ای اولین و آخرین امید
إِنْ یَنْصُرْکُمُ اللَّهُ فَلَا غَالِبَ لَکُمْ وَإِنْ یَخْذُلْکُمْ فَمَنْ ذَا الَّذِی یَنْصُرُکُمْ مِنْ بَعْدِهِ وَعَلَى اللَّهِ فَلْیَتَوَکَّلِ الْمُؤْمِنُونَ
اگر خدا شما را یارى کند هیچ کس بر شما غالب نخواهد شد
و اگر دست از یارى شما بردارد، چه کسى بعد از او شما را یارى خواهد کرد؟
مؤمنان باید تنها بر خدا توکل کنند
سوره مبارکه آل عمران، آیه ۱۶۰
قطار مهاراجه

کتاب، خاطرات پنج سال زندگی در هندوستان است؛ خاطراتِ علیرضا قزوه‌ی شاعر که پنج سال رئیس مرکز تحقیقات فارسی رایزنی فرهنگی ایران در هند بود.

خاطراتی که اگر چه جالب و جدید بود ولی بخاطرِ کوتاه بودن روایت‌ها و گاها تکرار چندباره یک مساله، کمی از جذابیتش برایم کم شد. روایت‌ها طوری تنظیم شده بودند که انگار آقای قزوه در همان سال‌های ماموریت بعضی‌شان را نوشته و در مجله یا روزنامه‌ای بصورت هفتگی چاپ کرده‌اند و حالا بعد از گذشت چند سال، تصمیم گرفته‌اند کتابی از آن سالها و تجربیاتشان منتشر کنند؛ روایت‌های خُرد را از مجله و روزنامه و دفترهای شخصی جمع کرده‌اند، چند روایتی هم با افعال گذشته* نوشته‌اند و موضوعی آنها را تفکیک کرده و کتاب کرده‌اند!

یعنی این خاطرات پاره‌پاره حتی بر اساس زمان و سالهایی که ایشان در هند بودند نیز مرتب نیست؛ آنچه من حدس میزنم این است که بر اساسِ یک ترتیبِ نامرتبی از موضوعات پیش میرود. ترتیبی که بعضی مواقع اذیت‌کننده می‌شود. مثلا شما چندین صفحه پشتِ سرهم خاطراتی درباره‌ی مواجهه با میمون‌ها در هند می‌خوانید که یا خاطرات خود قزوه است یا شنیده شده از دوستانشان!

ولی کتاب خاطرات جذابی دارد که بعضا با بذله‌گویی و روحیه‌ی شوخ آقای قزوه بیان می‌شود؛ از روایت مُرده‌سوزی هندوها و حرکات امیری‌اسفندقه تا پیدا کردن قبر شاعران کشمیری زیر زباله‌ها و علف‌ها.

روایت‌های کتاب از جهتی دیگر هم برای من اهمیت داشت. سفرنامه‌ها و کتاب‌هایی که درباره مردمانی دیگر نوشته می‌شوند اصولا حاصلِ یک دوره کوتاه مدت دیدن و بودن در میانِ آن مردمان و سرزمینشان است، ولی این کتاب خاطرات کسی است که پنج سال در هندوستان بوده و شهرها و مردمان و فرهنگ‌های مختلف آن را دیده و آنها را زندگی کرده است. پس قضاوت‌ها و تعاریفش از زندگی مردمانِ شبه‌قاره از واقعیتِ آنها خیلی دور و صرفا بر اساسِ احساسات نیست.

در کل پیشنهاد میدهم اگر می‌خواهید درباره “حاشیه‌های” فعالیت‌هایی که در حوزه زبان فارسی در هند می‌شود، درباره برخی مراسم فرقه‌های هندی، درباره‌ی شیعیان هند و خاطراتی دوستانه درباره برخی شاعران و نویسندگان بدانید، این کتاب را بخوانید.

