داستان قرآنم (قسمت دوم)

ادامه‌ی پست داستان قرآنم +

با همین خیال‌ها دلخوش بودم. ولی باز، هروقت کربلا میرفتم، باز هم در بین قفسه‌ها دنبال قرانم بودم. تا نمی‌دانم کدام سال بود که قفسه‌ها یکدست شد و فقط قران‌ و مفاتیح‌های خود حرم در آنها بود. اگر زائری قران یا مفاتیحی گم میکرد یا جا می‌گذاشت، توسط خادم‌ها از قفسه‌ها جمع میشدند. امیدم برای پیدا کردنش، ناامید شد. پیگیر شدم که سرنوشت این قرآن‌های رها شده از میمِ مالکیت چه می‌شود، سرنوشت گم‌شدگان کربلا را نفهمیدم ولی درباره گم‌شدگان نجف شنیدم در غرفه‌‌ای که مرحوم ابوالحسن اصفهانی دفن هستند، جمع‌آوری می‌شوند و زائرها می‌توانند آنها را با خود ببرند! قران‌ها و مفاتیح‌های گم شده در حرم، مانده در حریم قدسی نجف… یعنی قرآن من هم توسط زائری به شهر و کشور دیگری رفته؟ یعنی دست چه کسی است؟ کجاست؟ از روی آن خوانده می‌شود یا لب طاقچه مانده است؟
یکبار به آن غرفه رفتم. کتابچه‌های دعا به فارسی به اردو، قران‌های کوچک بزرگ، مفاتیح‌های بدون شیرازه همه جمع شده بودند کنار هم و زائرها براندازشان می‌کردند برای یادگاری بردن به شهر و دیارشان.
آن وسط‌ها نگاهم افتاد به یک قرآن. رنگ جلدش شبیه قرآنِ گم‌شده‌ام بود؛ سرمه‌ای. اندازه‌اش هم تقریبا همان بود؛ کمی بزرگتر. دور تا دور جلدش رفته بود. برَش داشتم، ورق زدم و بوییدمش. انگار قرآن خودم را یافته بودم. قرآنی که چند سالی در حرم مانده بود. دستان زائرین لمسش کرده بود. چشمانشان سطر سطرش را خوانده بود و حالا در دستان من بود و با من راهی شد به ایران. یکبار دیگر به عراق برگشت. به مشهد رفت. شب‌های قدر بالای سر رفت. شد قرآن همراهم. انگار پیدایش کرده بودم تا جای قرآن گم‌شده‌ام بشود. بماند و همراهی‌ام کند؛ قرآنی که بوی حرم میداد. قرآنی که بوی حرم می‌دهد.

امپراطور عشق

قبلا در این پست + درباره کتاب “امپراطور عشق” نوشته بودم.

پاییز پارسال دعوت شدم به برنامه “چراغ مطالعه” تا به معرفی یک کتاب بپردازم. درباره اینکه چه کتابی را انتخاب کنم خیلی فکر کردم و آخر تصمیم گرفتم کتابی که بارها و بارها خواندمش و دوستش دارم را معرفی کنم. هم قطعا “آنچه از دل برآید لاجرم بر دل نشیند” هم اینکه سبک کتاب جدید باشد. یعنی رمان و داستان به معنای همیشگی نباشد و مخاطب با یک سبک جدید آشنا شود. یعنی فیلمنامه! برنامه ضبط شد و در هفته آخر اسفند از شبکه چهار صداوسیما پخش شد.

قسمتی که من صحبت کردم را اینجا من‌باب آرشیو اینجا می‌گذارم.

چیزهای کوچک

شؤون صغیره تمر بها أنت دون التفاتِ
تساوی لدیّ حیاتی؛ جمیع حیاتی

حوادث قد لا تثیر اهتمامک، أعمّر منها قصور
و أحیا علیها شهور.
و أغزل منها حکایا کثیره.
و ألف سماء
و ألف جزیره

شؤون صغیره …

چیزهای کوچکی که بدون توجهِ تو می‌گذرد، برای من اندازه‌ی زندگی‌ام است؛ تمام زندگی‌ام.

