داستان قرآنم (قسمت دوم)

ادامه‌ی پست داستان قرآنم +

با همین خیال‌ها دلخوش بودم. ولی باز، هروقت کربلا میرفتم، باز هم در بین قفسه‌ها دنبال قرانم بودم. تا نمی‌دانم کدام سال بود که قفسه‌ها یکدست شد و فقط قران‌ و مفاتیح‌های خود حرم در آنها بود. اگر زائری قران یا مفاتیحی گم میکرد یا جا می‌گذاشت، توسط خادم‌ها از قفسه‌ها جمع میشدند. امیدم برای پیدا کردنش، ناامید شد. پیگیر شدم که سرنوشت این قرآن‌های رها شده از میمِ مالکیت چه می‌شود، سرنوشت گم‌شدگان کربلا را نفهمیدم ولی درباره گم‌شدگان نجف شنیدم در غرفه‌‌ای که مرحوم ابوالحسن اصفهانی دفن هستند، جمع‌آوری می‌شوند و زائرها می‌توانند آنها را با خود ببرند! قران‌ها و مفاتیح‌های گم شده در حرم، مانده در حریم قدسی نجف… یعنی قرآن من هم توسط زائری به شهر و کشور دیگری رفته؟ یعنی دست چه کسی است؟ کجاست؟ از روی آن خوانده می‌شود یا لب طاقچه مانده است؟
یکبار به آن غرفه رفتم. کتابچه‌های دعا به فارسی به اردو، قران‌های کوچک بزرگ، مفاتیح‌های بدون شیرازه همه جمع شده بودند کنار هم و زائرها براندازشان می‌کردند برای یادگاری بردن به شهر و دیارشان.
آن وسط‌ها نگاهم افتاد به یک قرآن. رنگ جلدش شبیه قرآنِ گم‌شده‌ام بود؛ سرمه‌ای. اندازه‌اش هم تقریبا همان بود؛ کمی بزرگتر. دور تا دور جلدش رفته بود. برَش داشتم، ورق زدم و بوییدمش. انگار قرآن خودم را یافته بودم. قرآنی که چند سالی در حرم مانده بود. دستان زائرین لمسش کرده بود. چشمانشان سطر سطرش را خوانده بود و حالا در دستان من بود و با من راهی شد به ایران. یکبار دیگر به عراق برگشت. به مشهد رفت. شب‌های قدر بالای سر رفت. شد قرآن همراهم. انگار پیدایش کرده بودم تا جای قرآن گم‌شده‌ام بشود. بماند و همراهی‌ام کند؛ قرآنی که بوی حرم میداد. قرآنی که بوی حرم می‌دهد.

ایلیا

“ایلیا” یک مجوعه‌ی هجده قسمتی است که در ژانر کتاب مصور یا کمیک منتشر شده است. هر جلدی از آن را که می‌خوانم در اکانت گودریدزم چند خطی درباره‌اش می‌نویسم. برای ثبت نظرات هر قسمت در “وادی” نیز آنها را به مرور در این پست قرار می‌دهم.

قسمت اول:
وقتی شروع به خوندن ایلیا کردم، یعنی اردیبهشت هزار و چهارصد و یک، سیزده قسمت از کتاب اومده و ظاهرا پنج جلد دیگه‌اش در راهه انتشاره
درباره قسمت اول: شروع داستان، یک مقدار پرش داشت. روایت‌ها پراکنده بود و مخاطب رو یکدفعه به صحنه بعدی پرت میکرد. شاید اگه انیمیشن میشد، یکمقدار این پرش‌ها میتونست طبیعی دربیاد ولی برای کتاب مصور مخاطب رو اذیت میکرد
مرشد رستوران‌دار منو یاد مرشد چلویی خدابیامرز که معروف بوده به معرفت و مردم‌داری انداخت
تصاویر کتاب جذابن و تو این دوره که نوجوون‌ها به سمت کتاب‌های کمیک کشیده میشند، به نظرم مجموعه‌ی تالیفی خوبی باشه در کل
منتها باید به روحیه بچه‌تون و سن و سالش توجه کنید. ممکنه بعضی بچه‌ها از بعضی تصاویر کتاب اذیت بشند و براشون خشن باشه که این مساله رو خود والدین باید بررسی کنن. از نظر من برای بچه‌های بالای دوزاده سیزده سال تصاویر عادیه مگر بچه‌ای که خیلی حساسه و کلا این مدل کتابها و فیلمها رو ندیده

