قرآنم (قسمت اول)

بابا برایم سوغات آورده بودند؛ از مدینه
بچه‌های کلاسِ حفظ قرآنِ مدرسه، همه‌شان یکی یکدانه داشتند؛ از کجا آورده بودند، یادم نیست، فقط یادم است در ایران پیدا نمیشد. من ولی عاشقش شده بودم.
عاشق قطع‌ش، خط‌ش، حاشیه‌هایش، رنگش
بابا که می‌خواستند بروند عمره، مشخصاتش را برایشان گفتم. “این اندازه است بابا؛ جلدش فلان رنگ است؛ کاغذهایش نرم است؛ دکه‌ی روبروی بقیع حتما دارد و …” اینترنت نبود و فقط خصوصیاتش را برای بابا گفتم و بعد از چند هفته قرآن عزیزم، در دستم بود.
محبوبه که کلاس حفظ برایمان گذاشت، با قرانم، “مریم” را حفظ کردم. در حاشیه‌هایش گاهی نکاتی می‌نوشتم. شب‌های قدر بر سرم می‌گرفتم. دو بار با خودم به مدینه برگشت؛ مشهد رفت؛ سوریه رفت؛ کربلا و نجف و سامرا رفت. شمال و یزد و اصفهان و کیش رفت. همیشه با من بود.
شب‌های قدرِ رمضانِ هشتاد و نه آخرین سفرم با “او” شد.
شبِ بیست و سه رمضان، در یک متری ضریحِ ارباب، دادم به دستِ دخترِ عربی تا قرآن به سر بگیرد و مشغول دعا شدم تا دختر، اعمالش تمام شود. چند دقیقه‌ای که گذشت، برگشتم و دیدم نیست… دختر نبود؛ رفته بود و “او” را، قرآن عزیزم را، با خودش برده بود. حتما فکر کرده بود یکی از قران‌های حرم است و با خود برده بود. یخ کردم. سرم را می‌چرخاندم شاید پیدایش کنم. ولی مگر در بین آن حجمِ زیاد از خانم‌های چادرعربی به سر، می‌توانستم پیدایش کنم؟ مستأصل و نگران به سمت نزدیکترین محل ادعیه و قران‌ها رفتم؛ نبود. قفسه‌ی بعدی، نبود. قفسه‌ی دورتر، نبود. قفسه‌های صحن، نبود؛ نبود و نبود.
انگار تکه‌ای از من جدا شده بود.
حتما هرکس مرا دیده بود فکر کرده بود اشک‌های سرازیر از چشمانم، بخاطر توبه و انابه به درگاه خداست. ولی من، برای از دست دادنِ قرآنم گریه می‌کردم. قرآنی که مثل یک دفتر خاطرات، سال‌ها با من بود، همه‌جا.
ده سال از آن رمضان می‌گذرد. تا سال‌ها هروقت به کربلا می‌رفتم، همچنان قفسه‌های قرآن حرم را، به امید یافتن قرآنم می‌گشتم. رو به ضریح می‌کردم و می‌گفتم “قرآنم را پَس نمی‌دهید؟”
بعدها فهمیدم گم‌شدنِ قرآنم در شب قدر، شاید یکی از بزرگترین درس‌های زندگی‌ام بود؛ دل نبستن؛ وابسته نشدن و کَندن.

اما هنوز به این فکر میکردم که سرنوشت “او” چه شد؟ دست چه کسانی افتاد؟ تا چند سال در حرم ماند؟ پلاسیده شد؟ رنگِ جلدش رفت؟ حاشیه‌نویسی‌هایم چه؟ وقتی کسی “او” را گرفته تا بخواند، حاشیه‌های من را هم خوانده؟ صفحه‌ی اولش که اسمم را نوشته بودم، دیده؟ چند بار در حرم “سیده فاطمه مطهری” از زبانِ زائری که صفحه‌ی اول قرآنم را دیده، برده شده؟

