قرآنم (قسمت اول)

بابا برایم سوغات آورده بودند؛ از مدینه
بچه‌های کلاسِ حفظ قرآنِ مدرسه، همه‌شان یکی یکدانه داشتند؛ از کجا آورده بودند، یادم نیست، فقط یادم است در ایران پیدا نمیشد. من ولی عاشقش شده بودم.
عاشق قطع‌ش، خط‌ش، حاشیه‌هایش، رنگش
بابا که می‌خواستند بروند عمره، مشخصاتش را برایشان گفتم. “این اندازه است بابا؛ جلدش فلان رنگ است؛ کاغذهایش نرم است؛ دکه‌ی روبروی بقیع حتما دارد و …” اینترنت نبود و فقط خصوصیاتش را برای بابا گفتم و بعد از چند هفته قرآن عزیزم، در دستم بود.
محبوبه که کلاس حفظ برایمان گذاشت، با قرانم، “مریم” را حفظ کردم. در حاشیه‌هایش گاهی نکاتی می‌نوشتم. شب‌های قدر بر سرم می‌گرفتم. دو بار با خودم به مدینه برگشت؛ مشهد رفت؛ سوریه رفت؛ کربلا و نجف و سامرا رفت. شمال و یزد و اصفهان و کیش رفت. همیشه با من بود.
شب‌های قدرِ رمضانِ هشتاد و نه آخرین سفرم با “او” شد.
شبِ بیست و سه رمضان، در یک متری ضریحِ ارباب، دادم به دستِ دخترِ عربی تا قرآن به سر بگیرد و مشغول دعا شدم تا دختر، اعمالش تمام شود. چند دقیقه‌ای که گذشت، برگشتم و دیدم نیست… دختر نبود؛ رفته بود و “او” را، قرآن عزیزم را، با خودش برده بود. حتما فکر کرده بود یکی از قران‌های حرم است و با خود برده بود. یخ کردم. سرم را می‌چرخاندم شاید پیدایش کنم. ولی مگر در بین آن حجمِ زیاد از خانم‌های چادرعربی به سر، می‌توانستم پیدایش کنم؟ مستأصل و نگران به سمت نزدیکترین محل ادعیه و قران‌ها رفتم؛ نبود. قفسه‌ی بعدی، نبود. قفسه‌ی دورتر، نبود. قفسه‌های صحن، نبود؛ نبود و نبود.
انگار تکه‌ای از من جدا شده بود.
حتما هرکس مرا دیده بود فکر کرده بود اشک‌های سرازیر از چشمانم، بخاطر توبه و انابه به درگاه خداست. ولی من، برای از دست دادنِ قرآنم گریه می‌کردم. قرآنی که مثل یک دفتر خاطرات، سال‌ها با من بود، همه‌جا.
ده سال از آن رمضان می‌گذرد. تا سال‌ها هروقت به کربلا می‌رفتم، همچنان قفسه‌های قرآن حرم را، به امید یافتن قرآنم می‌گشتم. رو به ضریح می‌کردم و می‌گفتم “قرآنم را پَس نمی‌دهید؟”
بعدها فهمیدم گم‌شدنِ قرآنم در شب قدر، شاید یکی از بزرگترین درس‌های زندگی‌ام بود؛ دل نبستن؛ وابسته نشدن و کَندن.

اما هنوز به این فکر میکردم که سرنوشت “او” چه شد؟ دست چه کسانی افتاد؟ تا چند سال در حرم ماند؟ پلاسیده شد؟ رنگِ جلدش رفت؟ حاشیه‌نویسی‌هایم چه؟ وقتی کسی “او” را گرفته تا بخواند، حاشیه‌های من را هم خوانده؟ صفحه‌ی اولش که اسمم را نوشته بودم، دیده؟ چند بار در حرم “سیده فاطمه مطهری” از زبانِ زائری که صفحه‌ی اول قرآنم را دیده، برده شده؟

من خنگ ترین دختر روی زمینم

دو داستان اولش رو دوست داشتم و باهاش خندیدم با اینکه پایان‌باز بود و روایت ساده‌ای داشت ولی همین روایت ساده‌اش رو دوست داشتم
دو داستان بعدیش، زیاد برام جالب نبود، مخصوصا سومی