من از اتفاقاتی که برای تو بی‌اهمیت است کاخ می‌سازم.
ماه‌ها با آنها سر می‌کنم.
داستان‌های بسیاری از آنها می‌بافم.
و هزار آسمان
و هزار جزیره

چیزهای کوچک…

پاراگراف بالا، قسمتی از شعرِ زیبایِ “چیزهای کوچک” سروده “نزار قبانی‌”ه؛ سرچ کنید کل شعر رو بخونید. از اشعارِ زیبای قبانی‌ه به نظرم.

پ‌ن: “کاظم ساهر” خواننده‌ی عراقی هم، این شعر نزار رو خونده.

بخواب مغزک

صبح‌های شب قدر، خوابم نمیبرد. از نوجوانی اینطور بودم. یادم است دبیرستانی بودم، روز نوزده و بیست و سوم که باید مدرسه می‌رفتم و به جای هفت، شروع کلاس‌ها از نه بود، من همان هفت مدرسه بودم! تک و تنها. حتی یکبار پیاده رفتم تا مدرسه و وقتی رسیدم با در بسته‌اش مواجه شدم و مجبور شدم در بزنم و سرایدار بنده‌خدا را از خواب بیدار کنم تا آن کله‌ی‌سحرِ خلوت، در کوچه یک لنگه‌پا نیاستم. میرفتم می‌نشستم در کلاس و گاهی چینش صندلی‌ها را تغییر میدادم و در راهروهای خالی راه می‌رفتم تا کم‌کم دوستانم بیایند.
القصه؛ امشب افطار مهمان دارم و هرچه به مغز مبارک می‌گویم “اینبار را کوتاه بیا و لطفا بگیر بخواب. امروز کلی کار دارم و باید الان استراحت کنم” حرف به گوشش نمی‌رود که نمی‌رود. فکر کردن و نوشتنش گرفته! اول شروع کرد در دفتر روزانه‌نویسی یادداشت کردن؛ بعد رفت سراغ اینستا و قصه‌ای را که یکسال بیشتر است اجازه نداده‌ام بنویسد، نوشت. گفتمش “راحت شدی؟ حالا بگیر بخواب.” چند دقیقه دراز کشید و در پرونده‌های باز و نیمه‌بازش پرواز کرد. حالا آمده سراغِ اینجا و دارد شر و ور می‌گوید!
کاش بفهمد آن کارهایی که روی کاغذ یادداشت کرده و تا غروب باید جلویشان تیک بخورد، خودش و این بدنِ طفلک که به استراحت نیاز دارد، باید انجام دهند. کاش آرام بگیرد!

خدای ما بچه آدم‌ها

ما، یعنی بچه‌های آدم، موجودات عجیبی هستیم. خیلی وقت‌ها کارهایی را منع می‌کنیم و بدِ کسانی را می‌گوییم که آن را انجام می‌دهند، که خودمان توان یا موقعیت انجام آن را نداریم. وگرنه زمان بارها بهمان ثابت کرده که شناگر ماهری هستیم و فقط آب نداشتیم!

خدایِ ما بچه آدم‌ها، لطفی کن و در چنین موقعیت‌هایی کمکمان کن تا نلغزیم، بفهمیم و درست تصمیم بگیریم. میدانی، من به خودم هیچ اطمینانی ندارم، اما به شما و کمکت امید و یقین دارم؛ ای لطیفِ قوی.

پ‌ن: موقعیتِ بالا در همه شئون زندگی‌مان اتفاق می‌افتد. از موقعیت شغلی و اجتماعی بگیر تا مالی و تحصیلی. ریز که بشویم در زندگی‌مان، خیلی ترسناک است.

