قرآنم (قسمت اول)

بابا برایم سوغات آورده بودند؛ از مدینه
بچه‌های کلاسِ حفظ قرآنِ مدرسه، همه‌شان یکی یکدانه داشتند؛ از کجا آورده بودند، یادم نیست، فقط یادم است در ایران پیدا نمیشد. من ولی عاشقش شده بودم.
عاشق قطع‌ش، خط‌ش، حاشیه‌هایش، رنگش
بابا که می‌خواستند بروند عمره، مشخصاتش را برایشان گفتم. “این اندازه است بابا؛ جلدش فلان رنگ است؛ کاغذهایش نرم است؛ دکه‌ی روبروی بقیع حتما دارد و …” اینترنت نبود و فقط خصوصیاتش را برای بابا گفتم و بعد از چند هفته قرآن عزیزم، در دستم بود.
محبوبه که کلاس حفظ برایمان گذاشت، با قرانم، “مریم” را حفظ کردم. در حاشیه‌هایش گاهی نکاتی می‌نوشتم. شب‌های قدر بر سرم می‌گرفتم. دو بار با خودم به مدینه برگشت؛ مشهد رفت؛ سوریه رفت؛ کربلا و نجف و سامرا رفت. شمال و یزد و اصفهان و کیش رفت. همیشه با من بود.
شب‌های قدرِ رمضانِ هشتاد و نه آخرین سفرم با “او” شد.
شبِ بیست و سه رمضان، در یک متری ضریحِ ارباب، دادم به دستِ دخترِ عربی تا قرآن به سر بگیرد و مشغول دعا شدم تا دختر، اعمالش تمام شود. چند دقیقه‌ای که گذشت، برگشتم و دیدم نیست… دختر نبود؛ رفته بود و “او” را، قرآن عزیزم را، با خودش برده بود. حتما فکر کرده بود یکی از قران‌های حرم است و با خود برده بود. یخ کردم. سرم را می‌چرخاندم شاید پیدایش کنم. ولی مگر در بین آن حجمِ زیاد از خانم‌های چادرعربی به سر، می‌توانستم پیدایش کنم؟ مستأصل و نگران به سمت نزدیکترین محل ادعیه و قران‌ها رفتم؛ نبود. قفسه‌ی بعدی، نبود. قفسه‌ی دورتر، نبود. قفسه‌های صحن، نبود؛ نبود و نبود.
انگار تکه‌ای از من جدا شده بود.
حتما هرکس مرا دیده بود فکر کرده بود اشک‌های سرازیر از چشمانم، بخاطر توبه و انابه به درگاه خداست. ولی من، برای از دست دادنِ قرآنم گریه می‌کردم. قرآنی که مثل یک دفتر خاطرات، سال‌ها با من بود، همه‌جا.
ده سال از آن رمضان می‌گذرد. تا سال‌ها هروقت به کربلا می‌رفتم، همچنان قفسه‌های قرآن حرم را، به امید یافتن قرآنم می‌گشتم. رو به ضریح می‌کردم و می‌گفتم “قرآنم را پَس نمی‌دهید؟”
بعدها فهمیدم گم‌شدنِ قرآنم در شب قدر، شاید یکی از بزرگترین درس‌های زندگی‌ام بود؛ دل نبستن؛ وابسته نشدن و کَندن.

اما هنوز به این فکر میکردم که سرنوشت “او” چه شد؟ دست چه کسانی افتاد؟ تا چند سال در حرم ماند؟ پلاسیده شد؟ رنگِ جلدش رفت؟ حاشیه‌نویسی‌هایم چه؟ وقتی کسی “او” را گرفته تا بخواند، حاشیه‌های من را هم خوانده؟ صفحه‌ی اولش که اسمم را نوشته بودم، دیده؟ چند بار در حرم “سیده فاطمه مطهری” از زبانِ زائری که صفحه‌ی اول قرآنم را دیده، برده شده؟

سیزده دلیل برای اینکه
این کتاب، جزو کتاب‌هایی بود که تو قفسه “دوست دارم بخرمش” گذاشته بودم ولی هیچ‌وقت نخریدمش؛ حتی وقتی دیدم تو طاقچه بی‌نهایت هست، سراغش نرفتم، چون موضوعش رو می‌دونستم و حوصله‌ی خوندنش رو نداشتم
ولی چون ژانر نوجوان بود یا حداقل نوجوون‌ها بیشتر رغبت به خوندنش دارند، باید میخوندم. چاره چی بود؟ دیدن سریالش
سیزده قسمت فصل اول، دقیقا داستان کتابه و قطعا خیلی بخش‌هایی از کتاب سانسور شده؛ بگذریم
هانا بیکر نوجوون هفده ساله خودکشی میکنه و سیزده تا دلیل برای اینکارش، قبل از اقدام به خودکشی ضبط میکنه. در حین همراه شدن مخاطب با داستان، تو دل قصه‌ها مشکلات نوجوون‌های آمریکایی گفته میشه؛ تنهایی، آزارهای کلامی، تحقیر، مصرف زیاد مشروبات، مصرف دراگ و انواع مخدرها، تجاوز جنسی، خانواده گسسته، عدم درک والدین و کادر مدرسه، و تکرار میکنم “تنهایی” در واقع همه اون سیزده دلیل در آخر به تنهایی هانا ختم میشد. یه‌جایی میگفت انسان اجتماعیه و با ارتباط با دیگران به زندگیش ادامه میده. و شخصیت اصلی، مدام در ارتباطاتش شکست میخورد و آخر هم خودش رو کشت

داستان به نوجوون و بزرگسال یاد میداد هوای همو داشته باشن و بهم کمک کنند، گوش کنند، فراموش نکنند
هانا تلاش میکرد خودش رو نجات بده، با روش‌های مختلف و آخر هم نتونست، چون بقیه نخواستن.
حالا نویسنده آمریکایی ما خواسته، داستان با خودکشی هانا تموم بشه (،البته یکبار تغییر داده پایان داستان رو، اول اینطوری بوده که خودکشی نافرجامه و زنده میمونه) ولی بیاین فکر کنیم اگه ما جای نویسنده بودیم، پایان داستان رو چطور مینوشتیم؟
چه راه‌حلی جلوی نوجوونِ مخاطبمون میذاشتیم؟
چون “احساس تنهایی” برای همه انسان‌هاست، جزئیات چراییش باتوجه به فرهنگ‌ها متفاوت میشه