“قطار مهاراجه” را سوره مهر در سال نود و چهار منتشر کرده است.
قیمتِ پشتِ جلدِ کتابِ من، نه هزار تومان است.

  • بعضی روایت‎ها با افعال ماضی است و برخی افعال مضارع، و این مساله نیز خواننده را اذیت می‌کند.
بینِ دستانی که نیست

در خیالات خودم در زیر بارانی که نیست
می‌رسم با تو به خانه، از خیابانی که نیست

می‌نشینی رو به رویم خستگی در میکنی
چای می‌ریزم برایت، توی فنجانی که نیست

باز میخندی و میپرسی که حالت بهتر است؟
باز میخندم که خیلی! گرچه میدانی که نیست

شعر میخوانم برایت واژه‌ها گل می‌کنند
یاس و مریم می‌گذارم توی گلدانی که نیست

چشم می‌دوزم به چشمت، می‌شود آیا کمی
دست‌هایم را بگیری، بین دستانی که نیست؟

وقت رفتن می‌شود با بغض می‌گویم نرو
پشت پایت اشک می‌ریزم در ایوانی که نیست

میروی و خانه لبریز از نبودت میشود
باز تنها میشوم با یاد مهمانی که نیست

رفته‌ای و بعد تو این کار هر روز من است
باور اینکه نباشی کار آسانی که نیست

بیتا امیری

بفرمائید روضه

گاهی اوقات از عینکی بودنم خوشحال میشوم؛ از اینکه بدون عینک، “دور” را مبهم میبینم. از اینکه وسط روضه، بین گریه های مجلس، وقتی روضه خوان می‌خواند “ای اهل حرم میر و علمدار نیامد” سرم را که بالا می‌آورم بدن‌های سیاه پوش و نور سبز خیمه را تار می‌بینم و می‌توانم تجسم کنم جایی دیگرم؛ جایی به دوری و نزدیکی هزار و سیصد و هفتاد و نه سال قبل.
نشسته‌ام گوشه‌ای از خیمه های برپا شده در صحرای طف؛ آنقدر محرم نیستم که واضح ببینم. حرکات و رفتن و آمدن زنهای خیمه برایم تار است. فقط صدای گریه دخترکان و زنان را میشنوم. مینشینم گوشه‌ای و آرام زمزمه میکنم “سقای دشت کربلا ابالفضل، دستش شده از تن جدا ابالفضل” زمزمه میکنم و آرام اشک میریزم.
صدای گریه ها و مویه ها بیشتر میشود؛ کودکی از گریه زنان ترسیده و جیغ میکشد؛ دخترکی با وحشت میدود و کمی جلوتر با صورت بر زمین میخورد؛ خاک بلند میشود. چشمانم تارتر میبیند. صدای بلندی می آید و روبرویم علم بلند خیمه ای بر زمین می افتد؛ شیون زنان بلندتر میشود.
بویی می آید؛ بوی پارچه ی سوخته. سرم را میچرخانم تا ببینم چیست که میسوزد؛ خیمه ها، خیمه ها … آتش است که شعله میکشد؛ دود است که به آسمان میرود و خاک است که با دویدن زنان و کودکان به هوا بلند میشود. کف دستانم را ناخودآگاه به دوطرف صورت میکوبم. نمیدانم باید چه کنم. کودکی میدود و گوشه آتش گرفته پیرهنش، شعله ورتر میشود. آن یکی پاهای برهنه اش به روی خارهای بیابان میرود. دیگری از گوشش خون میچکد. چشمان تارم دسته ای مرد قرمزپوش مشعل بدست میبیند. قلبم محکم میکوبد؛ دیگر طاقت نمیکنم. عینکم را بر چشم میگذارم؛ میگذارم تا همه چیز “عادی” شود؛ تا بیایم به سال هزار و چهارصد و چهل، زیر خیمه عزا. کودکی در کنارم آرام در آغوش مادرش خوابیده. مادر سینه میزند و آرام اشک میریزد و با مداح تکرار میکند “صحرای دشت کربلا ابالفضل، دستش شده از تن جدا ابالفض
ل

دنبال چی هستی؟

تو نیازی نداری کسی بهت چیزی بده.
میتونی خودت فرصت هات رو بسازی.
اما اول باید بدونی که دنبال چی هستی.

