داستان قرآنم (قسمت دوم)

ادامه‌ی پست داستان قرآنم +

با همین خیال‌ها دلخوش بودم. ولی باز، هروقت کربلا میرفتم، باز هم در بین قفسه‌ها دنبال قرانم بودم. تا نمی‌دانم کدام سال بود که قفسه‌ها یکدست شد و فقط قران‌ و مفاتیح‌های خود حرم در آنها بود. اگر زائری قران یا مفاتیحی گم میکرد یا جا می‌گذاشت، توسط خادم‌ها از قفسه‌ها جمع میشدند. امیدم برای پیدا کردنش، ناامید شد. پیگیر شدم که سرنوشت این قرآن‌های رها شده از میمِ مالکیت چه می‌شود، سرنوشت گم‌شدگان کربلا را نفهمیدم ولی درباره گم‌شدگان نجف شنیدم در غرفه‌‌ای که مرحوم ابوالحسن اصفهانی دفن هستند، جمع‌آوری می‌شوند و زائرها می‌توانند آنها را با خود ببرند! قران‌ها و مفاتیح‌های گم شده در حرم، مانده در حریم قدسی نجف… یعنی قرآن من هم توسط زائری به شهر و کشور دیگری رفته؟ یعنی دست چه کسی است؟ کجاست؟ از روی آن خوانده می‌شود یا لب طاقچه مانده است؟
یکبار به آن غرفه رفتم. کتابچه‌های دعا به فارسی به اردو، قران‌های کوچک بزرگ، مفاتیح‌های بدون شیرازه همه جمع شده بودند کنار هم و زائرها براندازشان می‌کردند برای یادگاری بردن به شهر و دیارشان.
آن وسط‌ها نگاهم افتاد به یک قرآن. رنگ جلدش شبیه قرآنِ گم‌شده‌ام بود؛ سرمه‌ای. اندازه‌اش هم تقریبا همان بود؛ کمی بزرگتر. دور تا دور جلدش رفته بود. برَش داشتم، ورق زدم و بوییدمش. انگار قرآن خودم را یافته بودم. قرآنی که چند سالی در حرم مانده بود. دستان زائرین لمسش کرده بود. چشمانشان سطر سطرش را خوانده بود و حالا در دستان من بود و با من راهی شد به ایران. یکبار دیگر به عراق برگشت. به مشهد رفت. شب‌های قدر بالای سر رفت. شد قرآن همراهم. انگار پیدایش کرده بودم تا جای قرآن گم‌شده‌ام بشود. بماند و همراهی‌ام کند؛ قرآنی که بوی حرم میداد. قرآنی که بوی حرم می‌دهد.

امپراطور عشق

قبلا در این پست + درباره کتاب “امپراطور عشق” نوشته بودم.

پاییز پارسال دعوت شدم به برنامه “چراغ مطالعه” تا به معرفی یک کتاب بپردازم. درباره اینکه چه کتابی را انتخاب کنم خیلی فکر کردم و آخر تصمیم گرفتم کتابی که بارها و بارها خواندمش و دوستش دارم را معرفی کنم. هم قطعا “آنچه از دل برآید لاجرم بر دل نشیند” هم اینکه سبک کتاب جدید باشد. یعنی رمان و داستان به معنای همیشگی نباشد و مخاطب با یک سبک جدید آشنا شود. یعنی فیلمنامه! برنامه ضبط شد و در هفته آخر اسفند از شبکه چهار صداوسیما پخش شد.

قسمتی که من صحبت کردم را اینجا من‌باب آرشیو اینجا می‌گذارم.

چیزهای کوچک

شؤون صغیره تمر بها أنت دون التفاتِ
تساوی لدیّ حیاتی؛ جمیع حیاتی

حوادث قد لا تثیر اهتمامک، أعمّر منها قصور
و أحیا علیها شهور.
و أغزل منها حکایا کثیره.
و ألف سماء
و ألف جزیره

شؤون صغیره …

چیزهای کوچکی که بدون توجهِ تو می‌گذرد، برای من اندازه‌ی زندگی‌ام است؛ تمام زندگی‌ام.

