می‌خوانمت

وَقَالَ رَبُّکُمُ ادْعُونِی أَسْتَجِبْ لَکُمْ إِنَّ الَّذِینَ یَسْتَکْبِرُونَ عَنْ عِبَادَتِی سَیَدْخُلُونَ جَهَنَّمَ دَاخِرِینَ

و پروردگارتان گفت: مرا بخوانید تا شما را اجابت کنم، آنان که از عبادت من تکبّر ورزند، به زودی خوار و رسوا به دوزخ درآیند.

سوره مبارکه غافر آیه ۶۰ (بیشتر…)

خانم فرمانده

من رو به دسته‌م بردن. دستور دادم: «دسته! به جای خود!» اما دسته حتا از جاش تکون هم نخورد. یکی دراز کشیده بود، یکی نشسته بود و سیگار می‌کشید، یکی هم که گردنش رو با صدا می‌چرخوند، گفت: «آخی!». خلاصه، وانمود کردن اصلاً منو ندیدن. براشون سنگین بود؛ اونا مرد بودن، بچه‌های شناسایی، حالا باید از یه دختر بیست‌ساله فرمان ببرن. من این رو خیلی خوب درک می‌کردم ولی مجبور بودم فرمان بدم: «بلند شید ببینم!»

یکهو دیدم تیراندازی شروع شد… پریدم تو خندق، از اون‌جایی که شنلم نو بود و کف خندق هم گِلی، تو خندق به پهلو روی برف‌ها خوابیدم تا شنلم گِلی نشه. دختره احمق! شنل برام مهم‌تر از زندگی بود! سربازام وقتی این صحنه رو دیدن زدن زیر خنده.

 

صفحه ۲۵۰
کتاب جنگ چهره زنانه ندارد

روضه عشاق

اگر کوهم! خراب از قصه فرهاد خواهم شد
کنار نام اهل عشق، من هم یاد خواهم شد

دلیل از من مخواه، از سرنوشت پیله ها پیداست
که از زندان دنیا عاقبت آزاد خواهم شد

تمام عمر کوهم خواندی و آتشفشان بودم
سکوتم گرچه سر تا پا، شبی فریاد خواهم شد

مسیحای تو بر من گرچه دیگر جان نمی بخشند
اگر یکدم بیاید بر مزارم شاد خواهم شد

به خاک افکندی ام در خون و قول سوختن دادی
چه بهتر! بعد از این خاکستری در باد خواهم شد

 

فاضل نظری

روز هفتم رفتنش

مراسم هفت را تصمیم گرفتیم در خانه خودشان بگیریم. مثل روضه خانگی؛ روضه ای که تصمیم داشتند محرم امسال در خانه شان بگیرند.
برای خرید مخلفات شام بعد از مراسم، با احمد رفتیم هایپر. نوشیدنی و ماست برای حدود سیصد نفر و چند بسته دستمال کاغذی و کمی چای و قند، دو چرخ خرید را پر کرد؛ حرکت که میکردیم نگاه های متعجب بعضی از شهروندان را به چرخ های خرید متوجه میشدم.
به مسئول صندوق که رسیدیم، تعجب و سوالش رو نتوانست پنهان کند و با لبخندی گفت “مهمونی دارین؟” احمد گفت “مراسم داریم، مراسم هفتم مادرم …” لبخند خانم حسابدار روی لبش یخ زد و با ناراحتی گفت “ببخشید، خدا رحمتشون کنه.”

به این فکر میکردم که بقیه آدمها وقتی چرخها را میدیدند با خودشان چه فکری میکردند؟ اگر ایام محرم نبود، شاید خیلی ها فکر میکردند جشنی، تولدی، مراسم شادی داریم؛ خوشبحالشان ی هم حتما در دلشان حواله مان میکردند.

این قضیه مثل قضیه ی زندگیهای مجازی است، عکس هایی که در اینستا میگذاریم، پستهایی که مینویسیم، در حالیکه خیلی واقعیتها و حرفها را قایم میکنیم؛ خوانندگان فقط روی خوش و شاد عکسها و نوشته ها را میبینند و قضاوت میکنند و نمیدانند در پشت آن نوشته ها و تصاویر، چه دردها و غمهایی وجود دارد.