کتاب قوی‌ای نیست ولی سرگرم‌کننده است. اگه یه شب پاییزی خواستید برای گذران‌وقت کتابی ورق بزنید و کمی بخندید، پیشنهاد میکنم دو داستان اولش رو بخونید

چیزهای کوچک

شؤون صغیره تمر بها أنت دون التفاتِ
تساوی لدیّ حیاتی؛ جمیع حیاتی

حوادث قد لا تثیر اهتمامک، أعمّر منها قصور
و أحیا علیها شهور.
و أغزل منها حکایا کثیره.
و ألف سماء
و ألف جزیره

شؤون صغیره …

چیزهای کوچکی که بدون توجهِ تو می‌گذرد، برای من اندازه‌ی زندگی‌ام است؛ تمام زندگی‌ام.

من از اتفاقاتی که برای تو بی‌اهمیت است کاخ می‌سازم.
ماه‌ها با آنها سر می‌کنم.
داستان‌های بسیاری از آنها می‌بافم.
و هزار آسمان
و هزار جزیره

چیزهای کوچک…

پاراگراف بالا، قسمتی از شعرِ زیبایِ “چیزهای کوچک” سروده “نزار قبانی‌”ه؛ سرچ کنید کل شعر رو بخونید. از اشعارِ زیبای قبانی‌ه به نظرم.

پ‌ن: “کاظم ساهر” خواننده‌ی عراقی هم، این شعر نزار رو خونده.

دهه‌ات گذشته مربی

یکی از کارکردهای پینترست رو، نمی‌دونستم چطور باید بهش برسم. از یه نوجوون هفده ساله پرسیدم و سریع بهم یاد داد.
یاد پانزده بیست سال پیش افتادم که بزرگترای فامیل، هر سوالی درباره موبایل و کامپیوتر داشتن، از من میپرسیدن. بعد از جواب و حل مساله براشون، چه حس غرور و دانایی بهم دست میداد. حالا درک میکنم بزرگترا رو و خسته بودنشون از جستجو و دنبال سریع‌ترین راه برای رسیدن به خواسته.

منم الان یه بزرگترم!
چه خوب و چه غمناک

این روزها

لا نَحتاجُ الفرح بقدر ما نحتاج السَکینه

اونقدر که به آرامش احتیاج داریم به شادی احتیاج نداریم!

نیمینه

اگه خواستید، می‌تونید خاگرو هم صداش کنید. از جمله صبحونه‌های “من‌درآوردی” برای تنوع.

زرده و سفیده تخم‌مرغ رو از هم جدا کردم. تو سفیده یک کم رب گوجه زدم و با نمک و ادویه خوب زدمش تا رب باز بشه و سفیده‌ها قرمزه بشن!
تو ماهیتابه روغن ریختم و یک کم که داغ شد، قرمزه رو ریختم و ماهیتابه رو دورانی چرخوندم که کامل پخش بشن. بعد زرده‌ها رو با قاشق گذاشتم رو قرمزه‌ها که داشتن کم‌کم خودشون رو میگرفتن.

یک کم جعفری خرد شده هم ریختم اطراف زرده و قرمزه. (حیف بود تو این جشن رنگ‌ها، سبز حضور نداشته باشه)

در ماهیتابه رو گذاشتم در حدود پنج دقیقه و تمام. یه ترکیبی شد از نیمرو و خاگینه که اسمشو گذاشتم “نیمینه”


نکته: در رو بذارید تا سفیده‌های بالا هم خوب بپزن. تو عکس سوم، هنوز کامل نپختن و شل هستن.
می‌تونید برای تنوع بیشتر، سوسیس حبه‌قندی کنید و تفت بدید و سفیده‌ها رو روی اونا بریزید

