ای اولین و آخرین امید
إِنْ یَنْصُرْکُمُ اللَّهُ فَلَا غَالِبَ لَکُمْ وَإِنْ یَخْذُلْکُمْ فَمَنْ ذَا الَّذِی یَنْصُرُکُمْ مِنْ بَعْدِهِ وَعَلَى اللَّهِ فَلْیَتَوَکَّلِ الْمُؤْمِنُونَ
اگر خدا شما را یارى کند هیچ کس بر شما غالب نخواهد شد
و اگر دست از یارى شما بردارد، چه کسى بعد از او شما را یارى خواهد کرد؟
مؤمنان باید تنها بر خدا توکل کنند
سوره مبارکه آل عمران، آیه ۱۶۰
معلمِ کتاب‌فروش

یکی از کار‌هایی که همیشه جزو آرزوهای شغلیم بود، کتاب‌فروشی‌ه؛ امروز یک کم به آرزوم رسیدم و تو نمایشگاه کتابی که تو مدرسه داشتیم، کتاب فروختم 😊📚

به امروز که فکر میکنم، در وهله اول، چند ساعت فروش کتابه، ولی وقتی تمام اتفاقات و صحبت‌های از یک ماه پیش تا امروز رو مرور میکنم، می‌بینم همین «چند‌ساعت‌نمایشگاه» چه پروسه‌ای بود برای خودش!
از صحبت با انتشارات، صحبت با مدیر مدرسه، هماهنگی‌ها، شرط‌و‌شروط‌ها، صحبت با واسطه، کنسل کردن، دوباره تصمیم به اجرا، نامه‌زدن، هماهنگی‌های آخر، غیر روز کاری به مدرسه رفتن، چندین ساعت ایستادن و حرف زدن و آخرسر حرف و حدیث شنیدن!
این آخری، باعث شد، همه سختی‌ها بمونه رو دوشم و با خودم بگم «به من چه اصلا بچه‌ها کتاب غیردرسی بخونن یا نه» ولی وقتی به هیجان بچه‌ها برای کتاب خریدن فکر کردم، به اون بچه‌هایی که تا حالا از کتابخونه کتاب نگرفتن ولی امروز کتاب خریدن، گفتم «نه، می‌ارزید. شاید دوباره بخاطر بچه‌ها چنین کاری بکنم»

کاش کتاب انقدر گرون نمیشد 🙁 کاش نذارن از این بدتر بشه 🙁 کاش اندازه باقی موارد زندگی، برای کتاب هم هزینه می‌کردیم

هیاهو

هیاهوی غریب و مبهمی پیچیده در جانم
پرم از حس دلگیری که نامش را نمی دانم

تو اقیانوس سرشار از تلاطم های آرامی
و من دریاچه ی اشکی که دایم رو به طغیانم

بزن نی ، باز غوغا کن ، بزن دف ، شور بر پا کن
به هر سوزی بگریانم ، به هر سازی برقصانم

