می‌خوانمت

وَقَالَ رَبُّکُمُ ادْعُونِی أَسْتَجِبْ لَکُمْ إِنَّ الَّذِینَ یَسْتَکْبِرُونَ عَنْ عِبَادَتِی سَیَدْخُلُونَ جَهَنَّمَ دَاخِرِینَ

و پروردگارتان گفت: مرا بخوانید تا شما را اجابت کنم، آنان که از عبادت من تکبّر ورزند، به زودی خوار و رسوا به دوزخ درآیند.

سوره مبارکه غافر آیه ۶۰ (بیشتر…)

زیارتنامه برای زائر کوچولو

وقتی به مشهد یا هر مکان زیارتی دیگری می‌روید، فرزندان کوچک شما چه می‌کنند؟ درباره چگونگی و آداب زیارت با کودکان خردسالتان صحبت کرده‌اید؟ تابحال شده فرزندتان درباره اعمالی که در حرم‌ها انجام می‌دهید، مثل اذن دخول، مرتب ایستادن هنگام سلام دادن، زیارتنامه خواندن و … از شما سوال کند؟ اصلا تابحال به ذهنتان رسیده بچه‌ها چگونه باید زیارت کنند و اصلا چرا یک زیارتنامه مخصوص کوکان نداریم؟

کتاب «زیارتنامه برای زائر کوچولو» دقیقا همان است که در عنوانش آمده است؛ یک زیارتنامه جمع و جور و کودکانه. از آداب و مستحبات ورود به حرم، مثل قدم برداشتن آرام، در کتاب گفته شده تا نحوه سلام دادن و زیارت امام معصوم و وداع با ایشان؛ همگی با زبان کودکانه و مهربان.

زائر کوچولو با پدر و مادر و خواهرش به زیارت رفته‌اند. ورودی حرم از پدرش دست روی سینه گذاشتن و کمی خم کردن سر و سلام دادن را یاد میگیرد؛ کنار مادر و خواهرش که زیارت جامعه می‌خواندند می‌نشیند و با زبان کودکانه با امام صحبت می‌کند و سلام می‌دهد و صدای امام را می‌شنود که می‌گویند: بیا پیش خودم دوست کوچولوی من؛ میهمان از دوردست آمده. خوش آمدی زائر کوچولوی من.

زیارتنامه برای زائر کوچولو، همانطور که نویسنده در انتهای کتاب بیان کرده، یک زیارت‌نامه کوتاه و کودکانه است که می‌تواند در تقویت هویت مذهبی و دینی کودک، کمک‌کننده باشد. یادمان باشد قطعا سلام و زیارت کودکان معصوم، جواب داده خواهد شد.

کتاب در عین اینکه زیارتنامه مانندی برای بچه‌هاست، تصاویری را روایت می‌کند که بیشتر مورد توجه بچه‌هاست؛ بازی کردن با مُهرهای حرم، مهربانی خدام با بچه‌ها، فواره و حوض آب در حرم. صحنه‌هایی نیز یا در متن یا در تصاویر توصیف می‌شود که توجه کودک را در زیارت‌هایش بعد از خواندن کتاب به خود جلب می‌کند. مثل جارو زدن خدام، صدای نقاره خانه، پرهای مخصوص خدام.

تصویرسازی‌های کتاب یکی از نکات مثبت آن است. تصاویری خیال‌انگیز و مهربان که مفاهیم و جملات آمده در متن کتاب را، کودکانه‌ و صمیمی‌تر می‌کند و به متن کمک می‌کنند مفهومش را راحت‌تر منتقل کند.

پیشنهاد ما این است این کتاب را در راه رفتن به حرم ائمه یا امامزادگان و اماکن مقدس برای کودک‌تان بخوانید تا حس و حال کتاب برایش تداعی شود. در حرم‌ که هستید نکات کتاب را با کودک مرور کنید. جزئیات کتاب (مانند نقاره‌خانه، جارو و پر خدام، حوض آب، پرنده‌ها) را به یاد کودک بیاورید و از او بخواهید آنها را در حرم پیدا کند.