  • آذر ۱۴۰۰
  • آبان ۱۴۰۰
  • مهر ۱۴۰۰
  • شهریور ۱۴۰۰
  • مرداد ۱۴۰۰
  • تیر ۱۴۰۰
  • خرداد ۱۴۰۰
  • اردیبهشت ۱۴۰۰
  • فروردین ۱۴۰۰
  • اسفند ۱۳۹۹
  • بهمن ۱۳۹۹
  • دی ۱۳۹۹
  • آذر ۱۳۹۹
  • آبان ۱۳۹۹
  • مهر ۱۳۹۹
  • شهریور ۱۳۹۹
  • مرداد ۱۳۹۹
  • تیر ۱۳۹۹
  • خرداد ۱۳۹۹
  • اردیبهشت ۱۳۹۹
  • فروردین ۱۳۹۹
  • اسفند ۱۳۹۸
  • مهر ۱۳۹۸
  • شهریور ۱۳۹۸
  • مرداد ۱۳۹۸
  • تیر ۱۳۹۸
  • خرداد ۱۳۹۸
  • اردیبهشت ۱۳۹۸
  • فروردین ۱۳۹۸
  • اسفند ۱۳۹۷
  • بهمن ۱۳۹۷
  • دی ۱۳۹۷
  • آذر ۱۳۹۷
  • آبان ۱۳۹۷
  • مهر ۱۳۹۷
  • شهریور ۱۳۹۷
  • مرداد ۱۳۹۷
  • تیر ۱۳۹۷
  • خرداد ۱۳۹۷
  • اردیبهشت ۱۳۹۷
  • فروردین ۱۳۹۷
  • اسفند ۱۳۹۶
  • بهمن ۱۳۹۶
  • دی ۱۳۹۶
  • آذر ۱۳۹۶
  • آبان ۱۳۹۶
  • مهر ۱۳۹۶
  • شهریور ۱۳۹۶
  • مرداد ۱۳۹۶
  • تیر ۱۳۹۶
  • خرداد ۱۳۹۶
  • اردیبهشت ۱۳۹۶
  • فروردین ۱۳۹۶
  • اسفند ۱۳۹۵
  • بهمن ۱۳۹۵
  • دی ۱۳۹۵
  • آذر ۱۳۹۵
  • آبان ۱۳۹۵
  • مهر ۱۳۹۵
  • شهریور ۱۳۹۵
  • مرداد ۱۳۹۵
  • تیر ۱۳۹۵
  • خرداد ۱۳۹۵
  • اردیبهشت ۱۳۹۵
  • فروردین ۱۳۹۵
  • اسفند ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۴
  • دی ۱۳۹۴
  • آذر ۱۳۹۴
  • آبان ۱۳۹۴
  • مهر ۱۳۹۴
  • شهریور ۱۳۹۴
  • مرداد ۱۳۹۴
  • تیر ۱۳۹۴
  • خرداد ۱۳۹۴
  • اردیبهشت ۱۳۹۴
  • فروردین ۱۳۹۴
  • اسفند ۱۳۹۳
  • بهمن ۱۳۹۳
  • دی ۱۳۹۳
  • آذر ۱۳۹۳
  • آبان ۱۳۹۳
  • مهر ۱۳۹۳
  • شهریور ۱۳۹۳
  • مرداد ۱۳۹۳
  • تیر ۱۳۹۳
  • خرداد ۱۳۹۳
  • اردیبهشت ۱۳۹۳
  • فروردین ۱۳۹۳
  • اسفند ۱۳۹۲
  • بهمن ۱۳۹۲
  • دی ۱۳۹۲
  • آذر ۱۳۹۲
  • آبان ۱۳۹۲
  • مهر ۱۳۹۲
  • شهریور ۱۳۹۲
  • مرداد ۱۳۹۲
  • تیر ۱۳۹۲
  • خرداد ۱۳۹۲
  • اردیبهشت ۱۳۹۲
  • فروردین ۱۳۹۲
  • اسفند ۱۳۹۱
  • بهمن ۱۳۹۱
  • دی ۱۳۹۱
  • آذر ۱۳۹۱
  • آبان ۱۳۹۱
  • مهر ۱۳۹۱
  • شهریور ۱۳۹۱
  • مرداد ۱۳۹۱
  • تیر ۱۳۹۱
  • خرداد ۱۳۹۱
  • اردیبهشت ۱۳۹۱
  • فروردین ۱۳۹۱
  • اسفند ۱۳۹۰
  • بهمن ۱۳۹۰
  • دی ۱۳۹۰
  • آذر ۱۳۹۰
  • آبان ۱۳۹۰
  • مهر ۱۳۹۰
  • شهریور ۱۳۹۰
  • مرداد ۱۳۹۰
  • تیر ۱۳۹۰
  • خرداد ۱۳۹۰
  • اردیبهشت ۱۳۹۰
  • فروردین ۱۳۹۰
  • اسفند ۱۳۸۹
  • بهمن ۱۳۸۹
  • دی ۱۳۸۹
  • آذر ۱۳۸۹
  • آبان ۱۳۸۹
  • مهر ۱۳۸۹
  • شهریور ۱۳۸۹
  • مرداد ۱۳۸۹
  • تیر ۱۳۸۹
  • خرداد ۱۳۸۹
  • اردیبهشت ۱۳۸۹
  • فروردین ۱۳۸۹
  • اسفند ۱۳۸۸
  • بهمن ۱۳۸۸
  • دی ۱۳۸۸
  • آذر ۱۳۸۸
  • آبان ۱۳۸۸
  • مهر ۱۳۸۸
  • شهریور ۱۳۸۸
  • مرداد ۱۳۸۸
  • تیر ۱۳۸۸
  • خرداد ۱۳۸۸
  • اردیبهشت ۱۳۸۸
  • فروردین ۱۳۸۸
  • اسفند ۱۳۸۷
  • بهمن ۱۳۸۷
  • دی ۱۳۸۷
  • آذر ۱۳۸۷
  • آبان ۱۳۸۷
  • مهر ۱۳۸۷
  • شهریور ۱۳۸۷
  • مرداد ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۷
  • خرداد ۱۳۸۷
  • اردیبهشت ۱۳۸۷
  • فروردین ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۵
  • خرداد ۱۳۸۵
  • اردیبهشت ۱۳۸۵
  • فروردین ۱۳۸۵
  • اسفند ۱۳۸۴
  • بهمن ۱۳۸۴
  • دی ۱۳۸۴
  • آذر ۱۳۸۴
  • شهریور ۱۳۸۴
  • ام المصائب

