می‌خوانمت

وَقَالَ رَبُّکُمُ ادْعُونِی أَسْتَجِبْ لَکُمْ إِنَّ الَّذِینَ یَسْتَکْبِرُونَ عَنْ عِبَادَتِی سَیَدْخُلُونَ جَهَنَّمَ دَاخِرِینَ

و پروردگارتان گفت: مرا بخوانید تا شما را اجابت کنم، آنان که از عبادت من تکبّر ورزند، به زودی خوار و رسوا به دوزخ درآیند.

سوره مبارکه غافر آیه ۶۰ (بیشتر…)

کی اول برود؟

تصور کنید با کودکتان در ماشین هستید و مشغول رانندگی. به چراغ قرمز میرسید و ماشین را نگه میدارید. فرزندتان از ایستادن ماشین تعجب میکند و از شما میخواهد ماشین را حرکت دهید. حالا شما باید برایش قوانین رانندگی و مفهوم چراغ راهنمایی و رنگهای سبز و قرمز و زرد را توضیح دهید. حالا تصور کنید کودکتان برای رسیدن به مقصد عجله دارد و تصوری از حقوق دیگران و ایجاد ترافیک و تصادف بخاطر رد شدن از چراغ قرمز ندارد. باید چه کنید؟ یکی از روشها برای ذهنیت‌سازی کودک این است که حاصل رعایت نکردن قانون را خودش ببیند. مثل مهتابِ داستان که گرسنه است و می‌خواهد زود به خانه برسد ولی از مادرش می‌خواهد از چراغ قرمز عبور کند.  ولی بعد که به خانه می‌آید با دیدن ماشین‌های اسباب بازی‌ برادرش که  همگی بوق می‌زنند و می‌خواهند اول خودشان عبور کنند، به فکر چاره می‌افتد. گذاشتن چراغ راهنمایی روی فرش بازی اتاق برادرش و آمدن نظم و آرامش به اتاق.

انتشارات فنی ایران، کتابهای مختلفی با موضوع یادگیری مهارت‌های زندگی برای کودکان چاپ کرده است. “کی اول برود”، مهارت قانونمندی و خاصتا رعایت قوانین راهنمایی و رانندگی را به کودک آموزش می‌دهد. کودک گرسنه‌ای که در ابتدا فقط خودش و برطرف شدن نیازش برایش مهم است ولی بعد از دیدن هرج و مرج ناشی از نداشتن قانون، خود به فکر وضع قانون می‌کند.

قطعا اگر کودکان از همین سنین با قوانین و چرایی وضع آنها آشنا شوند، می‌توان به آینده بهتری برای آنها و کشور امیدوار بود.

کتاب علاوه بر موضوع قانون‌مندی، یک آموزش دیگر نیز برای کودکان دارد. پرورش قوه تخیل و جان بخشی به اشیا و اسباب‌بازی‌ها. شخصیتِ کودکِ داستان با تصور کردن حرکت ماشین‌های اسباب‌بازی، به مزیت داشتن قانون و رعایت رنگ‌های چراغ راهنمایی پی می‌برد.

پیشنهاد ما این است مثل داستانِ کتاب، با اسباب بازی صحنه رعایت نکردن قانون را برای مخاطبِ کودکتان صحنه‌سازی کنید. با چند روسری و پارچه چیزی شبیه خیابان و چهارراه بسازید. یک یا دو ماشین را خودتان در دست بگیرید و حرکت دهید و یک ماشین هم به کودک دهید و بخواهید از خیابان ساختگی عبور کند و با خوردن ماشین‌ها به یکدیگر از کودک بپرسید راه حلش برای تصادف نکردن و شلوغ نشدن خیابان چیست؟ و بعد از جواب‌های احتمالی، کتاب را برایش بخوانید.

این مطلب در تاریخ سوم اردیبهشت ۹۶ در روزنامه همشهری چاپ شده است.

روضه عشاق

اگر کوهم! خراب از قصه فرهاد خواهم شد
کنار نام اهل عشق، من هم یاد خواهم شد

دلیل از من مخواه، از سرنوشت پیله ها پیداست
که از زندان دنیا عاقبت آزاد خواهم شد

تمام عمر کوهم خواندی و آتشفشان بودم
سکوتم گرچه سر تا پا، شبی فریاد خواهم شد

مسیحای تو بر من گرچه دیگر جان نمی بخشند
اگر یکدم بیاید بر مزارم شاد خواهم شد

به خاک افکندی ام در خون و قول سوختن دادی
چه بهتر! بعد از این خاکستری در باد خواهم شد

 

