می‌خوانمت

وَقَالَ رَبُّکُمُ ادْعُونِی أَسْتَجِبْ لَکُمْ إِنَّ الَّذِینَ یَسْتَکْبِرُونَ عَنْ عِبَادَتِی سَیَدْخُلُونَ جَهَنَّمَ دَاخِرِینَ

و پروردگارتان گفت: مرا بخوانید تا شما را اجابت کنم، آنان که از عبادت من تکبّر ورزند، به زودی خوار و رسوا به دوزخ درآیند.

سوره مبارکه غافر آیه ۶۰ (بیشتر…)

زیارتنامه برای زائر کوچولو

وقتی به مشهد یا هر مکان زیارتی دیگری می‌روید، فرزندان کوچک شما چه می‌کنند؟ درباره چگونگی و آداب زیارت با کودکان خردسالتان صحبت کرده‌اید؟ تابحال شده فرزندتان درباره اعمالی که در حرم‌ها انجام می‌دهید، مثل اذن دخول، مرتب ایستادن هنگام سلام دادن، زیارتنامه خواندن و … از شما سوال کند؟ اصلا تابحال به ذهنتان رسیده بچه‌ها چگونه باید زیارت کنند و اصلا چرا یک زیارتنامه مخصوص کوکان نداریم؟

کتاب «زیارتنامه برای زائر کوچولو» دقیقا همان است که در عنوانش آمده است؛ یک زیارتنامه جمع و جور و کودکانه. از آداب و مستحبات ورود به حرم، مثل قدم برداشتن آرام، در کتاب گفته شده تا نحوه سلام دادن و زیارت امام معصوم و وداع با ایشان؛ همگی با زبان کودکانه و مهربان.

زائر کوچولو با پدر و مادر و خواهرش به زیارت رفته‌اند. ورودی حرم از پدرش دست روی سینه گذاشتن و کمی خم کردن سر و سلام دادن را یاد میگیرد؛ کنار مادر و خواهرش که زیارت جامعه می‌خواندند می‌نشیند و با زبان کودکانه با امام صحبت می‌کند و سلام می‌دهد و صدای امام را می‌شنود که می‌گویند: بیا پیش خودم دوست کوچولوی من؛ میهمان از دوردست آمده. خوش آمدی زائر کوچولوی من.

زیارتنامه برای زائر کوچولو، همانطور که نویسنده در انتهای کتاب بیان کرده، یک زیارت‌نامه کوتاه و کودکانه است که می‌تواند در تقویت هویت مذهبی و دینی کودک، کمک‌کننده باشد. یادمان باشد قطعا سلام و زیارت کودکان معصوم، جواب داده خواهد شد.

کتاب در عین اینکه زیارتنامه مانندی برای بچه‌هاست، تصاویری را روایت می‌کند که بیشتر مورد توجه بچه‌هاست؛ بازی کردن با مُهرهای حرم، مهربانی خدام با بچه‌ها، فواره و حوض آب در حرم. صحنه‌هایی نیز یا در متن یا در تصاویر توصیف می‌شود که توجه کودک را در زیارت‌هایش بعد از خواندن کتاب به خود جلب می‌کند. مثل جارو زدن خدام، صدای نقاره خانه، پرهای مخصوص خدام.

تصویرسازی‌های کتاب یکی از نکات مثبت آن است. تصاویری خیال‌انگیز و مهربان که مفاهیم و جملات آمده در متن کتاب را، کودکانه‌ و صمیمی‌تر می‌کند و به متن کمک می‌کنند مفهومش را راحت‌تر منتقل کند.

پیشنهاد ما این است این کتاب را در راه رفتن به حرم ائمه یا امامزادگان و اماکن مقدس برای کودک‌تان بخوانید تا حس و حال کتاب برایش تداعی شود. در حرم‌ که هستید نکات کتاب را با کودک مرور کنید. جزئیات کتاب (مانند نقاره‌خانه، جارو و پر خدام، حوض آب، پرنده‌ها) را به یاد کودک بیاورید و از او بخواهید آنها را در حرم پیدا کند.

این مطلب در تاریخ ۱۵ مرداد ۹۶ در روزنامه همشهری به چاپ رسیده است.

