ای اولین و آخرین امید
إِنْ یَنْصُرْکُمُ اللَّهُ فَلَا غَالِبَ لَکُمْ وَإِنْ یَخْذُلْکُمْ فَمَنْ ذَا الَّذِی یَنْصُرُکُمْ مِنْ بَعْدِهِ وَعَلَى اللَّهِ فَلْیَتَوَکَّلِ الْمُؤْمِنُونَ
اگر خدا شما را یارى کند هیچ کس بر شما غالب نخواهد شد
و اگر دست از یارى شما بردارد، چه کسى بعد از او شما را یارى خواهد کرد؟
مؤمنان باید تنها بر خدا توکل کنند
سوره مبارکه آل عمران، آیه ۱۶۰
دیلماج

شاه آبادی تاریخ خونده، قلم جذابی داره و این دو فاکتور، باعث میشه از دل حوادث تاریخی، یه داستان جذاب خلق کنه
داستانی که در عین قصه بودن و جزئیات شکل گرفته از ذهن نویسنده، کلیت واقعی داره
خیلی از آدم‌ها تاریخ‌خون نیستن و حتی از تاریخ فراری‌اند. رمان‌هایی مثل دیلماج، کافه خیابان گوته و حتی خانمِ مسعود بهنود خواننده رو با قصه میبره به عمق تاریخ و یکسری اطلاعات تاریخی بهش میده. چی بهتر از این؟

از اینکه دو ترم، شاگرد شاه‌آبادی بودم و ازشون آموختم، خوشحالم.

کتاب درباره میرزا یوسف‌خان مستوفی مشهور به دیلماج هست و تغییراتی که در زندگیش میکنه. برای من حزب باد بودن این فرد و یک‌روز طرفدار مشروطه بودن اونقدر که بخاطرش زندان میره و بعد فرار میکنه انگلیس و یه روز ضد مشروطه بودن انقدر که دستور میده زبون کسائیکه اسم مشروطه رو میارن ببرن، جالب بود! و سطرهای آخر کتاب که بعد از دوباره روی کار آمدن مشروطه‌خواهان و دار زدن شیخ فضل الله دوست میرزا یوسف بهش میگه باید برای نمایندگی مجلس اماده بشی! مشروطه به ما احتیاج داره!

دلم هوای حرم کرده است میدانی

به نام نامی سر، بسمه‌ تعالی سر
بلندمرتبه پیکر، بلندبالا سر

فقط به تربت اعلات، سجده خواهم کرد
که بنده‌ی تو نخواهد گذاشت، هرجا سر

قسم به معنی لا یمکن الفرار از عشق
که پر شده است جهان، از حسین سرتاسر

نگاه کن به زمین! ما رأیت إلا تن
به آسمان بنگر! ما رأیت إلا سر

سری که گفت: «من از اشتیاق لبریزم
به سرسرای خداوند می‌روم با سر

هر آنچه رنگ تعلق، مباد بر بدنم
مباد جامه، مبادا کفن، مبادا سر.»

