می‌خوانمت

وَقَالَ رَبُّکُمُ ادْعُونِی أَسْتَجِبْ لَکُمْ إِنَّ الَّذِینَ یَسْتَکْبِرُونَ عَنْ عِبَادَتِی سَیَدْخُلُونَ جَهَنَّمَ دَاخِرِینَ

و پروردگارتان گفت: مرا بخوانید تا شما را اجابت کنم، آنان که از عبادت من تکبّر ورزند، به زودی خوار و رسوا به دوزخ درآیند.

سوره مبارکه غافر آیه ۶۰ (بیشتر…)

مجموعه شعر کودکان کربلا

واقعه عاشورا و حادثه کربلا، در زندگی ما آنقدر بزرگ و با اهمیت است که از سن کودکی آن را برای فرزندان تعریف می‌کنیم و سعی می‌کنیم کودکان با همان نگاه کودکانه با این واقعه آشنا شوند.

انیمیشن و کتاب‌های زیادی برای آشنایی کودک با حادثه کربلا ساخته و منتشر شده است. “مجموعه شعر کودکان کربلا” یکی از تلاش‌های خوب در این زمینه است که برای آشنایی کودکان زیر هفت سال با حادثه کربلا مناسب است. مجموعه‌ای ده جلدی که با زبان شعر کودکانه، سعی در معرفی کودکان حاضر در حادثه کربلا و حوادثی که با آن روبرو بوده‌اند دارد.

اشعار کتاب بسیار روان و کودکانه سروده شده‌اند وکلمات سنگینی که ممکن است کودک معنی آنها را نداند در ابیات استفاده نشده است. شاعر سعی کرده در عین تعریف کردن ماجراهای پیش آمده برای کودکان در کربلا، موضوع را خیلی خشن و اذیت‌کننده برای روح کودک ترسیم نکند و با آوردن واژگان کودکانه و لطیف، ذهن کودک را با خود همراه کند. مثلا واژه خون در تمامی سروده‌های کتاب به روئیدن گل سرخ بر روی لباس تشبیه شده است. شاید برای کودک در وهله اول این سوال پیش آید که “مگه رو لباس گل درمیاد؟” در اینجا وظیفه خواننده کتاب است که منظور شاعر را با توجه به روحیه کودک برایش ترسیم و تعریف کند.

حضرت علی اصغر، حضرت رقیه، طفلان مسلم، عبدالله بن الحسن، قاسم ابن الحسن و امام باقر کودکانی هستند که در هر جلد از کتاب، داستان زندگی یکی از آنها و حضورشان در حادثه کربلا شرح داده شده است. قصه مشک، خیمه‌ها، فرات و ذوالجناح هم چهار جلد از این مجموعه را تشکیل می‌دهد که با استفاده از آرایه جان‎‌بخشی به اشیا، حوادثی که در کربلا بر کودکان گذشته است را شرح می‌دهد.

نقاشی و تصویرگری‌های این مجموعه به کودکانه و صمیمی‌تر کردن کتاب و اشعار با کودکان، کمک زیادی می‌کند. تصاویر درشت و با رنگ‌های شاد و تنوع رنگی بالا کشیده شده‌اند. حتی تصاویری که مربوط به صحنه‌های شهادت است، بخاطر استفاده از رنگ‌های مختلف و کاراکترهایی مثل گل لاله و فرشتگان در عین آشنایی کودک با واقعه عاشورا، آن را حادثه‌ای تماما تلخ و شکست‌خورده در ذهن کودک خردسال ترسیم نمی‌کند.

رسالت این مجموعه، آشنایی حداقلی کودکان زیر هفت سال با حادثه عاشورا و ایجاد حس هم‌ذات‌پنداری کودک با کودکان حاضر در آن واقعه است. با بزرگتر شدن فرزندتان و خواندن کتاب‌های مناسب سنش درباره عاشورا، او را بیشتر با این حادثه بزرگ تاریخ آشنا کنید.

این مطلب در تاریخ ۱۲ شهریور ۹۶ در روزنامه همشهری به چاپ رسیده است.

