ای اولین و آخرین امید
إِنْ یَنْصُرْکُمُ اللَّهُ فَلَا غَالِبَ لَکُمْ وَإِنْ یَخْذُلْکُمْ فَمَنْ ذَا الَّذِی یَنْصُرُکُمْ مِنْ بَعْدِهِ وَعَلَى اللَّهِ فَلْیَتَوَکَّلِ الْمُؤْمِنُونَ
اگر خدا شما را یارى کند هیچ کس بر شما غالب نخواهد شد
و اگر دست از یارى شما بردارد، چه کسى بعد از او شما را یارى خواهد کرد؟
مؤمنان باید تنها بر خدا توکل کنند
سوره مبارکه آل عمران، آیه ۱۶۰
دیلماج

شاه آبادی تاریخ خونده، قلم جذابی داره و این دو فاکتور، باعث میشه از دل حوادث تاریخی، یه داستان جذاب خلق کنه
داستانی که در عین قصه بودن و جزئیات شکل گرفته از ذهن نویسنده، کلیت واقعی داره
خیلی از آدم‌ها تاریخ‌خون نیستن و حتی از تاریخ فراری‌اند. رمان‌هایی مثل دیلماج، کافه خیابان گوته و حتی خانمِ مسعود بهنود خواننده رو با قصه میبره به عمق تاریخ و یکسری اطلاعات تاریخی بهش میده. چی بهتر از این؟

از اینکه دو ترم، شاگرد شاه‌آبادی بودم و ازشون آموختم، خوشحالم.

کتاب درباره میرزا یوسف‌خان مستوفی مشهور به دیلماج هست و تغییراتی که در زندگیش میکنه. برای من حزب باد بودن این فرد و یک‌روز طرفدار مشروطه بودن اونقدر که بخاطرش زندان میره و بعد فرار میکنه انگلیس و یه روز ضد مشروطه بودن انقدر که دستور میده زبون کسائیکه اسم مشروطه رو میارن ببرن، جالب بود! و سطرهای آخر کتاب که بعد از دوباره روی کار آمدن مشروطه‌خواهان و دار زدن شیخ فضل الله دوست میرزا یوسف بهش میگه باید برای نمایندگی مجلس اماده بشی! مشروطه به ما احتیاج داره!

دلم هوای حرم کرده است میدانی

به نام نامی سر، بسمه‌ تعالی سر
بلندمرتبه پیکر، بلندبالا سر

فقط به تربت اعلات، سجده خواهم کرد
که بنده‌ی تو نخواهد گذاشت، هرجا سر

قسم به معنی لا یمکن الفرار از عشق
که پر شده است جهان، از حسین سرتاسر

نگاه کن به زمین! ما رأیت إلا تن
به آسمان بنگر! ما رأیت إلا سر

سری که گفت: «من از اشتیاق لبریزم
به سرسرای خداوند می‌روم با سر

هر آنچه رنگ تعلق، مباد بر بدنم
مباد جامه، مبادا کفن، مبادا سر.»

