داستان قرآنم (قسمت دوم)

ادامه‌ی پست داستان قرآنم +

با همین خیال‌ها دلخوش بودم. ولی باز، هروقت کربلا میرفتم، باز هم در بین قفسه‌ها دنبال قرانم بودم. تا نمی‌دانم کدام سال بود که قفسه‌ها یکدست شد و فقط قران‌ و مفاتیح‌های خود حرم در آنها بود. اگر زائری قران یا مفاتیحی گم میکرد یا جا می‌گذاشت، توسط خادم‌ها از قفسه‌ها جمع میشدند. امیدم برای پیدا کردنش، ناامید شد. پیگیر شدم که سرنوشت این قرآن‌های رها شده از میمِ مالکیت چه می‌شود، سرنوشت گم‌شدگان کربلا را نفهمیدم ولی درباره گم‌شدگان نجف شنیدم در غرفه‌‌ای که مرحوم ابوالحسن اصفهانی دفن هستند، جمع‌آوری می‌شوند و زائرها می‌توانند آنها را با خود ببرند! قران‌ها و مفاتیح‌های گم شده در حرم، مانده در حریم قدسی نجف… یعنی قرآن من هم توسط زائری به شهر و کشور دیگری رفته؟ یعنی دست چه کسی است؟ کجاست؟ از روی آن خوانده می‌شود یا لب طاقچه مانده است؟
یکبار به آن غرفه رفتم. کتابچه‌های دعا به فارسی به اردو، قران‌های کوچک بزرگ، مفاتیح‌های بدون شیرازه همه جمع شده بودند کنار هم و زائرها براندازشان می‌کردند برای یادگاری بردن به شهر و دیارشان.
آن وسط‌ها نگاهم افتاد به یک قرآن. رنگ جلدش شبیه قرآنِ گم‌شده‌ام بود؛ سرمه‌ای. اندازه‌اش هم تقریبا همان بود؛ کمی بزرگتر. دور تا دور جلدش رفته بود. برَش داشتم، ورق زدم و بوییدمش. انگار قرآن خودم را یافته بودم. قرآنی که چند سالی در حرم مانده بود. دستان زائرین لمسش کرده بود. چشمانشان سطر سطرش را خوانده بود و حالا در دستان من بود و با من راهی شد به ایران. یکبار دیگر به عراق برگشت. به مشهد رفت. شب‌های قدر بالای سر رفت. شد قرآن همراهم. انگار پیدایش کرده بودم تا جای قرآن گم‌شده‌ام بشود. بماند و همراهی‌ام کند؛ قرآنی که بوی حرم میداد. قرآنی که بوی حرم می‌دهد.

ایلیا

“ایلیا” یک مجوعه‌ی هجده قسمتی است که در ژانر کتاب مصور یا کمیک منتشر شده است. هر جلدی از آن را که می‌خوانم در اکانت گودریدزم چند خطی درباره‌اش می‌نویسم. برای ثبت نظرات هر قسمت در “وادی” نیز آنها را به مرور در این پست قرار می‌دهم.

قسمت اول:
وقتی شروع به خوندن ایلیا کردم، یعنی اردیبهشت هزار و چهارصد و یک، سیزده قسمت از کتاب اومده و ظاهرا پنج جلد دیگه‌اش در راهه انتشاره
درباره قسمت اول: شروع داستان، یک مقدار پرش داشت. روایت‌ها پراکنده بود و مخاطب رو یکدفعه به صحنه بعدی پرت میکرد. شاید اگه انیمیشن میشد، یکمقدار این پرش‌ها میتونست طبیعی دربیاد ولی برای کتاب مصور مخاطب رو اذیت میکرد
مرشد رستوران‌دار منو یاد مرشد چلویی خدابیامرز که معروف بوده به معرفت و مردم‌داری انداخت
تصاویر کتاب جذابن و تو این دوره که نوجوون‌ها به سمت کتاب‌های کمیک کشیده میشند، به نظرم مجموعه‌ی تالیفی خوبی باشه در کل
منتها باید به روحیه بچه‌تون و سن و سالش توجه کنید. ممکنه بعضی بچه‌ها از بعضی تصاویر کتاب اذیت بشند و براشون خشن باشه که این مساله رو خود والدین باید بررسی کنن. از نظر من برای بچه‌های بالای دوزاده سیزده سال تصاویر عادیه مگر بچه‌ای که خیلی حساسه و کلا این مدل کتابها و فیلمها رو ندیده

انتهای قست اول هم خوب تموم شد و مخاطب رو تشویق میکرد به خوندن قسمت دوم

قسمت دوم:

