ای اولین و آخرین امید
إِنْ یَنْصُرْکُمُ اللَّهُ فَلَا غَالِبَ لَکُمْ وَإِنْ یَخْذُلْکُمْ فَمَنْ ذَا الَّذِی یَنْصُرُکُمْ مِنْ بَعْدِهِ وَعَلَى اللَّهِ فَلْیَتَوَکَّلِ الْمُؤْمِنُونَ
اگر خدا شما را یارى کند هیچ کس بر شما غالب نخواهد شد
و اگر دست از یارى شما بردارد، چه کسى بعد از او شما را یارى خواهد کرد؟
مؤمنان باید تنها بر خدا توکل کنند
سوره مبارکه آل عمران، آیه ۱۶۰
قطار مهاراجه

کتاب، خاطرات پنج سال زندگی در هندوستان است؛ خاطراتِ علیرضا قزوه‌ی شاعر که پنج سال رئیس مرکز تحقیقات فارسی رایزنی فرهنگی ایران در هند بود.

خاطراتی که اگر چه جالب و جدید بود ولی بخاطرِ کوتاه بودن روایت‌ها و گاها تکرار چندباره یک مساله، کمی از جذابیتش برایم کم شد. روایت‌ها طوری تنظیم شده بودند که انگار آقای قزوه در همان سال‌های ماموریت بعضی‌شان را نوشته و در مجله یا روزنامه‌ای بصورت هفتگی چاپ کرده‌اند و حالا بعد از گذشت چند سال، تصمیم گرفته‌اند کتابی از آن سالها و تجربیاتشان منتشر کنند؛ روایت‌های خُرد را از مجله و روزنامه و دفترهای شخصی جمع کرده‌اند، چند روایتی هم با افعال گذشته* نوشته‌اند و موضوعی آنها را تفکیک کرده و کتاب کرده‌اند!

یعنی این خاطرات پاره‌پاره حتی بر اساس زمان و سالهایی که ایشان در هند بودند نیز مرتب نیست؛ آنچه من حدس میزنم این است که بر اساسِ یک ترتیبِ نامرتبی از موضوعات پیش میرود. ترتیبی که بعضی مواقع اذیت‌کننده می‌شود. مثلا شما چندین صفحه پشتِ سرهم خاطراتی درباره‌ی مواجهه با میمون‌ها در هند می‌خوانید که یا خاطرات خود قزوه است یا شنیده شده از دوستانشان!

ولی کتاب خاطرات جذابی دارد که بعضا با بذله‌گویی و روحیه‌ی شوخ آقای قزوه بیان می‌شود؛ از روایت مُرده‌سوزی هندوها و حرکات امیری‌اسفندقه تا پیدا کردن قبر شاعران کشمیری زیر زباله‌ها و علف‌ها.

روایت‌های کتاب از جهتی دیگر هم برای من اهمیت داشت. سفرنامه‌ها و کتاب‌هایی که درباره مردمانی دیگر نوشته می‌شوند اصولا حاصلِ یک دوره کوتاه مدت دیدن و بودن در میانِ آن مردمان و سرزمینشان است، ولی این کتاب خاطرات کسی است که پنج سال در هندوستان بوده و شهرها و مردمان و فرهنگ‌های مختلف آن را دیده و آنها را زندگی کرده است. پس قضاوت‌ها و تعاریفش از زندگی مردمانِ شبه‌قاره از واقعیتِ آنها خیلی دور و صرفا بر اساسِ احساسات نیست.

در کل پیشنهاد میدهم اگر می‌خواهید درباره “حاشیه‌های” فعالیت‌هایی که در حوزه زبان فارسی در هند می‌شود، درباره برخی مراسم فرقه‌های هندی، درباره‌ی شیعیان هند و خاطراتی دوستانه درباره برخی شاعران و نویسندگان بدانید، این کتاب را بخوانید.

“قطار مهاراجه” را سوره مهر در سال نود و چهار منتشر کرده است.
قیمتِ پشتِ جلدِ کتابِ من، نه هزار تومان است.