ببین آیینه وار از حس تصویر تو لبریزم
تو آرامی ، من آرامم ، پریشانی ، پریشانم

اگر شعری نوشتم رونویسی از نگاهت بود
که این دیوانگی ها را من از چشم تو می خوانم

سیده تکتم حسینی

ما غرک؟

صبح جمعه است. اسنپ گرفته‌ام از غرب تهران به قلهک.
سریع آماده شده‌ام و فراموش کردم کتابم را داخل کیفم بگذارم. موبایل هم کمتر از ده درصد شارژ دارد و باید تا برگشت نگهش دارم.
برای من که در مسیرها یا کتاب می‌خوانم یا مشغول موبایل میشوم، نبود هر دو با هم سخت است، آن هم برای مسیری نسبتاً طولانی.
نگاهم را به خانه‌های کنار اتوبان میدوزم تا حوصله‌ام سر نرود. ناخوداگاه دنبال پتو و فرش شسته شده بر بام‌ها هستم. تصویری نوستالژیک از اسفند. باید ب ذهنم یاد بدهم خانه‌ها دیگر ویلایی نیست و کمتر کسی می‌تواند و “می‌خواهد” در خانه فرش و پتو بشوید؛ نباید دنبالشان بگردد، آن هم روی خانه‌های برِ اتوبان همت و صدر.
گلدان‌های روی بالکن‌ها نظرم را جلب می‌کنند؛ گلدان‌های رنگ و وارنگ که خیلی‌هایشان خالی است و خشک شده. با خودم می‌گویم یادم باشد هفته آخر اسفند، سه گلدان سبز و سفید و قرمزی که “پتوسک”هایم را درونشان کاشتم، توی ایوان بگذارم؛ ریحان و شاهی هم بکارم. شاید امسال موفق شوم به نتیجه برسم، پارسال که نتوانستم و خراب شدند.
به رانندگی راننده توجه می‌کنم و به تمیز بودن و نبودن ماشینش تا نمره‌ام، منصفانه باشد. چند بار سبقت خطرناک می‌گیرد. بین خطوط هم حرکت نمی‌کند. اما ماشینش تمیز است و مرتب. همان ابتدا خواهش کردم گوشی‌ام را به شارژ ماشینش بزند و محترمانه قبول کرد؛ ولی خیلی بد رانندگی می‌کند. چهار از پنج باید بدهم.
به پل طبیعت میرسیم. سعی میکنم تمام آدم‌های روی پل را در چند ثانیه‌ای که فرصت دارم تا ماشین از زیر پل عبور کند، از نظر بگذرانم و نگاهشان کنم. نگاهم روی زوج جوانی که به نرده‌های پل تکیه داده‌اند و حرف می‌زنند، قفل می‌شود…
به طرح درس فردایم فکر میکنم. به کارهایی که قول داده‌ام انجام بدهم ولی فرصت نکردم و بدقول شده‌ام. به همه چیز فکر میکنم تا فرار کنم از فکر به جایی که دارم میروم؛ فکر به مصیبتی که برای دوستم افتاده و دو روز است همراهی‌ام می‌کند؛ فکر به اینکه چه باید بگویم و چه باید بکنم وقتی محیا را دیدم …
بگذریم. نمیدانم چرا به اینجا رسیدم. اصلا نمی‌خواستم این پست درباره فوت مادر دوستم باشد؛ میخواستم درباره سه ربعی بدون موبایل و کتاب بنویسم و کارهایی که کردم، ولی نشد؛ نتوانستم. ذهن که مدام روی موضوعی باشد، ناخودآگاه و مستقیم و غیرمستقیم به همان سمت میرود، حتی اگر نخواهی.

لطف میکنید برای مادر جوان دوستم فاتحه‌ای بخوانید و برای صبر دخترش، دعا کنید

عادتِ عشق

وای بر آن روزی که چیزی، حتی عشق، عادتمان شود.
عادت، همه‌چیز را ویران می‌کند از جمله عظمت دوست داشتن را، تفکر خلاق را، عاطفه جوشان را…
عاشق کم است، سخن عاشقانه فراوان.

روزگاری‌ است چه بد، که دیگر کلامِ عاشقانه، دلیلِ عشق نیست؛ و آوازِ عاشقانه‌ خواندن، دلیلِ عاشق بودن

نادر ابراهیمی – یک عاشقانه آرام

فسنجون

من از جمله افرادی بودم که از فسنجون خوششون نمی‌اومد؛ دهن نمیزدم بهش و به نظرم یه غذای بدمزه و زشت می اومد😅
ولی چند سالیه که ازش خوشم اومده و میخورم و حتی دو سه بار هم درستش کردم و کم کم دارم عاشقش میشم😉
گردو سابیده شده رو با یک مقدار آب سرد تو قابلمه میریزم و وقتی آب جوش اومد زیرش رو کم میکنم و میذارم دو ساعت با شعله کم حرارت ببینه. آبش که کم شد، دوباره نیم استکان آب سرد میریزم روش.
🌸 آب سرد باعث میشه گردو زودتر روغن پس بده🌸
مرغ رو هم با پیاز و یک کم نمک و زردچوبه و یک کوچولو دارچین، تو قابلمه جداگانه، میذارم بپزه.
بعد دوساعت که گردو حسابی پخت و روغن داد، رب انار میریزم و یک کم شکر. بسته به میزانی که بخوام شیرین یا ملس یا ترش بشه، هم میزنم و میزان رب و شکر رو تنظیم میکنم. یک کم که باهم جوش خوردن، مرغ ها رو بهشون اضافه میکنم. چند تا آلو خورشتی هم برای کم کردن گرمی گردو داخل خورش میندازم. حدود نیم ساعت صبر میکنم تا مرغ ها خوب با مخلوط گردو و رب انار بپزن و بعد سرو میکنم😀