مجموعه ده جلدی
شاعر: محمد کامرانی اقدام
تصویرگر: حکیمه شریفی. رباب قاسمی
ناشر: حدیث نینوا

روز ناگزیر

این روز ها که می گذرد،
هر روز احساس می کنم که کسی در باد
فریاد می زند

احساس می کنم که مرا
از عمق جاده های مه آلود
یک آشنای دور صدا می‌زند

آهنگ آشنای صدای او
مثل عبور نور
مثل عبور نوروز
مثل صدای آمدن روز است

آن روز ناگزیر که می آید
روزی که عابران خمیده
یک لحظه وقت داشته باشند
تا سر بلند باشند
و آفتاب را
در آسمان ببینند

روزی که این قطار قدیمی
در بستر موازی تکرار
یک لحظه بی بهانه توقف کند
تا
چشم‌های خسته خواب آلود
از پشت پنجره
تصویر ابرها را در قاب
و طرح واژگونه جنگل را
در آب بنگرند

آن روز
پرواز دست های صمیمی
در جستجوی دوست
آغاز می شود

روزی که روز تازه پرواز
روزی که نامه ها همه باز است

روزی که جای نامه و مهر و تمبر
بال کبوتری را
امضا کنیم
و مثل نامه ای بفرستیم
صندوق های پستی
آن روز آشیان کبوترهاست

روزی که دست خواهش، کوتاه
روزی که التماس گناه است
و فطرت خدا
در زیر پای رهگذران پیاده رو
بر روی روزنامه نخوابد
و خواب نان تازه نبیند

روزی که روی درها
با خط ساده ای بنویسند:« تنها ورود گردن کج، ممنوع!»

و زانوان خسته مغرور
جز پیش پای عشق
با خاک آشنا نشود

و قصه های واقعی امروز
خواب و خیال باشند
و مثل قصه های قدیمی
پایان خوب داشته باشند

روز وفور لبخند
لبخند بی دریغ
لبخند بی مضایقه چشمها

آن روز
بی چشمداشت بودن لبخند
قانون مهربانی است

روزی که شاعران
ناچار نیستند
در حجره های تنگ قوافی
لبخند خویش را بفروشند

روزی که روی قیمت احساس
مثل لباس
صحبت نمی کنند

پروانه های خشک شده، آن روز 
از لای برگ های کتاب شعر
پرواز می کنند

و خواب در دهان مسلسل ها
خمیازه می کشد

و کفش های کهنه سربازی
در کنج موزه های قدیمی
با تار عنکبوت گره می خورند

روزی که توپ ها
در دست کودکان
از باد پر شوند

روزی که سبز، زرد نباشد

گل ها اجازه داشته باشند
هر جا که دوست داشته باشد
بشکفند

دل ها اجازه داشته باشند
هر جا نیاز داشته باشند
بشکنند

آیینه حق نداشته باشد
با چشم ها دروغ بگوید

دیوار حق نداشته باشد
بی پنجره بروید

آن روز
دیوار باغ و مدرسه کوتاه است
تنها
پرچینی از خیال
در دوردست حاشیه باغ می کشند
که می توان به سادگی از روی آن پرید

روز طلوع خورشید
از جیب کودکان دبستانی

روزی که باغ سبز الفبا
روزی که مشق آب، عمومی است

دریا و آفتاب
در انحصار چشم کسی نیست

روزی که آسمان
در حسرت ستاره نباشد

روزی که آرزوی چنین روزی
محتاج استعاره نباشد

ای روزهای خوب که در راهید!
ای جاده های گمشده در مه!
ای روزهای سخت ادامه!
از پشت لحظه ها به در آیید!

ای روز آفتابی
ای مثل چشم های خدا آبی!
ای روز آمدن!
ای مثل روز، آمدنت روشن!

این روزها که می گذرد، هر روز
در انتظار آمدنت هستم!
اما  با من بگو که آیا ، من نیز
  در روزگار آمدنت هستم؟

 

زنده یاد قیصر امین پور

آنجا که نام کوچک تو …

اسمش که می‌آید، شعرهای خاطره‌انگیز و خاطره‌سازش برای ما دهه شصتی‌ها تداعی میشود.
از “این روزها که میگذرد، هر روز احساس می‌کنم که کسی در باد فریاد میزند” ش که با برنامه نیمرخ برایمان خاطره شد تا “قطار می‌رود تو میروی، تمام ایستگاه میرود” حتی “موجیم و وصل ما، از خود بریدن است” …
من اما تا نام قیصر را می‌شنوم یاد “قاف” می‌افتم؛ شعری دو جمله‌ای که روزهای نوجوانی‌ام را به خود مشغول کرد. آنقدر این شعر برایم خاطره‌انگیز و دوست داشتنی است که امسال برای دانش‌آموزان هشتم‌م، همان هفته اول مهر، خواندمش و گذاشتم مثل نوجوانی خودم در شعر غرق شوند …
“و قاف
حرف آخر عشق است
آنجا که نام کوچک من، آغاز می‌شود”

امروز دهمین سالگرد فوت فوت قیصر امین‌پور است؛ برای شادی روحش، فاتحه‌ای بخوانیم

همیشه خودمان باید بخواهیم!