  • بعضی روایت‎ها با افعال ماضی است و برخی افعال مضارع، و این مساله نیز خواننده را اذیت می‌کند.
بینِ دستانی که نیست

در خیالات خودم در زیر بارانی که نیست
می‌رسم با تو به خانه، از خیابانی که نیست

می‌نشینی رو به رویم خستگی در میکنی
چای می‌ریزم برایت، توی فنجانی که نیست

باز میخندی و میپرسی که حالت بهتر است؟
باز میخندم که خیلی! گرچه میدانی که نیست

شعر میخوانم برایت واژه‌ها گل می‌کنند
یاس و مریم می‌گذارم توی گلدانی که نیست

چشم می‌دوزم به چشمت، می‌شود آیا کمی
دست‌هایم را بگیری، بین دستانی که نیست؟

وقت رفتن می‌شود با بغض می‌گویم نرو
پشت پایت اشک می‌ریزم در ایوانی که نیست

میروی و خانه لبریز از نبودت میشود
باز تنها میشوم با یاد مهمانی که نیست

رفته‌ای و بعد تو این کار هر روز من است
باور اینکه نباشی کار آسانی که نیست

بیتا امیری

باید یاد بگیرم

مشغول مرتب کردن و لیبل زدنِ کتابای کتابخونه بودم که یکی از هفتم‌ها اومد و گفت خانم من میتونم کمکتون کنم! نشست کنارم و گفت بدید لیبل‌ها رو من بزنم!
راستش خیلی خوشحال شدم! هم برای خودم هم برای دانش‌آموز غ! برای خودم از این بابت خوشجال شدم که یک نفر پیدا شد بین نوشتن لیست و شماره و مهر زدن کتابها، کمکم کنه و همون ده دقیقه زنگ تفریح باعث بشه بیست دقیقه کار کتابخونه جلو بیفته. برای خودش از این جهت خوشحال شدم که این جرات و اعتماد بنفس رو داره که هنوز با معلم زیاد آشنا نیست (هفتم‌ها تازه وارد مدرسه شدن) بره بگه میتونم کمکتون کنم و آماده به یراق باشه.

شاید حتی به این خصلتش غبطه خوردم و فکر میکنم که من خیلی وقت‌ها این اعتماد بنفس رو ندارم!

دنبال چی هستی؟

تو نیازی نداری کسی بهت چیزی بده.
میتونی خودت فرصت هات رو بسازی.
اما اول باید بدونی که دنبال چی هستی.

یعقوب را دوست داشتم
صفحه ۲۵۶

فسنجون

من از جمله افرادی بودم که از فسنجون خوششون نمی‌اومد؛ دهن نمیزدم بهش و به نظرم یه غذای بدمزه و زشت می اومد😅
ولی چند سالیه که ازش خوشم اومده و میخورم و حتی دو سه بار هم درستش کردم و کم کم دارم عاشقش میشم😉
گردو سابیده شده رو با یک مقدار آب سرد تو قابلمه میریزم و وقتی آب جوش اومد زیرش رو کم میکنم و میذارم دو ساعت با شعله کم حرارت ببینه. آبش که کم شد، دوباره نیم استکان آب سرد میریزم روش.
🌸 آب سرد باعث میشه گردو زودتر روغن پس بده🌸
مرغ رو هم با پیاز و یک کم نمک و زردچوبه و یک کوچولو دارچین، تو قابلمه جداگانه، میذارم بپزه.
بعد دوساعت که گردو حسابی پخت و روغن داد، رب انار میریزم و یک کم شکر. بسته به میزانی که بخوام شیرین یا ملس یا ترش بشه، هم میزنم و میزان رب و شکر رو تنظیم میکنم. یک کم که باهم جوش خوردن، مرغ ها رو بهشون اضافه میکنم. چند تا آلو خورشتی هم برای کم کردن گرمی گردو داخل خورش میندازم. حدود نیم ساعت صبر میکنم تا مرغ ها خوب با مخلوط گردو و رب انار بپزن و بعد سرو میکنم😀

