قرآنم (قسمت اول)

بابا برایم سوغات آورده بودند؛ از مدینه
بچه‌های کلاسِ حفظ قرآنِ مدرسه، همه‌شان یکی یکدانه داشتند؛ از کجا آورده بودند، یادم نیست، فقط یادم است در ایران پیدا نمیشد. من ولی عاشقش شده بودم.
عاشق قطع‌ش، خط‌ش، حاشیه‌هایش، رنگش
بابا که می‌خواستند بروند عمره، مشخصاتش را برایشان گفتم. “این اندازه است بابا؛ جلدش فلان رنگ است؛ کاغذهایش نرم است؛ دکه‌ی روبروی بقیع حتما دارد و …” اینترنت نبود و فقط خصوصیاتش را برای بابا گفتم و بعد از چند هفته قرآن عزیزم، در دستم بود.
محبوبه که کلاس حفظ برایمان گذاشت، با قرانم، “مریم” را حفظ کردم. در حاشیه‌هایش گاهی نکاتی می‌نوشتم. شب‌های قدر بر سرم می‌گرفتم. دو بار با خودم به مدینه برگشت؛ مشهد رفت؛ سوریه رفت؛ کربلا و نجف و سامرا رفت. شمال و یزد و اصفهان و کیش رفت. همیشه با من بود.
شب‌های قدرِ رمضانِ هشتاد و نه آخرین سفرم با “او” شد.
شبِ بیست و سه رمضان، در یک متری ضریحِ ارباب، دادم به دستِ دخترِ عربی تا قرآن به سر بگیرد و مشغول دعا شدم تا دختر، اعمالش تمام شود. چند دقیقه‌ای که گذشت، برگشتم و دیدم نیست… دختر نبود؛ رفته بود و “او” را، قرآن عزیزم را، با خودش برده بود. حتما فکر کرده بود یکی از قران‌های حرم است و با خود برده بود. یخ کردم. سرم را می‌چرخاندم شاید پیدایش کنم. ولی مگر در بین آن حجمِ زیاد از خانم‌های چادرعربی به سر، می‌توانستم پیدایش کنم؟ مستأصل و نگران به سمت نزدیکترین محل ادعیه و قران‌ها رفتم؛ نبود. قفسه‌ی بعدی، نبود. قفسه‌ی دورتر، نبود. قفسه‌های صحن، نبود؛ نبود و نبود.
انگار تکه‌ای از من جدا شده بود.
حتما هرکس مرا دیده بود فکر کرده بود اشک‌های سرازیر از چشمانم، بخاطر توبه و انابه به درگاه خداست. ولی من، برای از دست دادنِ قرآنم گریه می‌کردم. قرآنی که مثل یک دفتر خاطرات، سال‌ها با من بود، همه‌جا.
ده سال از آن رمضان می‌گذرد. تا سال‌ها هروقت به کربلا می‌رفتم، همچنان قفسه‌های قرآن حرم را، به امید یافتن قرآنم می‌گشتم. رو به ضریح می‌کردم و می‌گفتم “قرآنم را پَس نمی‌دهید؟”
بعدها فهمیدم گم‌شدنِ قرآنم در شب قدر، شاید یکی از بزرگترین درس‌های زندگی‌ام بود؛ دل نبستن؛ وابسته نشدن و کَندن.

اما هنوز به این فکر میکردم که سرنوشت “او” چه شد؟ دست چه کسانی افتاد؟ تا چند سال در حرم ماند؟ پلاسیده شد؟ رنگِ جلدش رفت؟ حاشیه‌نویسی‌هایم چه؟ وقتی کسی “او” را گرفته تا بخواند، حاشیه‌های من را هم خوانده؟ صفحه‌ی اولش که اسمم را نوشته بودم، دیده؟ چند بار در حرم “سیده فاطمه مطهری” از زبانِ زائری که صفحه‌ی اول قرآنم را دیده، برده شده؟

خاطرات زنان جانباز

هفته پیش کتابی خواندم که خاطرات چند زن که در دوران جنگ هشت ساله جانباز شده بودند را نوشته بود.

