ای اولین و آخرین امید
إِنْ یَنْصُرْکُمُ اللَّهُ فَلَا غَالِبَ لَکُمْ وَإِنْ یَخْذُلْکُمْ فَمَنْ ذَا الَّذِی یَنْصُرُکُمْ مِنْ بَعْدِهِ وَعَلَى اللَّهِ فَلْیَتَوَکَّلِ الْمُؤْمِنُونَ
اگر خدا شما را یارى کند هیچ کس بر شما غالب نخواهد شد
و اگر دست از یارى شما بردارد، چه کسى بعد از او شما را یارى خواهد کرد؟
مؤمنان باید تنها بر خدا توکل کنند
سوره مبارکه آل عمران، آیه ۱۶۰
دیلماج

شاه آبادی تاریخ خونده، قلم جذابی داره و این دو فاکتور، باعث میشه از دل حوادث تاریخی، یه داستان جذاب خلق کنه
داستانی که در عین قصه بودن و جزئیات شکل گرفته از ذهن نویسنده، کلیت واقعی داره
خیلی از آدم‌ها تاریخ‌خون نیستن و حتی از تاریخ فراری‌اند. رمان‌هایی مثل دیلماج، کافه خیابان گوته و حتی خانمِ مسعود بهنود خواننده رو با قصه میبره به عمق تاریخ و یکسری اطلاعات تاریخی بهش میده. چی بهتر از این؟

از اینکه دو ترم، شاگرد شاه‌آبادی بودم و ازشون آموختم، خوشحالم.

کتاب درباره میرزا یوسف‌خان مستوفی مشهور به دیلماج هست و تغییراتی که در زندگیش میکنه. برای من حزب باد بودن این فرد و یک‌روز طرفدار مشروطه بودن اونقدر که بخاطرش زندان میره و بعد فرار میکنه انگلیس و یه روز ضد مشروطه بودن انقدر که دستور میده زبون کسائیکه اسم مشروطه رو میارن ببرن، جالب بود! و سطرهای آخر کتاب که بعد از دوباره روی کار آمدن مشروطه‌خواهان و دار زدن شیخ فضل الله دوست میرزا یوسف بهش میگه باید برای نمایندگی مجلس اماده بشی! مشروطه به ما احتیاج داره!

دلم هوای حرم کرده است میدانی

به نام نامی سر، بسمه‌ تعالی سر
بلندمرتبه پیکر، بلندبالا سر

فقط به تربت اعلات، سجده خواهم کرد
که بنده‌ی تو نخواهد گذاشت، هرجا سر

قسم به معنی لا یمکن الفرار از عشق
که پر شده است جهان، از حسین سرتاسر

نگاه کن به زمین! ما رأیت إلا تن
به آسمان بنگر! ما رأیت إلا سر

سری که گفت: «من از اشتیاق لبریزم
به سرسرای خداوند می‌روم با سر

هر آنچه رنگ تعلق، مباد بر بدنم
مباد جامه، مبادا کفن، مبادا سر.»