کتاب‌هایی که نخریدم

فایل‌های لپ‌تاپ را مرتب می‌کردم که به وردی رسیدم با عنوان “کتاب‌هایی که نخریدم” یادم آمد یکی دو سال پیش برای نشریه شیرازه نوشته بودمش و یادم رفته بود اینجا بگذارمش. قضایش را به جا می‌آورم 🙂

امیرخانی‌خوانی مد شده بود؛ حتی امیرخانی‌نویسی! اوایل دهه هشتاد بود و “من‌او” و “ارمیا” شده بود نشانه کتابخوان بودن بین بچه مذهبی‌ها. در مدرسه، دانشگاه، شبکه‌های اجتماعی و حتی مسجد، ارمیا، علی فتاح، مهتاب و امیرخانی کلماتی بود که زیاد شنیده میشد. من‌او جزو کتاب‌های پرفروش شد. حتی بعدتر به زبان روسی و اندونزی ترجمه شد.

سال هشتاد و دو با همسفر شدن امیرخانی در سفر زاهدان رهبری و چاپ کتاب “داستان سیستان” امیرخانی معروف شد. حتی من او و ارمیایش که سال‌های قبل و در دهه هفتاد نوشته بود، بعد از داستان سیستان بیشتر شناخته و خوانده شدند. اگر در جمع‌های بچه‌های کتابخوان بودی و ن‌او را نخوانده بودی، انگار که هیچ کتابی نخواندی! اصلا مگر میشد ادعای کتابخوانی داشته باشی و من‌او را نخوانده باشی! حتی کتاب‌نخوان‌ترین بچه مذهبی‌ها هم برای عقب نماندن از قافله امیرخانی داستان علی و مهتاب را از دوستانشان می‌پرسیدند.

من‌او را همان سال‌ها خواندم. از کتابخانه مدرسه امانت گرفتم و خواندم. منی که اکثر کتاب‌های معروف  را می‌خریدم، هرچه با خود کلنجار رفتم تا من‌او را بخرم، موفق نشدم و نخریدم. انگار نیرویی درونی نمی‌خواست و نمی‌گذاشت برای این کتاب، هزینه کنم. از کتابخانه گرفتم، خواندم و پسش دادم. حتی بعد از خواندن و خوش آمدن هم راضی به خریدنش نشدم. کتاب‌های دیگری هم بود که امانت گرفته بودم ولی بعد از خواندن آنقدر دوستشان داشتم که میخواستم در کتابخانه‌ام باشند و خریده بودمشان، ولی من‌او را با اینکه دوستش دشاتم ولی باز هم نتوانستم خودم را راضی به خریدش کنم.

سال هشتاد و هفت، امیرخانی دوباره با “بی‌وتن” سر زبان‌ها افتاد. هرچند هیچ‌وقت به موفقیت من‌او نرسید، ولی بازار کتاب و کتابخوانی مجدد دچار تبِ امیرخانی‌خوانی شد. و من باز هم نخریدمش، چرایی‌اش را همچنان نمی‌دانستم و نمی‌فهمیدم. همان نیروی درونی همچنان نمی‌گذاشت هزینه‌ای برای کتاب‌های امیرخانی بکنم.  بی‌وتن را از دوستم امانت گرفتم و خواندم. این‌بار حتی آنقدر دوستش نداشتم که به خرید بعد از خواندنش فکر کنم.