نویسنده: مجتبی آموزگار
تصویرگر: لیدا طاهری
انتشارات: هنرکده کتاب زیتون
قیمت:  ۶۵۰۰تومان

روضه عشاق

اگر کوهم! خراب از قصه فرهاد خواهم شد
کنار نام اهل عشق، من هم یاد خواهم شد

دلیل از من مخواه، از سرنوشت پیله ها پیداست
که از زندان دنیا عاقبت آزاد خواهم شد

تمام عمر کوهم خواندی و آتشفشان بودم
سکوتم گرچه سر تا پا، شبی فریاد خواهم شد

مسیحای تو بر من گرچه دیگر جان نمی بخشند
اگر یکدم بیاید بر مزارم شاد خواهم شد

به خاک افکندی ام در خون و قول سوختن دادی
چه بهتر! بعد از این خاکستری در باد خواهم شد

 

فاضل نظری

تحلیف چیه؟

نشسته‌ایم کنار زمین و مربی برایمان نحوه شیرجه‌زدن برای گرفتن توپ‌های کوتاه را توضیح می‌دهد. دقیق شده‌ایم روی حرکات دست و زانو و ولو شدن! مربی روی زمین که مسئول حضور غیاب می‌آید کنار زمین و از مربی اجازه می‌گیرد و می‌گوید: «شنبه باشگاه تعطیل‌ه، به دوستاتون هم که امروز نیومدن خبر بدید. کسی پانشه شنبه بیاد» جمله‌اش تمام نشده که یکی می‌پرسد «چرا، مگه چی شده؟» و هم‌زمان چند نفر دیگر جواب می‌دهند که «تحلیف رئیس جهوره» وسط حرف‌ها و اظهارنظرها، می‌شنوم که یکی از بچه‌ها به دوستش می‌گوید: تحلیف چیه دیگه؟ نگاهش میکنم. سنش قطعا از هجده سال بیشتر است و احتمالا امسال رای داده است. دوستش هم که هم‌سن و سال خودش است، جواب درست و دقیقی ندارد که بدهد. خوب است کسی نگفت فردا هم “تنفیذ” است، تا واژگان بدون معنای دختران بیشتر شود. نسل چهارمی که اکثرا دوست دارند سهم‌شان از سیاست همان انتخابات و صندوق رای باشد و بس.

مسئول ثبت‌نام رفته و مربی دو به دو به خطمان می‌کند تا شیرجه برویم و تمرین ضربه به توپ در ارتفاع پایین کنیم؛ دیگر هیچ سوالی از معنای کلمات نیست!

همیشه خودمان باید بخواهیم!

نباید تصور کرد که با پیشرفت مدنیت، مقام زن هم بتدریج بالا رفته است؛ حقیقت امر این است که (در طول تاریخ) زیادتر بودن حس همکاری زن، در تغییر وضع اجتماعی او بیشتر موثر بوده تا تربیت فرهنگی مردان!

تاریخ تمدن، جلد اول

ویل دورانت

صفحه ۴۲

فسنجون

من از جمله افرادی بودم که از فسنجون خوششون نمی‌اومد؛ دهن نمیزدم بهش و به نظرم یه غذای بدمزه و زشت می اومد😅
ولی چند سالیه که ازش خوشم اومده و میخورم و حتی دو سه بار هم درستش کردم و کم کم دارم عاشقش میشم😉
گردو سابیده شده رو با یک مقدار آب سرد تو قابلمه میریزم و وقتی آب جوش اومد زیرش رو کم میکنم و میذارم دو ساعت با شعله کم حرارت ببینه. آبش که کم شد، دوباره نیم استکان آب سرد میریزم روش.
🌸 آب سرد باعث میشه گردو زودتر روغن پس بده🌸
مرغ رو هم با پیاز و یک کم نمک و زردچوبه و یک کوچولو دارچین، تو قابلمه جداگانه، میذارم بپزه.
بعد دوساعت که گردو حسابی پخت و روغن داد، رب انار میریزم و یک کم شکر. بسته به میزانی که بخوام شیرین یا ملس یا ترش بشه، هم میزنم و میزان رب و شکر رو تنظیم میکنم. یک کم که باهم جوش خوردن، مرغ ها رو بهشون اضافه میکنم. چند تا آلو خورشتی هم برای کم کردن گرمی گردو داخل خورش میندازم. حدود نیم ساعت صبر میکنم تا مرغ ها خوب با مخلوط گردو و رب انار بپزن و بعد سرو میکنم😀