همان سری که “یحب الجمال” محوش بود
جمیل بود، جمیلا بدن، جمیلا سر

سری که با خودش آورد بهترین‌ها را
که یک به یک، همه بودن سروران را سر

زهیر گفت: حسینا! بخواه از ما جان
حبیب گفت: حبیبا! بگیر از ما سر

سپس به معرکه عابس، ” أجنّنی”گویان
درید پیرهن از شوق و زد به صحرا سر

بنازم ” أم وهب” را، به پاره تن گفت
برو به معرکه با سر ولی میا با سر

خوشا به حال غلامش، به آرزوش رسید
گذاشت آخر سر، روی پای مولا سر

چنان که یک تن دیگر به آرزوش رسید
به روی چادر زهرا گذاشت سقا، سر

در این قصیده ولی آنکه حسن مطلع شد
همان سری است که برده برای لیلا سر

همان که احمد و محمود بود سر تا پا
همان سری که خداوند بود، پا تا سر

پسر به کوری چشمان فتنه کاری کرد
پر از علی شود آغوش دشت، سرتاسر

میان خاک، کلام خدا مقطعه شد
میان خاک؛ الف، لام، میم، طا، ها، سر

حروف اطهر قرآن و نعل تازه‌ی اسب
چه خوب شد که نبوده است بر بدن‌ها سر

تنش به معرکه سرگرم فضل و بخشش بود
به هرکه هرچه دلش خواست داد، حتی سر

جدا شده است و سر از نیزه‌ها درآورده است
جدا شده است و نیفتاده است از پا سر

صدای آیه کهف الرقیم می‌آید
بخوان! بخوان و مرا زنده کن مسیحا سر

بسوزد آن همه مسجد، بمیرد آن اسلام
که آفتاب درآورد از کلیسا سر

عقیله، غصه و درد و گلایه را به که گفت؟
به چوب، چوبه محمل، نه با زبان، با سر

دلم هوای حرم کرده است می‌دانی
دلم هوای دو رکعت نماز بالا سر


دو هفته مونده به اربعین و من هیچ امیدی به رفتن ندارم 🙁

ذهن‌خوانی

آخه چرا اینکار رو انجام میده بدون اینکه سوال بپرسه یا اجازه بگیره؟ اعصابم خرد شده. اصلا رعایت نمیکنه.
_ تا حالا بهش گفتی که نباید چنین کاری کنه؟ گفتی اجازه انجامش رو نداره؟
_ نه نگفتم. خودش نمیفهمه نباید انجام بده؟
_ نه! از کجا باید بدونه و بفهمه؟ باید بهش بگی. باید «حرف» بزنی.
[ به فکر فرو میرود]

چرا اکثر آدم‌ها حرف نمیزنن؟ منظور، توقع‌هایی که از هم داریم، احساسی که به هم داریم، چرا به زبون نمیاریم؟ چرا فکر میکنیم طرف مقابلمون خودش باید متوجه بشه و فکر ما رو بخونه؟
طرف مقابل هرکسی می‌تونه باشه؛ بچه، والدین، خواهر، برادر، همسر، دوست، فامیل، همکار، کارگر، کارفرما و …
کاش بیشتر درباره چیزهایی که تو قلب و ذهنمون هست، با هم «حرف» بزنیم.
این حرف زدن به نظرم هم سوتفاهم‌ها رو از بین میبره هم غیبت و تهمت‌ها رو، هم موجب همدلی و آرامش ذهنی و روحی میشه.

باور کنیم قابلیت «ذهن‌خوانی» از قابلیت‌های بشر نیست

ما درون را بنگریم

پشت چهره‌های خندان و فعال مجازی، چهره‌ای خسته و ناامید خوابیده است

بادمجون سرخ‌کرده

بادمجان رو که می‌خواین سرخ کنید، قبلش یک کم ماست بمالید بهش!
به شدت مقدار روغنی که مصرف میشه، پایین میاد، بدون اینکه تغییری در طعم بادمجون‌ها ایجاد بکنه