کتاب انگار هیچ ویراستاری نداشت. نویسنده هم خیلی قوی و کاربلد نبود. با چند خانم درباره چگونگی مجروحیت‌شان و زندگی‌شان مصاحبه کرده بود و مصاحبه‌ها را پیاده و منتشر کرده بود. بدون ویرایش متن و کم کردن اضافات صحبت‌ها؛ با غلط‌های فراوان نگارشی و ویراستاری.

ولی موضوع کتاب و سوژه‌های انتخاب شده برای من جدید بود و جالب. مخصوصا خاطره اول که خاطره خانمی بود که وقتی حدود سیزده ساله و دخترمدرسه‌ای بوده، مدرسه‌شان توسط هواپیماهای بعثی بمباران میشود و خیلی از دانش‌آموزان به طرز فجیعی شهید و مجروح میشوند. مدرسه زینبیه شهر میانه. این موضوع و اتفاق ناگوار، اندازه‌ی یک کتاب به تنهایی جای کار و نوشتن دارد؛ حتی می‌تواند وسوژه فیلم و مستند باشد.

آیینه خیلی هم نباید راستگو باشد

پیشانی ام را بوسه زد در خواب، هندویی
شاید از آن ساعت طلسمم کرده جادویی

شاید از آن پس بود که با حسرت از دستم
هر روز سیبی سرخ می افتاد در جویی

از کودکی دیوانه بودم، مادرم می گفت:
از شانه ام هر روز می چیده است شب بویی

نام تو را می کَند روی میزها هر وقت
در دست آن دیوانه می افتاد چاقویی

بیچاره آهویی که صید پنجه ی شیری است
بیچاره تر شیری که صید چشم آهویی

اکنون ز تو با ناامیدی چشم می پوشم
اکنون ز من با بی وفایی دست می شویی

آیینه خیلی هم نباید راستگو باشد
من مایه ی رنج تو هستم، راست می گویی

از تهران به نجف و کربلا؛ حاضر

نمی‌دونم اینجا نوشتم یا نه؛ تیر ماه بود که بعد از تحویل دادن برگه‌های ترم دوم، از مدرسه خداحافظی کردم. برای مدیر بهونه‌ی کار رسانه‌ای جدیدی که قبول کرده بودم رو آوردم ولی دلایلم مربوط به خود مدرسه و رفتارهای کادر بود بیشتر. بگذریم.

مدرسه‌ای که امسال مشغول شدم و به صورت مجازی ادبیات و نگارش درس میدم، مدرسه‌ی علوی شهر نجف و مدرسه‌ی حسینی کربلاست. مدارس ایران در دو شهر نجف و کربلا. دانش‌آموزام بچه‌های ایرانی‌هایی هستند که در این دو شهر زندگی می‌کنند و البته چند تا دانش‌آموز غیر ایرانی هم دارم که متولد ایران هستند و فارسی رو کامل بلدند و گمونم دبستان در مدارس ایران گذروندن.

القصه؛ ادبیات فارسی درس دادن به بچه‌هایی که در محیط غیرفارسی زبون هستند، تجربه جالبیه. اون هم نجف و کربلا. گاهی اوقات سر کلاس به اسم‌هاشون نگاه میکنم و غبطه می‌خورم که هر کدوم از اینا به حرم علوی و حسینی چقدر نزدیک هستند و اگه بخواند، یک ساعت بعد می‌تونند تو حرم نشسته باشند.

دعا کنید که این وضعیت آموزش جازی زودتر تموم بشه. خیلی سخت‌تر از اون چیزیه که فکرش رو بکنید. البته اگه کرونا تموم بشه و مدارس به حالت عادی دربیان، من کلاس‌های امسالم رو از دست میدم :دی

پ‌ن: نشستم پای لپ‌تاپ و دقیقا مثل زمان وبلاگستان، نوشتم و نوشتم. چقدر احساس سبکی می‌کنم.