انتهای قست اول هم خوب تموم شد و مخاطب رو تشویق میکرد به خوندن قسمت دوم

قسمت دوم:

بذارید تا قسمت‌ها بیشتر پیش نرفته یک توضیح کلی درباره موضوع کتاب بنویسم
امیرعلی یه پسرنوجوان ایرانیه که با دو تا مادر و خواهرش زندگی میکنه. زندگی تقریبا ضعیفی دارن. امیرعلی درس میخونه و عصرها در رستوران مرشد کار میکنه. مادر امیرعلی مریضه و احتیاج به دارو داره. امیرعلی برای اینکه بتونه داروهای مادرش رو پیدا کنه دنبال یه داروساز میره و از یه ازمایشگاه عجیب غریب سردرمیاره. تو این ازایشگاه داروهای مختلفی رو روی انسانها ازمایش میکنن. ادمهای معتاد و بدون خانمان. و اونها رو تبدیل به زامبی میکنن
امیرعلی با اونها درگیر میشه و به کما میره و خیلی معجزه اسا نجات پیدا میکنه و تو عالم خواب میبینه که بهش یک نیرویی داده میشه
تو قسمت دوم، متوجه میشه اون چیزی که خواب دیده واقعیت داره و یک نیرو و قدرت عجیب و بزرگی بدست آورده که میتونه باهاش با آدم های بد مبارزه کنه
قسمت دوم بدون هیچ گره و تعلیقی تموم میشه. بریم سراغ قسمت سوم ببینیم چی میشه داستان

یه نکته منفی کتاب برای من شماره نداشتن صفحاتشه

چیزهای کوچک

شؤون صغیره تمر بها أنت دون التفاتِ
تساوی لدیّ حیاتی؛ جمیع حیاتی

حوادث قد لا تثیر اهتمامک، أعمّر منها قصور
و أحیا علیها شهور.
و أغزل منها حکایا کثیره.
و ألف سماء
و ألف جزیره

شؤون صغیره …

چیزهای کوچکی که بدون توجهِ تو می‌گذرد، برای من اندازه‌ی زندگی‌ام است؛ تمام زندگی‌ام.

من از اتفاقاتی که برای تو بی‌اهمیت است کاخ می‌سازم.
ماه‌ها با آنها سر می‌کنم.
داستان‌های بسیاری از آنها می‌بافم.
و هزار آسمان
و هزار جزیره

چیزهای کوچک…

پاراگراف بالا، قسمتی از شعرِ زیبایِ “چیزهای کوچک” سروده “نزار قبانی‌”ه؛ سرچ کنید کل شعر رو بخونید. از اشعارِ زیبای قبانی‌ه به نظرم.

پ‌ن: “کاظم ساهر” خواننده‌ی عراقی هم، این شعر نزار رو خونده.

از نمایشگاه کتاب

اذان ظهر که داده میشد، کم‌کم کارها را جمع می‌کردیم و می‌رفتیم برای نهار و نماز. برای تجدیدوضو، دستشویی سمت غرفه‌های کودک و نوجوان خلوت بود؛ چون درش وسط راه‌پله‌ها بود و کمتر کسی از وجودش خبر داشت.
هر روز آنجا بود؛ هر روز می‌دیدمش. گاهی مشغول نظافت، گاهی نشسته بر صندلی‌ و ناظر رفتن‌و‌آمدن آدم‌های مختلف، و گاهی مشغول غذا خوردن. همان‌جا. بر روی صندلی‌اش نزدیکِ در ورودی. آرام می‌نشست و قاشق قاشق غذایش را می‌خورد. آرام ولی با چشمانی که آرام نبود. غم بود، شرم بود، نگرانی بود، نمی‌دانم.
اگر از آن دسته آدم‌های بادغدغه و مهربان بودم، باید کنارش می‌نشستم و اگر دلش می‌خواست کمی با هم حرف می‌زدیم و از وسط حرف‌هایش می‌فهمیدم چرا ناهار را نمی‌رود بیرون محوطه بخورد؛ اما فقط نگاهش کردم و رد نگاهش و حسی که منتقل میکرد را دریافت کردم. حسی آنقدر عمیق که وادارم کرد از بین آن همه آدم‌هایی که این یازده روز دیدم و از آن همه اتفاقات مرتبط با کتابی که شاهدش بودم، از او بنویسم. از اویی که نمی‌شناسمش و شاید در ظاهر هیچ ارتباطی با کتاب نداشته باشد.

