ای اولین و آخرین امید
إِنْ یَنْصُرْکُمُ اللَّهُ فَلَا غَالِبَ لَکُمْ وَإِنْ یَخْذُلْکُمْ فَمَنْ ذَا الَّذِی یَنْصُرُکُمْ مِنْ بَعْدِهِ وَعَلَى اللَّهِ فَلْیَتَوَکَّلِ الْمُؤْمِنُونَ
اگر خدا شما را یارى کند هیچ کس بر شما غالب نخواهد شد
و اگر دست از یارى شما بردارد، چه کسى بعد از او شما را یارى خواهد کرد؟
مؤمنان باید تنها بر خدا توکل کنند
سوره مبارکه آل عمران، آیه ۱۶۰
دیلماج

شاه آبادی تاریخ خونده، قلم جذابی داره و این دو فاکتور، باعث میشه از دل حوادث تاریخی، یه داستان جذاب خلق کنه
داستانی که در عین قصه بودن و جزئیات شکل گرفته از ذهن نویسنده، کلیت واقعی داره
خیلی از آدم‌ها تاریخ‌خون نیستن و حتی از تاریخ فراری‌اند. رمان‌هایی مثل دیلماج، کافه خیابان گوته و حتی خانمِ مسعود بهنود خواننده رو با قصه میبره به عمق تاریخ و یکسری اطلاعات تاریخی بهش میده. چی بهتر از این؟

از اینکه دو ترم، شاگرد شاه‌آبادی بودم و ازشون آموختم، خوشحالم.

کتاب درباره میرزا یوسف‌خان مستوفی مشهور به دیلماج هست و تغییراتی که در زندگیش میکنه. برای من حزب باد بودن این فرد و یک‌روز طرفدار مشروطه بودن اونقدر که بخاطرش زندان میره و بعد فرار میکنه انگلیس و یه روز ضد مشروطه بودن انقدر که دستور میده زبون کسائیکه اسم مشروطه رو میارن ببرن، جالب بود! و سطرهای آخر کتاب که بعد از دوباره روی کار آمدن مشروطه‌خواهان و دار زدن شیخ فضل الله دوست میرزا یوسف بهش میگه باید برای نمایندگی مجلس اماده بشی! مشروطه به ما احتیاج داره!

هیاهو

هیاهوی غریب و مبهمی پیچیده در جانم
پرم از حس دلگیری که نامش را نمی دانم

تو اقیانوس سرشار از تلاطم های آرامی
و من دریاچه ی اشکی که دایم رو به طغیانم

بزن نی ، باز غوغا کن ، بزن دف ، شور بر پا کن
به هر سوزی بگریانم ، به هر سازی برقصانم

ببین آیینه وار از حس تصویر تو لبریزم
تو آرامی ، من آرامم ، پریشانی ، پریشانم

اگر شعری نوشتم رونویسی از نگاهت بود
که این دیوانگی ها را من از چشم تو می خوانم

سیده تکتم حسینی

امید زندگی

چند وقته اوضاع گلدونای کاکتوسم خیلی خوب نیست. کج شدن، خشکیده شدن و در حال خراب شدن.

امروز به خودم گفتم دیگه باید بهشون برسی فاطمه خانم! همه‌شون رو آوردم تو آشپزخونه و پای سینک، شروع کردم تیمار کردن.

گلدونای بعضی‌هاشون رو بزرگ کردم، ساقه‌های بعضی هاشون رو بریدم، برگاشون رو هرس کردم. تیغای ریز و کوچولوشون میرفت تو دستام ولی برام اهمیت نداشت. من اصلا عادت ندارم موقع تعویض و رسیدگی به گلدونام دستکش دست کنم؛ مخصوصا وقتی میخوام چیزی بکارم یا گلدون‌ِ گلی رو عوض کنم. احساس میکنم اگه دستکش داشته باشم، حسم و عشقم بهشون منتقل نمیشه. این برخورد انگشتام به برگاشون، ساقه‌هاشون هم برای خودم خوبه هم اونا؛ اینطوری همدیگرو حس میکنیم، ارتباط میگیریم و امید به هم میدیدم. امید به زندگی