چند سال بعد ازدواج کردم. هرچه بلور و بوفه و کریستال نداشتم، کتاب داشتم. دیوار یکی از اتاق‌ها را کردیم کتابخانه و هرکداممان کتاب‌هایمان را از خانه پدری بار کردیم و آوردیم خانه خودمان. کتاب‌ها داخل کارتن بودند. کارتن‌ها را باز میکردم و سعی میکردم مرتب و موضوعی در کتابخانه بچینمشان. سراغ کارتن کتاب‌های همسر رفتم. بیشترشان کتاب‌های رشته دانشگاه و مرتبط با کارش بودند. سینما، انیمیشن، کامپیوتر. کتاب‌ها را دانه دانه درمیآوردم، با پارچه‌ای گردگیری‌شان میکردم و بعد در قفسه می‌گذاشتم. غرق شده بودم بین کتاب‌های ناآشنا و نامانوس؛ از آموزش پی‌اچ‌پی و برنامه نویسی تا راهنمای فیلم‌نامه‌نویسی سیدفیلد که عنوانی آشنا توجهم را جلب کرد! من‌او. با لبخند نگاهش کردم، انگار در یک مهمانی با آدمهای کاملا جدید و غریبه باشم و یکدفعه آشنایی دور دیده باشم. برداشتم و ورقش زدم و خاطرات ده سال قبل برایم تداعی شد. می‌خواستم در قفسه بگذارمش که تازه متوجه کتاب زیری‌اش شدم. بی‌وتن بود و بعد ارمیا و بعد نشت‌نشا. خندیدم، قهقهه زدم. همه‌شان بودند، همه امیرخانی‌هایی که سالها از بودنشان در کتابخانه‌ام فرار کرده بودم و حالا با “سیدفیلد” و دیگران، خودشان را مهمان دائمی خانه‌ام کرده بودند. نگاهشان کردم؛ دست‌هایم را به نشانه تسلیم بالا بردم و گفتم باشد، شما بردی جناب امیرخانی. پارچه را برداشتم و بر تن بی‌وتن کشیدم.


آیینه خیلی هم نباید راستگو باشد

پیشانی ام را بوسه زد در خواب، هندویی
شاید از آن ساعت طلسمم کرده جادویی

شاید از آن پس بود که با حسرت از دستم
هر روز سیبی سرخ می افتاد در جویی

از کودکی دیوانه بودم، مادرم می گفت:
از شانه ام هر روز می چیده است شب بویی

نام تو را می کَند روی میزها هر وقت
در دست آن دیوانه می افتاد چاقویی

بیچاره آهویی که صید پنجه ی شیری است
بیچاره تر شیری که صید چشم آهویی

اکنون ز تو با ناامیدی چشم می پوشم
اکنون ز من با بی وفایی دست می شویی

آیینه خیلی هم نباید راستگو باشد
من مایه ی رنج تو هستم، راست می گویی

استعفا

فردا دوم تیر است؛ دو تیر نود و نه.
فردا می‌خواهم اسماعیلم را سَر ببرم؛ یوسف‌م را به زندان اندازم؛ می‌خواهم عشق‌ را خنجر بزنم.

مدرسه برای من، شریان زندگی بود، راه تنفس، مفری از روزمرگی. چهار سال پیش، گریزان از رسانه و مافیها به مدرسه پناه بردم و فردا می‌خواهم پناهگاهم را خراب کنم.
پناهگاه آنگاه “پناه‌گاه” است که محل آرامش باشد؛ وقتی آرامشت، احترامت، شأنت از بین برود، پناهت هم می‌رود.
و چه غم بزرگی است “از بین رفتن‌‌ها” …

فردا روز خداحافظی‌ام از مدرسه است.
هنوز نمی‌دانم علت رفتن‌ و دل‌چرکینی‌هایم را به مسئولین مدرسه بگویم یا دلیل‌های واهی و دست‌چندم را بهانه‌ای کنم برای رفتن. دست بکشم و غبار خاطرات را پاک کنم و دل‌گیری‌های سال‌های قبل را بگویم یا بگذارم لکه‌های خاکستری و سیاه و قهوه‌ای‌شان بر دل و ذهنم بماند؟ آه، آه، آه

باید اسماعیل و یوسف دیگری پیدا کنم. باید شریان حیات دیگری بیابم.
می‌خواهم، زنده بمانم.

