قرآنم (قسمت اول)

بابا برایم سوغات آورده بودند؛ از مدینه
بچه‌های کلاسِ حفظ قرآنِ مدرسه، همه‌شان یکی یکدانه داشتند؛ از کجا آورده بودند، یادم نیست، فقط یادم است در ایران پیدا نمیشد. من ولی عاشقش شده بودم.
عاشق قطع‌ش، خط‌ش، حاشیه‌هایش، رنگش
بابا که می‌خواستند بروند عمره، مشخصاتش را برایشان گفتم. “این اندازه است بابا؛ جلدش فلان رنگ است؛ کاغذهایش نرم است؛ دکه‌ی روبروی بقیع حتما دارد و …” اینترنت نبود و فقط خصوصیاتش را برای بابا گفتم و بعد از چند هفته قرآن عزیزم، در دستم بود.
محبوبه که کلاس حفظ برایمان گذاشت، با قرانم، “مریم” را حفظ کردم. در حاشیه‌هایش گاهی نکاتی می‌نوشتم. شب‌های قدر بر سرم می‌گرفتم. دو بار با خودم به مدینه برگشت؛ مشهد رفت؛ سوریه رفت؛ کربلا و نجف و سامرا رفت. شمال و یزد و اصفهان و کیش رفت. همیشه با من بود.
شب‌های قدرِ رمضانِ هشتاد و نه آخرین سفرم با “او” شد.
شبِ بیست و سه رمضان، در یک متری ضریحِ ارباب، دادم به دستِ دخترِ عربی تا قرآن به سر بگیرد و مشغول دعا شدم تا دختر، اعمالش تمام شود. چند دقیقه‌ای که گذشت، برگشتم و دیدم نیست… دختر نبود؛ رفته بود و “او” را، قرآن عزیزم را، با خودش برده بود. حتما فکر کرده بود یکی از قران‌های حرم است و با خود برده بود. یخ کردم. سرم را می‌چرخاندم شاید پیدایش کنم. ولی مگر در بین آن حجمِ زیاد از خانم‌های چادرعربی به سر، می‌توانستم پیدایش کنم؟ مستأصل و نگران به سمت نزدیکترین محل ادعیه و قران‌ها رفتم؛ نبود. قفسه‌ی بعدی، نبود. قفسه‌ی دورتر، نبود. قفسه‌های صحن، نبود؛ نبود و نبود.
انگار تکه‌ای از من جدا شده بود.
حتما هرکس مرا دیده بود فکر کرده بود اشک‌های سرازیر از چشمانم، بخاطر توبه و انابه به درگاه خداست. ولی من، برای از دست دادنِ قرآنم گریه می‌کردم. قرآنی که مثل یک دفتر خاطرات، سال‌ها با من بود، همه‌جا.
ده سال از آن رمضان می‌گذرد. تا سال‌ها هروقت به کربلا می‌رفتم، همچنان قفسه‌های قرآن حرم را، به امید یافتن قرآنم می‌گشتم. رو به ضریح می‌کردم و می‌گفتم “قرآنم را پَس نمی‌دهید؟”
بعدها فهمیدم گم‌شدنِ قرآنم در شب قدر، شاید یکی از بزرگترین درس‌های زندگی‌ام بود؛ دل نبستن؛ وابسته نشدن و کَندن.

اما هنوز به این فکر میکردم که سرنوشت “او” چه شد؟ دست چه کسانی افتاد؟ تا چند سال در حرم ماند؟ پلاسیده شد؟ رنگِ جلدش رفت؟ حاشیه‌نویسی‌هایم چه؟ وقتی کسی “او” را گرفته تا بخواند، حاشیه‌های من را هم خوانده؟ صفحه‌ی اولش که اسمم را نوشته بودم، دیده؟ چند بار در حرم “سیده فاطمه مطهری” از زبانِ زائری که صفحه‌ی اول قرآنم را دیده، برده شده؟