ما درون را بنگریم

پشت چهره‌های خندان و فعال مجازی، چهره‌ای خسته و ناامید خوابیده است

فسنجون

من از جمله افرادی بودم که از فسنجون خوششون نمی‌اومد؛ دهن نمیزدم بهش و به نظرم یه غذای بدمزه و زشت می اومد😅
ولی چند سالیه که ازش خوشم اومده و میخورم و حتی دو سه بار هم درستش کردم و کم کم دارم عاشقش میشم😉
گردو سابیده شده رو با یک مقدار آب سرد تو قابلمه میریزم و وقتی آب جوش اومد زیرش رو کم میکنم و میذارم دو ساعت با شعله کم حرارت ببینه. آبش که کم شد، دوباره نیم استکان آب سرد میریزم روش.
🌸 آب سرد باعث میشه گردو زودتر روغن پس بده🌸
مرغ رو هم با پیاز و یک کم نمک و زردچوبه و یک کوچولو دارچین، تو قابلمه جداگانه، میذارم بپزه.
بعد دوساعت که گردو حسابی پخت و روغن داد، رب انار میریزم و یک کم شکر. بسته به میزانی که بخوام شیرین یا ملس یا ترش بشه، هم میزنم و میزان رب و شکر رو تنظیم میکنم. یک کم که باهم جوش خوردن، مرغ ها رو بهشون اضافه میکنم. چند تا آلو خورشتی هم برای کم کردن گرمی گردو داخل خورش میندازم. حدود نیم ساعت صبر میکنم تا مرغ ها خوب با مخلوط گردو و رب انار بپزن و بعد سرو میکنم😀