بروم؟ نروم؟

بروم؟ نروم؟
بروم؟ نروم؟

از امروز صبح که خیلی اتفاقی کد را وارد کردم و پیام آمد که می‌توانم بروم، هزار بار از خودم پرسیدم “بروم یا نروم؟” هزار بار دیگر هم از سیداحمد پرسیدم “بروم یا نروم؟”

مستأصل و درمانده و گیجم
برایم دعا کنید.

بادمجون سرخ‌کرده

بادمجان رو که می‌خواین سرخ کنید، قبلش یک کم ماست بمالید بهش!
به شدت مقدار روغنی که مصرف میشه، پایین میاد، بدون اینکه تغییری در طعم بادمجون‌ها ایجاد بکنه

  • تیر ۱۳۹۹
  • خرداد ۱۳۹۹
  • اردیبهشت ۱۳۹۹
  • فروردین ۱۳۹۹
  • اسفند ۱۳۹۸
  • مهر ۱۳۹۸
  • شهریور ۱۳۹۸
  • مرداد ۱۳۹۸
  • تیر ۱۳۹۸
  • خرداد ۱۳۹۸
  • اردیبهشت ۱۳۹۸
  • فروردین ۱۳۹۸
  • اسفند ۱۳۹۷
  • بهمن ۱۳۹۷
  • دی ۱۳۹۷
  • آذر ۱۳۹۷
  • آبان ۱۳۹۷
  • مهر ۱۳۹۷
  • شهریور ۱۳۹۷
  • مرداد ۱۳۹۷
  • تیر ۱۳۹۷
  • خرداد ۱۳۹۷
  • اردیبهشت ۱۳۹۷
  • فروردین ۱۳۹۷
  • اسفند ۱۳۹۶
  • بهمن ۱۳۹۶
  • دی ۱۳۹۶
  • آذر ۱۳۹۶
  • آبان ۱۳۹۶
  • مهر ۱۳۹۶
  • شهریور ۱۳۹۶
  • مرداد ۱۳۹۶
  • تیر ۱۳۹۶
  • خرداد ۱۳۹۶
  • اردیبهشت ۱۳۹۶
  • فروردین ۱۳۹۶
  • اسفند ۱۳۹۵
  • بهمن ۱۳۹۵
  • دی ۱۳۹۵
  • آذر ۱۳۹۵
  • آبان ۱۳۹۵
  • مهر ۱۳۹۵
  • شهریور ۱۳۹۵
  • مرداد ۱۳۹۵
  • تیر ۱۳۹۵
  • خرداد ۱۳۹۵
  • اردیبهشت ۱۳۹۵
  • فروردین ۱۳۹۵
  • اسفند ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۴
  • دی ۱۳۹۴
  • آذر ۱۳۹۴
  • آبان ۱۳۹۴
  • مهر ۱۳۹۴
  • شهریور ۱۳۹۴
  • مرداد ۱۳۹۴
  • تیر ۱۳۹۴
  • خرداد ۱۳۹۴
  • اردیبهشت ۱۳۹۴
  • فروردین ۱۳۹۴
  • اسفند ۱۳۹۳
  • بهمن ۱۳۹۳
  • دی ۱۳۹۳
  • آذر ۱۳۹۳
  • آبان ۱۳۹۳
  • مهر ۱۳۹۳
  • شهریور ۱۳۹۳
  • مرداد ۱۳۹۳
  • تیر ۱۳۹۳
  • خرداد ۱۳۹۳
  • اردیبهشت ۱۳۹۳
  • فروردین ۱۳۹۳
  • اسفند ۱۳۹۲
  • بهمن ۱۳۹۲
  • دی ۱۳۹۲
  • آذر ۱۳۹۲
  • آبان ۱۳۹۲
  • مهر ۱۳۹۲
  • شهریور ۱۳۹۲
  • مرداد ۱۳۹۲
  • تیر ۱۳۹۲
  • خرداد ۱۳۹۲
  • اردیبهشت ۱۳۹۲
  • فروردین ۱۳۹۲
  • اسفند ۱۳۹۱
  • بهمن ۱۳۹۱
  • دی ۱۳۹۱
  • آذر ۱۳۹۱
  • آبان ۱۳۹۱
  • مهر ۱۳۹۱
  • شهریور ۱۳۹۱
  • مرداد ۱۳۹۱
  • تیر ۱۳۹۱
  • خرداد ۱۳۹۱
  • اردیبهشت ۱۳۹۱
  • فروردین ۱۳۹۱
  • اسفند ۱۳۹۰
  • بهمن ۱۳۹۰
  • دی ۱۳۹۰
  • آذر ۱۳۹۰
  • آبان ۱۳۹۰
  • مهر ۱۳۹۰
  • شهریور ۱۳۹۰
  • مرداد ۱۳۹۰
  • تیر ۱۳۹۰
  • خرداد ۱۳۹۰
  • اردیبهشت ۱۳۹۰
  • فروردین ۱۳۹۰
  • اسفند ۱۳۸۹
  • بهمن ۱۳۸۹
  • دی ۱۳۸۹
  • آذر ۱۳۸۹
  • آبان ۱۳۸۹
  • مهر ۱۳۸۹
  • شهریور ۱۳۸۹
  • مرداد ۱۳۸۹
  • تیر ۱۳۸۹
  • خرداد ۱۳۸۹
  • اردیبهشت ۱۳۸۹
  • فروردین ۱۳۸۹
  • اسفند ۱۳۸۸
  • بهمن ۱۳۸۸
  • دی ۱۳۸۸
  • آذر ۱۳۸۸
  • آبان ۱۳۸۸
  • مهر ۱۳۸۸
  • شهریور ۱۳۸۸
  • مرداد ۱۳۸۸
  • تیر ۱۳۸۸
  • خرداد ۱۳۸۸
  • اردیبهشت ۱۳۸۸
  • فروردین ۱۳۸۸
  • اسفند ۱۳۸۷
  • بهمن ۱۳۸۷
  • دی ۱۳۸۷
  • آذر ۱۳۸۷
  • آبان ۱۳۸۷
  • مهر ۱۳۸۷
  • شهریور ۱۳۸۷
  • مرداد ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۷
  • خرداد ۱۳۸۷
  • اردیبهشت ۱۳۸۷
  • فروردین ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۵
  • خرداد ۱۳۸۵
  • اردیبهشت ۱۳۸۵
  • فروردین ۱۳۸۵
  • اسفند ۱۳۸۴
  • بهمن ۱۳۸۴
  • دی ۱۳۸۴
  • آذر ۱۳۸۴
  • شهریور ۱۳۸۴
  • یا محول الحول و الاحوال