دختر هیتلر

از زندگی شخصی هیتلر چی می‌دونیم؟ غیر از اینکه اوا براون معشوقه اش بوده و یکروز قبل از خودکشی باهاش ازدواج میکنه؟
چند سال پیش یک مردی که در فرانسه زندگی میکرد، ادعا کرد نوه هیتلره و پدرش، فرزند هیتلر بوده
تو این کتاب هم داستان دختری به اسم هایدی مطرح میشه که گفته میشه دختر هیتلر بوده
البته در مایه قصه و نه واقعیت! راوی داستان یک دختر نوجوون ساکن استرالیاست که همیشه تو راه مدرسه و وقتی منتظر اتوبوس هستند، با دوستاش داستان‌بازی میکنه. یکروز شروع میکنه داستان هایدی رو تعریف کردن. دختر حدود ده ساله‌ای که در جریان جنگ جهانی دوم به دور از مردم و در یک خانه مجلل در روستایی دورافتاده با خدمتکار و محافظ و دایه‌اش زندگی میکنه و کسی از وجودش اطلاع نداره. فقط گاهی بابا “دافی” میاد و بهش سر میزنه.
کتاب از یک طرف داستان زندگی و دغدغه‌های هایدی رو میگه که سالها قبل زندگی کرده و از طرف دیگه دغدغه‌های ذهنی یک نوجوون حال حاضر. مایک یکی از دوستان راوی داستان یعنی آنا.
مایک بعد شنیدن داستان زندگی هایدی خیلی کنجکاو میشه که اگه کسی والدین بدی داشته باشه، الزاما خودش هم آدم بدی میشه؟یا نه میتونه زندگی متفاوتی داشته باشه؟ از معلمش، پدرش و بزرگترا شروع به سوال میکنه.
در آخر داستان هم آنا به مایک میگه که هایدی داستان زندگیشو و اینکه دختر هیتلر بوده رو فقط برای یک نفر تعریف کرده؛ نوه‌اش.

کتاب رو فقط در دسته نوجوان قرار نمیدم به نظرم کتاب بزرگسال هم میتونه باشه. البته توصیه به وقت گذاشتن و خوندنش نمیکنم. مگر مثل من صوتیش رو با سرعت ۱٫۶ بذارید تو زمانهای مُرده گوش بدید :))

چیزهای کوچک

شؤون صغیره تمر بها أنت دون التفاتِ
تساوی لدیّ حیاتی؛ جمیع حیاتی

حوادث قد لا تثیر اهتمامک، أعمّر منها قصور
و أحیا علیها شهور.
و أغزل منها حکایا کثیره.
و ألف سماء
و ألف جزیره

شؤون صغیره …

چیزهای کوچکی که بدون توجهِ تو می‌گذرد، برای من اندازه‌ی زندگی‌ام است؛ تمام زندگی‌ام.

من از اتفاقاتی که برای تو بی‌اهمیت است کاخ می‌سازم.
ماه‌ها با آنها سر می‌کنم.
داستان‌های بسیاری از آنها می‌بافم.
و هزار آسمان
و هزار جزیره

چیزهای کوچک…

پاراگراف بالا، قسمتی از شعرِ زیبایِ “چیزهای کوچک” سروده “نزار قبانی‌”ه؛ سرچ کنید کل شعر رو بخونید. از اشعارِ زیبای قبانی‌ه به نظرم.

پ‌ن: “کاظم ساهر” خواننده‌ی عراقی هم، این شعر نزار رو خونده.

درد ننوشتن

بعد از چند ماه، پیشنهاد نوشتن یک مطلب را قبول کرده‌ام. اما دو روز است که از نوشتنش فرار میکنم. امروز لپ‌تاپ را روشن کردم و همان اول صفحه ورد را باز کردم و گفتم “بفرما فاطمه خانم. بنشین و بنویس” اما، امان از استرس نوشتن، امان از بردل ماندن کلمات، امان از ننوشتن ننوشتن ننوشتن …

ساعت نزدیک دوازده شب است و ورد تنها بیست کلمه را شمرده است…
یعنی فردا میتوانم بیست را به پانصد برسانم؟

امیر

پسرِ سه‌ساله‌ی خواهرم می‌خواست بگه شمع، واژه‌اش یادش نمی‌اومد؛ گفت “آتیشِ کیک”

سالاد کلم و انار

اعتراف میکنم هیچوقت با بروکلی رابطه خوبی نداشتم. بابای عزیزم ولی عاشقش بودن و چقدر همیشه ما رو تشویق میکردن بروکلی بخوریم ولی من حاضر نبودم امتحانش کنم. تو ذهنم یه جنگل استوایی پر از جک و جونور بود 😅

یکبار خونه یکی از دوستام بعنوان سالاد یکی دو قاشق امتحانش کردم ولی خودم تاحالا نخریده بودم. گمونم بار دومه که بروکلی خریدم تا این سالاد بسیار خوشمزه رو درست کنم 🤤 پیشنهاد میکنم امتحانش کنید، حتی اگه مثل من، ذهنیت خوبی به بروکلی ندارید!

