کنیم

    پاییز می رسد که مرا مبتلا کند
    با رنگ های تازه مرا آشنا کند

    پاییز می رسد که همانند سال پیش
    خود را دوباره در دل قالیچه جا کند

    او می رسد که از پس نه ماه انتظار
    راز درخت باغچه را بر ملا کند

    او قول داده است که امسال از سفر
    اندوه های تازه بیارد -خداکند-

    او می رسد که باز هم عاشق کند مرا
    او قول داده است به قولش وفا کند

    پاییز عاشق است و راهی نمانده است
    جز این که روز و شب بنشیند دعا کند

    شاید اثر کند و خداوند فصل ها
    یک فصل را به خاطر او جا به جا کند

    تقویم خواست از تو بگیرد بهار را
    تقدیر خواست راه شما را جدا کند

    خش خش… صدای پای خزان است، یک نفر
    در را به روی حضرت پاییز واکند

    علیرضا بدیع


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۵:۱۰ ب.ظ روز ۳۱ شهریور ۱۳۹۱ | دیدگاه (۰)

    ستاره‌های سحر

    نفسم بند می آید. سر بلند می کنم. می بینم که علی خیز بر میدارد سمت چپ. یک لحظه شنی تانک از حرکت وا می ایستدو تانک در جا می چرخد و با علی سینه به سینه می شود. علی گیج شده. لحظه ای می ایستد و بی دفاع و درمانده به تانک نگاه می کند. دستانم را دور دهان حلقه میکنم و فریاد میزنم ” علی برو کنار”. تانک مثل اسبی وحشی چهار نعل می آید طرف علی. علی چند قدم قیقاج می رود. نعره ای که گمان نمی کنم از آن انسانی باشد از انتهای حلق علی بیرون می آید و شنی تانک او را فتیله می کند و می کشد زیر خودش. دیوانه وار میدوم سمت علی. گویی در آسمان هستم و روی ابرها پا میذارم و هرگز به او نخواهم رسید از بس که این راه طولانی شده است. نیمه جان شدم؛ به او میرسم و بالای سرش می ایستم؛ این نگاه ناباور و هراسناک علی است که به من خیره شده است. می نشینم. تانک از روی کمر او رد شده. هنوز شاهرگش دل دل می کند و چشم چپش می پرد. او نصف شده، نصف نصف. سرش را در بغل میگیرم. از کمر به بالایش در بغل من است و از کمر به پائین در رد شنی تانک پخش شده. بوی خون از پائین تنه‌اش بر میخیزد و بخار پیچ و تاب می‌خورد و رو به آسمان می‌رود. خون سرد خوش رنگی رو زمین پخش شده. در چهره‌اش خیره میشوم. رد دردی عظیم دردی به اندازه‌ی تمام دنیا بر چهره‌ی او نشسته. وقتی دست روی صورتش می‌کشم، لبش از رو دندان‌هایش کنار میرود و خرده دندان‌ها از تو دهانش می‌ریزد بیرون. می‌خواهم فریاد بکشم. اگر فریاد نکشم خفه می‌شوم. چیزی تو گلویم گیر کرده. چیزی مثل یک کوه….

    چند پاراگراف از کتاب سفر به گرای ۲۷۰ درجه / احمد دهقان
    عکس: طلائیه، سه راهی شهادت. فروردین ۸۹

    به امید تو

    یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِن تَنصُرُوا اللَّهَ یَنصُرْکُمْ وَیُثَبِّتْ أَقْدَامَکُمْ
    اى کسانى که ایمان آورده‌‏اید اگر خدا را یارى کنید یاری‌تان میکند و گام‌هایتان را استوار می‌دارد.

    سوره مبارکه محمد / آیه هفت

    در این آیه آمده “اگر خدا را یاری کنید …”،این یاری کردن خدا چه معنی را میده؟ چه کاری باید کنیم که مصداق یاری رساندن به خدا بشه؟


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۵:۳۴ ق.ظ روز ۱۵ شهریور ۱۳۹۱ | دیدگاه (۴)

    فرمول‌ی از بابالنگ‌دراز

    هرکسی را بیشتر دوست داریم و می‌خواهیم که بیشتر دوستمان بدارد باید برایش خاطرات خوش زیادی بسازیم تا بتوانیم در دلش ثبت شویم.