    غم به جراحت می‌ماند، یکباره می‌آید اما رفتنش، التیام یافتنش و خوب شدنش با خداست. و در این میانه، نمک روى زخم و استخوان لاى زخم و زخم بر زخم، حکایتى دیگر است. حکایتى که نه می‌شود گفت و نه می‌توان نهفت.
    حکایت آتشى که می‌سوزاند، خاکستر می‌کند اما دود ندارد، یا نباید داشته باشد.

    سید مهدی شجاعی/ کشتی پلو گرفته


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۲:۰۰ ب.ظ روز ۳۰ آذر ۱۳۹۰ | دیدگاه (۷)

    کتب علوم دینی نوشته شده در قرن های گذشته، هنوز چاپ می‌شوند؟

    برای پایان‌نامه‌ام دنبال یک کتاب‌م؛ زبده‌البیان. یک کتاب درباره آیات‌الاحکام که به زبان عربی نوشته شده. در نت سرچ کردم و به این مطلب رسیدم که قرار بوده تا آخرِ شهریور امسال ترجمه فارسی‌ش به بازار بیاد. نسخه الکترونیکی کتاب را روی نرم‌افزار جامع‌فقه‌اهل‌بیت داشتم ولی برای مراجعه دائمی و زیاد ترجیح میدم نسخه چاپی و کاغذی کتاب را داشته باشم و برای همین به امید پیدا کردن نسخه عربی کتاب رفتم انقلاب. تقریباً مطمئن بودم که نسخه فارسیش را پیدا نمی‌کنم و برای همین از همان اول سراغِ نسخه اصل و عربی را گرفتم.