بذارید تا قسمت‌ها بیشتر پیش نرفته یک توضیح کلی درباره موضوع کتاب بنویسم
امیرعلی یه پسرنوجوان ایرانیه که با دو تا مادر و خواهرش زندگی میکنه. زندگی تقریبا ضعیفی دارن. امیرعلی درس میخونه و عصرها در رستوران مرشد کار میکنه. مادر امیرعلی مریضه و احتیاج به دارو داره. امیرعلی برای اینکه بتونه داروهای مادرش رو پیدا کنه دنبال یه داروساز میره و از یه ازمایشگاه عجیب غریب سردرمیاره. تو این ازایشگاه داروهای مختلفی رو روی انسانها ازمایش میکنن. ادمهای معتاد و بدون خانمان. و اونها رو تبدیل به زامبی میکنن
امیرعلی با اونها درگیر میشه و به کما میره و خیلی معجزه اسا نجات پیدا میکنه و تو عالم خواب میبینه که بهش یک نیرویی داده میشه
تو قسمت دوم، متوجه میشه اون چیزی که خواب دیده واقعیت داره و یک نیرو و قدرت عجیب و بزرگی بدست آورده که میتونه باهاش با آدم های بد مبارزه کنه
قسمت دوم بدون هیچ گره و تعلیقی تموم میشه. بریم سراغ قسمت سوم ببینیم چی میشه داستان

یه نکته منفی کتاب برای من شماره نداشتن صفحاتشه

چیزهای کوچک

شؤون صغیره تمر بها أنت دون التفاتِ
تساوی لدیّ حیاتی؛ جمیع حیاتی

حوادث قد لا تثیر اهتمامک، أعمّر منها قصور
و أحیا علیها شهور.
و أغزل منها حکایا کثیره.
و ألف سماء
و ألف جزیره

شؤون صغیره …

چیزهای کوچکی که بدون توجهِ تو می‌گذرد، برای من اندازه‌ی زندگی‌ام است؛ تمام زندگی‌ام.

من از اتفاقاتی که برای تو بی‌اهمیت است کاخ می‌سازم.
ماه‌ها با آنها سر می‌کنم.
داستان‌های بسیاری از آنها می‌بافم.
و هزار آسمان
و هزار جزیره

چیزهای کوچک…

پاراگراف بالا، قسمتی از شعرِ زیبایِ “چیزهای کوچک” سروده “نزار قبانی‌”ه؛ سرچ کنید کل شعر رو بخونید. از اشعارِ زیبای قبانی‌ه به نظرم.

پ‌ن: “کاظم ساهر” خواننده‌ی عراقی هم، این شعر نزار رو خونده.

از نمایشگاه کتاب

اذان ظهر که داده میشد، کم‌کم کارها را جمع می‌کردیم و می‌رفتیم برای نهار و نماز. برای تجدیدوضو، دستشویی سمت غرفه‌های کودک و نوجوان خلوت بود؛ چون درش وسط راه‌پله‌ها بود و کمتر کسی از وجودش خبر داشت.
هر روز آنجا بود؛ هر روز می‌دیدمش. گاهی مشغول نظافت، گاهی نشسته بر صندلی‌ و ناظر رفتن‌و‌آمدن آدم‌های مختلف، و گاهی مشغول غذا خوردن. همان‌جا. بر روی صندلی‌اش نزدیکِ در ورودی. آرام می‌نشست و قاشق قاشق غذایش را می‌خورد. آرام ولی با چشمانی که آرام نبود. غم بود، شرم بود، نگرانی بود، نمی‌دانم.
اگر از آن دسته آدم‌های بادغدغه و مهربان بودم، باید کنارش می‌نشستم و اگر دلش می‌خواست کمی با هم حرف می‌زدیم و از وسط حرف‌هایش می‌فهمیدم چرا ناهار را نمی‌رود بیرون محوطه بخورد؛ اما فقط نگاهش کردم و رد نگاهش و حسی که منتقل میکرد را دریافت کردم. حسی آنقدر عمیق که وادارم کرد از بین آن همه آدم‌هایی که این یازده روز دیدم و از آن همه اتفاقات مرتبط با کتابی که شاهدش بودم، از او بنویسم. از اویی که نمی‌شناسمش و شاید در ظاهر هیچ ارتباطی با کتاب نداشته باشد.

آه آدم‌ها آدم‌ها آدم‌های زندگی‌ام

تفکرات

چند ماه پیش، گمونم ماه مبارک بود، چند تا پروانه کوچیک تو خونه دیدم؛ پروانه‌هایی که از حبوبات یا خشکبار مونده تولید میشن. دلم براشون سوخت و پیف‌پاف نزدم. چندتاشون رو با دستم گرفتم و از پنجره آزاد کردم. ولی حالا بعد چند ماه فهمیدم که همون‌موقع نباید دلم براشون می‌سوخت و باید کناره‌های خونه و کمدها رو پیف‌پاف می‌زدم تا همون‌موقع تخم‌هایی که کرده بودن از بین بره، تا الان که خیلی زیاد شدن و دارن خونه رو فتح می‌کنن، مجبور نباشم با ماده‌ی قوی‌تر به جنگشون برم! “اقتل الموذی قبل ان یوذی”

به این فکر میکنم که تو دنیای انسان‌ها هم، همین معادله پابرجاست؟ آدم‌های اذیت‌کننده و چرت‌وپرت‌گو رو باید بدون دلسوزی، حذف کرد؟