همان سری که “یحب الجمال” محوش بود
جمیل بود، جمیلا بدن، جمیلا سر

سری که با خودش آورد بهترین‌ها را
که یک به یک، همه بودن سروران را سر

زهیر گفت: حسینا! بخواه از ما جان
حبیب گفت: حبیبا! بگیر از ما سر

سپس به معرکه عابس، ” أجنّنی”گویان
درید پیرهن از شوق و زد به صحرا سر

بنازم ” أم وهب” را، به پاره تن گفت
برو به معرکه با سر ولی میا با سر

خوشا به حال غلامش، به آرزوش رسید
گذاشت آخر سر، روی پای مولا سر

چنان که یک تن دیگر به آرزوش رسید
به روی چادر زهرا گذاشت سقا، سر

در این قصیده ولی آنکه حسن مطلع شد
همان سری است که برده برای لیلا سر

همان که احمد و محمود بود سر تا پا
همان سری که خداوند بود، پا تا سر

پسر به کوری چشمان فتنه کاری کرد
پر از علی شود آغوش دشت، سرتاسر

میان خاک، کلام خدا مقطعه شد
میان خاک؛ الف، لام، میم، طا، ها، سر

حروف اطهر قرآن و نعل تازه‌ی اسب
چه خوب شد که نبوده است بر بدن‌ها سر

تنش به معرکه سرگرم فضل و بخشش بود
به هرکه هرچه دلش خواست داد، حتی سر

جدا شده است و سر از نیزه‌ها درآورده است
جدا شده است و نیفتاده است از پا سر

صدای آیه کهف الرقیم می‌آید
بخوان! بخوان و مرا زنده کن مسیحا سر

بسوزد آن همه مسجد، بمیرد آن اسلام
که آفتاب درآورد از کلیسا سر

عقیله، غصه و درد و گلایه را به که گفت؟
به چوب، چوبه محمل، نه با زبان، با سر

دلم هوای حرم کرده است می‌دانی
دلم هوای دو رکعت نماز بالا سر


دو هفته مونده به اربعین و من هیچ امیدی به رفتن ندارم 🙁

ذهن‌خوانی

آخه چرا اینکار رو انجام میده بدون اینکه سوال بپرسه یا اجازه بگیره؟ اعصابم خرد شده. اصلا رعایت نمیکنه.
_ تا حالا بهش گفتی که نباید چنین کاری کنه؟ گفتی اجازه انجامش رو نداره؟
_ نه نگفتم. خودش نمیفهمه نباید انجام بده؟
_ نه! از کجا باید بدونه و بفهمه؟ باید بهش بگی. باید «حرف» بزنی.
[ به فکر فرو میرود]

چرا اکثر آدم‌ها حرف نمیزنن؟ منظور، توقع‌هایی که از هم داریم، احساسی که به هم داریم، چرا به زبون نمیاریم؟ چرا فکر میکنیم طرف مقابلمون خودش باید متوجه بشه و فکر ما رو بخونه؟
طرف مقابل هرکسی می‌تونه باشه؛ بچه، والدین، خواهر، برادر، همسر، دوست، فامیل، همکار، کارگر، کارفرما و …
کاش بیشتر درباره چیزهایی که تو قلب و ذهنمون هست، با هم «حرف» بزنیم.
این حرف زدن به نظرم هم سوتفاهم‌ها رو از بین میبره هم غیبت و تهمت‌ها رو، هم موجب همدلی و آرامش ذهنی و روحی میشه.

باور کنیم قابلیت «ذهن‌خوانی» از قابلیت‌های بشر نیست

ما درون را بنگریم

پشت چهره‌های خندان و فعال مجازی، چهره‌ای خسته و ناامید خوابیده است

بادمجون سرخ‌کرده

بادمجان رو که می‌خواین سرخ کنید، قبلش یک کم ماست بمالید بهش!
به شدت مقدار روغنی که مصرف میشه، پایین میاد، بدون اینکه تغییری در طعم بادمجون‌ها ایجاد بکنه

