قرآنم (قسمت اول)

بابا برایم سوغات آورده بودند؛ از مدینه
بچه‌های کلاسِ حفظ قرآنِ مدرسه، همه‌شان یکی یکدانه داشتند؛ از کجا آورده بودند، یادم نیست، فقط یادم است در ایران پیدا نمیشد. من ولی عاشقش شده بودم.
عاشق قطع‌ش، خط‌ش، حاشیه‌هایش، رنگش
بابا که می‌خواستند بروند عمره، مشخصاتش را برایشان گفتم. “این اندازه است بابا؛ جلدش فلان رنگ است؛ کاغذهایش نرم است؛ دکه‌ی روبروی بقیع حتما دارد و …” اینترنت نبود و فقط خصوصیاتش را برای بابا گفتم و بعد از چند هفته قرآن عزیزم، در دستم بود.
محبوبه که کلاس حفظ برایمان گذاشت، با قرانم، “مریم” را حفظ کردم. در حاشیه‌هایش گاهی نکاتی می‌نوشتم. شب‌های قدر بر سرم می‌گرفتم. دو بار با خودم به مدینه برگشت؛ مشهد رفت؛ سوریه رفت؛ کربلا و نجف و سامرا رفت. شمال و یزد و اصفهان و کیش رفت. همیشه با من بود.
شب‌های قدرِ رمضانِ هشتاد و نه آخرین سفرم با “او” شد.
شبِ بیست و سه رمضان، در یک متری ضریحِ ارباب، دادم به دستِ دخترِ عربی تا قرآن به سر بگیرد و مشغول دعا شدم تا دختر، اعمالش تمام شود. چند دقیقه‌ای که گذشت، برگشتم و دیدم نیست… دختر نبود؛ رفته بود و “او” را، قرآن عزیزم را، با خودش برده بود. حتما فکر کرده بود یکی از قران‌های حرم است و با خود برده بود. یخ کردم. سرم را می‌چرخاندم شاید پیدایش کنم. ولی مگر در بین آن حجمِ زیاد از خانم‌های چادرعربی به سر، می‌توانستم پیدایش کنم؟ مستأصل و نگران به سمت نزدیکترین محل ادعیه و قران‌ها رفتم؛ نبود. قفسه‌ی بعدی، نبود. قفسه‌ی دورتر، نبود. قفسه‌های صحن، نبود؛ نبود و نبود.
انگار تکه‌ای از من جدا شده بود.
حتما هرکس مرا دیده بود فکر کرده بود اشک‌های سرازیر از چشمانم، بخاطر توبه و انابه به درگاه خداست. ولی من، برای از دست دادنِ قرآنم گریه می‌کردم. قرآنی که مثل یک دفتر خاطرات، سال‌ها با من بود، همه‌جا.
ده سال از آن رمضان می‌گذرد. تا سال‌ها هروقت به کربلا می‌رفتم، همچنان قفسه‌های قرآن حرم را، به امید یافتن قرآنم می‌گشتم. رو به ضریح می‌کردم و می‌گفتم “قرآنم را پَس نمی‌دهید؟”
بعدها فهمیدم گم‌شدنِ قرآنم در شب قدر، شاید یکی از بزرگترین درس‌های زندگی‌ام بود؛ دل نبستن؛ وابسته نشدن و کَندن.

اما هنوز به این فکر میکردم که سرنوشت “او” چه شد؟ دست چه کسانی افتاد؟ تا چند سال در حرم ماند؟ پلاسیده شد؟ رنگِ جلدش رفت؟ حاشیه‌نویسی‌هایم چه؟ وقتی کسی “او” را گرفته تا بخواند، حاشیه‌های من را هم خوانده؟ صفحه‌ی اولش که اسمم را نوشته بودم، دیده؟ چند بار در حرم “سیده فاطمه مطهری” از زبانِ زائری که صفحه‌ی اول قرآنم را دیده، برده شده؟