من از اتفاقاتی که برای تو بی‌اهمیت است کاخ می‌سازم.
ماه‌ها با آنها سر می‌کنم.
داستان‌های بسیاری از آنها می‌بافم.
و هزار آسمان
و هزار جزیره

چیزهای کوچک…

پاراگراف بالا، قسمتی از شعرِ زیبایِ “چیزهای کوچک” سروده “نزار قبانی‌”ه؛ سرچ کنید کل شعر رو بخونید. از اشعارِ زیبای قبانی‌ه به نظرم.

پ‌ن: “کاظم ساهر” خواننده‌ی عراقی هم، این شعر نزار رو خونده.

بخواب مغزک

صبح‌های شب قدر، خوابم نمیبرد. از نوجوانی اینطور بودم. یادم است دبیرستانی بودم، روز نوزده و بیست و سوم که باید مدرسه می‌رفتم و به جای هفت، شروع کلاس‌ها از نه بود، من همان هفت مدرسه بودم! تک و تنها. حتی یکبار پیاده رفتم تا مدرسه و وقتی رسیدم با در بسته‌اش مواجه شدم و مجبور شدم در بزنم و سرایدار بنده‌خدا را از خواب بیدار کنم تا آن کله‌ی‌سحرِ خلوت، در کوچه یک لنگه‌پا نیاستم. میرفتم می‌نشستم در کلاس و گاهی چینش صندلی‌ها را تغییر میدادم و در راهروهای خالی راه می‌رفتم تا کم‌کم دوستانم بیایند.
القصه؛ امشب افطار مهمان دارم و هرچه به مغز مبارک می‌گویم “اینبار را کوتاه بیا و لطفا بگیر بخواب. امروز کلی کار دارم و باید الان استراحت کنم” حرف به گوشش نمی‌رود که نمی‌رود. فکر کردن و نوشتنش گرفته! اول شروع کرد در دفتر روزانه‌نویسی یادداشت کردن؛ بعد رفت سراغ اینستا و قصه‌ای را که یکسال بیشتر است اجازه نداده‌ام بنویسد، نوشت. گفتمش “راحت شدی؟ حالا بگیر بخواب.” چند دقیقه دراز کشید و در پرونده‌های باز و نیمه‌بازش پرواز کرد. حالا آمده سراغِ اینجا و دارد شر و ور می‌گوید!
کاش بفهمد آن کارهایی که روی کاغذ یادداشت کرده و تا غروب باید جلویشان تیک بخورد، خودش و این بدنِ طفلک که به استراحت نیاز دارد، باید انجام دهند. کاش آرام بگیرد!

خدای ما بچه آدم‌ها

ما، یعنی بچه‌های آدم، موجودات عجیبی هستیم. خیلی وقت‌ها کارهایی را منع می‌کنیم و بدِ کسانی را می‌گوییم که آن را انجام می‌دهند، که خودمان توان یا موقعیت انجام آن را نداریم. وگرنه زمان بارها بهمان ثابت کرده که شناگر ماهری هستیم و فقط آب نداشتیم!

خدایِ ما بچه آدم‌ها، لطفی کن و در چنین موقعیت‌هایی کمکمان کن تا نلغزیم، بفهمیم و درست تصمیم بگیریم. میدانی، من به خودم هیچ اطمینانی ندارم، اما به شما و کمکت امید و یقین دارم؛ ای لطیفِ قوی.

پ‌ن: موقعیتِ بالا در همه شئون زندگی‌مان اتفاق می‌افتد. از موقعیت شغلی و اجتماعی بگیر تا مالی و تحصیلی. ریز که بشویم در زندگی‌مان، خیلی ترسناک است.