نمیدونم چرا فسنجون غذای سختیه تو ذهنمون، در صورتیکه خیلی آسونه فقط زمان بره پختش

  • اسفند ۱۳۹۷
  • بهمن ۱۳۹۷
  • دی ۱۳۹۷
  • آذر ۱۳۹۷
  • آبان ۱۳۹۷
  • مهر ۱۳۹۷
  • شهریور ۱۳۹۷
  • مرداد ۱۳۹۷
  • تیر ۱۳۹۷
  • خرداد ۱۳۹۷
  • اردیبهشت ۱۳۹۷
  • فروردین ۱۳۹۷
  • اسفند ۱۳۹۶
  • بهمن ۱۳۹۶
  • دی ۱۳۹۶
  • آذر ۱۳۹۶
  • آبان ۱۳۹۶
  • مهر ۱۳۹۶
  • شهریور ۱۳۹۶
  • مرداد ۱۳۹۶
  • تیر ۱۳۹۶
  • خرداد ۱۳۹۶
  • اردیبهشت ۱۳۹۶
  • فروردین ۱۳۹۶
  • اسفند ۱۳۹۵
  • بهمن ۱۳۹۵
  • دی ۱۳۹۵
  • آذر ۱۳۹۵
  • آبان ۱۳۹۵
  • مهر ۱۳۹۵
  • شهریور ۱۳۹۵
  • مرداد ۱۳۹۵
  • تیر ۱۳۹۵
  • خرداد ۱۳۹۵
  • اردیبهشت ۱۳۹۵
  • فروردین ۱۳۹۵
  • اسفند ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۴
  • دی ۱۳۹۴
  • آذر ۱۳۹۴
  • آبان ۱۳۹۴
  • مهر ۱۳۹۴
  • شهریور ۱۳۹۴
  • مرداد ۱۳۹۴
  • تیر ۱۳۹۴
  • خرداد ۱۳۹۴
  • اردیبهشت ۱۳۹۴
  • فروردین ۱۳۹۴
  • اسفند ۱۳۹۳
  • بهمن ۱۳۹۳
  • دی ۱۳۹۳
  • آذر ۱۳۹۳
  • آبان ۱۳۹۳
  • مهر ۱۳۹۳
  • شهریور ۱۳۹۳
  • مرداد ۱۳۹۳
  • تیر ۱۳۹۳
  • خرداد ۱۳۹۳
  • اردیبهشت ۱۳۹۳
  • فروردین ۱۳۹۳
  • اسفند ۱۳۹۲
  • بهمن ۱۳۹۲
  • دی ۱۳۹۲
  • آذر ۱۳۹۲
  • آبان ۱۳۹۲
  • مهر ۱۳۹۲
  • شهریور ۱۳۹۲
  • مرداد ۱۳۹۲
  • تیر ۱۳۹۲
  • خرداد ۱۳۹۲
  • اردیبهشت ۱۳۹۲
  • فروردین ۱۳۹۲
  • اسفند ۱۳۹۱
  • بهمن ۱۳۹۱
  • دی ۱۳۹۱
  • آذر ۱۳۹۱
  • آبان ۱۳۹۱
  • مهر ۱۳۹۱
  • شهریور ۱۳۹۱
  • مرداد ۱۳۹۱
  • تیر ۱۳۹۱
  • خرداد ۱۳۹۱
  • اردیبهشت ۱۳۹۱
  • فروردین ۱۳۹۱
  • اسفند ۱۳۹۰
  • بهمن ۱۳۹۰
  • دی ۱۳۹۰
  • آذر ۱۳۹۰
  • آبان ۱۳۹۰
  • مهر ۱۳۹۰
  • شهریور ۱۳۹۰
  • مرداد ۱۳۹۰
  • تیر ۱۳۹۰
  • خرداد ۱۳۹۰
  • اردیبهشت ۱۳۹۰
  • فروردین ۱۳۹۰
  • اسفند ۱۳۸۹
  • بهمن ۱۳۸۹
  • دی ۱۳۸۹
  • آذر ۱۳۸۹
  • آبان ۱۳۸۹
  • مهر ۱۳۸۹
  • شهریور ۱۳۸۹
  • مرداد ۱۳۸۹
  • تیر ۱۳۸۹
  • خرداد ۱۳۸۹
  • اردیبهشت ۱۳۸۹
  • فروردین ۱۳۸۹
  • اسفند ۱۳۸۸
  • بهمن ۱۳۸۸
  • دی ۱۳۸۸
  • آذر ۱۳۸۸
  • آبان ۱۳۸۸
  • مهر ۱۳۸۸
  • شهریور ۱۳۸۸
  • مرداد ۱۳۸۸
  • تیر ۱۳۸۸
  • خرداد ۱۳۸۸
  • اردیبهشت ۱۳۸۸
  • فروردین ۱۳۸۸
  • اسفند ۱۳۸۷
  • بهمن ۱۳۸۷
  • دی ۱۳۸۷
  • آذر ۱۳۸۷
  • آبان ۱۳۸۷
  • مهر ۱۳۸۷
  • شهریور ۱۳۸۷
  • مرداد ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۷
  • خرداد ۱۳۸۷
  • اردیبهشت ۱۳۸۷
  • فروردین ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۵
  • خرداد ۱۳۸۵
  • اردیبهشت ۱۳۸۵
  • فروردین ۱۳۸۵
  • اسفند ۱۳۸۴
  • بهمن ۱۳۸۴
  • دی ۱۳۸۴
  • آذر ۱۳۸۴
  • شهریور ۱۳۸۴
  • شطحی بر اخراجیهای دو