*یادم باشد بیشتر مواظب باشم

همیشه خودمان باید بخواهیم!

نباید تصور کرد که با پیشرفت مدنیت، مقام زن هم بتدریج بالا رفته است؛ حقیقت امر این است که (در طول تاریخ) زیادتر بودن حس همکاری زن، در تغییر وضع اجتماعی او بیشتر موثر بوده تا تربیت فرهنگی مردان!

تاریخ تمدن، جلد اول

ویل دورانت

صفحه ۴۲

خمیر جادویی

اولین تجربه ام بود و کلی خوشم اومد و لذت بردم از درست کردنش!

شیر یا آب ولرم ۱ لیوان
تخم مرغ ۱ عدد
آرد تا جایی که خمیر بدست نچسبه
روغن ۶ قاشق غذاخوری
خمیرمایه ۱ قاشق مرباخوری
شکر ۱ قاشق برای عمل آوردن خمیر
نمک ۱ قاشق مرباخوری

اول شیر ولرم رو با ۱ قاشق غذاخوری شکر مخلوط میکنیم بعد خمیرمایه رو روش میپاشیم و میزاریم ۱۰ دقیقه تا عمل بیاد
تخم مرغ و نمک و روغن رو با قاشق با هم مخلوط میکنیم و مخمر رو اضافه میکنیم بهشون ولی هم نمیزنیم! آرد رو روی مواد الک میکنیم تا جایی که خمیر بدست نچسبه! یعنی انقدر میریزید و آروم هم میزنید که خمیری بدست بیارین بدون اینکه به دستتون بچسبه.
خمیر رو چند دقیقه ورز میدیم و بعد روشو با پلاستیک میپوشونیم و میزاریم حدودا یک ساعت و نیم تا حجمش دو برابر بشه بعد از خمیر برمیداریم و به هر شکلی که میخواییم ازش استفاده میکنیم

برای پیتزا، پیراشکی، حلقه مرغ و ریحان شیرینی و … این خمیر مناسبه و بسیار بسیار عالی

این دستور واسه خمیری هست که شیرین نیست، ولی اگه خواستد خمیرتون شیرین باشه از ۲ تا ۵ قاشق غذاخوری، بسته به ذائقتون، شکر اضافه کنید.