نباید تصور کرد که با پیشرفت مدنیت، مقام زن هم بتدریج بالا رفته است؛ حقیقت امر این است که (در طول تاریخ) زیادتر بودن حس همکاری زن، در تغییر وضع اجتماعی او بیشتر موثر بوده تا تربیت فرهنگی مردان!

تاریخ تمدن، جلد اول

ویل دورانت

صفحه ۴۲

فسنجون

من از جمله افرادی بودم که از فسنجون خوششون نمی‌اومد؛ دهن نمیزدم بهش و به نظرم یه غذای بدمزه و زشت می اومد😅
ولی چند سالیه که ازش خوشم اومده و میخورم و حتی دو سه بار هم درستش کردم و کم کم دارم عاشقش میشم😉
گردو سابیده شده رو با یک مقدار آب سرد تو قابلمه میریزم و وقتی آب جوش اومد زیرش رو کم میکنم و میذارم دو ساعت با شعله کم حرارت ببینه. آبش که کم شد، دوباره نیم استکان آب سرد میریزم روش.
🌸 آب سرد باعث میشه گردو زودتر روغن پس بده🌸
مرغ رو هم با پیاز و یک کم نمک و زردچوبه و یک کوچولو دارچین، تو قابلمه جداگانه، میذارم بپزه.
بعد دوساعت که گردو حسابی پخت و روغن داد، رب انار میریزم و یک کم شکر. بسته به میزانی که بخوام شیرین یا ملس یا ترش بشه، هم میزنم و میزان رب و شکر رو تنظیم میکنم. یک کم که باهم جوش خوردن، مرغ ها رو بهشون اضافه میکنم. چند تا آلو خورشتی هم برای کم کردن گرمی گردو داخل خورش میندازم. حدود نیم ساعت صبر میکنم تا مرغ ها خوب با مخلوط گردو و رب انار بپزن و بعد سرو میکنم😀