  • مهر ۱۳۹۸
  • شهریور ۱۳۹۸
  • مرداد ۱۳۹۸
  • تیر ۱۳۹۸
  • خرداد ۱۳۹۸
  • اردیبهشت ۱۳۹۸
  • فروردین ۱۳۹۸
  • اسفند ۱۳۹۷
  • بهمن ۱۳۹۷
  • دی ۱۳۹۷
  • آذر ۱۳۹۷
  • آبان ۱۳۹۷
  • مهر ۱۳۹۷
  • شهریور ۱۳۹۷
  • مرداد ۱۳۹۷
  • تیر ۱۳۹۷
  • خرداد ۱۳۹۷
  • اردیبهشت ۱۳۹۷
  • فروردین ۱۳۹۷
  • اسفند ۱۳۹۶
  • بهمن ۱۳۹۶
  • دی ۱۳۹۶
  • آذر ۱۳۹۶
  • آبان ۱۳۹۶
  • مهر ۱۳۹۶
  • شهریور ۱۳۹۶
  • مرداد ۱۳۹۶
  • تیر ۱۳۹۶
  • خرداد ۱۳۹۶
  • اردیبهشت ۱۳۹۶
  • فروردین ۱۳۹۶
  • اسفند ۱۳۹۵
  • بهمن ۱۳۹۵
  • دی ۱۳۹۵
  • آذر ۱۳۹۵
  • آبان ۱۳۹۵
  • مهر ۱۳۹۵
  • شهریور ۱۳۹۵
  • مرداد ۱۳۹۵
  • تیر ۱۳۹۵
  • خرداد ۱۳۹۵
  • اردیبهشت ۱۳۹۵
  • فروردین ۱۳۹۵
  • اسفند ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۴
  • دی ۱۳۹۴
  • آذر ۱۳۹۴
  • آبان ۱۳۹۴
  • مهر ۱۳۹۴
  • شهریور ۱۳۹۴
  • مرداد ۱۳۹۴
  • تیر ۱۳۹۴
  • خرداد ۱۳۹۴
  • اردیبهشت ۱۳۹۴
  • فروردین ۱۳۹۴
  • اسفند ۱۳۹۳
  • بهمن ۱۳۹۳
  • دی ۱۳۹۳
  • آذر ۱۳۹۳
  • آبان ۱۳۹۳
  • مهر ۱۳۹۳
  • شهریور ۱۳۹۳
  • مرداد ۱۳۹۳
  • تیر ۱۳۹۳
  • خرداد ۱۳۹۳
  • اردیبهشت ۱۳۹۳
  • فروردین ۱۳۹۳
  • اسفند ۱۳۹۲
  • بهمن ۱۳۹۲
  • دی ۱۳۹۲
  • آذر ۱۳۹۲
  • آبان ۱۳۹۲
  • مهر ۱۳۹۲
  • شهریور ۱۳۹۲
  • مرداد ۱۳۹۲
  • تیر ۱۳۹۲
  • خرداد ۱۳۹۲
  • اردیبهشت ۱۳۹۲
  • فروردین ۱۳۹۲
  • اسفند ۱۳۹۱
  • بهمن ۱۳۹۱
  • دی ۱۳۹۱
  • آذر ۱۳۹۱
  • آبان ۱۳۹۱
  • مهر ۱۳۹۱
  • شهریور ۱۳۹۱
  • مرداد ۱۳۹۱
  • تیر ۱۳۹۱
  • خرداد ۱۳۹۱
  • اردیبهشت ۱۳۹۱
  • فروردین ۱۳۹۱
  • اسفند ۱۳۹۰
  • بهمن ۱۳۹۰
  • دی ۱۳۹۰
  • آذر ۱۳۹۰
  • آبان ۱۳۹۰
  • مهر ۱۳۹۰
  • شهریور ۱۳۹۰
  • مرداد ۱۳۹۰
  • تیر ۱۳۹۰
  • خرداد ۱۳۹۰
  • اردیبهشت ۱۳۹۰
  • فروردین ۱۳۹۰
  • اسفند ۱۳۸۹
  • بهمن ۱۳۸۹
  • دی ۱۳۸۹
  • آذر ۱۳۸۹
  • آبان ۱۳۸۹
  • مهر ۱۳۸۹
  • شهریور ۱۳۸۹
  • مرداد ۱۳۸۹
  • تیر ۱۳۸۹
  • خرداد ۱۳۸۹
  • اردیبهشت ۱۳۸۹
  • فروردین ۱۳۸۹
  • اسفند ۱۳۸۸
  • بهمن ۱۳۸۸
  • دی ۱۳۸۸
  • آذر ۱۳۸۸
  • آبان ۱۳۸۸
  • مهر ۱۳۸۸
  • شهریور ۱۳۸۸
  • مرداد ۱۳۸۸
  • تیر ۱۳۸۸
  • خرداد ۱۳۸۸
  • اردیبهشت ۱۳۸۸
  • فروردین ۱۳۸۸
  • اسفند ۱۳۸۷
  • بهمن ۱۳۸۷
  • دی ۱۳۸۷
  • آذر ۱۳۸۷
  • آبان ۱۳۸۷
  • مهر ۱۳۸۷
  • شهریور ۱۳۸۷
  • مرداد ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۷
  • خرداد ۱۳۸۷
  • اردیبهشت ۱۳۸۷
  • فروردین ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۵
  • خرداد ۱۳۸۵
  • اردیبهشت ۱۳۸۵
  • فروردین ۱۳۸۵
  • اسفند ۱۳۸۴
  • بهمن ۱۳۸۴
  • دی ۱۳۸۴
  • آذر ۱۳۸۴
  • شهریور ۱۳۸۴
  • ذهن‌خوانی