  • مهر ۱۳۹۸
  • شهریور ۱۳۹۸
  • مرداد ۱۳۹۸
  • تیر ۱۳۹۸
  • خرداد ۱۳۹۸
  • اردیبهشت ۱۳۹۸
  • فروردین ۱۳۹۸
  • اسفند ۱۳۹۷
  • بهمن ۱۳۹۷
  • دی ۱۳۹۷
  • آذر ۱۳۹۷
  • آبان ۱۳۹۷
  • مهر ۱۳۹۷
  • شهریور ۱۳۹۷
  • مرداد ۱۳۹۷
  • تیر ۱۳۹۷
  • خرداد ۱۳۹۷
  • اردیبهشت ۱۳۹۷
  • فروردین ۱۳۹۷
  • اسفند ۱۳۹۶
  • بهمن ۱۳۹۶
  • دی ۱۳۹۶
  • آذر ۱۳۹۶
  • آبان ۱۳۹۶
  • مهر ۱۳۹۶
  • شهریور ۱۳۹۶
  • مرداد ۱۳۹۶
  • تیر ۱۳۹۶
  • خرداد ۱۳۹۶
  • اردیبهشت ۱۳۹۶
  • فروردین ۱۳۹۶
  • اسفند ۱۳۹۵
  • بهمن ۱۳۹۵
  • دی ۱۳۹۵
  • آذر ۱۳۹۵
  • آبان ۱۳۹۵
  • مهر ۱۳۹۵
  • شهریور ۱۳۹۵
  • مرداد ۱۳۹۵
  • تیر ۱۳۹۵
  • خرداد ۱۳۹۵
  • اردیبهشت ۱۳۹۵
  • فروردین ۱۳۹۵
  • اسفند ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۴
  • دی ۱۳۹۴
  • آذر ۱۳۹۴
  • آبان ۱۳۹۴
  • مهر ۱۳۹۴
  • شهریور ۱۳۹۴
  • مرداد ۱۳۹۴
  • تیر ۱۳۹۴
  • خرداد ۱۳۹۴
  • اردیبهشت ۱۳۹۴
  • فروردین ۱۳۹۴
  • اسفند ۱۳۹۳
  • بهمن ۱۳۹۳
  • دی ۱۳۹۳
  • آذر ۱۳۹۳
  • آبان ۱۳۹۳
  • مهر ۱۳۹۳
  • شهریور ۱۳۹۳
  • مرداد ۱۳۹۳
  • تیر ۱۳۹۳
  • خرداد ۱۳۹۳
  • اردیبهشت ۱۳۹۳
  • فروردین ۱۳۹۳
  • اسفند ۱۳۹۲
  • بهمن ۱۳۹۲
  • دی ۱۳۹۲
  • آذر ۱۳۹۲
  • آبان ۱۳۹۲
  • مهر ۱۳۹۲
  • شهریور ۱۳۹۲
  • مرداد ۱۳۹۲
  • تیر ۱۳۹۲
  • خرداد ۱۳۹۲
  • اردیبهشت ۱۳۹۲
  • فروردین ۱۳۹۲
  • اسفند ۱۳۹۱
  • بهمن ۱۳۹۱
  • دی ۱۳۹۱
  • آذر ۱۳۹۱
  • آبان ۱۳۹۱
  • مهر ۱۳۹۱
  • شهریور ۱۳۹۱
  • مرداد ۱۳۹۱
  • تیر ۱۳۹۱
  • خرداد ۱۳۹۱
  • اردیبهشت ۱۳۹۱
  • فروردین ۱۳۹۱
  • اسفند ۱۳۹۰
  • بهمن ۱۳۹۰
  • دی ۱۳۹۰
  • آذر ۱۳۹۰
  • آبان ۱۳۹۰
  • مهر ۱۳۹۰
  • شهریور ۱۳۹۰
  • مرداد ۱۳۹۰
  • تیر ۱۳۹۰
  • خرداد ۱۳۹۰
  • اردیبهشت ۱۳۹۰
  • فروردین ۱۳۹۰
  • اسفند ۱۳۸۹
  • بهمن ۱۳۸۹
  • دی ۱۳۸۹
  • آذر ۱۳۸۹
  • آبان ۱۳۸۹
  • مهر ۱۳۸۹
  • شهریور ۱۳۸۹
  • مرداد ۱۳۸۹
  • تیر ۱۳۸۹
  • خرداد ۱۳۸۹
  • اردیبهشت ۱۳۸۹
  • فروردین ۱۳۸۹
  • اسفند ۱۳۸۸
  • بهمن ۱۳۸۸
  • دی ۱۳۸۸
  • آذر ۱۳۸۸
  • آبان ۱۳۸۸
  • مهر ۱۳۸۸
  • شهریور ۱۳۸۸
  • مرداد ۱۳۸۸
  • تیر ۱۳۸۸
  • خرداد ۱۳۸۸
  • اردیبهشت ۱۳۸۸
  • فروردین ۱۳۸۸
  • اسفند ۱۳۸۷
  • بهمن ۱۳۸۷
  • دی ۱۳۸۷
  • آذر ۱۳۸۷
  • آبان ۱۳۸۷
  • مهر ۱۳۸۷
  • شهریور ۱۳۸۷
  • مرداد ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۷
  • خرداد ۱۳۸۷
  • اردیبهشت ۱۳۸۷
  • فروردین ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۵
  • خرداد ۱۳۸۵
  • اردیبهشت ۱۳۸۵
  • فروردین ۱۳۸۵
  • اسفند ۱۳۸۴
  • بهمن ۱۳۸۴
  • دی ۱۳۸۴
  • آذر ۱۳۸۴
  • شهریور ۱۳۸۴
  • طریق العلما