یعقوب را دوست داشتم
صفحه ۲۵۶

فسنجون

من از جمله افرادی بودم که از فسنجون خوششون نمی‌اومد؛ دهن نمیزدم بهش و به نظرم یه غذای بدمزه و زشت می اومد😅
ولی چند سالیه که ازش خوشم اومده و میخورم و حتی دو سه بار هم درستش کردم و کم کم دارم عاشقش میشم😉
گردو سابیده شده رو با یک مقدار آب سرد تو قابلمه میریزم و وقتی آب جوش اومد زیرش رو کم میکنم و میذارم دو ساعت با شعله کم حرارت ببینه. آبش که کم شد، دوباره نیم استکان آب سرد میریزم روش.
🌸 آب سرد باعث میشه گردو زودتر روغن پس بده🌸
مرغ رو هم با پیاز و یک کم نمک و زردچوبه و یک کوچولو دارچین، تو قابلمه جداگانه، میذارم بپزه.
بعد دوساعت که گردو حسابی پخت و روغن داد، رب انار میریزم و یک کم شکر. بسته به میزانی که بخوام شیرین یا ملس یا ترش بشه، هم میزنم و میزان رب و شکر رو تنظیم میکنم. یک کم که باهم جوش خوردن، مرغ ها رو بهشون اضافه میکنم. چند تا آلو خورشتی هم برای کم کردن گرمی گردو داخل خورش میندازم. حدود نیم ساعت صبر میکنم تا مرغ ها خوب با مخلوط گردو و رب انار بپزن و بعد سرو میکنم😀

