می‌خوانمت

وَقَالَ رَبُّکُمُ ادْعُونِی أَسْتَجِبْ لَکُمْ إِنَّ الَّذِینَ یَسْتَکْبِرُونَ عَنْ عِبَادَتِی سَیَدْخُلُونَ جَهَنَّمَ دَاخِرِینَ

و پروردگارتان گفت: مرا بخوانید تا شما را اجابت کنم، آنان که از عبادت من تکبّر ورزند، به زودی خوار و رسوا به دوزخ درآیند.

سوره مبارکه غافر آیه ۶۰ (بیشتر…)

من نماز را دوست دارم

اگر تابحال به جشن عبادت دعوت شده باشید قطعا یکی از دغدغه‌هایتان یافتن یک هدیه مناسب با این جشن است. جشن عبادت جشنی است که بخاطر به سن تکلیف رسیدن بچه‌ها گرفته می‌شود و سعی می‌شود هدیه‌های آن با جشن تولد کمی فرق داشته باشد تا خاطره خاص و به یادماندی در ذهن متکلف بماند.

یکی از هدیه‌های مناسبی که می‌توان برای این جشن تدارک دید، کتاب‌هایی است که با موضوعات نماز، بندگی و آشنایی بیشتر با خدا برای گروه‌های سنی کودک و نوجوان نوشته شده است. موسسه نشر و تحقیقات ذکر مجموعه کتاب‌هایی با عنوان “کودک و نیایش” با همین موضوعات منتشر کرده است. من نماز را دوست دارم یکی از عناوین این مجموعه است که چگونه نماز خواندن را به کودکان آموزش می‌دهد.

کتاب ابتدا چرایی نماز خواندن را با مثال‌هایی ملموس و کودکانه توضیح می‌دهد و در بخش دوم به آموزش کارهایی که قبل از نماز خواندن باید به آن توجه داشت می‌پردازد. مانند چگونگی وضو گرفتن، تیمم کردن، پاک بودن لباس و مکان نماز. یکی از نکات خوب کتاب، تصویرگری کودکانه و شاد و آموزش تصویری این نکات است. و چون شخصیت نقاشی‌ها هم دختر هستند و هم پسر، کتاب را می‌توان هم به دختران و هم به پسران هدیه داد.

بخش سوم کتاب به آموزش اذان و اقامه پرداخته است و در بخش چهارم و پنجم ارکان نماز که شامل نیت، تکبیرالاحرام، حمد و سوره، رکوع و سجده و تشهد و سلام و تسبیحات اربعه می‌شود، آموزش داده شده است.

بخش ششم کتاب هم تعداد و زمان هر یک از نمازهای روزانه را توضیح و یاد داده است. در بخش آخر هم چند نکته مثل خواندن نماز به جماعت، اول وقت خواندن و دعا کردن در قنوت برای پدر و مادر و دوستان، ذکر شده است.

“من نماز را برای رضایت و خشنودی خدا می‌خوانم”  یکی از نکات خوب کتاب، نوشتن متن‌ها از زبان خود کودک است. نویسنده افعال کتاب را از زبان خود کودک نوشته است. این نکته باعث شده آموزش‌های کتاب از حالت امر و نهی و دستوری خارج شود.

پیشنهاد ما این است که حتما همراه با خواندن کتاب، کودک را تشویق کنید آموزش‌هایش را بصورت عملی انجام دهد و شما نیز او را همراهی کنید و باهم وضو بگیرید و نماز بخوانید تا شیوه صحیح وضو و نماز خواندن را فرزندتان یاد بگیرد. ولی در اوایل آموزش سختگیری زیاد نداشته باشید و با روی خوش و آرام آرام اشتباهاتش را یادآوری کنید. می‌توانید برای یادآوری شیوه صحیح، از تصاویر کتاب کمک بگیرید.

جلد این کتاب، جداگانه بصورت پازل عرضه شده است. می‌توانید به همراه کتاب پازل را نیز خریداری کنید و به کودک هدیه دهید.

این مطلب در تاریخ ده اردیبهشت ۹۶ در روزنامه همشهری، چاپ شده است.