دختر هیتلر

از زندگی شخصی هیتلر چی می‌دونیم؟ غیر از اینکه اوا براون معشوقه اش بوده و یکروز قبل از خودکشی باهاش ازدواج میکنه؟
چند سال پیش یک مردی که در فرانسه زندگی میکرد، ادعا کرد نوه هیتلره و پدرش، فرزند هیتلر بوده
تو این کتاب هم داستان دختری به اسم هایدی مطرح میشه که گفته میشه دختر هیتلر بوده
البته در مایه قصه و نه واقعیت! راوی داستان یک دختر نوجوون ساکن استرالیاست که همیشه تو راه مدرسه و وقتی منتظر اتوبوس هستند، با دوستاش داستان‌بازی میکنه. یکروز شروع میکنه داستان هایدی رو تعریف کردن. دختر حدود ده ساله‌ای که در جریان جنگ جهانی دوم به دور از مردم و در یک خانه مجلل در روستایی دورافتاده با خدمتکار و محافظ و دایه‌اش زندگی میکنه و کسی از وجودش اطلاع نداره. فقط گاهی بابا “دافی” میاد و بهش سر میزنه.
کتاب از یک طرف داستان زندگی و دغدغه‌های هایدی رو میگه که سالها قبل زندگی کرده و از طرف دیگه دغدغه‌های ذهنی یک نوجوون حال حاضر. مایک یکی از دوستان راوی داستان یعنی آنا.
مایک بعد شنیدن داستان زندگی هایدی خیلی کنجکاو میشه که اگه کسی والدین بدی داشته باشه، الزاما خودش هم آدم بدی میشه؟یا نه میتونه زندگی متفاوتی داشته باشه؟ از معلمش، پدرش و بزرگترا شروع به سوال میکنه.
در آخر داستان هم آنا به مایک میگه که هایدی داستان زندگیشو و اینکه دختر هیتلر بوده رو فقط برای یک نفر تعریف کرده؛ نوه‌اش.

کتاب رو فقط در دسته نوجوان قرار نمیدم به نظرم کتاب بزرگسال هم میتونه باشه. البته توصیه به وقت گذاشتن و خوندنش نمیکنم. مگر مثل من صوتیش رو با سرعت ۱٫۶ بذارید تو زمانهای مُرده گوش بدید :))

چیزهای کوچک

شؤون صغیره تمر بها أنت دون التفاتِ
تساوی لدیّ حیاتی؛ جمیع حیاتی

حوادث قد لا تثیر اهتمامک، أعمّر منها قصور
و أحیا علیها شهور.
و أغزل منها حکایا کثیره.
و ألف سماء
و ألف جزیره

شؤون صغیره …

چیزهای کوچکی که بدون توجهِ تو می‌گذرد، برای من اندازه‌ی زندگی‌ام است؛ تمام زندگی‌ام.

من از اتفاقاتی که برای تو بی‌اهمیت است کاخ می‌سازم.
ماه‌ها با آنها سر می‌کنم.
داستان‌های بسیاری از آنها می‌بافم.
و هزار آسمان
و هزار جزیره

چیزهای کوچک…

پاراگراف بالا، قسمتی از شعرِ زیبایِ “چیزهای کوچک” سروده “نزار قبانی‌”ه؛ سرچ کنید کل شعر رو بخونید. از اشعارِ زیبای قبانی‌ه به نظرم.

پ‌ن: “کاظم ساهر” خواننده‌ی عراقی هم، این شعر نزار رو خونده.