نمیدونم چرا فسنجون غذای سختیه تو ذهنمون، در صورتیکه خیلی آسونه فقط زمان بره پختش

  • مهر ۱۳۹۷
  • شهریور ۱۳۹۷
  • مرداد ۱۳۹۷
  • تیر ۱۳۹۷
  • خرداد ۱۳۹۷
  • اردیبهشت ۱۳۹۷
  • فروردین ۱۳۹۷
  • اسفند ۱۳۹۶
  • بهمن ۱۳۹۶
  • دی ۱۳۹۶
  • آذر ۱۳۹۶
  • آبان ۱۳۹۶
  • مهر ۱۳۹۶
  • شهریور ۱۳۹۶
  • مرداد ۱۳۹۶
  • تیر ۱۳۹۶
  • خرداد ۱۳۹۶
  • اردیبهشت ۱۳۹۶
  • فروردین ۱۳۹۶
  • اسفند ۱۳۹۵
  • بهمن ۱۳۹۵
  • دی ۱۳۹۵
  • آذر ۱۳۹۵
  • آبان ۱۳۹۵
  • مهر ۱۳۹۵
  • شهریور ۱۳۹۵
  • مرداد ۱۳۹۵
  • تیر ۱۳۹۵
  • خرداد ۱۳۹۵
  • اردیبهشت ۱۳۹۵
  • فروردین ۱۳۹۵
  • اسفند ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۴
  • دی ۱۳۹۴
  • آذر ۱۳۹۴
  • آبان ۱۳۹۴
  • مهر ۱۳۹۴
  • شهریور ۱۳۹۴
  • مرداد ۱۳۹۴
  • تیر ۱۳۹۴
  • خرداد ۱۳۹۴
  • اردیبهشت ۱۳۹۴
  • فروردین ۱۳۹۴
  • اسفند ۱۳۹۳
  • بهمن ۱۳۹۳
  • دی ۱۳۹۳
  • آذر ۱۳۹۳
  • آبان ۱۳۹۳
  • مهر ۱۳۹۳
  • شهریور ۱۳۹۳
  • مرداد ۱۳۹۳
  • تیر ۱۳۹۳
  • خرداد ۱۳۹۳
  • اردیبهشت ۱۳۹۳
  • فروردین ۱۳۹۳
  • اسفند ۱۳۹۲
  • بهمن ۱۳۹۲
  • دی ۱۳۹۲
  • آذر ۱۳۹۲
  • آبان ۱۳۹۲
  • مهر ۱۳۹۲
  • شهریور ۱۳۹۲
  • مرداد ۱۳۹۲
  • تیر ۱۳۹۲
  • خرداد ۱۳۹۲
  • اردیبهشت ۱۳۹۲
  • فروردین ۱۳۹۲
  • اسفند ۱۳۹۱
  • بهمن ۱۳۹۱
  • دی ۱۳۹۱
  • آذر ۱۳۹۱
  • آبان ۱۳۹۱
  • مهر ۱۳۹۱
  • شهریور ۱۳۹۱
  • مرداد ۱۳۹۱
  • تیر ۱۳۹۱
  • خرداد ۱۳۹۱
  • اردیبهشت ۱۳۹۱
  • فروردین ۱۳۹۱
  • اسفند ۱۳۹۰
  • بهمن ۱۳۹۰
  • دی ۱۳۹۰
  • آذر ۱۳۹۰
  • آبان ۱۳۹۰
  • مهر ۱۳۹۰
  • شهریور ۱۳۹۰
  • مرداد ۱۳۹۰
  • تیر ۱۳۹۰
  • خرداد ۱۳۹۰
  • اردیبهشت ۱۳۹۰
  • فروردین ۱۳۹۰
  • اسفند ۱۳۸۹
  • بهمن ۱۳۸۹
  • دی ۱۳۸۹
  • آذر ۱۳۸۹
  • آبان ۱۳۸۹
  • مهر ۱۳۸۹
  • شهریور ۱۳۸۹
  • مرداد ۱۳۸۹
  • تیر ۱۳۸۹
  • خرداد ۱۳۸۹
  • اردیبهشت ۱۳۸۹
  • فروردین ۱۳۸۹
  • اسفند ۱۳۸۸
  • بهمن ۱۳۸۸
  • دی ۱۳۸۸
  • آذر ۱۳۸۸
  • آبان ۱۳۸۸
  • مهر ۱۳۸۸
  • شهریور ۱۳۸۸
  • مرداد ۱۳۸۸
  • تیر ۱۳۸۸
  • خرداد ۱۳۸۸
  • اردیبهشت ۱۳۸۸
  • فروردین ۱۳۸۸
  • اسفند ۱۳۸۷
  • بهمن ۱۳۸۷
  • دی ۱۳۸۷
  • آذر ۱۳۸۷
  • آبان ۱۳۸۷
  • مهر ۱۳۸۷
  • شهریور ۱۳۸۷
  • مرداد ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۷
  • خرداد ۱۳۸۷
  • اردیبهشت ۱۳۸۷
  • فروردین ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۵
  • خرداد ۱۳۸۵
  • اردیبهشت ۱۳۸۵
  • فروردین ۱۳۸۵
  • اسفند ۱۳۸۴
  • بهمن ۱۳۸۴
  • دی ۱۳۸۴
  • آذر ۱۳۸۴
  • شهریور ۱۳۸۴
  • تولد بیست سالگی

    روز تولد هر کس شاید قشنگترین روز زندگیش باشه .

    روز نو شدن

    روز خداحافظی با سال گذشته

    و سلام به سال پیش رو

    و حالا امروز تولد نسیم حیات است .

