ای اولین و آخرین امید
إِنْ یَنْصُرْکُمُ اللَّهُ فَلَا غَالِبَ لَکُمْ وَإِنْ یَخْذُلْکُمْ فَمَنْ ذَا الَّذِی یَنْصُرُکُمْ مِنْ بَعْدِهِ وَعَلَى اللَّهِ فَلْیَتَوَکَّلِ الْمُؤْمِنُونَ
اگر خدا شما را یارى کند هیچ کس بر شما غالب نخواهد شد
و اگر دست از یارى شما بردارد، چه کسى بعد از او شما را یارى خواهد کرد؟
مؤمنان باید تنها بر خدا توکل کنند
سوره مبارکه آل عمران، آیه ۱۶۰
دیلماج

شاه آبادی تاریخ خونده، قلم جذابی داره و این دو فاکتور، باعث میشه از دل حوادث تاریخی، یه داستان جذاب خلق کنه
داستانی که در عین قصه بودن و جزئیات شکل گرفته از ذهن نویسنده، کلیت واقعی داره
خیلی از آدم‌ها تاریخ‌خون نیستن و حتی از تاریخ فراری‌اند. رمان‌هایی مثل دیلماج، کافه خیابان گوته و حتی خانمِ مسعود بهنود خواننده رو با قصه میبره به عمق تاریخ و یکسری اطلاعات تاریخی بهش میده. چی بهتر از این؟

از اینکه دو ترم، شاگرد شاه‌آبادی بودم و ازشون آموختم، خوشحالم.

کتاب درباره میرزا یوسف‌خان مستوفی مشهور به دیلماج هست و تغییراتی که در زندگیش میکنه. برای من حزب باد بودن این فرد و یک‌روز طرفدار مشروطه بودن اونقدر که بخاطرش زندان میره و بعد فرار میکنه انگلیس و یه روز ضد مشروطه بودن انقدر که دستور میده زبون کسائیکه اسم مشروطه رو میارن ببرن، جالب بود! و سطرهای آخر کتاب که بعد از دوباره روی کار آمدن مشروطه‌خواهان و دار زدن شیخ فضل الله دوست میرزا یوسف بهش میگه باید برای نمایندگی مجلس اماده بشی! مشروطه به ما احتیاج داره!

دلم هوای حرم کرده است میدانی

به نام نامی سر، بسمه‌ تعالی سر
بلندمرتبه پیکر، بلندبالا سر

فقط به تربت اعلات، سجده خواهم کرد
که بنده‌ی تو نخواهد گذاشت، هرجا سر

قسم به معنی لا یمکن الفرار از عشق
که پر شده است جهان، از حسین سرتاسر

نگاه کن به زمین! ما رأیت إلا تن
به آسمان بنگر! ما رأیت إلا سر

سری که گفت: «من از اشتیاق لبریزم
به سرسرای خداوند می‌روم با سر

هر آنچه رنگ تعلق، مباد بر بدنم
مباد جامه، مبادا کفن، مبادا سر.»