این مطلب در تاریخ ۱۵ مرداد ۹۶ در روزنامه همشهری به چاپ رسیده است.

نویسنده: مجتبی آموزگار
تصویرگر: لیدا طاهری
انتشارات: هنرکده کتاب زیتون
قیمت:  ۶۵۰۰تومان

روضه عشاق

اگر کوهم! خراب از قصه فرهاد خواهم شد
کنار نام اهل عشق، من هم یاد خواهم شد

دلیل از من مخواه، از سرنوشت پیله ها پیداست
که از زندان دنیا عاقبت آزاد خواهم شد

تمام عمر کوهم خواندی و آتشفشان بودم
سکوتم گرچه سر تا پا، شبی فریاد خواهم شد

مسیحای تو بر من گرچه دیگر جان نمی بخشند
اگر یکدم بیاید بر مزارم شاد خواهم شد

به خاک افکندی ام در خون و قول سوختن دادی
چه بهتر! بعد از این خاکستری در باد خواهم شد

 

فاضل نظری

تحلیف چیه؟

نشسته‌ایم کنار زمین و مربی برایمان نحوه شیرجه‌زدن برای گرفتن توپ‌های کوتاه را توضیح می‌دهد. دقیق شده‌ایم روی حرکات دست و زانو و ولو شدن! مربی روی زمین که مسئول حضور غیاب می‌آید کنار زمین و از مربی اجازه می‌گیرد و می‌گوید: «شنبه باشگاه تعطیل‌ه، به دوستاتون هم که امروز نیومدن خبر بدید. کسی پانشه شنبه بیاد» جمله‌اش تمام نشده که یکی می‌پرسد «چرا، مگه چی شده؟» و هم‌زمان چند نفر دیگر جواب می‌دهند که «تحلیف رئیس جهوره» وسط حرف‌ها و اظهارنظرها، می‌شنوم که یکی از بچه‌ها به دوستش می‌گوید: تحلیف چیه دیگه؟ نگاهش میکنم. سنش قطعا از هجده سال بیشتر است و احتمالا امسال رای داده است. دوستش هم که هم‌سن و سال خودش است، جواب درست و دقیقی ندارد که بدهد. خوب است کسی نگفت فردا هم “تنفیذ” است، تا واژگان بدون معنای دختران بیشتر شود. نسل چهارمی که اکثرا دوست دارند سهم‌شان از سیاست همان انتخابات و صندوق رای باشد و بس.

مسئول ثبت‌نام رفته و مربی دو به دو به خطمان می‌کند تا شیرجه برویم و تمرین ضربه به توپ در ارتفاع پایین کنیم؛ دیگر هیچ سوالی از معنای کلمات نیست!

همیشه خودمان باید بخواهیم!

نباید تصور کرد که با پیشرفت مدنیت، مقام زن هم بتدریج بالا رفته است؛ حقیقت امر این است که (در طول تاریخ) زیادتر بودن حس همکاری زن، در تغییر وضع اجتماعی او بیشتر موثر بوده تا تربیت فرهنگی مردان!

تاریخ تمدن، جلد اول

ویل دورانت

صفحه ۴۲

فسنجون

من از جمله افرادی بودم که از فسنجون خوششون نمی‌اومد؛ دهن نمیزدم بهش و به نظرم یه غذای بدمزه و زشت می اومد😅
ولی چند سالیه که ازش خوشم اومده و میخورم و حتی دو سه بار هم درستش کردم و کم کم دارم عاشقش میشم😉
گردو سابیده شده رو با یک مقدار آب سرد تو قابلمه میریزم و وقتی آب جوش اومد زیرش رو کم میکنم و میذارم دو ساعت با شعله کم حرارت ببینه. آبش که کم شد، دوباره نیم استکان آب سرد میریزم روش.
🌸 آب سرد باعث میشه گردو زودتر روغن پس بده🌸
مرغ رو هم با پیاز و یک کم نمک و زردچوبه و یک کوچولو دارچین، تو قابلمه جداگانه، میذارم بپزه.
بعد دوساعت که گردو حسابی پخت و روغن داد، رب انار میریزم و یک کم شکر. بسته به میزانی که بخوام شیرین یا ملس یا ترش بشه، هم میزنم و میزان رب و شکر رو تنظیم میکنم. یک کم که باهم جوش خوردن، مرغ ها رو بهشون اضافه میکنم. چند تا آلو خورشتی هم برای کم کردن گرمی گردو داخل خورش میندازم. حدود نیم ساعت صبر میکنم تا مرغ ها خوب با مخلوط گردو و رب انار بپزن و بعد سرو میکنم😀