همان سری که “یحب الجمال” محوش بود
جمیل بود، جمیلا بدن، جمیلا سر

سری که با خودش آورد بهترین‌ها را
که یک به یک، همه بودن سروران را سر

زهیر گفت: حسینا! بخواه از ما جان
حبیب گفت: حبیبا! بگیر از ما سر

سپس به معرکه عابس، ” أجنّنی”گویان
درید پیرهن از شوق و زد به صحرا سر

بنازم ” أم وهب” را، به پاره تن گفت
برو به معرکه با سر ولی میا با سر

خوشا به حال غلامش، به آرزوش رسید
گذاشت آخر سر، روی پای مولا سر

چنان که یک تن دیگر به آرزوش رسید
به روی چادر زهرا گذاشت سقا، سر

در این قصیده ولی آنکه حسن مطلع شد
همان سری است که برده برای لیلا سر

همان که احمد و محمود بود سر تا پا
همان سری که خداوند بود، پا تا سر

پسر به کوری چشمان فتنه کاری کرد
پر از علی شود آغوش دشت، سرتاسر

میان خاک، کلام خدا مقطعه شد
میان خاک؛ الف، لام، میم، طا، ها، سر

حروف اطهر قرآن و نعل تازه‌ی اسب
چه خوب شد که نبوده است بر بدن‌ها سر

تنش به معرکه سرگرم فضل و بخشش بود
به هرکه هرچه دلش خواست داد، حتی سر

جدا شده است و سر از نیزه‌ها درآورده است
جدا شده است و نیفتاده است از پا سر

صدای آیه کهف الرقیم می‌آید
بخوان! بخوان و مرا زنده کن مسیحا سر

بسوزد آن همه مسجد، بمیرد آن اسلام
که آفتاب درآورد از کلیسا سر

عقیله، غصه و درد و گلایه را به که گفت؟
به چوب، چوبه محمل، نه با زبان، با سر

دلم هوای حرم کرده است می‌دانی
دلم هوای دو رکعت نماز بالا سر


دو هفته مونده به اربعین و من هیچ امیدی به رفتن ندارم 🙁

ذهن‌خوانی

آخه چرا اینکار رو انجام میده بدون اینکه سوال بپرسه یا اجازه بگیره؟ اعصابم خرد شده. اصلا رعایت نمیکنه.
_ تا حالا بهش گفتی که نباید چنین کاری کنه؟ گفتی اجازه انجامش رو نداره؟
_ نه نگفتم. خودش نمیفهمه نباید انجام بده؟
_ نه! از کجا باید بدونه و بفهمه؟ باید بهش بگی. باید «حرف» بزنی.
[ به فکر فرو میرود]

چرا اکثر آدم‌ها حرف نمیزنن؟ منظور، توقع‌هایی که از هم داریم، احساسی که به هم داریم، چرا به زبون نمیاریم؟ چرا فکر میکنیم طرف مقابلمون خودش باید متوجه بشه و فکر ما رو بخونه؟
طرف مقابل هرکسی می‌تونه باشه؛ بچه، والدین، خواهر، برادر، همسر، دوست، فامیل، همکار، کارگر، کارفرما و …
کاش بیشتر درباره چیزهایی که تو قلب و ذهنمون هست، با هم «حرف» بزنیم.
این حرف زدن به نظرم هم سوتفاهم‌ها رو از بین میبره هم غیبت و تهمت‌ها رو، هم موجب همدلی و آرامش ذهنی و روحی میشه.

باور کنیم قابلیت «ذهن‌خوانی» از قابلیت‌های بشر نیست

ما درون را بنگریم

پشت چهره‌های خندان و فعال مجازی، چهره‌ای خسته و ناامید خوابیده است

بادمجون سرخ‌کرده

بادمجان رو که می‌خواین سرخ کنید، قبلش یک کم ماست بمالید بهش!
به شدت مقدار روغنی که مصرف میشه، پایین میاد، بدون اینکه تغییری در طعم بادمجون‌ها ایجاد بکنه