آه آدم‌ها آدم‌ها آدم‌های زندگی‌ام

تفکرات

چند ماه پیش، گمونم ماه مبارک بود، چند تا پروانه کوچیک تو خونه دیدم؛ پروانه‌هایی که از حبوبات یا خشکبار مونده تولید میشن. دلم براشون سوخت و پیف‌پاف نزدم. چندتاشون رو با دستم گرفتم و از پنجره آزاد کردم. ولی حالا بعد چند ماه فهمیدم که همون‌موقع نباید دلم براشون می‌سوخت و باید کناره‌های خونه و کمدها رو پیف‌پاف می‌زدم تا همون‌موقع تخم‌هایی که کرده بودن از بین بره، تا الان که خیلی زیاد شدن و دارن خونه رو فتح می‌کنن، مجبور نباشم با ماده‌ی قوی‌تر به جنگشون برم! “اقتل الموذی قبل ان یوذی”

به این فکر میکنم که تو دنیای انسان‌ها هم، همین معادله پابرجاست؟ آدم‌های اذیت‌کننده و چرت‌وپرت‌گو رو باید بدون دلسوزی، حذف کرد؟

سوپ دال‌عدس

‌حوصله‌ی پختن چیزی برای افطار نداشتم. خوابیدم. یکربع مونده به اذان مغرب بیدار شدم. چای گذاشتم و نون پنیر آماده کردم. ولی دلم یه غذای گرم می‌خواست. گفتم چه کنم؟ یاد #سوپ_دال_عدس افتادم که سریع آماده میشه.
یک فنجون دال عدس رو شستم و با سه فنجون آب گذاشتم رو گاز. شعله رو زیاد کردم تا آب سریع جوش بیاد. یه قاشق رب، کمی پیازداغ و ادویه (نمک، زردچوبه، کاری) بهش اضافه کردم + نصف عصاره مرغ الیت. همین
ده دقیقه که پخت، با گوشت‌کوب برقی، زدمش و کمی بهش جعفری خرد شده اضافه کردم. وقتی اذان رو دادن، یه سوپ داغ و خوشمزه داشتم 😊

اگه شما هم دوست داشتید یکربعه یه سوپ خوشمزه داشته باشید، امتحانش کنید.
اگه خیلی کدبانو هستید و از یکساعت قبل سوپ رو میذارید، می‌تونید سیب‌زمینی و هویج نگینی بهش اضافه کنید. حتی ورمیشل سوپی.

