می‌خوانمت

وَقَالَ رَبُّکُمُ ادْعُونِی أَسْتَجِبْ لَکُمْ إِنَّ الَّذِینَ یَسْتَکْبِرُونَ عَنْ عِبَادَتِی سَیَدْخُلُونَ جَهَنَّمَ دَاخِرِینَ

و پروردگارتان گفت: مرا بخوانید تا شما را اجابت کنم، آنان که از عبادت من تکبّر ورزند، به زودی خوار و رسوا به دوزخ درآیند.

سوره مبارکه غافر آیه ۶۰ (بیشتر…)

خانم فرمانده

من رو به دسته‌م بردن. دستور دادم: «دسته! به جای خود!» اما دسته حتا از جاش تکون هم نخورد. یکی دراز کشیده بود، یکی نشسته بود و سیگار می‌کشید، یکی هم که گردنش رو با صدا می‌چرخوند، گفت: «آخی!». خلاصه، وانمود کردن اصلاً منو ندیدن. براشون سنگین بود؛ اونا مرد بودن، بچه‌های شناسایی، حالا باید از یه دختر بیست‌ساله فرمان ببرن. من این رو خیلی خوب درک می‌کردم ولی مجبور بودم فرمان بدم: «بلند شید ببینم!»

یکهو دیدم تیراندازی شروع شد… پریدم تو خندق، از اون‌جایی که شنلم نو بود و کف خندق هم گِلی، تو خندق به پهلو روی برف‌ها خوابیدم تا شنلم گِلی نشه. دختره احمق! شنل برام مهم‌تر از زندگی بود! سربازام وقتی این صحنه رو دیدن زدن زیر خنده.

 

صفحه ۲۵۰
کتاب جنگ چهره زنانه ندارد

روضه عشاق

اگر کوهم! خراب از قصه فرهاد خواهم شد
کنار نام اهل عشق، من هم یاد خواهم شد

دلیل از من مخواه، از سرنوشت پیله ها پیداست
که از زندان دنیا عاقبت آزاد خواهم شد

تمام عمر کوهم خواندی و آتشفشان بودم
سکوتم گرچه سر تا پا، شبی فریاد خواهم شد

مسیحای تو بر من گرچه دیگر جان نمی بخشند
اگر یکدم بیاید بر مزارم شاد خواهم شد

به خاک افکندی ام در خون و قول سوختن دادی
چه بهتر! بعد از این خاکستری در باد خواهم شد

 

فاضل نظری

روز هفتم رفتنش

مراسم هفت را تصمیم گرفتیم در خانه خودشان بگیریم. مثل روضه خانگی؛ روضه ای که تصمیم داشتند محرم امسال در خانه شان بگیرند.
برای خرید مخلفات شام بعد از مراسم، با احمد رفتیم هایپر. نوشیدنی و ماست برای حدود سیصد نفر و چند بسته دستمال کاغذی و کمی چای و قند، دو چرخ خرید را پر کرد؛ حرکت که میکردیم نگاه های متعجب بعضی از شهروندان را به چرخ های خرید متوجه میشدم.
به مسئول صندوق که رسیدیم، تعجب و سوالش رو نتوانست پنهان کند و با لبخندی گفت “مهمونی دارین؟” احمد گفت “مراسم داریم، مراسم هفتم مادرم …” لبخند خانم حسابدار روی لبش یخ زد و با ناراحتی گفت “ببخشید، خدا رحمتشون کنه.”

به این فکر میکردم که بقیه آدمها وقتی چرخها را میدیدند با خودشان چه فکری میکردند؟ اگر ایام محرم نبود، شاید خیلی ها فکر میکردند جشنی، تولدی، مراسم شادی داریم؛ خوشبحالشان ی هم حتما در دلشان حواله مان میکردند.

این قضیه مثل قضیه ی زندگیهای مجازی است، عکس هایی که در اینستا میگذاریم، پستهایی که مینویسیم، در حالیکه خیلی واقعیتها و حرفها را قایم میکنیم؛ خوانندگان فقط روی خوش و شاد عکسها و نوشته ها را میبینند و قضاوت میکنند و نمیدانند در پشت آن نوشته ها و تصاویر، چه دردها و غمهایی وجود دارد.

*یادم باشد بیشتر مواظب باشم

همیشه خودمان باید بخواهیم!

