می‌خوانمت

وَقَالَ رَبُّکُمُ ادْعُونِی أَسْتَجِبْ لَکُمْ إِنَّ الَّذِینَ یَسْتَکْبِرُونَ عَنْ عِبَادَتِی سَیَدْخُلُونَ جَهَنَّمَ دَاخِرِینَ

و پروردگارتان گفت: مرا بخوانید تا شما را اجابت کنم، آنان که از عبادت من تکبّر ورزند، به زودی خوار و رسوا به دوزخ درآیند.

سوره مبارکه غافر آیه ۶۰ (بیشتر…)

مجموعه شعر کودکان کربلا

واقعه عاشورا و حادثه کربلا، در زندگی ما آنقدر بزرگ و با اهمیت است که از سن کودکی آن را برای فرزندان تعریف می‌کنیم و سعی می‌کنیم کودکان با همان نگاه کودکانه با این واقعه آشنا شوند.

انیمیشن و کتاب‌های زیادی برای آشنایی کودک با حادثه کربلا ساخته و منتشر شده است. “مجموعه شعر کودکان کربلا” یکی از تلاش‌های خوب در این زمینه است که برای آشنایی کودکان زیر هفت سال با حادثه کربلا مناسب است. مجموعه‌ای ده جلدی که با زبان شعر کودکانه، سعی در معرفی کودکان حاضر در حادثه کربلا و حوادثی که با آن روبرو بوده‌اند دارد.

اشعار کتاب بسیار روان و کودکانه سروده شده‌اند وکلمات سنگینی که ممکن است کودک معنی آنها را نداند در ابیات استفاده نشده است. شاعر سعی کرده در عین تعریف کردن ماجراهای پیش آمده برای کودکان در کربلا، موضوع را خیلی خشن و اذیت‌کننده برای روح کودک ترسیم نکند و با آوردن واژگان کودکانه و لطیف، ذهن کودک را با خود همراه کند. مثلا واژه خون در تمامی سروده‌های کتاب به روئیدن گل سرخ بر روی لباس تشبیه شده است. شاید برای کودک در وهله اول این سوال پیش آید که “مگه رو لباس گل درمیاد؟” در اینجا وظیفه خواننده کتاب است که منظور شاعر را با توجه به روحیه کودک برایش ترسیم و تعریف کند.

حضرت علی اصغر، حضرت رقیه، طفلان مسلم، عبدالله بن الحسن، قاسم ابن الحسن و امام باقر کودکانی هستند که در هر جلد از کتاب، داستان زندگی یکی از آنها و حضورشان در حادثه کربلا شرح داده شده است. قصه مشک، خیمه‌ها، فرات و ذوالجناح هم چهار جلد از این مجموعه را تشکیل می‌دهد که با استفاده از آرایه جان‎‌بخشی به اشیا، حوادثی که در کربلا بر کودکان گذشته است را شرح می‌دهد.

نقاشی و تصویرگری‌های این مجموعه به کودکانه و صمیمی‌تر کردن کتاب و اشعار با کودکان، کمک زیادی می‌کند. تصاویر درشت و با رنگ‌های شاد و تنوع رنگی بالا کشیده شده‌اند. حتی تصاویری که مربوط به صحنه‌های شهادت است، بخاطر استفاده از رنگ‌های مختلف و کاراکترهایی مثل گل لاله و فرشتگان در عین آشنایی کودک با واقعه عاشورا، آن را حادثه‌ای تماما تلخ و شکست‌خورده در ذهن کودک خردسال ترسیم نمی‌کند.

رسالت این مجموعه، آشنایی حداقلی کودکان زیر هفت سال با حادثه عاشورا و ایجاد حس هم‌ذات‌پنداری کودک با کودکان حاضر در آن واقعه است. با بزرگتر شدن فرزندتان و خواندن کتاب‌های مناسب سنش درباره عاشورا، او را بیشتر با این حادثه بزرگ تاریخ آشنا کنید.