دوست دارم کتاب دو با یکسری نوجوون بخونم و درباره‌اش با هم گپ بزنیم

سریال، چهار فصل ساخته شده. من فقط فصل اول که داستان کتاب بود رو دیدم و قسمت اول فصل دو. ابتدای فصل دو، بازیگرهای نوجوون خودشون رو معرفی کردن و به مخاطب‌هاشون گفتن تو این سریال از تجاوز، مصرف زیاد مواد .. صحبت میکنیم، اگه شما درگیر این مسائلید، بهتره با بزرگتری این سریال رو ببینید. اگه کمکی خواستید زنگ بزنید فلانجا

برام جالب بود این هشدار دادن. البته ظاهرا چندین نوجوون بعد خوندن این کتاب یا دیدن سریالش خودکشی کردن و برای همین این هشدار رو تو فصل دو گذاشتن


(کپی شده از گودریدزم)

چیزهای کوچک

شؤون صغیره تمر بها أنت دون التفاتِ
تساوی لدیّ حیاتی؛ جمیع حیاتی

حوادث قد لا تثیر اهتمامک، أعمّر منها قصور
و أحیا علیها شهور.
و أغزل منها حکایا کثیره.
و ألف سماء
و ألف جزیره

شؤون صغیره …

چیزهای کوچکی که بدون توجهِ تو می‌گذرد، برای من اندازه‌ی زندگی‌ام است؛ تمام زندگی‌ام.

من از اتفاقاتی که برای تو بی‌اهمیت است کاخ می‌سازم.
ماه‌ها با آنها سر می‌کنم.
داستان‌های بسیاری از آنها می‌بافم.
و هزار آسمان
و هزار جزیره

چیزهای کوچک…

پاراگراف بالا، قسمتی از شعرِ زیبایِ “چیزهای کوچک” سروده “نزار قبانی‌”ه؛ سرچ کنید کل شعر رو بخونید. از اشعارِ زیبای قبانی‌ه به نظرم.

پ‌ن: “کاظم ساهر” خواننده‌ی عراقی هم، این شعر نزار رو خونده.

برای آقای آسمانی

از آن پیرمردهای مهربان بود. همان پیرمردهای لاغر و تکیده با قدی خمیده و لبخندی بر لب. ته‌لهجه‌ی کاشانی‌اش را نگه داشته بود. خیلی وقتها که از کوچه‌ی خانه‌ی پدری رد میشدم، میدیدمش. گاهی نشسته بود بر روی صندلی جلوی خانه‌اش، گاهی راه می‌رفت، گاهی جلوی خانه‌اش را آب و جارو میکرد. سلام می‌کردم و جواب میداد. اکثر وقت‌ها در جیب‌هایش شکلات داشت؛ به بچه‌ها میداد. چندبار به من هم داد. با لبخند و تشکر می‌گرفتم. از آن پیرمردهای مهربان بود. بابا که رفت، جزو معدود کسانی بود که برای تشییع آمد. با اینکه برایش سخت بود. از آن پیرمردهای مهربان بود. از آن پیرمردهای بامعرفت.

دو روز پیش شنیدم که او هم رفته است. مثل بابا. دو هفته بیمارستان بستری بوده و پنج صبح، “آسمانی” شده بود. همسایه‌ی مهربانِ خانه‌ی پدری

روحت شاد پیرمرد مهربان

آغوش

الإنسان یُمکنه أن یُعانقَ بکلامِه أیضًا
آدم با حرف‌هاش هم ممکنه کسی رو در آغوش بگیره…

کپی از کانال تلگرامی حنین

کیک گردو و قهوه

اگه از طعم قهوه خوشتون میاد، این کیک رو دوست دارید قطعا
مواد اولیه تو عکس آخر نوشتم.

گردو رو آسیاب می‌کنیم.
زرده و سفیده تخم‌مرغ رو از هم جدا می‌کنیم.
سفیده رو خوب می‌زنیم تا پف کنه حسابی. (برای امتحان می‌تونید آروم قالب رو برگردونید، اگه لیز نخورد سفیده، یعنی کارتون رو عالی انجام دادین و حسابی پف کرده)
زرده رو با شکر قاطی می‌کنیم و هم می‌زنیم.
کره آب شده در محیط رو اضافه می‌کنیم و هم می‌زنیم.
شیر رو اضافه می‌کنیم و هم می‌زنیم.
قهوه رو اضافه می‌کنیم و هم می‌زنیم.

مواد که خوب مخلوط شدن، نوبت آرد میرسه. در دو یا سه مرحله آرد رو همراه بکین‌پودر اضافه می‌کنیم و خوب هم می‌زنیم.

هم‌زن رو کنار میذاریم و بقیه کار رو با لیسک یا قاشق انجام میدیم.
بقیه کار چیه؟ اضافه کردن گردوها و سفیده‌ی تخم‌مرغ
اول گردو رو اضافه کنید و بعد در دو یا سه مرحله سفیده‌ی تخم‌مرغ رو

👌 من چندوقته بجای چرب و آردی کردن، کف قالب کاغذ‌روغنی میندازم؛ از نتیجه راضی‌ترم.

🕖 چهل دقیقه در فر با دمای ۱۸۰ درجه

✅ توصیه می‌کنم حتما کره استفاده کنید و روغن جایگزینش نکنید. تردی و لطافتی که کره به کیک و شیرینی میده، قابل مقایسه با روغن نیست.

✅ میزان گردو رو می‌تونید کمتر کنید.