  • مهر ۱۳۹۸
  • شهریور ۱۳۹۸
  • مرداد ۱۳۹۸
  • تیر ۱۳۹۸
  • خرداد ۱۳۹۸
  • اردیبهشت ۱۳۹۸
  • فروردین ۱۳۹۸
  • اسفند ۱۳۹۷
  • بهمن ۱۳۹۷
  • دی ۱۳۹۷
  • آذر ۱۳۹۷
  • آبان ۱۳۹۷
  • مهر ۱۳۹۷
  • شهریور ۱۳۹۷
  • مرداد ۱۳۹۷
  • تیر ۱۳۹۷
  • خرداد ۱۳۹۷
  • اردیبهشت ۱۳۹۷
  • فروردین ۱۳۹۷
  • اسفند ۱۳۹۶
  • بهمن ۱۳۹۶
  • دی ۱۳۹۶
  • آذر ۱۳۹۶
  • آبان ۱۳۹۶
  • مهر ۱۳۹۶
  • شهریور ۱۳۹۶
  • مرداد ۱۳۹۶
  • تیر ۱۳۹۶
  • خرداد ۱۳۹۶
  • اردیبهشت ۱۳۹۶
  • فروردین ۱۳۹۶
  • اسفند ۱۳۹۵
  • بهمن ۱۳۹۵
  • دی ۱۳۹۵
  • آذر ۱۳۹۵
  • آبان ۱۳۹۵
  • مهر ۱۳۹۵
  • شهریور ۱۳۹۵
  • مرداد ۱۳۹۵
  • تیر ۱۳۹۵
  • خرداد ۱۳۹۵
  • اردیبهشت ۱۳۹۵
  • فروردین ۱۳۹۵
  • اسفند ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۴
  • دی ۱۳۹۴
  • آذر ۱۳۹۴
  • آبان ۱۳۹۴
  • مهر ۱۳۹۴
  • شهریور ۱۳۹۴
  • مرداد ۱۳۹۴
  • تیر ۱۳۹۴
  • خرداد ۱۳۹۴
  • اردیبهشت ۱۳۹۴
  • فروردین ۱۳۹۴
  • اسفند ۱۳۹۳
  • بهمن ۱۳۹۳
  • دی ۱۳۹۳
  • آذر ۱۳۹۳
  • آبان ۱۳۹۳
  • مهر ۱۳۹۳
  • شهریور ۱۳۹۳
  • مرداد ۱۳۹۳
  • تیر ۱۳۹۳
  • خرداد ۱۳۹۳
  • اردیبهشت ۱۳۹۳
  • فروردین ۱۳۹۳
  • اسفند ۱۳۹۲
  • بهمن ۱۳۹۲
  • دی ۱۳۹۲
  • آذر ۱۳۹۲
  • آبان ۱۳۹۲
  • مهر ۱۳۹۲
  • شهریور ۱۳۹۲
  • مرداد ۱۳۹۲
  • تیر ۱۳۹۲
  • خرداد ۱۳۹۲
  • اردیبهشت ۱۳۹۲
  • فروردین ۱۳۹۲
  • اسفند ۱۳۹۱
  • بهمن ۱۳۹۱
  • دی ۱۳۹۱
  • آذر ۱۳۹۱
  • آبان ۱۳۹۱
  • مهر ۱۳۹۱
  • شهریور ۱۳۹۱
  • مرداد ۱۳۹۱
  • تیر ۱۳۹۱
  • خرداد ۱۳۹۱
  • اردیبهشت ۱۳۹۱
  • فروردین ۱۳۹۱
  • اسفند ۱۳۹۰
  • بهمن ۱۳۹۰
  • دی ۱۳۹۰
  • آذر ۱۳۹۰
  • آبان ۱۳۹۰
  • مهر ۱۳۹۰
  • شهریور ۱۳۹۰
  • مرداد ۱۳۹۰
  • تیر ۱۳۹۰
  • خرداد ۱۳۹۰
  • اردیبهشت ۱۳۹۰
  • فروردین ۱۳۹۰
  • اسفند ۱۳۸۹
  • بهمن ۱۳۸۹
  • دی ۱۳۸۹
  • آذر ۱۳۸۹
  • آبان ۱۳۸۹
  • مهر ۱۳۸۹
  • شهریور ۱۳۸۹
  • مرداد ۱۳۸۹
  • تیر ۱۳۸۹
  • خرداد ۱۳۸۹
  • اردیبهشت ۱۳۸۹
  • فروردین ۱۳۸۹
  • اسفند ۱۳۸۸
  • بهمن ۱۳۸۸
  • دی ۱۳۸۸
  • آذر ۱۳۸۸
  • آبان ۱۳۸۸
  • مهر ۱۳۸۸
  • شهریور ۱۳۸۸
  • مرداد ۱۳۸۸
  • تیر ۱۳۸۸
  • خرداد ۱۳۸۸
  • اردیبهشت ۱۳۸۸
  • فروردین ۱۳۸۸
  • اسفند ۱۳۸۷
  • بهمن ۱۳۸۷
  • دی ۱۳۸۷
  • آذر ۱۳۸۷
  • آبان ۱۳۸۷
  • مهر ۱۳۸۷
  • شهریور ۱۳۸۷
  • مرداد ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۷
  • خرداد ۱۳۸۷
  • اردیبهشت ۱۳۸۷
  • فروردین ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۵
  • خرداد ۱۳۸۵
  • اردیبهشت ۱۳۸۵
  • فروردین ۱۳۸۵
  • اسفند ۱۳۸۴
  • بهمن ۱۳۸۴
  • دی ۱۳۸۴
  • آذر ۱۳۸۴
  • شهریور ۱۳۸۴
  • ام المصائب