فرشته خونمون هم اومده و نظاره گر خمیر درست کردن منه 🙂

  • بهمن ۱۳۹۵
  • دی ۱۳۹۵
  • آذر ۱۳۹۵
  • آبان ۱۳۹۵
  • مهر ۱۳۹۵
  • شهریور ۱۳۹۵
  • مرداد ۱۳۹۵
  • تیر ۱۳۹۵
  • خرداد ۱۳۹۵
  • اردیبهشت ۱۳۹۵
  • فروردین ۱۳۹۵
  • اسفند ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۴
  • دی ۱۳۹۴
  • آذر ۱۳۹۴
  • آبان ۱۳۹۴
  • مهر ۱۳۹۴
  • شهریور ۱۳۹۴
  • مرداد ۱۳۹۴
  • تیر ۱۳۹۴
  • خرداد ۱۳۹۴
  • اردیبهشت ۱۳۹۴
  • فروردین ۱۳۹۴
  • اسفند ۱۳۹۳
  • بهمن ۱۳۹۳
  • دی ۱۳۹۳
  • آذر ۱۳۹۳
  • آبان ۱۳۹۳
  • مهر ۱۳۹۳
  • شهریور ۱۳۹۳
  • مرداد ۱۳۹۳
  • تیر ۱۳۹۳
  • خرداد ۱۳۹۳
  • اردیبهشت ۱۳۹۳
  • فروردین ۱۳۹۳
  • اسفند ۱۳۹۲
  • بهمن ۱۳۹۲
  • دی ۱۳۹۲
  • آذر ۱۳۹۲
  • آبان ۱۳۹۲
  • مهر ۱۳۹۲
  • شهریور ۱۳۹۲
  • مرداد ۱۳۹۲
  • تیر ۱۳۹۲
  • خرداد ۱۳۹۲
  • اردیبهشت ۱۳۹۲
  • فروردین ۱۳۹۲
  • اسفند ۱۳۹۱
  • بهمن ۱۳۹۱
  • دی ۱۳۹۱
  • آذر ۱۳۹۱
  • آبان ۱۳۹۱
  • مهر ۱۳۹۱
  • شهریور ۱۳۹۱
  • مرداد ۱۳۹۱
  • تیر ۱۳۹۱
  • خرداد ۱۳۹۱
  • اردیبهشت ۱۳۹۱
  • فروردین ۱۳۹۱
  • اسفند ۱۳۹۰
  • بهمن ۱۳۹۰
  • دی ۱۳۹۰
  • آذر ۱۳۹۰
  • آبان ۱۳۹۰
  • مهر ۱۳۹۰
  • شهریور ۱۳۹۰
  • مرداد ۱۳۹۰
  • تیر ۱۳۹۰
  • خرداد ۱۳۹۰
  • اردیبهشت ۱۳۹۰
  • فروردین ۱۳۹۰
  • اسفند ۱۳۸۹
  • بهمن ۱۳۸۹
  • دی ۱۳۸۹
  • آذر ۱۳۸۹
  • آبان ۱۳۸۹
  • مهر ۱۳۸۹
  • شهریور ۱۳۸۹
  • مرداد ۱۳۸۹
  • تیر ۱۳۸۹
  • خرداد ۱۳۸۹
  • اردیبهشت ۱۳۸۹
  • فروردین ۱۳۸۹
  • اسفند ۱۳۸۸
  • بهمن ۱۳۸۸
  • دی ۱۳۸۸
  • آذر ۱۳۸۸
  • آبان ۱۳۸۸
  • مهر ۱۳۸۸
  • شهریور ۱۳۸۸
  • مرداد ۱۳۸۸
  • تیر ۱۳۸۸
  • خرداد ۱۳۸۸
  • اردیبهشت ۱۳۸۸
  • فروردین ۱۳۸۸
  • اسفند ۱۳۸۷
  • بهمن ۱۳۸۷
  • دی ۱۳۸۷
  • آذر ۱۳۸۷
  • آبان ۱۳۸۷
  • مهر ۱۳۸۷
  • شهریور ۱۳۸۷
  • مرداد ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۷
  • خرداد ۱۳۸۷
  • اردیبهشت ۱۳۸۷
  • فروردین ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۵
  • خرداد ۱۳۸۵
  • اردیبهشت ۱۳۸۵
  • فروردین ۱۳۸۵
  • اسفند ۱۳۸۴
  • بهمن ۱۳۸۴
  • دی ۱۳۸۴
  • آذر ۱۳۸۴
  • شهریور ۱۳۸۴
  • طهران – تهران

    هفت و نیم صبح است.
    ساعت هشت میدان ولیعصر با رویا قرار گذاشته ام.
    مسیرها را گذری در ذهنم مرور میکنم تا بهترین و سریع ترین راه را انتخاب کنم.

    – مترو؛ ایستگاه انقلاب، سواری تا ولیعصر
    – مترو؛ ایستگاه هفت تیر، سواری تا ولیعصر
    – اتوبوس تندرو، چهارراه ولیعصر، اتوبوس راه اهن – ولیعصر
    – میدان بهارستان، اتوبوس ولیعصر

    شلوغ ترین ساعت مترو است پس بی خیالش میشوم و اتوبوس تندرو را به خاطر سرعت و حرکت در خط ویژه اش انتخاب میکنم.
    مدیریت زمان که میکنم ان شالله هشت و ربع میدان هستم.