همان سری که “یحب الجمال” محوش بود
جمیل بود، جمیلا بدن، جمیلا سر

سری که با خودش آورد بهترین‌ها را
که یک به یک، همه بودن سروران را سر

زهیر گفت: حسینا! بخواه از ما جان
حبیب گفت: حبیبا! بگیر از ما سر

سپس به معرکه عابس، ” أجنّنی”گویان
درید پیرهن از شوق و زد به صحرا سر

بنازم ” أم وهب” را، به پاره تن گفت
برو به معرکه با سر ولی میا با سر

خوشا به حال غلامش، به آرزوش رسید
گذاشت آخر سر، روی پای مولا سر

چنان که یک تن دیگر به آرزوش رسید
به روی چادر زهرا گذاشت سقا، سر

در این قصیده ولی آنکه حسن مطلع شد
همان سری است که برده برای لیلا سر

همان که احمد و محمود بود سر تا پا
همان سری که خداوند بود، پا تا سر

پسر به کوری چشمان فتنه کاری کرد
پر از علی شود آغوش دشت، سرتاسر

میان خاک، کلام خدا مقطعه شد
میان خاک؛ الف، لام، میم، طا، ها، سر

حروف اطهر قرآن و نعل تازه‌ی اسب
چه خوب شد که نبوده است بر بدن‌ها سر

تنش به معرکه سرگرم فضل و بخشش بود
به هرکه هرچه دلش خواست داد، حتی سر

جدا شده است و سر از نیزه‌ها درآورده است
جدا شده است و نیفتاده است از پا سر

صدای آیه کهف الرقیم می‌آید
بخوان! بخوان و مرا زنده کن مسیحا سر

بسوزد آن همه مسجد، بمیرد آن اسلام
که آفتاب درآورد از کلیسا سر

عقیله، غصه و درد و گلایه را به که گفت؟
به چوب، چوبه محمل، نه با زبان، با سر

دلم هوای حرم کرده است می‌دانی
دلم هوای دو رکعت نماز بالا سر


دو هفته مونده به اربعین و من هیچ امیدی به رفتن ندارم 🙁

ذهن‌خوانی

آخه چرا اینکار رو انجام میده بدون اینکه سوال بپرسه یا اجازه بگیره؟ اعصابم خرد شده. اصلا رعایت نمیکنه.
_ تا حالا بهش گفتی که نباید چنین کاری کنه؟ گفتی اجازه انجامش رو نداره؟
_ نه نگفتم. خودش نمیفهمه نباید انجام بده؟
_ نه! از کجا باید بدونه و بفهمه؟ باید بهش بگی. باید «حرف» بزنی.
[ به فکر فرو میرود]

چرا اکثر آدم‌ها حرف نمیزنن؟ منظور، توقع‌هایی که از هم داریم، احساسی که به هم داریم، چرا به زبون نمیاریم؟ چرا فکر میکنیم طرف مقابلمون خودش باید متوجه بشه و فکر ما رو بخونه؟
طرف مقابل هرکسی می‌تونه باشه؛ بچه، والدین، خواهر، برادر، همسر، دوست، فامیل، همکار، کارگر، کارفرما و …
کاش بیشتر درباره چیزهایی که تو قلب و ذهنمون هست، با هم «حرف» بزنیم.
این حرف زدن به نظرم هم سوتفاهم‌ها رو از بین میبره هم غیبت و تهمت‌ها رو، هم موجب همدلی و آرامش ذهنی و روحی میشه.

باور کنیم قابلیت «ذهن‌خوانی» از قابلیت‌های بشر نیست

ما درون را بنگریم

پشت چهره‌های خندان و فعال مجازی، چهره‌ای خسته و ناامید خوابیده است

بادمجون سرخ‌کرده

بادمجان رو که می‌خواین سرخ کنید، قبلش یک کم ماست بمالید بهش!
به شدت مقدار روغنی که مصرف میشه، پایین میاد، بدون اینکه تغییری در طعم بادمجون‌ها ایجاد بکنه