نباید تصور کرد که با پیشرفت مدنیت، مقام زن هم بتدریج بالا رفته است؛ حقیقت امر این است که (در طول تاریخ) زیادتر بودن حس همکاری زن، در تغییر وضع اجتماعی او بیشتر موثر بوده تا تربیت فرهنگی مردان!

تاریخ تمدن، جلد اول

ویل دورانت

صفحه ۴۲

خمیر جادویی

اولین تجربه ام بود و کلی خوشم اومد و لذت بردم از درست کردنش!

شیر یا آب ولرم ۱ لیوان
تخم مرغ ۱ عدد
آرد تا جایی که خمیر بدست نچسبه
روغن ۶ قاشق غذاخوری
خمیرمایه ۱ قاشق مرباخوری
شکر ۱ قاشق برای عمل آوردن خمیر
نمک ۱ قاشق مرباخوری

اول شیر ولرم رو با ۱ قاشق غذاخوری شکر مخلوط میکنیم بعد خمیرمایه رو روش میپاشیم و میزاریم ۱۰ دقیقه تا عمل بیاد
تخم مرغ و نمک و روغن رو با قاشق با هم مخلوط میکنیم و مخمر رو اضافه میکنیم بهشون ولی هم نمیزنیم! آرد رو روی مواد الک میکنیم تا جایی که خمیر بدست نچسبه! یعنی انقدر میریزید و آروم هم میزنید که خمیری بدست بیارین بدون اینکه به دستتون بچسبه.
خمیر رو چند دقیقه ورز میدیم و بعد روشو با پلاستیک میپوشونیم و میزاریم حدودا یک ساعت و نیم تا حجمش دو برابر بشه بعد از خمیر برمیداریم و به هر شکلی که میخواییم ازش استفاده میکنیم

برای پیتزا، پیراشکی، حلقه مرغ و ریحان شیرینی و … این خمیر مناسبه و بسیار بسیار عالی

این دستور واسه خمیری هست که شیرین نیست، ولی اگه خواستد خمیرتون شیرین باشه از ۲ تا ۵ قاشق غذاخوری، بسته به ذائقتون، شکر اضافه کنید.