نمیدونم چرا فسنجون غذای سختیه تو ذهنمون، در صورتیکه خیلی آسونه فقط زمان بره پختش

  • مرداد ۱۳۹۶
  • تیر ۱۳۹۶
  • خرداد ۱۳۹۶
  • اردیبهشت ۱۳۹۶
  • فروردین ۱۳۹۶
  • اسفند ۱۳۹۵
  • بهمن ۱۳۹۵
  • دی ۱۳۹۵
  • آذر ۱۳۹۵
  • آبان ۱۳۹۵
  • مهر ۱۳۹۵
  • شهریور ۱۳۹۵
  • مرداد ۱۳۹۵
  • تیر ۱۳۹۵
  • خرداد ۱۳۹۵
  • اردیبهشت ۱۳۹۵
  • فروردین ۱۳۹۵
  • اسفند ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۴
  • دی ۱۳۹۴
  • آذر ۱۳۹۴
  • آبان ۱۳۹۴
  • مهر ۱۳۹۴
  • شهریور ۱۳۹۴
  • مرداد ۱۳۹۴
  • تیر ۱۳۹۴
  • خرداد ۱۳۹۴
  • اردیبهشت ۱۳۹۴
  • فروردین ۱۳۹۴
  • اسفند ۱۳۹۳
  • بهمن ۱۳۹۳
  • دی ۱۳۹۳
  • آذر ۱۳۹۳
  • آبان ۱۳۹۳
  • مهر ۱۳۹۳
  • شهریور ۱۳۹۳
  • مرداد ۱۳۹۳
  • تیر ۱۳۹۳
  • خرداد ۱۳۹۳
  • اردیبهشت ۱۳۹۳
  • فروردین ۱۳۹۳
  • اسفند ۱۳۹۲
  • بهمن ۱۳۹۲
  • دی ۱۳۹۲
  • آذر ۱۳۹۲
  • آبان ۱۳۹۲
  • مهر ۱۳۹۲
  • شهریور ۱۳۹۲
  • مرداد ۱۳۹۲
  • تیر ۱۳۹۲
  • خرداد ۱۳۹۲
  • اردیبهشت ۱۳۹۲
  • فروردین ۱۳۹۲
  • اسفند ۱۳۹۱
  • بهمن ۱۳۹۱
  • دی ۱۳۹۱
  • آذر ۱۳۹۱
  • آبان ۱۳۹۱
  • مهر ۱۳۹۱
  • شهریور ۱۳۹۱
  • مرداد ۱۳۹۱
  • تیر ۱۳۹۱
  • خرداد ۱۳۹۱
  • اردیبهشت ۱۳۹۱
  • فروردین ۱۳۹۱
  • اسفند ۱۳۹۰
  • بهمن ۱۳۹۰
  • دی ۱۳۹۰
  • آذر ۱۳۹۰
  • آبان ۱۳۹۰
  • مهر ۱۳۹۰
  • شهریور ۱۳۹۰
  • مرداد ۱۳۹۰
  • تیر ۱۳۹۰
  • خرداد ۱۳۹۰
  • اردیبهشت ۱۳۹۰
  • فروردین ۱۳۹۰
  • اسفند ۱۳۸۹
  • بهمن ۱۳۸۹
  • دی ۱۳۸۹
  • آذر ۱۳۸۹
  • آبان ۱۳۸۹
  • مهر ۱۳۸۹
  • شهریور ۱۳۸۹
  • مرداد ۱۳۸۹
  • تیر ۱۳۸۹
  • خرداد ۱۳۸۹
  • اردیبهشت ۱۳۸۹
  • فروردین ۱۳۸۹
  • اسفند ۱۳۸۸
  • بهمن ۱۳۸۸
  • دی ۱۳۸۸
  • آذر ۱۳۸۸
  • آبان ۱۳۸۸
  • مهر ۱۳۸۸
  • شهریور ۱۳۸۸
  • مرداد ۱۳۸۸
  • تیر ۱۳۸۸
  • خرداد ۱۳۸۸
  • اردیبهشت ۱۳۸۸
  • فروردین ۱۳۸۸
  • اسفند ۱۳۸۷
  • بهمن ۱۳۸۷
  • دی ۱۳۸۷
  • آذر ۱۳۸۷
  • آبان ۱۳۸۷
  • مهر ۱۳۸۷
  • شهریور ۱۳۸۷
  • مرداد ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۷
  • خرداد ۱۳۸۷
  • اردیبهشت ۱۳۸۷
  • فروردین ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۵
  • خرداد ۱۳۸۵
  • اردیبهشت ۱۳۸۵
  • فروردین ۱۳۸۵
  • اسفند ۱۳۸۴
  • بهمن ۱۳۸۴
  • دی ۱۳۸۴
  • آذر ۱۳۸۴
  • شهریور ۱۳۸۴
  • فطریه ما شیعیان