من نماز را دوست دارم
نویسنده: ناصر نادری
تصویرگر: ندا عظیمی
انتشارات: موسسه نشر و تحقیقات ذکر (کتابهای قاصدک)
مناسب برای کودکان دبستانی

روضه عشاق

اگر کوهم! خراب از قصه فرهاد خواهم شد
کنار نام اهل عشق، من هم یاد خواهم شد

دلیل از من مخواه، از سرنوشت پیله ها پیداست
که از زندان دنیا عاقبت آزاد خواهم شد

تمام عمر کوهم خواندی و آتشفشان بودم
سکوتم گرچه سر تا پا، شبی فریاد خواهم شد

مسیحای تو بر من گرچه دیگر جان نمی بخشند
اگر یکدم بیاید بر مزارم شاد خواهم شد

به خاک افکندی ام در خون و قول سوختن دادی
چه بهتر! بعد از این خاکستری در باد خواهم شد

 

فاضل نظری

روز هفتم رفتنش

مراسم هفت را تصمیم گرفتیم در خانه خودشان بگیریم. مثل روضه خانگی؛ روضه ای که تصمیم داشتند محرم امسال در خانه شان بگیرند.
برای خرید مخلفات شام بعد از مراسم، با احمد رفتیم هایپر. نوشیدنی و ماست برای حدود سیصد نفر و چند بسته دستمال کاغذی و کمی چای و قند، دو چرخ خرید را پر کرد؛ حرکت که میکردیم نگاه های متعجب بعضی از شهروندان را به چرخ های خرید متوجه میشدم.
به مسئول صندوق که رسیدیم، تعجب و سوالش رو نتوانست پنهان کند و با لبخندی گفت “مهمونی دارین؟” احمد گفت “مراسم داریم، مراسم هفتم مادرم …” لبخند خانم حسابدار روی لبش یخ زد و با ناراحتی گفت “ببخشید، خدا رحمتشون کنه.”

به این فکر میکردم که بقیه آدمها وقتی چرخها را میدیدند با خودشان چه فکری میکردند؟ اگر ایام محرم نبود، شاید خیلی ها فکر میکردند جشنی، تولدی، مراسم شادی داریم؛ خوشبحالشان ی هم حتما در دلشان حواله مان میکردند.

این قضیه مثل قضیه ی زندگیهای مجازی است، عکس هایی که در اینستا میگذاریم، پستهایی که مینویسیم، در حالیکه خیلی واقعیتها و حرفها را قایم میکنیم؛ خوانندگان فقط روی خوش و شاد عکسها و نوشته ها را میبینند و قضاوت میکنند و نمیدانند در پشت آن نوشته ها و تصاویر، چه دردها و غمهایی وجود دارد.

*یادم باشد بیشتر مواظب باشم

همیشه خودمان باید بخواهیم!

نباید تصور کرد که با پیشرفت مدنیت، مقام زن هم بتدریج بالا رفته است؛ حقیقت امر این است که (در طول تاریخ) زیادتر بودن حس همکاری زن، در تغییر وضع اجتماعی او بیشتر موثر بوده تا تربیت فرهنگی مردان!

تاریخ تمدن، جلد اول

ویل دورانت

صفحه ۴۲

خمیر جادویی

اولین تجربه ام بود و کلی خوشم اومد و لذت بردم از درست کردنش!

شیر یا آب ولرم ۱ لیوان
تخم مرغ ۱ عدد
آرد تا جایی که خمیر بدست نچسبه
روغن ۶ قاشق غذاخوری
خمیرمایه ۱ قاشق مرباخوری
شکر ۱ قاشق برای عمل آوردن خمیر
نمک ۱ قاشق مرباخوری

اول شیر ولرم رو با ۱ قاشق غذاخوری شکر مخلوط میکنیم بعد خمیرمایه رو روش میپاشیم و میزاریم ۱۰ دقیقه تا عمل بیاد
تخم مرغ و نمک و روغن رو با قاشق با هم مخلوط میکنیم و مخمر رو اضافه میکنیم بهشون ولی هم نمیزنیم! آرد رو روی مواد الک میکنیم تا جایی که خمیر بدست نچسبه! یعنی انقدر میریزید و آروم هم میزنید که خمیری بدست بیارین بدون اینکه به دستتون بچسبه.
خمیر رو چند دقیقه ورز میدیم و بعد روشو با پلاستیک میپوشونیم و میزاریم حدودا یک ساعت و نیم تا حجمش دو برابر بشه بعد از خمیر برمیداریم و به هر شکلی که میخواییم ازش استفاده میکنیم

برای پیتزا، پیراشکی، حلقه مرغ و ریحان شیرینی و … این خمیر مناسبه و بسیار بسیار عالی

این دستور واسه خمیری هست که شیرین نیست، ولی اگه خواستد خمیرتون شیرین باشه از ۲ تا ۵ قاشق غذاخوری، بسته به ذائقتون، شکر اضافه کنید.