فرشته خونمون هم اومده و نظاره گر خمیر درست کردن منه 🙂

  • بهمن ۱۳۹۵
  • دی ۱۳۹۵
  • آذر ۱۳۹۵
  • آبان ۱۳۹۵
  • مهر ۱۳۹۵
  • شهریور ۱۳۹۵
  • مرداد ۱۳۹۵
  • تیر ۱۳۹۵
  • خرداد ۱۳۹۵
  • اردیبهشت ۱۳۹۵
  • فروردین ۱۳۹۵
  • اسفند ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۴
  • دی ۱۳۹۴
  • آذر ۱۳۹۴
  • آبان ۱۳۹۴
  • مهر ۱۳۹۴
  • شهریور ۱۳۹۴
  • مرداد ۱۳۹۴
  • تیر ۱۳۹۴
  • خرداد ۱۳۹۴
  • اردیبهشت ۱۳۹۴
  • فروردین ۱۳۹۴
  • اسفند ۱۳۹۳
  • بهمن ۱۳۹۳
  • دی ۱۳۹۳
  • آذر ۱۳۹۳
  • آبان ۱۳۹۳
  • مهر ۱۳۹۳
  • شهریور ۱۳۹۳
  • مرداد ۱۳۹۳
  • تیر ۱۳۹۳
  • خرداد ۱۳۹۳
  • اردیبهشت ۱۳۹۳
  • فروردین ۱۳۹۳
  • اسفند ۱۳۹۲
  • بهمن ۱۳۹۲
  • دی ۱۳۹۲
  • آذر ۱۳۹۲
  • آبان ۱۳۹۲
  • مهر ۱۳۹۲
  • شهریور ۱۳۹۲
  • مرداد ۱۳۹۲
  • تیر ۱۳۹۲
  • خرداد ۱۳۹۲
  • اردیبهشت ۱۳۹۲
  • فروردین ۱۳۹۲
  • اسفند ۱۳۹۱
  • بهمن ۱۳۹۱
  • دی ۱۳۹۱
  • آذر ۱۳۹۱
  • آبان ۱۳۹۱
  • مهر ۱۳۹۱
  • شهریور ۱۳۹۱
  • مرداد ۱۳۹۱
  • تیر ۱۳۹۱
  • خرداد ۱۳۹۱
  • اردیبهشت ۱۳۹۱
  • فروردین ۱۳۹۱
  • اسفند ۱۳۹۰
  • بهمن ۱۳۹۰
  • دی ۱۳۹۰
  • آذر ۱۳۹۰
  • آبان ۱۳۹۰
  • مهر ۱۳۹۰
  • شهریور ۱۳۹۰
  • مرداد ۱۳۹۰
  • تیر ۱۳۹۰
  • خرداد ۱۳۹۰
  • اردیبهشت ۱۳۹۰
  • فروردین ۱۳۹۰
  • اسفند ۱۳۸۹
  • بهمن ۱۳۸۹
  • دی ۱۳۸۹
  • آذر ۱۳۸۹
  • آبان ۱۳۸۹
  • مهر ۱۳۸۹
  • شهریور ۱۳۸۹
  • مرداد ۱۳۸۹
  • تیر ۱۳۸۹
  • خرداد ۱۳۸۹
  • اردیبهشت ۱۳۸۹
  • فروردین ۱۳۸۹
  • اسفند ۱۳۸۸
  • بهمن ۱۳۸۸
  • دی ۱۳۸۸
  • آذر ۱۳۸۸
  • آبان ۱۳۸۸
  • مهر ۱۳۸۸
  • شهریور ۱۳۸۸
  • مرداد ۱۳۸۸
  • تیر ۱۳۸۸
  • خرداد ۱۳۸۸
  • اردیبهشت ۱۳۸۸
  • فروردین ۱۳۸۸
  • اسفند ۱۳۸۷
  • بهمن ۱۳۸۷
  • دی ۱۳۸۷
  • آذر ۱۳۸۷
  • آبان ۱۳۸۷
  • مهر ۱۳۸۷
  • شهریور ۱۳۸۷
  • مرداد ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۷
  • خرداد ۱۳۸۷
  • اردیبهشت ۱۳۸۷
  • فروردین ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۵
  • خرداد ۱۳۸۵
  • اردیبهشت ۱۳۸۵
  • فروردین ۱۳۸۵
  • اسفند ۱۳۸۴
  • بهمن ۱۳۸۴
  • دی ۱۳۸۴
  • آذر ۱۳۸۴
  • شهریور ۱۳۸۴
  • حکایت قبله‌ی نمازخانه‌ی دانشگاه ما

    طراحی نمازخانه‌ی دانشگاهمان طوری است که وسط‌ش دو ستون بزرگ قرار دارد و برای همین کسی که از در وارد می‌شود، نمی‌تواند قسمت جلو و ابتدایی نمازخانه را ببیند.

    صف جماعت هم از آن جلو به قسمت آقایان متصل می‌شود؛ فرش‌های نمازخانه هم مدل جانمازی است.

    فرش‌های قسمت ابتدایی را به طرف قبله پهن کرده‌اند( قبله در دانشگاه ما کاملاً مایل به سمت راست است و مستقیم نیست) و حتی نوارهای سبز رنگ مشخص کننده‌ی قبله و صف نماز جماعت هم انداخته‌اند.

    ولی قسمت عقب، که ورودی نمازخانه هم می‌شود، فرش‌ها صاف و مستقیم پهن شده‌اند، یعنی حدود سی درجه‌ای با قبله متفاوت است.

    خیلی از افراد نماز جماعت نمی‌خوانند یا مثلاً بعد از نماز می‌آیند برای نماز و اصولاً همان قسمت ورودی می‌ایستند و نماز را می‌خوانند؛ بر اساس همان فرش‌های جانمازی! خوب اصولاً فرش که مدل جانمازی است، نشان‌دهنده‌ی جهت قبله است، حق دارند که سی درجه متفاوت از قبله نمازشان را بخوانند!

    دو هفته پیش بود که مسئول نمازخانه را پیدا کردم، گفتم قضیه چیست و چه مشکلی در نمازخانه‌ی خانم‌ها وجود دارد و روزانه شاید چندین نفر با قبله‌ی اشتباه نمازشان را بخوانند؛ تشکر کردند و گفتند حتماً درست می‌کنند و یا فرش‌ها را کج می‌کنند یا همه‌جا نوار سبز می‌اندازند برای مشخص شدن قبله.