شما سوپ دال عدس خوردید؟ ترکیباتش چی بود؟

  • خرداد ۱۴۰۱
  • اردیبهشت ۱۴۰۱
  • فروردین ۱۴۰۱
  • اسفند ۱۴۰۰
  • بهمن ۱۴۰۰
  • دی ۱۴۰۰
  • آذر ۱۴۰۰
  • آبان ۱۴۰۰
  • مهر ۱۴۰۰
  • شهریور ۱۴۰۰
  • مرداد ۱۴۰۰
  • تیر ۱۴۰۰
  • خرداد ۱۴۰۰
  • اردیبهشت ۱۴۰۰
  • فروردین ۱۴۰۰
  • اسفند ۱۳۹۹
  • بهمن ۱۳۹۹
  • دی ۱۳۹۹
  • آذر ۱۳۹۹
  • آبان ۱۳۹۹
  • مهر ۱۳۹۹
  • شهریور ۱۳۹۹
  • مرداد ۱۳۹۹
  • تیر ۱۳۹۹
  • خرداد ۱۳۹۹
  • اردیبهشت ۱۳۹۹
  • فروردین ۱۳۹۹
  • اسفند ۱۳۹۸
  • مهر ۱۳۹۸
  • شهریور ۱۳۹۸
  • مرداد ۱۳۹۸
  • تیر ۱۳۹۸
  • خرداد ۱۳۹۸
  • اردیبهشت ۱۳۹۸
  • فروردین ۱۳۹۸
  • اسفند ۱۳۹۷
  • بهمن ۱۳۹۷
  • دی ۱۳۹۷
  • آذر ۱۳۹۷
  • آبان ۱۳۹۷
  • مهر ۱۳۹۷
  • شهریور ۱۳۹۷
  • مرداد ۱۳۹۷
  • تیر ۱۳۹۷
  • خرداد ۱۳۹۷
  • اردیبهشت ۱۳۹۷
  • فروردین ۱۳۹۷
  • اسفند ۱۳۹۶
  • بهمن ۱۳۹۶
  • دی ۱۳۹۶
  • آذر ۱۳۹۶
  • آبان ۱۳۹۶
  • مهر ۱۳۹۶
  • شهریور ۱۳۹۶
  • مرداد ۱۳۹۶
  • تیر ۱۳۹۶
  • خرداد ۱۳۹۶
  • اردیبهشت ۱۳۹۶
  • فروردین ۱۳۹۶
  • اسفند ۱۳۹۵
  • بهمن ۱۳۹۵
  • دی ۱۳۹۵
  • آذر ۱۳۹۵
  • آبان ۱۳۹۵
  • مهر ۱۳۹۵
  • شهریور ۱۳۹۵
  • مرداد ۱۳۹۵
  • تیر ۱۳۹۵
  • خرداد ۱۳۹۵
  • اردیبهشت ۱۳۹۵
  • فروردین ۱۳۹۵
  • اسفند ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۴
  • دی ۱۳۹۴
  • آذر ۱۳۹۴
  • آبان ۱۳۹۴
  • مهر ۱۳۹۴
  • شهریور ۱۳۹۴
  • مرداد ۱۳۹۴
  • تیر ۱۳۹۴
  • خرداد ۱۳۹۴
  • اردیبهشت ۱۳۹۴
  • فروردین ۱۳۹۴
  • اسفند ۱۳۹۳
  • بهمن ۱۳۹۳
  • دی ۱۳۹۳
  • آذر ۱۳۹۳
  • آبان ۱۳۹۳
  • مهر ۱۳۹۳
  • شهریور ۱۳۹۳
  • مرداد ۱۳۹۳
  • تیر ۱۳۹۳
  • خرداد ۱۳۹۳
  • اردیبهشت ۱۳۹۳
  • فروردین ۱۳۹۳
  • اسفند ۱۳۹۲
  • بهمن ۱۳۹۲
  • دی ۱۳۹۲
  • آذر ۱۳۹۲
  • آبان ۱۳۹۲
  • مهر ۱۳۹۲
  • شهریور ۱۳۹۲
  • مرداد ۱۳۹۲
  • تیر ۱۳۹۲
  • خرداد ۱۳۹۲
  • اردیبهشت ۱۳۹۲
  • فروردین ۱۳۹۲
  • اسفند ۱۳۹۱
  • بهمن ۱۳۹۱
  • دی ۱۳۹۱
  • آذر ۱۳۹۱
  • آبان ۱۳۹۱
  • مهر ۱۳۹۱
  • شهریور ۱۳۹۱
  • مرداد ۱۳۹۱
  • تیر ۱۳۹۱
  • خرداد ۱۳۹۱
  • اردیبهشت ۱۳۹۱
  • فروردین ۱۳۹۱
  • اسفند ۱۳۹۰
  • بهمن ۱۳۹۰
  • دی ۱۳۹۰
  • آذر ۱۳۹۰
  • آبان ۱۳۹۰
  • مهر ۱۳۹۰
  • شهریور ۱۳۹۰
  • مرداد ۱۳۹۰
  • تیر ۱۳۹۰
  • خرداد ۱۳۹۰
  • اردیبهشت ۱۳۹۰
  • فروردین ۱۳۹۰
  • اسفند ۱۳۸۹
  • بهمن ۱۳۸۹
  • دی ۱۳۸۹
  • آذر ۱۳۸۹
  • آبان ۱۳۸۹
  • مهر ۱۳۸۹
  • شهریور ۱۳۸۹
  • مرداد ۱۳۸۹
  • تیر ۱۳۸۹
  • خرداد ۱۳۸۹
  • اردیبهشت ۱۳۸۹
  • فروردین ۱۳۸۹
  • اسفند ۱۳۸۸
  • بهمن ۱۳۸۸
  • دی ۱۳۸۸
  • آذر ۱۳۸۸
  • آبان ۱۳۸۸
  • مهر ۱۳۸۸
  • شهریور ۱۳۸۸
  • مرداد ۱۳۸۸
  • تیر ۱۳۸۸
  • خرداد ۱۳۸۸
  • اردیبهشت ۱۳۸۸
  • فروردین ۱۳۸۸
  • اسفند ۱۳۸۷
  • بهمن ۱۳۸۷
  • دی ۱۳۸۷
  • آذر ۱۳۸۷
  • آبان ۱۳۸۷
  • مهر ۱۳۸۷
  • شهریور ۱۳۸۷
  • مرداد ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۷
  • خرداد ۱۳۸۷
  • اردیبهشت ۱۳۸۷
  • فروردین ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۵
  • خرداد ۱۳۸۵
  • اردیبهشت ۱۳۸۵
  • فروردین ۱۳۸۵
  • اسفند ۱۳۸۴
  • بهمن ۱۳۸۴
  • دی ۱۳۸۴
  • آذر ۱۳۸۴
  • شهریور ۱۳۸۴
  • من یک قاتل هستم