کلم بروکلی
گل کلم
انار
سس
اینها چیزهایی هستن که لازم دارید.

کلم‌ها رو تو یه کاسه آب و محلول شستشو میوه، پنج دقیقه گذاشتم بمونه، بعد آبکشی کردم و گذاشتم تو کاسه آب خالص. حدود نیم ساعتی بود. [چون مشغول کارای دیگه بودم :))] از آب درآوردمشون و گذاشتم رو یه پارچه تا خوب خشک شدن.
کلم‌ها رو ریز ریز اندازه حبه‌قند کردمشون. انار هم دون کردم و باهم مخلوط. بعضی‌ها خیارشور هم میزنن ولی من نداشتم و نزدم😅 و سس هم سس آماده‌ی فرانسوی زدم با یک کم مایونز. همین و تمام.
اعتراف میکنم از سالاد کلم و هویج، بیشتر دوسش دارم.


پ‌ن: بعضی‌ها کلم رو بعد شستشو، میجوشونن ولی من خوشم نمیاد و احساس میکنم بافت کلم از بین میره.

پ‌ن۲: من از روز قبل کلم‌ها رو شستم و خشک کردم و ریز کردم. موقع سرو فقط با انار قاطی کردم و سس زدم. اگه شما هم برای مهمونی میخواین درست کنید و از روز قبل، یادتون نره باید کامل بذارید کلم‌ها خشک بشن تا آب نندازه و پیر نشن.