فرشته خونمون هم اومده و نظاره گر خمیر درست کردن منه 🙂

  • اردیبهشت ۱۳۹۶
  • فروردین ۱۳۹۶
  • بهمن ۱۳۹۵
  • دی ۱۳۹۵
  • آذر ۱۳۹۵
  • آبان ۱۳۹۵
  • مهر ۱۳۹۵
  • شهریور ۱۳۹۵
  • مرداد ۱۳۹۵
  • تیر ۱۳۹۵
  • خرداد ۱۳۹۵
  • اردیبهشت ۱۳۹۵
  • فروردین ۱۳۹۵
  • اسفند ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۴
  • دی ۱۳۹۴
  • آذر ۱۳۹۴
  • آبان ۱۳۹۴
  • مهر ۱۳۹۴
  • شهریور ۱۳۹۴
  • مرداد ۱۳۹۴
  • تیر ۱۳۹۴
  • خرداد ۱۳۹۴
  • اردیبهشت ۱۳۹۴
  • فروردین ۱۳۹۴
  • اسفند ۱۳۹۳
  • بهمن ۱۳۹۳
  • دی ۱۳۹۳
  • آذر ۱۳۹۳
  • آبان ۱۳۹۳
  • مهر ۱۳۹۳
  • شهریور ۱۳۹۳
  • مرداد ۱۳۹۳
  • تیر ۱۳۹۳
  • خرداد ۱۳۹۳
  • اردیبهشت ۱۳۹۳
  • فروردین ۱۳۹۳
  • اسفند ۱۳۹۲
  • بهمن ۱۳۹۲
  • دی ۱۳۹۲
  • آذر ۱۳۹۲
  • آبان ۱۳۹۲
  • مهر ۱۳۹۲
  • شهریور ۱۳۹۲
  • مرداد ۱۳۹۲
  • تیر ۱۳۹۲
  • خرداد ۱۳۹۲
  • اردیبهشت ۱۳۹۲
  • فروردین ۱۳۹۲
  • اسفند ۱۳۹۱
  • بهمن ۱۳۹۱
  • دی ۱۳۹۱
  • آذر ۱۳۹۱
  • آبان ۱۳۹۱
  • مهر ۱۳۹۱
  • شهریور ۱۳۹۱
  • مرداد ۱۳۹۱
  • تیر ۱۳۹۱
  • خرداد ۱۳۹۱
  • اردیبهشت ۱۳۹۱
  • فروردین ۱۳۹۱
  • اسفند ۱۳۹۰
  • بهمن ۱۳۹۰
  • دی ۱۳۹۰
  • آذر ۱۳۹۰
  • آبان ۱۳۹۰
  • مهر ۱۳۹۰
  • شهریور ۱۳۹۰
  • مرداد ۱۳۹۰
  • تیر ۱۳۹۰
  • خرداد ۱۳۹۰
  • اردیبهشت ۱۳۹۰
  • فروردین ۱۳۹۰
  • اسفند ۱۳۸۹
  • بهمن ۱۳۸۹
  • دی ۱۳۸۹
  • آذر ۱۳۸۹
  • آبان ۱۳۸۹
  • مهر ۱۳۸۹
  • شهریور ۱۳۸۹
  • مرداد ۱۳۸۹
  • تیر ۱۳۸۹
  • خرداد ۱۳۸۹
  • اردیبهشت ۱۳۸۹
  • فروردین ۱۳۸۹
  • اسفند ۱۳۸۸
  • بهمن ۱۳۸۸
  • دی ۱۳۸۸
  • آذر ۱۳۸۸
  • آبان ۱۳۸۸
  • مهر ۱۳۸۸
  • شهریور ۱۳۸۸
  • مرداد ۱۳۸۸
  • تیر ۱۳۸۸
  • خرداد ۱۳۸۸
  • اردیبهشت ۱۳۸۸
  • فروردین ۱۳۸۸
  • اسفند ۱۳۸۷
  • بهمن ۱۳۸۷
  • دی ۱۳۸۷
  • آذر ۱۳۸۷
  • آبان ۱۳۸۷
  • مهر ۱۳۸۷
  • شهریور ۱۳۸۷
  • مرداد ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۷
  • خرداد ۱۳۸۷
  • اردیبهشت ۱۳۸۷
  • فروردین ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۵
  • خرداد ۱۳۸۵
  • اردیبهشت ۱۳۸۵
  • فروردین ۱۳۸۵
  • اسفند ۱۳۸۴
  • بهمن ۱۳۸۴
  • دی ۱۳۸۴
  • آذر ۱۳۸۴
  • شهریور ۱۳۸۴
  • این کنت؟

    این المعد لقطع دابر الظلمه …..