    پیاده‌روی به سمت کربلا، مسیرهای مختلفی داره که معروف‌ترینش بین ما ایرانی‌ها #طریق_یاحسین هست که از نجف شروع میشه و در کنار جاده ماشین‌رو نجف به کربلاست. طریق العلما هم از نجف شروع میشه با این تفاوت که در حاشیه فرات عبور میکنه و ده کیلومتر بیشتره! یعنی نود کیلومتره. پس باید حداقل یک نیمروز بیشتر براش وقت بذارین.
    * تو این مسیر موکب‌ها خیلی کمتر از جاده اصلیه. یه قسمت‌هایی حتی ممکنه دو ساعت راه برید و هیچ استراحتگاهی سر راهتون نباشه. مخصوصا اوایل راه که بیشتر تو نخلستون‌ها هستید و نه به شهرهای بین راه رسیدید نه منازل روستایی. پس برای احتیاط یه بطری کوچیک آب و چند دونه خرما همراهتون باشه. (عکس سوم رو ببینید. تو مسیر هیچ موکبی نبود، یه کلمن آب رو گذاشته بودن برای زوار وسط راه)
    * قسمت‌هایی از مسیر که بین نخلستون‌هاست، سنگلاخی و خاکه. پارسال بارون اومد چندبار و راه گل شد و راه رفتن سخت بود. مخصوصا برای کالسکه و چرخ. پس اگه با بچه و کالسکه میخواین برید، این مورد رو یادتون باشه.
    * راه به نسبت طریق یاحسین به شدت خلوته. بخاطر همین به خانم‌هایی که تنها سفر میکنن، اصلا پیشنهاد نمیکنم از این مسیر برند. جاهایی از مسیر بود که فقط من و همسرم بودیم و هیچ زائر دیگه‌ای نبود. انقدر که شک کردیم نکنه مسیر رو اشتباه رفتیم! این خلوتی و سکوتش برای تفکر و آرامش گرفتن خیلی خوب بود البته.
    * موکب‌ها رو گفتم کم هستن، باید اینطور بگم که تو این مسیر، موکب به معنی طریق الحسین نیست! حسینیه یا چادری وجود نداره! فقط خونه‌های محلی‌ها و مردم همون منطقه پذیرای زوار و مشایه است و برای استراحت، خواب، نماز، نهار، طهارت باید مهمون خونه‌هاشون بشید. مخصوصا تا اواسط مسیر که بین زمین‌های زراعی و نخلستون‌ها هستید.
    * غیر از قسمت‌هایی که کنار نخلستون و رودخونه است و ماشینی عبور نمیکنه، بقیه مسیر امکان ماشین سوار شدن وجود داره. اگه استوری‌های پارسال منو ببینید، بخاطر سرماخوردگی و بیحالی، دو بار مجبور شدیم سوار ماشین بشیم. البته ماشین‌هایی که تو اون مسیر سوار میکنن، بیشتر وانت هستند. ماشین‌های شخصی هم هستن ولی کمتر.
    * اگه وسط مسیر پشیمون شدید، من دقیق نمیدونم بهترین راه برای رسیدن به طریق الحسین چیه! فقط اینو میدونم که به شهر کفل که رسیدید، میتونید از ماشین‌هایی که به سمت جاده اصلی میرند، بخواین شما رو هم به اون مسیر و جاده ببرند؛ پیاده گمونم نصف روزی طول میکشه مسیر بین دو جاده.
    * در کل پیشنهاد میکنم اگه دفعه اوله به این سفر میرید، از این مسیر نرید
    *اگه یکبار از این مسیر رفتید، سال‌های بعد از همون مسیر اصلی برید! با بچه اگه می‌خواین برید، گمونم سختی‌هاش و استرس‌هاش از مسبر اصلی بیشتره. اگه به هر دلیل دوست ندارید به خونه‌های شخصی مردم محلی برید، از این مسیر نرید. اگه فوبیای امنیت دارید، از این مسیر نرید. اگه هر یکربع یکبار باید چیزی بخورید، از این مسیر نرید