پ‌ن۳: اگه فقط مایونز میزنید، یک کم نمک، روغن زیتون و آبلیمو بهش اضافه کنید

  • دی ۱۴۰۰
  • آذر ۱۴۰۰
  • آبان ۱۴۰۰
  • مهر ۱۴۰۰
  • شهریور ۱۴۰۰
  • مرداد ۱۴۰۰
  • تیر ۱۴۰۰
  • خرداد ۱۴۰۰
  • اردیبهشت ۱۴۰۰
  • فروردین ۱۴۰۰
  • اسفند ۱۳۹۹
  • بهمن ۱۳۹۹
  • دی ۱۳۹۹
  • آذر ۱۳۹۹
  • آبان ۱۳۹۹
  • مهر ۱۳۹۹
  • شهریور ۱۳۹۹
  • مرداد ۱۳۹۹
  • تیر ۱۳۹۹
  • خرداد ۱۳۹۹
  • اردیبهشت ۱۳۹۹
  • فروردین ۱۳۹۹
  • اسفند ۱۳۹۸
  • مهر ۱۳۹۸
  • شهریور ۱۳۹۸
  • مرداد ۱۳۹۸
  • تیر ۱۳۹۸
  • خرداد ۱۳۹۸
  • اردیبهشت ۱۳۹۸
  • فروردین ۱۳۹۸
  • اسفند ۱۳۹۷
  • بهمن ۱۳۹۷
  • دی ۱۳۹۷
  • آذر ۱۳۹۷
  • آبان ۱۳۹۷
  • مهر ۱۳۹۷
  • شهریور ۱۳۹۷
  • مرداد ۱۳۹۷
  • تیر ۱۳۹۷
  • خرداد ۱۳۹۷
  • اردیبهشت ۱۳۹۷
  • فروردین ۱۳۹۷
  • اسفند ۱۳۹۶
  • بهمن ۱۳۹۶
  • دی ۱۳۹۶
  • آذر ۱۳۹۶
  • آبان ۱۳۹۶
  • مهر ۱۳۹۶
  • شهریور ۱۳۹۶
  • مرداد ۱۳۹۶
  • تیر ۱۳۹۶
  • خرداد ۱۳۹۶
  • اردیبهشت ۱۳۹۶
  • فروردین ۱۳۹۶
  • اسفند ۱۳۹۵
  • بهمن ۱۳۹۵
  • دی ۱۳۹۵
  • آذر ۱۳۹۵
  • آبان ۱۳۹۵
  • مهر ۱۳۹۵
  • شهریور ۱۳۹۵
  • مرداد ۱۳۹۵
  • تیر ۱۳۹۵
  • خرداد ۱۳۹۵
  • اردیبهشت ۱۳۹۵
  • فروردین ۱۳۹۵
  • اسفند ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۴
  • دی ۱۳۹۴
  • آذر ۱۳۹۴
  • آبان ۱۳۹۴
  • مهر ۱۳۹۴
  • شهریور ۱۳۹۴
  • مرداد ۱۳۹۴
  • تیر ۱۳۹۴
  • خرداد ۱۳۹۴
  • اردیبهشت ۱۳۹۴
  • فروردین ۱۳۹۴
  • اسفند ۱۳۹۳
  • بهمن ۱۳۹۳
  • دی ۱۳۹۳
  • آذر ۱۳۹۳
  • آبان ۱۳۹۳
  • مهر ۱۳۹۳
  • شهریور ۱۳۹۳
  • مرداد ۱۳۹۳
  • تیر ۱۳۹۳
  • خرداد ۱۳۹۳
  • اردیبهشت ۱۳۹۳
  • فروردین ۱۳۹۳
  • اسفند ۱۳۹۲
  • بهمن ۱۳۹۲
  • دی ۱۳۹۲
  • آذر ۱۳۹۲
  • آبان ۱۳۹۲
  • مهر ۱۳۹۲
  • شهریور ۱۳۹۲
  • مرداد ۱۳۹۲
  • تیر ۱۳۹۲
  • خرداد ۱۳۹۲
  • اردیبهشت ۱۳۹۲
  • فروردین ۱۳۹۲
  • اسفند ۱۳۹۱
  • بهمن ۱۳۹۱
  • دی ۱۳۹۱
  • آذر ۱۳۹۱
  • آبان ۱۳۹۱
  • مهر ۱۳۹۱
  • شهریور ۱۳۹۱
  • مرداد ۱۳۹۱
  • تیر ۱۳۹۱
  • خرداد ۱۳۹۱
  • اردیبهشت ۱۳۹۱
  • فروردین ۱۳۹۱
  • اسفند ۱۳۹۰
  • بهمن ۱۳۹۰
  • دی ۱۳۹۰
  • آذر ۱۳۹۰
  • آبان ۱۳۹۰
  • مهر ۱۳۹۰
  • شهریور ۱۳۹۰
  • مرداد ۱۳۹۰
  • تیر ۱۳۹۰
  • خرداد ۱۳۹۰
  • اردیبهشت ۱۳۹۰
  • فروردین ۱۳۹۰
  • اسفند ۱۳۸۹
  • بهمن ۱۳۸۹
  • دی ۱۳۸۹
  • آذر ۱۳۸۹
  • آبان ۱۳۸۹
  • مهر ۱۳۸۹
  • شهریور ۱۳۸۹
  • مرداد ۱۳۸۹
  • تیر ۱۳۸۹
  • خرداد ۱۳۸۹
  • اردیبهشت ۱۳۸۹
  • فروردین ۱۳۸۹
  • اسفند ۱۳۸۸
  • بهمن ۱۳۸۸
  • دی ۱۳۸۸
  • آذر ۱۳۸۸
  • آبان ۱۳۸۸
  • مهر ۱۳۸۸
  • شهریور ۱۳۸۸
  • مرداد ۱۳۸۸
  • تیر ۱۳۸۸
  • خرداد ۱۳۸۸
  • اردیبهشت ۱۳۸۸
  • فروردین ۱۳۸۸
  • اسفند ۱۳۸۷
  • بهمن ۱۳۸۷
  • دی ۱۳۸۷
  • آذر ۱۳۸۷
  • آبان ۱۳۸۷
  • مهر ۱۳۸۷
  • شهریور ۱۳۸۷
  • مرداد ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۷
  • خرداد ۱۳۸۷
  • اردیبهشت ۱۳۸۷
  • فروردین ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۵
  • خرداد ۱۳۸۵
  • اردیبهشت ۱۳۸۵
  • فروردین ۱۳۸۵
  • اسفند ۱۳۸۴
  • بهمن ۱۳۸۴
  • دی ۱۳۸۴
  • آذر ۱۳۸۴
  • شهریور ۱۳۸۴
  • آدم‌های خوب این شهر ۴

    از دور که داشتم نزدیک ایستگاه اتوبوس می‌شدم دیدم اتوبوس ایستاده، قدم‌هام را تندتر کردم تا قبل از حرکت‌ش بهش برسم، قبل از سوار شدن، در ایستگاه شنیدم دو نفر با هم “جدل” می‌کنند؛ راننده اتوبوس و مسئولِ کرایه گرفتن آن ایستگاه
    سوار اتوبوس شدم و از مسافرا پرسیدم «چه خبره؟ چی شده؟» گفتن «مسئول توی ایستگاه به جای اینکه صد تومن کرایه بگیره، دویست تومن می‌گیره» راننده هم پیاده شده و داره اعتراض می‌کنه بهش.