    به حساب خودم بهترین و سریع ترین راه را انتخاب کرده ام ولی … زهی خیال باطل

    اتوبوس های تندرو، سریع و تند! می آیند و در ایستگاه توقف میکنند، مسافر پیاده میشود و دو برابر تعداد پیاده شده سوار !!!
    مانده ام چطور افراد جدید در فضایی که آدم ها از در سرازیر شده اند، جا میشوند

    نیم ساعت است در ایستگاه ایستاده ام و هنوز دوازده نفر جلوتر از من ایستاده اند.
    حساب میکنم اگر در هر سه دقیقه یک اتوبوس بیاید و دو نفر سوار شوند تا هجده دقیقه ی دیگر نوبت من میشود و به عبارتی چهل و هشت دقیقه که در ایستگاه ایستاده ام.

    بی خیال اتوبوس شوم و ادامه ی راه !!! را با مترو بروم؟
    باز هم حساب میکنم …
    تعوض خط مترو رفتن تا ایستگاه انقلاب و دوباره اتوبوس و … بعلاوه ی شلوغی زیاد مترو
    بی خیال مترو میشوم و به انتظار در ایستگاه اتوبوس ادامه میدهم.

    وقتی موفق به سوار شدن میشوم، احساس فاتح پیروزی را دارم که به هر سختی به مطلوبش رسیده.

    ساعت نه است که به میدان ولیعصر میرسم.
    یعنی چهل و پنج دقیقه تفاوت با زمان مدیریت شده ام.

    به این نتیجه رسیده ام مدیریت زمان در تهران، مخصوصا ساعت های شلوغ و پر رفت و امدش، چندان توفیری ندارد.در تهران این تو نیستی که زمان را مدیریت میکنی، زمان تو را مدیریت میکند.

    رئیس جمهور طرح خروج پنج میلیون  جمعیت شهر تهران را میدهد و تسهیلات وام و یارانه و زمین و شغل را در قبالش بیان میکند ولی همه ی نیاز مردم در شهرستان ها همین است؟
    مردمی که از شهرهای دیگر به تهران می آیند فقط برای مسکن و شغل می آیند؟
    یا برای تسهیلات و امکانات رفاهی بیشتری که در تهران نسبت به شهرهای کوچک تر وجود دارد؟
    برای تبلغات و زرق برق بیشتر

    خانمی در اتوبوس میگفت :”همین تسهیلات تهران را در شهرها بگذارند ما همه به شهرمان برمیگردیم، خیلی هم راحت تر هستیم در شهر خودمان”

    شاید شغل بهتر و حقوق بیشتر علت اول مهاجرت به تهران باشد ولی علت ناقصه است…
    وقتی در شهرستان ها مثلا حقوق ها را پنج برابر کنیم، تقاضای مردم هم بیشتر میشود و اگر عرضه برای رفع تقاضا نباشد همان میشود و دور و تسلسل بیهوده

    من نه اقتصاد دان و شهرساز و جامعه شناس هستم نه آدم سیاسی که بخواهم دولت را نقد کنم.
    یک شهروند که برای شهری که در آن بزرگ شده و زندگی کرده ام و برای مردم کشورم نگرانم.

    – حتی برای مصرف گرایی زیاد جامعه ام که شاید به بحث این پست ربطی نداشته باشد که دارد –


    گاهی خسته میشوی از تهران و دلت برای طهران تنگ میشود

     


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۳:۰۳ ب.ظ روز ۳۱ فروردین ۱۳۸۹ | دیدگاه (۰)

    علی آقا به سربازی میرود

    علی آقا امروز باید برود مهدکودک.

    چهار ماه و بیست و هشت روزش است.

    باید از مادر جدا شود و هر روز از هفت صبح تا حدود چهار بعد از ظهر، در مهدکودک و با مربی سیر کند.

    شیرخشک، رفتار نچندان مهربانانه و مادرانه مربی، محیط جدید و نا‌آشنا و از همه بد‌تر نبودن مادر کنارش.

    برایش بمیرم…

    زندگی در طهران در قرن بیست و یک… توقع بیشتری هم نمی‌رود.

    لعنت بر فمینیسم‌ها که برای پیدا کردن وجه اجتماعی برای زنان، مهدکودک را ساختند.