    بخشی از نامه بابالنگ‌دراز به جودی


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۸:۵۶ ق.ظ روز ۱۴ شهریور ۱۳۹۱ | دیدگاه (۳)

    غذای خوشمزه‌ای به نامِ سالاد ماکارون

    تا جائیکه یادمه دبیرستان بودم که برای اولین‌بار یکی از دوستام سالادماکارون درست کرده بود و آورده بود مدرسه؛ برای اولین‌بار با غذای جدیدی که با ماکارونی درست شده بود، آشنا شدم 🙂

    یادمه مثل هر خوردنی جدیدی (مثل پیتزا، لازانیا، حتی کیوی و آناناس) برای ماهایی که تو دوران کودکی همیشه غذاهای سنتی و ایرانی مثل قرمه‌سبزی و قیمه و آبگوشت خورده بودیم، برامون جالب، لذیذ و لذت‌بخش بود و تازگی خاص‌ی داشت و البته هنوزم داره 🙂

    سالاد ماکارون یکی از پیش‌غذاهاییست که طرفدارای خاص و بیشمار خودش را داره. طرز تهیه اش هم خیلی خیلی خیلی ساده و سریع هست و خیلی‌ها طرز تهیه اش را بلد هستن؛ اینجا مینویسم برای آن‌دسته از افرادی که هنوز درست کردن این غذای خوشمزه را امتحان نکردن، مثل خیلی از آقایون که فقط خورنده‌اش بودن تا امروز ولی بالاخره گذر پوست به دباغ‌خونه می‌افته!:)

    مقداری آب را جوش میاورید و بعد ماکارونی‌های پیچ‌پیچی و شکل دارتان را داخل‌ش میریزید تا زمانی که ماکارونی‌ها خوب بپزن. در انتخاب نوع شکل ماکارونی هم دقت کنید تا مواد و سس هایی که قراره به آنها اضافه کنید درونشون نره؛ مثلا به نظر من، ماکارونی های صدفی اصلا نوع مناسبی برای سالاد ماکارون شدن نیستن بخاطر همون مشکلی که نوشتم. زمان پخت ماکارونی ها هم چون بعد از این دیگه هیچ گرما و شعله ای نمیبینن باید بیشتر از زمانی باشه که غذای ماکارونی میپذید، تا ماکارونی‌ها خوب مغز پخت و نرم بشند.

    انتخاب مواد لازم دیگه کاملا به سلیقه خودتان بستگی داره. من معمولا نخود فرنگی، ذرت، کاهو سالادی، خیارشور، قارچ و تن ماهی استفاده میکنم. شما میتونید به سلیقه خودتان کالباس، هویج، زیتون، فلفل سبز، پیازچه، گوجه فرنگی، کلم، کرفس، گشنیز، یا حتی سیب‌زمینی پخته شده در سالادتان بریزید.

    ماکارونی که پخته شد، آبکش میکنید و بعد در ظرف بزرگتری میریزید و بعد هم مواد مورد نظر خودتان را داخل ظرف اضافه میکنید و بعد با سس مایونز، تمام مواد را با هم مخلوط میکنید. در آخر هم میتونید با سلیقه خودتان فلفل سیاه، نمک و روغن زیتون به مواد اضافه کنید.

    فقط این نکته را یادتان باشه که اگه از نخود فرنگی، کرفس، قارچ، ذرت، هویج و سیب زمینی میخواین در موادتان استفاده کنید، حتما آنها را هم از قبل بپذید.