    هوای دخترکی را برادرش دارد
    که خیره‌خیره نگاهی به مادرش دارد

    شبیه طفل یتیمی که مادرش مرده
    نگاه ملتمسی بر برادرش دارد

    گرفته بازوی او را به سمت در ندود
    دری که نام علی روی سردرش دارد

    صدای مادرش از درد می‌کشد او را
    که دود و آتش و هیزم برابرش دارد

    دویده فضه ولی دیر شد، به خود می‌گفت
    دویده‌است که از خاک و خون برش دارد

    چه دیده فضه، چرا روی خاک‌ها افتاد؟
    چه دیده فضه، چرا دست بر سرش دارد؟

    به دست‌های پدر تا که بند، مادر دید
    نگاه کرد به حالی که همسرش دارد

    کشید در پی بابا به کوچه‌ها خود را
    ولی جراحت سرخی به پیکرش دارد

    گذشت، نوبت زینب شد و خودش این بار
    گرفته دست یتیمی که در برش دارد

    به قتلگاه عمویش نگاه می‌دوزد
    که خنجری خبر از عطر حنجرش دارد

    کشید دست، از آن دست و دست از جان شست
    دوید تا که بدانند باورش دارد

    و چند لحظه گذشت و میان خون حس کرد
    سرش گرفته به دامان و مادرش دارد…

    حسن لطفی

    شعر خوانی لطفی نزد رهبر


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۹:۳۳ ب.ظ روز ۲۸ خرداد ۱۳۹۰ | دیدگاه (۰)

    ۲۷ ساعت در فرودگاه جان‌اف کندی

    بعضی از کتاب‌ها هستند که وقتی به آخرش میرسی، احساس غرور میکنی. شاد میشی از خوندن آن کتاب و حتی دوست داری بشینی و فکر کنی و خودت را جای شخصیت‌های آن کتاب بذاری.

    کتاب “۷۲ ساعت فرودگاه جان‌اف‌کندی” کتابی بود که بعد از خواندنش از اینکه یک زنِ ایرانیِ مسلمان هستم به خودم افتخار کردم.
    کتاب درباره‌ی یک هیئت پنج نفره‌ی متشکل از اعضای دو انجمن غیردولتی زنان‌ه که برای شرکت در اجلاس ۲۰۰۰ زنان در نیویورک، راهی آمریکا می‌شوند و وقتی وارد فرودگاه جان‌اف‌کندی می‌شوند، با وجود داشتن دعوت‌نامه رسمی از طرف سازمان ملل، اجازه‌ی ورود به انها داده نمیشه مگر به ازای انگشت‌نگاری؛ اعضای هیئت هم به هیچ‌وجه حاضر نمی‌شوند این ننگ و توهین را بپذیرند و با وجود تلاش زیاد مامورین فرودگاه برای راضی کردن آنها به انگشت‌نگاری، بعد از هفتاد و دو ساعت ماندن بر روی صندلی‌های فرودگاه، به ایران باز میگردند.

