می‌خوانمت

وَقَالَ رَبُّکُمُ ادْعُونِی أَسْتَجِبْ لَکُمْ إِنَّ الَّذِینَ یَسْتَکْبِرُونَ عَنْ عِبَادَتِی سَیَدْخُلُونَ جَهَنَّمَ دَاخِرِینَ

و پروردگارتان گفت: مرا بخوانید تا شما را اجابت کنم، آنان که از عبادت من تکبّر ورزند، به زودی خوار و رسوا به دوزخ درآیند.

سوره مبارکه غافر آیه ۶۰ (بیشتر…)

خانم فرمانده

من رو به دسته‌م بردن. دستور دادم: «دسته! به جای خود!» اما دسته حتا از جاش تکون هم نخورد. یکی دراز کشیده بود، یکی نشسته بود و سیگار می‌کشید، یکی هم که گردنش رو با صدا می‌چرخوند، گفت: «آخی!». خلاصه، وانمود کردن اصلاً منو ندیدن. براشون سنگین بود؛ اونا مرد بودن، بچه‌های شناسایی، حالا باید از یه دختر بیست‌ساله فرمان ببرن. من این رو خیلی خوب درک می‌کردم ولی مجبور بودم فرمان بدم: «بلند شید ببینم!»

یکهو دیدم تیراندازی شروع شد… پریدم تو خندق، از اون‌جایی که شنلم نو بود و کف خندق هم گِلی، تو خندق به پهلو روی برف‌ها خوابیدم تا شنلم گِلی نشه. دختره احمق! شنل برام مهم‌تر از زندگی بود! سربازام وقتی این صحنه رو دیدن زدن زیر خنده.

 

صفحه ۲۵۰
کتاب جنگ چهره زنانه ندارد

روضه عشاق

اگر کوهم! خراب از قصه فرهاد خواهم شد
کنار نام اهل عشق، من هم یاد خواهم شد

دلیل از من مخواه، از سرنوشت پیله ها پیداست
که از زندان دنیا عاقبت آزاد خواهم شد

تمام عمر کوهم خواندی و آتشفشان بودم
سکوتم گرچه سر تا پا، شبی فریاد خواهم شد

مسیحای تو بر من گرچه دیگر جان نمی بخشند
اگر یکدم بیاید بر مزارم شاد خواهم شد

به خاک افکندی ام در خون و قول سوختن دادی
چه بهتر! بعد از این خاکستری در باد خواهم شد

 

فاضل نظری

روز هفتم رفتنش

مراسم هفت را تصمیم گرفتیم در خانه خودشان بگیریم. مثل روضه خانگی؛ روضه ای که تصمیم داشتند محرم امسال در خانه شان بگیرند.
برای خرید مخلفات شام بعد از مراسم، با احمد رفتیم هایپر. نوشیدنی و ماست برای حدود سیصد نفر و چند بسته دستمال کاغذی و کمی چای و قند، دو چرخ خرید را پر کرد؛ حرکت که میکردیم نگاه های متعجب بعضی از شهروندان را به چرخ های خرید متوجه میشدم.
به مسئول صندوق که رسیدیم، تعجب و سوالش رو نتوانست پنهان کند و با لبخندی گفت “مهمونی دارین؟” احمد گفت “مراسم داریم، مراسم هفتم مادرم …” لبخند خانم حسابدار روی لبش یخ زد و با ناراحتی گفت “ببخشید، خدا رحمتشون کنه.”

به این فکر میکردم که بقیه آدمها وقتی چرخها را میدیدند با خودشان چه فکری میکردند؟ اگر ایام محرم نبود، شاید خیلی ها فکر میکردند جشنی، تولدی، مراسم شادی داریم؛ خوشبحالشان ی هم حتما در دلشان حواله مان میکردند.

این قضیه مثل قضیه ی زندگیهای مجازی است، عکس هایی که در اینستا میگذاریم، پستهایی که مینویسیم، در حالیکه خیلی واقعیتها و حرفها را قایم میکنیم؛ خوانندگان فقط روی خوش و شاد عکسها و نوشته ها را میبینند و قضاوت میکنند و نمیدانند در پشت آن نوشته ها و تصاویر، چه دردها و غمهایی وجود دارد.