سوپ دال‌عدس

‌حوصله‌ی پختن چیزی برای افطار نداشتم. خوابیدم. یکربع مونده به اذان مغرب بیدار شدم. چای گذاشتم و نون پنیر آماده کردم. ولی دلم یه غذای گرم می‌خواست. گفتم چه کنم؟ یاد #سوپ_دال_عدس افتادم که سریع آماده میشه.
یک فنجون دال عدس رو شستم و با سه فنجون آب گذاشتم رو گاز. شعله رو زیاد کردم تا آب سریع جوش بیاد. یه قاشق رب، کمی پیازداغ و ادویه (نمک، زردچوبه، کاری) بهش اضافه کردم + نصف عصاره مرغ الیت. همین
ده دقیقه که پخت، با گوشت‌کوب برقی، زدمش و کمی بهش جعفری خرد شده اضافه کردم. وقتی اذان رو دادن، یه سوپ داغ و خوشمزه داشتم 😊

اگه شما هم دوست داشتید یکربعه یه سوپ خوشمزه داشته باشید، امتحانش کنید.
اگه خیلی کدبانو هستید و از یکساعت قبل سوپ رو میذارید، می‌تونید سیب‌زمینی و هویج نگینی بهش اضافه کنید. حتی ورمیشل سوپی.