  • مهر ۱۳۹۸
  • شهریور ۱۳۹۸
  • مرداد ۱۳۹۸
  • تیر ۱۳۹۸
  • خرداد ۱۳۹۸
  • اردیبهشت ۱۳۹۸
  • فروردین ۱۳۹۸
  • اسفند ۱۳۹۷
  • بهمن ۱۳۹۷
  • دی ۱۳۹۷
  • آذر ۱۳۹۷
  • آبان ۱۳۹۷
  • مهر ۱۳۹۷
  • شهریور ۱۳۹۷
  • مرداد ۱۳۹۷
  • تیر ۱۳۹۷
  • خرداد ۱۳۹۷
  • اردیبهشت ۱۳۹۷
  • فروردین ۱۳۹۷
  • اسفند ۱۳۹۶
  • بهمن ۱۳۹۶
  • دی ۱۳۹۶
  • آذر ۱۳۹۶
  • آبان ۱۳۹۶
  • مهر ۱۳۹۶
  • شهریور ۱۳۹۶
  • مرداد ۱۳۹۶
  • تیر ۱۳۹۶
  • خرداد ۱۳۹۶
  • اردیبهشت ۱۳۹۶
  • فروردین ۱۳۹۶
  • اسفند ۱۳۹۵
  • بهمن ۱۳۹۵
  • دی ۱۳۹۵
  • آذر ۱۳۹۵
  • آبان ۱۳۹۵
  • مهر ۱۳۹۵
  • شهریور ۱۳۹۵
  • مرداد ۱۳۹۵
  • تیر ۱۳۹۵
  • خرداد ۱۳۹۵
  • اردیبهشت ۱۳۹۵
  • فروردین ۱۳۹۵
  • اسفند ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۴
  • دی ۱۳۹۴
  • آذر ۱۳۹۴
  • آبان ۱۳۹۴
  • مهر ۱۳۹۴
  • شهریور ۱۳۹۴
  • مرداد ۱۳۹۴
  • تیر ۱۳۹۴
  • خرداد ۱۳۹۴
  • اردیبهشت ۱۳۹۴
  • فروردین ۱۳۹۴
  • اسفند ۱۳۹۳
  • بهمن ۱۳۹۳
  • دی ۱۳۹۳
  • آذر ۱۳۹۳
  • آبان ۱۳۹۳
  • مهر ۱۳۹۳
  • شهریور ۱۳۹۳
  • مرداد ۱۳۹۳
  • تیر ۱۳۹۳
  • خرداد ۱۳۹۳
  • اردیبهشت ۱۳۹۳
  • فروردین ۱۳۹۳
  • اسفند ۱۳۹۲
  • بهمن ۱۳۹۲
  • دی ۱۳۹۲
  • آذر ۱۳۹۲
  • آبان ۱۳۹۲
  • مهر ۱۳۹۲
  • شهریور ۱۳۹۲
  • مرداد ۱۳۹۲
  • تیر ۱۳۹۲
  • خرداد ۱۳۹۲
  • اردیبهشت ۱۳۹۲
  • فروردین ۱۳۹۲
  • اسفند ۱۳۹۱
  • بهمن ۱۳۹۱
  • دی ۱۳۹۱
  • آذر ۱۳۹۱
  • آبان ۱۳۹۱
  • مهر ۱۳۹۱
  • شهریور ۱۳۹۱
  • مرداد ۱۳۹۱
  • تیر ۱۳۹۱
  • خرداد ۱۳۹۱
  • اردیبهشت ۱۳۹۱
  • فروردین ۱۳۹۱
  • اسفند ۱۳۹۰
  • بهمن ۱۳۹۰
  • دی ۱۳۹۰
  • آذر ۱۳۹۰
  • آبان ۱۳۹۰
  • مهر ۱۳۹۰
  • شهریور ۱۳۹۰
  • مرداد ۱۳۹۰
  • تیر ۱۳۹۰
  • خرداد ۱۳۹۰
  • اردیبهشت ۱۳۹۰
  • فروردین ۱۳۹۰
  • اسفند ۱۳۸۹
  • بهمن ۱۳۸۹
  • دی ۱۳۸۹
  • آذر ۱۳۸۹
  • آبان ۱۳۸۹
  • مهر ۱۳۸۹
  • شهریور ۱۳۸۹
  • مرداد ۱۳۸۹
  • تیر ۱۳۸۹
  • خرداد ۱۳۸۹
  • اردیبهشت ۱۳۸۹
  • فروردین ۱۳۸۹
  • اسفند ۱۳۸۸
  • بهمن ۱۳۸۸
  • دی ۱۳۸۸
  • آذر ۱۳۸۸
  • آبان ۱۳۸۸
  • مهر ۱۳۸۸
  • شهریور ۱۳۸۸
  • مرداد ۱۳۸۸
  • تیر ۱۳۸۸
  • خرداد ۱۳۸۸
  • اردیبهشت ۱۳۸۸
  • فروردین ۱۳۸۸
  • اسفند ۱۳۸۷
  • بهمن ۱۳۸۷
  • دی ۱۳۸۷
  • آذر ۱۳۸۷
  • آبان ۱۳۸۷
  • مهر ۱۳۸۷
  • شهریور ۱۳۸۷
  • مرداد ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۷
  • خرداد ۱۳۸۷
  • اردیبهشت ۱۳۸۷
  • فروردین ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۵
  • خرداد ۱۳۸۵
  • اردیبهشت ۱۳۸۵
  • فروردین ۱۳۸۵
  • اسفند ۱۳۸۴
  • بهمن ۱۳۸۴
  • دی ۱۳۸۴
  • آذر ۱۳۸۴
  • شهریور ۱۳۸۴
  • روضه‌ای زنانه