این مطلب در تاریخ ۱۲ شهریور ۹۶ در روزنامه همشهری به چاپ رسیده است.

مجموعه ده جلدی
شاعر: محمد کامرانی اقدام
تصویرگر: حکیمه شریفی. رباب قاسمی
ناشر: حدیث نینوا

روز ناگزیر

این روز ها که می گذرد،
هر روز احساس می کنم که کسی در باد
فریاد می زند

احساس می کنم که مرا
از عمق جاده های مه آلود
یک آشنای دور صدا می‌زند

آهنگ آشنای صدای او
مثل عبور نور
مثل عبور نوروز
مثل صدای آمدن روز است

آن روز ناگزیر که می آید
روزی که عابران خمیده
یک لحظه وقت داشته باشند
تا سر بلند باشند
و آفتاب را
در آسمان ببینند

روزی که این قطار قدیمی
در بستر موازی تکرار
یک لحظه بی بهانه توقف کند
تا
چشم‌های خسته خواب آلود
از پشت پنجره
تصویر ابرها را در قاب
و طرح واژگونه جنگل را
در آب بنگرند

آن روز
پرواز دست های صمیمی
در جستجوی دوست
آغاز می شود

روزی که روز تازه پرواز
روزی که نامه ها همه باز است

روزی که جای نامه و مهر و تمبر
بال کبوتری را
امضا کنیم
و مثل نامه ای بفرستیم
صندوق های پستی
آن روز آشیان کبوترهاست

روزی که دست خواهش، کوتاه
روزی که التماس گناه است
و فطرت خدا
در زیر پای رهگذران پیاده رو
بر روی روزنامه نخوابد
و خواب نان تازه نبیند

روزی که روی درها
با خط ساده ای بنویسند:« تنها ورود گردن کج، ممنوع!»

و زانوان خسته مغرور
جز پیش پای عشق
با خاک آشنا نشود

و قصه های واقعی امروز
خواب و خیال باشند
و مثل قصه های قدیمی
پایان خوب داشته باشند

روز وفور لبخند
لبخند بی دریغ
لبخند بی مضایقه چشمها

آن روز
بی چشمداشت بودن لبخند
قانون مهربانی است

روزی که شاعران
ناچار نیستند
در حجره های تنگ قوافی
لبخند خویش را بفروشند

روزی که روی قیمت احساس
مثل لباس
صحبت نمی کنند

پروانه های خشک شده، آن روز 
از لای برگ های کتاب شعر
پرواز می کنند

و خواب در دهان مسلسل ها
خمیازه می کشد

و کفش های کهنه سربازی
در کنج موزه های قدیمی
با تار عنکبوت گره می خورند

روزی که توپ ها
در دست کودکان
از باد پر شوند

روزی که سبز، زرد نباشد

گل ها اجازه داشته باشند
هر جا که دوست داشته باشد
بشکفند

دل ها اجازه داشته باشند
هر جا نیاز داشته باشند
بشکنند

آیینه حق نداشته باشد
با چشم ها دروغ بگوید

دیوار حق نداشته باشد
بی پنجره بروید

آن روز
دیوار باغ و مدرسه کوتاه است
تنها
پرچینی از خیال
در دوردست حاشیه باغ می کشند
که می توان به سادگی از روی آن پرید

روز طلوع خورشید
از جیب کودکان دبستانی

روزی که باغ سبز الفبا
روزی که مشق آب، عمومی است

دریا و آفتاب
در انحصار چشم کسی نیست

روزی که آسمان
در حسرت ستاره نباشد

روزی که آرزوی چنین روزی
محتاج استعاره نباشد

ای روزهای خوب که در راهید!
ای جاده های گمشده در مه!
ای روزهای سخت ادامه!
از پشت لحظه ها به در آیید!

ای روز آفتابی
ای مثل چشم های خدا آبی!
ای روز آمدن!
ای مثل روز، آمدنت روشن!