    سراغ انتشارات درسی که اصلا نرفتم چون می‌دونستم کتابیه که ممکنه حتی اسمش به گوش خیلی‌ها نخورده باشه و داشتن چنین کتابی فقط مختص بعضی از انتشاراتی‌هاست. سراغ همان چند تا انتشارات و مغازه‌ای که فکر میکردم ممکنه کتابی با موضوع “آیات‌الاحکام” داشته باشند رفتم، ولی فروشندگان یا اصلاً اسمش را نشنیده بودند یا چنین کتابی را نداشتند.

    از هرکدام‌شان هم که پرسیدم چنین کتابی را کدام انتشارات میتونم پیدا کنم، هیچ‌کس جوابِ مشخصی بهم نداد.

    زبده‌البیان کتابیه که آیات‌ی که در قران درباره موضوعات فقهی بیان شده است را بررسی میکنه و تقسیم‌بندی‌های کتاب هم تقریبا مشابه تقسیم‌بندی کتاب های فقهی است مثل کتاب الصلاه، کتاب الطهاره و … ولی پیدا کردن چنین کتابی در پایتخت یک کشور مسلمان خیلی سخته. کتابی که در زمینه ایات قران نوشته شده.

    مساله این کتاب را می‌ذارم کنار و پیدا نکردنش را به پای این میذارم که کتاب خیلی معروفی نیست و ممکنه در بین دانشجو‌ها و حتی اساتید معارف هم ناشناخته باشه! و موضوع را کمی کلی‌تر نگاه می‌کنم. کتاب‌هایی که در حوزه دین و علوم دینی در سال‌های قبل نوشته شده؛ برای پیدا کردن چنین کتاب‌هایی که محتوی علوم دینی دارند و توسط علما و نویسندگان سال‌ها و قرن‌های قبل نوشته شده‌اند، انتشارات و موسسه خاصی وجود دارد؟ خیلی از این کتاب‌ها منبع اصلی و مهم علوم دینی هستند ولی پیدا کردن آنها گاهی به اندازه سختی نوشتن‌شان توسط نویسنده با امکانات محدود زمان قدیم می‌شود!

    یادم هست چند سال پیش هم مقاله‌ای می‌نوشتم که باید یکی از کتاب‌های فیض کاشانی را بررسی می‌کردم، کتابخونه‌ای نبود که برای پیدا کردن این کتاب سر نزنم و آخر نسخه الکترونیکی‌اش را فقط تونستم پیدا کنم. یکی از کتاب های شیخ صدوق را هم برای همان مقاله می‌خواستم که فقط نسخه سنگی‌اش در کتابخانه مجلس بود و  بس!

    وقتی در خیابان انقلاب و بین انتشاراتی‌ها می‌چرخیدم و سراغ کتاب م را می‌گرفتم، این سوال مدام در ذهنم بود که یعنی انتشارات خاصی برای چاپ این آثار و کتب در ایران و جمهوری اسلامی نداریم؟ مسلماً داریم و من از بودنشان خبر ندارم. یا در تهران شعبه ندارند و در قم یا مشهد مستقر هستند، گفتم بنویسم اینجا، شاید کسی بداند انتشارات خاصی در جمهوری اسلامی این نوع کتاب‌ها را چاپ میکند یا خیر؟ اصلا نیازی به چاپ مجدد این کتب داریم یا نه؟ این کتابها باید در همان نسخه‌های سنگی و خطی بمانند و بروند در موزه! دانشجو و طلبه‌های امروزی چه نیازی به کتب چند قرن پیش دارند؟!