نجف کربلا؛ حاضر ۲

امروز صبح ، یکی از بچه‌های فعال کلاس نهم، یکدفعه آفلاین شد.
نیم ساعت پیش پیام داد بهم که “خانم ببخشید. ظهر باتری موبایلم تموم شد و تا عصر برق‌ها قطع بود”

بله. وضعیت برق در عراق، این‌طوریه دوستان

بادمجون سرخ‌کرده

بادمجان رو که می‌خواین سرخ کنید، قبلش یک کم ماست بمالید بهش!
به شدت مقدار روغنی که مصرف میشه، پایین میاد، بدون اینکه تغییری در طعم بادمجون‌ها ایجاد بکنه

  • مهر ۱۳۹۹
  • شهریور ۱۳۹۹
  • مرداد ۱۳۹۹
  • تیر ۱۳۹۹
  • خرداد ۱۳۹۹
  • اردیبهشت ۱۳۹۹
  • فروردین ۱۳۹۹
  • اسفند ۱۳۹۸
  • مهر ۱۳۹۸
  • شهریور ۱۳۹۸
  • مرداد ۱۳۹۸
  • تیر ۱۳۹۸
  • خرداد ۱۳۹۸
  • اردیبهشت ۱۳۹۸
  • فروردین ۱۳۹۸
  • اسفند ۱۳۹۷
  • بهمن ۱۳۹۷
  • دی ۱۳۹۷
  • آذر ۱۳۹۷
  • آبان ۱۳۹۷
  • مهر ۱۳۹۷
  • شهریور ۱۳۹۷
  • مرداد ۱۳۹۷
  • تیر ۱۳۹۷
  • خرداد ۱۳۹۷
  • اردیبهشت ۱۳۹۷
  • فروردین ۱۳۹۷
  • اسفند ۱۳۹۶
  • بهمن ۱۳۹۶
  • دی ۱۳۹۶
  • آذر ۱۳۹۶
  • آبان ۱۳۹۶
  • مهر ۱۳۹۶
  • شهریور ۱۳۹۶
  • مرداد ۱۳۹۶
  • تیر ۱۳۹۶
  • خرداد ۱۳۹۶
  • اردیبهشت ۱۳۹۶
  • فروردین ۱۳۹۶
  • اسفند ۱۳۹۵
  • بهمن ۱۳۹۵
  • دی ۱۳۹۵
  • آذر ۱۳۹۵
  • آبان ۱۳۹۵
  • مهر ۱۳۹۵
  • شهریور ۱۳۹۵
  • مرداد ۱۳۹۵
  • تیر ۱۳۹۵
  • خرداد ۱۳۹۵
  • اردیبهشت ۱۳۹۵
  • فروردین ۱۳۹۵
  • اسفند ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۴
  • دی ۱۳۹۴
  • آذر ۱۳۹۴
  • آبان ۱۳۹۴
  • مهر ۱۳۹۴
  • شهریور ۱۳۹۴
  • مرداد ۱۳۹۴
  • تیر ۱۳۹۴
  • خرداد ۱۳۹۴
  • اردیبهشت ۱۳۹۴
  • فروردین ۱۳۹۴
  • اسفند ۱۳۹۳
  • بهمن ۱۳۹۳
  • دی ۱۳۹۳
  • آذر ۱۳۹۳
  • آبان ۱۳۹۳
  • مهر ۱۳۹۳
  • شهریور ۱۳۹۳
  • مرداد ۱۳۹۳
  • تیر ۱۳۹۳
  • خرداد ۱۳۹۳
  • اردیبهشت ۱۳۹۳
  • فروردین ۱۳۹۳
  • اسفند ۱۳۹۲
  • بهمن ۱۳۹۲
  • دی ۱۳۹۲
  • آذر ۱۳۹۲
  • آبان ۱۳۹۲
  • مهر ۱۳۹۲
  • شهریور ۱۳۹۲
  • مرداد ۱۳۹۲
  • تیر ۱۳۹۲
  • خرداد ۱۳۹۲
  • اردیبهشت ۱۳۹۲
  • فروردین ۱۳۹۲
  • اسفند ۱۳۹۱
  • بهمن ۱۳۹۱
  • دی ۱۳۹۱
  • آذر ۱۳۹۱
  • آبان ۱۳۹۱
  • مهر ۱۳۹۱
  • شهریور ۱۳۹۱
  • مرداد ۱۳۹۱
  • تیر ۱۳۹۱
  • خرداد ۱۳۹۱
  • اردیبهشت ۱۳۹۱
  • فروردین ۱۳۹۱
  • اسفند ۱۳۹۰
  • بهمن ۱۳۹۰
  • دی ۱۳۹۰
  • آذر ۱۳۹۰
  • آبان ۱۳۹۰
  • مهر ۱۳۹۰
  • شهریور ۱۳۹۰
  • مرداد ۱۳۹۰
  • تیر ۱۳۹۰
  • خرداد ۱۳۹۰
  • اردیبهشت ۱۳۹۰
  • فروردین ۱۳۹۰
  • اسفند ۱۳۸۹
  • بهمن ۱۳۸۹
  • دی ۱۳۸۹
  • آذر ۱۳۸۹
  • آبان ۱۳۸۹
  • مهر ۱۳۸۹
  • شهریور ۱۳۸۹
  • مرداد ۱۳۸۹
  • تیر ۱۳۸۹
  • خرداد ۱۳۸۹
  • اردیبهشت ۱۳۸۹
  • فروردین ۱۳۸۹
  • اسفند ۱۳۸۸
  • بهمن ۱۳۸۸
  • دی ۱۳۸۸
  • آذر ۱۳۸۸
  • آبان ۱۳۸۸
  • مهر ۱۳۸۸
  • شهریور ۱۳۸۸
  • مرداد ۱۳۸۸
  • تیر ۱۳۸۸
  • خرداد ۱۳۸۸
  • اردیبهشت ۱۳۸۸
  • فروردین ۱۳۸۸
  • اسفند ۱۳۸۷
  • بهمن ۱۳۸۷
  • دی ۱۳۸۷
  • آذر ۱۳۸۷
  • آبان ۱۳۸۷
  • مهر ۱۳۸۷
  • شهریور ۱۳۸۷
  • مرداد ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۷
  • خرداد ۱۳۸۷
  • اردیبهشت ۱۳۸۷
  • فروردین ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۵
  • خرداد ۱۳۸۵
  • اردیبهشت ۱۳۸۵
  • فروردین ۱۳۸۵
  • اسفند ۱۳۸۴
  • بهمن ۱۳۸۴
  • دی ۱۳۸۴
  • آذر ۱۳۸۴
  • شهریور ۱۳۸۴
  • آدم‌های خوب این شهر ۴