    چه گناهی کردند کودکان امروزی…. علی خیلی کوچک است… فقط پنج ماه دارد… ولی…

    کاش لااقل قانون شش ماه مرخصی زایمان، در محل کار خواهرم اجرا می‌شد.

    یعنی من هم روزی مجبور می‌شوم کودک نوزادم را به مهد بفرستم؟


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۲:۵۷ ب.ظ روز ۲۱ فروردین ۱۳۸۹ | دیدگاه (۰)

    روایتی از حاشیه های حضور رهبر در منطقه عملیاتی فتح المبین

    قبل از سفر، خبر امدن آقا را می‌دانستم و شاید یکی از دلیل‌های رفتنم به این سفر، همین دیدار بود. ولی روز و وقتش را نمی‌دانستم و از ابتدای سفر منتظر خبر جدید بودم. روز سوم سفر بود؛ غروب را در شلمچه بودیم و بعد از نماز سوار بر اتوبوس‌ها آمادهٔ حرکت، که مسئول اردو، خبر دیدار فردا با رهبری را داد. خوشحالی و بهت بچه‌ها – مخصوصا کسانی که تا به حال اقا را از نردیک ندیده بودند – برایم زیبا بود.

    گفتند ساعت چهار ونیم باید بیدار شویم و راه بیافتیم و این حرف باعث شد اکثر بچه‌ها فکر کنیم دیدار خصوصی با آقا داریم و خوشحالیمان مضاعف شود. دیدار مقام ره بری با فعالین نت و وبلاگ نویسان.
    چه آرزوی قشنگی ولی صبح وقتی شش و نیم بیدارمان کردند فهمیدیم این چنین دیداری برایمان آرزو خواهد ماند.

    حرکت کردیم به سمت یادمان فتح المبین و منطقهٔ عملیاتی دشت عباس مسئولین اردو چندین بار تذکر دادند که موبایل و دوربین و وسائل غیر ضروری نیاوریم – خودمان و لباس تنمان – از خاطرهٔ دیدار‌های تهران و بیت، حتی خودکار و کاغذ را هم در کیف گذاشتم و راه افتادم سمت یادمان.

    نمی‌دانم چرا هنوز امید داشتم دیدار خصوصی باشد؛ حداقل ما هشتاد نفر باشیم با دو سه کاروان دیگر. ولی جمعیت ورودی گشت را که دیدم کامل امیدم ناامید شد. از دو گشت – که در مقایسه با گشت‌های تهران، آماتور بودند!!! – گذشتیم، ساعت هشت بود و هنوز جمعیت زیادی نیامده بود. با جایگاه فاصلهٔ خیلی زیادی نداشتیم و خوشحال از این قضیه. به خودم می‌گفتم ایندفعه دیگر داستان مهر ماه و دیدار اقا با بانوان تکرار نمی‌شود ولی…

    ***صدای مردانه و با اقتداری از قسمت مردانه می‌آید ولی صحبت‌هایشان مفهوم نیست. سعی می‌کنم بشنوم ولی همهمهٔ جمعیت اجازه نمی‌دهد. جمعیت کم کم زیاد می‌شود. کاروان‌های راهیان نور و بیشتر از انان مردم بومی منطقه در سفرهای اردوئی کمتر فرصت صحبت و دیدن مردمان بومی منطقه پیش می‌‌اید و این فرصت خوبی بود برای آشنائی با مردمان خوزستان. البته بخاطر صبح زود بودن، کمتر حوصلهٔ صحبت داشتند و البته شوق دیدار آقا، اجازهٔ تفکر به چیزهای دیگر را گرفته بود.

    ***ساعت می‌گذشت و انتظار مردم منتظر بیشتر می‌شد.

    هوا خنک است و اذیت نمی‌کند و نم نم بارانی که برای لحظاتی آمد، مطبوع ترش می‌کند. یاد مازندران افتادم و سخنرانی آقا، که هنوز هم وقتی گوش می‌دهم بدنم می‌لرزد.