فاضل نظری

روز هفتم رفتنش

مراسم هفت را تصمیم گرفتیم در خانه خودشان بگیریم. مثل روضه خانگی؛ روضه ای که تصمیم داشتند محرم امسال در خانه شان بگیرند.
برای خرید مخلفات شام بعد از مراسم، با احمد رفتیم هایپر. نوشیدنی و ماست برای حدود سیصد نفر و چند بسته دستمال کاغذی و کمی چای و قند، دو چرخ خرید را پر کرد؛ حرکت که میکردیم نگاه های متعجب بعضی از شهروندان را به چرخ های خرید متوجه میشدم.
به مسئول صندوق که رسیدیم، تعجب و سوالش رو نتوانست پنهان کند و با لبخندی گفت “مهمونی دارین؟” احمد گفت “مراسم داریم، مراسم هفتم مادرم …” لبخند خانم حسابدار روی لبش یخ زد و با ناراحتی گفت “ببخشید، خدا رحمتشون کنه.”

به این فکر میکردم که بقیه آدمها وقتی چرخها را میدیدند با خودشان چه فکری میکردند؟ اگر ایام محرم نبود، شاید خیلی ها فکر میکردند جشنی، تولدی، مراسم شادی داریم؛ خوشبحالشان ی هم حتما در دلشان حواله مان میکردند.

این قضیه مثل قضیه ی زندگیهای مجازی است، عکس هایی که در اینستا میگذاریم، پستهایی که مینویسیم، در حالیکه خیلی واقعیتها و حرفها را قایم میکنیم؛ خوانندگان فقط روی خوش و شاد عکسها و نوشته ها را میبینند و قضاوت میکنند و نمیدانند در پشت آن نوشته ها و تصاویر، چه دردها و غمهایی وجود دارد.

*یادم باشد بیشتر مواظب باشم

همیشه خودمان باید بخواهیم!

نباید تصور کرد که با پیشرفت مدنیت، مقام زن هم بتدریج بالا رفته است؛ حقیقت امر این است که (در طول تاریخ) زیادتر بودن حس همکاری زن، در تغییر وضع اجتماعی او بیشتر موثر بوده تا تربیت فرهنگی مردان!

تاریخ تمدن، جلد اول

ویل دورانت

صفحه ۴۲

خمیر جادویی

اولین تجربه ام بود و کلی خوشم اومد و لذت بردم از درست کردنش!

شیر یا آب ولرم ۱ لیوان
تخم مرغ ۱ عدد
آرد تا جایی که خمیر بدست نچسبه
روغن ۶ قاشق غذاخوری
خمیرمایه ۱ قاشق مرباخوری
شکر ۱ قاشق برای عمل آوردن خمیر
نمک ۱ قاشق مرباخوری

اول شیر ولرم رو با ۱ قاشق غذاخوری شکر مخلوط میکنیم بعد خمیرمایه رو روش میپاشیم و میزاریم ۱۰ دقیقه تا عمل بیاد
تخم مرغ و نمک و روغن رو با قاشق با هم مخلوط میکنیم و مخمر رو اضافه میکنیم بهشون ولی هم نمیزنیم! آرد رو روی مواد الک میکنیم تا جایی که خمیر بدست نچسبه! یعنی انقدر میریزید و آروم هم میزنید که خمیری بدست بیارین بدون اینکه به دستتون بچسبه.
خمیر رو چند دقیقه ورز میدیم و بعد روشو با پلاستیک میپوشونیم و میزاریم حدودا یک ساعت و نیم تا حجمش دو برابر بشه بعد از خمیر برمیداریم و به هر شکلی که میخواییم ازش استفاده میکنیم

برای پیتزا، پیراشکی، حلقه مرغ و ریحان شیرینی و … این خمیر مناسبه و بسیار بسیار عالی

این دستور واسه خمیری هست که شیرین نیست، ولی اگه خواستد خمیرتون شیرین باشه از ۲ تا ۵ قاشق غذاخوری، بسته به ذائقتون، شکر اضافه کنید.