    سالیانیست در غیبت شما، قوت غالبم غصه است و غم

    فطریه ام را حساب کنید آقا

     


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۳:۱۹ ب.ظ روز ۳۰ شهریور ۱۳۸۸ | دیدگاه (۰)

    کجا رفتی ماه مهربان

    ماه رمضون هم تموم شد.

    با همین سرعت
    سرعت از روزها و ساعت ها نبود
    سرعت در غفلت من بود

    صادقانه اعتراف میکنم از ماه رمضون امسال شاید فقط ده درصد استفاده کردم.
    نمیدونم چرا … شاید می خواستم به خدا اعتراض کنم

    و  این من هستم که جزو “خاسرین” قرار گرفتم الان.

    دلم تنگ میشه برای همه لحظات این ماه عزیز
    از نماز ظهری که به جماعت “آقایم” در حسینیه امام خمینی خواندم
    سحری هایی که با صدای فرزاد جمشیدی خوردم
    غروب هایی که نمیدونستم اول برم نماز بخوانم یا بشینم افطار کنم
    حتی برای روزهای اول این ماه که سرماخوردگی شدیدی با خودم از مکه آورده بودم و هر روز تحلیل میرفتم.
    واااای که مثل همیشه کارم حسرت خوردن است.

    شب عیدی، بدجور دلم گرفته. نه فقط برای تمام شدن ماه مبارک
    مرثیه محرم گذاشتم … کم کم داره نزدیک میشه
    صدای زنگ قافله شنیده میشه
           السلام علیک یا ابا عبدالله الحسین علیه السلام 

    خدا جونم؛
    ماه رمضونتم تموم شد و تا سال دیگه نعمت ها و خوبی هاش از ما گرفته شد.
    ازت میخوام اگه هنوز گناهی برای من مونده و نبخشیدیش و میخوای به خاطر آن گناه منو عذاب کنی، به آبروی خودت قسمت میدم تا سحر امشب، از آن گناهم بگذری.
    ای خدای مهربون و بزرگوارم *


    * برداشتی آزاد از دعای وداع ماه رمضان

    اللهم انک قلت فی کتابک المنزل علی نبیک المرسل و قولک الحق شهر رمضان
    الذی انزل فیه القرآن هدی للناس و بینات من الهدی و الفرقان، و هذا شهر
    رمضان قد انصرم فاسالک بوجهک الکریم، و کلماتک التامات ان کان بقی علی ذنب
    لم تغفره و ترید ان تحاسبنی به او تعذبنی علیه او تقایسنی به ان یطلع فجر
    هذه اللیله، او ینصرم هذا الشهر الا و قد غفرته لی یا ارحم الراحمین‏


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۳:۲۱ ب.ظ روز ۲۹ شهریور ۱۳۸۸ | دیدگاه (۰)

    رونوشت به خودم

    گاهی اوقات کاری انجام می‌دی یا حرفی می‌زنی که از انجامش لذت می‌بری.