  • شهریور ۱۴۰۰
  • مرداد ۱۴۰۰
  • تیر ۱۴۰۰
  • خرداد ۱۴۰۰
  • اردیبهشت ۱۴۰۰
  • فروردین ۱۴۰۰
  • اسفند ۱۳۹۹
  • بهمن ۱۳۹۹
  • دی ۱۳۹۹
  • آذر ۱۳۹۹
  • آبان ۱۳۹۹
  • مهر ۱۳۹۹
  • شهریور ۱۳۹۹
  • مرداد ۱۳۹۹
  • تیر ۱۳۹۹
  • خرداد ۱۳۹۹
  • اردیبهشت ۱۳۹۹
  • فروردین ۱۳۹۹
  • اسفند ۱۳۹۸
  • مهر ۱۳۹۸
  • شهریور ۱۳۹۸
  • مرداد ۱۳۹۸
  • تیر ۱۳۹۸
  • خرداد ۱۳۹۸
  • اردیبهشت ۱۳۹۸
  • فروردین ۱۳۹۸
  • اسفند ۱۳۹۷
  • بهمن ۱۳۹۷
  • دی ۱۳۹۷
  • آذر ۱۳۹۷
  • آبان ۱۳۹۷
  • مهر ۱۳۹۷
  • شهریور ۱۳۹۷
  • مرداد ۱۳۹۷
  • تیر ۱۳۹۷
  • خرداد ۱۳۹۷
  • اردیبهشت ۱۳۹۷
  • فروردین ۱۳۹۷
  • اسفند ۱۳۹۶
  • بهمن ۱۳۹۶
  • دی ۱۳۹۶
  • آذر ۱۳۹۶
  • آبان ۱۳۹۶
  • مهر ۱۳۹۶
  • شهریور ۱۳۹۶
  • مرداد ۱۳۹۶
  • تیر ۱۳۹۶
  • خرداد ۱۳۹۶
  • اردیبهشت ۱۳۹۶
  • فروردین ۱۳۹۶
  • اسفند ۱۳۹۵
  • بهمن ۱۳۹۵
  • دی ۱۳۹۵
  • آذر ۱۳۹۵
  • آبان ۱۳۹۵
  • مهر ۱۳۹۵
  • شهریور ۱۳۹۵
  • مرداد ۱۳۹۵
  • تیر ۱۳۹۵
  • خرداد ۱۳۹۵
  • اردیبهشت ۱۳۹۵
  • فروردین ۱۳۹۵
  • اسفند ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۴
  • دی ۱۳۹۴
  • آذر ۱۳۹۴
  • آبان ۱۳۹۴
  • مهر ۱۳۹۴
  • شهریور ۱۳۹۴
  • مرداد ۱۳۹۴
  • تیر ۱۳۹۴
  • خرداد ۱۳۹۴
  • اردیبهشت ۱۳۹۴
  • فروردین ۱۳۹۴
  • اسفند ۱۳۹۳
  • بهمن ۱۳۹۳
  • دی ۱۳۹۳
  • آذر ۱۳۹۳
  • آبان ۱۳۹۳
  • مهر ۱۳۹۳
  • شهریور ۱۳۹۳
  • مرداد ۱۳۹۳
  • تیر ۱۳۹۳
  • خرداد ۱۳۹۳
  • اردیبهشت ۱۳۹۳
  • فروردین ۱۳۹۳
  • اسفند ۱۳۹۲
  • بهمن ۱۳۹۲
  • دی ۱۳۹۲
  • آذر ۱۳۹۲
  • آبان ۱۳۹۲
  • مهر ۱۳۹۲
  • شهریور ۱۳۹۲
  • مرداد ۱۳۹۲
  • تیر ۱۳۹۲
  • خرداد ۱۳۹۲
  • اردیبهشت ۱۳۹۲
  • فروردین ۱۳۹۲
  • اسفند ۱۳۹۱
  • بهمن ۱۳۹۱
  • دی ۱۳۹۱
  • آذر ۱۳۹۱
  • آبان ۱۳۹۱
  • مهر ۱۳۹۱
  • شهریور ۱۳۹۱
  • مرداد ۱۳۹۱
  • تیر ۱۳۹۱
  • خرداد ۱۳۹۱
  • اردیبهشت ۱۳۹۱
  • فروردین ۱۳۹۱
  • اسفند ۱۳۹۰
  • بهمن ۱۳۹۰
  • دی ۱۳۹۰
  • آذر ۱۳۹۰
  • آبان ۱۳۹۰
  • مهر ۱۳۹۰
  • شهریور ۱۳۹۰
  • مرداد ۱۳۹۰
  • تیر ۱۳۹۰
  • خرداد ۱۳۹۰
  • اردیبهشت ۱۳۹۰
  • فروردین ۱۳۹۰
  • اسفند ۱۳۸۹
  • بهمن ۱۳۸۹
  • دی ۱۳۸۹
  • آذر ۱۳۸۹
  • آبان ۱۳۸۹
  • مهر ۱۳۸۹
  • شهریور ۱۳۸۹
  • مرداد ۱۳۸۹
  • تیر ۱۳۸۹
  • خرداد ۱۳۸۹
  • اردیبهشت ۱۳۸۹
  • فروردین ۱۳۸۹
  • اسفند ۱۳۸۸
  • بهمن ۱۳۸۸
  • دی ۱۳۸۸
  • آذر ۱۳۸۸
  • آبان ۱۳۸۸
  • مهر ۱۳۸۸
  • شهریور ۱۳۸۸
  • مرداد ۱۳۸۸
  • تیر ۱۳۸۸
  • خرداد ۱۳۸۸
  • اردیبهشت ۱۳۸۸
  • فروردین ۱۳۸۸
  • اسفند ۱۳۸۷
  • بهمن ۱۳۸۷
  • دی ۱۳۸۷
  • آذر ۱۳۸۷
  • آبان ۱۳۸۷
  • مهر ۱۳۸۷
  • شهریور ۱۳۸۷
  • مرداد ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۷
  • خرداد ۱۳۸۷
  • اردیبهشت ۱۳۸۷
  • فروردین ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۵
  • خرداد ۱۳۸۵
  • اردیبهشت ۱۳۸۵
  • فروردین ۱۳۸۵
  • اسفند ۱۳۸۴
  • بهمن ۱۳۸۴
  • دی ۱۳۸۴
  • آذر ۱۳۸۴
  • شهریور ۱۳۸۴
  • “زن” رویای گم شده

    یک

    عصر است. دارم برمیگردم خانه .
    هوا گرم است.
    آرام آرام در پیاده رو خیابون راه میروم تا به اتوبوس ها برسم.

    چند قدم جلوتر سه دختر جوان دارند با هم راه میروند.
    “رقص عربی دیگه خز شده، من میخوام برم رقص ترکی یاد بگیرم”
    ” نه بابا ترکی چیه؟ من میخوام برم تکنو”
    “مگه تکنو هم یاد میده آنجا؟”
    “آره بابا”

    قیافه هایشان را که نمی‌بینم (چون جلوتر از من دارند راه میروند) ولی از جمله بعدی که گفت، حدس زدم دوستش حرفش را باور نکرده یا هرچه
    “به خدا، به قرآن، راست میگم. تکنو هم یاد میده”

    زن باید رقص یاد بگیره

    دو

    جو فوتبال شدید است.
    یکی از سایت هایی که از جام جهانی عکس گذاشته است را نگاه میکنم.
    “زن”

    عنصری که در اکثر عکس ها وجود دارد.
    زن فقط به عنوان یک جسم .
    یک مجسمه
    یک آگهی تبلیغاتی متحرک

    زن باید آگهی تبلیغاتی باشه

    سه

    کلمه “زن” را در گوگل جست‌و‌جو می‌کنم.نتایج در صفحه اول همان چیزی است که انتظارش را داشتم. متاسفانه
    زن باید، جسم باشد