فرشته خونمون هم اومده و نظاره گر خمیر درست کردن منه 🙂

  • اردیبهشت ۱۳۹۶
  • فروردین ۱۳۹۶
  • بهمن ۱۳۹۵
  • دی ۱۳۹۵
  • آذر ۱۳۹۵
  • آبان ۱۳۹۵
  • مهر ۱۳۹۵
  • شهریور ۱۳۹۵
  • مرداد ۱۳۹۵
  • تیر ۱۳۹۵
  • خرداد ۱۳۹۵
  • اردیبهشت ۱۳۹۵
  • فروردین ۱۳۹۵
  • اسفند ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۴
  • دی ۱۳۹۴
  • آذر ۱۳۹۴
  • آبان ۱۳۹۴
  • مهر ۱۳۹۴
  • شهریور ۱۳۹۴
  • مرداد ۱۳۹۴
  • تیر ۱۳۹۴
  • خرداد ۱۳۹۴
  • اردیبهشت ۱۳۹۴
  • فروردین ۱۳۹۴
  • اسفند ۱۳۹۳
  • بهمن ۱۳۹۳
  • دی ۱۳۹۳
  • آذر ۱۳۹۳
  • آبان ۱۳۹۳
  • مهر ۱۳۹۳
  • شهریور ۱۳۹۳
  • مرداد ۱۳۹۳
  • تیر ۱۳۹۳
  • خرداد ۱۳۹۳
  • اردیبهشت ۱۳۹۳
  • فروردین ۱۳۹۳
  • اسفند ۱۳۹۲
  • بهمن ۱۳۹۲
  • دی ۱۳۹۲
  • آذر ۱۳۹۲
  • آبان ۱۳۹۲
  • مهر ۱۳۹۲
  • شهریور ۱۳۹۲
  • مرداد ۱۳۹۲
  • تیر ۱۳۹۲
  • خرداد ۱۳۹۲
  • اردیبهشت ۱۳۹۲
  • فروردین ۱۳۹۲
  • اسفند ۱۳۹۱
  • بهمن ۱۳۹۱
  • دی ۱۳۹۱
  • آذر ۱۳۹۱
  • آبان ۱۳۹۱
  • مهر ۱۳۹۱
  • شهریور ۱۳۹۱
  • مرداد ۱۳۹۱
  • تیر ۱۳۹۱
  • خرداد ۱۳۹۱
  • اردیبهشت ۱۳۹۱
  • فروردین ۱۳۹۱
  • اسفند ۱۳۹۰
  • بهمن ۱۳۹۰
  • دی ۱۳۹۰
  • آذر ۱۳۹۰
  • آبان ۱۳۹۰
  • مهر ۱۳۹۰
  • شهریور ۱۳۹۰
  • مرداد ۱۳۹۰
  • تیر ۱۳۹۰
  • خرداد ۱۳۹۰
  • اردیبهشت ۱۳۹۰
  • فروردین ۱۳۹۰
  • اسفند ۱۳۸۹
  • بهمن ۱۳۸۹
  • دی ۱۳۸۹
  • آذر ۱۳۸۹
  • آبان ۱۳۸۹
  • مهر ۱۳۸۹
  • شهریور ۱۳۸۹
  • مرداد ۱۳۸۹
  • تیر ۱۳۸۹
  • خرداد ۱۳۸۹
  • اردیبهشت ۱۳۸۹
  • فروردین ۱۳۸۹
  • اسفند ۱۳۸۸
  • بهمن ۱۳۸۸
  • دی ۱۳۸۸
  • آذر ۱۳۸۸
  • آبان ۱۳۸۸
  • مهر ۱۳۸۸
  • شهریور ۱۳۸۸
  • مرداد ۱۳۸۸
  • تیر ۱۳۸۸
  • خرداد ۱۳۸۸
  • اردیبهشت ۱۳۸۸
  • فروردین ۱۳۸۸
  • اسفند ۱۳۸۷
  • بهمن ۱۳۸۷
  • دی ۱۳۸۷
  • آذر ۱۳۸۷
  • آبان ۱۳۸۷
  • مهر ۱۳۸۷
  • شهریور ۱۳۸۷
  • مرداد ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۷
  • خرداد ۱۳۸۷
  • اردیبهشت ۱۳۸۷
  • فروردین ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۵
  • خرداد ۱۳۸۵
  • اردیبهشت ۱۳۸۵
  • فروردین ۱۳۸۵
  • اسفند ۱۳۸۴
  • بهمن ۱۳۸۴
  • دی ۱۳۸۴
  • آذر ۱۳۸۴
  • شهریور ۱۳۸۴
  • تصور یک هفته زندگی من

    قبل از خواندن مطلب عذرخواهی میکنم بابت غلط های احتمالی در نوشته
    چون فرصت دوباره خوانی اش نبود


    تصور کن؛

    بیست و خورده ای سال زندگی آرام و بی دغدغه ای داشتی، درس میخوندی، کلاس میرفتی، کار میکردی، کتاب میخوندی، گاهی مهمانی و گردش و … و همه ی اینها با یک نظم و آرامش جلو میرفتند و روزهای زندگیت را تشکیل میدادند.
    گاهی اوقات آن وسط ها مثل زندگی همه ی آدم ها، آزمایش های کوچک و بزرگ خدا سراغت می اومد و در تایم زمانی مشغولت میکرد ولی آنها هم انگار هماهنگ شده بودند و به ترتیب سراغت می آمدند.

