می‌خوانمت

وَقَالَ رَبُّکُمُ ادْعُونِی أَسْتَجِبْ لَکُمْ إِنَّ الَّذِینَ یَسْتَکْبِرُونَ عَنْ عِبَادَتِی سَیَدْخُلُونَ جَهَنَّمَ دَاخِرِینَ

و پروردگارتان گفت: مرا بخوانید تا شما را اجابت کنم، آنان که از عبادت من تکبّر ورزند، به زودی خوار و رسوا به دوزخ درآیند.

سوره مبارکه غافر آیه ۶۰ (بیشتر…)

زیارتنامه برای زائر کوچولو

وقتی به مشهد یا هر مکان زیارتی دیگری می‌روید، فرزندان کوچک شما چه می‌کنند؟ درباره چگونگی و آداب زیارت با کودکان خردسالتان صحبت کرده‌اید؟ تابحال شده فرزندتان درباره اعمالی که در حرم‌ها انجام می‌دهید، مثل اذن دخول، مرتب ایستادن هنگام سلام دادن، زیارتنامه خواندن و … از شما سوال کند؟ اصلا تابحال به ذهنتان رسیده بچه‌ها چگونه باید زیارت کنند و اصلا چرا یک زیارتنامه مخصوص کوکان نداریم؟

کتاب «زیارتنامه برای زائر کوچولو» دقیقا همان است که در عنوانش آمده است؛ یک زیارتنامه جمع و جور و کودکانه. از آداب و مستحبات ورود به حرم، مثل قدم برداشتن آرام، در کتاب گفته شده تا نحوه سلام دادن و زیارت امام معصوم و وداع با ایشان؛ همگی با زبان کودکانه و مهربان.

زائر کوچولو با پدر و مادر و خواهرش به زیارت رفته‌اند. ورودی حرم از پدرش دست روی سینه گذاشتن و کمی خم کردن سر و سلام دادن را یاد میگیرد؛ کنار مادر و خواهرش که زیارت جامعه می‌خواندند می‌نشیند و با زبان کودکانه با امام صحبت می‌کند و سلام می‌دهد و صدای امام را می‌شنود که می‌گویند: بیا پیش خودم دوست کوچولوی من؛ میهمان از دوردست آمده. خوش آمدی زائر کوچولوی من.

زیارتنامه برای زائر کوچولو، همانطور که نویسنده در انتهای کتاب بیان کرده، یک زیارت‌نامه کوتاه و کودکانه است که می‌تواند در تقویت هویت مذهبی و دینی کودک، کمک‌کننده باشد. یادمان باشد قطعا سلام و زیارت کودکان معصوم، جواب داده خواهد شد.

کتاب در عین اینکه زیارتنامه مانندی برای بچه‌هاست، تصاویری را روایت می‌کند که بیشتر مورد توجه بچه‌هاست؛ بازی کردن با مُهرهای حرم، مهربانی خدام با بچه‌ها، فواره و حوض آب در حرم. صحنه‌هایی نیز یا در متن یا در تصاویر توصیف می‌شود که توجه کودک را در زیارت‌هایش بعد از خواندن کتاب به خود جلب می‌کند. مثل جارو زدن خدام، صدای نقاره خانه، پرهای مخصوص خدام.

تصویرسازی‌های کتاب یکی از نکات مثبت آن است. تصاویری خیال‌انگیز و مهربان که مفاهیم و جملات آمده در متن کتاب را، کودکانه‌ و صمیمی‌تر می‌کند و به متن کمک می‌کنند مفهومش را راحت‌تر منتقل کند.

پیشنهاد ما این است این کتاب را در راه رفتن به حرم ائمه یا امامزادگان و اماکن مقدس برای کودک‌تان بخوانید تا حس و حال کتاب برایش تداعی شود. در حرم‌ که هستید نکات کتاب را با کودک مرور کنید. جزئیات کتاب (مانند نقاره‌خانه، جارو و پر خدام، حوض آب، پرنده‌ها) را به یاد کودک بیاورید و از او بخواهید آنها را در حرم پیدا کند.