    زینب، ام‌کلثوم، رباب، فاطمه، ام‌وهب و بانوان دیگری که اسم‌تان را نمی‌دانم، سلام بر شما.
    می‌دانید، امروز فکر و خیالم، مدام پیش شما بود.
    آمده بودم مدینه؛ ماه رجب بود و من نشسته بودم کنج خانه‌تان.
    شما داشتید آماده رفتن می‌شدید.
    حسین علیه‌السلام گفته بود باید برویم، باید از این شهر هجرت کنیم.
    می‌خواستند بیعت بگیرند از نوه رسول‌الله برای نوه شراب‌خوار ابوسفیان؛ و حسین گفته بود بار ببندید که از این شهر می‌رویم.
    «فخرج منها خائفاً یترقب. قال رب نجنی من القوم الظالمین»*

    کز کرده بودم کنج خانه و نگاه‌تان می‌کردم.
    بچه‌ها را آماده می‌کردید.
    خانه را مرتب می‌کردید.
    وسایل سفر را جمع می‌کردید؛ لباس‌ها، خوردنی‌ها … زره‌ها و کلاه‌خودها؛ وقتی دست می‌کشیدید روی زره و خاکش را پاک می‌کردید نمی‌دانم چه در دلتان گذشت… سکوت شد و چشم‌تان به جایی خیره ماند.
    نگاه می‌کردید به بازی و خنده بچه‌ها در خانه؛ به بالا و پایین پریدن‌هایشان؛ به لباس‌هایشان؛ به گوشواره دخترکان‌تان.
    ما زن‌ها وقتی می‌خواهیم به سفر رویم، وقتی می‌خواهیم خانه‌مان را ترک کنیم، خانه را تمیز می‌کنیم، مرتب می‌کنیم تا وقتی برمی‌گردیم دل‌مان قرص باشد؛ تا کدبانو بودنمان را نشان همسرمان دهیم؛ اما شما وقتی برگشتید… آه… اصلا برگشتید؟

    کز کرده بودم کنار خانه و نگاه‌تان می‌کردم.
    کاروان آماده حرکت بود و شما، و شما آخرین نگاه مصمم‌تان را به خانه کردید. خانه‌ای که پدر داشت، پسر داشت، عمو داشت، برادر داشت، رقیه و اصغر داشت…
    در بسته شد. شما رفتید؛ با قلبی لبریز از اعتقاد به امام‌تان رفتید و منِ کز کرده در کنج خانه، زانوهایم را در بغل گرفتم و های‌های گریستم. برای دلِ لرزان خودم گریستم. گریستم و گریستم.

    *آیه بیست و یک سوره قصص که در تاریخ آمده امام موقع خروج از مدینه، این آیه را خواندند. موسی در حالیکه ترسان بود و منتظر حادثه‌ای بود از شهر خارج شد و گفت خدایا از قوم ظالم مرا نجات ده.