*یادم باشد بیشتر مواظب باشم

همیشه خودمان باید بخواهیم!

نباید تصور کرد که با پیشرفت مدنیت، مقام زن هم بتدریج بالا رفته است؛ حقیقت امر این است که (در طول تاریخ) زیادتر بودن حس همکاری زن، در تغییر وضع اجتماعی او بیشتر موثر بوده تا تربیت فرهنگی مردان!

تاریخ تمدن، جلد اول

ویل دورانت

صفحه ۴۲

خمیر جادویی

اولین تجربه ام بود و کلی خوشم اومد و لذت بردم از درست کردنش!

شیر یا آب ولرم ۱ لیوان
تخم مرغ ۱ عدد
آرد تا جایی که خمیر بدست نچسبه
روغن ۶ قاشق غذاخوری
خمیرمایه ۱ قاشق مرباخوری
شکر ۱ قاشق برای عمل آوردن خمیر
نمک ۱ قاشق مرباخوری

اول شیر ولرم رو با ۱ قاشق غذاخوری شکر مخلوط میکنیم بعد خمیرمایه رو روش میپاشیم و میزاریم ۱۰ دقیقه تا عمل بیاد
تخم مرغ و نمک و روغن رو با قاشق با هم مخلوط میکنیم و مخمر رو اضافه میکنیم بهشون ولی هم نمیزنیم! آرد رو روی مواد الک میکنیم تا جایی که خمیر بدست نچسبه! یعنی انقدر میریزید و آروم هم میزنید که خمیری بدست بیارین بدون اینکه به دستتون بچسبه.
خمیر رو چند دقیقه ورز میدیم و بعد روشو با پلاستیک میپوشونیم و میزاریم حدودا یک ساعت و نیم تا حجمش دو برابر بشه بعد از خمیر برمیداریم و به هر شکلی که میخواییم ازش استفاده میکنیم

برای پیتزا، پیراشکی، حلقه مرغ و ریحان شیرینی و … این خمیر مناسبه و بسیار بسیار عالی

این دستور واسه خمیری هست که شیرین نیست، ولی اگه خواستد خمیرتون شیرین باشه از ۲ تا ۵ قاشق غذاخوری، بسته به ذائقتون، شکر اضافه کنید.