این مطلب در تاریخ ۱۵ مرداد ۹۶ در روزنامه همشهری به چاپ رسیده است.

نویسنده: مجتبی آموزگار
تصویرگر: لیدا طاهری
انتشارات: هنرکده کتاب زیتون
قیمت:  ۶۵۰۰تومان

روضه عشاق

اگر کوهم! خراب از قصه فرهاد خواهم شد
کنار نام اهل عشق، من هم یاد خواهم شد

دلیل از من مخواه، از سرنوشت پیله ها پیداست
که از زندان دنیا عاقبت آزاد خواهم شد

تمام عمر کوهم خواندی و آتشفشان بودم
سکوتم گرچه سر تا پا، شبی فریاد خواهم شد

مسیحای تو بر من گرچه دیگر جان نمی بخشند
اگر یکدم بیاید بر مزارم شاد خواهم شد

به خاک افکندی ام در خون و قول سوختن دادی
چه بهتر! بعد از این خاکستری در باد خواهم شد

 

فاضل نظری

تحلیف چیه؟

نشسته‌ایم کنار زمین و مربی برایمان نحوه شیرجه‌زدن برای گرفتن توپ‌های کوتاه را توضیح می‌دهد. دقیق شده‌ایم روی حرکات دست و زانو و ولو شدن! مربی روی زمین که مسئول حضور غیاب می‌آید کنار زمین و از مربی اجازه می‌گیرد و می‌گوید: «شنبه باشگاه تعطیل‌ه، به دوستاتون هم که امروز نیومدن خبر بدید. کسی پانشه شنبه بیاد» جمله‌اش تمام نشده که یکی می‌پرسد «چرا، مگه چی شده؟» و هم‌زمان چند نفر دیگر جواب می‌دهند که «تحلیف رئیس جهوره» وسط حرف‌ها و اظهارنظرها، می‌شنوم که یکی از بچه‌ها به دوستش می‌گوید: تحلیف چیه دیگه؟ نگاهش میکنم. سنش قطعا از هجده سال بیشتر است و احتمالا امسال رای داده است. دوستش هم که هم‌سن و سال خودش است، جواب درست و دقیقی ندارد که بدهد. خوب است کسی نگفت فردا هم “تنفیذ” است، تا واژگان بدون معنای دختران بیشتر شود. نسل چهارمی که اکثرا دوست دارند سهم‌شان از سیاست همان انتخابات و صندوق رای باشد و بس.

مسئول ثبت‌نام رفته و مربی دو به دو به خطمان می‌کند تا شیرجه برویم و تمرین ضربه به توپ در ارتفاع پایین کنیم؛ دیگر هیچ سوالی از معنای کلمات نیست!

همیشه خودمان باید بخواهیم!

نباید تصور کرد که با پیشرفت مدنیت، مقام زن هم بتدریج بالا رفته است؛ حقیقت امر این است که (در طول تاریخ) زیادتر بودن حس همکاری زن، در تغییر وضع اجتماعی او بیشتر موثر بوده تا تربیت فرهنگی مردان!

تاریخ تمدن، جلد اول

ویل دورانت

صفحه ۴۲

فسنجون

من از جمله افرادی بودم که از فسنجون خوششون نمی‌اومد؛ دهن نمیزدم بهش و به نظرم یه غذای بدمزه و زشت می اومد😅
ولی چند سالیه که ازش خوشم اومده و میخورم و حتی دو سه بار هم درستش کردم و کم کم دارم عاشقش میشم😉
گردو سابیده شده رو با یک مقدار آب سرد تو قابلمه میریزم و وقتی آب جوش اومد زیرش رو کم میکنم و میذارم دو ساعت با شعله کم حرارت ببینه. آبش که کم شد، دوباره نیم استکان آب سرد میریزم روش.
🌸 آب سرد باعث میشه گردو زودتر روغن پس بده🌸
مرغ رو هم با پیاز و یک کم نمک و زردچوبه و یک کوچولو دارچین، تو قابلمه جداگانه، میذارم بپزه.
بعد دوساعت که گردو حسابی پخت و روغن داد، رب انار میریزم و یک کم شکر. بسته به میزانی که بخوام شیرین یا ملس یا ترش بشه، هم میزنم و میزان رب و شکر رو تنظیم میکنم. یک کم که باهم جوش خوردن، مرغ ها رو بهشون اضافه میکنم. چند تا آلو خورشتی هم برای کم کردن گرمی گردو داخل خورش میندازم. حدود نیم ساعت صبر میکنم تا مرغ ها خوب با مخلوط گردو و رب انار بپزن و بعد سرو میکنم😀