    * اگه شلوغی و ازدحام جمعیت باعث اعصاب‌خردی و از بین رفتن آرامش و طمانینه این سفر میشه، از این مسیر برید. اگه بخاطر دستگاه گوارش و بدنتون برای سالم بودن و صحیح عمل کردن،باید هر روز چند میوه بخورید، از این مسیر برید ) بخاطر زمین‌های کساورزی و زراعی به شدت توزیع انواع میوه در این مسیر زیاده ) اگه دوست دارید با آدم‌های محلی معاشرت کنید و مهمون مهربانی اعراب بشید، از این مسیر برید
    *مسیر هیچ چراغ و روشنایی نداره. قبل غروب همه به خونه‌ها و مبیت‌ها برای استراحت میرند و بعد نماز صبح هم شروع به راه رفتن میکنند، پس اگه اهل شب راه رفتن هستید، از این مسیر نرید. مگه خیلی شجاع و نترس باشید که اون هم به نظرم از احتیاط و عقل، به دوره

    * هلال‌احمر و امکاناتی که در مسیر اصلی هست اصلا تو این مسیر نیست. هرچی هست خونه‌های خودشون و اگه به شهرهای کفل و طویرج و حله رسیدید، درمونگاه‌ها و بیمارستان‌هاشونه. پس اگه بیماری دارید که احتباج به مراقبت و چک‌آپ کردن مستمر و روزانه دارید، از این مسیر نرید
    * بالا هم نوشتم، بخشی از مسیر هیچ موکبی نیست. سما دو سه یاعت راه میرید و هیچ موکب و استراحت‌گاهی وجود نداره. پس اگه هر نبم ساعت با هر چند دقیقه باید بنشینید و استراحت کنید، از این مسیر نرید. مگه نشستن روی تنه درختا و سبزه‌ها براتون مساله‌ای نباشه

    من، معلم نگارش هستم

    هر سال، جلسه اولِ کلاسِ هفتم‌هایم از آنها میخواهم درباره هر موضوعی که می‌خواهند و دوستش دارند، بنویسند؛ هرچه که دوست دارند بنویسند. هدفم این است که با قلم و سبک نوشتن هرکدامشان آشنا شوم.
    هفته پیش به هفتم‌ها گفتم بنویسید و هفته بعد برایم بیاورید. امروز که سرکلاسشان رفتم، ده اسم به ترتیب روی تخته نوشته‌ بودند. گفتم اینها چیست؟ گفتند به این ترتیب می‌خواهیم «انشا» هایمان را سرکلاس بخوانیم.
    تعجب کردم. یعنی برایم غریب بود. اسم نوشته‌اند که انشا بخوانند؟ انشاء. زنگ انشاء؟ حتی این واژه هم برایم غریب بود.*
    من کلاس‌هایم را به نام «نگارش» می‌شناسم. کلاسی که قرار است بنویسیم، کلاسی که قرار است مشقِ نوشتن کنیم، مشقِ درست نوشتن، فارغ از اینکه درباره چه می‌نویسیم.

    در کلاس نگارش، فارغ از اینکه چه کسی تخیل خوبی دارد، چه کسی قلم تواناتری دارد، چه کسی شعر و آرایه و صنایع ادبی بلد است، قرار است تمرین درست نوشتن کنیم. نوشتن و درست نوشتنی که نیاز هر فردِ باسوادی است؛ چه در آینده دکتر و مهندس و معمار و خلبان و ملوان شود، چه نویسنده و شاعر و سخنران و فیلسوف و استاد؛ در هر حال باید اصول کلی نوشتن را بلد باشد.
    شاید برای همین است که در ذهن بعضی از ما، مثل باقی درس‌ها، تنفر خاصی به زنگ انشاء باقی مانده است، چون مجبور به انشا نوشتن بودیم نه درست نوشتن.