فرشته خونمون هم اومده و نظاره گر خمیر درست کردن منه 🙂

  • بهمن ۱۳۹۵
  • دی ۱۳۹۵
  • آذر ۱۳۹۵
  • آبان ۱۳۹۵
  • مهر ۱۳۹۵
  • شهریور ۱۳۹۵
  • مرداد ۱۳۹۵
  • تیر ۱۳۹۵
  • خرداد ۱۳۹۵
  • اردیبهشت ۱۳۹۵
  • فروردین ۱۳۹۵
  • اسفند ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۴
  • دی ۱۳۹۴
  • آذر ۱۳۹۴
  • آبان ۱۳۹۴
  • مهر ۱۳۹۴
  • شهریور ۱۳۹۴
  • مرداد ۱۳۹۴
  • تیر ۱۳۹۴
  • خرداد ۱۳۹۴
  • اردیبهشت ۱۳۹۴
  • فروردین ۱۳۹۴
  • اسفند ۱۳۹۳
  • بهمن ۱۳۹۳
  • دی ۱۳۹۳
  • آذر ۱۳۹۳
  • آبان ۱۳۹۳
  • مهر ۱۳۹۳
  • شهریور ۱۳۹۳
  • مرداد ۱۳۹۳
  • تیر ۱۳۹۳
  • خرداد ۱۳۹۳
  • اردیبهشت ۱۳۹۳
  • فروردین ۱۳۹۳
  • اسفند ۱۳۹۲
  • بهمن ۱۳۹۲
  • دی ۱۳۹۲
  • آذر ۱۳۹۲
  • آبان ۱۳۹۲
  • مهر ۱۳۹۲
  • شهریور ۱۳۹۲
  • مرداد ۱۳۹۲
  • تیر ۱۳۹۲
  • خرداد ۱۳۹۲
  • اردیبهشت ۱۳۹۲
  • فروردین ۱۳۹۲
  • اسفند ۱۳۹۱
  • بهمن ۱۳۹۱
  • دی ۱۳۹۱
  • آذر ۱۳۹۱
  • آبان ۱۳۹۱
  • مهر ۱۳۹۱
  • شهریور ۱۳۹۱
  • مرداد ۱۳۹۱
  • تیر ۱۳۹۱
  • خرداد ۱۳۹۱
  • اردیبهشت ۱۳۹۱
  • فروردین ۱۳۹۱
  • اسفند ۱۳۹۰
  • بهمن ۱۳۹۰
  • دی ۱۳۹۰
  • آذر ۱۳۹۰
  • آبان ۱۳۹۰
  • مهر ۱۳۹۰
  • شهریور ۱۳۹۰
  • مرداد ۱۳۹۰
  • تیر ۱۳۹۰
  • خرداد ۱۳۹۰
  • اردیبهشت ۱۳۹۰
  • فروردین ۱۳۹۰
  • اسفند ۱۳۸۹
  • بهمن ۱۳۸۹
  • دی ۱۳۸۹
  • آذر ۱۳۸۹
  • آبان ۱۳۸۹
  • مهر ۱۳۸۹
  • شهریور ۱۳۸۹
  • مرداد ۱۳۸۹
  • تیر ۱۳۸۹
  • خرداد ۱۳۸۹
  • اردیبهشت ۱۳۸۹
  • فروردین ۱۳۸۹
  • اسفند ۱۳۸۸
  • بهمن ۱۳۸۸
  • دی ۱۳۸۸
  • آذر ۱۳۸۸
  • آبان ۱۳۸۸
  • مهر ۱۳۸۸
  • شهریور ۱۳۸۸
  • مرداد ۱۳۸۸
  • تیر ۱۳۸۸
  • خرداد ۱۳۸۸
  • اردیبهشت ۱۳۸۸
  • فروردین ۱۳۸۸
  • اسفند ۱۳۸۷
  • بهمن ۱۳۸۷
  • دی ۱۳۸۷
  • آذر ۱۳۸۷
  • آبان ۱۳۸۷
  • مهر ۱۳۸۷
  • شهریور ۱۳۸۷
  • مرداد ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۷
  • خرداد ۱۳۸۷
  • اردیبهشت ۱۳۸۷
  • فروردین ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۵
  • خرداد ۱۳۸۵
  • اردیبهشت ۱۳۸۵
  • فروردین ۱۳۸۵
  • اسفند ۱۳۸۴
  • بهمن ۱۳۸۴
  • دی ۱۳۸۴
  • آذر ۱۳۸۴
  • شهریور ۱۳۸۴
  • وحدت، غیرت، بصیرت؛ هدیه‌ی آمریکا به مسلمانان
    تاریخ خواندن و تاریخ دانستن خیلی مهم  و ضروری است. این جمله‌ای ست که تا به حال از خیلی‌ها شنیده ام و خیلی از اساتید و ادم‌هایی که ده‌ها پیرهن بیش‌تر از من و امثال من، پاره کرده‌اند، توصیه به “تاریخ‌خوانی” می‌کنند.

    این روز‌ها هم دوباره حسرت خوردم بر اینکه تاریخ را زیاد نمی‌دانم.

    اگر تاریخ می‌دانستم، امروز می‌توانستم، اهانت‌هایی که در طول تاریخ به مسلمانان شده است را بشمرم.