نمیدونم چرا فسنجون غذای سختیه تو ذهنمون، در صورتیکه خیلی آسونه فقط زمان بره پختش

  • مرداد ۱۳۹۶
  • تیر ۱۳۹۶
  • خرداد ۱۳۹۶
  • اردیبهشت ۱۳۹۶
  • فروردین ۱۳۹۶
  • اسفند ۱۳۹۵
  • بهمن ۱۳۹۵
  • دی ۱۳۹۵
  • آذر ۱۳۹۵
  • آبان ۱۳۹۵
  • مهر ۱۳۹۵
  • شهریور ۱۳۹۵
  • مرداد ۱۳۹۵
  • تیر ۱۳۹۵
  • خرداد ۱۳۹۵
  • اردیبهشت ۱۳۹۵
  • فروردین ۱۳۹۵
  • اسفند ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۴
  • دی ۱۳۹۴
  • آذر ۱۳۹۴
  • آبان ۱۳۹۴
  • مهر ۱۳۹۴
  • شهریور ۱۳۹۴
  • مرداد ۱۳۹۴
  • تیر ۱۳۹۴
  • خرداد ۱۳۹۴
  • اردیبهشت ۱۳۹۴
  • فروردین ۱۳۹۴
  • اسفند ۱۳۹۳
  • بهمن ۱۳۹۳
  • دی ۱۳۹۳
  • آذر ۱۳۹۳
  • آبان ۱۳۹۳
  • مهر ۱۳۹۳
  • شهریور ۱۳۹۳
  • مرداد ۱۳۹۳
  • تیر ۱۳۹۳
  • خرداد ۱۳۹۳
  • اردیبهشت ۱۳۹۳
  • فروردین ۱۳۹۳
  • اسفند ۱۳۹۲
  • بهمن ۱۳۹۲
  • دی ۱۳۹۲
  • آذر ۱۳۹۲
  • آبان ۱۳۹۲
  • مهر ۱۳۹۲
  • شهریور ۱۳۹۲
  • مرداد ۱۳۹۲
  • تیر ۱۳۹۲
  • خرداد ۱۳۹۲
  • اردیبهشت ۱۳۹۲
  • فروردین ۱۳۹۲
  • اسفند ۱۳۹۱
  • بهمن ۱۳۹۱
  • دی ۱۳۹۱
  • آذر ۱۳۹۱
  • آبان ۱۳۹۱
  • مهر ۱۳۹۱
  • شهریور ۱۳۹۱
  • مرداد ۱۳۹۱
  • تیر ۱۳۹۱
  • خرداد ۱۳۹۱
  • اردیبهشت ۱۳۹۱
  • فروردین ۱۳۹۱
  • اسفند ۱۳۹۰
  • بهمن ۱۳۹۰
  • دی ۱۳۹۰
  • آذر ۱۳۹۰
  • آبان ۱۳۹۰
  • مهر ۱۳۹۰
  • شهریور ۱۳۹۰
  • مرداد ۱۳۹۰
  • تیر ۱۳۹۰
  • خرداد ۱۳۹۰
  • اردیبهشت ۱۳۹۰
  • فروردین ۱۳۹۰
  • اسفند ۱۳۸۹
  • بهمن ۱۳۸۹
  • دی ۱۳۸۹
  • آذر ۱۳۸۹
  • آبان ۱۳۸۹
  • مهر ۱۳۸۹
  • شهریور ۱۳۸۹
  • مرداد ۱۳۸۹
  • تیر ۱۳۸۹
  • خرداد ۱۳۸۹
  • اردیبهشت ۱۳۸۹
  • فروردین ۱۳۸۹
  • اسفند ۱۳۸۸
  • بهمن ۱۳۸۸
  • دی ۱۳۸۸
  • آذر ۱۳۸۸
  • آبان ۱۳۸۸
  • مهر ۱۳۸۸
  • شهریور ۱۳۸۸
  • مرداد ۱۳۸۸
  • تیر ۱۳۸۸
  • خرداد ۱۳۸۸
  • اردیبهشت ۱۳۸۸
  • فروردین ۱۳۸۸
  • اسفند ۱۳۸۷
  • بهمن ۱۳۸۷
  • دی ۱۳۸۷
  • آذر ۱۳۸۷
  • آبان ۱۳۸۷
  • مهر ۱۳۸۷
  • شهریور ۱۳۸۷
  • مرداد ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۷
  • خرداد ۱۳۸۷
  • اردیبهشت ۱۳۸۷
  • فروردین ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۵
  • خرداد ۱۳۸۵
  • اردیبهشت ۱۳۸۵
  • فروردین ۱۳۸۵
  • اسفند ۱۳۸۴
  • بهمن ۱۳۸۴
  • دی ۱۳۸۴
  • آذر ۱۳۸۴
  • شهریور ۱۳۸۴
  • این کنت؟

    این المعد لقطع دابر الظلمه …..