    دو هفته گذشته است ولی هنوز نه در وضعیت فرش‌ها تغییری ایجاد شده و نه نواری روی زمین پهن و هر روز چندین دانش‌جو می‌آیند و نماز می‌خوانند و می‌روند.

    دانشگاه است،دانش گاه

    شاید باید خود بچه‌ها، بسیج شوند و کاری کنند.


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۷:۱۵ ب.ظ روز ۲۸ مهر ۱۳۸۹ | دیدگاه (۸)

    یار

    گاهی فراموشت می‌کنم؛
    یادم می‌رود که مراقبم هستی ولی خودت می‌دانی که امید اولین و آخرین‌م هستی و دوباره سمت خودت باز می‌گردم؛
    آرام می‌گیرم در آغوشت و های‌های گریه امانم را می‌گیرد.
    تمام امیدم به توست.

    و چقدر سخت است که تمام امید کسی، تنهایش گذارد، رهایش کند.
    دیگر کسی برایش نمی‌ماند.
    اگر تو مرا رها کنی، دیگر چه کسی مرا کمک کند؟

    و ان خذلتنی فمن ذاالذی ینصرنی
    مناجات شعبانیه


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۸:۳۷ ب.ظ روز ۲۶ مهر ۱۳۸۹ | دیدگاه (۱)

    آغاز کلام

    لحظه‌ی شروع و آغاز هرکاری، شاید مهم‌ترین و اصلی‌ترین ارکان آن مسأله باشد و همیشه سعی می‌شود بهترین برنامه‌ریزی‌ها را برای شروع کارها و پروژه‌ها داشته باشند. مثل افتتاحیه‌ی جشنواره‌ها و نمایشگاه‌ها
    چند هفته‌ایست به فکر نوشتن اولین پست این وبلاگ هستم، پستی که اعلام کننده‌ی شروع به‌کار این وبلاگ و ادامه‌ی نوشتن‌های من در اینجا باشد؛ اما چیز خاصی که راضی‌ام کند برای نوشتن، به ذهنم نمی‌آمد؛ تا الان.

    در صحن آزادی حرم “آقا امام رضا” علیه السلام نشسته‌ام. تمام صحن تزئین شده است و مشهد منتظر میلاد است.
    شب جمعه است و زیارتی امام حسین علیه السلام

    مشهد الرضا

    به نظرم رسید، این زمان و موقعیت بهترین است برای نوشتن اولین پست “وادی”؛ این‌جا، در جوار امام رئوف
    می‌نویسم و شب میلادشان ان‌شالله وبلاگ را آغاز می‌کنم.

    امیدوارم آینده‌ی این وبلاگ و نویسنده‌اش ختم به‌خیر گردد.
    باشد که رستگار شویم.

    صلی‌الله‌علیک‌یا‌ابا‌عبدالله‌الحسین‌


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۸:۵۲ ق.ظ روز | دیدگاه (۵۲)

    این است بهشت

    بهمن هشتاد و پنج بود که با دوستان تصمیم گرفتیم یک کاروان راه بندازیم و بریم کربلا.
    حرکت کاروان اسفند بود و اواسط ماه صفر؛ حدود یک‌ماه فرصت داشتم برای اینکه چیزی بخوانم و بیش‌تر بدانم.
    دقیق یادم نیست که کتاب “یاران شیدای حسین ابن‌علی علیه السلام” را کجا دیدم که آدرس و شماره تلفن داخلش را یادداشت کردم و زنگ زدم.
    آقایی بود از قم، گروه راه رضوان. اصلا اسم گروه برایم آشنا نبود و ظاهرا تازه‌کار بودند یا من اصلاً نمی‌شناختم.
    از چگونگی خرید کتاب در تهران پرسیدم که گفتند تهران نمایندگی نداریم و اگر بخواهید یا باید بیایید قم یا پست کنیم کتاب را تهران.
    یادم است چند روز بعدش قرار بود بروم قم، هماهنگ کردم و رفتم کتاب را حضوری تهیه کردم؛ همان‌موقع آن آقا، دو کتاب دیگر از “مرتضی آقا تهرانی” را معرفی کردند و گفتند کتاب‌های خوبی است و از همین نویسنده و گروه است و ما هم خریدیم.