    حواست باشه، شیطون شریک لذت‌ت نباشه.

     


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۳:۲۸ ب.ظ روز ۲۴ شهریور ۱۳۸۸ | دیدگاه (۰)

    حقیقت حماسه ای دیگر از حماس چه بود ؟

    اگه در اینترنت تو دو- سه تا سایت اجتماعی عضو باشی و گودر هم از هر نوع سایت و وبلاگی ساب داشته باشی ،اد لیست دوستان میلت هم از هر قماشی پر باشه، اتفاقی نمیشه تو جهان افتاده باشه و خبرش را نداشته باشی.

    چند وقت پیش توی چند تا سایت مطلبی خوندم با عنوان “حماسه ای دیگر از حماس” با یکسری عکس از یک مراسم
    مراسم ازدواج ۴۵۰ دختر ۶ تا ۱۰ ساله با مردان ۱۶ تا ۳۶ ساله فلسطینی. 

    vaadi.ir

    این خبر را تو چند تا سایت دیگه هم دیدم و البته میل حاوی این مطالب هم از طرف دوستان به دستم رسید.
    در طی این چند سال فعالیتم در محیط نت، انقدر اخبار رنگارنگ شنیده بودم و بعد از مدتی هم تکذیبشان، که باور کردن این مطلب برام راحت نبود.

    البته بعد از چند هفته هم اصل این ماجرا روی سایت ها رفت ولی نمیدونم چرا افراد کمتری توی میل فورواردش کردند و توی وبلاگ ها درباره اش نوشتند.
    دیروز که دوباره میلی درباره این خبر به دستم رسید و در فرندفید هم اکثر بچه ها از این جریان اظهار بی اطلاعی کردند، دیدم لازمه اصل خبر را توی وبلاگ بنویسم.

    اصل خبر این بود که حدودای تیر ماه گذشته جنبش مقاومت اسلامى (حماس) جشن بزرگی گرفت و تعدادی از زنان بیوه که همسراشون در حمله ى بیست و دو روزه اسرائیل به غزه شهید شده بودند دوباره ازدواج کردند، ولی چون عزادار همسران قبلی شان بودند همگی لباس سیاه  تن کرده بودند.

    و به همین خاطر آقا داماد ها به صورت نمادین دست این دخترکان که در واقع ساقدوش عروس خانم بوده اند را گرفتند و در مراسم حاضر شدند.7winhc31

    دوستانی هم که اخبار سایت های ایرانی را به هیچ وجه موافق با حقیقت نمی دانند می تونند مطالب سایت خبرگزاری آسوشویتدپرس و هاارتص و گوگل و یاهو را بخوانند.

    The 450 brides shared none of the glamour, taking seats among the audience of around 1,000 party guests

    هاارتص هم دقیقا همین مطلب را نوشته : One hundred Palestinian widows whose spouses died during Operation Cast Lead remarried on one of Gaza’s beaches Saturday, in a mass ceremony organized by Hamas. All the brides wore black.

    Most remarried to relatives of their dead husbands, although about 20 married outside the bereaved family.

    فیلم مراسم را هم در یوتوب میتونید ببینید

    برنامه عروسى  را هم “هیئت ملى امور خانواده” در چارچوب برنامه ازدواج فلسطینى ها انجام داده بود، و آقای داماد که حاضر به ازدواج با زن بیوه شده بود، غیر از دریافت هدایای دیگه ، مبلغ ۲۸۰۰ دلار امریکایى را نیز دریافت کرد.