    پ‌ن: خیال است دیگر، هرجا میرود، هرجایی را تصور می‌کند. حتی اگر در دنیای واقع نبوده باشد. خُرده مگیرید به خیالی که برای دل‌ش پرواز میکند و می‌گِرید.

    خیال شده در تاسوعا حسینی مطابق با هجده شهریور نود و هشت


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۲:۵۰ ب.ظ روز ۱۸ شهریور ۱۳۹۸ | دیدگاه (۰)

    دستان‌مان

    دستان ملت‌ها که به هم می‌رسد، ابلیس خود را ورشکسته می‌بیند و خشم و نفرتش را با سرب و آهن به نمایش بنی‌آدم می‌گذارد.
    در دستم، دست دختر شیخ زکزاکی است… انگشتانِ مادرِ غمگین زمین … خواهر شش برادر شهید… و اولاد آزادترین والدین در بند…
    ابلیس بهتر از تفنگداران و زندان‌بان‌هایش می‌داند پیوند ناگسستنی این دو دست، سرنوشت بی‌تردید بشریت است


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۴:۲۱ ب.ظ روز ۱۱ تیر ۱۳۹۸ | دیدگاه (۰)

    خاطراتِ قدیمی

    مامان، عاشق تزئینات روی یخچال است. هرجا وسیله‌ای آهن‌ربایی که بشود به یخچال زد دیده، خریده؛ از بیست-سی سال پیش تا الان.
    اهل دور انداختن‌شان هم نیست. نگه میدارد خاطراتش را
    از آن زن‌هایی است که دوست دارد روی یخچال و فریزرِ آشپزخانه‌اش پر باشد؛ شلوغ و سرزنده.
    هفته پیش که به خانه‌شان رفتم، یخچال را تمیز کرده بود، همهٔ «یخچالکی» ها را شسته بود. وظیفه علم کردن مجددشان روی یخچال افتاد به من؛ از آلبوم چند عکس قدیمی درآوردم و به یخچال چسباندم تا هروقت آمدیم آشپزخانه، خاطره‌بازی کنیم. باقی یخچالکی‌ها را کنار هم چسباندم، همانطور که مامان دوست دارد؛ شلوغ و سرزنده. رسیدم به قدیمی‌هایشان؛ همان‌هایی که از کودکی من هم خاطره دارند. قدیمی شده‌اند و رنگ‌ورو رفته و خراب، ولی مامان دوستشان دارد و می‌گوید پُرَند از خاطره خوب برایش. میدانم که مامان مخالفت میکند ولی مثل دفعات قبل اصرار میکنم و می‌گویم «آخه چیه اینا رو نگه داشتین. بریزین‌شون دور» مامان اما مخالفت میکند؛ همان که می‌دانستم. دوستشان دارد. می‌گوید «بزنشون پشت که خیلی دیده نشن» قبلاً هم همان‌جا بودند؛ یعنی از زمانی‌که مهر “قدیمی” بودن بهشان خورد، به دیوار کناری یخچال تبعید شدند که در دید نیست و فقط اگر کسی سراغ کابینت‌های کنار یخچال برود، آنها را میبیند.
    همان‌جا میزنمشان؛ دور از دید. در تبعیدگاه. به حکم کهنه و قدیمی شدن ولی دوست‌داشتنی بودن برای مامان.

    چقدر خاطره قدیمی داریم و در کمدهای خانه و کمدهای ذهنمان نگهشان داشتیم. گاهی سراغشان می‌رویم و زنده می‌شویم؛ گاهی سراغشان می‌رویم و اشک میشویم.
    گاهی لبخندی میشوند بر لبمان، گاهی مثل سیلی‌ای می‌شوند بر صورتمان.