    برای کشتن که حتما لازم نیست انسان هفت‌تیر  بردارد و تق‌تق، شلیک کند! من به این طرز کشتن معتقد نیستم.
    انسان می‌تواند کسی را در قلبش بکشد. اگر انسان از دوست داشتن کسی دست بردارد، او را در قلب خود کشته است. سر آخر هم که او خودش روزی خواهد مرد.

    درخت زیبای من؛ نوشته خوزه ماردو واسکونسلوس
    وقتی “ززه” پسرک پنج ساله‌ی داستان، میخواست پدرش را بکشد و چگونگی کشتن پدرش را برای مرد پرتغالی شرح می‌داد.

    چه کسی حضور اجتماعی زنان را نادیده می‌گیرد؟

    چند ماه قبل، محدثه پیرهادی در پستی از وبلاگش درباره‌ی حضور اجتماعی خانم‌ها در جامعه و نگرش آقایان به این حضور و میزان علاقه‌مندی و اجازه‌ی کار و فعالیت دادن به خانم‌ها نوشته بود و از پارادوکسی که “برادران جبهه انقلاب اسلامی” درباره با حضور خانمها در جامعه به آن دچار شده‌اند گفته بود؛ “جمهوری اسلامی و به تعبیر دقیق تر برادرانِ‌جبهه ی انقلاب،‌ باید تکلیف خود را با حضور اجتماعی بانوان مشخص کنند و پارادوکسیکالیته ی این موضوع مهم را برای خود رفع و رجوع کنند. این که از سویی در مواقع خاص و وی‍ژه (مانند انتخابات یا برخی حضور های رسانه ایِ خانم فرهمندی!) بر طبل حضور اجتماعی خانم ها بکوبند یا پزِ حضور خانم ها در تحصیلات تکمیلی را بدهند و از سوی دیگر آنان را از امکانات و فضای رشد و استفاده ی آزادانه از توانایی ها و استعداد هایشان در حوزه هایی که می خواهند و می توانند محروم کنند،‌ پارادوکسی است که باید حل شود.”
    محدثه در قسمت دوم نوشته‌اش به تفاوت کارها و نگاه‌هایی که به فعالیتهای بانوان و آقایان می‌شود پرداخته:
    آنچه امروز تمایز اثرگذاری خواهران و برادران جبهه ی فکری-فرهنگی انقلاب را رقم زده است نه متن کارها و توانمندی های آنان که فرامتنی است که برادران (و گاهی خود ِ خواهران این جبهه ) برای آنان ساخته اند.کارهای کم مایه،‌سست و بعضا اشتباه برادران در حدّ ‌و قواره ی هزینه هایی است برای رشد جوانان جبهه ی انقلاب و در مورد خواهران فاجعه ای است که باید بارها بابت آن عذر خواست. چرا برخی اصرار دارند جبهه ی انقلاب را از نیمی از پتانسیل و استعداد بالقوه اش محروم کنند؟