    پیش از این آقای ده نمکی را با اخراجی‌های یک شناخته بودم. با همه ضعف‌هایی که در فیلم بود اما آینده روشنی را برای این مسیر، یعنی نشان دادن جلوه‌های طنز در ادبیات دفاع مقدس پیش بینی می‌کردم.
    به همین جهت با همه ضعف‌ها و انتقاداتی که در اخراجی‌های یک دیده بودم حاضر به دیدن نسخه جدید آن شدم.
    اما انچه در آن روز بهاری ذهن من را به خزان نزدیک کرد مفهوم و نتایج فوق العاده ضعیف و پیش پا افتاده‌ای بود که کار را از یک نسخه فاخر هنری و واقعی به یک بدل پیش پا افتاده و لوده تبدیل می‌کرد.

    حرفهای من از مقوله تکنیک و فنون و حقه‌های سینمایی و تصویری نیست که به لطف بازیگران سر‌شناس سینمای ایران و جمع شدن سوپراستار‌ها فیلم در حد قابل قبولی بود. اما همه تکه‌های طنز انتخابی از کل دوران هشت ساله جنگ که در اخراجی‌های یک تبدیل به پیامِ تا حدود پذیرفته شده‌ای از دفاع جانانه بسیجیان و از طرفی مظلومیت ملت ما شده بود، لودگی‌های بیجا، اصرارهای بی‌مورد و فاصله گرفتن از ارزش‌های رزمندگان و آزادگان حتی در مقوله طنز کار را رفته رفته از اصالت اولیه و مورد انتظار خارج نمود.

    آنهایی که مثل خود آقای ده نمکی در جنگ حضور داشتند برخی قطعه‌های نمایش داده شده در این فیلم همانند تسلیم آسان رزمندگان در محاصره، اصرار بر شوخ طبعی‌ها و لودگی جمعی از رزمندگان در سخت‌ترین شرایط و ادامه ان تا اخر اسارت و از همه متعجب‌تر پیدا شدن موضوع بحث هواپیما ربایی و تسلیم ساده و بدون مقاومت انان و ختم کلام با سرود حماسی‌ای ایران که اتفاقا از محسنات فیلم به حساب می‌‌اید، چیز غریبی به نظر می‌آید.

    این سوال همچنان در ذهن من خطاب به اقای ده نمکی مانده است که: ان گونه که ایشان هر دو فیلم را واقعیت‌های جنگ دانسته‌اند ایا می‌توان نسخه دوم را حتی با تساهل و تسامح بالا، واقعیت‌هایی از جنگی دانست که ما بسیار قطعه‌هایی نورانی از صحنه‌های ان سراغ داریم.

    کافیست سری به کتابخانه و ادبیات طنز دفاع مقدس که این سال‌ها رشد و رونق خوبی داشته بزنیم ان وقت فاصله خود را تا انتظارات و واقعیت‌های موجود درک خواهیم کرد حتی کارهایی از این قبیل که طنزپردازان صاحب نام غربی از جمله چالی چاپلین و سینمای فرانسه و انگلیس در مورد جنگ جهانی اول و دوم ساخته‌اند می‌توانند محک و مقایسه خوبی باشد.