این روزها که می گذرد، هر روز
در انتظار آمدنت هستم!
اما  با من بگو که آیا ، من نیز
  در روزگار آمدنت هستم؟

 

زنده یاد قیصر امین پور

آنجا که نام کوچک تو …

اسمش که می‌آید، شعرهای خاطره‌انگیز و خاطره‌سازش برای ما دهه شصتی‌ها تداعی میشود.
از “این روزها که میگذرد، هر روز احساس می‌کنم که کسی در باد فریاد میزند” ش که با برنامه نیمرخ برایمان خاطره شد تا “قطار می‌رود تو میروی، تمام ایستگاه میرود” حتی “موجیم و وصل ما، از خود بریدن است” …
من اما تا نام قیصر را می‌شنوم یاد “قاف” می‌افتم؛ شعری دو جمله‌ای که روزهای نوجوانی‌ام را به خود مشغول کرد. آنقدر این شعر برایم خاطره‌انگیز و دوست داشتنی است که امسال برای دانش‌آموزان هشتم‌م، همان هفته اول مهر، خواندمش و گذاشتم مثل نوجوانی خودم در شعر غرق شوند …
“و قاف
حرف آخر عشق است
آنجا که نام کوچک من، آغاز می‌شود”

امروز دهمین سالگرد فوت فوت قیصر امین‌پور است؛ برای شادی روحش، فاتحه‌ای بخوانیم

همیشه خودمان باید بخواهیم!

نباید تصور کرد که با پیشرفت مدنیت، مقام زن هم بتدریج بالا رفته است؛ حقیقت امر این است که (در طول تاریخ) زیادتر بودن حس همکاری زن، در تغییر وضع اجتماعی او بیشتر موثر بوده تا تربیت فرهنگی مردان!

تاریخ تمدن، جلد اول

ویل دورانت

صفحه ۴۲

فسنجون

من از جمله افرادی بودم که از فسنجون خوششون نمی‌اومد؛ دهن نمیزدم بهش و به نظرم یه غذای بدمزه و زشت می اومد😅
ولی چند سالیه که ازش خوشم اومده و میخورم و حتی دو سه بار هم درستش کردم و کم کم دارم عاشقش میشم😉
گردو سابیده شده رو با یک مقدار آب سرد تو قابلمه میریزم و وقتی آب جوش اومد زیرش رو کم میکنم و میذارم دو ساعت با شعله کم حرارت ببینه. آبش که کم شد، دوباره نیم استکان آب سرد میریزم روش.
🌸 آب سرد باعث میشه گردو زودتر روغن پس بده🌸
مرغ رو هم با پیاز و یک کم نمک و زردچوبه و یک کوچولو دارچین، تو قابلمه جداگانه، میذارم بپزه.
بعد دوساعت که گردو حسابی پخت و روغن داد، رب انار میریزم و یک کم شکر. بسته به میزانی که بخوام شیرین یا ملس یا ترش بشه، هم میزنم و میزان رب و شکر رو تنظیم میکنم. یک کم که باهم جوش خوردن، مرغ ها رو بهشون اضافه میکنم. چند تا آلو خورشتی هم برای کم کردن گرمی گردو داخل خورش میندازم. حدود نیم ساعت صبر میکنم تا مرغ ها خوب با مخلوط گردو و رب انار بپزن و بعد سرو میکنم😀