سوپ دال‌عدس

‌حوصله‌ی پختن چیزی برای افطار نداشتم. خوابیدم. یکربع مونده به اذان مغرب بیدار شدم. چای گذاشتم و نون پنیر آماده کردم. ولی دلم یه غذای گرم می‌خواست. گفتم چه کنم؟ یاد #سوپ_دال_عدس افتادم که سریع آماده میشه.
یک فنجون دال عدس رو شستم و با سه فنجون آب گذاشتم رو گاز. شعله رو زیاد کردم تا آب سریع جوش بیاد. یه قاشق رب، کمی پیازداغ و ادویه (نمک، زردچوبه، کاری) بهش اضافه کردم + نصف عصاره مرغ الیت. همین
ده دقیقه که پخت، با گوشت‌کوب برقی، زدمش و کمی بهش جعفری خرد شده اضافه کردم. وقتی اذان رو دادن، یه سوپ داغ و خوشمزه داشتم 😊

اگه شما هم دوست داشتید یکربعه یه سوپ خوشمزه داشته باشید، امتحانش کنید.
اگه خیلی کدبانو هستید و از یکساعت قبل سوپ رو میذارید، می‌تونید سیب‌زمینی و هویج نگینی بهش اضافه کنید. حتی ورمیشل سوپی.

شما سوپ دال عدس خوردید؟ ترکیباتش چی بود؟

  • خرداد ۱۴۰۱
  • اردیبهشت ۱۴۰۱
  • فروردین ۱۴۰۱
  • اسفند ۱۴۰۰
  • بهمن ۱۴۰۰
  • دی ۱۴۰۰
  • آذر ۱۴۰۰
  • آبان ۱۴۰۰
  • مهر ۱۴۰۰
  • شهریور ۱۴۰۰
  • مرداد ۱۴۰۰
  • تیر ۱۴۰۰
  • خرداد ۱۴۰۰
  • اردیبهشت ۱۴۰۰
  • فروردین ۱۴۰۰
  • اسفند ۱۳۹۹
  • بهمن ۱۳۹۹
  • دی ۱۳۹۹
  • آذر ۱۳۹۹
  • آبان ۱۳۹۹
  • مهر ۱۳۹۹
  • شهریور ۱۳۹۹
  • مرداد ۱۳۹۹
  • تیر ۱۳۹۹
  • خرداد ۱۳۹۹
  • اردیبهشت ۱۳۹۹
  • فروردین ۱۳۹۹
  • اسفند ۱۳۹۸
  • مهر ۱۳۹۸
  • شهریور ۱۳۹۸
  • مرداد ۱۳۹۸
  • تیر ۱۳۹۸
  • خرداد ۱۳۹۸
  • اردیبهشت ۱۳۹۸
  • فروردین ۱۳۹۸
  • اسفند ۱۳۹۷
  • بهمن ۱۳۹۷
  • دی ۱۳۹۷
  • آذر ۱۳۹۷
  • آبان ۱۳۹۷
  • مهر ۱۳۹۷
  • شهریور ۱۳۹۷
  • مرداد ۱۳۹۷
  • تیر ۱۳۹۷
  • خرداد ۱۳۹۷
  • اردیبهشت ۱۳۹۷
  • فروردین ۱۳۹۷
  • اسفند ۱۳۹۶
  • بهمن ۱۳۹۶
  • دی ۱۳۹۶
  • آذر ۱۳۹۶
  • آبان ۱۳۹۶
  • مهر ۱۳۹۶
  • شهریور ۱۳۹۶
  • مرداد ۱۳۹۶
  • تیر ۱۳۹۶
  • خرداد ۱۳۹۶
  • اردیبهشت ۱۳۹۶
  • فروردین ۱۳۹۶
  • اسفند ۱۳۹۵
  • بهمن ۱۳۹۵
  • دی ۱۳۹۵
  • آذر ۱۳۹۵
  • آبان ۱۳۹۵
  • مهر ۱۳۹۵
  • شهریور ۱۳۹۵
  • مرداد ۱۳۹۵
  • تیر ۱۳۹۵
  • خرداد ۱۳۹۵
  • اردیبهشت ۱۳۹۵
  • فروردین ۱۳۹۵
  • اسفند ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۴
  • دی ۱۳۹۴
  • آذر ۱۳۹۴
  • آبان ۱۳۹۴
  • مهر ۱۳۹۴
  • شهریور ۱۳۹۴
  • مرداد ۱۳۹۴
  • تیر ۱۳۹۴
  • خرداد ۱۳۹۴
  • اردیبهشت ۱۳۹۴
  • فروردین ۱۳۹۴
  • اسفند ۱۳۹۳
  • بهمن ۱۳۹۳
  • دی ۱۳۹۳
  • آذر ۱۳۹۳
  • آبان ۱۳۹۳
  • مهر ۱۳۹۳
  • شهریور ۱۳۹۳
  • مرداد ۱۳۹۳
  • تیر ۱۳۹۳
  • خرداد ۱۳۹۳
  • اردیبهشت ۱۳۹۳
  • فروردین ۱۳۹۳
  • اسفند ۱۳۹۲
  • بهمن ۱۳۹۲
  • دی ۱۳۹۲
  • آذر ۱۳۹۲
  • آبان ۱۳۹۲
  • مهر ۱۳۹۲
  • شهریور ۱۳۹۲
  • مرداد ۱۳۹۲
  • تیر ۱۳۹۲
  • خرداد ۱۳۹۲
  • اردیبهشت ۱۳۹۲
  • فروردین ۱۳۹۲
  • اسفند ۱۳۹۱
  • بهمن ۱۳۹۱
  • دی ۱۳۹۱
  • آذر ۱۳۹۱
  • آبان ۱۳۹۱
  • مهر ۱۳۹۱
  • شهریور ۱۳۹۱
  • مرداد ۱۳۹۱
  • تیر ۱۳۹۱
  • خرداد ۱۳۹۱
  • اردیبهشت ۱۳۹۱
  • فروردین ۱۳۹۱
  • اسفند ۱۳۹۰
  • بهمن ۱۳۹۰
  • دی ۱۳۹۰
  • آذر ۱۳۹۰
  • آبان ۱۳۹۰
  • مهر ۱۳۹۰
  • شهریور ۱۳۹۰
  • مرداد ۱۳۹۰
  • تیر ۱۳۹۰
  • خرداد ۱۳۹۰
  • اردیبهشت ۱۳۹۰
  • فروردین ۱۳۹۰
  • اسفند ۱۳۸۹
  • بهمن ۱۳۸۹
  • دی ۱۳۸۹
  • آذر ۱۳۸۹
  • آبان ۱۳۸۹
  • مهر ۱۳۸۹
  • شهریور ۱۳۸۹
  • مرداد ۱۳۸۹
  • تیر ۱۳۸۹
  • خرداد ۱۳۸۹
  • اردیبهشت ۱۳۸۹
  • فروردین ۱۳۸۹
  • اسفند ۱۳۸۸
  • بهمن ۱۳۸۸
  • دی ۱۳۸۸
  • آذر ۱۳۸۸
  • آبان ۱۳۸۸
  • مهر ۱۳۸۸
  • شهریور ۱۳۸۸
  • مرداد ۱۳۸۸
  • تیر ۱۳۸۸
  • خرداد ۱۳۸۸
  • اردیبهشت ۱۳۸۸
  • فروردین ۱۳۸۸
  • اسفند ۱۳۸۷
  • بهمن ۱۳۸۷
  • دی ۱۳۸۷
  • آذر ۱۳۸۷
  • آبان ۱۳۸۷
  • مهر ۱۳۸۷
  • شهریور ۱۳۸۷
  • مرداد ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۷
  • خرداد ۱۳۸۷
  • اردیبهشت ۱۳۸۷
  • فروردین ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۵
  • خرداد ۱۳۸۵
  • اردیبهشت ۱۳۸۵
  • فروردین ۱۳۸۵
  • اسفند ۱۳۸۴
  • بهمن ۱۳۸۴
  • دی ۱۳۸۴
  • آذر ۱۳۸۴
  • شهریور ۱۳۸۴
  • تصور یک هفته زندگی من