    در مجموع اگر منظور از این فیلم زمینی کردن ارزش‌های حتی شوخ طبعی و طنز جبهه‌ها و یا کشاندن اوقات فراغت ان به وادی اگر نگوییم ابتذال سطحی نگری بوده است، می‌توان گفت فیلم موفق بوده است اما در شگفتم که چرا در سرتاسر فیلم برای خنداندن اکثریت انانی که جنگ را ندیده‌اند این گونه به هرزگی گفتار و لودگی رفتار‌هایمان اصرار ورزیده‌ایم مگر کم است ان همه شیرین گفتاریهای رزمندگان در اخرین لحظات زندگیشان که بخش‌هایی از ان در فرهنگ عظیم جبهه به ثبت رسیده است

    داستانهایی از اخرین لحظات اصحاب امام حسین علیه السلام همچون مسلم ابن عوسجه در تاریخ نقل شده است، اما ایا کسی پیدا می‌شود که با جسارت تمام ان همه عظمت حادثه عاشورا را به یکی دو تلخند و لبخند عشاق الحسین اینگونه تعبیر نماید؟

    بیشتر فکر می‌کنم عجله و نبود وقت کافی، کارگردان محترم را از پرداختن به قطعه‌های نورانی از خوشی‌ها و شوخی‌های دفاع مقدس که خود نیز از ان خاطرات زیادی دارد، باز داشته است.

    می‌اندیشم که اگر در ادامه این مسیر ما بخواهیم قسمت سوم و چهارمی هم از این کار شاهد باشیم با ادامه این مسیر به کدام وادی خواهیم رسید؟

    بنده نگاه خشک و مکانیکی به موضوع هنر و حتی جنگ ندارم تا حدودی هم به ظرایف و الزامات وادی هنر آشنایم، از طرفی رعایت اولویت‌ها و ضرورت‌های جامعه پس از جنگ به نسل سوم نیز معترفم با این حال انتظار داشتم اگر بناست در پایان دهه سوم انقلاب و پایان دهه دوم جنگ یکی از همین رزمندگان فیلمی از ان دوران بسازد با احترام به همهٔ ارزش‌ها و هنجار‌ها دور از تعریفات و تحریفات و جدای از سطحی نگری و قشری نگری کاری تحویل دهد که با حداقلی‌هایی که ما ان را پذیرفته‌ایم برابری نماید.

    بیشتر من این برادرمان را دعا می‌کنم تا ان شاالله در این مسیر موفق بدارد.

    به فرموده امام راحل «تاریخ نگران ماست تا ببیند که چه می‌کنیم»
    و به بیان مقام معظم رهبری «هیچ حادثه‌ای در تاریخ ثبت نمی‌شود مگر انکه در قالب زبان هنر بیان شود»
    اما باید توجه داشت در موضوعی چون جنگ که ما ان را دفاعی مقدس می‌دانیم و لحظه لحظه ان با عطر دعا و مناجات و جان فشانی‌های بهترین‌های عالم اکنده است، هیچ‌گاه لحظه‌های زودگذر شهرت را فدای قداست‌ها و واقعیت‌های این حادثه عظیم که امام راحل بار‌ها ان را فوق طبیعت و عادت بشری تعبیر نموده بود لکه دار نکنیم.

    تاریخ نگران گفتار و اعمال ماست.

    تمامی دشمنان و بدخواهان بر علیه ما قلم‌هایشان را به کار گرفته‌اند. در این میان انان که از سر صدق بنابر تکلیفی پای در دایره عمل می‌نهند باید هشیار و اگاه باشند تا ناخواسته خود به استقبال ناکارامدی و ضعیف جلوه دادن فرهنگ پایداری و مقاومتی که دنیا را به تعظیم واداشته است نروند.

    به قول شفق (ایه الله بهجتی)

    می‌خورم حسرت خوش بختی گلگون کفنان
    که فشاندند سر و فیض دو دنیا بردند.

    بال و پر سوختگان با همه بی‌بال و پری
    رخت خود بر‌تر از اینجا بردند.


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۸:۵۳ ق.ظ روز ۲۰ فروردین ۱۳۸۸ | دیدگاه (۰)

    خاطرات سفر کربلا ۴

    آبان ماه پارسال بود که برای بار دوم زیارت عتبات عالیات قسمتم شد.
    بعد از سفر خاطرات سه روز اول را نوشتم ولی دیگه نتونستم بنویسم تا امروز
    سفرنامه بهشت

    پنج شنبه ۱۶ آبان هفتم ذیقعده

    قرار بر این شده بود که همه نماز را در هتل بخوانیم و بعد نماز صبح سریع حرکت کنیم سمت کاظمین تا به گیر و بندهای نیروهای امریکایی در بغداد برنخوریم.
    برای آخرین زیارت رفتم حرم و با مولا خداحافظی کردم و برای نماز برگشتم هتل که حق الناسی بر گردنم نماند.