    عادت کردی به این جور زندگی، ولی همیشه خودت را آماده میدیدی برای لحظات سخت
    همیشه به خودت میگفتی، آدمی هستی که در سختی ها میتونه مقاوت کنه و کم نیاره.

    ولی زندگی همیشه در یک مسیر حرکت نمی کنه و گاهی رودخانه اش میرسه به مسیرهایی که باید حرکتش را تند کنه.

    حالا این را تصور کن؛

    دانشگاه ارشد قبول شدی و تازه داری با محیط جدید و درس هاش آشنا میشی،
    استاد ها تا میتونن تحقیق میدن که خدایی نکرده دانشجو بی سواد تحویل جامعه ندهند،
    دو عضو جدید به خانواده تان اضافه می شوند که مراقب از خودشان و مادرهاشون تا حدود زیادی از تو توقع میره،
    چند ماه یکبار جایی جلسه ای هست که تو دبیرشی و باید مطالب هر دفعه را بنویسی ونظم بدی،
    قول دادی برای چند سایت یک چیزهایی بنویسی،
    نوشتن یک سفرنامه برای مجله ای را قبول کردی،
    همکاری در ساخت یک کار مستند را قبول کردی،
    دوست داری هفته ای یکبار وبلاگت را بروز کنی،
    هم فکری برای یک برنامه ای را هم قبول کردی،
    این وسط انقدر معتادی که نمیتونی از نت دست بکشی،
    به همه اینها اضافه کنید کمی تا قسمتی تنبل بودن شخص مذکور را

    حالا حال و روز یک هفته این بنده خدا را تصور کنید؛
    دو شنبه: تا ساعت شش بعد از ظهر کلاس بودی، میرسی خونه سریع وسایلت را جمع میکنی چون باید بری بیمارستان و به عنوان همراه بیمار مراقب خودش و نوزاد تازه متولد شده، ناهار چیزی نخوردی و همچنین شام، تو بیمارستان هم حالت تهوع پیدا کردی و چیزی از گلوت پائین نمیره، ولی انقدر دیدن نوزاد خوشحالت کرده و ذوق زده شدی که همه این چیزها یادت میره، حتی وقتی نوزاد در اولین شب ورودش به دنیا تا صبح گریه میکنه و نمیذاره حداقل یک ربع چشمانت روی هم بره

    سه شنبه: نوزاد در حقت لطف میکنه و حدود چهار ونیم صبح آروم شده و میخوابه، تازه میخوای چشمات را روی هم بذاری که می ان و تخت های همراه های بیمار را جمع میکنند و فقط میتونی روی مبل بنشینی و با حسرت به بیمارت که روی تخت دراز کشیده، نگاه کنی، ظهر شیفتت را تحویل به مادرت میدی و سریع خودت را میرسونی دانشگاه تا غیبت نخوری، سرکلاس فقط دهن استاد را میبینی که تکان میخوره و از حرفاش چیزی نمی فهمی، ساعت شش میرسی خونه و تقریبا غش میکنی روی تخت، ولی فقط دو ساعت میتونی بخوابی چون دوباره شب مهمان بیمارستان هستی، پدر لطف میکنند برات شام درست میکنند، از فرصت حداقلی که پیدا کردی استفاده میکنی و میای نت ولی زود باید بری
    توی بیمارستان فکرت هزار جا هست، از مطالبی که ننوشتی، چیزهایی که نخوندی،کمردرد شدید مادرت که توی این هاگیرواگیر دوباره برگشته و … ولی گریه نوزاد اجازه نمیده بیشتر از این فکر کنی و باید بغلش کنی تا آروغ بزنه و آروم بشه
    انقدر خسته ای و گیج خواب که حتی میترسی نوزاد از دستت بیافته، احساس مسئولیت خواب را از سرت میپرونه ولی اخرهای شب انقدر منگ و گیج بودی که فرداش میفهمی نوزاد چند بار گریه کرده و تو اصلا از خواب بیدار نشدی