    مامان دوست‌داشتنی‌ها را نگه میدارد. کاش من هم می‌توانستم


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۱:۳۹ ق.ظ روز ۰۲ اسفند ۱۳۹۷ | دیدگاه (۰)

    فاطمه خانوم

    هم‌اسم من است؛ البته نمی‌دانم در شناسنامه‌اش سیده فاطمه است یا فاطمه سادات. گمانم “فاطمه” خالی باشد؛ فکر نکنم طالبان “سید بودن” را در شناسنامه‌ها ثبت میکرده.
    آمده کمک مامان؛ فاطمه خانم را می‌گویم. هم‌سن‌و‌سال هم هستیم. اولین‌بار که دیدمش فکر میکردم حداقل پنج سالی از من بزرگتر است ولی از مامان شنیدم، هم‌سن من است، حتی یکی دو سال کوچیکتر.
    تفاوت‌هایمان برایم پررنگ‌تر بود تا شباهتمان. من، “سیده‌فاطمه”‌ی سی‌ودوساله‌ی ایرانی تحصیلکرده بودم و “فاطمه” خانم زن سی‌و‌دوساله اهل افغانستان که فقط سواد قرآنی داشت.
    مامان برایش چای آورد با کلوچه خرمایی تا کمی استراحت کند.
    نمی‌دانم چه شد که حرف به تمیزی خانه و جارو کشیدن کشید.
    «جمعه‌ها خونه رو جارو میزنم» جمله من بود که هنوز کامل نشده، فاطمه خانم با لهجه دری گفت «جمعه جارو مکن» گفتم چرا؟
    گفت «روزای دیگه کارای خونه‌ات رو بکن. جمعه رو بذار برای نماز، برای دعا و صلوات برای سلامتی امام زمان»*
    چند ثانیه ماندم؛ نمی‌دانستم چه بگویم.
    جمعه. امام زمان. دعا برای سلامتی. روز عبادت.
    واژه‌هایی که چند سالیست حواسم به آنها نیست.
    “فاطمه”ی تحصیلکرده‌ی ایرانی، مقهور و متحیر “سیده فاطمه” افغانستانی شده بود؛ سیده فاطمه‌ای که شاید فقط سواد قرآنی داشت، ولی معرفتش خیلی بیشتر از من بود؛ خیلی بیشتر از منِ پرادعا
    تفاوت‌هایمان برایم پررنگ‌تر شد.
    .
    * با لهجه فارسی دری، بخوانید


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۱:۳۶ ق.ظ روز ۲۸ بهمن ۱۳۹۷ | دیدگاه (۰)

    زنان، حماسه آفرینان تاریخ انقلاب

    ۱۷ شهریور ۵۷، یکی از روزهای مهم در تاریخ انقلاب اسلامی است. رژیم پهلوی با کشتاری که در این روز به راه انداخت، چهره بیرحم و ضدانسانی خود را نشان داد و چند ماه بعد از این حادثه، از بین رفت. زنان در این روز، مانند باقی روزهای انقلاب، دوشادوشِ مردان حضوری فعال داشتند و به گواهی تاریخ، اولین شهید زنِ انقلاب در این روز به شهادت رسید.

    ✌️ زنان در این روز علاوه بر حضور در تظاهرات و تجمع میدان ژاله، به مداوای مجروحین پرداختند و حتی بعضی از زنان، دوربین به دست، تصاویر این روز تاریخی را ضبط کردند.
    امام خمینی در پیامی که به مناسبت این روز دادند از زنان با تعبیر “شیرزنان” یاد کردند.