    «تو گوئی پا‌هایمان قصد رفتن ندارند
    دل داده‌ایم، دلداده‌ایم»

    به خاطر علاقه زیاد یکی از همسفران به بر دوش گرفتن حق الناس حدود چهل نفر بر گردن، حرکتمون حدود یک ساعتی تاخیر پیدا کرد و‌‌ همان شد که راننده از صبح هشدار می‌داد؛ نگه داشتن‌های فاصله به فاصله ماشین، سوار شدن ماموران امریکایی به داخل اتوبوس با انواع وسایل عجیب و غریب (خدا نکنه یکی مثل من در این مواقع خنده‌اش بگیره)، چک کردن چندین باره پاسپورت و کارت زائرین و…‌‌ همان شد که حدود ساعت دوازده و نیم به کاظمین رسیدیم.

    بغداد که فاصله‌اش با کاظمین حدود ده دقیقه است پر بود از نیروهای آمریکایی. معنی واقعی اشغال را می‌شد به راحتی در بغداد مشاهده کرد.
    ماشین‌های جنگی امریکایی که رد می‌شدند هیچ ماشینی حق حرکت نداشت، چه ماشین‌هایی که در جهت ان‌ها بودند و چه ماشین‌های خلاف جهتشان، زمانی هم که از کنار اتوبوس‌ها می‌گذشتند تمام موبایل‌ها و حتی بلندگو مداح از کار می‌افتاد!!!

    «چه فرح زاست آن نسیم که از جانب کاظمین بر ما می‌گذرد.
    لذت حضور در صحن دیگری از آسمان بهشت
    در سایه سار دو گنبد زرین همجوار
    جلوه جانانه دیگری است از هزار جلوه عشق در سرزمین آفتاب
    السلام علیکما یا حجتی الله فی ارضه و سمائه
    عبدکما و ولیکما زائر کما»

    متاسفانه فرصت زیارت فقط یک ساعت تعیین شد، زیارت دو امام برای اولین بار.
    یادم می‌آمد در کودکی چندبار خواب حرم کاظمین را دیده بودم و حال حضور در این حرم برایم لذت دیگری داشت ولی افسوس فرصت کوتاه بود و…

    شب جمعه بود و زیارت آقا حسین علیه السلام
    راننده می‌گفت دو مسیر برای رفتن به کربلا داریم، یکی مستقیم به کربلا می‌رود و کوتاه‌تر است و دیگری از مقام حضرت قاسم و طفلان مسلم می‌گذرد و کمی طولانی‌تر است، به اتفاق همه همسفران مسیر اول را انتخاب کردیم تا حداقل زود‌تر به کربلا برسیم ولی نفهمیدیم چه شد که راننده با جناب مدیر کاروان تصور کردند همه در انتخابشان اشتباه کرده‌اند و مسیر دوم بهتر است…
    نماز مغرب را در حرم دو طفلان مسلم خواندیم.
    فقط کاروان ما در حرم حضور داشت و شاید این خلوتی کمی در فروکش کردن عصبانیتمان برای نرسیدن به کربلا و خودرایی مدیر، تاثیر داشت.

    تقریبا همه کاروان در خواب بودند که به شهر ک ر ب ل ا رسیدیم و…

    «تو گوئی دیگر گوش سرم را بسته‌اند
    اما در عوض، گوش دلم می‌شنود و چه خوب می‌شنود:
    صدای شیهه اسب‌های نا‌آرام
    صدای کودکی گریان
    نوای مادری محزون
    آوای مولایی غریب…»

    تصور اینکه هتلمان بر عکس سفر گذشته فاصله زیادی تا حرم داشت، برام سخت بود و سخت‌تر از آن تحمل اماده شدن همه کاروانیان برای رفتن به حرم بود (چون ساعت یازده رسیدیم هتل و به هیچ وجه به تنهایی نمی‌توانستم به حرم بروم)
    السلام علیک یا ابا عبدالله الحسین علیه السلام
    دستانم دیگر یارای نوشتن ندارند…


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۸:۵۸ ق.ظ روز ۱۰ فروردین ۱۳۸۸ | دیدگاه (۰)