نمیدونم چرا فسنجون غذای سختیه تو ذهنمون، در صورتیکه خیلی آسونه فقط زمان بره پختش

  • مرداد ۱۳۹۶
  • تیر ۱۳۹۶
  • خرداد ۱۳۹۶
  • اردیبهشت ۱۳۹۶
  • فروردین ۱۳۹۶
  • اسفند ۱۳۹۵
  • بهمن ۱۳۹۵
  • دی ۱۳۹۵
  • آذر ۱۳۹۵
  • آبان ۱۳۹۵
  • مهر ۱۳۹۵
  • شهریور ۱۳۹۵
  • مرداد ۱۳۹۵
  • تیر ۱۳۹۵
  • خرداد ۱۳۹۵
  • اردیبهشت ۱۳۹۵
  • فروردین ۱۳۹۵
  • اسفند ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۴
  • دی ۱۳۹۴
  • آذر ۱۳۹۴
  • آبان ۱۳۹۴
  • مهر ۱۳۹۴
  • شهریور ۱۳۹۴
  • مرداد ۱۳۹۴
  • تیر ۱۳۹۴
  • خرداد ۱۳۹۴
  • اردیبهشت ۱۳۹۴
  • فروردین ۱۳۹۴
  • اسفند ۱۳۹۳
  • بهمن ۱۳۹۳
  • دی ۱۳۹۳
  • آذر ۱۳۹۳
  • آبان ۱۳۹۳
  • مهر ۱۳۹۳
  • شهریور ۱۳۹۳
  • مرداد ۱۳۹۳
  • تیر ۱۳۹۳
  • خرداد ۱۳۹۳
  • اردیبهشت ۱۳۹۳
  • فروردین ۱۳۹۳
  • اسفند ۱۳۹۲
  • بهمن ۱۳۹۲
  • دی ۱۳۹۲
  • آذر ۱۳۹۲
  • آبان ۱۳۹۲
  • مهر ۱۳۹۲
  • شهریور ۱۳۹۲
  • مرداد ۱۳۹۲
  • تیر ۱۳۹۲
  • خرداد ۱۳۹۲
  • اردیبهشت ۱۳۹۲
  • فروردین ۱۳۹۲
  • اسفند ۱۳۹۱
  • بهمن ۱۳۹۱
  • دی ۱۳۹۱
  • آذر ۱۳۹۱
  • آبان ۱۳۹۱
  • مهر ۱۳۹۱
  • شهریور ۱۳۹۱
  • مرداد ۱۳۹۱
  • تیر ۱۳۹۱
  • خرداد ۱۳۹۱
  • اردیبهشت ۱۳۹۱
  • فروردین ۱۳۹۱
  • اسفند ۱۳۹۰
  • بهمن ۱۳۹۰
  • دی ۱۳۹۰
  • آذر ۱۳۹۰
  • آبان ۱۳۹۰
  • مهر ۱۳۹۰
  • شهریور ۱۳۹۰
  • مرداد ۱۳۹۰
  • تیر ۱۳۹۰
  • خرداد ۱۳۹۰
  • اردیبهشت ۱۳۹۰
  • فروردین ۱۳۹۰
  • اسفند ۱۳۸۹
  • بهمن ۱۳۸۹
  • دی ۱۳۸۹
  • آذر ۱۳۸۹
  • آبان ۱۳۸۹
  • مهر ۱۳۸۹
  • شهریور ۱۳۸۹
  • مرداد ۱۳۸۹
  • تیر ۱۳۸۹
  • خرداد ۱۳۸۹
  • اردیبهشت ۱۳۸۹
  • فروردین ۱۳۸۹
  • اسفند ۱۳۸۸
  • بهمن ۱۳۸۸
  • دی ۱۳۸۸
  • آذر ۱۳۸۸
  • آبان ۱۳۸۸
  • مهر ۱۳۸۸
  • شهریور ۱۳۸۸
  • مرداد ۱۳۸۸
  • تیر ۱۳۸۸
  • خرداد ۱۳۸۸
  • اردیبهشت ۱۳۸۸
  • فروردین ۱۳۸۸
  • اسفند ۱۳۸۷
  • بهمن ۱۳۸۷
  • دی ۱۳۸۷
  • آذر ۱۳۸۷
  • آبان ۱۳۸۷
  • مهر ۱۳۸۷
  • شهریور ۱۳۸۷
  • مرداد ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۷
  • خرداد ۱۳۸۷
  • اردیبهشت ۱۳۸۷
  • فروردین ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۵
  • خرداد ۱۳۸۵
  • اردیبهشت ۱۳۸۵
  • فروردین ۱۳۸۵
  • اسفند ۱۳۸۴
  • بهمن ۱۳۸۴
  • دی ۱۳۸۴
  • آذر ۱۳۸۴
  • شهریور ۱۳۸۴
  • فاطمیه‌ام، محرم شده