    آخه چرا اینکار رو انجام میده بدون اینکه سوال بپرسه یا اجازه بگیره؟ اعصابم خرد شده. اصلا رعایت نمیکنه.
    _ تا حالا بهش گفتی که نباید چنین کاری کنه؟ گفتی اجازه انجامش رو نداره؟
    _ نه نگفتم. خودش نمیفهمه نباید انجام بده؟
    _ نه! از کجا باید بدونه و بفهمه؟ باید بهش بگی. باید «حرف» بزنی.
    [ به فکر فرو میرود]

    چرا اکثر آدم‌ها حرف نمیزنن؟ منظور، توقع‌هایی که از هم داریم، احساسی که به هم داریم، چرا به زبون نمیاریم؟ چرا فکر میکنیم طرف مقابلمون خودش باید متوجه بشه و فکر ما رو بخونه؟
    طرف مقابل هرکسی می‌تونه باشه؛ بچه، والدین، خواهر، برادر، همسر، دوست، فامیل، همکار، کارگر، کارفرما و …
    کاش بیشتر درباره چیزهایی که تو قلب و ذهنمون هست، با هم «حرف» بزنیم.
    این حرف زدن به نظرم هم سوتفاهم‌ها رو از بین میبره هم غیبت و تهمت‌ها رو، هم موجب همدلی و آرامش ذهنی و روحی میشه.

    باور کنیم قابلیت «ذهن‌خوانی» از قابلیت‌های بشر نیست


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۳:۱۶ ب.ظ روز ۰۷ مهر ۱۳۹۸ | دیدگاه (۰)

    از ماست که بر ماست

    برای تمدید گذرنامه امده‌ام پلیس +ده
    شلوغ است؛ مثل دیروز و پریروز که آمدم و کارم درست نشد و امروز مجبور شدم برای بار سوم بیایم.
    اسم‌‌م را در لیست انتظار! نوشتم و نشستم؛ منتظر تا صدایم کنند.
    آقایی از جلو اتاقک گذرنامه برمیگردد و رو به خانمش میگوید «سیستم‌ها از مرکز بسته شده و نمی‌تونن اطلاعات رو ثبت کنند.»
    ولوله‌ای می‌شود؛ جمعیت بلند شده و به اتاقک گذرنامه هجوم می‌برد.
    پیرمرد! مسئول گرفتن مدارک میگوید «بشینید صداتون میکنم.» آقایی با شلوار لی و کت سورمه‌ای می‌پرسد «کی نوبت من میشه» پیرمرد می‌گوید «فامیلیت چیه؟» و مردِشلوارلی، آخرین اسم روی برگه را نشان میدهد؛ آخرین اسم.
    پیرمرد مدارک زنی را گرفته و مشغول است. زن بر صندلی‌ای، روبروی پیرمرد نشسته است. مردِشلوارلی مدارکش را از کیفش در می‌آورد و منتظر بالای سر زن می‌ایستد. زن که بلند می‌شود تا برود، شلوارلی مدارکش را روی میز پیرمرد می‌گذارد و بر صندلی می‌نشیند.
    مراجعه‌کننده دیگری می‌گوید «آقا، مگه شما نفر آخر نبودین؟ نوبتتون بعد از همه ماست» شلوارلی غرغری می‌کند و بلند می‌شود.
    سیستم همچنان قطع است.
    شلوارلی از اتاقک گذرنامه بیرون می‌آید و همانطور که می‌خواهد بر صندلی‌ انتظار بنشیند، بلند می‌گوید «همه چیز قروقاطیه تو این کشور. یک ساعت و نیمه منتظرم»
    .
    این جمله را کسی می‌گوید که خودش بدون در نظر گرفتن حق سی نفر دیگر، می‌خواهد کار خودش زودتر راه بیفتد. کسی که به دروغ ساعت انتظارش را یک ساعت و نیم بیان میکند (من که قبل از آن آقا رفته بودم، کمتر از یکساعت منتظر بودم) حالا، از چه کسی انتظار مرتب بودن را دارد؟ کشور و مردمش و مسئولینش مگر کسی جدای از من و مردشلوارلی و پیرمرد و … است؟
    باور کنیم این خود ما هستیم که کشور را می‌سازیم و پیش می‌بریم. باور کنیم