نمیدونم چرا فسنجون غذای سختیه تو ذهنمون، در صورتیکه خیلی آسونه فقط زمان بره پختش

  • شهریور ۱۳۹۷
  • مرداد ۱۳۹۷
  • تیر ۱۳۹۷
  • خرداد ۱۳۹۷
  • اردیبهشت ۱۳۹۷
  • فروردین ۱۳۹۷
  • اسفند ۱۳۹۶
  • بهمن ۱۳۹۶
  • دی ۱۳۹۶
  • آذر ۱۳۹۶
  • آبان ۱۳۹۶
  • مهر ۱۳۹۶
  • شهریور ۱۳۹۶
  • مرداد ۱۳۹۶
  • تیر ۱۳۹۶
  • خرداد ۱۳۹۶
  • اردیبهشت ۱۳۹۶
  • فروردین ۱۳۹۶
  • اسفند ۱۳۹۵
  • بهمن ۱۳۹۵
  • دی ۱۳۹۵
  • آذر ۱۳۹۵
  • آبان ۱۳۹۵
  • مهر ۱۳۹۵
  • شهریور ۱۳۹۵
  • مرداد ۱۳۹۵
  • تیر ۱۳۹۵
  • خرداد ۱۳۹۵
  • اردیبهشت ۱۳۹۵
  • فروردین ۱۳۹۵
  • اسفند ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۴
  • دی ۱۳۹۴
  • آذر ۱۳۹۴
  • آبان ۱۳۹۴
  • مهر ۱۳۹۴
  • شهریور ۱۳۹۴
  • مرداد ۱۳۹۴
  • تیر ۱۳۹۴
  • خرداد ۱۳۹۴
  • اردیبهشت ۱۳۹۴
  • فروردین ۱۳۹۴
  • اسفند ۱۳۹۳
  • بهمن ۱۳۹۳
  • دی ۱۳۹۳
  • آذر ۱۳۹۳
  • آبان ۱۳۹۳
  • مهر ۱۳۹۳
  • شهریور ۱۳۹۳
  • مرداد ۱۳۹۳
  • تیر ۱۳۹۳
  • خرداد ۱۳۹۳
  • اردیبهشت ۱۳۹۳
  • فروردین ۱۳۹۳
  • اسفند ۱۳۹۲
  • بهمن ۱۳۹۲
  • دی ۱۳۹۲
  • آذر ۱۳۹۲
  • آبان ۱۳۹۲
  • مهر ۱۳۹۲
  • شهریور ۱۳۹۲
  • مرداد ۱۳۹۲
  • تیر ۱۳۹۲
  • خرداد ۱۳۹۲
  • اردیبهشت ۱۳۹۲
  • فروردین ۱۳۹۲
  • اسفند ۱۳۹۱
  • بهمن ۱۳۹۱
  • دی ۱۳۹۱
  • آذر ۱۳۹۱
  • آبان ۱۳۹۱
  • مهر ۱۳۹۱
  • شهریور ۱۳۹۱
  • مرداد ۱۳۹۱
  • تیر ۱۳۹۱
  • خرداد ۱۳۹۱
  • اردیبهشت ۱۳۹۱
  • فروردین ۱۳۹۱
  • اسفند ۱۳۹۰
  • بهمن ۱۳۹۰
  • دی ۱۳۹۰
  • آذر ۱۳۹۰
  • آبان ۱۳۹۰
  • مهر ۱۳۹۰
  • شهریور ۱۳۹۰
  • مرداد ۱۳۹۰
  • تیر ۱۳۹۰
  • خرداد ۱۳۹۰
  • اردیبهشت ۱۳۹۰
  • فروردین ۱۳۹۰
  • اسفند ۱۳۸۹
  • بهمن ۱۳۸۹
  • دی ۱۳۸۹
  • آذر ۱۳۸۹
  • آبان ۱۳۸۹
  • مهر ۱۳۸۹
  • شهریور ۱۳۸۹
  • مرداد ۱۳۸۹
  • تیر ۱۳۸۹
  • خرداد ۱۳۸۹
  • اردیبهشت ۱۳۸۹
  • فروردین ۱۳۸۹
  • اسفند ۱۳۸۸
  • بهمن ۱۳۸۸
  • دی ۱۳۸۸
  • آذر ۱۳۸۸
  • آبان ۱۳۸۸
  • مهر ۱۳۸۸
  • شهریور ۱۳۸۸
  • مرداد ۱۳۸۸
  • تیر ۱۳۸۸
  • خرداد ۱۳۸۸
  • اردیبهشت ۱۳۸۸
  • فروردین ۱۳۸۸
  • اسفند ۱۳۸۷
  • بهمن ۱۳۸۷
  • دی ۱۳۸۷
  • آذر ۱۳۸۷
  • آبان ۱۳۸۷
  • مهر ۱۳۸۷
  • شهریور ۱۳۸۷
  • مرداد ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۷
  • خرداد ۱۳۸۷
  • اردیبهشت ۱۳۸۷
  • فروردین ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۵
  • خرداد ۱۳۸۵
  • اردیبهشت ۱۳۸۵
  • فروردین ۱۳۸۵
  • اسفند ۱۳۸۴
  • بهمن ۱۳۸۴
  • دی ۱۳۸۴
  • آذر ۱۳۸۴
  • شهریور ۱۳۸۴
  • سفر نوروزی به داستان با زهرا و سعاد و سها