    ***خادمین خانم اصرار دارند که همه باید بنشینند و هیچ کس ایستاده نباشد تا نظم جمعیت حفظ شود. فکر می‌کنم کاش موقع ورود آقا هم بتوان نظم را کنترل کنند. زن پا به سن گذاشته‌ای وسط جمعیت ایستاده و ارتوروز پایش را بهانه کرده برای ننشستن. بندهٔ خدا را مجبور می‌کنند کنار می‌له‌ها بیاید و آنجا بنشیند. معلوم است ناراحت است و ناراضی.

    ***در قسمت خانم‌ها یک جایگاه برای فیلمبردار تعبیه شده و در قسمت آقایان تا جائی که دیدم دو جایگاه؛ فیلمبردار‌ها که در جایشان مسقر می‌شوند، امیدوار می‌شویم که به زودی آقا می‌آیند. ولی یعد از گذشت یک ساعت، فیلمبردار هم بر مکان چوبی تعبیه شده برایش می‌نشیند تا خستگی در کند.

    ***فردی پشت جایگاه می‌‌اید و شروع به خواندن قران می‌کند و بعد از آن سخنرانی نیم ساعته سردار محبی دربارهٔ منطقه و عملیات فتح المبین و روایت‌گری از زمان جنگ و خاطرات ان زمان.

    ***خورشید خوزستان خودش را حسابی نشان داده و تحمل مردم منتظر – البته مسافران وگرنه مردم خونگرم خوزستان که عادت دارند و مثل ما کم طاقت نیستند – با گرمای زیاد هوا دیگر سر امده. همه منتظر اعلام ورود ره بر هستند.

    ***نمیدانم چه می‌شود که جمعیت تصور می‌کند اقا آمده‌اند، جمعیت از عقب بلند می‌شوند و موج وار سرریز می‌شوند به قسمت جلو. مجبور می‌شویم برای له نشدن زیر دست و پا بلند شوم. اصرار‌ها برای اینکه جمعیت جلو نیاید و جای نشستن باقی بگذارند بی‌فایده است. گردباد‌هایی هستند که به غیرت درآمده‌اند حتما.

    ***نمیتوانم رفتار مردم را در ذهنم هضم کنم. از طرفی این هول دادن‌ها حق الناس است و غیر اخلاقی و از طرف دیگر شوق دیدن آقا برای مردم – که خیلی‌ها بار اولشان بود –… پارادوکسی که هیچ وقت برایم حل نمی‌شود.

    دخترکی پانزده شانزده ساله سعی می‌کند خودش را از بین جمعیت به ردیف‌های جلو برساند. صدای اعتراض چند نفر بلند شد و از همه قاطع‌تر خانمی که یک ضربهٔ دست به پشت دخترک می‌زند و می‌گوید، مثلا امده‌ای زیارت، اخلاقت را درست کن.

    ***برای آرام کردن جمعیت، لیدر از پشت بلندگو شعار می‌دهد و خانم‌ها و آقایان تکرار. از اقایانی که از می‌له بالا رفته‌اند و به بلندگو‌ها تکیه داده‌اند، می‌خواهند که پائین باییند تا خدائی نکرده، برای سیستم صوتی مشکلی پیش نیاید.

    ***نمیدانم استرس بود یا کلافگی و گرما که هر نیم ساعت یکبار از دوستم ساعت را می‌پرسم؟ آخرین بار ولی حدود یازده و نیم بود که چهار هلیکوپ‌تر از سمت راست آسمان دیده شدند و در منتهی الیه شمال از دید ناپدید. حساب کردم زمان پیاده شدن از هلیکوپ‌تر و سوار بر ماشین از آن نقطه تا اینجا آمدن، حدود یک ربعی حتما طول می‌کشد. دختر سیاه چرده کنار دستم پرسید: یعنی از تهران با هلیکوپ‌تر می‌ان؟ خیلی طول می‌کشه که.