    این روزها همه از فاطمیه و مادر میگویند و مینویسند ولی من این روزها مدام با خودم میگم :
    ” ای وای از دل رباب”

    فاطمه سادات و علی؛ شش ماهه شده اند.

    نوزاد شش ماهه


    وقتی با چشمان معصومشان به آدم خیره میشوند.
    وقتی کودکانه و ملیح میخندند.
    وقتی …

    وقتی گرسنه هستند و گریه میکنند.
    وقتی از شدت گرسنگی انگشتشان را میمکند.
    وقتی بی تابی میکنند.
    وقتی ضجه میزنند.

    وقتی زیر گلویشان را بوس ه میزنم.
    وقتی نرمی و نازکی پوستشان را لمس میکنم.
    وقتی مادرانشان را میبینم که چه عاشقانه کودکشان را بغل میکنند.
    وقتی میبینم مادر و پدرانشان برای کوچک ترین ناراحتی نوزاد، غمگین میشوند.

    وقتی … وقتی … وقتی

    لا یوم کیومک یا ابا عبدالله (علیه السلام)

    گوش کنید

    سهم لب آفتاب را باید داد
    تاوان دل رباب را باید داد
    لب تشنه و چشم بسته و دست جدا
    این گونه جواب آب را باید داد


    پ. ن: این روزها خیلی پیامک می آید که روزهای شهادت مادرت است، برایمان دعا کن.
    و من به این می اندیشم که فرزند رو سفیدی هستم یا خیر.

    برایم دعا کنید

     


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۲:۰۸ ب.ظ روز ۲۶ اردیبهشت ۱۳۸۹ | دیدگاه (۰)

    فرصتی برای خرید ندانسته ها و نداشته ها

    خنک ترین مانتوام را انتخاب میکنم، شلوار پارچه ای و روسری نخی، چادر لبنانی ام را سرم میکنم و کتانی هایم را میپوشم.
    یک بیسکوئیت و چند کاکائو میذارم تو کیفم و قمقمه آب.
    عازم نمایشگاه کتاب هستم.

    لیست خریدی که نوشتم و آگاهی از وضعیت نمایشگاه، باعث شده با تجهیزات و پیش بینی به این اردو!!! بروم.

    ساعت ده و نیم است و از شروع کار نمایشگاه، نیم ساعتی بیشتر نگذشته ولی مترو شلوغ است. (البته نه خیلی زیاد) منتظر ون نمیشوم و پیاده راه می افتم سمت ساختمان مصلی.
    لیست کتاب ها و انتشاراتی هایی که میخواهم بروم و دیشب نوشته ام را از کیفم در می اورم و حدود یک ربع نیم ساعتی طول می کشد تا همه را از خانم های سرچ پیدا میکنم و البته چند کتاب و انتشارات هم در سیستم ثبت نشده یا در نمایشگاه شرکت نکرده اند.
    در نمایشگاه کتاب، اگر ندانی دنبال چه کتابی هستی و چه میخواهی، بیشتر سردرگم و خسته میشوی تا اینکه لذت ببری.