    اسلام درباره ی زن چه میگوید ؟
    زن را برای ما چه تعریف کرده‌اند؟
    در باور خودمان، چه انتظاری از “زن” داریم؟
    چه باید کرد؟

    ستون سمت راست اینجا را بخوانید

    این لینک مصاحبه نیز

     


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۱:۵۱ ق.ظ روز ۲۶ خرداد ۱۳۸۹ | دیدگاه (۲)

    جمعه چهاردهم خرداد هزار و سیصد هشتاد و نه

    *ساعت ده سوار مترو شدم. هرچه به ایستگاه حرم نزدیک تر میشدیم جمعیت بیشتر میشد و تنفس داخل واگن سخت تر.
    یاد روزهای قبل سال نو افتادم و شلوغی های مترو
    تفاوتش این بود که هر چند دقیقه یکبار یکی از بین جمعیت جمله ای میگفت و بقیه صلوات میفرستادند.

    * به ایستگاه حرم که میرسیم و از پله ها که بالا میروم تازه میفهمم جمعیت مترو اصلا زیاد نبود.
    گیج میشوم که کجا باید بروم. درست سه چهار روز پیش با مترو حرم امده بودم، ولی الان نمیدانستم دقیقا کدام سمت باید بروم و اگر گنبد را به عنوان شاخص انتخاب نمیکردم، حتما اشتباه راه را رفته بودم.
    هیچ تابلو و علامتی نبود که نشان دهد به کدام سمت باید برویم.

    * کمی که میروم از مقابل یک عده بر خلاف جهت حرکت من می آیند، ساعت را نگاه میکنم ده و نیم است. مسلما برنامه تمام نشده و من دیر نرسیده ام.
    شک میکنم که راه را اشتباه آمدم.
    از یک خانم بچه بغل میپرسم : “ببخشید؛ مراسم کدام طرف است؟” همان راه را نشان میدهد.
    کنجکاوی ام را مطرح میکنم و میگویم “پس چرا شما دارید برمیگردید؟”  میگوید” خیلی شلوغ است. خیلی گرم است. خسته شدیم. بچه اذیت میشود” 

    * صدای احمدی نژاد از خیلی دور می آید. خیلی دورش بخاطر سیستم بد صوتی در این قسمت است. جمعیت زیادی این قسمت از محوطه ( قبل از اولین بازرسی) نشسته اند ولی صدای مبهمی از بلندگوها شنیده میشود و برای آن فکری نشده است.

    * “بازرسی خانم ها” آن طرف است. بازرسی؟؟؟ در کیف را باز میکند و یک نگاه سرسری و برو به سلامت. چه بازرسی خوبی
    کاش بازرسی های مراسم بیت هم همینطور بود .

    * ایستگاه های صلواتی شهرداری گوشه و کنار برپاست.
    پذیرایی به نظر من برای شهرستانی هاست که بندگان خدا از راه های دور آمده اند، نه من که یک ساعت پیش از خواب بیدار شده ام و از خانه  حرکت کرده ام.

    از آشغال هایی که روز زمین ریخته میتوانم محتویات پذیرایی را حدس بزنم. پرتقال، ساندیس، کیک
    نگاه میکنم شاید سطل آشغالی ببینم ولی دریغ. همان سطل آشغال های کوچک که همیشه ی سال در بعضی از نقاط محوطه حرم، نصب هستند و با ده آشغال ساندیس پر میشوند. کمی به مردم حق میدهم.

    * قید نزدیک شدن به ساختمان و صحن را بالکل باید زد. دنبال سایه میگردم تا بنشینم ولی سایه ای نیست.
    خورشید ظاهرا میخواهد حضور گرم خودش را نشان دهد. حضورش خیلی زیاد هم گرم است و همه را کلافه کرده.

    هر گوشه ای که اندازه ی یک آدم سایه وجود داشته باشد، مردم نشسته اند. تکه تکه . تصور میکنم اگر کسی از بالا زمین را نگاه کند، شبیه گوسفندی میبیند که پشم هایش را تکه تکه چیده اند و هر گوشه ی بدنش یک تکه پشم قلمبه شده است.
    سهم من هم میشود یک درخت که کلی خانم زیر سایه اش نشسته اند و دیگر جائی پیدا نمیشود برای نشستن. همان جا مینشینم و تصور میکنم در سایه هستم.

    * احمدی نژاد دارد سخنرانی میکند. خیلی طولانی شده است به نظرم. من که خسته شده ام شروع میکنم با پیرزنی که کنارم نشسته، صحبت کردن.
    از اسفراین آمده با دخترش – که کنارمان نشسته – خودش میگه شصت و یک سال داره ولی به نظر من هشتاد را باید داشته باشد. میگوید “برای مراسم امام امده است و نماز جمعه ی آقا.”
    میگویم “خوب از همان خانه خودتان مراسم را میدید و این همه راه تا تهران نمی امدید.” نگاه عاقل اندر سفیهی به من میکند و میگوید: ” خیلی فرق دارد دخترم خیلی. این که بیایی از نزدیک و در مراسم شرکت کنی توفیر دارد تا از خانه” بعد هم کلی حسرت میخورد که چرا نتوانسته داخل برود و “آقا” را از نزدیک ببیند. شروع میکند با شوق از دیدار بیست و خورده ای سال پیشش در مشهد با آقا تعریف میکند. زمانیکه هنوز امام زنده بودند و آقا رئیس جمهور. چشمانش برق میزند.

    دخترش از بی نظمی های مراسم شکایت میکند. از نبود راهنما. میگوید “اگر تانکر های آب یخ میگذاشتند خیلی به‌تر بود تا قوطی های آب معدنی.” میگوید “ما این همه راه آمده ایم برای اینکه بتوانیم نماز جمعه را بخوانیم، ولی الان با این وضعیت، اصلا معلوم نیست بتوانیم نماز را اقتدا کنیم یا نه.” باز هم میگوید “اگر آب بود خیلی به‌تر از کیک و پرتغال بود.”