    ***جمعیت دیگر حتی با شعار‌ها هم آرام نمی‌شود و صبر چند ساعته‌شان با دیدن هلیکوپ‌تر‌ها تمام شده است. ساعت نزدیک دوازده است که پردهٔ پشت سن کنار می‌رود و مقام معظم ره بری در جایگاه ظاهر شدند. همراه امام جمعهٔ اهواز اقای جزائری، سردار رحیم صفوی، سردار عزیز جعفری و سردار سید محمد باقرزاده!!! و چند نفر دیگر که نمی‌شناختمشان.

    جمعیت شور گرفته. یکی شعار می‌دهد یکی گریه می‌کند. یکی دست تکان می‌دهد. دیگری سعی می‌کند از بین جمعیت راهی پیدا کند و چند لحظه آقا را ببیند. بعد از ده دقیقه‌ای شعار دادن و شروع صحبت‌های آقا سعی کردیم جمعیت را بنشانیم ولی… ازدحام در ردیف‌های جلو آنقدر زیاد بود که جای نشستنی باقی نگذاشته بود. جمعیت روی پا ایستاده و سعی می‌کردند! به صحبت‌ها گوش دهند.

    ***در ردیف‌های عقب جائی برای نشستن پیدا کردم و روی سنگ‌های کمی باران خورده نشستم و سعی کردم از بین همهمه‌ای که هنوز کم و بیش در بین جمعیت بود به سخنان گوش دهم. باز هم پارادوکس سراغم امد. بعضی از مردم که فقط به فکر دیدن چند لحظه‌ای آقا بودند و از بقیه می‌خواستند کنار بروند تا ان‌ها هم آقا را ببینند، ولی زمان صحبت‌های آقا شروع کردند به صحبت باخودشان. فقط دیدن شخص مهم است یا شنیدن حرف‌هایش هم مهم است؟ شنیدن فقط و نه حتی گوش دادن

    *** «آن کسى که کشور شما را نجات داد، همین جوانهاى فداکار و مبارز بودند؛ همین بسیج، همین ارتش، همین سپاه، همین رزمندگان فداکار، که امروز هم بازماندگان آن‌ها در مناطق گوناگونى از کشور حضور دارند؛ بعضى از آن‌ها هم به شهادت رسیده‌اند؛ «فمنهم من قضى نحبه و منهم من ینتظر و ما بدّلوا تبدیلا.» شنیدن آیهٔ مورد علاقه‌ام در بین سخنرانی آقا، آرامش خاصی برایم داشت. آرامشی که همیشه با شنیدن این آیه احساس می‌کنم و البته شنیدنش از زبان ره بر حس دیگری داشت.

    ***وقتی آقا فرمودند: «ملت ایران نشان داد که در جنگ عرصه‌هاى سیاسى و امنیتى، بصیرتش و ایستادگى‌اش از ایستادگى در جنگ نظامى کمتر نیست. لذا جوانهاى ما بحمداللَّه جوانهاى لایق، ساخته و پرداخته‌اى هستند که باید به این مقدار هم اکتفا نکنند؛ همت مضاعف، کار مضاعف. همتتان را بلند کنید. ملت ایران باید عقب‌افتادگى‌هاى دورانهاى طولانى استبداد در این کشور و دخالت خارجى و نفوذ خارجى را جبران کند. بنده اطمینان راسخ دارم به اینکه جوان امروزِ کشور عزیزِ ما در سطح عالم، کم‌نظیر یا بى‌نظیر است. و این، نوید آینده‌ى کشور است» می‌دانستم خطاب مستقیم به ماست و با خودم فکر کردم کاش دیدار خصوصی بود.

    ***صحبت‌ها که تمام شد دوباره‌‌ همان شور و شعار‌های بیست دقیقهٔ قبل شروع شد. همه می‌خواستند ره برشان را بدرقه کنند. آقا مثل همیشه دستشان را بلند کردند و رو به جمعیت با خنده‌ای بر لب، نگاه می‌کردند. دستم را بلند کردم تا من هم خداحافظی کنم… ره برم خوش آمدی

    آقا که رفتند نگاه کردم به دور و برم. خیلی‌ها نشسته بودند و برای اقا نامه می‌نوشتند. خیلی دوست داشتم نامه‌ها را بخوانم. نامه‌هایی که همه از دل‌های پاک نوشته می‌شد. چند نفری هنوز گریه می‌کردند و در بهت دیدار آقا بودند. چند نفری دنبال لنگه کفش و دمپائی و حتی جورابشان بودند که در فشار جمعیت از پایشان در امده و گم شده بود. قالب‌های یخ به اندازهٔ کف دست، در دست بعضی‌ها بود و از شدت گرما آن را بر دهانشان گذاشته بودند.