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۸:۰۵ ق.ظ روز ۲۸ اسفند ۱۳۸۹ | دیدگاه (۰)

    لشکر ابرهه از سوی حجاز آمده است

    باز از بام جهان بانگ اذان لبریز است
    مثنوی بار دگر از هیجان لبریز است

    بحر آرام دگر باره خروشان شده است
    ساحل خفته پر از لولو مرجان شده است

    دشمن از وادی قرآن و نماز آمده است
    لشکر ابرهه از سوی حجاز آمده است

    با شماییم شمایی که فقط شیطانی است
    (دین اسلام نه اسلام ابوسفیانی است)

    با شماییم که خود را خبری می دانید
    و زمین را همه ارث پدری می دانید

    با شماییم که در آتش خود دود شدید
    فخر کردید که هم کاسه‌ی نمرود شدید

    گردباد آتش صحراست بترسید از آن
    آه این طایفه گیراست بترسید از آن

    هان! بترسید که دریا به خروش آمده است
    خون این طایفه این‌بار به جوش آمده است

    صبر این طایفه وقتی که به سر می‌آید
    دیگر از خرد و کلان معجزه بر می‌آید

    سنگ این قوم که سجیل شود می‌فهمید
    آسمان غرق ابابیل شود می‌فهمید

    پاسخت می‌دهد این طایفه با خون اینک
    ذولفقاری ز نیام آمده بیرون اینک

    هان! بخوانید که خاقانی از این خط گفته است
    شعر ایوان مدائن به نصیحت گفته است

    هان بترسید که این لشکر بسم الله است
    هان بترسید که طوفان طبس در راه است

    یا محمد(ص)! تو بگو با غم و ماتم چه کنیم
    روز خوش بی تو ندیدیم به عالم چه کنیم

    پاسخ آینه ها بی تو دمادم سنگ است
    یا محمد(ص)! دل این قوم برایت تنگ است

    بانگ هیهات حسینی است رسیده از راه
    هر که دارد هوس کرب و بلا بسم الله

    سید حمیدرضا برقعی


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۷:۴۳ ق.ظ روز | دیدگاه (۳)

    ببار ای بارون ببار

    پشت میزم نشستم و دارم کارهامو می‌کنم، هر چند دقیقه یکبار سرمو برمی‌گردونم سمت چپ و از پنجره بیرون را نگاه می‌کنم و وقتی می‌بینم که هنوز داره بارون می‌باره، دست خودم نیست، ذوق می‌کنم و لبخند می‌زنم.

    دیشب که خونه بودم و صدای بارون را که پشت پنجره اتاقم می‌خورد به زمین و شیشه را، می‌شنیدم، قلبم تاپ‌تاپ می زد. بعد یاد خودم افتادم. فکر کنم هشت نه سالم بود که رفته بودیم شمال، کدوم شهر بود یادم نیست، فقط یادمه بابا، ماشین رو کنار جاده نگه داشتن، بارون داشت می‌آمد، از آن بارونای شمالی؛ کنار جاده جنگل بود، از آن جنگل‌هایی که وقتی میری زیر درخت‌هاش، دیگه آسمون آبی دیده نمیشه و به جاش یه آسمونِ سبزه تو در تو، توی قاب چشمات میشینه؛ از ماشین پیاده شدم و دویدم توی جنگل، بارون خیلی سعی کرده بود و از بین شاخ و برگ درخت‌ها، قطره قطره میآمد پائین، دستامو دو طرف بدنم باز کرده بودم و می‌دویدم و شعر باز باران با ترانه رو که تازه توی مدرسه یاد گرفته بودم را بلند بلند داد میزدم و می‌خوندم، وقتی می‌خوردم به درخت‌ها و شاخه‌هاشون، قطره‌های بارون میریخت رو صورتم و کلی در عالمِ بچگی‌ام، کیف می‌کردم.یک احساس رهاشدگی و سبکی.