سوپ دال‌عدس

‌حوصله‌ی پختن چیزی برای افطار نداشتم. خوابیدم. یکربع مونده به اذان مغرب بیدار شدم. چای گذاشتم و نون پنیر آماده کردم. ولی دلم یه غذای گرم می‌خواست. گفتم چه کنم؟ یاد #سوپ_دال_عدس افتادم که سریع آماده میشه.
یک فنجون دال عدس رو شستم و با سه فنجون آب گذاشتم رو گاز. شعله رو زیاد کردم تا آب سریع جوش بیاد. یه قاشق رب، کمی پیازداغ و ادویه (نمک، زردچوبه، کاری) بهش اضافه کردم + نصف عصاره مرغ الیت. همین
ده دقیقه که پخت، با گوشت‌کوب برقی، زدمش و کمی بهش جعفری خرد شده اضافه کردم. وقتی اذان رو دادن، یه سوپ داغ و خوشمزه داشتم 😊

اگه شما هم دوست داشتید یکربعه یه سوپ خوشمزه داشته باشید، امتحانش کنید.
اگه خیلی کدبانو هستید و از یکساعت قبل سوپ رو میذارید، می‌تونید سیب‌زمینی و هویج نگینی بهش اضافه کنید. حتی ورمیشل سوپی.