    وقتی فکر می‌کنم به تنها بودن موقع تحویل سال نو، دلم می‌گیره مثل همهٔ آدم‌ها.

    ولی می‌دونم اگه روزی در چنین موقعیتی باشم خودم را بازندهٔ ثانیه‌ها نمی‌کنم و نمی‌ذارم مکان و موقعیت لحظه‌های سال نو را ازم بگیرند.

    می‌شینم آلبوم عکس‌هایم را ورق می‌زنم و به لحظه‌های شاد در کنار خانواده بودن نگاه می‌کنم و لبخند می‌زنم به زندگی، چای می‌ریزم برای خودم و به صفحهٔ تلویزیون نگاه می‌کنم و شاید چندین کار دیگر که به ذهنم برسد برای مبارزه با تنهایی.

    می‌توانم شروع به خواندن کتاب‌هایی کنم که تصمیم به خواندنشان در سال جدید داشته‌ام یا کتاب‌هایی که قبلا خوانده‌ام را دوباره مرور کنم و با شخصیت‌هایشان پرواز

    ایدهٔ خوبیست…. پر کردن لحظات تنهایی‌ام با شخصیت‌های دوست داشتنی داستان‌ها
    ایده ایست که بچه‌های اشا هم برای بازی نوروزی در نظر گرفته‌اند و از من هم دعوت کرده‌اند برای نوشتن

    باید در شصت ثانیه دوست تخیلی‌ام را انتخاب کنم و سیزده روز تعطیلی‌ام را کنار او سر کنم.
    کجا بروم؟
    با که باشم؟

    بروم در کنار زهرا حسینی «دا»؟ که وقتی کتاب را می‌خواندم لحظه به لحظه خودم را به جایش تصور می‌کردم. بروم کمکش در مرده شور خانهٔ جنت آباد. شب‌ها سگ‌های اطراف قبرستان را دور کنیم تا به جنازهٔ شهیدان آسیبی نرسانند.. با هم برویم خط مقدم کمک مجروحین. برویم به دنبال جنازه‌ها در کوچه‌ها و خیابان‌های شهر… کنارش بنشینم و برایم از سختی‌ها و درد‌هایش بگوید.

    از شهادت پدرش، علی، دوستانش.
    از صبوری دا و تحملش. از همسرش حبیب و ازدواجشان در بحبوحه جنگ
    و از خرمشهر…

    دلم برای سعاد تنگ شده، چه می‌کند با «شارون و مادر شوهرم»
    هوای فلسطین و رام الله بهاری است، پس بروم کنار سعاد و سالم و البته ماری جباجی-‌ام سالم-

    بنشینم در بالکن خانه و چای بخوریم و به حرف‌ها و ایراد‌های ماری گوش دهیم. ماری برایم از گلدان بگونیایی که سعاد در عید پاک برایش خریده بود بگوید و از خانه و زندگی‌اش در یافا که مجبور شده بود از آن بگریزد
    سعاد هم از کودکی‌اش در امان بگوید و از زندگی‌اش در رام الله و آشنائی‌اش با سالم و عاشق شدنش.
    از اشغال رام الله… اخراجشان از شهرشان
    از ساعت‌های طولانی حکومت نظامی
    از رفتار ضد انسانی اسرائیلیان با آن‌ها و از آن مرد اسرائیلی که کنار ماشینش در جاده سکته کرده بود و سعاد او را به بیمارستان رساند و از مرگ نجات داد.