    صحنه‌های نماز خواندن پنج زنِ چادری در فرودگاهی در قلبِ آمریکا، چگونگی برخورد مامورین آمریکائی با سیاه‌پوستان! و به غل و زنجیر کشیدن آنها، ترسِ مامورینِ آمریکائی از چند زنِ تنهای ایرانی صحنه‌هایی هستند که اوجِ رذالت و بیچارگی آمریکائی‌ها را در قرن بیست و یک و در قلبِ به قول خودشان کشور متمدنِ جهان، نشان می‌دهد.

    خواندن این کتاب را به شدت توصیه میکنم.

    نام: ۷۲ ساعت در فرودگاه جان اف کندی

    نویسنده: سوسن صفاوردی

    ناشر: موسسه نشر شهر

    قیمت: هزار و ششصد تومان

    تعداد صفحه: ۱۲۲ صفحه

    عکس روی جلد کتاب هم، تصویر گذرنامه‌ی نویسنده کتاب است که توسطِ مامورِ عصبانیِ فرودگاه، با مهر کنسل شد، نقاشی! شده است.

    قسمتی از کتاب:
    بلند می‌شوم، به محض بلند شدنِ من از روی صندلی، ماموری سریع به طرف من میآید و تمام حواس‌ها به ما جلب می شود. نمی‌دانم در یک سالن که در محاصره ی عده‌ای مامور مسلح است، چه اتفاقی ممکن است توسط چند خانم که کاملا دست خالی هستند، بیفتد که اینها از برخواستن ما تا این اندازه وحشت می‌کنند.

    به ماموری که در چند قدمی من ایستاده می‌گویم: «می‌خواهیم نماز بخوانیم، دستشویی کجاست؟» بهت زده من را نگاه می‌کند و دستشویی را نشان می‌دهد. به عقب بر میگردد و به ماموران می‌گوید می خواهند نماز بخوانند. ماموران متعجب به هم نگاه می‌کنند. حالت ماموران کاملا مستاصل و به حالت آماده باش است و گویی قرار است حمله‌ای صورت گیرد. باورنکردی است که نماز مسلمانان آنها را دچار آشفتگی کرده باشد. / ص۵۵

    موج چهارده خرداد، یک خاطرهٔ مثال زدنی

    یکسال پیش بود …
    تقریبا همین روزها و در همین حال و هوایِ سالگردِ فوتِ امام

    با چند نفر از دوستانِ فضای مجازی تصمیم گرفتیم، یک موجِ وبلاگی برای سالگرد امام راه بندازیم، فکر کردیم و قرار شد موضوعش بشود “خاطره ای از امام” خاطره از خودمان یا پدر و مادرمان یا یکی از آشناهایمان

    موج را وبلاگ هابیل شروع کرد و طبق قانون نانوشته‌ی موج‌های وبلاگی، از چند وبلاگ دیگر دعوت کرد تا بنویسند و آنها هم از دیگران دعوت کردند و … شاخ و برگ موج شکل گرفت و بزرگ شد و به صد و شصت نوشته رسید.

    این صد و شصت نوشته و صد و شصت وبلاگ‌نویس عدد کمی برای بازی‌های وبلاگی نبود + عددی بود که خودمان هم فکر نمی‌کردیم به این‌جا برسد.
    ولی الان نمی‌خواهم درباره‌ی نوشته‌ها و خودِ موج بنویسم، که هرچه می‌خواستم بگویم و بنویسم همان پارسال و در مصاحبه‌ای که با “چارقد” داشتم، گفته ام؛ هدفم از نوشتن این مطلب، نوشتن درباره هماهنگی و همکاری بود که برای پیش‌برد این موج وجود داشت.