    با یکی از دوستان مجازی ام، جلوی درب ورودی ناشران عمومی قرار گذاشتم، تا بحال همدیگر را ندیدیم. پیدا کردن افراد آشنا هم در آن شلوغی سخت است چه رسد به فردی که تنها اطلاعاتی که ازش داری، چادر عربی سرش و عینک به چشمش است.

    میخواهم کارت الکترونیکی خرید کتاب را بگیرم ولی با دیدن صف طولانی دانشجویانی که برای گرفتن بن چهل هزار تومانی ایستاده اند، پشمان میشوم. به نظرم وقت خودم و دوستم از بیست هزار تومن بیشتر می ارزد.

    راهی ناشران عمومی میشویم. اولین غرفه ای که میرویم راهرو پنج، نهاد کتابخانه های عمومی است. شنیده بودم عضویت طرح مطالعاتی کتب شهید مطهری[۱] دارند، عضو میشم به این امید که شاید با گروه و با برنامه، این کتب را بخوانم. امید دارم !!!

    میرویم غرفه نشر علم. میخواهم “امینه”[۲] را بخرم ولی هرچه سعی میکنم نمیتوانم راضی شوم و پولم را برای کتاب این شخص بدهم، مثل بقیه ی کتاب هایی که از بهنود خوانده ام، این را هم امانت میگیرم. به تر است.

    روایت فتح. انتشاراتی که واجب است هرسال بروم. ولی تنها خریدم جلد چهاردهم نیمه پنهان ماه[۵] است وسی دی انفجار خاموش[۶].
    کتاب “زندگی ام برای لبنان” را میبینم و داغ دلم تازه میشود که نمیدانم این کتابم را به چه کسی امانت داده ام.
    توقع داشتم در روایت فتح کتاب جدید چاپی مثل کاپوچینو در رام الله ببینم ولی … کتاب جدید درباره ی حزب الله لبنان و تشکلاتش بود که برایم زیاد تازه و جذاب نبود.
    برعکس هر سال که با دست پر و چندین کتاب از روایت فتح خارج میشدم، سهم امسالم فقط یک کتاب بود.
    حقیقتا دپرس شدم.

    به کانون اندیشه جوان هم سری میزنم و تصمیم میگیرم بعداز ظهر دوباره برگردم.

    راهرو سی … نشر مرکز، نگاه، نشر شهر . سه انتشاراتی که دنبالشان هستم.

    مرکز شلوغ است و البته چیز عجیبی نیست. وسط غرفه ایستاده ام و به دیوار ها و پوستر های روی دیوار نگاه میکنم. “احمد شاه مسعود[۷] پوستر را میبینم و از فاصله ی دومتری از فروشنده کتاب را درخواست میکنم. معرفی اش را در “اشا” خوانده بودم و همان موقع در لیست خرید نوشته بودمش.
    بیگانه آلبرت کامو را میبینم ولی نه ترجمه ای که من دنبالش هستم.
    شلوغی و ازدحام جمعیت اجازه ی دیدن کتب دیگر “مرکز” را نمیدهد و از غرفه بیرون می آییم.

    برای خرید “بیگانه”[۸] به غرفه انتشارات نگاه میروم. ترجمه ی جلال آل احمد را میخرم. گیله مرد بزرگ علوی را میبینم، پرتاب میشوم به دوران دبیرستان و روزهای مدرسه و زنگ های ادبیات.