    از دور که داشتم نزدیک ایستگاه اتوبوس می‌شدم دیدم اتوبوس ایستاده، قدم‌هام را تندتر کردم تا قبل از حرکت‌ش بهش برسم، قبل از سوار شدن، در ایستگاه شنیدم دو نفر با هم “جدل” می‌کنند؛ راننده اتوبوس و مسئولِ کرایه گرفتن آن ایستگاه
    سوار اتوبوس شدم و از مسافرا پرسیدم «چه خبره؟ چی شده؟» گفتن «مسئول توی ایستگاه به جای اینکه صد تومن کرایه بگیره، دویست تومن می‌گیره» راننده هم پیاده شده و داره اعتراض می‌کنه بهش.

    چند دقیقه بعد راننده سوار شد و رو به خانم‌های مسافر گفت «یه استشهاد بنویسید و امضا کنید که این آقا داره الکی پول بیش‌تر می‌گیره از مسافرا» و بعد هم تاکید کرد به ۱۸۱۱۸ زنگ بزنید و به شهرداری اطلاع بدید. راننده شاکی بود که چرا آقای مسئولِ گرفتن کرایه، از “مردم” دوبرابر کرایه می‌گیره و بهش اعتراض کرده بود و تذکر داد و می‌گفت چنین حقی نداره و داره الکی از مردم پولِ اضافه می گیره.