    چند دقیقه بعد راننده سوار شد و رو به خانم‌های مسافر گفت «یه استشهاد بنویسید و امضا کنید که این آقا داره الکی پول بیش‌تر می‌گیره از مسافرا» و بعد هم تاکید کرد به ۱۸۱۱۸ زنگ بزنید و به شهرداری اطلاع بدید. راننده شاکی بود که چرا آقای مسئولِ گرفتن کرایه، از “مردم” دوبرابر کرایه می‌گیره و بهش اعتراض کرده بود و تذکر داد و می‌گفت چنین حقی نداره و داره الکی از مردم پولِ اضافه می گیره.

    راننده بدون اینکه وظیفه‌اش باشه و مسئولیتی دراین‌باره داشته باشه، اعتراض کرده بود و دلش برای مردم و مسافرا سوخته بود، بگذریم که خودِ مسافرا هیچ‌کدامشان به رئیس ایستگاه اعتراض نکرده بودند که هیچ! حتی هیچ کدوم حوصله پیدا کردن کاغذ و قلم از کیف‌شان و نوشتن استشهادیه و امضا کردن برای رسیدگی به امور مرتبط با خودشون را نداشتن و فقط غرغر و فحش را یاد گرفته بودند!

    هنوز آدم‌های دل‌سوز و به فکر مردم در این مملکت کم نشده، حتی اگر فقط در مقام یک راننده باشه!


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۸:۰۰ ق.ظ روز ۳۰ بهمن ۱۳۹۰ | دیدگاه (۱)

    عباد الرحمن ۱

    و عباد الرحمن الذین یمشون علی الارض هونا و اذا خاطبهم الجاهلون قالوا سلاما
    بندگان خاص خدا کسانی هستند که آرام و بی‌تکبر بر زمین راه می‌روند و هنگامی که جاهلان آنها را مخاطب سازند به آنها سلام می‌گویند

    والذین یبیتون لربهم سجدا و قیاما
    کسانی که شبانگاه برای پروردگارشان سجده و قیام می‌کنند

    و الذین یقولون ربنا اصرف عنا عذاب جهنم ان عذابها کان غراماً
    کسانی که می‌گویند: «پروردگارا عذاب جهنم را از ما برطرف گردان که عذابش سخت و پردوام است»

    سوره مبارکه فرقان آیات ۶۳ تا ۶۵


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۸:۰۰ ق.ظ روز ۲۹ بهمن ۱۳۹۰ | دیدگاه (۲)

    آنچه برای خودت نمی‌پسندی برای دیگران بپسند!

    امروز صبح باید می‌رفتم دانشگاه برای ثبت نام ترم جدید و تمدید پایان‌نامه! سر خیابان دانشگاه سوار تاکسی شدم تا مسیر پنج دقیقه ای را یک دقیقه با ماشین طی کنم و زودتر برسم، همان اول چهارصد تومن از کیف‌م درآوردم و به راننده گفتم: «روبروی دانشگاه پیاده میشم» هم زمان با من مسافر دیگری هم سوار تاکسی شد و کمی قبل‌تر از من پیاده شد (تنبل‌تر از خودم را هم دیدم!) و دویست تومن به راننده داد، راننده گفت: «کرایه سیصد تومن‌ه» و صد تومنِ دیگه از مسافر گرفت ولی به من هیچی نگفت و صد تومنِ اضافه‌ی پول‌م را پس نداد، انگار که کرایه چهارصد تومن است! وقتی موقع پیاده شدن گفتم «کرایه سیصد تومن مگه نیست؟» با اکراه صد تومن بهم داد … پیاده شدم …


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۹:۴۸ ق.ظ روز ۲۴ بهمن ۱۳۹۰ | دیدگاه (۱)