    صدای مامانم هم هنوز توی گوشم هست که از کنار ماشین داد میزدن :«فاطمه، بیا. سرما میخوری. ندو، می‌افتی زمین» حتی یادمه که یه کاپشن قرمز و نارنجی و سبز تنم بود. کاپشنه‌رو خیلی دوست داشتم، بابا برام خریده بودن.
    هنوز هم وقتی بارون می‌آید، آن شعر و ترانه میپیچه تو گوشم

    الان به سمت چپ نگاه کردم، به پنجره. هنوز داره بارون میاد. از صبح تا الان که ساعت سه و ربع‌ه.
    داره، بهار می‌آد.

    بهار میاد

    جمعه که داشت بارون می‌آمد، رفتم تو حیاط و از گل‌هامون عکس گرفتم. نویدِ آمدنِ بهار هستند


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۱:۵۱ ق.ظ روز ۲۲ اسفند ۱۳۸۹ | دیدگاه (۹)

    بویِ عید

    نزدیک خونه‌مون، چند تا مغازه هست که هر سال نزدیک عید که میشه، همهٔ کاسه‌کوزه‌ی مغازشون را جمع می‌کنن و بند و بساطِ سفره هفت‌سین میارن برای فروش و انصافا هم خیلی خوب فروش دارن.

    دیشب، در مسیر برگشت به خونه، یاد این مغازه‌ها افتادم، بعد از دور ماهی قرمزهای توی تشت‌های بزرگ را دیدم که داشتن وول وول می‌خوردن. نمی‌دونم ولی مطمئنم که ان لحظه چشم‌هام برق زده. وایستادم و همین‌طوری به ماهی‌ها نگاه میکردم. حتی چند بار خواستم یکی دو تا بخرم، ولی لذت نگاه کردنشون قشنگ‌تر بود.

    (بیشتر…)


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱:۳۳ ق.ظ روز | دیدگاه (۰)

    برای چهره ۸۹

    حدود یک ماهی است که در فضای مجازی و وبلاگستان، حرف از چهره۸۹ و انتخاب برترین وبلاگ‌نویس است. ایده نو و بکری که جای‌خالی‌اش در فضای وبلاگستان و برای وبلاگ‌نویسان به شدت احساس می‌شد.

    حدود سه هفته‌ای، وبلاگ‌نویسان و اهالی فضای مجازی فرصت داشتند تا پنج انتخاب خود را از وبلاگ‌هایی که می‌شناختند و آنها را می‌خواندند و به نظرشان بهترین بودند، انتخاب کنند و در این جشنواره شرکت کنند. یک تجربه جدید و بسیار خوب.

    نتیجه مرحله اول این جشنواره، دیروز اعلام شد و ده وبلاگ برتر که امتیاز بیشتری را گرفته بودند، معرفی شدند.

    ده وبلاگ برتر چهره 89

    مرحله دوم هم درجریان است و نمی‌دانم چند روز دیگه نتایج نهایی اعلام میشه.
    این اتفاق و جشنواره، همان‌طور که نوشتم یک رخداد جدید و خوب در فضای وبلاگستان بود که اینطور نشان می‌داد که این فرصت را به افراد می‌دهد تا وبلاگ‌های خوبی را که می‌شناختند در محک آزمایش بگذارند و هم وبلاگ‌های خوبی که بقیه می‌شناسند را، بشناسند!

    ولی نکته‌ای که از اول برگزاری این جشنواره مشخص بود و با اعلام نتایج هم عیان شد، این بود که وبلاگ‌های شناخته شده‌ی وبلاگستان، رتبه می‌اورند و برتر شناخته می‌شوند؛ یعنی در واقع این جشنواره شاید تاکیدی بود بر برتر بودن وبلاگ‌های برتر!

    البته این شرط که وبلاگ شرکت داده شده در این جشنواره نباید در زمان برگزاری، فیلتر باشد، خیلی از وبلاگ‌های شناخته شده وبلاگ‌ستان را از دور مسابقه خارج کرد و برای هر ذهنی محتمل بود که اکثر وبلاگ‌ها باید از همین طیفِ وبلاگ‌هایی که الان انتخاب شده‌اند، باشند.