    تولدی که مصادف شده با یک میلاد بزرگ

     

    گر دست دهد خاک کف پای نگارم …

     

    مادرم روزت مبارک


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۳:۳۸ ب.ظ روز ۲۵ تیر ۱۳۸۵ | دیدگاه (۰)

    بازی تمام نخواهد شد

    جهان همان که بود خواهد شد
    و ما همان که باید باشیم
    موسی و فرعون
    یکی موسی خواهد شد
    یکی فرعون
    از ما و آن ها
    یکی شهید خواهد شد و
    یکی قابیل!
    تو زنده می مانی اسماعیل !

    بازی دارد به نیمه نهایی نزدیک می شود
    اما بازی تمام نخواهد شد
    فیفا و نازی ها
    شورای امنیت و کاخ سفید در یک سو
    و بچه های زخمی غزه در آن سو
    بازی دارد به نیمه نهایی می رسد
    یازده گرگ با لباس و با چکمه
    در الخلیل دنبال یوسف زخمی می گردند
    رایس توپ را می کارد درست بر نقطه پنالتی
    خمپاره را می کارد درست در سه متری دروازه
    دروازه رفح
    دروازه قدیمی غزه
    و طور سینا!
    همه چیز قاطی شده ست با هم و
    بازی ادامه دارد
    النگوی دیوید بکام و ضجه های هدی *
    لبخند مارادونا و گریه های خدا
    فیگو پاس می دهد به زیدان
    دکو شوت می زند به دروازه ایران
    و ضربه های سر دایی
    دیگر افاقه نمی کند
    شیمون پرز نشسته است بر کرسی تمام مربی ها
    و می چیند مهره ها را
    تمام توپ ها
    در غزه فرود می آیند
    می خواهند تو را شهید کنند اسماعیل !


    درست در بین دو نیمه فینال
    بوش کارت قرمز می دهد به زمین
    کارت قرمز می دهد به طور و موسی
    رایس کارت قرمز می دهد به کولینا
    کارت زرد می دهد به کوفی عنان
    شاید البرادعی به زمین آمد!
    شاید کرزای تعویض شد!
    شورای امنیت دوباره در آفساید است!

    اسکولاری پاس می دهد به سپ بلاتر
    مارادونا به پله
    پله به کلوزه
    فردوسی پور از بهشت گزارش می کند و
    تمام ستاره ها جمع اند
    نبرد هیتلر و موسولینی
    داور بوش و خط نگهدار رایس و بلر
    توپ جمع کن زلمای نمرودزاد!
    داور تمام ساکنان فلسطین را ییرون کرد!
    داور به هدی کارت زرد داد
    شیمون پرز به بوش پرتقال خونی داد
    با هر شوت
    وزیری از حماس دستگیر شد!

    دروازه خودشان کوچک تر از توپ و
    دروازه حریف ، تمام زمین
    هواپیماهای جنگی
    فرود می آیند بر زمین چمن
    یازده گرگ ، آهویی را دنبال می کنند و تماشاگران هورا می کشند
    یازده گرگ با دهان خونی
    یک سرباز اسرائیلی با یازده ستاره شکسته بر شانه گم می شود و
    شهری در آتش می سوزد!
    ابراهیم را با چاقو می زنند و
    تو را می خواهند شهید کنند اسماعیل !

    بازی به نیمه نهایی رسیده است
    و بسته پیشنهادی شیطان ها برای خدا
    حاوی بمب است!
    آقای گل با چکمه
    با مسلسل سنگین
    بر سکو می ایستد و
    بازی تمام می شود
    خدا ولی تمام نخواهد شد !
    دوباره فرعون ، فرعون است وموسی موسی
    تنها از ما و آن ها
    یکی شهید خواهد شد و
    یکی قابیل
    بازی تمام می شود
    و نام ها عوض خواهد شد
    به جای رایس
    تخم مرغ گندیده

    به جای بوش
    گوجه فرنگی له شده!

    اما تو همچنان اسماعیل خواهی ماند!

    نشسته ام کنار زمین
    نه چمنی
    نه دروازه ای
    نه قانونی
    نه داوری
    و منتظرم که چه وقت خدا
    به بسته های پیشنهادی
    جواب خواهد داد!