    افراد زیادی برای این موج کمک کردند و هرکدام قسمتی از کارهای موج را انجام دادند که در آخرین پستِ وبلاگِ موج، از آنها یاد کردیم و عده دیگری هم بودند که هیچ‌وقت نخواستند و نمی‌خواهند که اسمی ازشان برده شود. شکل‌گیری و پیش رفتن موج، قسمت اعظم‌ و اصلی‌اش به خود وبلاگ‌نویسان و اهمیتی که به این موج و صاحب‌ش داشتند و نوشته‌هایی که نوشتند، مربوط بود و قسمتی هم به هماهنگی افرادی که موج را آغاز کرده بودند و سعی داشتند تا به بهترین نحو، این موج را در فضای مجازی هدایت و تبلیغ کنند تا بتوانند کمی وظیفه‌شان را در قبال این انقلاب و امام در فضای مجازی، انجام دهند.

    موج چهارده خرداد

    کمی که از آغاز موج گذشت، برای ثبت بهتر نوشته‌ها، تصمیم گرفتیم برای موج یک وبلاگ بزنیم و تمام نوشته‌های مربوط به این موج را در آن وبلاگ جمع کنیم. گوگل ریدر عامل خوبی بود برای فهمیدن آپدیت شدن وبلاگ‌هایی که به موج دعوت شده بودند. یعنی، هر وبلاگی که برای موج می‌نوشت و گروهی از دوستانش را به موج دعوت می‌کرد، آراس‌اس وبلاگ‌های دعوت شده به گودر اضافه میشد و وقتی پست مربوط به موج توسط هرکدام از وبلاگ‌ها نوشته میشد، به وبلاگ اصلی اضافه می‌کردیم. تصور کنید اضافه شدن صد و خورده ای وبلاگ به گودر را.

    با دو سه نفر از بچه‌ها، هماهنگ کرده بودیم که هرکدام چه ساعتی از روز، وظیفه چک کردنِ وبلاگ‌ها را داشته باشیم تا هم نوشته‌ها سریع به وبلاگِ موج اضافه شوند و هم این چک کردن و اضافه کردن‌ها به وبلاگِ موج با هم و دوباره نشود.
    بعضی از وبلاگ‌ها هم خودشان در قسمت نظراتِ وبلاگ نظر میگذاشتند و نوشته‌یشان را معرفی می‌کردند. غیر از کپی‌پیس مطالب نوشته شده در وبلاگ، آدرسِ تمام وبلاگ‌ها را در قسمتِ لینک‌های وبلاگِ موج قرار میدادیم تا لیستِ کاملِ وبلاگ‌ها در دسترس همه باشد.

    چند نفر از دوستان، لطف کردند و برای وبلاگ، قالب طراحی کردند، چند نفر دیگر، مثلثی‌هایی درست کردند برای قرار دادن در گوشه وبلاگ ها و تبلیغ موج، عده‌ای از دوستان هم در سایتهای خبری و وبلاگ‌هایشان تبلیغ موج را کردند و از موج نوشتند؛ همه‌ی اینها دست به دست هم داد تا  یک کار گروهی و موفق در فضای مجازی شکا بگیرد و خاطره‌اش تا همیشه، برایمان بماند.

    همکاری و هماهنگی که بین بچه‌ها بود، هنوز هم برای من به عنوان یک خاطره‌ی شیرین و شاید تکرار نشدنی باقی مانده و هروقت بخواهم یک کار دسته‌جمعی خوب و موفق را مثال بزنم، موج چهارده خرداد پارسال به ذهنم می‌آید. موج‌ی که فقط مجازی بود و تمام هماهنگی‌ها و برنامه‌هایش به صورت مجازی بوجود آمد و پیش رفت و الحمدلله به سرانجام رسید. موجی که به‌خاطر ادای دینِ هرچند مختصر به صاحب‌ش شروع شد و به عشق او ادامه یافت و شکوفا شد؛ الحمدلله.