نمیدونم چرا فسنجون غذای سختیه تو ذهنمون، در صورتیکه خیلی آسونه فقط زمان بره پختش

  • آبان ۱۳۹۶
  • مهر ۱۳۹۶
  • شهریور ۱۳۹۶
  • مرداد ۱۳۹۶
  • تیر ۱۳۹۶
  • خرداد ۱۳۹۶
  • اردیبهشت ۱۳۹۶
  • فروردین ۱۳۹۶
  • اسفند ۱۳۹۵
  • بهمن ۱۳۹۵
  • دی ۱۳۹۵
  • آذر ۱۳۹۵
  • آبان ۱۳۹۵
  • مهر ۱۳۹۵
  • شهریور ۱۳۹۵
  • مرداد ۱۳۹۵
  • تیر ۱۳۹۵
  • خرداد ۱۳۹۵
  • اردیبهشت ۱۳۹۵
  • فروردین ۱۳۹۵
  • اسفند ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۴
  • دی ۱۳۹۴
  • آذر ۱۳۹۴
  • آبان ۱۳۹۴
  • مهر ۱۳۹۴
  • شهریور ۱۳۹۴
  • مرداد ۱۳۹۴
  • تیر ۱۳۹۴
  • خرداد ۱۳۹۴
  • اردیبهشت ۱۳۹۴
  • فروردین ۱۳۹۴
  • اسفند ۱۳۹۳
  • بهمن ۱۳۹۳
  • دی ۱۳۹۳
  • آذر ۱۳۹۳
  • آبان ۱۳۹۳
  • مهر ۱۳۹۳
  • شهریور ۱۳۹۳
  • مرداد ۱۳۹۳
  • تیر ۱۳۹۳
  • خرداد ۱۳۹۳
  • اردیبهشت ۱۳۹۳
  • فروردین ۱۳۹۳
  • اسفند ۱۳۹۲
  • بهمن ۱۳۹۲
  • دی ۱۳۹۲
  • آذر ۱۳۹۲
  • آبان ۱۳۹۲
  • مهر ۱۳۹۲
  • شهریور ۱۳۹۲
  • مرداد ۱۳۹۲
  • تیر ۱۳۹۲
  • خرداد ۱۳۹۲
  • اردیبهشت ۱۳۹۲
  • فروردین ۱۳۹۲
  • اسفند ۱۳۹۱
  • بهمن ۱۳۹۱
  • دی ۱۳۹۱
  • آذر ۱۳۹۱
  • آبان ۱۳۹۱
  • مهر ۱۳۹۱
  • شهریور ۱۳۹۱
  • مرداد ۱۳۹۱
  • تیر ۱۳۹۱
  • خرداد ۱۳۹۱
  • اردیبهشت ۱۳۹۱
  • فروردین ۱۳۹۱
  • اسفند ۱۳۹۰
  • بهمن ۱۳۹۰
  • دی ۱۳۹۰
  • آذر ۱۳۹۰
  • آبان ۱۳۹۰
  • مهر ۱۳۹۰
  • شهریور ۱۳۹۰
  • مرداد ۱۳۹۰
  • تیر ۱۳۹۰
  • خرداد ۱۳۹۰
  • اردیبهشت ۱۳۹۰
  • فروردین ۱۳۹۰
  • اسفند ۱۳۸۹
  • بهمن ۱۳۸۹
  • دی ۱۳۸۹
  • آذر ۱۳۸۹
  • آبان ۱۳۸۹
  • مهر ۱۳۸۹
  • شهریور ۱۳۸۹
  • مرداد ۱۳۸۹
  • تیر ۱۳۸۹
  • خرداد ۱۳۸۹
  • اردیبهشت ۱۳۸۹
  • فروردین ۱۳۸۹
  • اسفند ۱۳۸۸
  • بهمن ۱۳۸۸
  • دی ۱۳۸۸
  • آذر ۱۳۸۸
  • آبان ۱۳۸۸
  • مهر ۱۳۸۸
  • شهریور ۱۳۸۸
  • مرداد ۱۳۸۸
  • تیر ۱۳۸۸
  • خرداد ۱۳۸۸
  • اردیبهشت ۱۳۸۸
  • فروردین ۱۳۸۸
  • اسفند ۱۳۸۷
  • بهمن ۱۳۸۷
  • دی ۱۳۸۷
  • آذر ۱۳۸۷
  • آبان ۱۳۸۷
  • مهر ۱۳۸۷
  • شهریور ۱۳۸۷
  • مرداد ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۷
  • خرداد ۱۳۸۷
  • اردیبهشت ۱۳۸۷
  • فروردین ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۵
  • خرداد ۱۳۸۵
  • اردیبهشت ۱۳۸۵
  • فروردین ۱۳۸۵
  • اسفند ۱۳۸۴
  • بهمن ۱۳۸۴
  • دی ۱۳۸۴
  • آذر ۱۳۸۴
  • شهریور ۱۳۸۴
  • تکیه بر کعبه