شما سوپ دال عدس خوردید؟ ترکیباتش چی بود؟

  • اردیبهشت ۱۴۰۱
  • فروردین ۱۴۰۱
  • اسفند ۱۴۰۰
  • بهمن ۱۴۰۰
  • دی ۱۴۰۰
  • آذر ۱۴۰۰
  • آبان ۱۴۰۰
  • مهر ۱۴۰۰
  • شهریور ۱۴۰۰
  • مرداد ۱۴۰۰
  • تیر ۱۴۰۰
  • خرداد ۱۴۰۰
  • اردیبهشت ۱۴۰۰
  • فروردین ۱۴۰۰
  • اسفند ۱۳۹۹
  • بهمن ۱۳۹۹
  • دی ۱۳۹۹
  • آذر ۱۳۹۹
  • آبان ۱۳۹۹
  • مهر ۱۳۹۹
  • شهریور ۱۳۹۹
  • مرداد ۱۳۹۹
  • تیر ۱۳۹۹
  • خرداد ۱۳۹۹
  • اردیبهشت ۱۳۹۹
  • فروردین ۱۳۹۹
  • اسفند ۱۳۹۸
  • مهر ۱۳۹۸
  • شهریور ۱۳۹۸
  • مرداد ۱۳۹۸
  • تیر ۱۳۹۸
  • خرداد ۱۳۹۸
  • اردیبهشت ۱۳۹۸
  • فروردین ۱۳۹۸
  • اسفند ۱۳۹۷
  • بهمن ۱۳۹۷
  • دی ۱۳۹۷
  • آذر ۱۳۹۷
  • آبان ۱۳۹۷
  • مهر ۱۳۹۷
  • شهریور ۱۳۹۷
  • مرداد ۱۳۹۷
  • تیر ۱۳۹۷
  • خرداد ۱۳۹۷
  • اردیبهشت ۱۳۹۷
  • فروردین ۱۳۹۷
  • اسفند ۱۳۹۶
  • بهمن ۱۳۹۶
  • دی ۱۳۹۶
  • آذر ۱۳۹۶
  • آبان ۱۳۹۶
  • مهر ۱۳۹۶
  • شهریور ۱۳۹۶
  • مرداد ۱۳۹۶
  • تیر ۱۳۹۶
  • خرداد ۱۳۹۶
  • اردیبهشت ۱۳۹۶
  • فروردین ۱۳۹۶
  • اسفند ۱۳۹۵
  • بهمن ۱۳۹۵
  • دی ۱۳۹۵
  • آذر ۱۳۹۵
  • آبان ۱۳۹۵
  • مهر ۱۳۹۵
  • شهریور ۱۳۹۵
  • مرداد ۱۳۹۵
  • تیر ۱۳۹۵
  • خرداد ۱۳۹۵
  • اردیبهشت ۱۳۹۵
  • فروردین ۱۳۹۵
  • اسفند ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۴
  • دی ۱۳۹۴
  • آذر ۱۳۹۴
  • آبان ۱۳۹۴
  • مهر ۱۳۹۴
  • شهریور ۱۳۹۴
  • مرداد ۱۳۹۴
  • تیر ۱۳۹۴
  • خرداد ۱۳۹۴
  • اردیبهشت ۱۳۹۴
  • فروردین ۱۳۹۴
  • اسفند ۱۳۹۳
  • بهمن ۱۳۹۳
  • دی ۱۳۹۳
  • آذر ۱۳۹۳
  • آبان ۱۳۹۳
  • مهر ۱۳۹۳
  • شهریور ۱۳۹۳
  • مرداد ۱۳۹۳
  • تیر ۱۳۹۳
  • خرداد ۱۳۹۳
  • اردیبهشت ۱۳۹۳
  • فروردین ۱۳۹۳
  • اسفند ۱۳۹۲
  • بهمن ۱۳۹۲
  • دی ۱۳۹۲
  • آذر ۱۳۹۲
  • آبان ۱۳۹۲
  • مهر ۱۳۹۲
  • شهریور ۱۳۹۲
  • مرداد ۱۳۹۲
  • تیر ۱۳۹۲
  • خرداد ۱۳۹۲
  • اردیبهشت ۱۳۹۲
  • فروردین ۱۳۹۲
  • اسفند ۱۳۹۱
  • بهمن ۱۳۹۱
  • دی ۱۳۹۱
  • آذر ۱۳۹۱
  • آبان ۱۳۹۱
  • مهر ۱۳۹۱
  • شهریور ۱۳۹۱
  • مرداد ۱۳۹۱
  • تیر ۱۳۹۱
  • خرداد ۱۳۹۱
  • اردیبهشت ۱۳۹۱
  • فروردین ۱۳۹۱
  • اسفند ۱۳۹۰
  • بهمن ۱۳۹۰
  • دی ۱۳۹۰
  • آذر ۱۳۹۰
  • آبان ۱۳۹۰
  • مهر ۱۳۹۰
  • شهریور ۱۳۹۰
  • مرداد ۱۳۹۰
  • تیر ۱۳۹۰
  • خرداد ۱۳۹۰
  • اردیبهشت ۱۳۹۰
  • فروردین ۱۳۹۰
  • اسفند ۱۳۸۹
  • بهمن ۱۳۸۹
  • دی ۱۳۸۹
  • آذر ۱۳۸۹
  • آبان ۱۳۸۹
  • مهر ۱۳۸۹
  • شهریور ۱۳۸۹
  • مرداد ۱۳۸۹
  • تیر ۱۳۸۹
  • خرداد ۱۳۸۹
  • اردیبهشت ۱۳۸۹
  • فروردین ۱۳۸۹
  • اسفند ۱۳۸۸
  • بهمن ۱۳۸۸
  • دی ۱۳۸۸
  • آذر ۱۳۸۸
  • آبان ۱۳۸۸
  • مهر ۱۳۸۸
  • شهریور ۱۳۸۸
  • مرداد ۱۳۸۸
  • تیر ۱۳۸۸
  • خرداد ۱۳۸۸
  • اردیبهشت ۱۳۸۸
  • فروردین ۱۳۸۸
  • اسفند ۱۳۸۷
  • بهمن ۱۳۸۷
  • دی ۱۳۸۷
  • آذر ۱۳۸۷
  • آبان ۱۳۸۷
  • مهر ۱۳۸۷
  • شهریور ۱۳۸۷
  • مرداد ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۷
  • خرداد ۱۳۸۷
  • اردیبهشت ۱۳۸۷
  • فروردین ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۵
  • خرداد ۱۳۸۵
  • اردیبهشت ۱۳۸۵
  • فروردین ۱۳۸۵
  • اسفند ۱۳۸۴
  • بهمن ۱۳۸۴
  • دی ۱۳۸۴
  • آذر ۱۳۸۴
  • شهریور ۱۳۸۴
  • حواشی یک دیدار با مقام معظم رهبری
    ساعت هفت بود که  از ماشین پیاده شدم.
    مقداری پیاده رفتم تا رسیدم به جمعیت بیست نفری خانمهایی که کنار یک کانکس ایستاده بودند و به ترتیب داشتن از درب رد میشدن، گفتم خوب حتما اینا هم برای ملاقات آمدن و رفتم بینشان ایستادم.
    ساعت هفت بود و ورود این ساعت و گشتن کمی برام عجیب بود ،به هر حال ایستادم ولی وقتی نوبتم رسید ،فهمیدم خانم های حفاظت و گشت بیت هستند و  من اشتباه حتی جالبی! کرده بودم.
    هدایتم کردند به خیابون فلسطین و درب ورودی که همیشه مخصوص آقایان است ولی چون ملاقات کننده های امروز همه خانم هستند، این درب هم داده بودند به ورود خانم ها