    قبل از خواندن مطلب عذرخواهی میکنم بابت غلط های احتمالی در نوشته
    چون فرصت دوباره خوانی اش نبود


    تصور کن؛

    بیست و خورده ای سال زندگی آرام و بی دغدغه ای داشتی، درس میخوندی، کلاس میرفتی، کار میکردی، کتاب میخوندی، گاهی مهمانی و گردش و … و همه ی اینها با یک نظم و آرامش جلو میرفتند و روزهای زندگیت را تشکیل میدادند.
    گاهی اوقات آن وسط ها مثل زندگی همه ی آدم ها، آزمایش های کوچک و بزرگ خدا سراغت می اومد و در تایم زمانی مشغولت میکرد ولی آنها هم انگار هماهنگ شده بودند و به ترتیب سراغت می آمدند.

    عادت کردی به این جور زندگی، ولی همیشه خودت را آماده میدیدی برای لحظات سخت
    همیشه به خودت میگفتی، آدمی هستی که در سختی ها میتونه مقاوت کنه و کم نیاره.

    ولی زندگی همیشه در یک مسیر حرکت نمی کنه و گاهی رودخانه اش میرسه به مسیرهایی که باید حرکتش را تند کنه.

    حالا این را تصور کن؛

    دانشگاه ارشد قبول شدی و تازه داری با محیط جدید و درس هاش آشنا میشی،
    استاد ها تا میتونن تحقیق میدن که خدایی نکرده دانشجو بی سواد تحویل جامعه ندهند،
    دو عضو جدید به خانواده تان اضافه می شوند که مراقب از خودشان و مادرهاشون تا حدود زیادی از تو توقع میره،
    چند ماه یکبار جایی جلسه ای هست که تو دبیرشی و باید مطالب هر دفعه را بنویسی ونظم بدی،
    قول دادی برای چند سایت یک چیزهایی بنویسی،
    نوشتن یک سفرنامه برای مجله ای را قبول کردی،
    همکاری در ساخت یک کار مستند را قبول کردی،
    دوست داری هفته ای یکبار وبلاگت را بروز کنی،
    هم فکری برای یک برنامه ای را هم قبول کردی،
    این وسط انقدر معتادی که نمیتونی از نت دست بکشی،
    به همه اینها اضافه کنید کمی تا قسمتی تنبل بودن شخص مذکور را

    حالا حال و روز یک هفته این بنده خدا را تصور کنید؛
    دو شنبه: تا ساعت شش بعد از ظهر کلاس بودی، میرسی خونه سریع وسایلت را جمع میکنی چون باید بری بیمارستان و به عنوان همراه بیمار مراقب خودش و نوزاد تازه متولد شده، ناهار چیزی نخوردی و همچنین شام، تو بیمارستان هم حالت تهوع پیدا کردی و چیزی از گلوت پائین نمیره، ولی انقدر دیدن نوزاد خوشحالت کرده و ذوق زده شدی که همه این چیزها یادت میره، حتی وقتی نوزاد در اولین شب ورودش به دنیا تا صبح گریه میکنه و نمیذاره حداقل یک ربع چشمانت روی هم بره