درد ننوشتن

بعد از چند ماه، پیشنهاد نوشتن یک مطلب را قبول کرده‌ام. اما دو روز است که از نوشتنش فرار میکنم. امروز لپ‌تاپ را روشن کردم و همان اول صفحه ورد را باز کردم و گفتم “بفرما فاطمه خانم. بنشین و بنویس” اما، امان از استرس نوشتن، امان از بردل ماندن کلمات، امان از ننوشتن ننوشتن ننوشتن …

ساعت نزدیک دوازده شب است و ورد تنها بیست کلمه را شمرده است…
یعنی فردا میتوانم بیست را به پانصد برسانم؟

امیر

پسرِ سه‌ساله‌ی خواهرم می‌خواست بگه شمع، واژه‌اش یادش نمی‌اومد؛ گفت “آتیشِ کیک”

سالاد کلم و انار

اعتراف میکنم هیچوقت با بروکلی رابطه خوبی نداشتم. بابای عزیزم ولی عاشقش بودن و چقدر همیشه ما رو تشویق میکردن بروکلی بخوریم ولی من حاضر نبودم امتحانش کنم. تو ذهنم یه جنگل استوایی پر از جک و جونور بود 😅

یکبار خونه یکی از دوستام بعنوان سالاد یکی دو قاشق امتحانش کردم ولی خودم تاحالا نخریده بودم. گمونم بار دومه که بروکلی خریدم تا این سالاد بسیار خوشمزه رو درست کنم 🤤 پیشنهاد میکنم امتحانش کنید، حتی اگه مثل من، ذهنیت خوبی به بروکلی ندارید!

کلم بروکلی
گل کلم
انار
سس
اینها چیزهایی هستن که لازم دارید.

کلم‌ها رو تو یه کاسه آب و محلول شستشو میوه، پنج دقیقه گذاشتم بمونه، بعد آبکشی کردم و گذاشتم تو کاسه آب خالص. حدود نیم ساعتی بود. [چون مشغول کارای دیگه بودم :))] از آب درآوردمشون و گذاشتم رو یه پارچه تا خوب خشک شدن.
کلم‌ها رو ریز ریز اندازه حبه‌قند کردمشون. انار هم دون کردم و باهم مخلوط. بعضی‌ها خیارشور هم میزنن ولی من نداشتم و نزدم😅 و سس هم سس آماده‌ی فرانسوی زدم با یک کم مایونز. همین و تمام.
اعتراف میکنم از سالاد کلم و هویج، بیشتر دوسش دارم.


پ‌ن: بعضی‌ها کلم رو بعد شستشو، میجوشونن ولی من خوشم نمیاد و احساس میکنم بافت کلم از بین میره.

پ‌ن۲: من از روز قبل کلم‌ها رو شستم و خشک کردم و ریز کردم. موقع سرو فقط با انار قاطی کردم و سس زدم. اگه شما هم برای مهمونی میخواین درست کنید و از روز قبل، یادتون نره باید کامل بذارید کلم‌ها خشک بشن تا آب نندازه و پیر نشن.