    ساعت هفت و ربع و این جمعیت منتظر !!!
    راهمو کشیدم و رفتم آخر صف. درست کنار در ورودی دبستان دخترانه فلسطین
    مقنعه های سفید که روش تل زده بودند!!! با مانتو و شلوار های صورتی…دلم رفت برای دوران دبستان خودم .روز دختر بود و دخترها توی صف صبحگاهی مدرسشون جیغ میزدند و شعر میخوندند.

    اکثر خانم ها جوون بودند، خانم پشت سریم که با دختر پنج ساله اش اومده بود (عصر تو خبرگزاری ها عکسشو با دخترش دیدم)  و با هر جیغ و صدایی که از مدرسه می اومد، دختر کوچولو سرشو میبرد تو حیاط تا برای سالهای بعدیش تجربه کسب کنه 🙂

    vaadi.ir

    بلاخره هشت و ربع بود که صف حرکت کرد به جلو و رفتیم برای سه خان گشتو بازرسی
    کاغذ و مداد با خودم برده بودم تا بعضی از نکته ها و صحبت ها رو برا گزارش بنویسم ولی همون خانم گشت اول گفت که اجازه نمیدن ببرمشون داخل حسینیه و باید بذارم تو پلاستیک کفش هام
    به حرفش گوش ندادم و گفتم حالا یه مداد چیه که بهش گیر بدن ولی وقتی گشت دومی هم کاغذ و هم مداد را ازم گرفت، فهمیدم حرفش جدی بود…. پکر شدم

    قبل از گذشتن از خان سوم با شیرکاکائو و شیرینی پذیرایی شدیم ( شیرکاکائو داغ برای سینه سرماخورده من عالی بود فقط حیف که زبانم را سوزوند )
    برای اولین بار از در اصلی و سبز رنگ بزرگ آخر حسینه وارد شدم آخه  این درب همیشه مخصوص ورود اقایان بود .

    جمعیت هنوز زیاد نبود .رفتم کنار ستون و به میله های سفید تکیه دادم…
    کاش لااقل میذاشتن کتاب بیاریم داخل تا حوصلمون سر نره … وقتی یادم افتاد حتی کاغذ سفید را هم ازم گرفتند به این فکر خودم خندیدم

    توی ذهن خودم برنامه ریزی کردم که اگه آقا ساعت نه و نیم  بیان و حدااقل پنج نفر از خانم ها صحبت کنند و هرکدام ده دقیقه وقت داشته باشن میکشه تا ده و نیم، حرف های خود آقا هم سه ربع، پس برنامه باید حدود یازده و نیم تموم بشه، ولی وقتی ساعت ده شد و آقا هنوز وارد حسینیه نشده بودند بیخیال برنامه ریزی ذهنیم شدم.
    از نه و نیم خانم ها شروع کردند به  شعر خوندن و شعار دادن
    هر گروه برای خودش یک شعری میخوند و از هر طرف حسینیه صدای یک شعار می اومد
    خدا خیر بده ان خانمی را که بلند شد و رهبری شعار ها را به عهده گرفت تا جمعیت کمی نظم بگیرند.
    کم کم التماس ها برای یک کم جمع نشستن و جا دادن به فقط یک نفر!!! شروع شد. خانم هایی که ساعت ده تازه آمده بودند و می خواستند در فاصله بیست متری با جایگاه بنشینند .