    کاش اسم تمام کلاس‌های «انشا» بشود «نگارش» و همه بچه‌ها تمرین نوشتن کنند. شاید دیگر کمتر شاهد عبارت‌های تصنعی و تقلیدی مثل شعری از بیدل در شروع نوشته یک دختر سیزده ساله درباره تابستانش باشیم که فقط یاد گرفته «اول نوشته را با جمله‌ای از بزرگان شروع کنید» بدون دانستن ربطش یا چرایی‌اش.

    • من در کلاس‌هایم خوانش نوشته نیز دارم چه همین یکی از علل ترغیب برای نوشتن در بعضی از دانش‌آموزان است، اما اختیاری است؛ هیچ‌کس مجبور به خواندن نیست اما همه مجبور به نوشتن هستند.

    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۲:۲۸ ب.ظ روز ۰۹ مهر ۱۳۹۸ | دیدگاه (۰)

    از ماست که بر ماست

    برای تمدید گذرنامه امده‌ام پلیس +ده
    شلوغ است؛ مثل دیروز و پریروز که آمدم و کارم درست نشد و امروز مجبور شدم برای بار سوم بیایم.
    اسم‌‌م را در لیست انتظار! نوشتم و نشستم؛ منتظر تا صدایم کنند.
    آقایی از جلو اتاقک گذرنامه برمیگردد و رو به خانمش میگوید «سیستم‌ها از مرکز بسته شده و نمی‌تونن اطلاعات رو ثبت کنند.»
    ولوله‌ای می‌شود؛ جمعیت بلند شده و به اتاقک گذرنامه هجوم می‌برد.
    پیرمرد! مسئول گرفتن مدارک میگوید «بشینید صداتون میکنم.» آقایی با شلوار لی و کت سورمه‌ای می‌پرسد «کی نوبت من میشه» پیرمرد می‌گوید «فامیلیت چیه؟» و مردِشلوارلی، آخرین اسم روی برگه را نشان میدهد؛ آخرین اسم.
    پیرمرد مدارک زنی را گرفته و مشغول است. زن بر صندلی‌ای، روبروی پیرمرد نشسته است. مردِشلوارلی مدارکش را از کیفش در می‌آورد و منتظر بالای سر زن می‌ایستد. زن که بلند می‌شود تا برود، شلوارلی مدارکش را روی میز پیرمرد می‌گذارد و بر صندلی می‌نشیند.
    مراجعه‌کننده دیگری می‌گوید «آقا، مگه شما نفر آخر نبودین؟ نوبتتون بعد از همه ماست» شلوارلی غرغری می‌کند و بلند می‌شود.
    سیستم همچنان قطع است.
    شلوارلی از اتاقک گذرنامه بیرون می‌آید و همانطور که می‌خواهد بر صندلی‌ انتظار بنشیند، بلند می‌گوید «همه چیز قروقاطیه تو این کشور. یک ساعت و نیمه منتظرم»
    .
    این جمله را کسی می‌گوید که خودش بدون در نظر گرفتن حق سی نفر دیگر، می‌خواهد کار خودش زودتر راه بیفتد. کسی که به دروغ ساعت انتظارش را یک ساعت و نیم بیان میکند (من که قبل از آن آقا رفته بودم، کمتر از یکساعت منتظر بودم) حالا، از چه کسی انتظار مرتب بودن را دارد؟ کشور و مردمش و مسئولینش مگر کسی جدای از من و مردشلوارلی و پیرمرد و … است؟
    باور کنیم این خود ما هستیم که کشور را می‌سازیم و پیش می‌بریم. باور کنیم


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۳:۱۴ ب.ظ روز ۲۶ شهریور ۱۳۹۸ | دیدگاه (۰)

    حسینیه سادات اخوی

    حس حسینیه‌های قدیمی عجیب است؛ انگار روضه‌هایشان حقیقی‌تر است. خلوص بیشتری دارند. شاید هم روحِ خسته‌‌مان از هزار غوغا و هیاهوی شهر، با روضه‌های بدون طبل و زنجیر و اکو آرام می‌گیرد؛ با سخنرانی‌ها و روضه‌های کوتاه قرار می‌گیرد.
    هرچه هست، آرامشی که در حسینیه‌ها و خانه‌های قدیمی به جانم می‌ریزد ناب‌تر و زلال‌تر هستند.