نمیدونم چرا فسنجون غذای سختیه تو ذهنمون، در صورتیکه خیلی آسونه فقط زمان بره پختش

  • آبان ۱۳۹۶
  • مهر ۱۳۹۶
  • شهریور ۱۳۹۶
  • مرداد ۱۳۹۶
  • تیر ۱۳۹۶
  • خرداد ۱۳۹۶
  • اردیبهشت ۱۳۹۶
  • فروردین ۱۳۹۶
  • اسفند ۱۳۹۵
  • بهمن ۱۳۹۵
  • دی ۱۳۹۵
  • آذر ۱۳۹۵
  • آبان ۱۳۹۵
  • مهر ۱۳۹۵
  • شهریور ۱۳۹۵
  • مرداد ۱۳۹۵
  • تیر ۱۳۹۵
  • خرداد ۱۳۹۵
  • اردیبهشت ۱۳۹۵
  • فروردین ۱۳۹۵
  • اسفند ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۴
  • دی ۱۳۹۴
  • آذر ۱۳۹۴
  • آبان ۱۳۹۴
  • مهر ۱۳۹۴
  • شهریور ۱۳۹۴
  • مرداد ۱۳۹۴
  • تیر ۱۳۹۴
  • خرداد ۱۳۹۴
  • اردیبهشت ۱۳۹۴
  • فروردین ۱۳۹۴
  • اسفند ۱۳۹۳
  • بهمن ۱۳۹۳
  • دی ۱۳۹۳
  • آذر ۱۳۹۳
  • آبان ۱۳۹۳
  • مهر ۱۳۹۳
  • شهریور ۱۳۹۳
  • مرداد ۱۳۹۳
  • تیر ۱۳۹۳
  • خرداد ۱۳۹۳
  • اردیبهشت ۱۳۹۳
  • فروردین ۱۳۹۳
  • اسفند ۱۳۹۲
  • بهمن ۱۳۹۲
  • دی ۱۳۹۲
  • آذر ۱۳۹۲
  • آبان ۱۳۹۲
  • مهر ۱۳۹۲
  • شهریور ۱۳۹۲
  • مرداد ۱۳۹۲
  • تیر ۱۳۹۲
  • خرداد ۱۳۹۲
  • اردیبهشت ۱۳۹۲
  • فروردین ۱۳۹۲
  • اسفند ۱۳۹۱
  • بهمن ۱۳۹۱
  • دی ۱۳۹۱
  • آذر ۱۳۹۱
  • آبان ۱۳۹۱
  • مهر ۱۳۹۱
  • شهریور ۱۳۹۱
  • مرداد ۱۳۹۱
  • تیر ۱۳۹۱
  • خرداد ۱۳۹۱
  • اردیبهشت ۱۳۹۱
  • فروردین ۱۳۹۱
  • اسفند ۱۳۹۰
  • بهمن ۱۳۹۰
  • دی ۱۳۹۰
  • آذر ۱۳۹۰
  • آبان ۱۳۹۰
  • مهر ۱۳۹۰
  • شهریور ۱۳۹۰
  • مرداد ۱۳۹۰
  • تیر ۱۳۹۰
  • خرداد ۱۳۹۰
  • اردیبهشت ۱۳۹۰
  • فروردین ۱۳۹۰
  • اسفند ۱۳۸۹
  • بهمن ۱۳۸۹
  • دی ۱۳۸۹
  • آذر ۱۳۸۹
  • آبان ۱۳۸۹
  • مهر ۱۳۸۹
  • شهریور ۱۳۸۹
  • مرداد ۱۳۸۹
  • تیر ۱۳۸۹
  • خرداد ۱۳۸۹
  • اردیبهشت ۱۳۸۹
  • فروردین ۱۳۸۹
  • اسفند ۱۳۸۸
  • بهمن ۱۳۸۸
  • دی ۱۳۸۸
  • آذر ۱۳۸۸
  • آبان ۱۳۸۸
  • مهر ۱۳۸۸
  • شهریور ۱۳۸۸
  • مرداد ۱۳۸۸
  • تیر ۱۳۸۸
  • خرداد ۱۳۸۸
  • اردیبهشت ۱۳۸۸
  • فروردین ۱۳۸۸
  • اسفند ۱۳۸۷
  • بهمن ۱۳۸۷
  • دی ۱۳۸۷
  • آذر ۱۳۸۷
  • آبان ۱۳۸۷
  • مهر ۱۳۸۷
  • شهریور ۱۳۸۷
  • مرداد ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۷
  • خرداد ۱۳۸۷
  • اردیبهشت ۱۳۸۷
  • فروردین ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۵
  • خرداد ۱۳۸۵
  • اردیبهشت ۱۳۸۵
  • فروردین ۱۳۸۵
  • اسفند ۱۳۸۴
  • بهمن ۱۳۸۴
  • دی ۱۳۸۴
  • آذر ۱۳۸۴
  • شهریور ۱۳۸۴
  • عنوان ندارد؛ باور کن

    حوادثی که اتفاق می‌‌افتد، نتیجه‌ی کارهای ماست که بر سر ما می‌آید.

    و ما اصابکم من مصیبه بما کسبت ایدیکم
    هر مصیبتی به شما می‌رسد، به واسطه‌ی اعمال شماست.

    آیا نباید به فکر باشیم و از گناهان گذشته که باعث این همه بلاها و مصیبت‌ها شده است، توبه کنیم؟
    ولی، ما توبه نمی‌کنیم، چون کارهای خود را بد نمی‌دانیم و به خود و کارهای خویش خوش‌بین هستیم!

    آیا در این حوادث و گرفتاری‌ها که از هزار سال پیش به ما خبر داده‌اند نباید شرح‌صدر پیدا کنیم و همان‌طور که دستور داده‌اند باشیم؟ که فرموده‌اند: “تمسکوا بالامر الاول

    یعنی این‌که، به یقینیات اعتقاد داشته باشیم و به واضحات و ضروریات دینی عمل کنیم و در موارد شک و تردید احتیاط نماییم.

    در این زمانه که اهل ایمان به بلاهای فراوان مبتلا هستند، چنان که دستور داده‌اند، دعای فرج را زیاد بخوانیم.

    آیه الله بهجت (رحمت الله علیه)


    * نگاه که می‌کنم به پشت سرم، می‌بینم گاهی خطا رفته‌ام. باید بیش‌تر مراقب بود.