شما سوپ دال عدس خوردید؟ ترکیباتش چی بود؟

  • اردیبهشت ۱۴۰۱
  • فروردین ۱۴۰۱
  • اسفند ۱۴۰۰
  • بهمن ۱۴۰۰
  • دی ۱۴۰۰
  • آذر ۱۴۰۰
  • آبان ۱۴۰۰
  • مهر ۱۴۰۰
  • شهریور ۱۴۰۰
  • مرداد ۱۴۰۰
  • تیر ۱۴۰۰
  • خرداد ۱۴۰۰
  • اردیبهشت ۱۴۰۰
  • فروردین ۱۴۰۰
  • اسفند ۱۳۹۹
  • بهمن ۱۳۹۹
  • دی ۱۳۹۹
  • آذر ۱۳۹۹
  • آبان ۱۳۹۹
  • مهر ۱۳۹۹
  • شهریور ۱۳۹۹
  • مرداد ۱۳۹۹
  • تیر ۱۳۹۹
  • خرداد ۱۳۹۹
  • اردیبهشت ۱۳۹۹
  • فروردین ۱۳۹۹
  • اسفند ۱۳۹۸
  • مهر ۱۳۹۸
  • شهریور ۱۳۹۸
  • مرداد ۱۳۹۸
  • تیر ۱۳۹۸
  • خرداد ۱۳۹۸
  • اردیبهشت ۱۳۹۸
  • فروردین ۱۳۹۸
  • اسفند ۱۳۹۷
  • بهمن ۱۳۹۷
  • دی ۱۳۹۷
  • آذر ۱۳۹۷
  • آبان ۱۳۹۷
  • مهر ۱۳۹۷
  • شهریور ۱۳۹۷
  • مرداد ۱۳۹۷
  • تیر ۱۳۹۷
  • خرداد ۱۳۹۷
  • اردیبهشت ۱۳۹۷
  • فروردین ۱۳۹۷
  • اسفند ۱۳۹۶
  • بهمن ۱۳۹۶
  • دی ۱۳۹۶
  • آذر ۱۳۹۶
  • آبان ۱۳۹۶
  • مهر ۱۳۹۶
  • شهریور ۱۳۹۶
  • مرداد ۱۳۹۶
  • تیر ۱۳۹۶
  • خرداد ۱۳۹۶
  • اردیبهشت ۱۳۹۶
  • فروردین ۱۳۹۶
  • اسفند ۱۳۹۵
  • بهمن ۱۳۹۵
  • دی ۱۳۹۵
  • آذر ۱۳۹۵
  • آبان ۱۳۹۵
  • مهر ۱۳۹۵
  • شهریور ۱۳۹۵
  • مرداد ۱۳۹۵
  • تیر ۱۳۹۵
  • خرداد ۱۳۹۵
  • اردیبهشت ۱۳۹۵
  • فروردین ۱۳۹۵
  • اسفند ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۴
  • دی ۱۳۹۴
  • آذر ۱۳۹۴
  • آبان ۱۳۹۴
  • مهر ۱۳۹۴
  • شهریور ۱۳۹۴
  • مرداد ۱۳۹۴
  • تیر ۱۳۹۴
  • خرداد ۱۳۹۴
  • اردیبهشت ۱۳۹۴
  • فروردین ۱۳۹۴
  • اسفند ۱۳۹۳
  • بهمن ۱۳۹۳
  • دی ۱۳۹۳
  • آذر ۱۳۹۳
  • آبان ۱۳۹۳
  • مهر ۱۳۹۳
  • شهریور ۱۳۹۳
  • مرداد ۱۳۹۳
  • تیر ۱۳۹۳
  • خرداد ۱۳۹۳
  • اردیبهشت ۱۳۹۳
  • فروردین ۱۳۹۳
  • اسفند ۱۳۹۲
  • بهمن ۱۳۹۲
  • دی ۱۳۹۲
  • آذر ۱۳۹۲
  • آبان ۱۳۹۲
  • مهر ۱۳۹۲
  • شهریور ۱۳۹۲
  • مرداد ۱۳۹۲
  • تیر ۱۳۹۲
  • خرداد ۱۳۹۲
  • اردیبهشت ۱۳۹۲
  • فروردین ۱۳۹۲
  • اسفند ۱۳۹۱
  • بهمن ۱۳۹۱
  • دی ۱۳۹۱
  • آذر ۱۳۹۱
  • آبان ۱۳۹۱
  • مهر ۱۳۹۱
  • شهریور ۱۳۹۱
  • مرداد ۱۳۹۱
  • تیر ۱۳۹۱
  • خرداد ۱۳۹۱
  • اردیبهشت ۱۳۹۱
  • فروردین ۱۳۹۱
  • اسفند ۱۳۹۰
  • بهمن ۱۳۹۰
  • دی ۱۳۹۰
  • آذر ۱۳۹۰
  • آبان ۱۳۹۰
  • مهر ۱۳۹۰
  • شهریور ۱۳۹۰
  • مرداد ۱۳۹۰
  • تیر ۱۳۹۰
  • خرداد ۱۳۹۰
  • اردیبهشت ۱۳۹۰
  • فروردین ۱۳۹۰
  • اسفند ۱۳۸۹
  • بهمن ۱۳۸۹
  • دی ۱۳۸۹
  • آذر ۱۳۸۹
  • آبان ۱۳۸۹
  • مهر ۱۳۸۹
  • شهریور ۱۳۸۹
  • مرداد ۱۳۸۹
  • تیر ۱۳۸۹
  • خرداد ۱۳۸۹
  • اردیبهشت ۱۳۸۹
  • فروردین ۱۳۸۹
  • اسفند ۱۳۸۸
  • بهمن ۱۳۸۸
  • دی ۱۳۸۸
  • آذر ۱۳۸۸
  • آبان ۱۳۸۸
  • مهر ۱۳۸۸
  • شهریور ۱۳۸۸
  • مرداد ۱۳۸۸
  • تیر ۱۳۸۸
  • خرداد ۱۳۸۸
  • اردیبهشت ۱۳۸۸
  • فروردین ۱۳۸۸
  • اسفند ۱۳۸۷
  • بهمن ۱۳۸۷
  • دی ۱۳۸۷
  • آذر ۱۳۸۷
  • آبان ۱۳۸۷
  • مهر ۱۳۸۷
  • شهریور ۱۳۸۷
  • مرداد ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۷
  • خرداد ۱۳۸۷
  • اردیبهشت ۱۳۸۷
  • فروردین ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۵
  • خرداد ۱۳۸۵
  • اردیبهشت ۱۳۸۵
  • فروردین ۱۳۸۵
  • اسفند ۱۳۸۴
  • بهمن ۱۳۸۴
  • دی ۱۳۸۴
  • آذر ۱۳۸۴
  • شهریور ۱۳۸۴
  • سفر نوروزی به داستان با زهرا و سعاد و سها

    وقتی فکر می‌کنم به تنها بودن موقع تحویل سال نو، دلم می‌گیره مثل همهٔ آدم‌ها.