    اینجا حسینیه سادات اخوی است. درست میان کوچه‌پس‌کوچه‌های تهران قدیم؛ محله عودلاجان و امامزاده یحیی.
    دویست سال است اینجا روضه اهل‌بیت پیامبر خوانده می‌شود؛ دویست سال است عزاداران اینجا حسین حسین میکنند؛ توشه می‌گیرند.

    دوستان آدرس مترویی‌اش را پرسیدند؛ بروید خط دو مترو، ایستگاه بهارستان پیاده شوید. تاکسی بنشینید به سمت جنوب. بگویید عودلاجان، روبروی پمپ بنزین پیاده میشوم. کنار پمپ بنزین کوچه‌ای است به نام برزن، بگیریدش و بیایید داخل تا انتها و بعد بپیچید به راست؛ بیایید تا صدای حسینیه به گوشتان برسد. چای و نان قندی معروف‌ش را بخوردید و بنشینید پای منبرها و روضه‌های یکربعی و زیر خیمه‌ی قدیمی اباعبدالله نفس تازه کنید. التماس دعا


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۱:۰۸ ق.ظ روز ۲۰ شهریور ۱۳۹۸ | دیدگاه (۰)

    بهترین قصه‌گو، برنده است
    • ما عاشق قصه‌ایم.
      ما “بنی‌بشر” عاشق قصه‌ایم؛ قصه‌ای که بخوانیم، بشنویم، ببینیم.
      از همان روزهای کودکی که با قصه‌‌ی لالایی‌ها می‌خوابیدیم تا همین امروز.
      فرقی نمی‌کند سن‌ِمان، جنس‌ِمان، مشغله‌مان چه باشد، این قصه‌ها هستند که ما را غرق می‌کنند؛ غرقِ خیال و رویا. پرتابمان می‌کنند به خاطرات، به روزهای دور و آشنا.

      کتاب می‌خوانیم و فیلم می‌بینیم، چون دنبال قصه‌ایم.
      با آدم‌ها تعامل میکنیم و دنبال قصه زندگی‌شان هستیم.
      گاهی در گوشه‌ای می‌نشینیم و به آدم‌ها نگاه می‌کنیم و در ذهنمان قصه‌شان را می‌سازی
      در شبکه‌های اجتماعی، آن‌هایی که از خودشان و زندگی‌شان بیشتر می‌نویسند را فالو می‌کنیم چون دوست داریم قصه‌شان را بشنویم، هر روز و هر روز.
      حتی در مسابقه تلویزیونی به کسی رای می‌دهیم که برایمان قصه بگوید، چون ما بنی‌بشر عاشق قصه‌ایم.
      چه افسونی دارد این قصه که خدا هم کتاب هدایتش را با قصه‌ها همراه کرده.

      قصه، قصه، قصه …


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۲:۱۴ ب.ظ روز ۰۵ شهریور ۱۳۹۸ | دیدگاه (۰)

    نزدیک است …

    شب نیمه‌ی شعبان بود.
    برای نماز مغرب، رفته بودم مسجدالنبی.
    کم‌کم صف‌ها بسته میشد، مثل هر شب دیگر.
    آن شب هیچ فرقی با شب قبل و شب‌های قبل‌ترش نداشت.
    خانم‌های سفید و گندمی و سبزه و سیاه می‌آمدند و کنار هم در صف نماز می‌ایستادند.

    منتظر تکبیره‌الاحرام بودم که آمد طرفم.
    چادر مشکی به سر داشت و برقَعی بر صورت.
    نزدیکم شد؛ دستش را از زیر چادر بیرون آورد.
    یک، یک دلاری از کیفش در آورد.
    دستم را گرفت و پول را آرام در دستانم گذاشت.
    سرش را جلو آورد.
    دهانش را مقابل گوشم گرفت و خیلی آرام گفت «لمیلاد امام المهدی»
    دستم را فشار داد، لبخندی زد و رفت.