    جمعیت شرکت کننده انقدر زیاد بود که ماشین‌ها در ترافیک خارج شدن از منطقه مانده بودند. ظهر بود و اذان تصمیم بر ماندن در منطقه و خواندن نماز و خوردن ناهار در حسینیه شد. ولی بعد از پرس و جو و حتی پیگیری با مسئولین، پلمپ درهای حسینیه باز نشد و مه‌مان هشت شهید گمنام شدیم. زیارتمان قبول

    ۱- آخرین باری که آقا به خوزستان و مناطق جنگی سفر کرده بودند فروردین هشتاد و پنج بود که در دهلاویه سخنرانی کردند، چهار سال قبلش نیز فروردین هشتاد و یک در دوکوهه و سه سال قبل‌تر فروردین هفتاد و هشت در شلمچه و نخستین بار اسفند هفتاد و پنج در هویزه
    ولی هیچ وقت توفیق زیارت اقا در مناطق دست نداده بود که امسال قسمت شد.

    ۲- اگر هنوز صحبت های آقا را نخوانده اید از اینجا و اگر میخواهید بشنوید اینجا و اگر میخواهید ببینید اینجا میتوانید پیدا کنید

     

    خاطرات جبهه

    عراقی ها، مین های ضد تانک را با انواع مین های ضد نفر محافظت می کردند تا اگر کسی برای خنثی سازی ضد تانک ها نزدیک شود بر روی مین ضد نفر برود و منفجر شود.

    منطقه ای بین قصر شیرین و گیلان غرب بود که دو سالی از آزاد سازی آن جا گذشته بود و باران ، مین ها را در زمین فرو برده بود؛ لذا کشف مین به کمک سرنیزه در آن زمین سخت، بسی دشوار بود.
    برای هر مین ضد تانک سه مین ضد نفر گوجه ای  به صورت مثلثی کار گذاشته بودند.
    من و شهید حسن ترانه از بچه های بسیجی منطقه تبریز در حال خنثی سازی  این نوار مین بودیم که  به یک مین ضد تانک رسیدیم که دو مین محافظش را پیدا کرده و خنثی کردیم . اما در فاصله معمول هرقدر بر زمین سیخک می زدیم از مین سومی خبری نبود.

    تا  به خودمان آمدیم متوجه شدیم که مساحتی حدود دو متر مربع را شخم زده ایم ولی از مین خبری نبود.
    تقریبا احتمال دادیم که در این سطح بعید است مینی مانده باشد .
    مع الوصف دلمان راضی نشد که سالها بعد پای کشاورز یا چوپانی فدای خستگی ما شود.

    این بار بیل نظامی را برداشتیم و به کمک آن این سطح را در عمق بیشتری کندیم،اما از مین خبری نبود . حسن که همیشه به کار های خارق العاده معروف بود گفت : اصلا در این عمق اگر مینی هم مانده باشد دیگر منفجر نمی شود . و برای اثبات ادعای خود یکی از مین های گوجه ای را بدون چاشنی در آن عمق کاشت و خاکها را بر روی آن ریخت و با پا روی آن پرید تا ببیند آیا در این عمق خاک ماسوره مین عمل می کند یا نه ؟
    وقتی مشغول در آوردن مین شد، با کمال تعجب به مین اصلی رسید که این همه ما
    را دردسر داده بود و مسلح بود ،و بعد مین خود را پیدا کرد .
    ولی خدا نخواست که لطمه ای بر ما وارد شود.

     


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۳:۲۸ ب.ظ روز ۰۸ فروردین ۱۳۸۹ | دیدگاه (۰)