    موسسه مطالعات تاریخ معاصر (نشر شهر) دنبال کتاب تاریخ تحولات سیاسی که با یکی از اساتید قرار بر خواندنش گذاشته ایم، میگردم. در بین کتاب ها چشمم افتاد به “۲۷ ساعت در فرودگاه جان اف کندی”[۹] . اسم کتاب را که دیدم ناخوادگاه یاد بی و تن امیرخانی افتادم و ورود ارمیا به این فرودگاه و سیلورمن و صدای بلندگوها.
    آدم کتاب خوب که میبیند، میخردش، خریدمش چون من هم آدم هستم.

    انتشارات نیلوفر میروم برای خرید “خانواده تیبو” البته هنوز دودل هستم برای خریدش. وقتی چهارجلدش و قطوری شان را میبینم و پولی که باید بابتش پرداخت کنم، خریدش را در حالت استندبای قرار میدهم تا بعد.

    با دوستم میرویم بخش فعالیت های جنبی؛ خانه ی کتاب اشا. ولی کسی در غرفه نیست و همان اطراف کمی مینشینیم و استراحت میکنیم. کتاب هایی که خریده ام را در میآورم و نگاهی میکنم. قیمت هایشان را یادداشت میکنم تا فراموش نکنم.

    دوستم خداحافظی میکند و میرود و من برای خواندن نماز به روبروی درب های شرقی میروم.
    نمازخانه … خبری نیست !!! همان جا موکت انداخته اند و مردم زیر آفتاب داغ نماز میخوانند آن هم به جماعت. الحق که آفرین دارند. من بخاطر سردرد گرفتن سریع از زیر آفتاب ماندن مجبور میشوم نماز عصر را فرادا بخوانم و از زیر آن افتاب داغ فرار کنم.
    حتما باید گفت نمایشگاه کتاب است. کتاب مهم است … نماز را میشود هر جا خواند. حتی روبروی درب های ورودی، زیر آفتاب داغ، کنار غرفه رادیو ( که هر لحظه صدایی از ان بلند میشود ) بله . اینجا مهم کتاب است. تغذیه روح . اصلا شاید نیاز به نماز هم نداشته باشی!!!

    حوصله خوردن هیچ چیزی ندارم. گذرم به بخش کارت اعتباری میخورد و شانسم را امتحان می‌کنم و خوشبختانه در کمتر از یک ربع میتوانم کارت اعتباری را بگیرم.
    هنوز هم نفهمیدم چرا باید همه دانشجویان از این تسهیلات بطور یکسان برخوردار باشند؟ دانشجو لیسانس، فوق و حتی دکترا در هر رشته و دانشگاهی همگی بیست هزار تومن. این هم حتما عدالت است.

     دوباره راهی خانه اشا میشوم. از دور میبینم مشغول ناهار خوردن هستند، جلو نمیروم گوشه ای مینشینم و مشغول خواندن “۲۷ ساعت در…” میشوم.
    بعد از چند دقیقه ای!!! در خانه اشا، با خانم شانه راهی شبستان میشوم و با کمک و راهنمایی های ایشان، کتاب “دو قرن سکوت” [۱۰]عبدالحسین زرین کوب را میخرم.

    چند غرفه ی دیگر را هم با مهربانو(شانه) میچرخیم و کتاب ها را نگاه میکنیم.
    مهربانو به اشا باز میگردد و من میروم به غرفه صسدرا. برای خرید چند کتاب هدیه ( این را هم در پرانتز بگویم که نمیدانم چرا اشا را مدام با کسره تلفظ میکردم و هربار مهربانو درستش را میگفت ولی من باز با همان تلفظ میگفتم)

    بیست گفتار[۱۱] و دوسری داستان راستان . خرید من از غرفه صدرا بود که همگی برای اهدا به دوستان بود.

    سوره مهر؛ انتشاراتی که هر سال حداقل سه ربع، یکساعت زمان میبرد تا از ان خارج شوی. تعداد زیاد کتاب های این غرفه و تنوع شان و سبک و سیاق هزار خان رستمی پرداخت مبلغ و تحویل کتاب و همچنین تعداد زیاد مراجعین به این غرفه، علت این تایم تقریبا طولانی میشود.
    شبیه اسماعیل، اقلیت، گریه های امپراطور و شطرنج با ماشین قیامت . هفت خان رستم هم در برابر انتشارات سوره مهر کم می اورد مسلما.