    جمعه‌ها طبع من احساس تغزل دارد
    ناخودآگاه به سمت تو تمایل دارد

    بی‌تو چندی‌ست که در کار زمین حیران‌م
    مانده‌ام بی‌تو چرا باغچه‌مان گل دارد؟

    شاید این باغچه دَه قرن به استقبالت
    فرش گسترده و در دست گلایل دارد

    یازده پله زمین رفت به سمت ملکوت
    یک قدم مانده، زمین شوق تکامل دارد

    جمکران نقطه‌ی امید جهان شد که در آن
    هرچه دل، سمت خدا دست توسل دارد

    هیچ سنگی نشود سنگ صبورت، تنها
    تکیه بر کعبه بزن، کعبه تحمل دارد

    سید حمیدرضا برقعی


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۲:۴۴ ب.ظ روز ۳۰ اردیبهشت ۱۳۹۰ | دیدگاه (۰)

    این المنتقم

    گفت: در می زنند مهمان است
    گفت: آیا صدای سلمان است؟
    این صدا، نه صدای طوفان است
    مزن این خانه ی مسلمان است
    مادرم رفت پشت در، اما

    گفت: آرام ما خدا داریم
    ما کجا کار با شما داریم
    و اگر روضه ای به پا داریم
    پدرم رفته ما عزاداریم
    پشت در سوخت بال و پر، اما

    آسمان را به ریسمان بردند
    آسمان را کشان کشان بردند
    پیش چشمان دیگران بردند
    مادرم داد زد بمان! بردند
    بازوی مادرم سپر، اما

    بین آن کوچه چند بار افتاد
    اشک از چشم روزگار افتاد
    پدرم در دلش شرار افتاد
    تا نگاهش به ذوالفقار افتاد-
    گفت: یک روز یک نفر اما…

    سید حمیدرضا برقعی


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۹:۰۶ ق.ظ روز ۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۰ | دیدگاه (۰)

    من‌ی که “من” نبود

    گاهی اوقات آدم یه حرفایی درباره خودش میزنه و یه نظراتی درباره خودش و شخصیت خودش داره که به نظر خودش خیلی درست‌ و واقعی‌ه و میگه من خودم را خوب می شناسم و می‌دونم این خصوصیت را دارم. مثلا فکر میکنه آدم خونسردیه یا مثلا خیلی شجاع و نترسه، ولی وقتی در موقعیتی قرار میگیره می‌بینه خیلی هم آنجوری‌ که فکر میکرده نیست و آن خصوصیات را نداره و خلاصه‌اش اینکه از حرف و تفکرش تا مقام عمل‌ش تفاوت وجود داره.

    چند وقت پیش به اتفاق خانواده، رفته بودیم رستوران و داشتیم شام می‌خوردیم.
    من همیشه خودم را یک آدم خونسرد و مطمئن‌القلب می‌دونستم و فکر می‌کردم در موقعیت‌های حساس، می‌تونم به خودم مسلط باشم و آرامش‌م را از دست ندم، ولی آن‌شب وقتی قلب‌م شروع کرد به تندتند تپیدن، فهمیدم خیلی نتونستم آرامش‌م را حفظ کنم.

    نشسته بودیم و حرف می‌زدیم و شام می‌خوردیم که یک صدایی از طرف درب ورودی رستوران بلند گفت: «آقا شما چند لحظه بیاین دم در» این صدا چندبار تکرار شد و ما هم فقط شنیدیم و به غذا خوردنمان ادامه دادیم. پیش‌خدمت‌های رستوران یکی‌یکی به جلوی درب رستوران می‌رفتن و اینطور مشخص بود که با یکی از همان‌ها کار دارد ولی باز هم صدای مرد شنیده میشد که میگفت «باشما هستم، چند لحظه بیاین دم در» فکر میکردم حتما اختلافی با این رستوران دارد یا ماموری، چیزی است که یکی از همراهان‌مان گفت: «دارم شام می‌خورم، نمی‌یام. برای چی باید بیام؟» و تازه فهمیدیم که منظور آن شخص، که بوده است. قلب‌م شروع کرد به تپیدن، صدای مرد هنوز می‌آمد و من تقریبا در حالت بهت که به ما چه‌کار دارد، مردی مسن با موهایی بلند و …. بود.