    سلمان رشدی و آن مردک کاریکاتوریست را که یادمان هست، حمله به عراق و افغانستان را هم. دایره مسلمانی را کوچک‌تر کنیم، تخریب گنبد و بارگاه سامراء و صعده و …

    ولی به همه‌ی این‌ها که نگاه می‌کنم، فایده و خدمتی! که به جامعه مسلمانان شده در ادامه‌ و واکنش به آنها، خیلی بیشتر از ضررها و ضربه‌هایی است که زده شده.

    مهم این است که خودمان چقدر از این اتفاقات درس بگیریم و استفاده کنیم.

    “آقا” در پیام‌شان جمله داشتند و گفتند: «حادثه‌ی اهانت به قرآن و پیامبر  عظیم‌الشأن صلی‌الله‌علیه‌وآله، با همه‌ی تلخی، در دل خود حامل بشارتی بزرگ است. خورشید پرفروغ قرآن روزبه‌روز بلندتر و درخشنده‌تر خواهد شد»

    این چند روز، مطالب زیادی درباره‌ی این واقعه خواندم، مطالبی که اکثراً عالی نوشته شده بودند، طرح‌هایی که زده شد، مقالات و اعتراضات. همین‌که این موج و این احساس ایجاد شد در وبلاگستان، به نظر من یکی از اثرات مثبت بود، همین که به یاد ما آمد تا در وبلاگ‌هایمان برای قرآن بنویسیم و از قرآن بخوانیم و بگوئیم؛ همه این‌ها خوب بود و خوب‌تر این است که این راه را ادامه دهیم، در همین وبلاگستان خودمان حداقل؛ مثل این پیشنهاد.

    اینکه ما، به‌خاطر این واقعه، تلنگری خورده‌ایم خوب است ولی نه این شود که باز بنشینیم تا گستاخی و توهین دیگری. از همین امروز و همین حالا باید شروع کرد. ان‌شا‌الله


    بعد‌نوشت: این متن را چندین! روز است که نوشته‌ام ولی انتشارش افتاد به امروز. الان هم دیر نشده راحیل.


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱:۱۳ ب.ظ روز ۳۰ شهریور ۱۳۸۹ | دیدگاه (۰)

    شروعی ۲باره

    و اسئلک ان تجعل وفاتی قتلاً فی سبیلک تحت رایه نبیّک مع اولیائک

      بار الها؛

      از تو می‌خواهم که مرگم را کشته شدن در راه خودت قرار دهی که در زیر پرچم پیام‌برت و با دوستانت، کشته شوم.

     قسمتی از دعای امام صادق علیه السلام در ماه مبارک رمضان

     


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱:۱۷ ب.ظ روز ۱۸ شهریور ۱۳۸۹ | دیدگاه (۰)

    می‌شویم عَمّارت آقا…

    * جور می‌شود کارت برایمان یا نه؟
    از چند روز قبل سؤال شده بود برایم و الحمدلله به دستمان رسید
    دیدار “آقا” با دانش‌جویان

    * ساعت چهار نیم با دوستانم قرار گذاشته بودیم تقاطع نوشیروان و فلسطین. تا رسیدیم و از سه خان گشت‌ها رد شدیم، حوالی پنج بود که وارد حسینیه شدیم.

    * از سر کوچه‌ی اشکبوس تا اولین گشتی که می‌خواستیم وارد شویم، جمعیت دانش‌جو، ایستاده بود، اول فکر کردم منتظر دوستانشان هستند تا با هم وارد شوند ولی وقتی چندین نفرشان که کارت‌ها را در دستمان دیده بودند، تقاضای کارت اضافه برای ورود کردند، فهمیدم به امید پیدا کردن کارت و اجازه ورود است که آنجا ایستاده اند؛ شرمنده‌شان می‌شدیم.

    * «برگه و مداد می‌خوام ببرم داخل برای یادداشت»
    «نه خانم اجازه‌ی ورود هیچی ندارید. فقط خودتان و لباس‌هایتان. همین»
    مثل دفعات قبل. کلاً گشت خانم‌ها خیلی “گیر” هستند. ناراحت می‌شوم و نمیدانم می‌توانم به حافظه‌ام اعتماد کنم و آنچه که می‌بینم را به یاد نگه دارم یا نه. کمی ناامید هستم البته.