    “این‌است‌بهشت”
    اسم یکی از آن کتاب‌ها بود. سفرنامه‌ی نویسنده از عتبات عالیات

    ماه بعد که رفتم عتبات، آن کتاب را هم با خودم بردم و شد مونس من، با واژه‌ها و جملاتش زندگی می‌کردم. سعی می‌کردم قبل از رسیدن به هر مکانی، توصیفات آن کتاب را درباره‌ی آن‌جا بخوانم.
    سبک کتاب این‌طور بود که ابتدای هر بخش (شش بخش که شهر‌های زیارتی عراق را شامل می‌شد) توصیف ادبی و حسی نویسنده درباره‌ی آن شهر و افراد و زیارتگاه‌های آنجا بیان می شد و بعد مثل کتاب‌های زیارت‌نامه، کمی اطلاعات تاریخی و اعمال زیارت و این‌ها.

    وقتی در نجف، همراه عبارات کتاب می‌خواندم:
    «این‌جا حرم کلید‌دار جنت است؛
    باورم نمی‌شود من کجا و این‌جا کجا، ما للتراب و رب الارباب
    خاک کجا، افلاک کجا؟ من کجا و والاترین خلق خدا پس از رسول الله کجا؟
    احساس عجیبی دارم، تو گوئی به همراه یتیمان کوفه در پشت در خانه‌ی پدر مهربان کوفه ایستاده‌ام.
    یتیمان کوفه ظرف شیر به دست دارند اما من، با پیاله‌ی اشک آمده‌ام، کاسه خالی گدایی به دست دارم

    های‌های گریه می‌کردم و عجیب روضه‌ای بود عبارات این کتاب برایم.

    یادم است وقتی اتوبوس میرفت به سمت کرب‌لا، برای دوستانم شروع کردم به خواندن کتاب، بچه‌ها دیگر طاقت نیاورند و گفتند دیگر نخوان….
    «آیا تاکنون دیده‌ای؛ آسمان را بر زمین، خورشید را بر خاک، بهشت را در آتش
    آیا تاکنون شنیده‌ای؛ جانسوزترین وداع، غم‌انگیزترین غروب، تنهاترین سردار
    آیا تا به این لحظه بوده‌ای؛ در میان کاروانی که در خون نشست، خیمه‌گاهی که در آتش سوخت و گودالی که معراج آسمانی‌ترین مرد شد.
    اکنون فرودآی
    براین سرزمین، بر آستان این حرم
    قدمهایت را آهسته بردار، چشم از رایت سرخ حرم برمگیر
    چند پله‌ای به زیر بیا، قدم در صحن آسمان بگذار …
    آری این است بهشت
    سلام بر بهشت، سلام بر ضریح شش گوشه
    سلام بر کبوتران وفا، سلام بر مردان آسمان
    سلام بر یاوران حسین علیه السلام
    و سلام بر حسین … السلام علیک یا ابا عبدالله
    »

    اگر الان دست‌ت را گذاشته‌ای روی سینه‌ات و سلام می‌دهی به آقا، برای همه‌ی دوستان دعا کن.
    …..
    صفحه‌ی اول کتاب نوشته‌ام: خرید بیست‌وهفت بهمن هشتاد و پنج
    مشخصات کتاب:
    این است بهشت
    اسم: این است بهشت
    تألیف: مرتضی‌ آقا‌تهرانی
    چاپ: قم، نشر باقیات
    تعداد صفحات: ۱۲۸ صفحه
    جلد شومیز و قطع رقعی


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۸:۲۷ ق.ظ روز ۲۵ مهر ۱۳۸۹ | دیدگاه (۳)

    در دلم ترسم بماند

    در سرم پیچیده باری، های وهوی کربلا
    می روم وادی به وادی رو به سوی کربلا

    میروم افتان و خیزان از دل بن‌بست‌ها
    جاده‌ای پیداکنم تا جست وجوی کربلا

    تشنگی می‌بارد از ابر سترون، می‌روم
    تا بنوشم جرعه آبی از سبوی کربلا

    ترسم این بیراهه‌ها با خویش مشغولم کنند
    “بر دلم ترسم بماند آرزوی کربلا”

    من نمی‌دانم کی ام یا از کجایم، هرچه هست
    آب رو می آورم از خاک کوی کربلا

    مانده در گوشم صدای پای “هل من ناصر”ی
    می‌رود تا حشر در من گفت وگوی کربلا

    بغض تاریخم، نباید در خودم ویران شوم
    باید آوازی بخوانم با گلوی کربلا

    در سرم شوری دگر برپاست، شمشیرم کجاست؟
    “بر مشامم می رسد هر لحظه بوی کربلا

    امید مهدی نژاد


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۰:۵۸ ب.ظ روز ۱۷ مهر ۱۳۸۹ | دیدگاه (۲)