    راستی سعاد، شنیده‌ام انتفاضهٔ سومتان شکل گرفته است. راست می‌گویند؟
    ] چرا حالا؟ مگر نمی‌دانید عید ماست؟ چرا ما را غمگین می‌کنید؟ می‌گذاشتید برای بعد از عید، وقتی سر ما خلوت شد!!!

    احساس می‌کنم سعاد از کنارم رفته است…

    لبنان نزدیک است بروم کنار س‌ها در «زندگی‌ام برای لبنان»
    لبخندی که بر لبم نشسته یعنی از انتخابم راضی‌ام. از س‌ها دربارهٔ آن همه مقاومتش که همیشه برایم سوال بوده می‌پرسم، از صبرش از آرمانش
    از اینکه چطور یک دختر مسیحی توانست اینطور برای کشورش ایستادگی کند.
    از سرزمین سرسبز لبنان می‌گوییم و دشت‌های جبل عامل
    از زندان خیام و اتاق‌های انفرادی‌اش از شکنجه‌ها… س‌ها تو هم که زندگی‌ات تفاوتی با زهرا و سعاد ندارد.

    تو هم در رنج بودی و عذاب.
    ولی زندگی کردی و مقاوت برای آرمانت. برای هدفت.
    سختی کشیدی و حرف شنیدی ولی ایستاده ماندی. مثل زهرا و سعاد و هزاران زن و مرد دیگر

    باید زندگی کرد و بود. خدا خودش گفته «خلق الانسان فی کبد»

    نمی‌دانم زهرا و سعاد و س‌ها چقدر به من شبیه هستند و چقدر می‌توانم در آینده شبیه‌شان باشم ولی ترجیح می‌دهم لحظه‌های تنهایی نوروزی‌ام را با آنان همراه شوم و از ان‌ها حماسه یاد بگیرم.

    ۱- قانون یک را سرپیچی کردم و فقط به یک داستان نرفتم. واقعا سخت بود انتخاب. تا همین جا هم خیلی‌ها را سانسور کردم و فقط به همین سه خانم قناعت کردم و اگر می‌توانستم بیشتر بنویسم حتما ناصر «سفر به گرای صد و هشتاد درجه»، ارمیای «بی‌و تن»، مریم «هزار خورشید تابان» و……. را هم به مهمانی تخیلم می‌آوردم.

    سال نو مبارک

    بعد از تحریر: این را یادم رفت بگویم که اگر قرار بود با «دل» به کتابی سفر می‌کردم، همراه سید مهدی شجاعی و کتاب «پدر، عشق، پسر» می‌شدم.

    تغذیه روح و جسم؛نمایشگاه مواد غذایی و طلیعه ظهور در مصلی تهران

    پارسال همین روز‌ها ی اسفند ماه بود که در وبلاگم مطلبی نوشتم دربارهٔ نمایشگاه مواد غذائی در مصلی امسال قصد رفتن به این نمایشگاه را نداشتم ولی بر حسب اتفاق، گذرم به انجا افتاد.

    سه روز پیش (جمعه) بود که ــمریمــ پیامک زد که بریم نمایشگاه مصلی، اول فکر کردم همین نمایشگاه مواد غذایی منظورشه و راستش کمی تعجب کردم ولی بعد فهمیدم منظورش نمایشگاه طلیعه ظهوره که با موضوع مهدویت در مصلی برگزار شده بود

    زمانی که به مترو شهید بهشتی رسیدم تا وقتی ــمریمــ برسد را غنیمت دونستم و برای کنجکاوی از وضعیت امسال نمایشگاه هم که شده وارد غرفه‌های سرپوشیده‌ای شدم که‌‌ همان ابتدای ورودی مصلی زده شده بود و مثل پارسال شرکت‌های مختلف مخصوص ارائه و فروش محصولاتشان بودند.