    ولی می‌دونم اگه روزی در چنین موقعیتی باشم خودم را بازندهٔ ثانیه‌ها نمی‌کنم و نمی‌ذارم مکان و موقعیت لحظه‌های سال نو را ازم بگیرند.

    می‌شینم آلبوم عکس‌هایم را ورق می‌زنم و به لحظه‌های شاد در کنار خانواده بودن نگاه می‌کنم و لبخند می‌زنم به زندگی، چای می‌ریزم برای خودم و به صفحهٔ تلویزیون نگاه می‌کنم و شاید چندین کار دیگر که به ذهنم برسد برای مبارزه با تنهایی.

    می‌توانم شروع به خواندن کتاب‌هایی کنم که تصمیم به خواندنشان در سال جدید داشته‌ام یا کتاب‌هایی که قبلا خوانده‌ام را دوباره مرور کنم و با شخصیت‌هایشان پرواز

    ایدهٔ خوبیست…. پر کردن لحظات تنهایی‌ام با شخصیت‌های دوست داشتنی داستان‌ها
    ایده ایست که بچه‌های اشا هم برای بازی نوروزی در نظر گرفته‌اند و از من هم دعوت کرده‌اند برای نوشتن

    باید در شصت ثانیه دوست تخیلی‌ام را انتخاب کنم و سیزده روز تعطیلی‌ام را کنار او سر کنم.
    کجا بروم؟
    با که باشم؟

    بروم در کنار زهرا حسینی «دا»؟ که وقتی کتاب را می‌خواندم لحظه به لحظه خودم را به جایش تصور می‌کردم. بروم کمکش در مرده شور خانهٔ جنت آباد. شب‌ها سگ‌های اطراف قبرستان را دور کنیم تا به جنازهٔ شهیدان آسیبی نرسانند.. با هم برویم خط مقدم کمک مجروحین. برویم به دنبال جنازه‌ها در کوچه‌ها و خیابان‌های شهر… کنارش بنشینم و برایم از سختی‌ها و درد‌هایش بگوید.

    از شهادت پدرش، علی، دوستانش.
    از صبوری دا و تحملش. از همسرش حبیب و ازدواجشان در بحبوحه جنگ
    و از خرمشهر…

    دلم برای سعاد تنگ شده، چه می‌کند با «شارون و مادر شوهرم»
    هوای فلسطین و رام الله بهاری است، پس بروم کنار سعاد و سالم و البته ماری جباجی-‌ام سالم-

    بنشینم در بالکن خانه و چای بخوریم و به حرف‌ها و ایراد‌های ماری گوش دهیم. ماری برایم از گلدان بگونیایی که سعاد در عید پاک برایش خریده بود بگوید و از خانه و زندگی‌اش در یافا که مجبور شده بود از آن بگریزد
    سعاد هم از کودکی‌اش در امان بگوید و از زندگی‌اش در رام الله و آشنائی‌اش با سالم و عاشق شدنش.
    از اشغال رام الله… اخراجشان از شهرشان
    از ساعت‌های طولانی حکومت نظامی
    از رفتار ضد انسانی اسرائیلیان با آن‌ها و از آن مرد اسرائیلی که کنار ماشینش در جاده سکته کرده بود و سعاد او را به بیمارستان رساند و از مرگ نجات داد.

    راستی سعاد، شنیده‌ام انتفاضهٔ سومتان شکل گرفته است. راست می‌گویند؟
    ] چرا حالا؟ مگر نمی‌دانید عید ماست؟ چرا ما را غمگین می‌کنید؟ می‌گذاشتید برای بعد از عید، وقتی سر ما خلوت شد!!!

    احساس می‌کنم سعاد از کنارم رفته است…

    لبنان نزدیک است بروم کنار س‌ها در «زندگی‌ام برای لبنان»
    لبخندی که بر لبم نشسته یعنی از انتخابم راضی‌ام. از س‌ها دربارهٔ آن همه مقاومتش که همیشه برایم سوال بوده می‌پرسم، از صبرش از آرمانش
    از اینکه چطور یک دختر مسیحی توانست اینطور برای کشورش ایستادگی کند.
    از سرزمین سرسبز لبنان می‌گوییم و دشت‌های جبل عامل
    از زندان خیام و اتاق‌های انفرادی‌اش از شکنجه‌ها… س‌ها تو هم که زندگی‌ات تفاوتی با زهرا و سعاد ندارد.