    سه شنبه: نوزاد در حقت لطف میکنه و حدود چهار ونیم صبح آروم شده و میخوابه، تازه میخوای چشمات را روی هم بذاری که می ان و تخت های همراه های بیمار را جمع میکنند و فقط میتونی روی مبل بنشینی و با حسرت به بیمارت که روی تخت دراز کشیده، نگاه کنی، ظهر شیفتت را تحویل به مادرت میدی و سریع خودت را میرسونی دانشگاه تا غیبت نخوری، سرکلاس فقط دهن استاد را میبینی که تکان میخوره و از حرفاش چیزی نمی فهمی، ساعت شش میرسی خونه و تقریبا غش میکنی روی تخت، ولی فقط دو ساعت میتونی بخوابی چون دوباره شب مهمان بیمارستان هستی، پدر لطف میکنند برات شام درست میکنند، از فرصت حداقلی که پیدا کردی استفاده میکنی و میای نت ولی زود باید بری
    توی بیمارستان فکرت هزار جا هست، از مطالبی که ننوشتی، چیزهایی که نخوندی،کمردرد شدید مادرت که توی این هاگیرواگیر دوباره برگشته و … ولی گریه نوزاد اجازه نمیده بیشتر از این فکر کنی و باید بغلش کنی تا آروغ بزنه و آروم بشه
    انقدر خسته ای و گیج خواب که حتی میترسی نوزاد از دستت بیافته، احساس مسئولیت خواب را از سرت میپرونه ولی اخرهای شب انقدر منگ و گیج بودی که فرداش میفهمی نوزاد چند بار گریه کرده و تو اصلا از خواب بیدار نشدی

    چهارشنبه: دیشب موفق شدی دو ساعتی بخوابی، شکر خدارا میکنی و به ضرب المثل “یک مو از خرس کندن غنیمته” ایمان میاری.
    زنگ میزنی به مادر محترم که من یازده جایی جلسه دارم و باید برم، شیفت را تحویل میدی و پدر نوزاد لطف میکنند و میرسانند، سعی میکنی همه سختی های دو شب گذشته را فراموش کنی و مثل بچه های خوب تا ساعت یک به حرف ها گوش بدی.
    خودت را سریع از انقلاب میرسونی بهارستان تا در جلسه ماهیانه شرکت کنی، دبیر هستی و باید متن مطالب جلسات قبل را آماده میکردی و ارائه میدادی ولی … بحث ها را باید جمع کنی تا هرز نره، و تصمیم گیری برای جلسات بعدی. رسما هنگ کردی دیگه
    مادر زنگ میزنه که خواهر و نوزاد دارند از بیمارستان مرخص میشوند و خودت را برسان، رسما عذرخواهی میکنی و اینکه نمیتونی جلسه را ترک کنی، به نظرت مادر ناراحت شده اند و همین باعث میشه ذهنت مشغول بشه و مدام سرزنشت کنه
    L
    وقتی رسیدی خونه به حال خلصه میری و چند ساعتی با همان مانتو و روسری روی تخت میخوابی، شب باید با پدر بروی دیدار نوزاد، مادر زنگ میزنه و کلی لیست میدهد که آماده کنی و برایش ببری، رسما بی خیال کارهای خودت میشوی و سعی میکنی به اعصابت مسلط باشی (که البته خیلی سخته و موفقیت درش کم)
    حدود دوازده برمیگردی خونه، نت گردی از اهم واجبات است که خستگی نمی فهمد. شب را بدون صدای نوزاد میخوابی.

    پنج شنبه: عملا بیشتر صبح خواب بودی، دیشب فرمان داده اند که ظهر خودت را برسونی منزل خواهر برای کمک، بی خیال کلاس میشوی و کارهاتو میکنی تا بروی، ولی زنگ میزنند که نمیخواهد بروی؛ کلاس را نرفتی و از طرف دیگر حالا زنگ زده اند که نمیخواهد بیایی( اعتراف میکنی به خواننده که عصبانی شدی)
    وقت میکنی کمی به کارهایت برسی الحمدلله

    جمعه:باید بروی منزل خواهر چون مهمان دارد، زنگ میزنند از مجله که تا وسط هفته باید سفرنامه را نوشته باشی، پیامک میاد از دوستات ولی فرصت جواب دادن نداری، اینباکس موبایل پر شده و باید یکسری را پاک کنی ولی فعلا فرصت نداری، مطمئنی چند روز دیگه پیامک اعتراض آمیز دریافت می کنی مثل همیشه. شب تا حدود دو بیدار هستی به هوای اینکه فردا خونه ای و میتونی بخوابی
    شنبه: صبح خواب هستی که با صدایی بیدار میشوی و استرس زیادی بهت وارد میشود و چون تنهایی و باید تصمیم بگیری چکار باید کنی، سوار ماشین میشوی، ساعت هفت صبحه و تهران ترافیک . حدود سه ربعی تو راهی تا برسی به بیمارستان، تو راه مدام ایه الکرسی میخونی و نگاهت به صندلی عقبه. بلاخره میرسی بیمارستان و بیمار را تحویل میدی و میری برا کارهای پذیرش با همسر محترم بیمار
    روی صندلی های انتظار بیمارستان از خستگی خوابت میبره ولی استرس داری هنوز چون دکتر نیومده . بلاخزه ساعت حدود یازده خبر میدهند که نوزاد به دنیا امده و دوباره همه خستگی ها یادت میره وقتی میارنش تا ببینیش.
    صبح انقدر هول شدی که حتی یک کتاب و ورق هم با خودت نیاوردی و تا شب مجبوری خودت را با بچه و مادرش سرگرم کنی عملا شنبه هم تمام میشود با کلی استرس