    * وارد حسینیه که شدیم، تقریباً نصف بیش‌تر پر شده بود، جایمان را طوری انتخاب کردیم که پشت ستون نباشیم و بتوانیم “آقا” را ببینیم.

    * دیدار دانش‌جویان بود. آمار دانش‌گاه‌هایمان هم که تقریباً شصت درصد خانم‌ها به نسبت چهل درصد آقایان است ولی برایم جالب بود که یک سوم، شاید هم کم‌تر، از فضای حسینیه را به خانم‌ها اختصاص داده بودند و بیش‌ترش سهم آقایان بود.
    انصاف این بود که حداقل نصف – نصف بود.

    * قسمت آخر حسینیه هم با پانل جدا شده و از سرو صداهایی که می‌آید و بوی سبزی که در هوا پیچیده، معلوم است سفره‌های افطار انتظارمان را می کشند تا سه ساعت دیگر.

    * ظاهراً بین جمعیت برگه شعر پخش کرده‌اند، آقایی وسط جمعیت آقایان ایستاده و ریتم خواندن را با بقیه تمرین می‌کند. با خودم می‌گویم الان تمرین می‌کنند ولی وقتی آقا بیایند عمراً جمعیت مثل الان هماهنگ شود و بتوانند شعر را بخوانند.

    * وقتی در دست آقایان، کاغذ، دفترچه، خودکار، خودنویس می‌بینم، تنها کاری که می‌توانم بکنم این است که به دوستانم اعتراض کنم و بگم «ببینید، آقایان کاغذ و خودکار آورند، یعنی چی آخه؟»

    * هنوز جاگیر نشده بودیم که یکدفعه جمعیت بلند شد و شروع به شعار دادن کرد، چند دیداری که قبلاً بودم همیشه حداقل یک ساعت انتظار کشیده بودم تا ورود “آقا”، و وقتی فهمیدم جمعیت به خاطر ورود “آقا” بلند شده‌اند، خوشحال شدم.

    * سعی می‌کنم در نهایت نوک انگشتان پایم بیاستم تا بتوانم “آقا” را ببینم. جمعیت که شعارشان تمام می‌شود و می‌نشینند راحت می‌شود “آقا” را دید. آرام نشسته‌اند بر روی صندلی. مثل همیشه آرامش است که از دیدن ایشان می‌گیرم.

    * همه شروع می‌کنند به خواندن همان شعری که تمرینش کرده بودند و من ضایع میشوم؛ شاید فراموش کرده بودم که دیدار دانش‌جویان است بلاخره، باید تفاوتی داشته باشد.

    * “ای، رهبر من. بی‌قرار بی‌قرارم. باز، آمدم تا روی پایت سر گذارم. دستی بکش روی سر ما. هم رهبری هم دلبر ما
    ای عزیز مادر ما یابن الزهرا . یابن الزهرا
    با عشق مولا از همه عالم گسستیم. ما، پیرو این مکتب اسلام هستیم. ما آمدیم، دیدارت آقا. از دور این، رخسارت آقا. می‌شویم عمارت آقا . می‌شویم عمارت آقا . یابن الزهرا . یابن الزهرا
    در، ماه رحمت. بر لبم دارم دعایی. کاش، با تو آقا. من شوم کرب‌وبلایی. در سایه، اسلام و قرآن. در هر کجا،از خاک ایران. ذکر ما شد یا حسین جان . یابن الزهرا. یابن الزهرا.
    یا حجت‌الله. با زبان روزه دارت، خود دعا کن. جان دهم من در کنارت. یابن الحسن، هستی امیرم. آقا بیا، تا جان بگیرم. در رکاب تو بمیرم. یابن الزهرا. یابن الزهرا ، یابن الزهرا  یابن الزهرا”

    * مراسم با قرائت قرآن، شروع می‌شود و بعد مجری برنامه از “آقا” می‌خواهد که مراسم این افسران جنگ نرم را ایشان شروع کنند. “آقا” سلام می‌کنند و خوشامدگویی و ابراز خوشحالی از واژه افسران جنگ نرم.
    یاد خیلی چیزها می‌افتم…

    * دانش‌جویانی که باید در مراسم صحبت کنند یک یکی و با معرفی مجری برنامه شروع به صحبت می‌کنند و بعد از اتمام حرف‌هایشان می‌روند سمت سن و چند دقیقه‌ای با “آقا” صحبت می‌کنند و حسرت به دل دانش‌جویانی می‌گذارند که دارند آن‌ها را نگاه می‌کنند.