    وضعیت‌‌ همان وضعیت پارسال بود،‌‌ همان راهروهای تنگ که با ازدحام شدید جمعیت مشتاق برای خرید، راه رفتن معمولی را هم غیر ممکن کرده بود – نفهمیدم حال که مصلی! تبدیل به فروشگاه شده، چرا از فضای بیشتری برای برپایی غرفه‌ها استفاده نمی‌کنند که این ازدحام و شلوغی کمتر اتفاق بیافتد – ناخودآگاه یاد مکه افتادم و جرم تلصیق

    ه‌مان خوردن‌ها و تست کردن‌ها،‌‌ همان اسراف‌ها و وسوسه برای خرید بیشتر

    مریم که رسید از آن محیط بیرون آمدم و از محیط باز مصلی رفتیم به سمت ساختمان اصلی و محل نمایشگاه طلیعه ظهور تقلیل جمعیت بازدید کننده نمایشگاه طلیعه ظهور نسبت به نمایشگاه مواد غذایی کاملا مشهود بود. شاید به خاطر تبلیغات بسیار کم و محدود این اولین!!! نمایشگاه با موضوع مهدویت بود یا به خاطر دغدغه‌های فکری متفاوت مردم یا اغنای زیاد مردم در زمینه مهدویت یا مسائل بد اقتصادی یا وضعیت اسفناک فرهنگی کشور یا… -شاید یکی از قاصر‌ها خود من باشم –

    موسسه موعود، آینده روشن، مهدی موعود و دیگر موسسات و انجمن‌هایی که با موضوع مهدویت کار می‌کنند در نمایشگاه غرفه داشتند. کتب و مجلات و نرم افزار‌های مرتبط با موضوع مهدویت، ارائه گزارش از کلاس‌ها و کارگاه‌های مهدویت در ماه‌های گذشته و برنامهٔ کارگاه‌های پیش رو، غرفه غرب و مهدویت، غرفه فرقه‌های انحرافی، غرفه عرفان‌های نوپدید و از همه مهم‌تر غرفه کودک و نوجوان بخش‌های مختلف این اولین نمایشگاه مهدویت را تشکیل می‌دادند.

    منتظر اذان مغرب بودم؛ و عملکرد مسئولین و غرفه داران این نمایشگاه چیزی که انتظارش را داشتم هم اتفاق افتاد، تمامی غرفه‌ها به مدت بیست دقیقه تعطیل شد برای اقامهٔ نماز

    قرار گرفتن در چنین محیطی – هرچند به مدت سه چهار ساعت – که همهٔ ادم‌هایش و همهٔ آنچه که در آن است، از کتاب و مجله ونرم افزار بگیر تا بازی بچه‌ها در غرفه کودکان و حتی آدمی که به جای پوشیدن لباس می‌کی موس و دست دادن با بچه‌ها برای ترغیب آن‌ها برای رفتن به غرفهٔ کودکان، لباس نارنجی از یک خورشید! پوشیده بود، دربارهٔ یک موضوع باشند و حول یک هدف بچرخند، تلنگری برایم بود. برای من ی که خود را منتظر می‌دانم. که آیا واقعا منتظر هستم؟ این همه حرف برای گفتن این همه کار برای کردن این همه مسئولیت و بار امانت به قول «علی لیث» در فیلم سیصد و سیزده Are we prepared for his coming؟

    این اولین نمایشگاه طلیعهٔ ظهور با آنکه تبلیغات گسترده و عمومی چندانی نداشت و خیلی دیر بعد از سی سال، برگزار شد و با وجود تمام کمبود‌ها و نقص‌ها در غرفه‌ها و ارائه دهنده‌ها، ولی باز هم جای شکر داشت و امیدواری برای بهتر شدن نمایشگاه‌های بعدی. نه سال دیگر که ان شالله ماه‌های دیگر


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱:۳۷ ب.ظ روز ۰۹ اسفند ۱۳۸۸ | دیدگاه (۰)

    تکنولوژی ؛لطفا لذت هایم را ندزد!!!

    دیشب نشسته بودم و آلبوم عکس هام را نگاه می‌کردم.

    عکس‌هایی را که سالهای قبل با دوربین‌های معمولی می‌گرفتیم و حداکثر اجازه گرفتن سی و شش تا عکس را به‌مان می‌داد که گاهی با ارفاق به سی و هشت تا می‌رسید- و چقدر خوشحال می‌شدیم که حلقه فیلممان دو تا بیشتر جا دارد.

    آن سال‌ها باید صحنه‌هایی را که می‌خواستیم عکس بگیریم، گلچین می‌کردیم و بهترین زاویه را انتخاب می‌کردیم و عکس را می‌گرفتیم چون در گرفتن عکس محدودیت بود.