    یکشنبه: پدر نوزاد جدید صبح میرسانندت خانه . پدر راهی سفر هستند و باید ساکشان را ببندی. لباس های تلمبار شده را میریزی در ماشین، ساک پدر را جمع میکنی، ناهار میپزی، الحمدلله خانه تمیز است.
    ظهر مادر به خاطر کمردرد شدید به خانه برمیگردند ، باید بری کلاس. انقدر از این بیمارستان به ان بیمارستان رفتی که همه لباس ها گذاشتی برا شستن و مجبوری رنگین کمونی بزنی بیرون حتی
    L تلفنت زنگ میخوره و میبینی از طرف همان کار مستنده است، میگند چرا نیومدی جلسه. میگی مگه امروز بود؟ میگند بله . هماهنگ شده بود که . میگی من اصلا الان نمیتونم خودمو برسونم و رسما عذرخواهی میکنی. لعنت میفرستی به حافظه ات
    خسته و کوفته از کلاس برمیگردی و میفهمی پدر میخواهند به دیدن نوه جدید یکروزه بروند و تو هم باید بروی، تقریبا احساس چرخ شدگی داری ولی ذوق دیدن دوباره نوزاد نیروی مضاعفی بهت میدهد. ساعت حدود یک و نیم است که برگشتی خانه و میخوابی

    دوشنبه: صبح زود پدر نوزاد اولی میاد دنبالت تا نوزاد را برای غربال گری ببرید بیمارستان. دکتر تشخیص زردی میدهد و نوزاد را میبرید برا آزمایش ( خاله بمیره براش) یک کلاس داری و مجبوری خودت رابرسونی دانشگاه، نگران بستری شدن نوزاد هستی ولی زنگ میزنی و میفهمی درصد زردی کم بوده و جای نگرانی نیست. استاد محترم یادشان افتاده باید تحقیق ارائه بدیم و تازهموضوع میدهند و میفهمی یک بدیختی جدید برات اضافه شد. دوستت گیر داده که توضیح بدی چطوری باید موضوع پایان نامه انتخاب کنه و تو دلت میگی اخه داره از کی میپرسه. ساعت شش جلسه داری. نه صبحونه درست خوردی و نه ناهار. از آخر کلاس میزنی تا بتونی لااقل شش و نیم خودت را برسونی. با بدبختی حدود شش و نیم میرسی و متوجه میشی غیر از دو نفر بقیه هنوز  نیامدند. تا ساعت هشت طول میکشه کارها و تا برسی خونه شده نه … تازه رسیدی که زنگ میزنند که وسایل را آماده کن شب بیای اینجا. تند تند کارهایت را در عرض نیم ساعت انجام میدی و با دو تا کیف بزرگ راهی خانه خواهرت میشوی و به کارهای مانده ات فکر میکنی و فرصتی که نداری

    و این داستان هم چنان ادامه دارد …

    دعا کنید

     

    هر آنچه در سیزده آبان پنجاه و هشت و روزهای بعدش گذشت
    روز یک شنبه ۱۳ آبان ۵۸ (۴ نوامبر ۱۹۷۹)، جماعتی که در دانشگاه تهران جمع شده بودند تا یاد شهدای ۱۳ آبان سال پیش را گرامی بدارند، بعد از مراسم برای تشییع ۳۳ شهید کردستان در خیابان تخت جمشید (طالقانی فعلی) راهپیمایی کردند.
    در میان راهپیمایان، دانشجویانی بودند که از قبل با هم قرار تجمع گذاشته بودند. دانشجوها از همه دانشگاه های تهران آمده بودند. بیشترشان نمی دانستند دقیقا چه کاری باید بکنند.
    در جلسه ای که روز قبلش در دانشکده مکانیک دانشگاه شریف برگزار شده بود، نگفته بودند چه خبر است. فقط گفته بودند: یک کار حسابی است. یک خرده هم خشونت دارد. کفش کتانی بپوشید. دخترها هم چادر سر کنند تا بتوانند وسایل را زیر چادرشان پنهان کنند.

    فقط عده معدودی می دانستند که این کار حسابی ، گرفتن سفارت آمریکا در اعتراض به پناه دادن به شاه است.

    جمعیت پای دیوار سفارت که رسید، چند تا پلاکارد رفت بالا و دانشجوها یکی یکی به هم علامت دادند. چند نفر از دیوار رفتند بالا و از آن طرف، در را باز کردند.
    دانشجوها ریختند داخل.

    vaadi.ir

    خودشان مواظب بودند که غیردانشجو بینشان نباشد. گروهی از بچه های علم و صنعت موافق نبودند و رفتند. جمعیت همین طور داشت نگاه می کرد و شعار می داد.