    * سخنرانی احمدی نژاد که تمام میشود، سید حسن خمینی می آید. هنوز شروع نکرده که مردم شعار میدهند. نمیگذارند صحبتش را ادامه دهد.  من با این حرکت مردم موافق نبودم. (اینجا قرار نیست دلیل بیاورم که چرا )

    * ساعت دوازده و نیم بود که آقا آمدند. ما که چیزی نمیدیدیم و فقط بعد از پنج دقیقه شنیدیم صدای اقا را. ” و الحمد للَّه ربّ العالمین نحمده و نستعینه و نتوکّل علیه و نستغفره و نتوب الیه‌

    همیشه در اول هر دو خطبه امام جمعه مردم را به تقوا دعوت میکند. نمیدانم چرا اینبار با دقت گوش دادم که آقا درباره ی تقوا داشتن چه میگویند.
    تقواى الهى را در رفتار، در گفتار، حتّى در پندار خود باید رعایت کنیم؛ یعنى مراقب باشیم در رفتار خود، در کردار خود، در گفتار خود، ذره‌اى از رضاى الهى و حق، تعدى و تجاوز نکنیم
    .

    * مردم نگران صف نماز هستند. خانمی پشت من نشسته و میگوید “هیچ کس صف ها را درست نمیکند؟”  از آقایی که با بی سیم آنجا ایستاده بود، میپرسم. میگوید:” هنوز وقتش نشده، زمانش که رسید می‌آیند و صف ها را درست میکنند”
    تجربه نشان داده به حرف ان اقا اطمینان زیادی نمیتوان کرد. به ان خانم میگویم : “صبر کنید خطبه دوم بشود، اگر کسی نیامد، خودمان درست می کنیم” ولی انقدر هوا گرم شده که اواسط خطبه اول بلند میشوم و اینبار واقعا دنبال سایه میگردم. از آفتاب مستقیم همیشه سردرد میگیرم. امروز باز بدنم بیشتر همراه‌ی کرد ولی دیگر نمیتواند
    🙂

    کنار اتوبوسی کنار چند خانم که مشخص است از تهران نیامده اند میشینم و خدا را شکر میکنم که بالاخره توانستم از آفتاب فرار کنم.

    آقا شاخص های حرکت صحیح در مسیر انقلاب را میگویند با توجه به سیره ی امام.
     
    من یک روز، در مورد یکی از چهره های معروف اسلام که نزدیک به زمان ما هم هست از امام (ره) سوال کردم. امام در جواب من گفتند: نمی شناسم و بعد یک جمله مذمت آمیزی نسبت به آن شخص گفتند. فردای آن روز که خدمت امام رسیدم، به مجرد اینکه وارد شدم، امام فرمودند: “راجع به آن کسی که دیروز پرسیدید ،همین؛ نمی شناسم”. یعنی امام آن جمله مذمت آمیز را حذف کردند. آن جمله ی مذمت آمیز نه فحش بود نه دشنام نه تهمت. درباره زیدی که شما او را قبول ندارید، دو جور برخورد می شود کرد: یک جور، آنچنانی که مطابق حق است. یک جور هم آمیزه ای از ظلم وجود دارد. آن چیزی را بگویید که در دادگاه عدل الهی می توانید توضیح دهید نه بیشتر.”

    سرم را پائین میاندازم.

    بخصوص به جوانها عرض میکنم: بروید وصیتنامه‌ى امام را بخوانید. امامى که دنیا را تکان داد، امامى است که در این وصیتنامه منعکس است، در این آثار و گفتار منعکس است.

    یاد واحد “وصیت” دانشگاه می افتم که ترم بعد باید بگیرم. یاد درس هایی که برای نمره میخوانیم.

    * آقا از میسر نبودن ادعای پیرو خط امام بودن و قرار داشتن با مخالفان انقلاب و اسرائیل و آمریکا در یک جبهه میگویند. طرف صحبت کاملا مشخص است. مردم شعار میدهند و تکبیر میگویند.
    دخترکی هفت هشت ساله که کنار مادرش نشسته و با مردم شعار میدهد، یک لحظه فردیاد میزند “ای ره‌بر آماده. آزاده ایم آزاده” همه ی ما که انجائیم میزنیم زیر خنده. دخترک خجالت میکشد.

    * خانمی کنارم نشسته است، با دختر سه ساله و همسرش و مادر شوهرش، امروز صبح از شهریار آمده اند. میگوید “خیلی دوست داشتم بروم داخل و آقا را از نزدیک ببینم.”
    میخواهم بدانم فقط خودم شاکی از  بی نظمی برنامه هستم یا نه، برای همین رضایتش را از برنامه می‌پرسم. می‌گوید: “همه چیز مراسم خوب بود فقط آب نبود. چهل و پنج دقیقه همه ی این اطراف راگشتم ولی برای دخترم آب پیدا نکردم.”
    خانم دیگری که چهارشنبه از شیراز به سمت تهران راه افتاده اند و کنارمان نشسته وقتی گفت گوی ما را میشوند میگوید: “آدم وقتی زائر است باید همه چیز را بپذیرد. همه چیز مراسم خوب بود.عالی”
    خانم شهریاری میگوید:”بله ما راضی هستیم ولی مسئولین برنامه هم باید به فکر مردم باشند.”
    مردم خوبی داریم به خدا

    همان خانم اهل شهریار میگوید: “ما هر سال می آئیم برای مراسم. امسال جمعیت خیلی بیشتر از سالهای قبل است. شاید برای همین بی نظمی ها بیشتر است، ولی می ارزد.شرکت در مراسم، به سختی هایش می ارزد. ادم جمعیت را می بیند ذوق میکند”

    * جایی که نشسته ام روبرویم تا صد قدم به خاطر حضور مستمر خورشید، هیچ آدمی بر روی زمین دیده نمیشود، ولی  فراوان آشغال پرتغال و ساندیس و روزنامه و کیک دیده میشود. مادر شوهر ِ هم صحبتم میوه اش را که میخورد، آشغالش را به نوه اش میدهد و می‌گوید :”برو اینها را در سطل بنداز دخترم” دخترک از روی تمام آشغال ها میدود و جعبه ی مادربزرگ را در سطل میاندازد. همان سطل های کوچک که آشغال ها از سرش سرازیرند.

    * خطبه ی اول تمام میشود.
    من که هیچ وقت در یک نقطه آرام نمیگیرم، دوباره بلند میشوم و بین مردم راه می افتم. اینبار جای نشستن پیدا نمیکنم و می ایستم. (حقم است اصلا )
    چهره های مختلف. حتی پوشش های مختلف، از هر نقطه ایران، بهترین موقعیت است برایم که عشق مردم و ایمان به اعتقادشان را برای خودم ثابت کنم.
    از خانمی که کنارم ایستاده میپرسم از کجا امده . میگوید:” از روستاهای شیراز، چهارشنبه راه افتادیم و دیروز قم بودیم. دیشب هم در مدرسه ای اسکان داشتیم. امروز پنج صبح حرم بودیم ولی نتوانستیم داخل برویم.”
    تعجب میکنم . پنج صبح؟؟؟ میگوید “از همان صبح جمعیت خیلی زیاد بود. نه مثل الان، ولی زیاد بود”
    سومین سالی بود که برای مراسم چهارده خرداد با خانواده اش به تهران می آید، مراسم امسال هم به نظرش خیلی خوب بوده و راضی است از همه چیز !!!