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۸:۰۵ ق.ظ روز ۲۸ اسفند ۱۳۸۹ | دیدگاه (۰)

    لشکر ابرهه از سوی حجاز آمده است

    باز از بام جهان بانگ اذان لبریز است
    مثنوی بار دگر از هیجان لبریز است

    بحر آرام دگر باره خروشان شده است
    ساحل خفته پر از لولو مرجان شده است

    دشمن از وادی قرآن و نماز آمده است
    لشکر ابرهه از سوی حجاز آمده است

    با شماییم شمایی که فقط شیطانی است
    (دین اسلام نه اسلام ابوسفیانی است)

    با شماییم که خود را خبری می دانید
    و زمین را همه ارث پدری می دانید

    با شماییم که در آتش خود دود شدید
    فخر کردید که هم کاسه‌ی نمرود شدید

    گردباد آتش صحراست بترسید از آن
    آه این طایفه گیراست بترسید از آن

    هان! بترسید که دریا به خروش آمده است
    خون این طایفه این‌بار به جوش آمده است

    صبر این طایفه وقتی که به سر می‌آید
    دیگر از خرد و کلان معجزه بر می‌آید

    سنگ این قوم که سجیل شود می‌فهمید
    آسمان غرق ابابیل شود می‌فهمید

    پاسخت می‌دهد این طایفه با خون اینک
    ذولفقاری ز نیام آمده بیرون اینک

    هان! بخوانید که خاقانی از این خط گفته است
    شعر ایوان مدائن به نصیحت گفته است

    هان بترسید که این لشکر بسم الله است
    هان بترسید که طوفان طبس در راه است

    یا محمد(ص)! تو بگو با غم و ماتم چه کنیم
    روز خوش بی تو ندیدیم به عالم چه کنیم

    پاسخ آینه ها بی تو دمادم سنگ است
    یا محمد(ص)! دل این قوم برایت تنگ است

    بانگ هیهات حسینی است رسیده از راه
    هر که دارد هوس کرب و بلا بسم الله

    سید حمیدرضا برقعی


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۷:۴۳ ق.ظ روز | دیدگاه (۳)

    ببار ای بارون ببار

    پشت میزم نشستم و دارم کارهامو می‌کنم، هر چند دقیقه یکبار سرمو برمی‌گردونم سمت چپ و از پنجره بیرون را نگاه می‌کنم و وقتی می‌بینم که هنوز داره بارون می‌باره، دست خودم نیست، ذوق می‌کنم و لبخند می‌زنم.

    دیشب که خونه بودم و صدای بارون را که پشت پنجره اتاقم می‌خورد به زمین و شیشه را، می‌شنیدم، قلبم تاپ‌تاپ می زد. بعد یاد خودم افتادم. فکر کنم هشت نه سالم بود که رفته بودیم شمال، کدوم شهر بود یادم نیست، فقط یادمه بابا، ماشین رو کنار جاده نگه داشتن، بارون داشت می‌آمد، از آن بارونای شمالی؛ کنار جاده جنگل بود، از آن جنگل‌هایی که وقتی میری زیر درخت‌هاش، دیگه آسمون آبی دیده نمیشه و به جاش یه آسمونِ سبزه تو در تو، توی قاب چشمات میشینه؛ از ماشین پیاده شدم و دویدم توی جنگل، بارون خیلی سعی کرده بود و از بین شاخ و برگ درخت‌ها، قطره قطره میآمد پائین، دستامو دو طرف بدنم باز کرده بودم و می‌دویدم و شعر باز باران با ترانه رو که تازه توی مدرسه یاد گرفته بودم را بلند بلند داد میزدم و می‌خوندم، وقتی می‌خوردم به درخت‌ها و شاخه‌هاشون، قطره‌های بارون میریخت رو صورتم و کلی در عالمِ بچگی‌ام، کیف می‌کردم.یک احساس رهاشدگی و سبکی.