    هوای دخترکی را برادرش دارد
    که خیره‌خیره نگاهی به مادرش دارد

    شبیه طفل یتیمی که مادرش مرده
    نگاه ملتمسی بر برادرش دارد

    گرفته بازوی او را به سمت در ندود
    دری که نام علی روی سردرش دارد

    صدای مادرش از درد می‌کشد او را
    که دود و آتش و هیزم برابرش دارد

    دویده فضه ولی دیر شد، به خود می‌گفت
    دویده‌است که از خاک و خون برش دارد

    چه دیده فضه، چرا روی خاک‌ها افتاد؟
    چه دیده فضه، چرا دست بر سرش دارد؟

    به دست‌های پدر تا که بند، مادر دید
    نگاه کرد به حالی که همسرش دارد

    کشید در پی بابا به کوچه‌ها خود را
    ولی جراحت سرخی به پیکرش دارد

    گذشت، نوبت زینب شد و خودش این بار
    گرفته دست یتیمی که در برش دارد

    به قتلگاه عمویش نگاه می‌دوزد
    که خنجری خبر از عطر حنجرش دارد

    کشید دست، از آن دست و دست از جان شست
    دوید تا که بدانند باورش دارد

    و چند لحظه گذشت و میان خون حس کرد
    سرش گرفته به دامان و مادرش دارد…

    حسن لطفی

    شعر خوانی لطفی نزد رهبر


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۹:۳۳ ب.ظ روز ۲۸ خرداد ۱۳۹۰ | دیدگاه (۰)

    ۲۷ ساعت در فرودگاه جان‌اف کندی

    بعضی از کتاب‌ها هستند که وقتی به آخرش میرسی، احساس غرور میکنی. شاد میشی از خوندن آن کتاب و حتی دوست داری بشینی و فکر کنی و خودت را جای شخصیت‌های آن کتاب بذاری.