    بیست تومن هدیه این اعتماد بنفس را داد تا “خانواده تیبو” را بخرم. رمانی چهار جلدی از نویسنده ای فرانسوی

    اخرین غرفه ای که میروم، باز کانون اندیشه است. اشو از “واقعیت تا خلسه” و “حقوق زن”  را میخرم. غرفه شلوغ شده، نگاه میکنم و تازه متوجه میشوم صفارهرندی و وحید جلیلی در غرفه هستند. خریدهایم را میکنم و از غرفه بیرون میآیم.

    باز به اشا میروم. کمی مینشینم، کتاب هایم را در غرفه میگذارم و با شانه به غرفه های کودک و نوجوان میرویم.
    جمعیت موج میزند. شاید اگر بگویم نصف جمعیت هیچ پلاستیکی در دست نداشتند، دروغ نگفته ام.
    بلاخره نمایشگاه است و فرصت پر کردن اوقات فراغت و ساندویچ خوردن و با رفقا بودن.
    معضلی است در کشور ما اوقات فراغت جوانان

    این پست را نوشتم بدون هیچ برداشت مثبت یا منفی از نمایشگاه.
    بخواهم منفی بنویسم کم نیست مطالب. از عدم تهویه مناسب و راهروهای باریک و ازدحام جمعیت و ون های رایگان و غرفه های خوراکی و سرانه ی مطالعه و … چه و چه و چه
    به همین راضی ام شاید که با یک سرچ یک ربعی توانستم در یک مکان همه ی کتاب هایی که میخواستم را تهیه کنم.
    شاید به قول دوستی، نمایشگاه کتاب بیشتر از فوایدی که دارد مضرات دارد.

    هر سال به امید نمایشگاه سال بعد و بهتر شدن نحوه برگزاری آن است.
    نمیدانم شاید باید گفت سال به سال دریغ از پارسال

    نوشته طولانی شد و اصلا نمیخواستم اینگونه شود. و حتی تصمیم به پاک کردنش داشتم، ولی دلم نیامد این همه کلمات را نادیده بگیرم. حداقل اینجا باشد تا تجربهی سال بعد

    برویم کتاب بخوانیم.


    1. طرح بدین گونه است که با انتخاب خود، یکساله، پنج ساله یا هفت ساله عضو میشوید و اگر بخواهید با پرداخت سالیانه پنج هزار تومن، چهل عدد از کتب استاد به ادرستان فرستاده میشود و شما میتوانید بعد از مطالعه کتاب، در مسابقه آن شرکت کنید.
    2. رمانی تاریخی از مسعود بهنود . نویسنده  ای با قلم عالی ولی ذهن و تفکری ناسالم ( از دید من)
    3. مجموعه چهل جلدی بر مبنای دیدگاه های شهید مطهری. هر جلد با یک نویسنده و قلم خاص

    4. کتب تاریخی از رسول جعفریان  با عناوین “از پیدایش اسلام تا ایران اسلامی” “از طلوع طاهریان تا غروب خوارزمشاهیان” “از یورش مغولان تا زوال ترکمانان” “صفویه از ظهور تا زوال”

    5. اصغری خواه به روایت همسر شهید … هیچ شناختی به شهید اصغری خواه ندارم و تا بحال اسمشان را هم نشنیدم. خوب است که روایت فتح سراغ شهیدان و سرداران غیر بولد و خانواده هایشان رفته است

    6. مجموعه دو قسمتی درباره عوارض بمباران شیمیایی روستاهای کرد نشین مرزی ایران

    7. روایت همسر مسعود از زندگی همسرش و به قول اشا مردی که در عینِ لطافتِ و طبعِ شاعرانه، در نبرد استوار، فکور و شجاع بوده است

    8. این کتاب را سفارش یکی از دوستان خریدم و هیچ اطلاع خاصی از موضوع کتاب ندارم . اینوم هه

    9. کتابی به قلم سوسن صفاوردی در مورد سفر جمعی از زنان ایرانی به نیویورک و شرکت در کمیسیون سالانه رفع تبعیض علیه زنان و مشکلات انها برای ورود به سرزمین آزادی

    10. کتابی تاریخی درباره سرگذشت حوادث و اوضاع تاریخی ایران در دو قرن اول اسلام. امیدوار هستم بتوانم با سبک نوشتاری زرین کوب پیش بروم.