    راننده بدون اینکه وظیفه‌اش باشه و مسئولیتی دراین‌باره داشته باشه، اعتراض کرده بود و دلش برای مردم و مسافرا سوخته بود، بگذریم که خودِ مسافرا هیچ‌کدامشان به رئیس ایستگاه اعتراض نکرده بودند که هیچ! حتی هیچ کدوم حوصله پیدا کردن کاغذ و قلم از کیف‌شان و نوشتن استشهادیه و امضا کردن برای رسیدگی به امور مرتبط با خودشون را نداشتن و فقط غرغر و فحش را یاد گرفته بودند!

    هنوز آدم‌های دل‌سوز و به فکر مردم در این مملکت کم نشده، حتی اگر فقط در مقام یک راننده باشه!


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۸:۰۰ ق.ظ روز ۳۰ بهمن ۱۳۹۰ | دیدگاه (۱)

    عباد الرحمن ۱

    و عباد الرحمن الذین یمشون علی الارض هونا و اذا خاطبهم الجاهلون قالوا سلاما
    بندگان خاص خدا کسانی هستند که آرام و بی‌تکبر بر زمین راه می‌روند و هنگامی که جاهلان آنها را مخاطب سازند به آنها سلام می‌گویند

    والذین یبیتون لربهم سجدا و قیاما
    کسانی که شبانگاه برای پروردگارشان سجده و قیام می‌کنند

    و الذین یقولون ربنا اصرف عنا عذاب جهنم ان عذابها کان غراماً
    کسانی که می‌گویند: «پروردگارا عذاب جهنم را از ما برطرف گردان که عذابش سخت و پردوام است»

    سوره مبارکه فرقان آیات ۶۳ تا ۶۵


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۸:۰۰ ق.ظ روز ۲۹ بهمن ۱۳۹۰ | دیدگاه (۲)

    آنچه برای خودت نمی‌پسندی برای دیگران بپسند!

    امروز صبح باید می‌رفتم دانشگاه برای ثبت نام ترم جدید و تمدید پایان‌نامه! سر خیابان دانشگاه سوار تاکسی شدم تا مسیر پنج دقیقه ای را یک دقیقه با ماشین طی کنم و زودتر برسم، همان اول چهارصد تومن از کیف‌م درآوردم و به راننده گفتم: «روبروی دانشگاه پیاده میشم» هم زمان با من مسافر دیگری هم سوار تاکسی شد و کمی قبل‌تر از من پیاده شد (تنبل‌تر از خودم را هم دیدم!) و دویست تومن به راننده داد، راننده گفت: «کرایه سیصد تومن‌ه» و صد تومنِ دیگه از مسافر گرفت ولی به من هیچی نگفت و صد تومنِ اضافه‌ی پول‌م را پس نداد، انگار که کرایه چهارصد تومن است! وقتی موقع پیاده شدن گفتم «کرایه سیصد تومن مگه نیست؟» با اکراه صد تومن بهم داد … پیاده شدم …


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۹:۴۸ ق.ظ روز ۲۴ بهمن ۱۳۹۰ | دیدگاه (۱)

    بنی اسرائیل

    – تو می گویی آینده قوم بین اسرائیل را یوسف رقم خواهد زد یا یهودا؟
    + خب معلوم است یوسف!
    – نه شمعون نه! آیندگان خواهند دید که بنی اسرائیل را یهودی خواهند خواند نه یوسفی …

    دیالوگی از سریال یوسف پیامبر

    ما نهنگیم و به یک برکه کوچک دل‌خوش

    ما که هستیم به ایمان پر از شک دل‌خوش
    طفل طبعیم و به بازی و عروسک دل‌خوش

    پایمان بر لب گور است و حریص‌یم هنوز
    با همان هلهله شادیم که کودک دل‌خوش

    ماهی تنگ در اندیشه دریا دل‌تنگ !
    ما نهنگ‌یم و به یک برکه‌ی کوچک دل‌خوش!