    امتداد راهتان، ادامه دارد

    مطلب بازنشری از وبلاگ قبلی‌ام

    اسفند هشتاد و چهار بود که با بچه‌های دانشگاه رفته بودم جنوب.دقیق یادم نیست کدام یادمان بود که غرفه‌ای بنا کرده بودند و سردرش نوشته بودند “امتداد”

    امتداد یک مجله‌ی نوپا بود که یکی‌دو شماره‌اش درآمده بود و برای اولین‌بار داشت خودش را معرفی می‌کرد. مشترک شدم و اردیبهشت بود که شماره‌ی جدید برایم آمد. با عکس آقا در منطقه‌ی دهلاویه بر روی جلد.
    امتداد خط‌ی بی‌پایان تا ملکوت شهیدان

    دوستش داشتم؛ هر‌چند تمام صفحاتش –آن اوایل- سفید و سیاه بود، حتی عکس‌هایش.
    دوستش داشتم؛ هرچند دیر می‌آمد و باید زنگ می‌زدیم و پیگیری که چه شده و در پست مانده و فلان.
    دوستش داشتم؛ هرچند بعضی از مطالبش آنقدر طولانی و سنگین بود که برای منِ جوانِ تنبلِ بی‌حوصله، جذاب نبود.
    (همه‌ی این‌ها در یک‌ی دو‌سال اخیر درست شده، هم سر وقت می‌رسد هم صفحاتش رنگی شده و هم مطالب جذاب‌تر)

    آنقدر دوستش داشتم که هر‌سال وقتی با دانشگاه جنوب می‌رفتیم چند شماره‌ی مجله را با خود می‌بردم و در طول سفر برای بچه‌ها تبلیغ‌ش را می‌کردم تا بچه‌ها ببینند و بخوانند و مشترک‌ش شوند.
    آنقدر دوستش داشتم که هروقت در دانشگاه، نمایشگاه کتاب برگزار می‌شد، تمام شماره‌هایی که داشتم را با خودم می‌بردم دانشگاه و در یک میز جداگانه کنار کتاب‌ها می‌گذاشتم و تبلیغ‌ش می‌کردم. (یادم است، بچه‌ها فکر می‌کردند من برای امتداد کار می‌کنم ولی من فقط یک امتدادی بودم؛ می‌خواستم بقیه هم با این مجله آشنا بشوند و بخوانند.)
    آنقدر دوستش داشتم که در همین محیط مجازی، سعی می‌کردم افراد را با امتداد آشنا کنم، حتی شده فقط اسمش.

    هیچ‌وقت یادم نمی‌رود بیست‌و‌یکم دی هشتاد‌و‌پنج را. اولین همایش مشترکین امتداد.
    با اتوبوس رفتم قم و از آنجا جمکران؛ سالن مهدیه‌ی ‌مسجد. همه انجا، امتدادی بودیم و چقدر حس خوبی بود؛ همین که همه عاشق یک چیز بودیم.

    این چند ماه آنقدر سرم شلوغ بود که فقط فرصت می‌کردم امتداد را ورق بزنم و یک‌ی دو مطلبی که از تیتر و عنوان‌ش خوشم می‌آمد را بخوانم، ولی هر ماه منتظر بودم تا امتداد برسد. همین که هر ماه این مجله وارد خانه و اتاقم می‌شد و حتی برای چند لحظه یادآوری یک‌چیزهایی برایم، غنیمت بود.

    چند روز پیش خبری خواندم که همان عنوانش شوکه‌ام کرد: “تنها شبکه‌ی فرهنگ پایداری، در آستانه‌ی تعطیلی

    سوال بود برایم خیلی. امتدادی ها تازه رفته بودند پیش آقا و آقا فرموده بودند: «این احساس تعهد و این احساس مسؤولیت چیزی است که پایداری حرکت عظیم انقلاب را تضمین می‌کند. کارتان کار بسیار خوبی است.  دغدغه‌تان دغدغه ارزشمندی است» چه شد پس یک‌دفعه؟ منتظر بودیم امتداد با تلاش مضاعف ادامه دهد، منتظر بودیم بی‌سیم‌چی دوباره بی‌سیمش را روشن کند.