پ‌ن۳: اگه فقط مایونز میزنید، یک کم نمک، روغن زیتون و آبلیمو بهش اضافه کنید

  • دی ۱۴۰۰
  • آذر ۱۴۰۰
  • آبان ۱۴۰۰
  • مهر ۱۴۰۰
  • شهریور ۱۴۰۰
  • مرداد ۱۴۰۰
  • تیر ۱۴۰۰
  • خرداد ۱۴۰۰
  • اردیبهشت ۱۴۰۰
  • فروردین ۱۴۰۰
  • اسفند ۱۳۹۹
  • بهمن ۱۳۹۹
  • دی ۱۳۹۹
  • آذر ۱۳۹۹
  • آبان ۱۳۹۹
  • مهر ۱۳۹۹
  • شهریور ۱۳۹۹
  • مرداد ۱۳۹۹
  • تیر ۱۳۹۹
  • خرداد ۱۳۹۹
  • اردیبهشت ۱۳۹۹
  • فروردین ۱۳۹۹
  • اسفند ۱۳۹۸
  • مهر ۱۳۹۸
  • شهریور ۱۳۹۸
  • مرداد ۱۳۹۸
  • تیر ۱۳۹۸
  • خرداد ۱۳۹۸
  • اردیبهشت ۱۳۹۸
  • فروردین ۱۳۹۸
  • اسفند ۱۳۹۷
  • بهمن ۱۳۹۷
  • دی ۱۳۹۷
  • آذر ۱۳۹۷
  • آبان ۱۳۹۷
  • مهر ۱۳۹۷
  • شهریور ۱۳۹۷
  • مرداد ۱۳۹۷
  • تیر ۱۳۹۷
  • خرداد ۱۳۹۷
  • اردیبهشت ۱۳۹۷
  • فروردین ۱۳۹۷
  • اسفند ۱۳۹۶
  • بهمن ۱۳۹۶
  • دی ۱۳۹۶
  • آذر ۱۳۹۶
  • آبان ۱۳۹۶
  • مهر ۱۳۹۶
  • شهریور ۱۳۹۶
  • مرداد ۱۳۹۶
  • تیر ۱۳۹۶
  • خرداد ۱۳۹۶
  • اردیبهشت ۱۳۹۶
  • فروردین ۱۳۹۶
  • اسفند ۱۳۹۵
  • بهمن ۱۳۹۵
  • دی ۱۳۹۵
  • آذر ۱۳۹۵
  • آبان ۱۳۹۵
  • مهر ۱۳۹۵
  • شهریور ۱۳۹۵
  • مرداد ۱۳۹۵
  • تیر ۱۳۹۵
  • خرداد ۱۳۹۵
  • اردیبهشت ۱۳۹۵
  • فروردین ۱۳۹۵
  • اسفند ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۴
  • دی ۱۳۹۴
  • آذر ۱۳۹۴
  • آبان ۱۳۹۴
  • مهر ۱۳۹۴
  • شهریور ۱۳۹۴
  • مرداد ۱۳۹۴
  • تیر ۱۳۹۴
  • خرداد ۱۳۹۴
  • اردیبهشت ۱۳۹۴
  • فروردین ۱۳۹۴
  • اسفند ۱۳۹۳
  • بهمن ۱۳۹۳
  • دی ۱۳۹۳
  • آذر ۱۳۹۳
  • آبان ۱۳۹۳
  • مهر ۱۳۹۳
  • شهریور ۱۳۹۳
  • مرداد ۱۳۹۳
  • تیر ۱۳۹۳
  • خرداد ۱۳۹۳
  • اردیبهشت ۱۳۹۳
  • فروردین ۱۳۹۳
  • اسفند ۱۳۹۲
  • بهمن ۱۳۹۲
  • دی ۱۳۹۲
  • آذر ۱۳۹۲
  • آبان ۱۳۹۲
  • مهر ۱۳۹۲
  • شهریور ۱۳۹۲
  • مرداد ۱۳۹۲
  • تیر ۱۳۹۲
  • خرداد ۱۳۹۲
  • اردیبهشت ۱۳۹۲
  • فروردین ۱۳۹۲
  • اسفند ۱۳۹۱
  • بهمن ۱۳۹۱
  • دی ۱۳۹۱
  • آذر ۱۳۹۱
  • آبان ۱۳۹۱
  • مهر ۱۳۹۱
  • شهریور ۱۳۹۱
  • مرداد ۱۳۹۱
  • تیر ۱۳۹۱
  • خرداد ۱۳۹۱
  • اردیبهشت ۱۳۹۱
  • فروردین ۱۳۹۱
  • اسفند ۱۳۹۰
  • بهمن ۱۳۹۰
  • دی ۱۳۹۰
  • آذر ۱۳۹۰
  • آبان ۱۳۹۰
  • مهر ۱۳۹۰
  • شهریور ۱۳۹۰
  • مرداد ۱۳۹۰
  • تیر ۱۳۹۰
  • خرداد ۱۳۹۰
  • اردیبهشت ۱۳۹۰
  • فروردین ۱۳۹۰
  • اسفند ۱۳۸۹
  • بهمن ۱۳۸۹
  • دی ۱۳۸۹
  • آذر ۱۳۸۹
  • آبان ۱۳۸۹
  • مهر ۱۳۸۹
  • شهریور ۱۳۸۹
  • مرداد ۱۳۸۹
  • تیر ۱۳۸۹
  • خرداد ۱۳۸۹
  • اردیبهشت ۱۳۸۹
  • فروردین ۱۳۸۹
  • اسفند ۱۳۸۸
  • بهمن ۱۳۸۸
  • دی ۱۳۸۸
  • آذر ۱۳۸۸
  • آبان ۱۳۸۸
  • مهر ۱۳۸۸
  • شهریور ۱۳۸۸
  • مرداد ۱۳۸۸
  • تیر ۱۳۸۸
  • خرداد ۱۳۸۸
  • اردیبهشت ۱۳۸۸
  • فروردین ۱۳۸۸
  • اسفند ۱۳۸۷
  • بهمن ۱۳۸۷
  • دی ۱۳۸۷
  • آذر ۱۳۸۷
  • آبان ۱۳۸۷
  • مهر ۱۳۸۷
  • شهریور ۱۳۸۷
  • مرداد ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۷
  • خرداد ۱۳۸۷
  • اردیبهشت ۱۳۸۷
  • فروردین ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۵
  • خرداد ۱۳۸۵
  • اردیبهشت ۱۳۸۵
  • فروردین ۱۳۸۵
  • اسفند ۱۳۸۴
  • بهمن ۱۳۸۴
  • دی ۱۳۸۴
  • آذر ۱۳۸۴
  • شهریور ۱۳۸۴
  • فطریه ما شیعیان