    دردِ پایان‌نامه‌ نویسی

    باید پایان‌نامه بنویسم؛ بهتر بگویم باید این ترم پایان‌نامه‌ام را می‌نوشتم. همین ترم‌ی که در حال پایان است و دانشجوها دارند امتحاناتش را می‌دهند، من ترم چهار بودم و باید پایان‌نامه می‌نوشتم و دفاع می‌کردم و اینها. یعنی الان مثلا باید سه چهار فصلش را نوشته بودم و اگر هم دفاعش می‌افتاد برای دی یا بهمن، خیالم راحت بود که موضوع‌م تصویب شده و شروع کرده‌ام به نوشتن. ولی اینطور نیست. یعنی الانی که اینجا نشسته ام و پانزده خرداد است، هنوز موضوعم هم درست و حسابی تصویب نشده تا بعد شاید آسمان به زمین بیاید یا زمین به آسمان برود و من بنشینم و بنویسم.

    (بیشتر…)


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۲:۱۷ ق.ظ روز | دیدگاه (۳)

    انکحت عشق را …

    « انکحتُ…» عشق را و تمام بهار را!
    « زوجتُ…» سیب را و درخت انار را!

    « متعتُ…» خوشه خوشه رطب‌های تازه را
    گیلاس‌های آتشی آبدار را !

    « هذا موکلی …»، غزلم دف گرفت، گفت
    تو هم گرفته‌ای به وکالت سه تار را !

    « یک جلد …» آیه آیه قرآن! تو سوره‌ای!
    چشمت «قیامت» است! بخوان «انفطار» را!

    « یک آینه …» به گردن من هست، دست توست،
    دستی که پاک می‌کند از آن غبار را

    « یک جفت شمعدان …»؟! نه عزیزم! دو چشم توست
    که بر دریده پرده شب‌های تار را!

    مهریه تو چشمه و باران و رودسار
    بر من بریز زمزمه آبشار را!

    « ده شرطِ ضمنِ … ‌» ده ؟! …نه ! بگویید صد ! …هزار !
    با بوسه مُهر می‌کنم آن صدهزار را !

    لیلی تویی که قسمت من هم جنون شده
    پس خط بزن شرایط دیوانه‌وار را !

    سیامک بهرام‌پرور


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۲:۲۴ ب.ظ روز ۱۴ خرداد ۱۳۹۰ | دیدگاه (۰)

    یکی بود، یکی نبود

    روز باشد یا شب،
    قصه را همین‌جا تمام کن!

    این کلاغ
    به خانه‌اش برسد یا نه،
    به حال این مردم مگر فرقی می‌کند؟

    این مردم
    که فقط چسبیده‌اند به یک‌ی بود و
    نبود آن یکی

    اصلا برای‌شان اهمیتی ندارد …

    جلیل صفربیگی


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۲:۰۸ ب.ظ روز ۱۲ خرداد ۱۳۹۰ | دیدگاه (۰)

    فقط “من” مهم هستم

    یکی از بدترین زمان‌ها وقتی‌ه که میبینی کسی که میخواسته سوار اتوبوس بشه و کلی به مسافرا خواهش و التماس کرده که برن بالاتر تا آن هم بتونه سوار بشه، وقتی خودش موفق میشه و از پله‌های اتوبوس میاد بالا، حاضر نیست کمی خودش را جمع کنه تا بقیه‌ای که می‌خوان سوار بشن، لای در اتوبوس نمونن؛ گاهی اوقات هم از زبون همان‌ها شنیدم «جا نیست، چرا سوار میشین»!!!

    افسوس داره،‌ انسانیتی که لایه‌لایه داره از جامعه‌مون میره.

     (بیشتر…)

    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱:۰۵ ب.ظ روز | دیدگاه (۱)