    * قرائت‌های مختلف و برداشت‌های شخصی از دین، خیلی زیاد شده است. زیاد بود البته؛ یا دارد بیشتر می شود یا توجه من جدیدا بیش‌تر جلب شده است.

    * به‌هم کمک کنیم.
    بی‌غرضانه و دوستانه، اگر دیدیدم کسی دارد پایش می‌لغزد -حتی کمی- که شاید از نظر خیلی‌ها مهم نباشد، ولی مسلما خیلی! مهم است، بگوئیم. همه‌مان به تلنگر احتیاج داریم.
    گاهی غرق دنیایی می‌شویم و خودمان هم نمی‌فهمیم.
    به‌هم کمک کنیم و غریق نجات هم باشیم نه کمک در غرق بیش‌تر

    * چشم هوشی باز شد، آیینه‌ی حیران شدیم
    یک سحر آیینه گم کردیم، سرگردان شدیم

      اشک در چشمان ما پُر شد، پری‌ها پَر زدند
    شیشه از دست پری افتاد، ما انسان شدیم

      غیرت ما این نبود و قیمت ما این نبود
    هر‌چه دنیا قدر پیدا کرد، ما ارزان شدیم

      ای چراغ مطمئن! در ما طلوعی تازه کن
    ما که عمری در شب زلف تو سرگردان شدیم

     


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۴:۳۶ ب.ظ روز ۳۰ تیر ۱۳۸۹ | دیدگاه (۰)

    زیرا که در این وادی بس بیم خطر باشد

    چند روز قبل، در بین گوگل‌ریدر خواندن‌هایم به وبلاگی رسیدم که با ادبیاتی صمیمانه !!! بیست‌و‌چهارم تیر را به آقای خامنه‌ای تبریک گفته بود.
    صمیمانه اش در حدی بود که اگر در چند خط پائین‌تر ننوشته بود “امام خامنه‌ای” فکر می کردم پستش را برای تولد پسرخاله یا برادرش نوشته است.

    لا یری الجاهل الا مفرطا او مفرطا

     ظاهرا چند سالیست، علاقمندان به “آقا” روز تولد شناسنامه‌ای ایشان را جشن می‌گیرند؛ یکبار خود ایشان فرمودند:

    “اولاً، مولود این حقیر در تیرماه نیست و ثانیاً؛ من و روز تولدم ارزش این محبت ها را نداریم و اینها موجب شرمندگی من است، در عین حال لازم است از همه آنها تشکر شود”

    “این کار غلط است، این تولد و امثال آن هیچ جشنی ندارد، برگزارکنندگان مسئول وقت و عمر و اموالی هستند که در این کار صرف و ضایع می شود. من از کسی که برای تولد من جشن می گیرد به هیچ وجه متشکر نمی شوم و او را مسئول زیان های این کار هم می شناسم”

    امسال هم ظاهرا حرکت وبلاگی! راه افتاده برای تبریک این روز در وبلاگ‌ها و ما نیز دعوت شده‌ایم.
    شاید وبلاگ‌نویسان این روز را بهانه‌ای کرده اند برای عرض ارادت مجدد به ره‌بری و این فی‌نفسه خوب است ولی یادمان نرود ادب و احترام را در صحبت‌ها و نوشته‌هایمان

    هر صمیمیتی در هرجائی، شایسته نیست.
    گاهی بعضی مسائل را برای دیگران بد میدانیم و وقتی نوبت به خودمان رسید، با تحلیل و چه و چه، خوب جلوه می‌دهیم و ادامه‌ی ماجرا

    الحمدلله مسلمانیم و در نوشته‌ها ودستورات دینی‌مان آنقدر توصیه و دستور داریم که جای توجیه نداشته باشیم، مگر …


    *همیشه وقتی چیزی می‌نویسم اول با خودم هستم. کاش “ناسی” بودن از وجودمان کم شود.