    چهارشنبه: دیشب موفق شدی دو ساعتی بخوابی، شکر خدارا میکنی و به ضرب المثل “یک مو از خرس کندن غنیمته” ایمان میاری.
    زنگ میزنی به مادر محترم که من یازده جایی جلسه دارم و باید برم، شیفت را تحویل میدی و پدر نوزاد لطف میکنند و میرسانند، سعی میکنی همه سختی های دو شب گذشته را فراموش کنی و مثل بچه های خوب تا ساعت یک به حرف ها گوش بدی.
    خودت را سریع از انقلاب میرسونی بهارستان تا در جلسه ماهیانه شرکت کنی، دبیر هستی و باید متن مطالب جلسات قبل را آماده میکردی و ارائه میدادی ولی … بحث ها را باید جمع کنی تا هرز نره، و تصمیم گیری برای جلسات بعدی. رسما هنگ کردی دیگه
    مادر زنگ میزنه که خواهر و نوزاد دارند از بیمارستان مرخص میشوند و خودت را برسان، رسما عذرخواهی میکنی و اینکه نمیتونی جلسه را ترک کنی، به نظرت مادر ناراحت شده اند و همین باعث میشه ذهنت مشغول بشه و مدام سرزنشت کنه
    L
    وقتی رسیدی خونه به حال خلصه میری و چند ساعتی با همان مانتو و روسری روی تخت میخوابی، شب باید با پدر بروی دیدار نوزاد، مادر زنگ میزنه و کلی لیست میدهد که آماده کنی و برایش ببری، رسما بی خیال کارهای خودت میشوی و سعی میکنی به اعصابت مسلط باشی (که البته خیلی سخته و موفقیت درش کم)
    حدود دوازده برمیگردی خونه، نت گردی از اهم واجبات است که خستگی نمی فهمد. شب را بدون صدای نوزاد میخوابی.

    پنج شنبه: عملا بیشتر صبح خواب بودی، دیشب فرمان داده اند که ظهر خودت را برسونی منزل خواهر برای کمک، بی خیال کلاس میشوی و کارهاتو میکنی تا بروی، ولی زنگ میزنند که نمیخواهد بروی؛ کلاس را نرفتی و از طرف دیگر حالا زنگ زده اند که نمیخواهد بیایی( اعتراف میکنی به خواننده که عصبانی شدی)
    وقت میکنی کمی به کارهایت برسی الحمدلله

    جمعه:باید بروی منزل خواهر چون مهمان دارد، زنگ میزنند از مجله که تا وسط هفته باید سفرنامه را نوشته باشی، پیامک میاد از دوستات ولی فرصت جواب دادن نداری، اینباکس موبایل پر شده و باید یکسری را پاک کنی ولی فعلا فرصت نداری، مطمئنی چند روز دیگه پیامک اعتراض آمیز دریافت می کنی مثل همیشه. شب تا حدود دو بیدار هستی به هوای اینکه فردا خونه ای و میتونی بخوابی
    شنبه: صبح خواب هستی که با صدایی بیدار میشوی و استرس زیادی بهت وارد میشود و چون تنهایی و باید تصمیم بگیری چکار باید کنی، سوار ماشین میشوی، ساعت هفت صبحه و تهران ترافیک . حدود سه ربعی تو راهی تا برسی به بیمارستان، تو راه مدام ایه الکرسی میخونی و نگاهت به صندلی عقبه. بلاخره میرسی بیمارستان و بیمار را تحویل میدی و میری برا کارهای پذیرش با همسر محترم بیمار
    روی صندلی های انتظار بیمارستان از خستگی خوابت میبره ولی استرس داری هنوز چون دکتر نیومده . بلاخزه ساعت حدود یازده خبر میدهند که نوزاد به دنیا امده و دوباره همه خستگی ها یادت میره وقتی میارنش تا ببینیش.
    صبح انقدر هول شدی که حتی یک کتاب و ورق هم با خودت نیاوردی و تا شب مجبوری خودت را با بچه و مادرش سرگرم کنی عملا شنبه هم تمام میشود با کلی استرس

    یکشنبه: پدر نوزاد جدید صبح میرسانندت خانه . پدر راهی سفر هستند و باید ساکشان را ببندی. لباس های تلمبار شده را میریزی در ماشین، ساک پدر را جمع میکنی، ناهار میپزی، الحمدلله خانه تمیز است.
    ظهر مادر به خاطر کمردرد شدید به خانه برمیگردند ، باید بری کلاس. انقدر از این بیمارستان به ان بیمارستان رفتی که همه لباس ها گذاشتی برا شستن و مجبوری رنگین کمونی بزنی بیرون حتی
    L تلفنت زنگ میخوره و میبینی از طرف همان کار مستنده است، میگند چرا نیومدی جلسه. میگی مگه امروز بود؟ میگند بله . هماهنگ شده بود که . میگی من اصلا الان نمیتونم خودمو برسونم و رسما عذرخواهی میکنی. لعنت میفرستی به حافظه ات
    خسته و کوفته از کلاس برمیگردی و میفهمی پدر میخواهند به دیدن نوه جدید یکروزه بروند و تو هم باید بروی، تقریبا احساس چرخ شدگی داری ولی ذوق دیدن دوباره نوزاد نیروی مضاعفی بهت میدهد. ساعت حدود یک و نیم است که برگشتی خانه و میخوابی