    البته اصل این ماجرا و این هدایا و کمک نقدی جای بحث داره که من اصلا نمی خوام وارد ان مقوله اش بشم.
    فقط خواستم اصل این ماجرایی که چند ماهه مرتب در میل ها فوروارد میشه را دوباره بنویسم.
    بگذریم که بعضی “صمم بکم” هستند .

    این خبر در هاارتص، گوگل، و بالاترین که همیشه نخود هر آشی‌ه


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۳:۳۳ ب.ظ روز ۱۵ شهریور ۱۳۸۸ | دیدگاه (۰)

    امام من کجاست؟

    امام حسن علیه السلام گوسفند زیبا و مورد علاقه‌ای داشت.
    یکی از غلامان، پای گوسفند را شکست. امام علت را پرسید. غلام گفت: برای اینکه تو را ناراحت کنم.
    امام با تبسمی دل‌نشین فرمود: ولی من در عوض تو را خشنود می‌کنم، و غلام را آزاد کرد

    گاهی فکر میکنم چه میشد اگر ما هم در زمان یکی از امامان زندگی میکردیم؟
    جای این غلام
    امامم خشنودم میکرد و به دستش آزاد میشدم .

    ولی مگر الان در زمان یکی از امامان نیستیم ؟
    شاید هر روز امامم را نارحت هم میکنم ولی …
    چرا حرف تکراری بزنم؟
    حرف دلم این است …. من امام را نمی بینم
    بگذریم امشب حال مناسبی برای ادامه دادن این موضوع ندارم

    می خواستم میلاد امامم را تبریک بگویم به مادرشان سلام الله علیها
    باشد که ما را نیز آزاد کنند

    پ.ن : از اینکه امام علیه السلام حیوان مورد علاقه شان گوسفندی بوده، حس خوبی پیدا کردم. بچه های فرندفید شاید علتش را بدانند

    داستان را از وبلاگ بوی سیب برداشتم.

     


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۴:۴۲ ب.ظ روز ۱۴ شهریور ۱۳۸۸ | دیدگاه (۰)

    دل تنگ کربلایم … حسین جان علیه السلام

    چند وقتی میشه دلم بدجور برای حرم ارباب دلتنگی میکنه و پاهام برای دوباره راه رفتن توی بین الحرمین بی تابی.
    انقدر که تو این فکرم تا اگه دعوتمون کنند تو نیمه دوم سال، کاروانی از دوستان دبیرستان و دانشگاه تشکیل بدیم و …

    دو سفر قبلی که قسمت شد و رفتم به این نتیجه رسیدم که کاروان و اعضاش خیلی توی سفر و حال و احوال آدم تاثیر دارند.

    سفر اولم با بچه های شورای بسیج دانشگاه بود، همه اعضای کاروان را خودمون وهمراهانمون تشکیل داده بودند و البته مدیر – حاج آقا جانمحمدی- و مداح –علیرضا کبیری- را هم خودمون هماهنگ کردیم و به خاطر  اینکه همه جوون بودیم و حال و هوا مشابهی داشتیم سفرمون واقعا یک سفر زیارتی بود.
    از هماهنگی همه بچه ها برای زمان هایی که مشخص میشد – منظور قرار هایی است که اصولا در سفرهای دسته جمعی بین همسفری ها برای رفت و برگشت تنظیم میشه – و دیر نکردن هیچ کس تا برنامه های مداحی و زیارتی که همشون بدون هیچ نقصی انجام میشد، همه باعث شد سفر برای هممون یک سفر به یادماندنی بمونه تا جائیکه مدیر کاروانمون که سابقه سفر های زیادی به عراق و عربستان داشت آخر سفر میگفت: ” من تا حالا کاروانی انقدر هماهنگ و منظم نداشتم و این سفر بهترین سفر زیارتی من تا الان بوده”

    ولی سفر دوم که خودم هم نفهمیدم چه جوری در عرض کمتر از یکماه جور شد، مثل سفر اول برام خاطره آمیز نبود.