    سالیانیست در غیبت شما، قوت غالبم غصه است و غم

    فطریه ام را حساب کنید آقا

     


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۳:۱۹ ب.ظ روز ۳۰ شهریور ۱۳۸۸ | دیدگاه (۰)

    کجا رفتی ماه مهربان

    ماه رمضون هم تموم شد.

    با همین سرعت
    سرعت از روزها و ساعت ها نبود
    سرعت در غفلت من بود

    صادقانه اعتراف میکنم از ماه رمضون امسال شاید فقط ده درصد استفاده کردم.
    نمیدونم چرا … شاید می خواستم به خدا اعتراض کنم

    و  این من هستم که جزو “خاسرین” قرار گرفتم الان.

    دلم تنگ میشه برای همه لحظات این ماه عزیز
    از نماز ظهری که به جماعت “آقایم” در حسینیه امام خمینی خواندم
    سحری هایی که با صدای فرزاد جمشیدی خوردم
    غروب هایی که نمیدونستم اول برم نماز بخوانم یا بشینم افطار کنم
    حتی برای روزهای اول این ماه که سرماخوردگی شدیدی با خودم از مکه آورده بودم و هر روز تحلیل میرفتم.
    واااای که مثل همیشه کارم حسرت خوردن است.

    شب عیدی، بدجور دلم گرفته. نه فقط برای تمام شدن ماه مبارک
    مرثیه محرم گذاشتم … کم کم داره نزدیک میشه
    صدای زنگ قافله شنیده میشه
           السلام علیک یا ابا عبدالله الحسین علیه السلام 

    خدا جونم؛
    ماه رمضونتم تموم شد و تا سال دیگه نعمت ها و خوبی هاش از ما گرفته شد.
    ازت میخوام اگه هنوز گناهی برای من مونده و نبخشیدیش و میخوای به خاطر آن گناه منو عذاب کنی، به آبروی خودت قسمت میدم تا سحر امشب، از آن گناهم بگذری.
    ای خدای مهربون و بزرگوارم *


    * برداشتی آزاد از دعای وداع ماه رمضان

    اللهم انک قلت فی کتابک المنزل علی نبیک المرسل و قولک الحق شهر رمضان
    الذی انزل فیه القرآن هدی للناس و بینات من الهدی و الفرقان، و هذا شهر
    رمضان قد انصرم فاسالک بوجهک الکریم، و کلماتک التامات ان کان بقی علی ذنب
    لم تغفره و ترید ان تحاسبنی به او تعذبنی علیه او تقایسنی به ان یطلع فجر
    هذه اللیله، او ینصرم هذا الشهر الا و قد غفرته لی یا ارحم الراحمین‏


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۳:۲۱ ب.ظ روز ۲۹ شهریور ۱۳۸۸ | دیدگاه (۰)

    رونوشت به خودم

    گاهی اوقات کاری انجام می‌دی یا حرفی می‌زنی که از انجامش لذت می‌بری.