    کانک تموت غدا

    اتوبوس انقدر شلوغ بود که موقع سوار شدن نتونستم کارتم را به دستگاه کارت‌خوان بزنم تا صد تومن بابت کرایه اتوبوس کم کنه؛ یعنی می‌تونستم به سختی کارت‌م را بهش برسونم ولی باید دستم را از بین چند عدد سر و دست عبور می‌دادم و چند غر و نوچ هم می‌شنیدم و احیاناً پایی لگد می‌کردم و انگشتی در چشم می‌رفت و هکذا … برای همین گفتم موقع پیاده شدن کارت را می‌زنم؛ موقع پیاده شدن هم یک نفر به میله‌ی کارت‌خوان تکیه داده بود و گفتم تا بخواهم بهش بگم بره کنار تا من کارت را از کیفم دربیارم و بزنم، اتوبوس در را میبنده و میره و جا می‌مونم؛ گفتم من که هر روز سوار اتوبوس می‌شم، فردا صبح دوبار کارت را می‌زنم. پیاده شدم. اتوبوس حرکت کرد، فقط در حد یک ثانیه ازم دور شده بود که اتصالش به کابل‌های برق چند رعد زد. رعدی که در آسمانِ شب، تابید… اگر به من می‌خورد! … از خیابان رد شدم، یک موتوری با سرعت زیاد از کنارم رد شد … یک قدم جلوتر بودم، چادرم را برده بود و خودم هم حتما … شاید ربطی نداشت، ولی این دو اتفاق را آن هم چند ثانیه و دقیقه بعد از پیاده شدن از اتوبوس و مقروض شدن‌م، به این حساب گرفتم که خدا خوب نشان‌م داد ممکن است قدرِ ثانیه هم وقت نداشته باشم چه برسد تا فردا صبح و اتوبوسی دیگر
    و اعمل لاخرتک کانک تموت غدا
    حدیثی از امام علی علیه‌السلام که می‌گویند چنان برای دنیایت عمل کن که گویی همیشه زنده ای و زندگی می‌کنی و چنان برای آخرت عمل کن که انگار فردا می‌میری


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۲:۳۴ ب.ظ روز ۲۲ آذر ۱۳۹۰ | دیدگاه (۲)

    در برابر تحریفات عاشورا، چه کنیم؟

    در همه اینها (از بین رفتن تحریفات در عزاداری‌ها) مردم مسئولند. یعنی‏ شما مردمی که در روضه خوانی‌ها شرکت می‏‌کنید، هیچ خیال نمی‏‌کنید که در این‏ قضیه مسئول هستید، بلکه فکر می‏‌کنید که مسئول فقط گویندگان هستند. دو مسئولیت بزرگ مردم دارند، یکی اینکه نهی از منکر بر همه واجب است. وقتی می‏‌فهمند و می‏دانند که اغلب هم می‏دانند که دروغ است ، نباید در آن‏ مجلس بنشینند که حرام است و باید مبارزه کنند.

    و دیگر از بین بردن‏ تمایلی است که صاحب مجلس‌ها و مستمعین به گرم بودن مجلس دارند و به‏ اصطلاح مجلس باید بگیرد، باید کربلا شود. روضه‌خوان بیچاره می‏‌بیند که‏ اگر هرچه می‏‌گوید راست و درست باشد آن‌طور که شاید و باید مجلس‏ نمی‏‌گیرد و همین مردم هم دعوتش نمی‏‌کنند، ناچار یک چیزی اضافه می‏‌کند. مردم باید این انتظار را از سر خودشان بیرون کنند و با رفتارشان آن روضه‏‌خوانی را که می‏‌میراند و مجلس را کربلا می‏‌کند تشویق نکنند.

    کربلا می‏‌کند یعنی چه! مردم باید روضه راست بشنوند تا معارفشان، سطح فکرشان بالا بیاید و بدانند که اگر روحشان در یک کلمه اهتزاز پیدا کرد، یعنی با روح‏ حسین‌بن‌علی هماهنگ شد و در نتیجه اشکی ولو ذره‌‏ای، از چشمشان بیرون آمد واقعا مقام بزرگی است. اما اشکی که از راه قصابی کردن از چشم بیرون‏ بیاید اگر یک دریا هم باشد ارزش ندارد.