    * دو دختر نوجوان کنارمان ایستاده اند، فکر میکنند من خبرنگارم، میگویند “ما هم میتوانیم حرف بزنیم” لبخند میزنم، میگویم “بگوئید” “امروز صبح از بوئین زهرا راه افتادیم تهران. درب های ورودی خیلی شلوغ بود. زن و مرد قاطی شده بودند. خیلی بد بود. کاش ورودی ها و مسیر رفت و امد خانم ها و آقایان از هم جدا بود” از سرویس های بهداشتی هم مینالد که خیلی کم بودند و شلوغ.
    میپرسم :”برای شرکت در مراسم سالگرد امام آمده اید یا نماز جمعه ی آقا” یکی شان میگوید:‌”خب برای نماز جمعه آقا. اوووم مراسم امام. هردو” دوستش میگوید” همان قدر که امام را دوست داریم، آقا را هم دوست داریم”
    خودم شرمنده میشوم از سوال نامربوطی که پرسیده ام.

    * خطبه ی دوم خیلی کوتاه تر از خطبه ی اول بود، چند نکته درباره غزه و اسرائیل و حمله به کاروان آزادی و گردهمائى طولانى مربوط به ان.پى.تى در نیویورک.

    بین حرف هایشان درباره اسرائیل،میگویند ” صهیونیستها ادعا میکنند که ما براى بازرسى یا براى اینکه بگوئیم به سمت غزه نیائید، وارد کشتى‌هاى اینها شدیم – که البته مثل سگ دروغ میگویند! براى حمله رفتند، نقشه‌ى حمله کشیدند، اهدافشان هم مشخص است
    تعجب میکنم. از اینکه  این جمله را از زبان آقا شنیده ام. خنده ام هم میگیرد.
    چند خانمی که کنارم هستند هم عکس العمل نشان میدهند. متعجب هستند. یکی شان میگوید:” ببینید آقا هیچ وقت این جمله را برای کسی نگفته است، الان هم برای اسرائیل گفت”
    یاد سخنرانی هایی می افتم که از امام شنیده ام، در ادبیات امام از این جملات، شنیده میشد ولی از آقا برای اولین بار بود میشنیدم.

    * ساعت دو و پنج دقیقه است که خطبه دوم هم تمام میشود.

    * مردم بلند شده اند برای بستن صف.
    از مسئولی که بیاید و صف ها را درست کند خبری نیست. خود مردم کنار هم می ایستند و صف ها را وصل میکنند.
    وای از صف ها … مشکل همیشگی حرص خوردن.
    قبله های گاهی شصت درجه متفاوت

    * چند نفری روی زمین دنبال سنگ هستند برای نماز. چند نفر دستمال کاغذی گذاشته اند.
    روی چمن روئیده از زمین، دستمال کاغذی گذاشته اند!!!
    خودم را سرزنش میکنم. میگویم خیر سرت فقه خوانده ای. مسئولیت داری.

    * نماز دوم را هم خود آقا میخوانند. بر خلاف اکثر نماز جمعه ها.
    دلیلش را نمیدانم. حدس میزنم یا بخاطر عدم مشکل بازگشت که با هلی کوپتر است نه مثل دانشگاه تهران با ماشین و در خیابان، است یا سیاست های خاص آقا.

    * دو و بیست و پنج دقیقه است که نماز تمام میشود و جمعیت بلند میشود برای بازگشت. سعید حدادیان شروع میکند به خواندن یاد امام و شهدا.

    * فکر میکنم کمی تعلل کنم برای برگشت به‌تر است و خلوت تر میشود. مینشینم کنار خانواده ای که از قم آمده اند. از وسائلی که همراه دارند معلوم است یا از دیشب حرم بوده اند یا امشب را قصد ماندن دارند.
    مادر خانواده میگوید “دیروز از قم راه افتادیم با اتوبوس.” میپرسم “خودتان یا با کاروان؟”
    میگوید :” نه خودمان با اتوبوس. نفری هزار و پانصد دادیم و آمدیم.”  دخترش تاکید میکند که راننده بهمان تخفیف داد و انقدر گرفت.
    ظاهرا برنامه هرساله شان است که از قم برای مراسم سالگرد امام بیایند ولی امسال انگیزه شان قوی تر بوده. “نماز آقا را نباید از دست داد”

    * دلم نمی اید برگردم در حالیکه داخل نرفته ام و از نزدیک سلام نداده ام.
    میروم سمت درب ورودی حرم.
    جمعیت زیاد است و درب ها بسته.
    آقایان با لباس فرم – که نمیدانم مال بسیج است یا سپاه یا حتی ارتش 🙂
    – جلوی درب ایستاده اند و اجازه نمیدهند کسی جلو برود.
    از زمان باز شدن درب که میپرسم، میگویند ساعت چهار . یعنی حدود یک ساعت و نیم دیگر

    * افراد جمع شده روبروی درب، اکثرا افرادی هستند که با کاروان آمده اند و میخواهند قبل از برگشتن به شهرشان، زیارت امام هم بروند.
    از دختر فاروجی حدود ۲۵ ساله ای همان سوالات کنجکاوانه ام را میپرسم و میفهمم دیروز از فاروج حرکت کردند و دوشنبه برمیگردند. میگوید ۲۵ تااتوبوس بودیم از شهرمان.
    بیست و پنج اتوبوس از فاروج !!! یاد تخمه های فاروج می افتم
    🙂
    از هزینه آمدنشان میپرسم، میگوید هزینه ی اصلی را خودمان دادیم و بسیج فقط برایمان اتوبوس گذاشت. میگوید اگر هماهنگی بسیج هم نبود، خودمان شخصا برای شرکت در مراسم می آمدیم.

    * کمبود آب و آبسرد کن کافی هم چنان به چشم می‌آید و آزار دهنده است.
    آنقدر آبسرد کن ها و تانکر ها شلوغ است که ترجیح میدهم یا ابا عبدالله الحسینی بگویم و بی خیال آب شوم.