    به نظر من یکی از مشکلات زنان در حضور اجتماعی‌شان، علاوه بر جدی نگرفتن‌شان! از سوی آقایان، جدی نگرفتن‌شان از سوی خود خانم‌ها و حتی خودشان است، یعنی یک خانم اعتماد به نفس کافی برای انجام کار و مدیریت آن را مخصوصاً در فضایی که نیازمند همکاری و هم‌فکری با آقایان است را ندارد، در فضاها و جلساتِ مختلط بسیاری از خانم‌ها عضو مسکوتِ جلسه یا عضوِ ممتنع و تائیدکننده را دارند و اگر خود دارای رأی و نظر خاص باشند، کمتر موفق به اثبات آن می‌شوند. (اکثریت زنان منظورم بود و زنانی که با اعتماد به نفس کافی به تحلیل و تبیین نظراتشان در هر جمعی می‌پردازند از این قاعده مستثنی هستند، چنانکه کلاً مستثنی هستند)

    نادیده‌گرفتن خانم‌ها بین هم‌جنس‌های خودشان و عدم همکاری با هم برای پیش‌برد هدف‌های مهم، نیز از نظر من یکی از مشکلات این مسیر است. این مشکل را من به شخصه هم در فضای حقیقی و گروه‌های دانشجویی و فرهنگی دیده‌ام و هم در فضای مجازی و سایت‌ها و شبکه‌های مجازی.

    یکی دیگر از کمبودهای خانم‌ها در فعالیت‌های اجتماعی، نداشتن بلندگو و تریبون‌ی برای حرف زدن و ارائه فعالیت‌هایشان است. گروه‌ها و زنان بسیاری هستند که چه در غالب فردی و گروهی در حوزه مسائل خاص زنان مشغول فعالیت هستند و چه در فعالیت‌های مختلف اجتماعی و سیاسی و فرهنگی در کنار مردان مشغول هستند ولی بخاطر نداشتن بلندگویی خاص، فعالیت‌ها و کارهایشان دیده نمی‌شود و حتی نادیده و مورد بی‌مهری قرار می‌گیرد. به نظر من اگر خانم‌ها بتوانند فعالیت‌ها، تولیدات و کارهایی را که انجام می‌دهند از طریق رسانه منتشر کنند، هم فعالیت هایشان بیشتر دیده میشد و مورد بی‌مهری قرار نمی‌گرفت و هم‌چنین خانم‌های دیگر با دیدن، شنیدن یا خواندن اینگونه فعالیت‌ها و آشنایی با این افراد و گروه‌ها به هم‌کاری و هم‌یاری و هم‌فکری با این گروه‌ها می‌پرداختند.

    به نظر من قبل از هرکس و هر حرکتی، خود زنان باید فعالیت‌ها و حضور خودشان و زنان دیگر را جدی بگیرند و با تشخیص اولویت‌ها و دغدغه‌های‌شان به فعالیت در آن زمینه بپردازند.


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۲:۰۰ ب.ظ روز ۳۰ خرداد ۱۳۹۱ | دیدگاه (۲۴)

    والا پیام‌دار، محمد

    وقتی از کوه بالا می‌رفتیم و پامون رو روی سنگ‌ها و شن‌ها می‌گذاشتیم، وقتی برای رسیدن به غار مجبور بودیم از بین دو تخته سنگ بزرگ که کنار هم بودند و بینشان فقط جای عبور یک نفر بود، رد شویم و شانه و بازوها به کناره‌ی دیواره‌ی سنگ‌ها میخورد، همه‌ی بدنم می‌لرزید، میدانستم جائی پا گذاشتم که روزی شما آنجا راه رفته بودید، به سنگ‌هایی بازوان‌م می‌خورند که روزی دست شما به آن خورده … در غاری نماز خواندم که روزی شما آنجا به عبادت خدا مشغول بودید … همان‌جائی که صدا آمد “اقرا”
    چه حسِ خوبی بود … چه لحظات خوبی بود …