    گاهی بعد از چاپ شدن عکس‌ها می‌فهمیدیم از سی و هشت تا عکسی که گرفتیم، سی و چهار تاش چاپ شده و در نگاتیو‌ها می‌گشتیم دنبال عکس‌های سوخته و حسرت می‌خوردیم برای ندیدن و ثبت نشدن آن صحنه

    وقتی قیافه‌مان را می‌دیدم که در عکس‌ها هچل هفت افتاده و فحش می‌دادیم به زمین و زمان و اینکه کاش موقع گرفتن عکس، می‌شد قیافه خودمان را می‌دیدم

    مقایسه کردم آن زمان و آن دوربین‌ها را با دوربین‌های دیجیتال امروزی که تعداد عکس هاش بنابر وضعیت حافظه مموری کارت دوربین بالا می‌رود و هیچ عکس سوخته‌ای در آن‌ها وجود ندارد چون‌‌ همان لحظه عکس را می‌بینی و اگر خوشت نیامد یا قیافه‌ات در عکس زیبا نیافتاده باشد، سریع دلیت می‌کنی و یک عکس جدید می‌گیری

    انتظاری هم قرار نیست برای دیدن و چاپ شدن عکس بکشی

    ولی آن زمان با همهٔ محدودیت‌ها و امکانات کمتر ازحالش، شیرین بود

    آن انتظار کشیدن‌های گاهی چند روزه برای دیدن عکس‌ها، آن حس شیرین بیشتر جا داشتن نگاتیو فیلم، حتی لحظه فهمیدن سوختن عکس‌های زیبا، همه‌شان لذت بخش بود و قشنگ

    حس‌هایی که الان با دوربین دیجیتال قابل رویت نیست.

    حتی این دوربین‌های دیجیتال، لذت دیدن و ورق زدن آلبوم را هم ازمان گرفته و به جایش دیدن عکس‌ها در کامپیو‌تر و تلویزیون را به‌مان داده، چیزی که به نظر من اصلا قابل مقایسه با دیدن عکس‌های آلبوم نیست (کمتر پیش می‌آید که همه عکس‌های دیجیتال را چاپ کنیم مگر عکس‌های خاص)

    چند سال بعد که می‌خواهیم عکس‌های دوران جوانیمان را به فرزندان یا نوه‌هایمان نشان دهیم باید انبوه سی دی و دی وی دی‌های محتوی عکس‌هایمان را در کامپیو‌تر (شاید هم وسیلهٔ جدیدی که در سالهای بعد اختراع می‌شود) بگذاریم و به آن‌ها نشان دهیم.

    من هنوز هم نتوانستم احساسی که با عکس‌های در آلبوم، برقرار می‌کنم را با عکس‌های انباشته شده در سی دی‌هایم برقرار کنم هرچند نسبت تعدادشان یک به هزار باشد

    چند هفته‌ای به دلایلی، موقعیت و فرصت کمتری برای آمدن به نت داشتم، این مدت بیشتر به جای نشستن پشت مانیتور و گشت زدن در سایت‌ها و وبلاگ‌ها و خواندن آن‌ها، چندین کتاب خواندم. کتاب‌هایی که دوست داشتم بخوانم ولی فرصتی برای خواندنشان پیدا نکرده بودم.
    ولی این چند هفته کمتر وبلاگ خواندم و بیشتر کتاب

    به انصاف بخواهم بنویسم، لذت خواندن آن کتاب‌ها و ورق زدنشان با اینکه بار‌ها تجربه‌اش کرده بودم از خواندن مطالب گوناگون و همه گانه در وبلاگ‌ها بیشتر بود

    نمی‌دانم تکنولوژی که روز به روز پیشرفته‌تر می‌شود و هر روز نوزاد جدیدی را برای ما به ارمغان می‌آورد در مقابل چه چیزی را از ما می‌گیرد، واگر معامله‌ای در بین باشد، این معامله برابر است؟

    آنچه از دست می‌دهیم چیست و چقدر برایمان ارزشمند نیست.

    پی نوشت: این نکته را هم بگویم که منکر خوبی‌ها و مزیت‌های دوربین‌های دیجیتال یا حتی لذت خواندن وبلاگ نیستم، حرفم چیز دیگری بود که در پاراگراف اخر نوشتم.


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱:۴۸ ب.ظ روز ۰۳ اسفند ۱۳۸۸ | دیدگاه (۰)