    تو هم در رنج بودی و عذاب.
    ولی زندگی کردی و مقاوت برای آرمانت. برای هدفت.
    سختی کشیدی و حرف شنیدی ولی ایستاده ماندی. مثل زهرا و سعاد و هزاران زن و مرد دیگر

    باید زندگی کرد و بود. خدا خودش گفته «خلق الانسان فی کبد»

    نمی‌دانم زهرا و سعاد و س‌ها چقدر به من شبیه هستند و چقدر می‌توانم در آینده شبیه‌شان باشم ولی ترجیح می‌دهم لحظه‌های تنهایی نوروزی‌ام را با آنان همراه شوم و از ان‌ها حماسه یاد بگیرم.

    ۱- قانون یک را سرپیچی کردم و فقط به یک داستان نرفتم. واقعا سخت بود انتخاب. تا همین جا هم خیلی‌ها را سانسور کردم و فقط به همین سه خانم قناعت کردم و اگر می‌توانستم بیشتر بنویسم حتما ناصر «سفر به گرای صد و هشتاد درجه»، ارمیای «بی‌و تن»، مریم «هزار خورشید تابان» و……. را هم به مهمانی تخیلم می‌آوردم.

    سال نو مبارک

    بعد از تحریر: این را یادم رفت بگویم که اگر قرار بود با «دل» به کتابی سفر می‌کردم، همراه سید مهدی شجاعی و کتاب «پدر، عشق، پسر» می‌شدم.

    تغذیه روح و جسم؛نمایشگاه مواد غذایی و طلیعه ظهور در مصلی تهران

    پارسال همین روز‌ها ی اسفند ماه بود که در وبلاگم مطلبی نوشتم دربارهٔ نمایشگاه مواد غذائی در مصلی امسال قصد رفتن به این نمایشگاه را نداشتم ولی بر حسب اتفاق، گذرم به انجا افتاد.

    سه روز پیش (جمعه) بود که ــمریمــ پیامک زد که بریم نمایشگاه مصلی، اول فکر کردم همین نمایشگاه مواد غذایی منظورشه و راستش کمی تعجب کردم ولی بعد فهمیدم منظورش نمایشگاه طلیعه ظهوره که با موضوع مهدویت در مصلی برگزار شده بود

    زمانی که به مترو شهید بهشتی رسیدم تا وقتی ــمریمــ برسد را غنیمت دونستم و برای کنجکاوی از وضعیت امسال نمایشگاه هم که شده وارد غرفه‌های سرپوشیده‌ای شدم که‌‌ همان ابتدای ورودی مصلی زده شده بود و مثل پارسال شرکت‌های مختلف مخصوص ارائه و فروش محصولاتشان بودند.

    وضعیت‌‌ همان وضعیت پارسال بود،‌‌ همان راهروهای تنگ که با ازدحام شدید جمعیت مشتاق برای خرید، راه رفتن معمولی را هم غیر ممکن کرده بود – نفهمیدم حال که مصلی! تبدیل به فروشگاه شده، چرا از فضای بیشتری برای برپایی غرفه‌ها استفاده نمی‌کنند که این ازدحام و شلوغی کمتر اتفاق بیافتد – ناخودآگاه یاد مکه افتادم و جرم تلصیق

    ه‌مان خوردن‌ها و تست کردن‌ها،‌‌ همان اسراف‌ها و وسوسه برای خرید بیشتر

    مریم که رسید از آن محیط بیرون آمدم و از محیط باز مصلی رفتیم به سمت ساختمان اصلی و محل نمایشگاه طلیعه ظهور تقلیل جمعیت بازدید کننده نمایشگاه طلیعه ظهور نسبت به نمایشگاه مواد غذایی کاملا مشهود بود. شاید به خاطر تبلیغات بسیار کم و محدود این اولین!!! نمایشگاه با موضوع مهدویت بود یا به خاطر دغدغه‌های فکری متفاوت مردم یا اغنای زیاد مردم در زمینه مهدویت یا مسائل بد اقتصادی یا وضعیت اسفناک فرهنگی کشور یا… -شاید یکی از قاصر‌ها خود من باشم –