    بنی اسرائیل

    – تو می گویی آینده قوم بین اسرائیل را یوسف رقم خواهد زد یا یهودا؟
    + خب معلوم است یوسف!
    – نه شمعون نه! آیندگان خواهند دید که بنی اسرائیل را یهودی خواهند خواند نه یوسفی …

    دیالوگی از سریال یوسف پیامبر

    ما نهنگیم و به یک برکه کوچک دل‌خوش

    ما که هستیم به ایمان پر از شک دل‌خوش
    طفل طبعیم و به بازی و عروسک دل‌خوش

    پایمان بر لب گور است و حریص‌یم هنوز
    با همان هلهله شادیم که کودک دل‌خوش

    ماهی تنگ در اندیشه دریا دل‌تنگ !
    ما نهنگ‌یم و به یک برکه‌ی کوچک دل‌خوش!

    جز دورویی و ریا سکه نیاندوخته‌ایم
    کودکان‌یم و به سنگینی قلک دل‌خوش

    باد، حیثیت این مزرعه را با خود برد
    ما کماکان به همان چند مترسک دل‌خوش!!

    محمد حسین نعمتی


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۹:۵۹ ق.ظ روز ۲۳ بهمن ۱۳۹۰ | دیدگاه (۱)

    مادرشوهرهای لولو، عروس‌های اخمالو

    چند روز قبل، یکی از شبکه‌های صدا و سیما فیلم‌ی پخش کرد که داستان‌ش بر این اساس پیش می‌رفت که دو عروس خانواده از همسران‌شان می‌خواستند تا اموالِ مادرشان را بگیرند و مادر را که برای آنها نقشِ مادرشوهر داشت، به خانه سالمندان بسپارند، پسرها هم بینِ نقشِ همسری و فرزندی‌شان مانده بودند و نمی‌دانستند باید چه کنند، هربار هم که کمی با همسران‌شان مخالفت می‌کردند و خواسته آنها کمی به تعویق می‌افتاد! زن‌ها از خانه‌شان قهر می‌کردند و به خانه مادرشان می‌رفتند. فیلم‌ی که از نظرِ من کاملا یک خط قرمزِ بزرگ بین عروس‌ها و مادرشوهر کشیده بود و رابطه‌ی پنبه و آتش بین آنها را نمایش می داد، عروس‌هایی که چشمِ دیدنِ مادرشوهر را نداشتند و به راحتی قهر کرده و به خانه‌ی مادرشان می‌رفتند!

    نمونه‌ی این‌گونه مضمون در فیلم‌ها و سریال‌های صداو سیما و سینما و شبکه خانگی کم نیست، فیلم‌هایی که نشان می‌دهد عروس، چشمِ دیدن مادرشوهر را ندارد، یا مادرشوهر چشمِ دیدن عروس را ندارد و دشمنانِ خونی هم هستند یا یکی از این دو عنصر بسیار بدجنس و خودخواه است و درصدد حذفِ طرفِ دیگر از چشمِ عنصرِ مذکر داستان است؛ یا داستان‌هایی که روابطِ خانوادگی را خیلی راحت و سرِ مسائل گاه بی‌اهمیت به تشنج (هرچند خیلی کم و در ظاهر) می‌کشاند.

    این‌گونه تصویرسازی و روایتِ داستان در فیلم‌ها و سریال‌های ما کاملا این دید را در جامعه و مخاطبان القا می‌کند که این رابطه‌ها و خراب بودن و خصمانه بودن‌شان یک مساله‌ی طبیعی‌ست و بینِ همه ی خانواده‌ها وجود دارد و حتی باید داشته باشد! البته در فرهنگِ ایرانی و حتی فراتر، فرهنگِ خیلی از کشورها همیشه رابطه‌ی عروس و مادرشوهر یا داماد و مادرزن رابطه‌ای غیرصمیمی یاد می‌شود ولی به نظرِ من پافشاری بر این موضوع و روایت‌کردن آن در فیلم ها و سریال‌ها و رسانه های تاثیرگذار در زندگی مردم و فرهنگ‌ساز، کار صحیحی نیست؛ راست یا غلط بودنِ ناصمیمی بودنِ این رابطه هم جای بحث دارد و به نظر من بیشتر همین القا و توهم است که در کودکی در ذهنِ افراد خوانده می‌شود و باعث می‌شود ذهنیت‌شان اینگونه شکل بگیرد و در بزرگ‌سالی و نقش خودشان هم، رفتارهایشان را بر این باور بسازند.