    * هدی : دخترک فلسطینی که چند روز پیش صهیونیست ها پدرش را جلوی چشمش در ساحل دریا شهید کردند.

    شعر از: علیرضا قزوه

     


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۳:۵۵ ب.ظ روز ۱۶ تیر ۱۳۸۵ | دیدگاه (۰)

    دردل چهار ساله

    امام صادق ( علیه السلام )

    لولا الشهاده لا ندرست الدین

    اگر شهادت نبود ، دین از هم پاشیده میشد .

     

    هفتاد و دو پروانه عاشق بر فراز قتلگاه سرچشمه سوختند تا چراغ انقلاب خاموش نشود .

    در هفتم تیر بار دیگر عاشورا تکرار شد و قتلگاه سرچشمه به بزرگی داغ کربلا قد کشید .

     

    کجایند مقتل نویسان که مقتل بنویسند

     

    مردی که مظلوم زیست و مظلوم مرد .

    آه ! از داغ تابستان شصت که هنوز دلها را می سوزاند

     

    …………………………………………………………………………………

     

    پاییز _ اواسط آبان _ حیاط مدرسه _ قتلگاه

     

    بارونهای پاییزی چند وقتی است بیشتر شده و دوباره دریاچه فصلی مدرسه (۱)

    تشکیل شده .

    به خاطر گودی وسط دریاچه و نبودن یک چاه برای خروج آب

    همه آبها وسط دریاچه جمع شده و به قول بچه ها میشه توش ماهی گیری کرد .

     

    شرف المکان بلمکین

     

    ………………………………………

     

    زمستان _ اوایل بهمن _ حیاط مدرسه _ قتلگاه

     

    دیشب هوا خیلی سرد بود . صبح وقتی رفتم مدرسه دیدم زمین اسکی روی یخ

    مدرسه (۲) به راه افتاده و بچه ها مشغول لیز دادن همدیگه روی آن هستند .

    سرمای هوا آبهای جمع شده توی دریاچه را تبدیل به یخ کرده و بازی زنگ تفریح ما به راهه

    آخ … وسط زمین اسکی چون خیلی گود است کامل یخ نبسته بود . بر اثر فشار شکست و

    پای یکی از بچه ها تا مچ رفت تو آب یخ ( امکانات نداریم آخه !!!؟؟؟)

     

    شرف المکان بلمکین

     

    …………………………………….

     

    بهار ۱_ اواخر فروردین _ حیاط مدرسه _ قتلگاه

     

    کاش به خانواده هامون می گفتیم برای سیزده بدر می امدیم اینجا می نشستیم .

    انقدر گوشه و کنار قتلگاه و از لای اسفالت!!! گیاه خود رو در آمده که ادم می مونه

    خوب بلاخره زمینی که ۶ ماه اب بخوره و ۶ ماه هم آفتاب به این حاصلخیزی هم باید بشه !!!

    بچه ها جانمازهایشان را میارند تو حیاط و میرن توی قتلگاه نماز می خونند

    سه تا پله حیاط اصلی مدرسه را از قتلگاه جدا میکنه .

    روی این پله ها کفش بچه هایی وجود داره که یادشون نرفته

    کجا دارند درس میخونند و پا روی چه زمینی میگذارند !!!   قتلگاه

     

    شرف المکان بلمکین

    ………………………………………

     

    بهار ۲ _ اواسط خرداد _ حیاط مدرسه _ قتلگاه

     

    امتحانهای ترم دوم شروع شده .

    بچه های بین نرده و پارچه های سبز رنگ و رو رفته و لکه داری

    که دور تا دور حیاط را پوشانده اند دارند درس میخونند

    میرم سمت قتلگاه . دیگه بچه ها نمی تونند صبح ها دعای عهدشان را تو قتلگاه بخونند

    آخه این روزها قتلگاه میشه خوابگاه سرباز هایی که برای آماده کردن قتلگاه

    و حیاط مدرسه اومدند . قتلگاه باید لباس بپوشه و برای مراسم هفت تیر آماده بشه

    و قتلگاه مثل یک بچه کوچک و ارام بدون هیچ اعتراضی لباسهایش را می پوشد

    آه قتلگاه …

     

    شرف المکان بلمکین

     

    ……………………………………….