    صدای مامانم هم هنوز توی گوشم هست که از کنار ماشین داد میزدن :«فاطمه، بیا. سرما میخوری. ندو، می‌افتی زمین» حتی یادمه که یه کاپشن قرمز و نارنجی و سبز تنم بود. کاپشنه‌رو خیلی دوست داشتم، بابا برام خریده بودن.
    هنوز هم وقتی بارون می‌آید، آن شعر و ترانه میپیچه تو گوشم

    الان به سمت چپ نگاه کردم، به پنجره. هنوز داره بارون میاد. از صبح تا الان که ساعت سه و ربع‌ه.
    داره، بهار می‌آد.

    بهار میاد

    جمعه که داشت بارون می‌آمد، رفتم تو حیاط و از گل‌هامون عکس گرفتم. نویدِ آمدنِ بهار هستند


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۱:۵۱ ق.ظ روز ۲۲ اسفند ۱۳۸۹ | دیدگاه (۹)

    بویِ عید

    نزدیک خونه‌مون، چند تا مغازه هست که هر سال نزدیک عید که میشه، همهٔ کاسه‌کوزه‌ی مغازشون را جمع می‌کنن و بند و بساطِ سفره هفت‌سین میارن برای فروش و انصافا هم خیلی خوب فروش دارن.

    دیشب، در مسیر برگشت به خونه، یاد این مغازه‌ها افتادم، بعد از دور ماهی قرمزهای توی تشت‌های بزرگ را دیدم که داشتن وول وول می‌خوردن. نمی‌دونم ولی مطمئنم که ان لحظه چشم‌هام برق زده. وایستادم و همین‌طوری به ماهی‌ها نگاه میکردم. حتی چند بار خواستم یکی دو تا بخرم، ولی لذت نگاه کردنشون قشنگ‌تر بود.

    (بیشتر…)


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱:۳۳ ق.ظ روز | دیدگاه (۰)

    برای چهره ۸۹

    حدود یک ماهی است که در فضای مجازی و وبلاگستان، حرف از چهره۸۹ و انتخاب برترین وبلاگ‌نویس است. ایده نو و بکری که جای‌خالی‌اش در فضای وبلاگستان و برای وبلاگ‌نویسان به شدت احساس می‌شد.

    حدود سه هفته‌ای، وبلاگ‌نویسان و اهالی فضای مجازی فرصت داشتند تا پنج انتخاب خود را از وبلاگ‌هایی که می‌شناختند و آنها را می‌خواندند و به نظرشان بهترین بودند، انتخاب کنند و در این جشنواره شرکت کنند. یک تجربه جدید و بسیار خوب.

    نتیجه مرحله اول این جشنواره، دیروز اعلام شد و ده وبلاگ برتر که امتیاز بیشتری را گرفته بودند، معرفی شدند.

    ده وبلاگ برتر چهره 89

    مرحله دوم هم درجریان است و نمی‌دانم چند روز دیگه نتایج نهایی اعلام میشه.
    این اتفاق و جشنواره، همان‌طور که نوشتم یک رخداد جدید و خوب در فضای وبلاگستان بود که اینطور نشان می‌داد که این فرصت را به افراد می‌دهد تا وبلاگ‌های خوبی را که می‌شناختند در محک آزمایش بگذارند و هم وبلاگ‌های خوبی که بقیه می‌شناسند را، بشناسند!

    ولی نکته‌ای که از اول برگزاری این جشنواره مشخص بود و با اعلام نتایج هم عیان شد، این بود که وبلاگ‌های شناخته شده‌ی وبلاگستان، رتبه می‌اورند و برتر شناخته می‌شوند؛ یعنی در واقع این جشنواره شاید تاکیدی بود بر برتر بودن وبلاگ‌های برتر!

    البته این شرط که وبلاگ شرکت داده شده در این جشنواره نباید در زمان برگزاری، فیلتر باشد، خیلی از وبلاگ‌های شناخته شده وبلاگ‌ستان را از دور مسابقه خارج کرد و برای هر ذهنی محتمل بود که اکثر وبلاگ‌ها باید از همین طیفِ وبلاگ‌هایی که الان انتخاب شده‌اند، باشند.