    یاد یک یادداشت سردبیر در قسمت “التماس دعا” امتداد افتادم. نوشته بود: «دلم‌مان فقط خوش است به اینکه خودمان را به شهیدان می‌چسبانیم و به نامه‌های شما که هر هفته که بازشان می‌کنیم و بازتاب امتداد را می‌بینیم، یا صدای خواننده‌ای را می‌شنویم، روحیه می‌گیریم و می‌گوئیم برویم سنگر امتداد و همان سلاح قلم» پس چه شد؟ ما دل‌مان به چه خوش باشد دیگر؟

    یعنی از بودجه‌های فرهنگی! کشور، نمی‌شود سهمی به امتداد برسد؟ یعنی به همین راحتی؟ ستاد راهیان نور کجاست؟ بنیاد حفظ آثار؟ حتی اگر مجله‌های جدید قرار است جایگزین امتداد شود، کار اشتباهی است، ما با امتداد خو گرفته‌ایم؛ امتداد در این زمانه و بین این همه نشریه رنگ‌وارنگ، نسیم حیات بود برایمان.

    امروز زنگ زدم امتداد و پیغام گذاشتم و اعتراض و این‌ها، عصر از آیدی بی سیم‌چی امتداد پرسیدم این موضع حقیقت دارد که این لینک را برایم فرستادند.

    خیالم راحت شد کمی؛ ظاهراً تعطیلی امتداد یکی از تصمیمات (نمی دانم چه کسانی و برای چه و به چه منظوری) بوده است. نمی‌دانم؛ فقط فکر می‌کنم به آن دختری که در همان همایش قم باهم آشنا شدیم و گفت در یکی از ده‌های اطراف قم زندگی می‌کند و هر سال امتداد را مشترک می‌شود؛ یا آن دخترهایی که من حتی اسم شهرشان به گوشم نخورده بود. این‌ها اگر امتداد به دستشان نرسد و اگر منبع تغذیه روحی‌شان فقط همین امتداد بوده باشد، چه می‌شود؟

    امتداد همیشه بالای همه‌ی صفحاتش می‌نویسد : بار گرانی بر زمین مانده. 

    آری؛ بار گرانی بر زمین مانده

     


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱:۱۷ ب.ظ روز ۱۶ مهر ۱۳۸۹ | دیدگاه (۰)

    فتح بزرگ

    وقتی آیه نازل شد، پیامبر صل‌الله‌علیه‌و‌آله فرمودند: «این آیه از تمام دنیا نزد من محبوب‌تر است” (۱)
    انا فتحنا لک فتحاً مبینا

    خوشحال بودند که بالاخره می‌توانند بروند مکه.
    شش سال بود خانه و زندگی‌شان را رها کرده بودند و آمده بودند مدینه؛ شش سال بود که میزبان مهاجران مکه بودند.

    همه آماده شده بودند تا با پیامبر به مکه بروند و اعمال عمره به‌جا بیاورند؛ یک هزار و چهارصد نفر بودند، احرام بستند.
    بیست کیلومتر مانده به مکه ایستادند، مشرکان اجازه‌ی ورود ندادند.
    سفرای دو گروه رفتند و آمدند و پیغام بردند و آوردند تا قرار شد ده سال جنگ بین آن‌ها قطع شود و مسلمانان به مدینه برگردند و سال بعد بیایند طی سه روز، عمره به‌جا بیاورند.

    پیامبر دستور دادند همان‌جا قربانی کنند و سر بتراشند و از احرام خارج شوند.
    بعضی ناراحت بودند، فکر می‌کردند شکست خورده‌اند، سخت بود برایشان باور برگشت به مدینه؛ که این همه راه آمده‌اند و باید ردون وارد شدن به مکه از احرام خارج شوند و برگردند.
    ولی نمی‌دانستند که آیات‌ی نازل می‌شود که “صلح حدیبیه” را فتح بزرگ می‌نامد، صلح‌ی که زمینه‌ی فتح بزرگ‌تر مکه، دو سال بعد، را فراهم کرد.
    انا فتحنا لک فتحاً مبینا
    سوره‌ی مبارکه فتح. آیه یک

    (۱) مجمع البیان/ جلد ۹/ صفحه ۱۰۸


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۴:۵۰ ق.ظ روز | دیدگاه (۰)