    حتی گاهی از اوقات سریال‌ها و فیلم‌ها این رابطه‌ها و دعواها را بسیار گسترده و داغ می‌کنند و مخاطب هم به نوعی از آن الگو می‌گیرد و بی‌توجه به اینکه آنچه دیده فقط یک سریال و فیلم بوده نه زندگی واقعی و حقیقی، مشابه آن رفتار را در زندگی و رابطه‌های خود اعمال می‌کند؛ بدونِ شک رسانه‌ی ملی ما یکی از بزرگترین الگودهنده‌ها در کشورمان است و به راحتی در سبکِ زندگی و روابط آدم‌ها تاثیرگذار است و به هیچ‌وجه نمی‌توانیم منکر این تاثیرگذاری شویم.

    به نظرِ من، سازندگانِ فیلم‌ها و سریال‌ها می‌توانند نقشِ زیادی در کم شدنِ حساسیت‌ها بین خانواده‌ها داشته باشند، یعنی به جایِ نشان دادن هرچه بیشترِ رابطه‌های بد و غیردوستانه و صمیمی بینِ اعضای خانواده و عروس و مادرشوهر و جاری و خواهرشوهر و پدرزن و مادرزن و باجناق، با نشان دادنِ زندگی‌های ساده و روابط‌ی صمیمی یا حتی معمولی و متعارف، این فرهنگِ اشتباه را کمی در جامعه کم کنند، یا حداقل اگر هیچ فعالیت‌ی در جهتِ کم شدن این حساسیت‌ها نمی‌کنند، با نشان دادنِ بیش از حد این روابط و عادی سازی‌شان، هر روز آتشِ آن را فوت نکنند تا شعله‌ورتر شود.

    وقتی در رسانه‌های ما چنین رفتارهایی کاملا عادی و بدونِ هیچ بارِ منفی نمایش داده یا گفته می‌شود، نمی‌توان از مردم بخواهیم زندگی و خانواده‌ی سالم و آرام‌ی داشته باشند و با داشتنِ زندگی آرام، جامعه و جوش را هم به آرامش برسانند و جامعه‌ای بدونِ تنش و آزار بسازند.

    این عکسِ را در سرچ‌هایم پیدا کردم، جالب بود که در فرهنگ‌های دیگر هم این رابطه به این شدت وجود دارد 🙂


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۲:۰۷ ب.ظ روز ۱۱ بهمن ۱۳۹۰ | دیدگاه (۱۵)

    این پست، هیچ مطلب‌ خاصی برای گفتن ندارد!

    زمان را دوست دارم، خیلی وقت ها به زمان فکر می‌کنم از ثانیه تا دقیقه و ساعت و روز و هفته و ماه و سال …
    همیشه فکر کردن به زمان برام جالب‌ه، اینکه الان در این ثانیه بیدارم، چند دقیقه بعد خوابم، الان می‌تونم هرچیز حلالی را بخورم و چند ثانیه بعد که اذان گفتن، هیچی نمی‌تونم بخورم یا لحظه افطار به فاصله‌ی یک یا چند ثانیه می‌تونیم بخوریم، بنوشیم؛
    با یکی دوست‌یم ولی ممکنه در عرض چند دقیقه با هم بحث کنیم و دعوامون بشه و کل رابطه به هم بخوره، فقط در چند ثانیه و چند دقیقه …

    یا اینکه مثلا نماز ظهر را در مشهد می‌خونم و نماز عشا را در تهران و نماز صبح را در مکه، در کابل، در آلمان … این زمان و مکان‌ی که با هم قاطی میشه و فکر منو مشغول می‌کنه

    یا لحظه‌ی عقد یا طلاق دو زوج. در عرض چند ثانیه و با خوندن چند کلمه دو نفر که کاملا به هم نامحرم هستند به هم محرم می‌شند و از هر محرم‌ی، محرم‌تر یا در عرض چند ثانیه و چند کلمه یه زن و شوهر باهم نامحرم می شن … زمان و کلمات …

    یا حتی لحظه به دنیا آمدن نوزاد، زمان سال تحویل، زمانِ بیدار شدن از خواب …
    همیشه با زمان درگیر بودم و لذت می‌بردم از این موجود!


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۱:۱۶ ق.ظ روز | دیدگاه (۴)