    کتاب “۷۲ ساعت فرودگاه جان‌اف‌کندی” کتابی بود که بعد از خواندنش از اینکه یک زنِ ایرانیِ مسلمان هستم به خودم افتخار کردم.
    کتاب درباره‌ی یک هیئت پنج نفره‌ی متشکل از اعضای دو انجمن غیردولتی زنان‌ه که برای شرکت در اجلاس ۲۰۰۰ زنان در نیویورک، راهی آمریکا می‌شوند و وقتی وارد فرودگاه جان‌اف‌کندی می‌شوند، با وجود داشتن دعوت‌نامه رسمی از طرف سازمان ملل، اجازه‌ی ورود به انها داده نمیشه مگر به ازای انگشت‌نگاری؛ اعضای هیئت هم به هیچ‌وجه حاضر نمی‌شوند این ننگ و توهین را بپذیرند و با وجود تلاش زیاد مامورین فرودگاه برای راضی کردن آنها به انگشت‌نگاری، بعد از هفتاد و دو ساعت ماندن بر روی صندلی‌های فرودگاه، به ایران باز میگردند.

    صحنه‌های نماز خواندن پنج زنِ چادری در فرودگاهی در قلبِ آمریکا، چگونگی برخورد مامورین آمریکائی با سیاه‌پوستان! و به غل و زنجیر کشیدن آنها، ترسِ مامورینِ آمریکائی از چند زنِ تنهای ایرانی صحنه‌هایی هستند که اوجِ رذالت و بیچارگی آمریکائی‌ها را در قرن بیست و یک و در قلبِ به قول خودشان کشور متمدنِ جهان، نشان می‌دهد.

    خواندن این کتاب را به شدت توصیه میکنم.

    نام: ۷۲ ساعت در فرودگاه جان اف کندی

    نویسنده: سوسن صفاوردی

    ناشر: موسسه نشر شهر

    قیمت: هزار و ششصد تومان

    تعداد صفحه: ۱۲۲ صفحه

    عکس روی جلد کتاب هم، تصویر گذرنامه‌ی نویسنده کتاب است که توسطِ مامورِ عصبانیِ فرودگاه، با مهر کنسل شد، نقاشی! شده است.

    قسمتی از کتاب:
    بلند می‌شوم، به محض بلند شدنِ من از روی صندلی، ماموری سریع به طرف من میآید و تمام حواس‌ها به ما جلب می شود. نمی‌دانم در یک سالن که در محاصره ی عده‌ای مامور مسلح است، چه اتفاقی ممکن است توسط چند خانم که کاملا دست خالی هستند، بیفتد که اینها از برخواستن ما تا این اندازه وحشت می‌کنند.

    به ماموری که در چند قدمی من ایستاده می‌گویم: «می‌خواهیم نماز بخوانیم، دستشویی کجاست؟» بهت زده من را نگاه می‌کند و دستشویی را نشان می‌دهد. به عقب بر میگردد و به ماموران می‌گوید می خواهند نماز بخوانند. ماموران متعجب به هم نگاه می‌کنند. حالت ماموران کاملا مستاصل و به حالت آماده باش است و گویی قرار است حمله‌ای صورت گیرد. باورنکردی است که نماز مسلمانان آنها را دچار آشفتگی کرده باشد. / ص۵۵

    موج چهارده خرداد، یک خاطرهٔ مثال زدنی

    یکسال پیش بود …
    تقریبا همین روزها و در همین حال و هوایِ سالگردِ فوتِ امام

    با چند نفر از دوستانِ فضای مجازی تصمیم گرفتیم، یک موجِ وبلاگی برای سالگرد امام راه بندازیم، فکر کردیم و قرار شد موضوعش بشود “خاطره ای از امام” خاطره از خودمان یا پدر و مادرمان یا یکی از آشناهایمان

    موج را وبلاگ هابیل شروع کرد و طبق قانون نانوشته‌ی موج‌های وبلاگی، از چند وبلاگ دیگر دعوت کرد تا بنویسند و آنها هم از دیگران دعوت کردند و … شاخ و برگ موج شکل گرفت و بزرگ شد و به صد و شصت نوشته رسید.