    حدود هفت تائی دوربین اطراف حسینیه بود که پنج تایش را دادند دست دخترکان فیلمبردار تا فیلمبرداری مراسم بیت هم توسط صاحبان این روز انجام بشود.

    khamenei-880728-029

    خانم عظیم زاده پشت تریبون رفت و رسما مراسم را در دست گرفت، با شناخت قبلی که از ایشون داشتم، میدونستم خیلی خوب از پس اینکار برمیان و الحمدلله همینطور هم بود .
    ساعت حدودهای ده بود که پرده های کرم رنگ کنار رفت و آقا وارد حسینیه شدند و همزمان هجوم خانم های محترم به سمت جلو و شعار دادن… تقریبا حدود سی چهل نفر از کسانیکه پشت سری دوم میله ها بودند با سرعت خودشان را رساندند به ردیف های جلو و بعد از یک دقیقه شعار دادن، همه با هم نشستند… اما کجا… روی دست و پای بقیه
    بعضی از خانم ها دقیقا روی هوا نشسته بودند و با اصرار سعی میکردند برای خودشان جایی باز کنند.
    مراسم شروع شده بود و قاری شروع به خوندن قران کرده بود ولی متاسفانه خانم ها بکه با این حرکتشان جا و فضا را برای بقیه تنگ کرده بودند، مشغول جرو بحث و احیانا بعضی صحبت های ناشایسته 🙂
    جالبیه قضیه اینجا بود که حاضر نبودند برگردند ردیف های عقب و همان جا روی پای بقیه به صورت دو طبقه نشسته بودند.
    بنده خدا خانمی که کنار من نشسته بود، هشت ماهه باردار بود و از ساعت هشت اومده بود و کنار ستون و کنج جای امنی نشسته بود تا خطری تهدیدش نکنه ولی با این برنامه ای که به وجود آمد، مجبور شد بلند بشه و بره آخر حسینیه بنشینه… خدائیش خیلی حرف زوره که انقدر وقتت را گذاشته باشی و آخر هم مجبور بشی دورترین نقطه بنشینی

    خانم قران پژوه عزیز ؛ در همان قرانی که خوندیش درباره حق و تقدم افراد و حق الناس به آیه ای برنخوردی؟

    از بین خانم هایی که صحبت کردند، خانم مهدوی و حاج عبدالباقی را میشناختم و البته مجری محترم را !!!
    سه خانم قران پژوه دیگر هم صحبت کردند و بعد آقا شروع کردند به سخنرانی
    از جمله آغازین حرفاشون خوشم اومد : “
    حقیقتاً امروز با دیدن این جمع متراکم و فرزانه و همه دلبسته‌ى قرآن، براى من یک روز عید محسوب میشود”

    بین صحبت های آقا داشتم فکر میکردم کاش واقعا رفتارهامون هم قرانی باشه… ان شالله
    حرف های آقا بیست دقیقه به دوازده تموم شد… تقریبا طبق همان برنامه ریزی ذهنی من 🙂

    بعد از ده دقیقه منظره حسینیه که چند دقیقه قبل با چادرهای مشکی سیاه پوش شده بود، دوباره آبی شد… زیلو های ساده و آبی

     

    نبینمت که غریبانه اشک می‌ریزی

    اگرچه شمعی و از سوختن نپرهیزی
    نبینمت که غریبانه اشک می‌ریزی!