    دوشنبه: صبح زود پدر نوزاد اولی میاد دنبالت تا نوزاد را برای غربال گری ببرید بیمارستان. دکتر تشخیص زردی میدهد و نوزاد را میبرید برا آزمایش ( خاله بمیره براش) یک کلاس داری و مجبوری خودت رابرسونی دانشگاه، نگران بستری شدن نوزاد هستی ولی زنگ میزنی و میفهمی درصد زردی کم بوده و جای نگرانی نیست. استاد محترم یادشان افتاده باید تحقیق ارائه بدیم و تازهموضوع میدهند و میفهمی یک بدیختی جدید برات اضافه شد. دوستت گیر داده که توضیح بدی چطوری باید موضوع پایان نامه انتخاب کنه و تو دلت میگی اخه داره از کی میپرسه. ساعت شش جلسه داری. نه صبحونه درست خوردی و نه ناهار. از آخر کلاس میزنی تا بتونی لااقل شش و نیم خودت را برسونی. با بدبختی حدود شش و نیم میرسی و متوجه میشی غیر از دو نفر بقیه هنوز  نیامدند. تا ساعت هشت طول میکشه کارها و تا برسی خونه شده نه … تازه رسیدی که زنگ میزنند که وسایل را آماده کن شب بیای اینجا. تند تند کارهایت را در عرض نیم ساعت انجام میدی و با دو تا کیف بزرگ راهی خانه خواهرت میشوی و به کارهای مانده ات فکر میکنی و فرصتی که نداری

    و این داستان هم چنان ادامه دارد …

    دعا کنید

     

    هر آنچه در سیزده آبان پنجاه و هشت و روزهای بعدش گذشت
    روز یک شنبه ۱۳ آبان ۵۸ (۴ نوامبر ۱۹۷۹)، جماعتی که در دانشگاه تهران جمع شده بودند تا یاد شهدای ۱۳ آبان سال پیش را گرامی بدارند، بعد از مراسم برای تشییع ۳۳ شهید کردستان در خیابان تخت جمشید (طالقانی فعلی) راهپیمایی کردند.
    در میان راهپیمایان، دانشجویانی بودند که از قبل با هم قرار تجمع گذاشته بودند. دانشجوها از همه دانشگاه های تهران آمده بودند. بیشترشان نمی دانستند دقیقا چه کاری باید بکنند.
    در جلسه ای که روز قبلش در دانشکده مکانیک دانشگاه شریف برگزار شده بود، نگفته بودند چه خبر است. فقط گفته بودند: یک کار حسابی است. یک خرده هم خشونت دارد. کفش کتانی بپوشید. دخترها هم چادر سر کنند تا بتوانند وسایل را زیر چادرشان پنهان کنند.

    فقط عده معدودی می دانستند که این کار حسابی ، گرفتن سفارت آمریکا در اعتراض به پناه دادن به شاه است.

    جمعیت پای دیوار سفارت که رسید، چند تا پلاکارد رفت بالا و دانشجوها یکی یکی به هم علامت دادند. چند نفر از دیوار رفتند بالا و از آن طرف، در را باز کردند.
    دانشجوها ریختند داخل.

    vaadi.ir

    خودشان مواظب بودند که غیردانشجو بینشان نباشد. گروهی از بچه های علم و صنعت موافق نبودند و رفتند. جمعیت همین طور داشت نگاه می کرد و شعار می داد.

    دانشجوها از راه زیرزمین، وارد ساختمان اصلی سفارت شدند. تنها مقاومت آمریکایی ها شلیک چند گلوله گاز اشک آور بود.
    ظرف دو ساعت، همه جا دست بچه ها افتاد.
    مانده بود گاوصندوق سفارت. بعد که توانستند آن را باز کنند، دیدند گاوصندوق نیست و ساختمانی دیگر است که ظاهرا مرکز اسناد بوده است. اسنادی که مقدار زیادی شان با دستگاه رشته رشته شده بود.

    vaadi.ir

    دانشجویان، همه این ها را در پنج  اطلاعیه ای که همان روز منتشر کردند، برای مردم توضیح دادند.
    در اطلاعیه اول، اسم خودشان را این طور اعلام کرده بودند: دانشجویان مسلمان پیرو خط امام.

    آن ها خواسته خود در قبال آزادی گروگان ها را استرداد شاه از سوی آمریکا عنوان کرده بودند.
    واکنش آمریکا تند و شتاب زده بود. آن ها بلافاصله اعلام کردند که شاه متحدشان بوده و هرگز متحدشان را رها نخواهند کرد.