    این صد و شصت نوشته و صد و شصت وبلاگ‌نویس عدد کمی برای بازی‌های وبلاگی نبود + عددی بود که خودمان هم فکر نمی‌کردیم به این‌جا برسد.
    ولی الان نمی‌خواهم درباره‌ی نوشته‌ها و خودِ موج بنویسم، که هرچه می‌خواستم بگویم و بنویسم همان پارسال و در مصاحبه‌ای که با “چارقد” داشتم، گفته ام؛ هدفم از نوشتن این مطلب، نوشتن درباره هماهنگی و همکاری بود که برای پیش‌برد این موج وجود داشت.

    افراد زیادی برای این موج کمک کردند و هرکدام قسمتی از کارهای موج را انجام دادند که در آخرین پستِ وبلاگِ موج، از آنها یاد کردیم و عده دیگری هم بودند که هیچ‌وقت نخواستند و نمی‌خواهند که اسمی ازشان برده شود. شکل‌گیری و پیش رفتن موج، قسمت اعظم‌ و اصلی‌اش به خود وبلاگ‌نویسان و اهمیتی که به این موج و صاحب‌ش داشتند و نوشته‌هایی که نوشتند، مربوط بود و قسمتی هم به هماهنگی افرادی که موج را آغاز کرده بودند و سعی داشتند تا به بهترین نحو، این موج را در فضای مجازی هدایت و تبلیغ کنند تا بتوانند کمی وظیفه‌شان را در قبال این انقلاب و امام در فضای مجازی، انجام دهند.

    موج چهارده خرداد

    کمی که از آغاز موج گذشت، برای ثبت بهتر نوشته‌ها، تصمیم گرفتیم برای موج یک وبلاگ بزنیم و تمام نوشته‌های مربوط به این موج را در آن وبلاگ جمع کنیم. گوگل ریدر عامل خوبی بود برای فهمیدن آپدیت شدن وبلاگ‌هایی که به موج دعوت شده بودند. یعنی، هر وبلاگی که برای موج می‌نوشت و گروهی از دوستانش را به موج دعوت می‌کرد، آراس‌اس وبلاگ‌های دعوت شده به گودر اضافه میشد و وقتی پست مربوط به موج توسط هرکدام از وبلاگ‌ها نوشته میشد، به وبلاگ اصلی اضافه می‌کردیم. تصور کنید اضافه شدن صد و خورده ای وبلاگ به گودر را.

    با دو سه نفر از بچه‌ها، هماهنگ کرده بودیم که هرکدام چه ساعتی از روز، وظیفه چک کردنِ وبلاگ‌ها را داشته باشیم تا هم نوشته‌ها سریع به وبلاگِ موج اضافه شوند و هم این چک کردن و اضافه کردن‌ها به وبلاگِ موج با هم و دوباره نشود.
    بعضی از وبلاگ‌ها هم خودشان در قسمت نظراتِ وبلاگ نظر میگذاشتند و نوشته‌یشان را معرفی می‌کردند. غیر از کپی‌پیس مطالب نوشته شده در وبلاگ، آدرسِ تمام وبلاگ‌ها را در قسمتِ لینک‌های وبلاگِ موج قرار میدادیم تا لیستِ کاملِ وبلاگ‌ها در دسترس همه باشد.

    چند نفر از دوستان، لطف کردند و برای وبلاگ، قالب طراحی کردند، چند نفر دیگر، مثلثی‌هایی درست کردند برای قرار دادن در گوشه وبلاگ ها و تبلیغ موج، عده‌ای از دوستان هم در سایتهای خبری و وبلاگ‌هایشان تبلیغ موج را کردند و از موج نوشتند؛ همه‌ی اینها دست به دست هم داد تا  یک کار گروهی و موفق در فضای مجازی شکا بگیرد و خاطره‌اش تا همیشه، برایمان بماند.