    جدای از بکری و تازگی این جشنواره، جای خالیِ معرفیِ وبلاگ‌های ناشناخته‌ای که خیلی هم خوب می‌نویسند، در این جشنواره خالی بود. مثلا میشد در کنارِ انتخاب وبلاگِ برتر، بخشی هم برای انتخاب وبلاگِ برتر ناشناخته یا غیرمعروف گذاشته میشد که با شاخص‌بندی‌هایی توسط برگزارکننده‌های این جشنواره، از بخش‌ اصلی جدا میشد و مخاطب می‌توانست در این قسمت، وبلاگ‌هایی که می‌شناسد و عمومی نیستند را معرفی کند؛ که مخاطبِ وبلاگ‌خوانِ ما، با تعداد بیشتری وبلاگِ خوبِ تنها! آشنا شود و گاهی مجبور نباشد دربه درِ یک وبلاگِ تازه و نو برای خواندن بماند. یعنی این سایت چهره، میشد یک بانک، از وبلاگ‌های خوبِ جوان. وبلاگ “آهستان” و “زهرا” و “دوئل” که دیگر ناشناخته نیستند و احتیاج به معرفی ندارند، مگر برای همان مشخص شدن چهره و برترین بودن بین خودشان.

    چهره 89

    پ.ن ۱: اینکه این جشنواره برای معرفی چهره وبلاگ‌ستان بوده، همان‌طور که از اسمش مشخص است، نه برای معرفی وبلاگ‌های خوبِ ناشناخته را می‌دانم، این پست هم برای تشکر از دوستانِ برگزارکننده این جشنواره و خدا قوت گفتن به آنها بود هم پیشنهادی برای سال‌ها و جشنواره‌های بعدی.

    پ.ن۲: شاید بخشِ استانی این جشنواره، کمی به پیشنهادی که نوشتم، نزدیک باشد. شاید.

    پ.ن۳: این پست، از بحثی که با چند نفر از دوستان در یکی از شبکه‌های اجتماعی صورت گرفت،نشات گرفت و نوشته شد.


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۹:۳۳ ق.ظ روز ۲۰ اسفند ۱۳۸۹ | دیدگاه (۴)

    آن چشم آهو

    دین راهگشا بود و تو گمگشتهٔ دینی
    تردید نکن ای زاهد اگر اهل یقینی

    آهو، نگران است، بزن تیر خطا را
    صیاد، دل از کف شده! تا کی به کمینی؟

    این‌قدر میاندیش به دریاشدن ای رود
    هرجا بروی، باز گرفتار زمینی

    مهتاب به خورشید نظر کرد و درخشید
    هروقت شدی آینه، کافیست ببینی

    ای عقل، بپرهیز و مگو عشق چنان است
    ای عشق، کجائی که ببینند چنینی

    هم هیزم سنگین‌سری دوزخیانی
    هم باغ سبک‌سایهٔ فردوس برینی

    ای عشق! چه در شرحِ تو جز “عشق” بگویم
    در ساده‌ترین شکلی و پیچیده‌ترینی!

    فاضل نظری / کتاب آنها / صفحه ۵۷

    این شعر به درخواست دوست خوبم زیباترین شکیب نوشته شد. تقدیمی به ایشان.


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۰:۰۹ ب.ظ روز ۱۹ اسفند ۱۳۸۹ | دیدگاه (۲)

    منِ مُرده

    دیروز (چون این مطلب برای هفته پیش بود، این کلمه دیروز را “هفته پیش بخوانید) که گودرم را می‌خوندم، به یه لینک از سایت شهرداری برخوردم.
    صفحه سامانه جست‌وجو اموات بهشت‌زهرا، که میشد اسم و فامیل متوفی‌ات را بنویسی و بعد از جست‌وجو، آدرسِ قطعه و ردیف و شماره قبر را میداد.

    اسم خودم را سرچ کردم، بیست مهرِ هشتاد و پنج، یک نفر هم‌نام من فوت کرده بود.
    قطعه: ۸    ردیف:۳۶   شماره:۴

    همیشه وقتی قبری را پیدا می‌کردم که صاحبش دقیقا روز تولد من، شهید شده یا فوت کرده بود، حسِ خاصی نسبت به آن فرد پیدا می‌کردم. یه حسی مثل اینکه آن رفته و من آمدم. نمی‌دونم، نمی‌تونم دقیق بنویسم، حس که نوشتنی نیست!

    دیروز که اسم‌م را سرچ کردم، اصلا فکر نمی‌کردم که کسی را پیدا کنم، ولی یک خدابیامرزی هم‌نام من پیدا شد،  راستش هیچ حسِ خاصی پیدا نکردم وقتی آن صفحه را دیدم! یک‌ی بود که فوت شده بود، حالا هم‌اسم من بوده یا نبوده! (بیشتر…)


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۸:۲۴ ق.ظ روز | دیدگاه (۰)