    همه‌ی افتخارم این‌ه که خونِ شما در بدنِ من جاری‌ه … پدربزرگِ مهربان‌م


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۲:۰۱ ب.ظ روز ۲۹ خرداد ۱۳۹۱ | دیدگاه (۵)

    درختِ زیبای ززه

    قدیم‌ترها، یعنی سه چهار سال پیش خیلی کتاب می‌خوندم، وقتی کتابی شروع میکردم، انقدر منو درگیر خودش می‌کرد که وقت و بی‌وقت دست‌م بود و ازم جداش نمی‌کردم تا تموم بشه، بعد از تموم شدن‌ش هم اگه خیلی دوست‌ش داشتم، غصه می‌خوردم که چرا تموم شد و تا مدت‌ها توی عالَمِ کتاب، سیر می‌کردم؛ ولی چند سالی‌ه که هیچ کتاب‌‌ی را درست حسابی نخوندم، یا نصفه نیمه رهاش کردم، یا سه چهار ماه طول کشیده تا تموم‌ش کنم؛ ولی …

    قبل از نمایشگاه کتاب بود که در یکی از شبکه‌های اجتماعی، یکی از بچه‌ها کتاب‌های خوبی که خونده بود را نوشته بود، منم اسم چنتاشون را یادداشت کردم تا نمایشگاه بخرم، “درخت زیبای من” یکی از آنها بود؛ کتاب‌ی که حسِ خوبِ کتاب‌خوندن را بهم برگرداند.

    ززه پسرکِ پنج، نه! شش ساله‌ی داستان باعث شد تو اتوبوس، مترو، خونه، محل کار، نشسته، ایستاده، حتی در حال راه رفتن تو پیاده رو و خیابون، پا‌به پای شیطنت‌ها و آتیش سوزوندن‌هاش پیش برم.

    شخصیت ززه با خیال‌پردازی‌هاش، شیطنت‌هاش، مهربون‌ی‌هاش همه و همه من را دیوونه کرد … وقتی با لوئیس خیال‌پردازی می‌کردن و به باغ‌وحش توی حیاط می‌رفتن، وقتی با چتری کوچولو حرف می‌زد و همه اتفاقات را براش تعریف می‌کرد، وقتی سه‌شنبه‌ها مدرسه نمی‌رفت تا با آریوالدو در خیابان‌ها راه برود و شعر بخواند و کتابچه‌ تصنیف بفروشد و در عوض این همه فعالیت، هیچ مزدی نگیرد جز یک کتابچه تصنیف که آن را برای گلوریا ببرد، وقتی کتک می‌خورد از پدرش، خواهرش، برادرش، وقتی هر روز برای خانم معلم‌ش که یک لک سفید در چشم‌ش داشت و هیچ‌کدام از بچه‌ها برای‌ش گل نمی‌آوردند، از باغچه همسایه گل می‌کند، وقتی شمع‌های کلیسا را گرفت و چربی همه‌ی آنها را به سنگ‌فرش پیاده‌رو مالید و باعث شد خانم کورینا سخت زمین بخورد و داد و فریاد کند، یا وقتی تصمیم گرفت با ماشین مرد پرتقالی فلدرماوس بازی کند …. وقتی با هم دوست شدند، وقتی فهمید مهر و دوست داشتن و محبت کردن بی‌دریغ چیست و وقتی آن قطار لعنتی، آن قطار لعنتی …. لعنت به آن قطار که پورتوکا را از ززه گرفت.

    فقرِ خانواده‌ی ززه و شیطنت‌های مردم‌آزارگونه‌اش چیزهایی بودند که  نتوانستم با آنها خوب ارتباط برقرار کنم ولی با این حال ززه بخشی از کودکی همه‌ی ماست، با تمام شیطنت‌هاش و خیال‌پردازی‌هاش.