    همکاری و هماهنگی که بین بچه‌ها بود، هنوز هم برای من به عنوان یک خاطره‌ی شیرین و شاید تکرار نشدنی باقی مانده و هروقت بخواهم یک کار دسته‌جمعی خوب و موفق را مثال بزنم، موج چهارده خرداد پارسال به ذهنم می‌آید. موج‌ی که فقط مجازی بود و تمام هماهنگی‌ها و برنامه‌هایش به صورت مجازی بوجود آمد و پیش رفت و الحمدلله به سرانجام رسید. موجی که به‌خاطر ادای دینِ هرچند مختصر به صاحب‌ش شروع شد و به عشق او ادامه یافت و شکوفا شد؛ الحمدلله.

    دردِ پایان‌نامه‌ نویسی

    باید پایان‌نامه بنویسم؛ بهتر بگویم باید این ترم پایان‌نامه‌ام را می‌نوشتم. همین ترم‌ی که در حال پایان است و دانشجوها دارند امتحاناتش را می‌دهند، من ترم چهار بودم و باید پایان‌نامه می‌نوشتم و دفاع می‌کردم و اینها. یعنی الان مثلا باید سه چهار فصلش را نوشته بودم و اگر هم دفاعش می‌افتاد برای دی یا بهمن، خیالم راحت بود که موضوع‌م تصویب شده و شروع کرده‌ام به نوشتن. ولی اینطور نیست. یعنی الانی که اینجا نشسته ام و پانزده خرداد است، هنوز موضوعم هم درست و حسابی تصویب نشده تا بعد شاید آسمان به زمین بیاید یا زمین به آسمان برود و من بنشینم و بنویسم.

    (بیشتر…)


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۲:۱۷ ق.ظ روز | دیدگاه (۳)

    انکحت عشق را …

    « انکحتُ…» عشق را و تمام بهار را!
    « زوجتُ…» سیب را و درخت انار را!

    « متعتُ…» خوشه خوشه رطب‌های تازه را
    گیلاس‌های آتشی آبدار را !

    « هذا موکلی …»، غزلم دف گرفت، گفت
    تو هم گرفته‌ای به وکالت سه تار را !

    « یک جلد …» آیه آیه قرآن! تو سوره‌ای!
    چشمت «قیامت» است! بخوان «انفطار» را!

    « یک آینه …» به گردن من هست، دست توست،
    دستی که پاک می‌کند از آن غبار را

    « یک جفت شمعدان …»؟! نه عزیزم! دو چشم توست
    که بر دریده پرده شب‌های تار را!

    مهریه تو چشمه و باران و رودسار
    بر من بریز زمزمه آبشار را!

    « ده شرطِ ضمنِ … ‌» ده ؟! …نه ! بگویید صد ! …هزار !
    با بوسه مُهر می‌کنم آن صدهزار را !

    لیلی تویی که قسمت من هم جنون شده
    پس خط بزن شرایط دیوانه‌وار را !

    سیامک بهرام‌پرور


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۲:۲۴ ب.ظ روز ۱۴ خرداد ۱۳۹۰ | دیدگاه (۰)

    یکی بود، یکی نبود

    روز باشد یا شب،
    قصه را همین‌جا تمام کن!

    این کلاغ
    به خانه‌اش برسد یا نه،
    به حال این مردم مگر فرقی می‌کند؟

    این مردم
    که فقط چسبیده‌اند به یک‌ی بود و
    نبود آن یکی

    اصلا برای‌شان اهمیتی ندارد …

    جلیل صفربیگی


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۲:۰۸ ب.ظ روز ۱۲ خرداد ۱۳۹۰ | دیدگاه (۰)

    فقط “من” مهم هستم

    یکی از بدترین زمان‌ها وقتی‌ه که میبینی کسی که میخواسته سوار اتوبوس بشه و کلی به مسافرا خواهش و التماس کرده که برن بالاتر تا آن هم بتونه سوار بشه، وقتی خودش موفق میشه و از پله‌های اتوبوس میاد بالا، حاضر نیست کمی خودش را جمع کنه تا بقیه‌ای که می‌خوان سوار بشن، لای در اتوبوس نمونن؛ گاهی اوقات هم از زبون همان‌ها شنیدم «جا نیست، چرا سوار میشین»!!!

    افسوس داره،‌ انسانیتی که لایه‌لایه داره از جامعه‌مون میره.

     (بیشتر…)

    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱:۰۵ ب.ظ روز | دیدگاه (۱)