    اصرارهایش برای رفتن “فامیل” ما به دم‌درب و جمع شدن همه پیش‌خدمت‌ها و حتی رئیس رستوران در جلوی درب و احتمالا مانع ورودش به رستوران شدن، آگاه نبودن از قصد آن شخص و اصرارش بر قصدی که داشت در آن ساعت از شب و ترس اینکه هر لحظه ممکن است وارد رستوران شود و بالای میز ما بیاید و … همه باعث شده بود استرسِ بدی داشته باشم. هیچ‌کدام‌مان نمی‌دانستیم دقیقا دارد چه اتفاقی می‌افتد و چه شده و فقط به هم نگاه می‌کردیم و می‌گفتیم چی شده؟ چی میگه؟

    ولی دلِ من آشوب شده بود و آرامش‌م رفته بود. صدای تندتند زدن قلب‌م را می‌شنیدم و نمی‌دونستم باید چه کنم و چه می‌شود. اعتراف می‌کنم ترسیده بودم، نفس‌م را به سختی بیرون می‌دادم و سعی می‌کردم آثار این پریشانی‌خاطر در چهره‌ام مشخص نباشه و بقیه از حال‌م خبردار نشن. بعدا وقتی یاد حالِ خودم در آن دقایق افتادم، برام سوال بود و مایه ناراحتی که من چرا آنقدر استرس گرفتم و ترسیدم. من که همیشه سعی می‌کنم به خودم مسلط باشم و خودم را آدمِ خونسردی می‌دانم. ولی حالات آن فرد و موقعیت‌ی که در آن قرار گرفته بودم، حالاتی از خودم را متوجه شدم که فکر نمی‌کردم این‌طور باشم. آنچه فکر می‌کردم هستم، نبودم.

    این‌ها بماند این‌جا، برای خودم یادگاری و یادآوری …


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۸:۲۷ ق.ظ روز | دیدگاه (۷)

    این‌روزها

    ظاهرا این یک قاعده‌ی کلی‌ ِ نانوشته‌ست که همه‌کارهای سخت، با هم به سراغت میاد.

    همه هم مهم و غیرقابل حذف

    خدایا کمک‌م کن


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۷:۱۲ ب.ظ روز ۲۶ اردیبهشت ۱۳۹۰ | دیدگاه (۰)

    لحظه‌های ابری

    هوای لحظه‌هایم ابری‌اند و پشت هم رگبار
    دوباره بغض سردی در گلوی شب شکست انگار

    صدای گرمِ شعرم می‌رسد تا پایِ رویایت
    به خود گفتم: «کمی آهسته، نه! محکم قدم بردار»

    غزل هم‌صحبت دیرینه‌ام، تنها شریک غم
    من از دیوانه ماندن خسته‌ام، دست از سرم بردار

    غلط کردم اگر یکشب نباشی این دل کوچک
    شبیه تکه‌سنگی می‌شود بر سینه‌ی دیوار

    اگرچه کفر محض است این، گناهش هم قبول اما
    خدایا چند ساعت هم خودت را جای من بگذار

    امید صباغ نو


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۲:۴۲ ب.ظ روز ۲۲ اردیبهشت ۱۳۹۰ | دیدگاه (۰)

    زرنگ باش. خنگ نباش.