    حواست باشه، شیطون شریک لذت‌ت نباشه.

     


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۳:۲۸ ب.ظ روز ۲۴ شهریور ۱۳۸۸ | دیدگاه (۰)

    حقیقت حماسه ای دیگر از حماس چه بود ؟

    اگه در اینترنت تو دو- سه تا سایت اجتماعی عضو باشی و گودر هم از هر نوع سایت و وبلاگی ساب داشته باشی ،اد لیست دوستان میلت هم از هر قماشی پر باشه، اتفاقی نمیشه تو جهان افتاده باشه و خبرش را نداشته باشی.

    چند وقت پیش توی چند تا سایت مطلبی خوندم با عنوان “حماسه ای دیگر از حماس” با یکسری عکس از یک مراسم
    مراسم ازدواج ۴۵۰ دختر ۶ تا ۱۰ ساله با مردان ۱۶ تا ۳۶ ساله فلسطینی. 

    vaadi.ir

    این خبر را تو چند تا سایت دیگه هم دیدم و البته میل حاوی این مطالب هم از طرف دوستان به دستم رسید.
    در طی این چند سال فعالیتم در محیط نت، انقدر اخبار رنگارنگ شنیده بودم و بعد از مدتی هم تکذیبشان، که باور کردن این مطلب برام راحت نبود.

    البته بعد از چند هفته هم اصل این ماجرا روی سایت ها رفت ولی نمیدونم چرا افراد کمتری توی میل فورواردش کردند و توی وبلاگ ها درباره اش نوشتند.
    دیروز که دوباره میلی درباره این خبر به دستم رسید و در فرندفید هم اکثر بچه ها از این جریان اظهار بی اطلاعی کردند، دیدم لازمه اصل خبر را توی وبلاگ بنویسم.

    اصل خبر این بود که حدودای تیر ماه گذشته جنبش مقاومت اسلامى (حماس) جشن بزرگی گرفت و تعدادی از زنان بیوه که همسراشون در حمله ى بیست و دو روزه اسرائیل به غزه شهید شده بودند دوباره ازدواج کردند، ولی چون عزادار همسران قبلی شان بودند همگی لباس سیاه  تن کرده بودند.

    و به همین خاطر آقا داماد ها به صورت نمادین دست این دخترکان که در واقع ساقدوش عروس خانم بوده اند را گرفتند و در مراسم حاضر شدند.7winhc31

    دوستانی هم که اخبار سایت های ایرانی را به هیچ وجه موافق با حقیقت نمی دانند می تونند مطالب سایت خبرگزاری آسوشویتدپرس و هاارتص و گوگل و یاهو را بخوانند.

    The 450 brides shared none of the glamour, taking seats among the audience of around 1,000 party guests

    هاارتص هم دقیقا همین مطلب را نوشته : One hundred Palestinian widows whose spouses died during Operation Cast Lead remarried on one of Gaza’s beaches Saturday, in a mass ceremony organized by Hamas. All the brides wore black.

    Most remarried to relatives of their dead husbands, although about 20 married outside the bereaved family.

    فیلم مراسم را هم در یوتوب میتونید ببینید

    برنامه عروسى  را هم “هیئت ملى امور خانواده” در چارچوب برنامه ازدواج فلسطینى ها انجام داده بود، و آقای داماد که حاضر به ازدواج با زن بیوه شده بود، غیر از دریافت هدایای دیگه ، مبلغ ۲۸۰۰ دلار امریکایى را نیز دریافت کرد.

    البته اصل این ماجرا و این هدایا و کمک نقدی جای بحث داره که من اصلا نمی خوام وارد ان مقوله اش بشم.
    فقط خواستم اصل این ماجرایی که چند ماهه مرتب در میل ها فوروارد میشه را دوباره بنویسم.
    بگذریم که بعضی “صمم بکم” هستند .