    روزهای بعد، کارتر، رئیس جمهور وقت آمریکا دستور متوقف کردن واردات نفت ایران و نیز بلوکه کردن دارایی های ایران در بانک های آمریکا را داد.

    ۱۸۳ مأمور ایران در آمریکا اخراج شدند و دانشجویان ایرانی مقیم آمریکا هم تحت فشار قرار گرفتند. اما پیام امام خمینی به دانشجوها، خیلی ساده بود: همان جا بمانید که خوب جایی را گرفته اید.
    دولت موقت و شورای انقلاب، موافق ادامه حضور دانشجوها در سفارت نبودند. اما امام خمینی از دانشجوها حمایت می کرد.

    فردای روز تسخیر، امام در یک سخنرانی عمومی گفت:  آمریکا توقع دارد که شاه را ببرد به آن جا برای توطئه. پایگاهی برای توطئه درست کنند و جوان های ما بنشینند و تماشا کنند؟!
    امام اعلام کرد گروگان ها باید در دست خود دانشجوها باقی بمانند و روز بعد، فرزندش سیداحمد خمینی را هم به میان دانشجوها فرستاد.

    سیداحمد خمینی در پاسخ به سؤالات خبرنگاران گفت:   از نظر ما، دانشجویان ما سفارت کشور دیگری را اشغال نکرده اند، بلکه آن ها مرکز جاسوسی آمریکا را گرفته اند. اشاره او به اسناد محرمانه ای بود که قبل از رشته رشته شدن، به دست دانشجوها افتاده بود و یا توسط دانشجویان پرشور، بازسازی و کشف رمز شده بود.
    این اسناد که به تدریج منتشر می شد، خبر از مداخلات و نیز جاسوسی های آمریکا در امور ایران می داد. اطلاع مردم از این امر، فضای عمومی کشور را ضدآمریکایی تر از پیش کرد.

    مردم، هر روز و هر شب، جلوی سفارت آمریکا جمع می شدند و در حمایت از دانشجوها و علیه آمریکا شعار می دادند. خود مردم به سفارت آمریکا لقب داده بودند لانه جاسوسی.

    vaadi.irماجرای گروگان گیری از آن چیزی که ابتدا در ذهن دانشجوها بود، یعنی یک حرکت سمبلیک اعتراض آمیز، خیلی جدی تر و خیلی طولانی تر شد.

    از یک طرف، رهبر و مردم ایران، خواستار برخورد قاطع و جدی بودند و از یک طرف، آمریکایی ها نمی خواستند کوتاه بیایند.

    دانشجوها در مدت بیشتر از یک سال، درسشان را بالای سر گروگان ها می خواندند، اسناد به دست  آمده را مرتب و منتشر می کردند، و چشم انتظار تصمیم امام در مورد گروگان ها بودند.

    مذاکرات گسترده و طولانی ای بین مقامات ایرانی و آمریکایی ها و واسطه ها شکل گرفت. پای سازمان ملل به میان آمد و دبیرکل سازمان ملل، شخصا به تهران سفر کرد.
    شاه را از آمریکا به پاناما و مصر فرستادند.
    مجامع بین المللی، هرچند دیر ولی بالاخره قبول کردند که باید به اتهامات شاه در مورد نقض حقوق بشر رسیدگی کرد.

    آمریکا به دیوان لاهه شکایت برد.
    دیپلمات های هلندی و سوئیسی برای میانجی گری پیشقدم شدند. این وسط، آمریکا یک عملیات نظامی ناکام هم انجام داد که اوضاع را وخیم تر کرد. طوری که وقتی شاه در ۵ مرداد ۵۹ در مصر، از سرطان مرد، هنوز کسی به حل مسأله اطمینان نداشت.

    جیمی کارتر به خاطر ناتوانی در پایان دادن به بــحــران، انتـــخـــابــات ریاست جمهوری را به رونالد ریگان که وعده اش آزادی گروگان ها بود، واگذار کرد.
    در ایران هم دولت موقت به دلیل همسو نشدن با خواست ملت در این مسأله، کارش به استعفا کشیده بود.
    مذاکرات بین نمایندگان ریگان و مجلس شورای اسلامی که به دستور امام، عهده دار حل مسأله شده بود، با میانجی گری دولت الجزایر، وارد فاز جدیدی  شد.
    عراق، جنگ را شروع کرده بود و ایران می خواست با رفع توقیف از اموالش، مسأله را هرچه زودتر تمام کند. سرانجام آمریکا راضی به پرداخت ۷۰ درصد وجوه نقدی بلوکه  شده ایران شد و نهایتا روز ۳۰ دی ۵۹ (۲۰ ژانویه ۱۹۸۱) مقامات ایرانی، گروگان ها را تحویل دولت الجزایر دادند.