    ❇️ شهید مرتضی مطهری نیز در یکی از سخنرانی‌هایشان درباره نقش زنان در این روز می‌گویند: “در روز ۱۷ شهریور در میدان شهدا آنطور که نقل می‌کنند و فیلم‌ها نشان می‌دهند، زنها بیشتر از مردها شهید دادند و این زنها بودند که در میدان شهدا نشستند و مورد رگبار ظالمانه دشمن قرار گرفتند و چقدر زن در آنجا شهید شد و این فاجعه ۱۷ شهریور نقطه عطف عجیبی در این انقلاب اسلامی بود”

    🌺 زنان علاوه بر حضور فیزیکی خود در حوادث انقلاب، نقش مهمی در ترغیب و تشویق مردان برای حضور در صحنه و مبارزه با رژیم پهلوی داشتند. اگر زنان نقشِ اجتماعی خود را فراموش می‌کردند ممکن بود انقلاب به سرانجام نرسد. همانطور که امام خمینی در یکی از صحبت‌هایشان فرمودند: “ما نهضت خودمان را مدیون زن‌ها می‌دانیم”

    این مطلب برای “خامنه‌ای‌ریحانه” نوشته شده است.


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۳:۵۸ ب.ظ روز ۱۷ شهریور ۱۳۹۷ | دیدگاه (۰)

    تاثیر فعالیت‌های زنانه در پیش‌برد اهداف انقلاب مشروطه

    زنان در انقلاب مشروطه نقش پررنگی داشتند و حتی در بعضی موارد سلاح نیز به دست گرفتند و حرکت‌های آنان باعث تحولات و تصمیمات بزرگی در آن روزها شد.

    زمانیکه عده‌ای از مردم در حرم شاه‌عبدالعظیم به نشانه اعتراض تحصن کرده بودند، تعدادی سرباز مسلح در آنجا وظیفه داشتند که به‌زور اسلحه، مردم را پراکنده کنند. زنان بالای بام حرم رفتند و سنگ‌هایی آماده کردند تا اگر سربازان تیراندازی کردند و آسیبی به حرم و مردم وارد کردند، آنها را سنگ‌باران کنند.

    با اوج گرفتن قیام، مبارزان مشروطه، برای خرید اسلحه و دیگر هزینه‌های مقاومت احتیاج به منابع مالی داشتند. زنان با فروختن وسائل منزل یا جواهرات‌شان به کمک مشروطه‌خواهان رفتند. در تاریخ آمده «بعد از فتح اصفهان به دست سواران بختیاری، عده‌ای از زنان به انجمن ایالتی اصفهان رفته و زیورآلات خود را هدیه کردند. در این میان، زنی کاسه‌ای مسی را که تنها دارایی او بود، به مشروطه خواهان تقدیم کرد».

    پس از پیروزی مشروطه‌خواهان، کشور ناچار بود برای تامین مخارج خود از انگلیس و روس وام بگیرد. دولت و مردم با این تصمیم مخالف بودند. بنابراین تصمیم به تاسیس بانک ملی گرفتند. تاسیس و راه افتادن بانک احتیاج به پول داشت. زنان برای تامین این هزینه‌ها وارد میدان شدند و طلاهای خود را فروختند. در تاریخ آمده است زنی از قزوین در نامه‌ای که برای رئیس مجلس فرستاده بود، نوشت: «مقدار ناقابل از زیورآلات خودم را که برای ایام سخت ذخیره کرده بودم، به جهت بانک ملی می‌فرستم. اشیای اهدایی را اعضای محترم بانک ملی، به امانت و شرافت بفروشند، سهم بانک بخرند و برایم روانه کنند». مشهور است زنی بیوه که پسر کوچکی نیز داشت و مال زیادی نداشت، سه تکه از وسائل خانه‌اش را فروخت و با پولش سهمی از بانک خرید.

    دوره مشروطه چندان به درازا نکشید و کار مشروطه‌خواهان و دربار به بن‌بست رسید. محمدعلی شاه مجلس را به توپ بست. جوانان مشروطه‌خواه که برای دفاع از مجلس مانده بودند به ضرب گلوله کشته شدند. فضا طوری بود که مردان جرات نمی‌کردند به جنازه‌ها نزدیک شوند و آنها را از روی زمین بردارند. زنان در این موقعیت نیز به میدان آمدند و جنازه‌ها را برداشتند و از میدان خارج کردند.