    موسسه موعود، آینده روشن، مهدی موعود و دیگر موسسات و انجمن‌هایی که با موضوع مهدویت کار می‌کنند در نمایشگاه غرفه داشتند. کتب و مجلات و نرم افزار‌های مرتبط با موضوع مهدویت، ارائه گزارش از کلاس‌ها و کارگاه‌های مهدویت در ماه‌های گذشته و برنامهٔ کارگاه‌های پیش رو، غرفه غرب و مهدویت، غرفه فرقه‌های انحرافی، غرفه عرفان‌های نوپدید و از همه مهم‌تر غرفه کودک و نوجوان بخش‌های مختلف این اولین نمایشگاه مهدویت را تشکیل می‌دادند.

    منتظر اذان مغرب بودم؛ و عملکرد مسئولین و غرفه داران این نمایشگاه چیزی که انتظارش را داشتم هم اتفاق افتاد، تمامی غرفه‌ها به مدت بیست دقیقه تعطیل شد برای اقامهٔ نماز

    قرار گرفتن در چنین محیطی – هرچند به مدت سه چهار ساعت – که همهٔ ادم‌هایش و همهٔ آنچه که در آن است، از کتاب و مجله ونرم افزار بگیر تا بازی بچه‌ها در غرفه کودکان و حتی آدمی که به جای پوشیدن لباس می‌کی موس و دست دادن با بچه‌ها برای ترغیب آن‌ها برای رفتن به غرفهٔ کودکان، لباس نارنجی از یک خورشید! پوشیده بود، دربارهٔ یک موضوع باشند و حول یک هدف بچرخند، تلنگری برایم بود. برای من ی که خود را منتظر می‌دانم. که آیا واقعا منتظر هستم؟ این همه حرف برای گفتن این همه کار برای کردن این همه مسئولیت و بار امانت به قول «علی لیث» در فیلم سیصد و سیزده Are we prepared for his coming؟

    این اولین نمایشگاه طلیعهٔ ظهور با آنکه تبلیغات گسترده و عمومی چندانی نداشت و خیلی دیر بعد از سی سال، برگزار شد و با وجود تمام کمبود‌ها و نقص‌ها در غرفه‌ها و ارائه دهنده‌ها، ولی باز هم جای شکر داشت و امیدواری برای بهتر شدن نمایشگاه‌های بعدی. نه سال دیگر که ان شالله ماه‌های دیگر


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱:۳۷ ب.ظ روز ۰۹ اسفند ۱۳۸۸ | دیدگاه (۰)

    تکنولوژی ؛لطفا لذت هایم را ندزد!!!

    دیشب نشسته بودم و آلبوم عکس هام را نگاه می‌کردم.

    عکس‌هایی را که سالهای قبل با دوربین‌های معمولی می‌گرفتیم و حداکثر اجازه گرفتن سی و شش تا عکس را به‌مان می‌داد که گاهی با ارفاق به سی و هشت تا می‌رسید- و چقدر خوشحال می‌شدیم که حلقه فیلممان دو تا بیشتر جا دارد.

    آن سال‌ها باید صحنه‌هایی را که می‌خواستیم عکس بگیریم، گلچین می‌کردیم و بهترین زاویه را انتخاب می‌کردیم و عکس را می‌گرفتیم چون در گرفتن عکس محدودیت بود.