    11. عدالت، شداید و گرفتاری ها، آثار ایمان، نظر دین درباره ی دنیا، عقل و دین، دعا بعضی از موضوعاتی که در این کتاب پرداخته شده

     

    دنیای مسئولیت ها و وظایف

    فاطمه سادات و علی ؛ میشناسیدشان . قبلا نوشته بودم

    چند روز قبل، برای چند ساعتی نگهداری شان به من سپرده شده بود و مادرهایشان برای انجام کاری بیرون رفته بودند.
    ساعت اول خواب بودند و من هم با آرامش به کارهایم میرسیدم.

    ولی بعد از چند ساعت که بیدار شدند همه ی کارها را کنار گذاشتم و  رفتم کنارشان
    یکی را بغل میکردم تا گریه نکند، ان یکی را در کالسکه تکان میدادم.
    شیر خشک را در شیشه برای یکی تکان میدادم و آن یکی را تمییز !!! میکردم.
    برای یکی لالایی میخوندم و برای دیگری شکلک در می اوردم تا بخندد

    نفهمیدم چطور چند ساعت گذشت و من فرصت نکردم هیچ کار کنم غیر از مواظبت از این دو

    ————————————————–

    مجردانه

    – دانشگاه میرویم و تحقیق و درس و این جور صحبت ها
    – هر روز صبح با خیال آسوده میرویم سرکار و عصر برمیگردیم خانه بدون هیچ دغدغه
    – در کلاس های فوق برنامه ای که دوست داریم ثبت نام میکنیم و وقتمان را میگذرانیم
    – چند وقت یکبار با دوستان قدیمی دوره میگذاریم و چند ساعتی با هم و دور هم هستیم.
    – بازار میرویم و خرید میکنیم. نه فقط ضروریات. آنچه دل ! بخواهد .
    – شب ها تا دیروقت بیداریم و کتاب میخوانیم.
    – هر زمان که بخواهیم سراغ کامپیوتر میرویم و ساعت ها پای آن مینشینیم    

    دنیای مجردانه ما پر شده است از انواع این کارها بدون داشتن مسئولیت و دغدغه خاصی
    دغدغه ای اگر باشد، که هست، نه در حد آنچه بزرگتر ها و والدین دارند.

    پ.ن : همه ی این مجردانه ها، برای من نیست. انچه به ذهنم میرسید را نوشتم.

    ————————————————

    وقتی آن چند ساعت گذشت و نفهمیدم من !!! و کارهایش چه شدند، این فکر را میکردم که یک مادر و یک زن، وظیفه اش چیست و تا چه حد باید از خود گذشتگی و از من!گذشتگی داشته باشد؟

    آزادی یک زن یا یک مرد بعد از ازدواج و مسئولیت های جدید تا کجا معنا میشود؟
    مسئولیت های جدید، چقدر مانع کارها و فعالیت های قبل میشود؟
    اولویت بندی کارها و مسئولیت ها چگونه است؟

    و چرا در دنیای امروز، سخت است این از خود گذشتگی ها ؟!؟

    باید هر زمان و در هر موقعیتی که هستیم به این فکر کنیم که حال وظیفه مان چیست و باید چه کنیم.
    زمان توقف نمیکند و شرایط یکسان نیست.

    برای من. برای تو


    پ.ن : آمده ایم در این دنیا برای به دوش کشیدن مسئولیت ها. از دیروز تا فردا
    هیچ گاه توقف نکن

    شاید بهانه ی اصلی برای نوشتن این پست، صحبت کوتاهی بود که با یکی از دوستانم، امروز داشتم.

     


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۲:۴۹ ب.ظ روز ۱۰ اردیبهشت ۱۳۸۹ | دیدگاه (۰)