    وقتی ماجرا تمام شد، هم گروگان گیرها و هم گروگان ها حسابی معروف شده بودند.

    گروگان ها ۶۶ نفر بودند. ۱۳ نفرشان شامل زن ها وسیاه پوست ها، همان اوایل (۲۸ آبان) و با نظر امام آزاد شده بودند.
    نایب کنسول آمریکا هم چون MS داشت، ۲۰ تیرماه (هفت ماه زودتر) آزاد شد.

    اما ۵۲ نفر دیگر، ۴۴۴ روز، گروگان دانشجوها ماندند.

    تعداد کمی از آن ها پس از آزادی، به کار در وزارت خارجه ادامه دادند.
    چندتایی شان بعدها یک انجمن ضدجنگ درست کردند که علیه اقدامات نظامی آمریکا تبلیغ می کند. چندتایی شان هم در سال ۲۰۰۰ خواستند علیه ایران در دادگاه های بین المللی، اقامه دعوی کنند که بقیه با آن ها همراهی نکردند.

    منبع همشهری جوان

     


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۲:۳۹ ب.ظ روز ۱۳ آبان ۱۳۸۸ | دیدگاه (۰)

    مهمان امام رئوف

    در چند هفته گذشته که نوشته های دوستان درباره هم جواری با حضرت رضا علیه السلام در سالروز میلادشان را می شنیدم و خبرها از رفتن به مشهد، اصلا فکرش را هم نمیکردم که من هم دعوت بشم.

    سه شنبه از سفر برگشته بودم و هنوز وسایلم را جمع و جور نکرده بودم که یکی از دوستان، ساعت دوازده  ظهر چهارشنبه زنگ زد و گفت میای مشهد؟ حرکتمون ساعت چهار و نیمه و …

    اینکه هشت هشت هشتاد و هشت مشهد باشم و مهمان امام رئوف، برام غیرمنتظره بود؛ کوتاهی زمان سفر و آخر هفته بودنش گزینه های خوبی بود تا خانواده رضایت به رفتن بدهند 🙂

    و روز میلاد را از نزدیک تبریک بگوییم.

    اللهم الیک صمدت من ارضی و قطعت البلاد رجاء رحمتک فلا تخیبنی و لا تردنی بغیر قضاء حاجتی و
    ارحم تقلبی علی قبر ابن اخی رسولک صلواتک علیه و اله بابی انت و امی یا مولای

    ممنونم آقا

     


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۲:۴۷ ب.ظ روز ۰۸ آبان ۱۳۸۸ | دیدگاه (۰)

    خاطرات جبهه ۳

    سال ۶۴ بود که عملیاتهای آبی – خاکی شروع شده بود، لذا به نیروهایی که در منطقه جنوب بودند اصول کلی این نوع عملیات را آموزش می‌دادند و برای آشنایی عملی و اینکه ترس آن‌ها از آب برطرف شود ما را به زیر سد دز در شهرستان دزفول بردند.

    رودخانه بسیار عریضی بود شاید عرض آن در زیر سد نزدیک ۳۰۰-۴۰۰ متر می‌شد.
    به هر کسی یک جلیقه نجات دادند و همه را سوار قایق کردند و به منتهی الیه عرض رودخانه برده و همه را در آب می‌ریختند تا خودشان را به ساحل برسانند.

    یکی از بچه از ترس آنقدر دست و پا زد و آب خورد که نزدیک بود غرق شود لذا با قایق او را به ساحل بردند و با آمبولانس به بیمارستان رفت.

    من هم شنا بلد نبودم ولی چون جلیقه تنم بود سرم از آب بیرون بود و در حال حرکت بودم.
    به وسط رودخانه که رسیدم نفسم تمام شده بود.
    اکثرا که شنا بلد بودند خیلی زود به ساحل رسیده بودند.
    در این حال بود که این آیه شریفه را ناخودآگاه زمزمه کردم که: فَإِذَا رَکِبُوا فِی الْفُلْکِ دَعَوُا اللَّهَ مُخْلِصِینَ لَهُ الدِّینَ فَلَمَّا نَجَّاهُمْ إِلَى الْبَرِّ إِذَا هُمْ یُشْرِکُونَ (عنکبوت۶۵

    vaadi.ir

     


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۲:۴۹ ب.ظ روز ۰۵ آبان ۱۳۸۸ | دیدگاه (۰)