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۳:۱۴ ب.ظ روز ۲۶ شهریور ۱۳۹۸ | دیدگاه (۰)

    محبوبه

    خودم را رساندم بالای سرت!
    می‌خواستم همه چیز را با چشمان خودم ببینم. ببینم تا باور کنم. می‌خواستم وقتی برای آخرین‌بار صورتت را به این دنیا نشان می‌دهند، ببینمت.
    خودم را رساندم بالای سرت؛ نه بالای سر نه، بالای قبرت! هنوز نیامده بودی، هنوز نیاورده بودنت. زمین را کنده بودند برای میزبانی‌ات. برای تنِ بیست‌ساله‌ات.
    نشستم سمت راست. با درماندگی نشستم و چشم دوختم به دومتر زمینی که پیش رویم بود؛ خالی. آماده‌ی در آغوش گرفتن تو.
    پدرت نشسته بود بالای قبر. نگاه می‌کرد به خاکها، به قبر گود شده. به تنها دخترش که چند لحظه‌ی دیگر تمام میشد برایش. در ظاهر آرام بود؛ در ظاهر …‌
    صدای لااله‌الاالله که آمد، دیدم سرش می‌رود و می‌آید. بالا می‌رفت و بعد محکم به زمین سیمانی بالای قبر می‌خورد. محکم، باشتاب. و خون بود که از پیشانی‌اش فواره می‌زد. دیگر حتی ظاهرش هم آرام نبود.
    آمدی؛ آوردنت. سفیدپوش. مثل بیست روز قبلش که در مکه احرام بسته بودی.
    برادرت رفت داخل قبر. در آغوشت گرفت و آرام روی خاک گذاشت و کفنت را باز کرد تا صورتت را روی خاک بگذارد. قیامتی بود آن بالا از شیون و گریه. مثل دوران مدرسه جمع شده بودیم دور هم و برایت قرآن می‌خواندیم. بهت‌زده و اشکریزان قرآن می‌خواندیم. آخر سنی نداشتی؛ سنی نداشتیم. تازه بیست و یک ساله شده بودیم. تازه دوستی‌هایمان داشت عمیق و واقعی میشد که تو رفتی.
    آه محبوبه … محبوبه … محبوبه
    دوازده سال است که رفته‌ای. رفته‌ای و هنوز وقتی از تو می‌نویسم، اشک میریزم. دوازده سال از شهریور هشتاد و شش گذشته است و من هروقت جوانی فوت می‌کند و دوستانش بی‌تاب می‌شوند، یاد تو می‌افتم؛ یاد رفتنت؛ یاد پدرت که شش ماه هم بدون تو نماند و رفت.
    محبوبه، دلم برایت تنگ است دختر جان. دلم برایت تنگ است.