    دانشجوها از راه زیرزمین، وارد ساختمان اصلی سفارت شدند. تنها مقاومت آمریکایی ها شلیک چند گلوله گاز اشک آور بود.
    ظرف دو ساعت، همه جا دست بچه ها افتاد.
    مانده بود گاوصندوق سفارت. بعد که توانستند آن را باز کنند، دیدند گاوصندوق نیست و ساختمانی دیگر است که ظاهرا مرکز اسناد بوده است. اسنادی که مقدار زیادی شان با دستگاه رشته رشته شده بود.

    vaadi.ir

    دانشجویان، همه این ها را در پنج  اطلاعیه ای که همان روز منتشر کردند، برای مردم توضیح دادند.
    در اطلاعیه اول، اسم خودشان را این طور اعلام کرده بودند: دانشجویان مسلمان پیرو خط امام.

    آن ها خواسته خود در قبال آزادی گروگان ها را استرداد شاه از سوی آمریکا عنوان کرده بودند.
    واکنش آمریکا تند و شتاب زده بود. آن ها بلافاصله اعلام کردند که شاه متحدشان بوده و هرگز متحدشان را رها نخواهند کرد.

    روزهای بعد، کارتر، رئیس جمهور وقت آمریکا دستور متوقف کردن واردات نفت ایران و نیز بلوکه کردن دارایی های ایران در بانک های آمریکا را داد.

    ۱۸۳ مأمور ایران در آمریکا اخراج شدند و دانشجویان ایرانی مقیم آمریکا هم تحت فشار قرار گرفتند. اما پیام امام خمینی به دانشجوها، خیلی ساده بود: همان جا بمانید که خوب جایی را گرفته اید.
    دولت موقت و شورای انقلاب، موافق ادامه حضور دانشجوها در سفارت نبودند. اما امام خمینی از دانشجوها حمایت می کرد.

    فردای روز تسخیر، امام در یک سخنرانی عمومی گفت:  آمریکا توقع دارد که شاه را ببرد به آن جا برای توطئه. پایگاهی برای توطئه درست کنند و جوان های ما بنشینند و تماشا کنند؟!
    امام اعلام کرد گروگان ها باید در دست خود دانشجوها باقی بمانند و روز بعد، فرزندش سیداحمد خمینی را هم به میان دانشجوها فرستاد.

    سیداحمد خمینی در پاسخ به سؤالات خبرنگاران گفت:   از نظر ما، دانشجویان ما سفارت کشور دیگری را اشغال نکرده اند، بلکه آن ها مرکز جاسوسی آمریکا را گرفته اند. اشاره او به اسناد محرمانه ای بود که قبل از رشته رشته شدن، به دست دانشجوها افتاده بود و یا توسط دانشجویان پرشور، بازسازی و کشف رمز شده بود.
    این اسناد که به تدریج منتشر می شد، خبر از مداخلات و نیز جاسوسی های آمریکا در امور ایران می داد. اطلاع مردم از این امر، فضای عمومی کشور را ضدآمریکایی تر از پیش کرد.

    مردم، هر روز و هر شب، جلوی سفارت آمریکا جمع می شدند و در حمایت از دانشجوها و علیه آمریکا شعار می دادند. خود مردم به سفارت آمریکا لقب داده بودند لانه جاسوسی.

    vaadi.irماجرای گروگان گیری از آن چیزی که ابتدا در ذهن دانشجوها بود، یعنی یک حرکت سمبلیک اعتراض آمیز، خیلی جدی تر و خیلی طولانی تر شد.

    از یک طرف، رهبر و مردم ایران، خواستار برخورد قاطع و جدی بودند و از یک طرف، آمریکایی ها نمی خواستند کوتاه بیایند.

    دانشجوها در مدت بیشتر از یک سال، درسشان را بالای سر گروگان ها می خواندند، اسناد به دست  آمده را مرتب و منتشر می کردند، و چشم انتظار تصمیم امام در مورد گروگان ها بودند.

    مذاکرات گسترده و طولانی ای بین مقامات ایرانی و آمریکایی ها و واسطه ها شکل گرفت. پای سازمان ملل به میان آمد و دبیرکل سازمان ملل، شخصا به تهران سفر کرد.
    شاه را از آمریکا به پاناما و مصر فرستادند.
    مجامع بین المللی، هرچند دیر ولی بالاخره قبول کردند که باید به اتهامات شاه در مورد نقض حقوق بشر رسیدگی کرد.

    آمریکا به دیوان لاهه شکایت برد.
    دیپلمات های هلندی و سوئیسی برای میانجی گری پیشقدم شدند. این وسط، آمریکا یک عملیات نظامی ناکام هم انجام داد که اوضاع را وخیم تر کرد. طوری که وقتی شاه در ۵ مرداد ۵۹ در مصر، از سرطان مرد، هنوز کسی به حل مسأله اطمینان نداشت.