    البته اشتباه نشه … سفر کربلا اگه در بدترین شرایط هم باشه خاطره آمیز و سراسر معنویت است . تعریف من مقایسه ای بود که با سفر اولم کردم.
    مدیر کاروان که واقعا نمیدونم سفر چندمش بود کاروان می آورد، که اطلاعات مذهبی اش گاهی از حد بچه های راهنمایی و دبیرستان بیشتر نبود و از آن بدتر مداح محترم بود که با اینکه کاروان از شهر تهران اعزام میشد ولی ایشان ترک زبان بودند و غیر از شعرهای ترکی هیچ شعر و مرثیه و مدیحه ای یاد نداشتند !!!

    اعضای کاروان هم که از هر قشر و سن و سالی بودند، متاسفانه زیاد با هم هماهنگ نبودند و دیر کردن ها و تفاوت سلایق گاهی اوقات مشکل ساز میشد – در خاطرات کربلام تعریف کردم دیر کردن پیرزنی از کاروان را و دیر رسیدن به شب جمعه کربلا-

    وقتی این دو سفرم را با هم مقایسه میکنم، میبینم وقتی کاروانیان – حداقل نصف بعلاوه یکشان – با هم هماهنگی داشته باشن، در سن و سال بگیرید تا علقه های مذهبی، خیلی سفر میتونه پر برکت تر باشه تا خلاف این .

    وقتی سفر عمره دانشجوییم به مکه را با سفری که با کاروان های حج و زیارت به مکه رفتم را هم با هم مقایسه میکنم، این نظریه ام تقویت میشه.

    و البته نقش مدیر کاروان و قدرت مدیریتش هم نباید فراموش بشه.

    برای همین این روزها که دلم برای کربلا …… که نه، برای زیارت پدر علیه السلام دلتنگی میکند، خیلی دوست دارم بتونم یک سفر مثل سفر اولم قسمت بشه.

    وقتی به این خواسته ام فکر میکنم، خودم به آرزوم و پررویی ام میخندم.
    کربلا رفتن انقدر لیاقت میخواد که اگه بهم بگن بیا با پای پیاده و تنهای تنها با یک گروه ناشناس برو، با سر دعوت را اجابت میکنم، حالا نشستم و ارزو میکنم دوباره شرایط سفر اول برام تکرار بشه

    آرزو بود آقا …… گفته اند بر جوانان عیب نیست

    دلم تنگ است برای کربلایت

     


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۴:۴۴ ب.ظ روز ۱۱ شهریور ۱۳۸۸ | دیدگاه (۰)

    سفرت به خیر اما

    دوران راهنمایی بود که شعرش را در کتاب فارسی خواندم .

    • به کجا چنین شتابان؟ / گون از نسیم پرسید
    •  دل من گرفته زاین جا / هوس سفر نداری / زغبار این بیابان؟
    •  همه آرزویم اما / چه کنم که بسته پایم.
    •  به کجا چنین شتابان؟
    •  به هر آن کجا که باشد، به جز این سرا، سرایم
    •  سفرت به خیر اما تو و دوستی، خدا را / چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی، / به شکوفه ها، به باران، / برسان سلام ما را

    شعرش به دلم نشست و هیچ گاه از ذهنم نرفت.
    و خودش رفت جزو شاعران مورد علاقه ام .
    در کوچه باغ های نیشابورش را ولی هیچ گاه نخریدم .

    فراموش میکنم اما تک بیتی که چند ماه پیش پس از انتخابات سرود.
    و اینکه برای چه ایران را ترک کرد .

    شعر خودش را نمی توانم برایش بخوانم .
    خود استاد میداند کویر وحشتش نه ایران امروز که ایران دوره پنجاه است .
    شاید هم اصلا منظورشان چیز دیگری بوده است.
    و دلم میگیرد وقتی می بینم این روزها که استاد رفته است بعضی این شعر را در رفتنش می خوانند .
    شاید …. بگذریم

    همان “گون از نسیم” را برای همیشه در ذهن نگه میدارم.

    سربلند باشی چون ایرانی هستی !!!

     


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۴:۴۹ ب.ظ روز ۰۸ شهریور ۱۳۸۸ | دیدگاه (۰)