    * “خانم فهیمی پور” اولین نماینده‌ی خانم‌هاست. بغل دستی‌ام سرش را می‌کشد تا بتواند او را ببیند و بعد می‌گوید «ئه، مانتو‌ای ام هست» حرف‌هایش را که مختصر می‌زند، هم تشکر مجری را به دنبال دارد و هم “پز” ما که خانم‌ها همیشه دقیق هستند و سر موقع. احسنت.

    * دو خانم بعدی که برای صحبت آمدند، خودشان را کوچک‌تر از آن دانستند که در این جمع صحبت کنند و این‌طور صحبت‌ها. اصلاً خوشم نیامد راستش. نمی‌دانم چرا.

    * همه دنبال ساعت می‌گردند. سمت چپمان و بالای سر ساعت بزرگی نصب است. با انگشت ساعت را به بقیه نشان می‌دهم.

    * دخترکی که شاید سال اول یا دوم کارشناسی باشد، تکیه داده به نرده‌های بین خانم‌ها و آقایان. وسط صحبت‌های نفر دوم است که چشم‌هایش روی هم ‌می‌افتد و خوابش می‌برد.

    * تقریباً شش یا هفت نفری صحبت کرده‌اند ولی هنوز چفیه “آقا” بر گردنشان بود. یاد آقای مفتاح می‌افتم و نوشته‌شان از دیدار دو سال پیش. به دوستم می‌گویم: «چرا هیچ‌کس چفیه آقا را نگرفته است؟ جالب است.» هنوز پنج دقیقه از حرفم نگذشته که خانم ” فاطمه فیاض” چفیه‌ی آقا را می‌گیرد. همه صلوات می‌فرستیم.

    * پر حاشیه‌ترین سخنران دیدار “آقای افکانه” بود. از همان اول که با جمله‌ی «آقای خامنه‌ای! سلام. می خواهیم برای یک بار هم که شده همان گونه که می‌خواهید صدایتان کنیم.» شروع کرد تا اعتراضش به رئیس جمهور و نزدیکانش و آخر هم با جمله‌ی «مشتاق بذل جانیم؛ سر ما و فرمان شما».
    حاشیه‌های جالب‌تری هم در یک دقیقه رفتن‌شان در کنار “آقا” بوده که بعداً در سایت‌ها خواندم.

    http://rahilll2.persiangig.com/image/13890603_115045.jpg

    * حدود دو ساعت است که صحبت‌ها ادامه دارد. جمعیت روزه، با گرمای هوای وحشتناک حسینیه دیگر طاقتشان تمام شده ولی انگار هنوز نماینده اردوهای جهادی باید صحبت کند. آه از نهادمان بلند می شود.

    * از اول برنامه، هر یک ربع یکبار تکان می‌خورد و طرز نشستنش را عوض می‌کند. عادت به آرام نشستن ندارد. دوستش می‌خندد با هربار تکان‌هایش.

    * بوی غذا می‌آید. بغل دستی‌ام می‌گوید: «قیمه است» بو می‌کنم و می‌گویم: «نه، مرغ است» گشنه‌ام می‌شود.

    * بالاخره صحبت ها تمام می‌شود و سه ربعی مانده به اذان، “آقا” شروع می‌کنند به صحبت.
    دخترک از خواب بیدار شده  و صاف می‌نشیند و گوش می‌کند.