    گاهی بعد از چاپ شدن عکس‌ها می‌فهمیدیم از سی و هشت تا عکسی که گرفتیم، سی و چهار تاش چاپ شده و در نگاتیو‌ها می‌گشتیم دنبال عکس‌های سوخته و حسرت می‌خوردیم برای ندیدن و ثبت نشدن آن صحنه

    وقتی قیافه‌مان را می‌دیدم که در عکس‌ها هچل هفت افتاده و فحش می‌دادیم به زمین و زمان و اینکه کاش موقع گرفتن عکس، می‌شد قیافه خودمان را می‌دیدم

    مقایسه کردم آن زمان و آن دوربین‌ها را با دوربین‌های دیجیتال امروزی که تعداد عکس هاش بنابر وضعیت حافظه مموری کارت دوربین بالا می‌رود و هیچ عکس سوخته‌ای در آن‌ها وجود ندارد چون‌‌ همان لحظه عکس را می‌بینی و اگر خوشت نیامد یا قیافه‌ات در عکس زیبا نیافتاده باشد، سریع دلیت می‌کنی و یک عکس جدید می‌گیری

    انتظاری هم قرار نیست برای دیدن و چاپ شدن عکس بکشی

    ولی آن زمان با همهٔ محدودیت‌ها و امکانات کمتر ازحالش، شیرین بود

    آن انتظار کشیدن‌های گاهی چند روزه برای دیدن عکس‌ها، آن حس شیرین بیشتر جا داشتن نگاتیو فیلم، حتی لحظه فهمیدن سوختن عکس‌های زیبا، همه‌شان لذت بخش بود و قشنگ

    حس‌هایی که الان با دوربین دیجیتال قابل رویت نیست.

    حتی این دوربین‌های دیجیتال، لذت دیدن و ورق زدن آلبوم را هم ازمان گرفته و به جایش دیدن عکس‌ها در کامپیو‌تر و تلویزیون را به‌مان داده، چیزی که به نظر من اصلا قابل مقایسه با دیدن عکس‌های آلبوم نیست (کمتر پیش می‌آید که همه عکس‌های دیجیتال را چاپ کنیم مگر عکس‌های خاص)

    چند سال بعد که می‌خواهیم عکس‌های دوران جوانیمان را به فرزندان یا نوه‌هایمان نشان دهیم باید انبوه سی دی و دی وی دی‌های محتوی عکس‌هایمان را در کامپیو‌تر (شاید هم وسیلهٔ جدیدی که در سالهای بعد اختراع می‌شود) بگذاریم و به آن‌ها نشان دهیم.

    من هنوز هم نتوانستم احساسی که با عکس‌های در آلبوم، برقرار می‌کنم را با عکس‌های انباشته شده در سی دی‌هایم برقرار کنم هرچند نسبت تعدادشان یک به هزار باشد

    چند هفته‌ای به دلایلی، موقعیت و فرصت کمتری برای آمدن به نت داشتم، این مدت بیشتر به جای نشستن پشت مانیتور و گشت زدن در سایت‌ها و وبلاگ‌ها و خواندن آن‌ها، چندین کتاب خواندم. کتاب‌هایی که دوست داشتم بخوانم ولی فرصتی برای خواندنشان پیدا نکرده بودم.
    ولی این چند هفته کمتر وبلاگ خواندم و بیشتر کتاب

    به انصاف بخواهم بنویسم، لذت خواندن آن کتاب‌ها و ورق زدنشان با اینکه بار‌ها تجربه‌اش کرده بودم از خواندن مطالب گوناگون و همه گانه در وبلاگ‌ها بیشتر بود

    نمی‌دانم تکنولوژی که روز به روز پیشرفته‌تر می‌شود و هر روز نوزاد جدیدی را برای ما به ارمغان می‌آورد در مقابل چه چیزی را از ما می‌گیرد، واگر معامله‌ای در بین باشد، این معامله برابر است؟

    آنچه از دست می‌دهیم چیست و چقدر برایمان ارزشمند نیست.

    پی نوشت: این نکته را هم بگویم که منکر خوبی‌ها و مزیت‌های دوربین‌های دیجیتال یا حتی لذت خواندن وبلاگ نیستم، حرفم چیز دیگری بود که در پاراگراف اخر نوشتم.


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱:۴۸ ب.ظ روز ۰۳ اسفند ۱۳۸۸ | دیدگاه (۰)