    شهید مطهری/ حماسه حسینی/ جلد دو/ صفحه ۶۲ و ۶۳
    در این لینک هم می توانید اصل مطلب را مشاهده کنید


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۰:۳۷ ق.ظ روز ۱۸ آذر ۱۳۹۰ | دیدگاه (۱۹)

    از بس که رفته این­‌همه این زن به مادرش

    قامت کمان کند که دو تا تیر آخرش
    یک دم سپر شوند برای برادرش

    این دو ز کودکی فقط آیینه دیده­‌اند
    «آیینه‌­ایی که آه نسازد مکدّرش»

    واحیرتا! که این دو جوانان زینب­‌اند
    یا ایستاده تیغ دوسر در برابرش

    با جان و دل دو پاره جگر وقف می­‌کند
    یک پاره جای خویش و یکی جای همسرش

    یک دست گرم اشک گرفتن ز چشم­هاش
    مشغول عطر و شانه­ زدن دست دیگرش

    چون تکیه­‌گاه اهل حرم بود و کوه صبر
    چشمش گدازه ریخت، ولی زیر معجرش

    زینب به پیشواز شهیدان خود نرفت
    تا که خدا نکرده مبادا برادرش…

    زینب همان شکوه که ناموس غیرت است
    زینب که در مدینه قرق بود معبرش

    زینب همان که فاطمه از هر نظر شده­‌است
    از بس که رفته این­‌همه این زن به مادرش

    زینب همان که زینت بابای خویش بود
    در کربلا شدند پسرهاش زیورش

    گفتند عصر واقعه آزاد شد فرات
    وقتی گذشته ­بود دگر آب از سرش

    سید حمیدرضا برقعی


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۲:۰۱ ب.ظ روز ۱۳ آذر ۱۳۹۰ | دیدگاه (۶)

    ام‌الحسین

    وبلاگ فاطمه را مثل خیلی وبلاگ‌های دیگه در گودر می‌خوندم، چند ماه پیش یک مطلبی نوشت که در ذهن‌م حک شد … مطلبِ زیبایی که وقتی برای اولین‌بار حضوری دیدم‌ش، این نوشته‌اش به یادم آمد:

    خدا یک پسر به من بدهد
    اسمش را بگذارم «حسین»
    بعد من بشوم «ام‌الحسین»
    و او بشود «حسین ِ فاطمه»

    که از ته دلم صدایش کنم: «حسین»‌م، مادرم، عزیزم..

    به بقیه بسپارم که هوای «حسین»‌م را داشته باشند
    خاطر «حسین»‌م را اذیت نکنند
    صدا برای «حسین»‌م بلند نکنند
    یادم باشد که «حسین»‌م را جایی تنها نگذارم

    یک لیوان آب همیشه دم دستم باشد که هیچ وقت «حسین»‌م احساس تشنگی نکند..

    و «حسین»‌م بشود برای من روضه‌ی مصور…


    پستِ فاطمه، روضه‌ایست …


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۲:۲۳ ب.ظ روز ۱۰ آذر ۱۳۹۰ | دیدگاه (۱۵)

    نیستم این طوری ولی …

    وَ اخفِض لَهُما جناحَ الذُّلِّ مِنَ الرَّحمَه وَ قُل رَبِّ ارّحَمهُما کَما رَبَّیانی صَغیراً
    و همیشه پر و بال تواضع و تکریم را با کمال مهربانی نزدشان بگستران و بگو: «پروردگارا! چنان‌که پدر و مادرم، از کودکی به من مهربانی کردند، تو در حق آنها رحمت و مهربانی فرما»

    سوره اسراء، آیه۲۴

    (بیشتر…)


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۲:۴۴ ب.ظ روز ۰۷ آذر ۱۳۹۰ | دیدگاه (۲)