    * “آقا” جلسه با دانش‌جویان را از شیرین‌ترین جلساتشان می‌دانند و جلسه امروز را با طرح مسائل عمیق‌تری توسط دانش‌جویان عنوان می‌کنند.

    * وقتی “آقا” از جوانی ما می‌گویند و پاکی مان، پشت سرم صدایی آرام به دوستش می‌گوید: «آره جون …مان، خیلی پاکیم» من هم شرمنده میشوم از اینکه شاید مصداق صحبت “آقا” نباشیم.

    * وقتی از نقدپذیری می‌گویند و اینکه دانش‌جویان هم  باید نقدپذیر باشند، امیدوارم به اینکه این حرف “آقا” مثل خیلی از صحبت‌هایشان از یادمان نرود و اجرائی‌اش کنیم و فقط خنده‌ی بعد از جمله‌ی « قبا هم ندارید که به گوشه‌اش بربخورد.» در یادمان نماند.

    * «بعضی کارهای اجرایی را ناچار خودم انجام داده‌ام.» این هم جمله‌ای بود که سر تکان دادن ها و افسوس خوردن های عده‌ای را داشت.  افسوس افسران جنگ نرمی که چند سال دیگر مسئولیت‌ها به عهده‌ی خود انهاست و ان شالله این‌ها این طور نباشند.

    * از پنجره بیرون را نگاه می کنم، تاریک است و نزدیک اذان. برای اطمینان نگاهی به  ساعت بالای سرمان می‌اندازم. حدود هشت است. شاید برای همین است که وقتی یکی از آقایان، که فاصله شان تا جائی که نشسته‌ام دو متر است، بلند شعار داد “ای ره‌بر، آزاده”  آقا می‌گویند «خیلی ممنون، متشکرم» و جمعیت است که می‌خندد.
    آقا البته تشکر هم می‌کنند. بنده‌ی خدا؛ تا پنج دقیقه بعد هم  هنوز با دوستانش میخندیدند و حتماً تا مدت‌ها سوژه اذیت و خنده است بین خودشان.

    * تا صحبت‌های “آقا” تمام می‌شود و جمعیت بلند می‌شود، مؤذن هم شروع می کند به اذان گفتن
    ابتدای ورود به حسینیه، مهر برداشته بودم و در صف‌های نماز می‌ایستم. نمی‌دانم چرا بعد از هیچ کدام از نماز‌ها دعای “یا علی و یا عظیم” خوانده نمی‌شود.

    http://rahilll2.persiangig.com/image/13890531_139917.jpg

    * نماز که تمام می‌شود خانم‌ها باید اول از پانل برداشته شده، خارج شوند. خانم وحید دستجردی را می بینم که چند دانش‌جو، ظاهراً رشته‌ی پزشکی یا رشته های مربوطه باید باشند، دورشان را گرفته‌اند و صحبت می‌کنند.

    * جز‌ء اخرین نفراتی هستیم که از پانل خارج می شویم آن هم با جملات «سریع‌تر سریع‌تر زود باشید خانم‌ها» دلیل این همه سرعت را وقتی میفهمم که جمعیت مشتاق!!! آقایان که می‌خواهند به سفره‌ها هجوم بیاورند ولی توسط چند نفر جلویشان گرفته شده، را می بینم. خدا را شکر می‌کنم. مسلماً زیر دست و پایشان له می شدیم اگر کمی دیرتر جنبیده بودیم.

    http://rahilll2.persiangig.com/image/13890531_229917.jpg

    * سر سه تا از سفره‌ها، خانم‌ها نشسته اند و دیگر جائی نیست؛ ما باید به طبقه‌ی بالا برویم.
    “آقا” ابتدای یکی از سفره‌ها نشسته اند و افطار می کنند.

    * طبقه‌ی بالا هم کامل سفره انداخته شده ، سر اخرین سفره می‌نشینم. گرم است هوا و فن‌ها اصلاً کفایت نمی‌کنند.

    اولین‌بار بود که مهمان سفره‌ی افطار بیت بودم. الحمدلله. خدا را شکر.


    بیانات عکس صوت فیلم دیدار