    ممنون میشوم اگر دوستم را به صلواتی یا فاتحه‌ای مهمان کنید


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۳:۰۷ ب.ظ روز ۱۹ شهریور ۱۳۹۸ | دیدگاه (۰)

    نزدیک است …

    شب نیمه‌ی شعبان بود.
    برای نماز مغرب، رفته بودم مسجدالنبی.
    کم‌کم صف‌ها بسته میشد، مثل هر شب دیگر.
    آن شب هیچ فرقی با شب قبل و شب‌های قبل‌ترش نداشت.
    خانم‌های سفید و گندمی و سبزه و سیاه می‌آمدند و کنار هم در صف نماز می‌ایستادند.

    منتظر تکبیره‌الاحرام بودم که آمد طرفم.
    چادر مشکی به سر داشت و برقَعی بر صورت.
    نزدیکم شد؛ دستش را از زیر چادر بیرون آورد.
    یک، یک دلاری از کیفش در آورد.
    دستم را گرفت و پول را آرام در دستانم گذاشت.
    سرش را جلو آورد.
    دهانش را مقابل گوشم گرفت و خیلی آرام گفت «لمیلاد امام المهدی»
    دستم را فشار داد، لبخندی زد و رفت.

    پریشب که عطیه از پخش کردن محدود شکلات بین شیعیان در مکه استوری گذاشت، یاد این خاطره افتادم.
    و غصه اینکه ما شیعیان امیرالمومنین، در شهر پیامبرمان، در سرزمین وحی، مجبوریم مخفیانه جشن‌ بگیریم.
    امید داریم به اینکه زودتر روزهایی برسد که در اذان نمازهای مساجد سرزمین وحی «اشهد ان علی ولی الله» طنین انداز شود و جشن‌های غدیرمان را در وادی خم بگیریم.
    و فریاد زنیم #الحمدلله_الذی_جعلنا_من_المتمسکین_بولایت_امیرالمؤمنین_علی_ابن_ابی_طالب_والائمه_المعصومین


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۲:۱۱ ب.ظ روز ۲۹ مرداد ۱۳۹۸ | دیدگاه (۰)

    امید زندگی

    چند وقته اوضاع گلدونای کاکتوسم خیلی خوب نیست. کج شدن، خشکیده شدن و در حال خراب شدن.

    امروز به خودم گفتم دیگه باید بهشون برسی فاطمه خانم! همه‌شون رو آوردم تو آشپزخونه و پای سینک، شروع کردم تیمار کردن.

    گلدونای بعضی‌هاشون رو بزرگ کردم، ساقه‌های بعضی هاشون رو بریدم، برگاشون رو هرس کردم. تیغای ریز و کوچولوشون میرفت تو دستام ولی برام اهمیت نداشت. من اصلا عادت ندارم موقع تعویض و رسیدگی به گلدونام دستکش دست کنم؛ مخصوصا وقتی میخوام چیزی بکارم یا گلدون‌ِ گلی رو عوض کنم. احساس میکنم اگه دستکش داشته باشم، حسم و عشقم بهشون منتقل نمیشه. این برخورد انگشتام به برگاشون، ساقه‌هاشون هم برای خودم خوبه هم اونا؛ اینطوری همدیگرو حس میکنیم، ارتباط میگیریم و امید به هم میدیدم. امید به زندگی


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۷:۴۷ ب.ظ روز ۱۶ مرداد ۱۳۹۸ | دیدگاه (۰)

    حسرت

    دو سه هفته است از سفر سیستان بلوچستان برگشتم.
    امروز نشستم عکس‌های سفر رو برای خدام حرم فرستادم.