    جدای از بکری و تازگی این جشنواره، جای خالیِ معرفیِ وبلاگ‌های ناشناخته‌ای که خیلی هم خوب می‌نویسند، در این جشنواره خالی بود. مثلا میشد در کنارِ انتخاب وبلاگِ برتر، بخشی هم برای انتخاب وبلاگِ برتر ناشناخته یا غیرمعروف گذاشته میشد که با شاخص‌بندی‌هایی توسط برگزارکننده‌های این جشنواره، از بخش‌ اصلی جدا میشد و مخاطب می‌توانست در این قسمت، وبلاگ‌هایی که می‌شناسد و عمومی نیستند را معرفی کند؛ که مخاطبِ وبلاگ‌خوانِ ما، با تعداد بیشتری وبلاگِ خوبِ تنها! آشنا شود و گاهی مجبور نباشد دربه درِ یک وبلاگِ تازه و نو برای خواندن بماند. یعنی این سایت چهره، میشد یک بانک، از وبلاگ‌های خوبِ جوان. وبلاگ “آهستان” و “زهرا” و “دوئل” که دیگر ناشناخته نیستند و احتیاج به معرفی ندارند، مگر برای همان مشخص شدن چهره و برترین بودن بین خودشان.

    چهره 89

    پ.ن ۱: اینکه این جشنواره برای معرفی چهره وبلاگ‌ستان بوده، همان‌طور که از اسمش مشخص است، نه برای معرفی وبلاگ‌های خوبِ ناشناخته را می‌دانم، این پست هم برای تشکر از دوستانِ برگزارکننده این جشنواره و خدا قوت گفتن به آنها بود هم پیشنهادی برای سال‌ها و جشنواره‌های بعدی.

    پ.ن۲: شاید بخشِ استانی این جشنواره، کمی به پیشنهادی که نوشتم، نزدیک باشد. شاید.

    پ.ن۳: این پست، از بحثی که با چند نفر از دوستان در یکی از شبکه‌های اجتماعی صورت گرفت،نشات گرفت و نوشته شد.


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۹:۳۳ ق.ظ روز ۲۰ اسفند ۱۳۸۹ | دیدگاه (۴)

    آن چشم آهو

    دین راهگشا بود و تو گمگشتهٔ دینی
    تردید نکن ای زاهد اگر اهل یقینی

    آهو، نگران است، بزن تیر خطا را
    صیاد، دل از کف شده! تا کی به کمینی؟

    این‌قدر میاندیش به دریاشدن ای رود
    هرجا بروی، باز گرفتار زمینی

    مهتاب به خورشید نظر کرد و درخشید
    هروقت شدی آینه، کافیست ببینی

    ای عقل، بپرهیز و مگو عشق چنان است
    ای عشق، کجائی که ببینند چنینی

    هم هیزم سنگین‌سری دوزخیانی
    هم باغ سبک‌سایهٔ فردوس برینی

    ای عشق! چه در شرحِ تو جز “عشق” بگویم
    در ساده‌ترین شکلی و پیچیده‌ترینی!

    فاضل نظری / کتاب آنها / صفحه ۵۷

    این شعر به درخواست دوست خوبم زیباترین شکیب نوشته شد. تقدیمی به ایشان.


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۰:۰۹ ب.ظ روز ۱۹ اسفند ۱۳۸۹ | دیدگاه (۲)

    منِ مُرده

    دیروز (چون این مطلب برای هفته پیش بود، این کلمه دیروز را “هفته پیش بخوانید) که گودرم را می‌خوندم، به یه لینک از سایت شهرداری برخوردم.
    صفحه سامانه جست‌وجو اموات بهشت‌زهرا، که میشد اسم و فامیل متوفی‌ات را بنویسی و بعد از جست‌وجو، آدرسِ قطعه و ردیف و شماره قبر را میداد.

    اسم خودم را سرچ کردم، بیست مهرِ هشتاد و پنج، یک نفر هم‌نام من فوت کرده بود.
    قطعه: ۸    ردیف:۳۶   شماره:۴

    همیشه وقتی قبری را پیدا می‌کردم که صاحبش دقیقا روز تولد من، شهید شده یا فوت کرده بود، حسِ خاصی نسبت به آن فرد پیدا می‌کردم. یه حسی مثل اینکه آن رفته و من آمدم. نمی‌دونم، نمی‌تونم دقیق بنویسم، حس که نوشتنی نیست!

    دیروز که اسم‌م را سرچ کردم، اصلا فکر نمی‌کردم که کسی را پیدا کنم، ولی یک خدابیامرزی هم‌نام من پیدا شد،  راستش هیچ حسِ خاصی پیدا نکردم وقتی آن صفحه را دیدم! یک‌ی بود که فوت شده بود، حالا هم‌اسم من بوده یا نبوده! (بیشتر…)


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۸:۲۴ ق.ظ روز | دیدگاه (۰)