    جز دورویی و ریا سکه نیاندوخته‌ایم
    کودکان‌یم و به سنگینی قلک دل‌خوش

    باد، حیثیت این مزرعه را با خود برد
    ما کماکان به همان چند مترسک دل‌خوش!!

    محمد حسین نعمتی


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۹:۵۹ ق.ظ روز ۲۳ بهمن ۱۳۹۰ | دیدگاه (۱)

    مادرشوهرهای لولو، عروس‌های اخمالو

    چند روز قبل، یکی از شبکه‌های صدا و سیما فیلم‌ی پخش کرد که داستان‌ش بر این اساس پیش می‌رفت که دو عروس خانواده از همسران‌شان می‌خواستند تا اموالِ مادرشان را بگیرند و مادر را که برای آنها نقشِ مادرشوهر داشت، به خانه سالمندان بسپارند، پسرها هم بینِ نقشِ همسری و فرزندی‌شان مانده بودند و نمی‌دانستند باید چه کنند، هربار هم که کمی با همسران‌شان مخالفت می‌کردند و خواسته آنها کمی به تعویق می‌افتاد! زن‌ها از خانه‌شان قهر می‌کردند و به خانه مادرشان می‌رفتند. فیلم‌ی که از نظرِ من کاملا یک خط قرمزِ بزرگ بین عروس‌ها و مادرشوهر کشیده بود و رابطه‌ی پنبه و آتش بین آنها را نمایش می داد، عروس‌هایی که چشمِ دیدنِ مادرشوهر را نداشتند و به راحتی قهر کرده و به خانه‌ی مادرشان می‌رفتند!

    نمونه‌ی این‌گونه مضمون در فیلم‌ها و سریال‌های صداو سیما و سینما و شبکه خانگی کم نیست، فیلم‌هایی که نشان می‌دهد عروس، چشمِ دیدن مادرشوهر را ندارد، یا مادرشوهر چشمِ دیدن عروس را ندارد و دشمنانِ خونی هم هستند یا یکی از این دو عنصر بسیار بدجنس و خودخواه است و درصدد حذفِ طرفِ دیگر از چشمِ عنصرِ مذکر داستان است؛ یا داستان‌هایی که روابطِ خانوادگی را خیلی راحت و سرِ مسائل گاه بی‌اهمیت به تشنج (هرچند خیلی کم و در ظاهر) می‌کشاند.

    این‌گونه تصویرسازی و روایتِ داستان در فیلم‌ها و سریال‌های ما کاملا این دید را در جامعه و مخاطبان القا می‌کند که این رابطه‌ها و خراب بودن و خصمانه بودن‌شان یک مساله‌ی طبیعی‌ست و بینِ همه ی خانواده‌ها وجود دارد و حتی باید داشته باشد! البته در فرهنگِ ایرانی و حتی فراتر، فرهنگِ خیلی از کشورها همیشه رابطه‌ی عروس و مادرشوهر یا داماد و مادرزن رابطه‌ای غیرصمیمی یاد می‌شود ولی به نظرِ من پافشاری بر این موضوع و روایت‌کردن آن در فیلم ها و سریال‌ها و رسانه های تاثیرگذار در زندگی مردم و فرهنگ‌ساز، کار صحیحی نیست؛ راست یا غلط بودنِ ناصمیمی بودنِ این رابطه هم جای بحث دارد و به نظر من بیشتر همین القا و توهم است که در کودکی در ذهنِ افراد خوانده می‌شود و باعث می‌شود ذهنیت‌شان اینگونه شکل بگیرد و در بزرگ‌سالی و نقش خودشان هم، رفتارهایشان را بر این باور بسازند.