    پدری چهار تا بچه را گذاشت توی اتاق و گفت این‌جا‌ را مرتب کنید تا من برگردم
    خودش هم رفت پشت پرده.
    از آن‌جا نگاه می‌کرد می‌دید کی چه کار می‌کند، می‌نوشت توی یک کاغذی که بعد حساب و کتاب کند

    یکی از بچه‌ها که گیج بود، حرف پدر یادش رفت. سرش گرم شد به بازی. یادش رفت که آقاش گفته خانه را مرتب کنید
    یکی از بچه‌ها که شرور بود شروع کرد خانه را به هم ریختن و داد و فریاد که من نمی‌گذارم کسی این‌جا را مرتب کند
    یکی که خنگ بود، ترسید. نشست وسط و شروع کرد گریه و جیغ و داد که آقا بیا، بیا ببین این نمی‌گذارد، مرتب کنیم
    اما آنکه زرنگ بود، نگاه کرد، رد تن آقاش را دید از پشت پرده. تند و تند مرتب می‌کرد همه‌جا را
    می‌دانست آقاش دارد توی کاغذ می‌نویسد
    هی نگاه می‌کرد سمت پرده و می‌خندید. دلش هم تنگ نمی‌شد. می‌دانست که آقاش همین ‌جاست
    توی دلش هم گاهی می‌گفت اگر یک دقیقه دیر‌تر بیاید باز من کارهای بهتر می‌کنم

    آن بچه‌ شرور همه جا را هی می‌ریخت به هم، هی می‌دید این خوشحال است، ناراحت نمی‌شود
    وقتی همه جا را ریخت به هم، آن وقت آقا آمد
    ….
    ما که خنگ بودیم، گریه و زاری کرده بودیم، چیزی گیرمان نیامد.
    او که زرنگ بود و خندیده بود، کلی چیز گیرش آمد
    زرنگ باش. خنگ نباش. گیج نباش
    شرور که نیستی الحمدلله. گیج و خنگ هم نباش
    نگاه کن پشت پرده رد آقا را ببین و کار خوب کن
    خانه را مرتب کن، تا آقا بیاید

    “باران خلاف نیست” کورش علیانی
    برگرفته از سبک صحبت‌های مرحوم حاج محمد اسماعیل دولابی


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۸:۰۷ ق.ظ روز ۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۰ | دیدگاه (۵)

    بیانیه جمعی از وبلاگ‌نویسان و فعالان فضای مجازی

    بسم الله الرحمن الرحیم

    ولایت‌پذیری و تبعیت از امام عصر از وظائف هر مسلمان است و در عصر غیبت، ولی فقیه عهده دار زمام امور مسلمین است. بر هر مسلمانی واجب است تا تبعیت خود را از ولی فقیه خود، هم به صورت زبانی و هم به صورت عملی اثبات کند.

    ما وبلاگ‌نویسان و فعالان فضای مجازی وظیفه خود می‌دانیم تجدید بیعت خود با ولی‌فقیه را اعلام کرده و اعلام کنیم که حمایت‌ها و همراهی‌های ما با گروه‌ها و مسئولین تا زمانی است که در مسیر ارزش‌های الهی و اسلامی گام بردارند. ما با کسی عقد اخوت نبسته‌ایم و مرزهای اعتقادیمان را با تمام وجود حراست می‌کنیم.

    ما معتقدیم که مشروعیت مسئولین نظام وابسته به اجرای احکام اسلامی و تبعیت از نایب عام امام زمان (عج) است و اگر کسی در غیر این مسیر گام بردارد، قرار گرفتنش در آن مسئولیت خلاف شرع و قانون اساسی است. ما از مسئولین می‌خواهیم تا «ولایت پذیری عملی» خود را اثبات کنند و راه را بر هرگونه شایعه و حرف‌های حاشیه‌ای ببندند چرا که ما معتقدیم که تبعیت از ولی فقیه در قالب سخنان زیبا نیست و باید این سخنان در عمل ظهور یابند.

    تعز من تشاء و تذل من تشاء
    بیدک الخیر انک على کل شىء قدیر
    جمعی از وبلاگ نویسان و فعالان فضای مجازی


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱:۰۱ ق.ظ روز ۱۵ اردیبهشت ۱۳۹۰ | دیدگاه (۴)