    پریشب که عطیه از پخش کردن محدود شکلات بین شیعیان در مکه استوری گذاشت، یاد این خاطره افتادم.
    و غصه اینکه ما شیعیان امیرالمومنین، در شهر پیامبرمان، در سرزمین وحی، مجبوریم مخفیانه جشن‌ بگیریم.
    امید داریم به اینکه زودتر روزهایی برسد که در اذان نمازهای مساجد سرزمین وحی «اشهد ان علی ولی الله» طنین انداز شود و جشن‌های غدیرمان را در وادی خم بگیریم.
    و فریاد زنیم #الحمدلله_الذی_جعلنا_من_المتمسکین_بولایت_امیرالمؤمنین_علی_ابن_ابی_طالب_والائمه_المعصومین


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۲:۱۱ ب.ظ روز ۲۹ مرداد ۱۳۹۸ | دیدگاه (۰)

    تنها در مهد

    خاطره دیگری از همان دوران “آمادگی” که دیروز درباره‌اش نوشتم خاطرم آمد.

    ظهر مهد ما تعطیل میشد و مثل همه مهدهای دیگر باید یا والدین یا کسی که مسئولین مهد مطمئن بودند از طرف آنهاست، به دنبال بچه‌ها می‌آمد. مادر من با پنج مادر دیگر که خانه‌هایمان نزدیک هم بود هماهنگ کرده بودند که هر روز هفته یکی‌شان به دنبال بچه‌ها بروند و علاوه بر نوگل خودش، پنج بچه دیگر را هم تحویل بگیرد و به خانه‌شان برساند. هر روز یکی‌شان می‌آمد و فامیل هر شش نفرمان را میگفت و ما هم به دو از مربی‌مان که اسمش را به خاطر ندارم خداحافظی می‌کردیم و می‌رفتیم.

    هیچ‌وقت یادم نمی‌رود که یکروز نوبت مادر حسین بود که به دنبالمان بیاید. آمده بود و ظاهرا دم در یادش رفته بود “مطهری” را بگوید. پنج دوست دیگرم را صدا زدند که بروند و من ماندم! نگذاشتند بروم و گفتند اسمت را نگفته‌اند. هرچه گفتم ما شش نفر هر روز با هم می‌رویم گوش ندادند. آن پنج دوست خوش‌مرام هم یادشان رفت به آن مادر بنده‌خدا که معلوم نبود ذهنش کجای مشکلات مادرانه گیر کرده و من را فراموش کرده بود، یادآوری کنند که فاطمه مطهری جا مانده!

    من ماندم در مهد تا با مادرم تماس بگیرند که به دنبالم بیاید.

    نشسته بودم پیش بچه‌هایی که بخاطر شاغل بودن مادر تا بعدازظهر در مهد می‌ماندند و نهار را همان‌جا می‌خوردند. هنوز هم حس غم و عصبانیتی که از مادرحسین در آن لحظات داشتم در ذهن دارم. کز کرده بودم گوشه دیوار و منتظر شنیدن “مطهری پاشو، مامانت اومده” مربی. که یکی از مربی‌ها آمد و گفت “بچه‌ها بیاین ناهارتون آمده است” گفت بچه‌ها! من هم بچه بودم و همان‌جا نشسته بودم و طبعا گشنه. برای همین بلند شدم و همراه بچه‌ها به سمت اتاق دیگر رفتم که همان مربی جلویم را گرفت و گفت “تو نه. تو بشین همین‌جا تا مامانت بیاد”

    خودتان تصور کنید در آن لحظه چه بر سر قلبِ کوچک من آمد. آنقدر همان یک جمله برایم سنگین بود که بعد از بیست و شش سال که دارم می‌نویسمش، اشکم را جاری کرد و گمانم لحظات بعدش آنقدر برای ذهن شش ساله‌ام غمناک بوده که نتوانسته در خودش نگه دارد و هرچه فکر میکنم مادرم چقدر بعدش رسید و من را نجات داد، یادم نمی‌آید.

    پ‌ن: تا چندماه از مادرحسین بدم می‌آمد و دوست داشتم یکروز مادر من یادش برود اسم حسین را بگوید و جا بماند در مهد 🙂


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۵:۲۲ ق.ظ روز ۲۳ مرداد ۱۳۹۸ | دیدگاه (۳)