    این خبر در هاارتص، گوگل، و بالاترین که همیشه نخود هر آشی‌ه


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۳:۳۳ ب.ظ روز ۱۵ شهریور ۱۳۸۸ | دیدگاه (۰)

    امام من کجاست؟

    امام حسن علیه السلام گوسفند زیبا و مورد علاقه‌ای داشت.
    یکی از غلامان، پای گوسفند را شکست. امام علت را پرسید. غلام گفت: برای اینکه تو را ناراحت کنم.
    امام با تبسمی دل‌نشین فرمود: ولی من در عوض تو را خشنود می‌کنم، و غلام را آزاد کرد

    گاهی فکر میکنم چه میشد اگر ما هم در زمان یکی از امامان زندگی میکردیم؟
    جای این غلام
    امامم خشنودم میکرد و به دستش آزاد میشدم .

    ولی مگر الان در زمان یکی از امامان نیستیم ؟
    شاید هر روز امامم را نارحت هم میکنم ولی …
    چرا حرف تکراری بزنم؟
    حرف دلم این است …. من امام را نمی بینم
    بگذریم امشب حال مناسبی برای ادامه دادن این موضوع ندارم

    می خواستم میلاد امامم را تبریک بگویم به مادرشان سلام الله علیها
    باشد که ما را نیز آزاد کنند

    پ.ن : از اینکه امام علیه السلام حیوان مورد علاقه شان گوسفندی بوده، حس خوبی پیدا کردم. بچه های فرندفید شاید علتش را بدانند

    داستان را از وبلاگ بوی سیب برداشتم.

     


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۴:۴۲ ب.ظ روز ۱۴ شهریور ۱۳۸۸ | دیدگاه (۰)

    دل تنگ کربلایم … حسین جان علیه السلام

    چند وقتی میشه دلم بدجور برای حرم ارباب دلتنگی میکنه و پاهام برای دوباره راه رفتن توی بین الحرمین بی تابی.
    انقدر که تو این فکرم تا اگه دعوتمون کنند تو نیمه دوم سال، کاروانی از دوستان دبیرستان و دانشگاه تشکیل بدیم و …

    دو سفر قبلی که قسمت شد و رفتم به این نتیجه رسیدم که کاروان و اعضاش خیلی توی سفر و حال و احوال آدم تاثیر دارند.

    سفر اولم با بچه های شورای بسیج دانشگاه بود، همه اعضای کاروان را خودمون وهمراهانمون تشکیل داده بودند و البته مدیر – حاج آقا جانمحمدی- و مداح –علیرضا کبیری- را هم خودمون هماهنگ کردیم و به خاطر  اینکه همه جوون بودیم و حال و هوا مشابهی داشتیم سفرمون واقعا یک سفر زیارتی بود.
    از هماهنگی همه بچه ها برای زمان هایی که مشخص میشد – منظور قرار هایی است که اصولا در سفرهای دسته جمعی بین همسفری ها برای رفت و برگشت تنظیم میشه – و دیر نکردن هیچ کس تا برنامه های مداحی و زیارتی که همشون بدون هیچ نقصی انجام میشد، همه باعث شد سفر برای هممون یک سفر به یادماندنی بمونه تا جائیکه مدیر کاروانمون که سابقه سفر های زیادی به عراق و عربستان داشت آخر سفر میگفت: ” من تا حالا کاروانی انقدر هماهنگ و منظم نداشتم و این سفر بهترین سفر زیارتی من تا الان بوده”

    ولی سفر دوم که خودم هم نفهمیدم چه جوری در عرض کمتر از یکماه جور شد، مثل سفر اول برام خاطره آمیز نبود.