    هنوز غصهٔ خود را به خنده پنهان کن!
    بخند! گرچه تو با خنده هم غم انگیزی

    خزان کجا، تو کجا تک درخت ِ من! باید
    که برگ ِ ریخته بر شاخه‌ها بیاویزی

    درخت، فصل ِ خزان هم درخت می‌ماند
    تو «پیش فصل» بهاری نه اینکه پاییزی

    تو را خدا به زمین هدیه داده، چون باران
    که آسمان و زمین را به هم بیامیزی

    خدا دلش نمی‌آمد که از تو جان گیرد
    وگرنه از دگران کم نداشتی چیزی

    فاضل نظری


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۳:۰۱ ب.ظ روز ۱۴ مهر ۱۳۸۸ | دیدگاه (۰)

    دعا

    مدتی است دعای قنوتش شده

    ” اللهم اصلح کل فاسد من امور المسلمین ”

     


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۳:۱۰ ب.ظ روز ۱۱ مهر ۱۳۸۸ | دیدگاه (۰)

    خاطرات یک رزمنده از زبان خودش

    پست قبلی ام خاطره ای بود از زبان یک رزمنده دوران جنگ، که در مجله امتداد خوانده بودم و نوشتمش تو وبلاگ.
    نوشته ای که نمی دونم نقل کننده اش کی بوده و چقدر حرفها و کلمه هاش از زبون خود ناقل نوشته شده و اصالتشو حفظ کرده.

    تو قسمت نظرات همون پست، یکی از همون رزمنده ها از خاطرات آن دورانش برا نوشته …. خاطراتی که تا امروز هیچ جا ننوشته و میدونم شاید جایی تعریف هم نکرده (همه شان را)

    خاطراتیه که میدونم از زبون کسی نقل شده که خودش انجا بوده و این چیزها رو دیده، از زبون کس دیگه ای نقل نمی کنه و حتی هیچ نویسنده و سردبیری ان خاطرات رو ویرایش نکرده اند، پس خیلی عزیز و خواندنی هستند.

    تصمیم گرفتم هر چند وقت یکبار یکی از ان خاطره ها رو تو وبلاگم بذارم، هم اینکه غیر از هفته دفاع مقدس و روزهای آخر اسفندیادم بمونه که یه روزگاری توی کشورم چه اتفاقی افتاد و چه کردند هم خاطرات این عبرادر عزیز این جا مکتوب بشه و بمونه.

    فردا آخرین روز از هفته دفاع مقدس است و من اولین خاطره ایشان را امشب در وبلاگ میگذارم .
    همین جا دوباره از ایشان تشکر می کنم و آرزوی موفقیت در این دنیا …
    شاید برای مائی که ان روزها را ندیده ایم زندگی در این زمان آسان باشد ، اما برای شما نمی دانم !!!

    تابستان ۶۱ بود که عملیات مسلم بن عقیل انجام شد و منجر به ازاد سازی شهر سومار گردید.
    بچه های تخریب یک معبر از میدان مین باز کرده بودند و نیروها از ان عبور و پیشروی کرده بودند ولی فرصت نکرده بودند که معبر و میدان مین را علامت گذاری کنند.

    دشت صافی بود و زمین های خشک و خاکی .
    فردای عملیات بود که ماشین ها آذوقه و مهمات میرساندند . من و چند تن دیگر از بچه های تخریب برای پاکسازی میدان های مین که حالا پشت سر رزمندگان قرار داشت پای پیاده در حال حرکت بودیم و از یک مسیر باریکی که ماشین ها رفته بودند می رفتیم که یک ماشین امد رد شود .

    به ناچار همه ما که هفت هشت نفر بودیم از ان مسیر فاصله گرفتیم .
    گرد و خاک ناشی از حرکت ماشین ها دو طرف مسیر را پر کرده بود و چیزی مشاهده نمی شد .
    یک مرتبه یکی از بچه ها فریاد زد : برادرا هر جا هستید بایستید و حرکت نکنید . دو زاری همه خیلی زود افتاد .

    با اولین نگاه دقیق به زیر پایمان دیدیم که کلی روی مین ها حرکت کرده بودیم و جای خطوط کف پوتین هایمان را روی گرد و خاکی که مین ها پوشانده بود مشاهده کردیم .
    اخه مین ها را خیلی سطحی کاشته شده بودند . ولی گویا هیچکداممان در ان لحظه لیاقت شهادت را نداشتیم .