    حتی گاهی از اوقات سریال‌ها و فیلم‌ها این رابطه‌ها و دعواها را بسیار گسترده و داغ می‌کنند و مخاطب هم به نوعی از آن الگو می‌گیرد و بی‌توجه به اینکه آنچه دیده فقط یک سریال و فیلم بوده نه زندگی واقعی و حقیقی، مشابه آن رفتار را در زندگی و رابطه‌های خود اعمال می‌کند؛ بدونِ شک رسانه‌ی ملی ما یکی از بزرگترین الگودهنده‌ها در کشورمان است و به راحتی در سبکِ زندگی و روابط آدم‌ها تاثیرگذار است و به هیچ‌وجه نمی‌توانیم منکر این تاثیرگذاری شویم.

    به نظرِ من، سازندگانِ فیلم‌ها و سریال‌ها می‌توانند نقشِ زیادی در کم شدنِ حساسیت‌ها بین خانواده‌ها داشته باشند، یعنی به جایِ نشان دادن هرچه بیشترِ رابطه‌های بد و غیردوستانه و صمیمی بینِ اعضای خانواده و عروس و مادرشوهر و جاری و خواهرشوهر و پدرزن و مادرزن و باجناق، با نشان دادنِ زندگی‌های ساده و روابط‌ی صمیمی یا حتی معمولی و متعارف، این فرهنگِ اشتباه را کمی در جامعه کم کنند، یا حداقل اگر هیچ فعالیت‌ی در جهتِ کم شدن این حساسیت‌ها نمی‌کنند، با نشان دادنِ بیش از حد این روابط و عادی سازی‌شان، هر روز آتشِ آن را فوت نکنند تا شعله‌ورتر شود.

    وقتی در رسانه‌های ما چنین رفتارهایی کاملا عادی و بدونِ هیچ بارِ منفی نمایش داده یا گفته می‌شود، نمی‌توان از مردم بخواهیم زندگی و خانواده‌ی سالم و آرام‌ی داشته باشند و با داشتنِ زندگی آرام، جامعه و جوش را هم به آرامش برسانند و جامعه‌ای بدونِ تنش و آزار بسازند.

    این عکسِ را در سرچ‌هایم پیدا کردم، جالب بود که در فرهنگ‌های دیگر هم این رابطه به این شدت وجود دارد 🙂


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۲:۰۷ ب.ظ روز ۱۱ بهمن ۱۳۹۰ | دیدگاه (۱۵)

    این پست، هیچ مطلب‌ خاصی برای گفتن ندارد!

    زمان را دوست دارم، خیلی وقت ها به زمان فکر می‌کنم از ثانیه تا دقیقه و ساعت و روز و هفته و ماه و سال …
    همیشه فکر کردن به زمان برام جالب‌ه، اینکه الان در این ثانیه بیدارم، چند دقیقه بعد خوابم، الان می‌تونم هرچیز حلالی را بخورم و چند ثانیه بعد که اذان گفتن، هیچی نمی‌تونم بخورم یا لحظه افطار به فاصله‌ی یک یا چند ثانیه می‌تونیم بخوریم، بنوشیم؛
    با یکی دوست‌یم ولی ممکنه در عرض چند دقیقه با هم بحث کنیم و دعوامون بشه و کل رابطه به هم بخوره، فقط در چند ثانیه و چند دقیقه …

    یا اینکه مثلا نماز ظهر را در مشهد می‌خونم و نماز عشا را در تهران و نماز صبح را در مکه، در کابل، در آلمان … این زمان و مکان‌ی که با هم قاطی میشه و فکر منو مشغول می‌کنه

    یا لحظه‌ی عقد یا طلاق دو زوج. در عرض چند ثانیه و با خوندن چند کلمه دو نفر که کاملا به هم نامحرم هستند به هم محرم می‌شند و از هر محرم‌ی، محرم‌تر یا در عرض چند ثانیه و چند کلمه یه زن و شوهر باهم نامحرم می شن … زمان و کلمات …

    یا حتی لحظه به دنیا آمدن نوزاد، زمان سال تحویل، زمانِ بیدار شدن از خواب …
    همیشه با زمان درگیر بودم و لذت می‌بردم از این موجود!


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۱:۱۶ ق.ظ روز | دیدگاه (۴)