    “برای ززه هر روز زندگی مثل همان تیله‌هایش که توی دست‌های کثیف‌ش نگه می‌داشت ارزشمند بود. ززه در بزرگی خوزه مارودو واسکونسلوس می‌شود.”

    برای آنها که این کتاب را نخوانده‌اند: اگر هنوز کودک درون‌تان زنده است و اگر شما هم درکودکی با درختان و اشیا صحبت می‌کردید و صدای آنها را هم می‌شنیدید حتماً حتما این کتاب را بخوانید، با ززه همراه شوید، و دو فصل آخر کتاب را بگریید!

    برای آنها که کتاب را خوانده‌اند: می‌دانستید گلوریا فقط ۲۴ سال عمر کرده و لوئیس کوچولوی داستان بیست سال؟

    برای آنها که قصد دارند این کتاب را تهیه کنند: درخت زیبای من، نویسنده خوزه مارودو واسکونسلوس، مترجم مهدی شهشهانی، نشر قو، چهار هزار تومان

    قبل‌تر ها درباره‌ی این کتاب نوشته‌اند: + +

    وعده ی صادق

    فَاصْبِرْ إِنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ وَ لَا یَسْتَخِفَّنَّکَ الَّذِینَ لَا یُوقِنُونَ
    پس صبر کن که وعده خدا حق است. مباد آنان که به مرحله یقین نرسیده اند، تو را بی ثبات و سبکسر گردانند.

    سوره مبارکه روم  آیه ۶۰


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۲:۰۰ ق.ظ روز ۲۶ خرداد ۱۳۹۱ | دیدگاه (۰)

    عکس من است این عکس

    عکس من است، این عکس، عکاس کم‌هنر نیست
    حتا منِ من از من، این‌گونه باخبر نیست

    عکاس در یقین‌اش یک چهره آفریده است
    شکل منی که در من دیگر از او اثر نیست

    حسی سمج به تکرار، می‌گوید: این خود توست
    لب می‌گزم: نه،وهم است؛ وهم است و بیشتر نیست

    باور کنید از من، شاعرتر است این عکس
    اوهام پیرسالی در دفترش اگر نیست

    من چشم و گوش خود را از یاد برده‌ام، او
    عکس من است یعنی؛ عکسی که کور و کر نیست

    روشن‌ترین دلیل‌ام در قاب بودن اوست
    من دربِدرترینم، این قاب دربدر نیست

    درگیر خویش کرده است ذهن مشوشم را
    این عکس، شرح‌اش اما آسان و مختصر نیست

    محمدعلی بهمنی


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۲:۳۳ ب.ظ روز ۲۴ خرداد ۱۳۹۱ | دیدگاه (۲)

    همه‌جا پای “تربیت” در میان است

    دیروز سوار مترو که شدم، دو تا خانم همراه با یه پسر بچه‌ی پنج ساله کنارم نشستند. دست پسر بچه یه کتاب بود که همیشه دست‌فروش‌های مترو می‌فروشن و معلوم بود تازه خریدند.

    یکی از خانم‌ها برگشت به پسرک گفت: «دانیال، این کتاب را از کجا خریدی؟ اگه مریم ازت پرسید کتابت را از کجا خریدی، چی میگی بهش؟» پسربچه سرگرم کتاب جادوئی‌اش! بود که خانم‌ه تاکید کرد «به مریم میگی کتاب را از کرج خریدم، خوب؟ از میدون کرج؛ باشه؟» پسر هم سرش را به علامت تائید تکون داد. چند دقیقه بعد دوباره پرسید: «دانیال این رو از کجا خریدی؟» «از میدون کرج» «آفرین پسر خوب، از کرج خریدی»

    آینده‌ی بچه‌ها به نوع تربیت ما و رفتار خودمان و الگوگیری آنها از ما، بستگی داره … وقتی به بچه آموزش راست نگفتن! می‌دیم باید منتظر باشیم چندسال دیگه بچه‌مون آن آموزش را در برابر خودمان اعمال کنه! و چند سال بعد برابر معلم، مدرسه، دانشگاه، استاد، محل کار، همسر، فرزند، جامعه، جهان … و این قصه ادامه دارد.