    یه چند تا ثواب زیارت و سلام مخصوص کاسب شدم! یکی از خدام هم مکه بود و گفت نائب‌الزیاره هستم

    الحمدلله … خودمون که حضوری نمی‌تونیم بریم، حداقل آدم‌های خوب یادمون هستن اونجا

    صفحه واتساپم هم شده: خادم. بیات / خادم. رحمانی / خادم. حسین‌زاده / خادم. سعیدی


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۱:۴۹ ق.ظ روز ۱۳ مرداد ۱۳۹۸ | دیدگاه (۰)

    حبیب‌م

    شام درست می‌کردم؛ کوکوی سیب‌زمینی
    سیداحمد در هال نشسته بود پای لپ‌تاپ و فایلی از سرودهای حزب‌الله را پلی کرده بود.
    بعضی از سرودها برایم آشنا بود و یادآور اوایل جوانی و دانشجویی و مجردی. روزهایی که آرمان فلسطین و لبنان یکی از دغدغه‌های اصلی‌ام بود. سی‌دی‌های «اناشید» حزب‌الله را می‌خریدم و بار‌ها و بار‌ها گوش میدادم و حفظ میشدم.
    حالا بعد از سالها، مواد کوکو بر دست، پای گاز ایستاده بودم و زیر لب اشعار عربی و حماسی را می‌خواندم.
    ذهنم رفته بود به سال‌ها پیش؛ نشسته بودم پشت میز کامپیوترم در خانه پدری؛ شرح لمعه روبرویم باز بود و در گوشم «یا قدس السما، نفدیک دما، النصر لنا، نحن الغالبون» خوانده میشد.
    دو قاشق از مواد برداشتم و با دستم صاف و گِردَش کردم که یاد شعری افتادم. شعری که مدت‌ها وِرد زبانم بود و هم‌نشین گوشم. کوکو را داخل تابه گذاشتم و گفتم «احمد، احمدیاحبیب حبیبی رو داری» و چند ثانیه بعد صدای نوستالژی‌ای که سالها همراه من بود، در خانه طنین انداخت.
    «احمد یا حبیب حبیبی سلام‌علیک. یا عین الغریب سلام‌علیک»
    کوکو بعدی را که درست کرده بودم، در روغن انداختم و زیر لب زمزمه‌کنان از گاز دور شدم. اصلا مگر میشد دیگر پای گاز بیاستم؟ روحم رفته بود… ذهنم رفته بود… اشک‌ها ناخودآگاه سرازیر شده بودند و لب‌ها تکان می‌خوردند و «امن و سلامٌ سلام‌علیک» می‌خواندند.
    پشت اپن ایستادم. دستانم را تکیه‌گاه کردم و زل زدم به صفحه لپ‌تاپ و همراهش زمزمه کردم و غرق خاطرات شدم.
    روزهایی که رابطه‌ام با “محمدبن‌عبدالله” که سلام و درود خدا بر او باد، صمیمی‌تر و بیشتر از امروز بود؛ روزهایی که ضمیر پاک‌تری داشتم و «او» برایم فقط پیامبری از قرن‌ها پیش نبود. پدرِ بزرگی بود که حاضر بود؛ مرا میدید، می‌شنید، نوازش می‌کرد.
    و من، بچه لوس و کوچکی بودم که در دامانش می‌پریدم، حرف میزدم، گریه می‌کردم، خاطره تعریف میکردم و حتی گاهی از اینکه زیاد پرچونگی می‌کنم، معذرت می‌خواستم.
    حبیب بود برایم
    حبیب هست برایم
    فقط شاید زلالی قبل را کمتر دارم
    کمتر یادم می‌افتد پدری دارم که هروقت بخواهم هست و می‌توانم بنشینم روبرویش، دستانم را روی دو زانو بگذارم و حرف بزنم برایش.
    «او» همیشه حبیب است برایمان

    { و این روزها که موسم حج است چه دلمان تنگ‌تر شده برایتان یابن عبدالله؛ برای یثرب‌تان و برای پاره‌تنتان ، نور چشمتان، میوه دلتان. کاش مقدور شود دیدار مجدد تان }


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۴:۰۴ ب.ظ روز ۰۸ مرداد ۱۳۹۸ | دیدگاه (۰)