    اره اون ماشین ما را از معبری که نمی دانستیم معبر است خارج کرده بود و به میدان مین هدایت کرد….

     


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۳:۱۲ ب.ظ روز ۰۵ مهر ۱۳۸۸ | دیدگاه (۰)

    به بهانه هفته دفاع مقدس

    سال‌ها بود با هم بودند. هر کجا یکی از اونها رو می‌دیدی، دست خودت نبود، دنبال اون یکی می‌گشتی و به فاصله چند متری اطرافش پیداش می‌کردی.

    وقتی آقا رحیم مسئول دسته بود، آقا جعفر هم معاونش بود. وقتی آقا رحیم فرمانده گروهان شد، باز جعفر معاونش شد. بارها شد می‌خواستند اونها رو متقاعد کنند که از هم جدا بشن تا تو عملیات اگه اتفاقی برای یکی افتاد، روحیه نفر دیگر خراب نشه.

    اما همیشه با خنده معنی‌دار اونها طرف می‌شد. بعضی‌ها هم بهشون گیر می‌دادند که درست نیست و بلایی سرش می‌آوردند که طرف از حرفش پشیمون می‌شد.

    چند تا عملیات با هم رفتند و سالم برگشتند. یا چند تا زخم کوچیک که آقا رحیم برداشت تا عملیات کربلای پنج شلمچه.

    حال و هوای هر دو عوض شده بود. خصوصاً آقا جعفر که خیلی سربه‌سر بچه‌ها می‌گذاشت، عجیب آروم شده بود. زیاد اهل فکر شده بود و… معلوم بود خبرهایی هست.
    رفتیم عملیات. آقا رحیم، فرمانده گروهان کمیل و آقا جعفر معاونش. منم تو گروهان میثم، تو سنگر کنار حاج حسین نشسته بودم و صدای رحیم رو از پشت گوشی بی‌سیم می‌شنیدم.

    خیلی زود با فریاد الله‌اکبر اعلام کرد که به هدف نرسیده، اما…

    آمبولانس داشت عقب می‌رفت که آقا جعفر رو مجروح داخلش دیدم. آقا رحیم جلو تو محاصره افتاده بود و فقط جراحت می‌توانست اونها رو تو این شرایط از هم جدا کنه.

    حاج حسین منو فرستاد پیش رحیم تا پیغامی بهش بدم. منم پیش رحیم موندگار شدم. اولین حرفی که رحیم به من زد سراغ آقا جعفر رو گرفت. گفتم زخمی شده بود. زیاد سخت نبود، رفت عقب.

    وقتی پیکر آقا رحیم بین ما و عراقی‌ها در زمین افتاده بود، همه‌اش به این فکر بودم که جواب آقا جعفر رو چی بدم! چطور بهش بگم نتونستم پیکر آقا رحیم رو عقب بیاریم.

    رسیدم به آمبولانس که سوخته بود. با مکافات مجروحین داخل آمبولانس رو بیرون کشیدم. همه شهید شده بودند.

    وقتی پیکرش رو دیدم، اشکم سرازیر شد. آقا جعفر هم خودش رو به رحیم رسونده بود. اونم شهید شد.

    جالب اینکه تو گلستان شهدا هنوز هم کنار هم هستند.


    ۱٫ شهید رحیم یخچالی فرمانده گروهان کمیل،‌ برادر شهید کمال یخچالی.

    ۲٫ جعفر عابدینی‌زاده، معاون گروهان کمیل، فرزند شهید حاج علی عابدینی‌زاده معروف به حاجی و جعفر.

    بلد نیستم و نمیدونم چیکار باید بکنم.

    و از اینکه بخوام تو هفته دفاع مقدس یه کامنت بنویسم براشون و دو تا عکس و تمام، بدم میاد.

    ولی …

    چه کند بی نوا ندارد بیش

     


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۳:۱۵ ب.ظ روز ۰۴ مهر ۱۳۸۸ | دیدگاه (۰)