    عکس‌ها برای ماه رمضان نود است


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۸:۰۹ ق.ظ روز | دیدگاه (۶)

    هدیه‌هایی برای مصرف نشدن

    داشتم یه مطلبی می‌خوندم درباره‌ی ازدواج و آداب و رسومش در کشور لبنان؛ توی مطلب نوشته بود که” بعضی عروس دامادها می روند یک مغازه و به مغازه دار لیست می‌دهند با اسم خودشان و می‌گوند ما این یخچال و این گاز و این اطو و این کولر و … انتخاب کردیم، هر فامیلی از ما آمد لیست را بهش بده تا هر کدام را خواست بخرد. در این صورت لوازم گران را چند نفر روی هم پول می گذارند و با هم می خرند. مغازه دار هم یک کارت زیبا به آنها می دهد که به عنوان کادوی عروسی به عروس و داماد می دهند و مشخص می شود آنها یکی از لوازم لیست مورد نظر را به عنوان هدیه خریده اند. برخی هم داخل کارت عروسی می‌نویسند هدایای شما را به شماره حساب فلان می‌پذیریم. هر کسی بخواد می‌رود و هر مقدار که درنظر داشته باشد به بانک می‌دهد و بانک هم آنرا می‌ریزد به حساب عروس و داماد و یک کارت تبریک به اسم واریز کننده صادر می‌کند تا در مراسم به عروس و داماد تقدیم شود.”

    فکر کردم که چقدر خوب بود اگه این عادت و رسم لبنانی‌ها توی کشور ما هم جا می‌افتاد و مردم برای هدیه دادن به عروس و داماد از این شیوه استفاده می‌کردن؛ با انجام این کار هم به خانواده عروس (در کشورهای عربی خانواده داماد) برای خرید جهیزیه و لوازم منزل خیلی سخت گرفته نمی‌شود، هم عروس و داماد لوازم خانه و هدیه‌هایشان را با سلیقه خودشان تهیه می‌کنند و یکسری هدیه‌ی بعضا بی‌فایده و برخلاف سلیقه‌شان رو دستشون نمی‌مونه!
    توی ایران خودمون خیلی‌ها روز پاتختی یا همون شب عروسی هدیه‌هایی مثل ساعت دیواری و ظروف چینی و بلور و این‌ها میدند که خیلی وقت‌ها با سلیقه عروس و داماد جور در نمی‌یاد یا استفاده کاربردی نمی‌تونن ازش بکنند یا مثل همون‌ها را خودشان قبلا خریدن و برای همین آن هدیه‌ها دست نخورده باقی می‌مونند تا وقتی عروس و داماد بخواند برن جائی مهمونی و آنها را ببرند هدیه! بعضی از این وسائل‌ها هستند که شاید دست خیلی‌ها چرخیده باشه و هدیه شده باشه، بدون اینکه استفاده ای ازشون شده باشه! البته امیدوارم تو این چرخش‌ها وسیله به دست هدیه دهنده اولی که خودش آن را خریده، نرسه 🙂

    البته چندسالی هست که توی ایران (حداقل تهرانی که من دیدم) خیلی‌ها به جای هدیه دادن کالا به عروس و داماد، یه مبلغی پول بهشون میدهند (اگه سکه باشه که بهتر:) که به نظرم این هم رسم خوبی‌ه که هم از اسراف شدن خیلی هدیه‌ها جلوگیری می‌کنه هم کمک خوبیه برای عروس داماد.

    آداب و رسوم و عادت‌های زیادی در مراسم ازدواج (از خواستگاری تا فرزنددار شدن) بین ما ایرانی‌ها وجود داره که شاید خیلی‌هاشون غلط و ناصحیح هستند که اصلاح‌ش قطعا توسط خود ما صورت می‌تونه بگیره، با اینکه مبارزه با عرف و عادت‌ها خیلی سخت‌ه.


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۴:۳۰ ق.ظ روز | دیدگاه (۱۲)

    قصه‌ام برعکس آدمهاست

    من به عاشق بودنم دنیا به عاقل بودنش
    من به آسان بودنم دنیا به مشکل بودنش

    دوست می‌دارم خدا را جنس عصیان من است
    دوست می‌دارد نمازم را به باطل بودنش

    قصه‌ام بر عکس آدمهاست، حالم را بپرس
    از مسیحایی که جانم داده قاتل بودنش

    مانده بود از من خودم را…، رفته بود از من قرار…
    رفتنش سخت است اما در مقابل بودنش…

    در دل تنهایی و غم سنگ می‌شد کاش دل
    عاقبت خود را به کشتن داده با دل بودنش

    شاعر: مریم رزاقی


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۰:۲۳ ب.ظ روز ۰۷ شهریور ۱۳۹۱ | دیدگاه (۰)