    * فمن اشعر التقوی قلبه برز مهله و فاز عمله، فاهتبلوا هبلها و اعملوا للجنه عملها

    *اینجا +

     


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۴:۴۳ ب.ظ روز ۲۵ تیر ۱۳۸۹ | دیدگاه (۰)

    ایستگاه خدا

    انسان پس از آمدن‌ها و دیدن‌ها، ناچار به حالتی می‌رسد که خسته می‌شود و احساس می‌کند که رها شده و تنهایش گذاشته اند …
    نمازش خالیست و روحش بی‌جواب و صدایش محروم

    اما بعضی ها که می‌توانند از بدها، خوب استفاده کنند از همان حالت ها به حرکت بیشتری می‌رسند.
    اینها، این حال را، این خستگی را با دوست در میان می‌گذارند به جای اینکه در زیر آوار خستگی بمیرند.

    آن را با یار می‌گویند نه با اغیار

    ” الهم اشغلنا بذکرک
    اللهم تب علی حتی لا اعصیک و الهمنی الخیر و العمل و و خشیتک بالیل و النهار ما ابقیتنی “

    گاهی دلت تنگ می‌شود برای خدا و خسته می‌شوی از همه‌ی دلبستگی‌ها
    دلخوش می‌کنی به سه روزی که میتوانی بی‌خیال از همه چیزها، برای خودت باشی

    ولی … گیر می‌کنی در تصمیم‌گیری

    یکطرف خودت هستی و سه روز بی‌خیال همه چیز و خودت و خودت و خدا
    طرف دیگر افرادی هستند که مسئولیت و وظیفه داری نسبت بهشان

    تصمیم‌گیری همیشه برایم سخت بوده در این موارد
    سبک سنگین کردن کارها و شرایط، گاهی کفه را به‌نفع نفسم بالا برده و گاهی بر‌عکس

    نفس این وسط بازی می‌کند … به‌ترین وقت برای قلقلک دادنت …


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۴:۴۸ ب.ظ روز ۰۵ تیر ۱۳۸۹ | دیدگاه (۰)

    عند ربهم یرزقون

    کربلای هشت با هم بودیم.
    از بچه های دبیرستان سپاه بود.
    هر روز با هم یک جز قرآن می خواندیم .
    حتی تو خط مقدم هم، فرصتی دست داد و خواندیم .

    مدتی ازش خبری نداشتم .
    من رفته بودم غرب؛ طرفهای حلبچه.
    آخرای جنگ بود.
    یه روز روزنامه ای به دستم رسید که عکس مهدی را دیدم .

    تو شلمچه شهید شده بود .

    اومدم تهران رفتم بهشت زهرا (س).
    گفتند، شهدای اخیر را در قطعه ۴۰ دفن کرده اند.
    تازه شهدا را دفن کرده بودند. سنگ قبری در کار نبود.
    یه تابلوی اهنی کوچک بالای هر قبر.
    یکی یکی تمام قبرها را نگاه کردم ولی قبر مهدی به چشمم نخورد.
    حالم گرفته شد.

    کنار قطعه ۴۰ نشستم و براش یک جز قرآن خواندم .
    خواستم برگردم ولی دلم رضایت نمی داد.
    گفتم “مهدی اینقدر بی وفا نبودی ! اگه خودت را بهم نشان بدی یه جز دیگه قرآن برات می خوانم .”

    راه افتادم؛ از وسط قبرها می رفتم که تابلویی توجهم را به خود جلب کرد : شهید مهدی سقازاده .
    نشستم سر قبرش و به قول خود وفا کردم.

    حال نوشت:
    چند ماه پیش، رفتم بهشت زهرا.
    اول رفتم سر قبر مهدی و عقده دلم را خالی کردم و های های به حال خودم و تنهایی ام گریه کردم .
    دستم را لب قرآن گذاشتم تا هر جزیی که مهدی خواست براش بخوانم .
    جز ۲۰ آمد. گفتم:” حقا که کارت بیسته.”
    سه چار آیه که خواندم رسیدم به این ایه شریفه : “امن یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف السو

    دلم ارام گرفت و تا آخر جز ۲۰ را برایش خواندم.


    این روزها همه از فیلترینگ می‌نویسند و عملکردهای اشتباه در این حوزه
    حرف ها زیاد است . خیلی زیاد

    من هم خواستم بنویسم و گله کنم، اعتراض و اینکه “سیلی به خودی” و “پاک کردن صورت مساله” درد را که درمان نمی‌کند هیچ! درمانش را سخت‌تر می‌کند.

    ولی ترجیح دادم این روزها، کوله پشتی را به روز کنم.
    ….

    برای همین چند خط هم پاک کردم و دوباره نوشتم.
    خدا همه‌یمان را بیامرزد ان‌شاالله

    تابستان رسید