     

    بهار ۳ _ اواخر خرداد _ ؟ _ مکان نا آشنا

     

    امتحانها تموم شد . از سر جلسه میام بیرون .چادرم را سرم میکنم

    از پله ها میام پایین .کفشم را می پوشم (۳)

    میام توی …؟ اینجا کجاست ؟ اصلا هیچ شباهتی به حیاط مدرسه نداره .

    اون همه درخت دورتا دور حیاط ؟ اتاق بسیج ؟دارالقران؟ مهد کودک ؟ پس اینا کجاند؟

    دور تا دور پارچه های سبز روشون پر پارچه نوشته

    دوباره کفش هایم را درمیارم چون این چند روز حیاط مدرسه ؟؟؟ هم کامل فرش شده است

    فرش که هیچی سقف دارهم شده

    قتلگاه یک هفته از تابش آفتاب داغ و تابستونی محروم !!! شده

     

    نمی تونم برم سمت قتلگاه . از دور تماشایش میکنم

    آخه انقدر مرد !!! آنجا جمع شده که …

     

    ؟

     

    ………………………………………..

     

    تابستان _ اوایل تیر _ قتلگاه سرچشمه

     

    مراسمات شروع شده . و مسئولین میان و میرن .

    به خاطر امنیت عبور و مرور مسئولین یک کوچولو دیوار کناری قتلگاه را برداشتند !!!

    نور افکن های بزرگ … دوربین های صدا و سیما … گلدانهای بزرگ توی قتلگاه

    هفتاد و دو فانوس … پوسترهای بزرگ پارچه ای و برزنتی و …

     

    مظلوم زیستند و مظلوم مردند و مظلوم …

     

    ……………………………………………………………………………………

     

    چهار سال تحصیلی من این طور گذشت .

    و این قصه هرسال تکرار میشد و تکرار میشود …

     

    از قتلگاه عزیزم هرچه بگویم کم گفتم .

    کاش قتلگاه زبان داشت کاش …

    وقتی دوست صمیمی ام که قرار بود با هم بریم کربلا تنهایی رفت کربلا

    همان روزی که بچه ها با تعجب من را نگاه میکردند و می گفتند مگه تو هم اینطوری گریه میکنی

    هیچ کس نتوانست آرومم کنه . حتی سر کلاس هم نتونستم اروم باشم از شدت گریه

    بدون اجازه گرفتن از معلم آمدم بیرون ….

     

    تنها قتلگاه بود که من را آروم کرد

     

    نشستم یه گوشه قتلگاه و تکیه دادم به دیوارش و زار زدم

    ولی خیلی زود اروم شدم و … انگار…

     

    قتلگاه دلم برات تنگ شده

     

    ولی ان چیزی که من در مراسمات هفت تیر از تلویزیون میبینم با قتلگاه من فرق داره

    با قتلگاهی که من ۱۱ ماه میبینمش فرق داره

    قتلگاه من فرش نداره . سقف نداره . عکس نداره

    دیواراش سیمانه . زمینش آسفالته .

    اصلا خودش است و خودش

    هیچ زرق و برق دنیایی نداره

     

    ولی توی این چند روز همه چیز عوض میشه .

     

    شما ان چیزی که تلویزیون نشان میده باور نکنید .

    قتلگاه قشنگ تر از این حرف هاست

     

    ……………………………………………………………………………

     

    • قتلگاه
    • قتلگاه
    • تمام کلاسها و راهروهای مدرسه ما فرش شده بود

    وهمه کفشهایشان را در حیاط در می آوردند و وارد ساختمان می شدند .