    جیمی کارتر به خاطر ناتوانی در پایان دادن به بــحــران، انتـــخـــابــات ریاست جمهوری را به رونالد ریگان که وعده اش آزادی گروگان ها بود، واگذار کرد.
    در ایران هم دولت موقت به دلیل همسو نشدن با خواست ملت در این مسأله، کارش به استعفا کشیده بود.
    مذاکرات بین نمایندگان ریگان و مجلس شورای اسلامی که به دستور امام، عهده دار حل مسأله شده بود، با میانجی گری دولت الجزایر، وارد فاز جدیدی  شد.
    عراق، جنگ را شروع کرده بود و ایران می خواست با رفع توقیف از اموالش، مسأله را هرچه زودتر تمام کند. سرانجام آمریکا راضی به پرداخت ۷۰ درصد وجوه نقدی بلوکه  شده ایران شد و نهایتا روز ۳۰ دی ۵۹ (۲۰ ژانویه ۱۹۸۱) مقامات ایرانی، گروگان ها را تحویل دولت الجزایر دادند.

    وقتی ماجرا تمام شد، هم گروگان گیرها و هم گروگان ها حسابی معروف شده بودند.

    گروگان ها ۶۶ نفر بودند. ۱۳ نفرشان شامل زن ها وسیاه پوست ها، همان اوایل (۲۸ آبان) و با نظر امام آزاد شده بودند.
    نایب کنسول آمریکا هم چون MS داشت، ۲۰ تیرماه (هفت ماه زودتر) آزاد شد.

    اما ۵۲ نفر دیگر، ۴۴۴ روز، گروگان دانشجوها ماندند.

    تعداد کمی از آن ها پس از آزادی، به کار در وزارت خارجه ادامه دادند.
    چندتایی شان بعدها یک انجمن ضدجنگ درست کردند که علیه اقدامات نظامی آمریکا تبلیغ می کند. چندتایی شان هم در سال ۲۰۰۰ خواستند علیه ایران در دادگاه های بین المللی، اقامه دعوی کنند که بقیه با آن ها همراهی نکردند.

    منبع همشهری جوان

     


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۲:۳۹ ب.ظ روز ۱۳ آبان ۱۳۸۸ | دیدگاه (۰)

    مهمان امام رئوف

    در چند هفته گذشته که نوشته های دوستان درباره هم جواری با حضرت رضا علیه السلام در سالروز میلادشان را می شنیدم و خبرها از رفتن به مشهد، اصلا فکرش را هم نمیکردم که من هم دعوت بشم.

    سه شنبه از سفر برگشته بودم و هنوز وسایلم را جمع و جور نکرده بودم که یکی از دوستان، ساعت دوازده  ظهر چهارشنبه زنگ زد و گفت میای مشهد؟ حرکتمون ساعت چهار و نیمه و …

    اینکه هشت هشت هشتاد و هشت مشهد باشم و مهمان امام رئوف، برام غیرمنتظره بود؛ کوتاهی زمان سفر و آخر هفته بودنش گزینه های خوبی بود تا خانواده رضایت به رفتن بدهند 🙂

    و روز میلاد را از نزدیک تبریک بگوییم.

    اللهم الیک صمدت من ارضی و قطعت البلاد رجاء رحمتک فلا تخیبنی و لا تردنی بغیر قضاء حاجتی و
    ارحم تقلبی علی قبر ابن اخی رسولک صلواتک علیه و اله بابی انت و امی یا مولای

    ممنونم آقا

     


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۲:۴۷ ب.ظ روز ۰۸ آبان ۱۳۸۸ | دیدگاه (۰)

    خاطرات جبهه ۳

    سال ۶۴ بود که عملیاتهای آبی – خاکی شروع شده بود، لذا به نیروهایی که در منطقه جنوب بودند اصول کلی این نوع عملیات را آموزش می‌دادند و برای آشنایی عملی و اینکه ترس آن‌ها از آب برطرف شود ما را به زیر سد دز در شهرستان دزفول بردند.

    رودخانه بسیار عریضی بود شاید عرض آن در زیر سد نزدیک ۳۰۰-۴۰۰ متر می‌شد.
    به هر کسی یک جلیقه نجات دادند و همه را سوار قایق کردند و به منتهی الیه عرض رودخانه برده و همه را در آب می‌ریختند تا خودشان را به ساحل برسانند.

    یکی از بچه از ترس آنقدر دست و پا زد و آب خورد که نزدیک بود غرق شود لذا با قایق او را به ساحل بردند و با آمبولانس به بیمارستان رفت.

    من هم شنا بلد نبودم ولی چون جلیقه تنم بود سرم از آب بیرون بود و در حال حرکت بودم.
    به وسط رودخانه که رسیدم نفسم تمام شده بود.
    اکثرا که شنا بلد بودند خیلی زود به ساحل رسیده بودند.
    در این حال بود که این آیه شریفه را ناخودآگاه زمزمه کردم که: فَإِذَا رَکِبُوا فِی الْفُلْکِ دَعَوُا اللَّهَ مُخْلِصِینَ لَهُ الدِّینَ فَلَمَّا نَجَّاهُمْ إِلَى الْبَرِّ إِذَا هُمْ یُشْرِکُونَ (عنکبوت۶۵

    vaadi.ir

     


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۲:۴۹ ب.ظ روز ۰۵ آبان ۱۳۸۸ | دیدگاه (۰)