    * مراسم که تمام شده، جنب و جوش دو گروه خیلی دیده میشود. یکی بچه های امدادگر هلال احمر که برانکارد به دست از این طرف به ان طرف میدوند یکی هم ستاد گمشدگان. خدا خیرشان دهد

    * میروم سمت مترو. به امید برگشت ولی …
    آنقدر جمعیت زیاد است و ازدحام شده که درب های ورودی مترو را بسته اند تا جمعیت داخل مترو و پائین کمتر شود و دوباره درب ها را باز کنند.
    فکر میکنم بروم گلزار شهدا و بعد از ساعتی که مترو خلوت تر شد برگردم.

    *اصلا تصورش را نمیکردم که جمعیت و ترافیک تا خیابان های بهشت زهرا هم باشد.

    میروم هفتاد و دو تن. جمعیتی است که در ساختمان شهدای هفتاد و دو تن جمع شده است.
    خستگی از چهره های همه پیداست ولی همراه با رضایت .

    * ساعت شش است که برمیگردم. هنوز خیابان های بهشت زهرا و اطراف حرم ترافیک است ولی مترو الحمدلله خلوت است.
    تکیه میدهم به صندلی و فکر میکنم به تمام خاطرات قشنگ امروز
    به ره‌برم و سخنانش
    به مردم
    و به مسئولین‌ی که نباید فراموش کنند برای این مردم هستند.


    پ.ن : این پست را تقدیم میکنم ب دوست عزیزم مریم که قرار بود با هم باشیم ولی نشد.

     

    بانوی خوبی‌ها

    بانوی خانه مریض بود.
    امیر نگران حالش بود.

    دوست داشت هرچه همسرش در آن لحظه می خواهد، برایش فراهم کند.

       ” فاطمه جان؛ بگو چه می خواهی. “

       ” هیچ “

    امیر اصرار کرد. می خواست خواسته ی همسرش را اجابت کند.

    ” پدرم سفارش کرده است از شوهرت چیزی مخواه، مبادا که برایش ممکن نباشد و خجالت بکشد. ”

    به حق من! آنچه میل داری را بگو.”

    بانو سوگند به جان همسرش را که شنید، فرمود :” انار می خواهم. اگر پیدا کردی برایم خوب است.”

    امیر خوشحال از دانستن نیاز همسرش، از خانه بیرون رفت.

    بازار، گذشتن فصل انار، مرد یهودی، یک انار باقی مانده، چهار درهم،
    خرابه، فقیر بیمار، نصف انار، نصف دیگر، دست خالی،
    شرم امیر، شکاف در، طبق انار پیش روی بانو

    بانو …
    بانو …
    بانو …

    آنقدر حیا و عفت داشت که از گفتن خواسته ی دلش به همسرش میگذشت، مبادا مولا به زحمت و سختی بیافتد.
    مبادا مولا خجالت بکشد.

     بانوی خوبی ها … فاطمه ی زهرا سلام الله علیها

    به خودمان فکر میکنم و زندگی هایمان

    این نوشته برای اجابت هیات وبلاگی سبو نوشته شده است.

     


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۲:۰۹ ب.ظ روز ۱۲ خرداد ۱۳۸۹ | دیدگاه (۰)

    صهیونیزم، چهره‌ی جدید و خشن‌تری از فاشیزم

    فلسطین دیگر نه مساله عربی و نه حتی مساله ی اسلامی ، بلکه مهمترین مساله حقوق بشری جهان معاصر است.

    حمله ی دیروز اسرائیل به کاروان آزادی، که حامل کمک های انسان دوستانه به مردم غزه، نه از طرف مسلمانان و نه از طرف ایران بود، باز هم نشان داد، مشکل اسرائیل و دوست عزیزش آمریکا، نه فقط با اسلام و فلسطین، بلکه با هرشخص و دولتی است که بخواهد با آنان کوچک ترین مخالفتی کند.

    واقعا  دیگر نمیتوانم درک کنم حرف کسانی را که فلسطین را یک مساله برای “اسلام” میدانند و حمایت از آن را یک مساله سیاسی ولی صدایشان را برای حجاب زن ایرانی و از دست رفتن حق آزادی زنان و مردان در ایران بلند میکنند.

    ایمان بیشتر می آورم به آیه :

    لَهُمْ قُلُوبٌ لاَّ یَفْقَهُونَ بِهَا وَلَهُمْ أَعْیُنٌ لاَّ یُبْصِرُونَ بِهَا وَلَهُمْ آذَانٌ لاَّ یَسْمَعُونَ بِهَا أُوْلَـئِکَ کَالأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ أُوْلَـئِکَ هُمُ الْغَافِلُونَ

    وجدانتان بیدار باشد، میفهمید.


    امروز در پیام ره بر خواندم

    ملت مجاهد فلسطین و مردم و دولت مردمی غزه نیز بدانند که دشمن خبیث آنان اکنون از همیشه ضعیفتر و آسیب‌پذیرتر است. جنایت دریائی روز دوشنبه نه نشانه‌ی قدرت، که نشان درماندگی و سراسیمگی رژیم غاصب است. سنت الهی بر این جاری شده که ستمگران در اواخر دوران ننگ‌آلود خود، به دست خویش، سرنوشت محتوم فنا و زوال خود را نزدیکتر کنند.

    این سخن بیش از پیش امیدوارم کرد به زوال نزدیک دولت که نه رژیم غاصب صهیونیسم
    ان شالله

     


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۲:۱۲ ب.ظ روز ۱۱ خرداد ۱۳۸۹ | دیدگاه (۰)

    بگذارید از نزدیک مشرف شوم

    چند روز قبل به دعوت جناب هابیل و برای شرکت در موج وبلاگی ۱۴ خرداد، خاطره ای که یکی از اقوام برایم تعریف کرده بود را نوشتم.
    خاطرات ایشان از دوران تحصیل در نجف و تشرف به آستان امام، زیاد بود و نوشتن همه ی آنها در وبلاگ میسر نبود.

    تصمیم گرفتم یکی دیگر از خاطراتی که  بیان کننده یکی از خصوصیات امام بود را بنویسم.


    امام (ره) مقید بودند که هر شب به حرم مشرف شوند.
    یکی از مراقبین تعریف میکرد که یکی از شب ها مطلع شدیم از لحاظ امنیتی صلاح به بیرون آمدن امام نیست و با کسالتی که داشتند، بهتر است در منزل بمانند.

    یکی از دوستان به امام گفت بهتر است امشب به حرم نروید و از دور و پشت بام منزل زیارت کنید؛ زیارت که دوری و نزدیکی ندارد.

    امام لبخندی به ایشان زدند و با روی خوش گفتند : این روحیه‌ی عوامی را از ما نگیرید. بگذارید از نزدیک مشرف شویم.