    البته اشتباه نشه … سفر کربلا اگه در بدترین شرایط هم باشه خاطره آمیز و سراسر معنویت است . تعریف من مقایسه ای بود که با سفر اولم کردم.
    مدیر کاروان که واقعا نمیدونم سفر چندمش بود کاروان می آورد، که اطلاعات مذهبی اش گاهی از حد بچه های راهنمایی و دبیرستان بیشتر نبود و از آن بدتر مداح محترم بود که با اینکه کاروان از شهر تهران اعزام میشد ولی ایشان ترک زبان بودند و غیر از شعرهای ترکی هیچ شعر و مرثیه و مدیحه ای یاد نداشتند !!!

    اعضای کاروان هم که از هر قشر و سن و سالی بودند، متاسفانه زیاد با هم هماهنگ نبودند و دیر کردن ها و تفاوت سلایق گاهی اوقات مشکل ساز میشد – در خاطرات کربلام تعریف کردم دیر کردن پیرزنی از کاروان را و دیر رسیدن به شب جمعه کربلا-

    وقتی این دو سفرم را با هم مقایسه میکنم، میبینم وقتی کاروانیان – حداقل نصف بعلاوه یکشان – با هم هماهنگی داشته باشن، در سن و سال بگیرید تا علقه های مذهبی، خیلی سفر میتونه پر برکت تر باشه تا خلاف این .

    وقتی سفر عمره دانشجوییم به مکه را با سفری که با کاروان های حج و زیارت به مکه رفتم را هم با هم مقایسه میکنم، این نظریه ام تقویت میشه.

    و البته نقش مدیر کاروان و قدرت مدیریتش هم نباید فراموش بشه.

    برای همین این روزها که دلم برای کربلا …… که نه، برای زیارت پدر علیه السلام دلتنگی میکند، خیلی دوست دارم بتونم یک سفر مثل سفر اولم قسمت بشه.

    وقتی به این خواسته ام فکر میکنم، خودم به آرزوم و پررویی ام میخندم.
    کربلا رفتن انقدر لیاقت میخواد که اگه بهم بگن بیا با پای پیاده و تنهای تنها با یک گروه ناشناس برو، با سر دعوت را اجابت میکنم، حالا نشستم و ارزو میکنم دوباره شرایط سفر اول برام تکرار بشه

    آرزو بود آقا …… گفته اند بر جوانان عیب نیست

    دلم تنگ است برای کربلایت

     


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۴:۴۴ ب.ظ روز ۱۱ شهریور ۱۳۸۸ | دیدگاه (۰)

    سفرت به خیر اما

    دوران راهنمایی بود که شعرش را در کتاب فارسی خواندم .

    • به کجا چنین شتابان؟ / گون از نسیم پرسید
    •  دل من گرفته زاین جا / هوس سفر نداری / زغبار این بیابان؟
    •  همه آرزویم اما / چه کنم که بسته پایم.
    •  به کجا چنین شتابان؟
    •  به هر آن کجا که باشد، به جز این سرا، سرایم
    •  سفرت به خیر اما تو و دوستی، خدا را / چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی، / به شکوفه ها، به باران، / برسان سلام ما را

    شعرش به دلم نشست و هیچ گاه از ذهنم نرفت.
    و خودش رفت جزو شاعران مورد علاقه ام .
    در کوچه باغ های نیشابورش را ولی هیچ گاه نخریدم .

    فراموش میکنم اما تک بیتی که چند ماه پیش پس از انتخابات سرود.
    و اینکه برای چه ایران را ترک کرد .

    شعر خودش را نمی توانم برایش بخوانم .
    خود استاد میداند کویر وحشتش نه ایران امروز که ایران دوره پنجاه است .
    شاید هم اصلا منظورشان چیز دیگری بوده است.
    و دلم میگیرد وقتی می بینم این روزها که استاد رفته است بعضی این شعر را در رفتنش می خوانند .
    شاید …. بگذریم

    همان “گون از نسیم” را برای همیشه در ذهن نگه میدارم.

    سربلند باشی چون ایرانی هستی !!!

     


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۴:۴۹ ب.ظ روز ۰۸ شهریور ۱۳۸۸ | دیدگاه (۰)