    بعد از به توپ بستن مجلس، نماینده‌ای از طرف محمدعلی شاه برای تصرف تبریز به آنجا رفت. تبریز یازده ماه در محاصره بود. در این یازده ماه زنان در هر زمینه‌ای که می‌توانستند به مشروطه‌خواهان و انقلابیون کمک کردند. از پختن غذا و دوختن لباس برای آنان تا پرستاری و آماده کردن ادوات جنگی و حتی جنگیدن با لباس مردانه! در منابع تاریخی، نقلی از یکی از زنان تبریزی آمده است که گفته: «در بحرانی‌ترین روزهای قیام، مجبور بودیم برای رعایت پنهان‌کاری، تکه‌های نان را زیر چادر به شکم‌مان ببندیم و به سنگر مجاهدان برسانیم»

    برای مطالعه بیشتر در زمینه انقلاب مشروطه و تاریخ ایران در آن برهه می‌توانید به این کتاب‌ها مراجعه کنید:
    مشروطه شناسی، موسی نجفی، نشر آرما
    فراز و فرود مشروطه، سید مصطفی تقوی، موسسه تاریخ معاصر ایران
    تاریخ تحولات سیاسی ایران، دکترموسی نجفی و دکتر موسی حقانی، موسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران

    این مطلب برای “خامنه‌ای‌ریحانه” نوشته شده است.


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۴:۰۷ ب.ظ روز ۱۴ مرداد ۱۳۹۷ | دیدگاه (۰)

    با حضور تمام خانواده

    الان در بعضی از کشورهای اسلامی سنت خوبی وجود دارد که در تمام ماه رمضان، اغلب مساجد افطاری میدهند؛ یعنی هرکس برود و وارد مسجد بشود، پذیرایی میشود. البته خانواده‌ها محروم میمانند؛ فقط مردان افطاری میخورند و برمیگردند! اگر بشود در این‌جا هم همین سنت در خصوص افراد تحت پوشش شما رواج پیدا کند – البته با حضور تمام افراد خانواده – خوب است. در زمان رژیم گذشته، این ارتباطات معنوی، کم و یا منجمد شده بود؛ که البته متأسفانه بقایایش همچنان باقی است. ما بایستی در دوران اسلامی، این ارتباطات را زنده کنیم.

    در اینترنت، به دنبال مطالبی درباره افطاری دادن بودم که رسیدم به  صحبت‌های رهبر با مسئولین کمیته امداد، در سال هفتاد؛ یعنی بیست و هفت سال پیش! اینکه از ۲۷ سال قبل، آقا دغدغه افطاری ساده دادن به مردم و در مکان‌های عمومی را داشته‌اند به کنار؛ توجه من به آن جملات درباب توجه به “خانواده” یعنی زنان و دختران و بچه‌ها، جلب شد.

    آقا افطاری مساجد در کشورهای عربی را مثال می‌زنند و پشت‌بندش می‌گویند “البته خانواده‌ها محروم می‌مانند، فقط مردان افطاری میخورند” و بعد که توصیه می‌کنند مسئولین کمیته امداد چنین افطاری‌هایی برای خانواده‌های تحت پوششان برگزار کنند، سریع می‌گویند “البته با حضور تمام افراد خانواده”

    این مقدار توجه و دقت رهبر، به خانواده و حضور زنان و مادران به همراه مردان در مراسمات، آن هم سال هفتاد که هنوز حقوق زنان و توجه به خانواده چه از جانب نهادهای انقلابی چه مخالفان، در ایران به راه نیفتاده بود، برایم بسیار جالب آمد.

    اللهم احفظه


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۳:۱۲ ق.ظ روز ۰۸ خرداد ۱۳۹۷ | دیدگاه (۰)