    موج وبلاگی ۱۴ خرداد


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۲:۱۵ ب.ظ روز ۱۰ خرداد ۱۳۸۹ | دیدگاه (۰)

    موج ِ وبلاگی چهاردهم خرداد – خاطرات از امام

    نظم و انضباط و رعایت وقت برایشان خیلی مهم بود.

    نجف که بودند؛ صبح ها راس ساعت نه می رفتند مسجد شیخ انصاری، همان مسجد ترک ها در بازار هویش، برای گفتن درس مکاسب
    یکروز صبح آمدند سر درس ولی همه ی شاگردان نیامده بودند، منتظر نشستند تا همه آمدند و بعد درس را شروع کردند.

    هر شب برای نماز از منزل تا حرم حضرت امیر علیه السلام را پیاده میرفتند.
    بعد از نماز پیش رو می ایستادند و زیارت امین الله میخواندند، سپس میرفتند بالاسر و به امام حسین علیه السلام سلام میدادند و بعد پشت سر، نماز زیارت میخوندند و بعد زیارت جامعه کبیره را

    و همه ی اینها تحت نظر و مراقبت نیروهای ساواک و بعثی ها بود.

      هر شب، دو ساعت بعد از مغرب، به بیرونی می آمدند و نیم ساعت وقت قرار میدادند  برای ملاقات عمومی و دیدار ها و پاسخ به سوالات و بعد به حرم مشرف میشدند.

    نظم و انضباطشان آنقدر حساب شده و دقیق بود که خدام حرم، ساعت هایشان را با ورود امام تنظیم میکردند.


    او را آن دم که از جهان می بردند
    تابوتش را فرشتگان میبردند

    این روح خدا نبود، روح همه را
    با روح خدا به آسمان میبردند


    دعوت شده ام برای بازی وبلاگی ۱۴ خرداد و خاطره از امام، خودم که هیچ خاطره ای در ذهن نداشتم، نشستم پای صحبت یکی از اقوام و خواستم از دوران تحصیلشان در نجف و امام بگویند. آنقدر خاطرات بکر و جالبی تعریف کردند که ماندم کدام را بنویسم.

    اهمیت به نظم و انضباطی که امام در کارهایشان داشتند برای خود من که گاهی نظم را گم میکنم جالب بود.
    شاید در روزهای آتی باز هم بنویسم

    طبق رسم بازی ها دعوت میکنم از شهرزاد ،  دودینگ هاوس، اعترافات، طهورا،  مریم نوشت، یک وجب دل، بنده دل شکسته ی خدا، چشم و چراغ، کشکول


    پ . ن : وبلاگ موج وبلاگی چهاردهم خرداد


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۲:۱۸ ب.ظ روز ۰۶ خرداد ۱۳۸۹ | دیدگاه (۰)

    به بهانه ی طرح حجاب و عفاف

    حول و حوش ساعت نه و نیم صبح بود. در اتوبوس نشسته بودم و راهی محل کار.

    در ایستگاه بین راه، جمعی از دخترهای راهنمایی و دبیرستانی شاد! که سرگشته و خوشحال از جلسه امتحان بیرون آمده بودند، ایستاده بودند.

    نگاه‌شان می‌کنم.

    همه دخترکانی چهارده پانزده ساله؛ ابتدای شور جوانی و مستیبی خیال جوانک‌هایی که در خیابان آن‌ها را نگاه می‌کنند (شاید هم من فکر کردم بی‌خیال) با هم می‌خندند و‌گاه قهقهه می‌زنند. یونیفرم‌های هم رنگ طوسی مدرسه که دیگر خیلی گشاد نیستندمقنعه‌های مشکی که بلا استثنا – حتی تک دختر چادری بینشان – فقط نیمی از سرشان را گرفته. ابروهایی که برداشته یا تمیز شده.

    این‌ها نسل تازه جوان ما هستند. دخترکانی که فردا می‌شوند دانشجو و مادر و نماد زن جوان ایرانی

    جالبی قضیه این بود که منطقه تردد من حدود شرق و مرکز تهران بود و تصورم از مردمان این منطقه بهتر از مناطق شمال و غرب تهران است. دیگر انجا چه خبر است؟

    ر‌ها کردیم فرهنگ سازی را.

    وقتی هیچ کس نیامد برای ما بگوید چرا!!! باید حجاب داشته باشیم و فقط با شعار و زور خواستند برایمان حجاب را دورنی سازند!

    وقتی حجاب را فقط برای خانم‌ها معنا کردیم و یادشمان رفت برای آقایان هم حجاب و عفافی معنا شده است

    وقتی چادر را در مدارسمان اجباری کردیم و نگفتیم چرا چادر؟ چرا حجاب بر‌تر؟‌‌ همان شد که چادر‌ها در خانه به کیف رفت و یک کوچه مانده به مدرسه به روی سر، فقط برای انضباط

    همان شد که دختران فوتبالیستمان – البته به تبع کج فهمی مسئولین – نفهمیدند حجاب یعنی چه و برای محروم نشدن از فیفا به خاطر حجابشان، پوشش جدید انتخاب کردند.

    گاهی فکر می‌کنم به زنان مسلمان ِ کشورهای غیر اسلامی، که برای داشتن حجاب چه سختی‌هایی می‌کشند و از چه چیزهایی می‌گذرند – حتی جانشان – و اینکه ان‌ها در حجاب داشتن چه دیده‌اند که حاضرند برایش بجنگند.

    چه مفهومی از حجاب برای ان‌ها درونی شده که ما نتوانستیم و حتی نخواستیم برای دخترکانمان ارائه دهیم؟

    طرح حجاب و عفاف باز هم شروع شده؛ الحمدلله ولی مسئولین محترم فرهنگی، اجتماعی، ورزشی، اقتصادی، مدیریتی و و و از طرح‌های قبلی به کجا رسیدید و آیا در کنار آن به فکر مدارس و تولید محتوا و فرهنگ هم بوده‌اید؟

    یا فقط همین تذکر دادن در خیابان و بعضا گرفتن افراد را کافی می‌دانید و بیش از این وظیفه‌ای برای خود نمی‌بینید؟

    یادش بخیر. مدتی در ان جی یو «انجمن ایرانی اقدام برای عفاف» عضو بودم. آنجا هم توقف کردیم

    کم کاری از ماست.

    اینها را هم بخوانید. دوستانم نوشته اند + +


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱:۵۹ ب.ظ روز ۰۵ خرداد ۱۳۸۹ | دیدگاه (۰)