نمیدونم چرا فسنجون غذای سختیه تو ذهنمون، در صورتیکه خیلی آسونه فقط زمان بره پختش

  • مرداد ۱۳۹۸
  • تیر ۱۳۹۸
  • خرداد ۱۳۹۸
  • اردیبهشت ۱۳۹۸
  • اسفند ۱۳۹۷
  • بهمن ۱۳۹۷
  • دی ۱۳۹۷
  • آذر ۱۳۹۷
  • آبان ۱۳۹۷
  • مهر ۱۳۹۷
  • شهریور ۱۳۹۷
  • مرداد ۱۳۹۷
  • تیر ۱۳۹۷
  • خرداد ۱۳۹۷
  • اردیبهشت ۱۳۹۷
  • فروردین ۱۳۹۷
  • اسفند ۱۳۹۶
  • بهمن ۱۳۹۶
  • دی ۱۳۹۶
  • آذر ۱۳۹۶
  • آبان ۱۳۹۶
  • مهر ۱۳۹۶
  • شهریور ۱۳۹۶
  • مرداد ۱۳۹۶
  • تیر ۱۳۹۶
  • خرداد ۱۳۹۶
  • اردیبهشت ۱۳۹۶
  • فروردین ۱۳۹۶
  • اسفند ۱۳۹۵
  • بهمن ۱۳۹۵
  • دی ۱۳۹۵
  • آذر ۱۳۹۵
  • آبان ۱۳۹۵
  • مهر ۱۳۹۵
  • شهریور ۱۳۹۵
  • مرداد ۱۳۹۵
  • تیر ۱۳۹۵
  • خرداد ۱۳۹۵
  • اردیبهشت ۱۳۹۵
  • فروردین ۱۳۹۵
  • اسفند ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۴
  • دی ۱۳۹۴
  • آذر ۱۳۹۴
  • آبان ۱۳۹۴
  • مهر ۱۳۹۴
  • شهریور ۱۳۹۴
  • مرداد ۱۳۹۴
  • تیر ۱۳۹۴
  • خرداد ۱۳۹۴
  • اردیبهشت ۱۳۹۴
  • فروردین ۱۳۹۴
  • اسفند ۱۳۹۳
  • بهمن ۱۳۹۳
  • دی ۱۳۹۳
  • آذر ۱۳۹۳
  • آبان ۱۳۹۳
  • مهر ۱۳۹۳
  • شهریور ۱۳۹۳
  • مرداد ۱۳۹۳
  • تیر ۱۳۹۳
  • خرداد ۱۳۹۳
  • اردیبهشت ۱۳۹۳
  • فروردین ۱۳۹۳
  • اسفند ۱۳۹۲
  • بهمن ۱۳۹۲
  • دی ۱۳۹۲
  • آذر ۱۳۹۲
  • آبان ۱۳۹۲
  • مهر ۱۳۹۲
  • شهریور ۱۳۹۲
  • مرداد ۱۳۹۲
  • تیر ۱۳۹۲
  • خرداد ۱۳۹۲
  • اردیبهشت ۱۳۹۲
  • فروردین ۱۳۹۲
  • اسفند ۱۳۹۱
  • بهمن ۱۳۹۱
  • دی ۱۳۹۱
  • آذر ۱۳۹۱
  • آبان ۱۳۹۱
  • مهر ۱۳۹۱
  • شهریور ۱۳۹۱
  • مرداد ۱۳۹۱
  • تیر ۱۳۹۱
  • خرداد ۱۳۹۱
  • اردیبهشت ۱۳۹۱
  • فروردین ۱۳۹۱
  • اسفند ۱۳۹۰
  • بهمن ۱۳۹۰
  • دی ۱۳۹۰
  • آذر ۱۳۹۰
  • آبان ۱۳۹۰
  • مهر ۱۳۹۰
  • شهریور ۱۳۹۰
  • مرداد ۱۳۹۰
  • تیر ۱۳۹۰
  • خرداد ۱۳۹۰
  • اردیبهشت ۱۳۹۰
  • فروردین ۱۳۹۰
  • اسفند ۱۳۸۹
  • بهمن ۱۳۸۹
  • دی ۱۳۸۹
  • آذر ۱۳۸۹
  • آبان ۱۳۸۹
  • مهر ۱۳۸۹
  • شهریور ۱۳۸۹
  • مرداد ۱۳۸۹
  • تیر ۱۳۸۹
  • خرداد ۱۳۸۹
  • اردیبهشت ۱۳۸۹
  • فروردین ۱۳۸۹
  • اسفند ۱۳۸۸
  • بهمن ۱۳۸۸
  • دی ۱۳۸۸
  • آذر ۱۳۸۸
  • آبان ۱۳۸۸
  • مهر ۱۳۸۸
  • شهریور ۱۳۸۸
  • مرداد ۱۳۸۸
  • تیر ۱۳۸۸
  • خرداد ۱۳۸۸
  • اردیبهشت ۱۳۸۸
  • فروردین ۱۳۸۸
  • اسفند ۱۳۸۷
  • بهمن ۱۳۸۷
  • دی ۱۳۸۷
  • آذر ۱۳۸۷
  • آبان ۱۳۸۷
  • مهر ۱۳۸۷
  • شهریور ۱۳۸۷
  • مرداد ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۷
  • خرداد ۱۳۸۷
  • اردیبهشت ۱۳۸۷
  • فروردین ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۵
  • خرداد ۱۳۸۵
  • اردیبهشت ۱۳۸۵
  • فروردین ۱۳۸۵
  • اسفند ۱۳۸۴
  • بهمن ۱۳۸۴
  • دی ۱۳۸۴
  • آذر ۱۳۸۴
  • شهریور ۱۳۸۴
  • امید زندگی

    چند وقته اوضاع گلدونای کاکتوسم خیلی خوب نیست. کج شدن، خشکیده شدن و در حال خراب شدن.

    امروز به خودم گفتم دیگه باید بهشون برسی فاطمه خانم! همه‌شون رو آوردم تو آشپزخونه و پای سینک، شروع کردم تیمار کردن.

    گلدونای بعضی‌هاشون رو بزرگ کردم، ساقه‌های بعضی هاشون رو بریدم، برگاشون رو هرس کردم. تیغای ریز و کوچولوشون میرفت تو دستام ولی برام اهمیت نداشت. من اصلا عادت ندارم موقع تعویض و رسیدگی به گلدونام دستکش دست کنم؛ مخصوصا وقتی میخوام چیزی بکارم یا گلدون‌ِ گلی رو عوض کنم. احساس میکنم اگه دستکش داشته باشم، حسم و عشقم بهشون منتقل نمیشه. این برخورد انگشتام به برگاشون، ساقه‌هاشون هم برای خودم خوبه هم اونا؛ اینطوری همدیگرو حس میکنیم، ارتباط میگیریم و امید به هم میدیدم. امید به زندگی


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۷:۴۷ ب.ظ روز ۱۶ مرداد ۱۳۹۸ | دیدگاه (۰)

    حسرت

    دو سه هفته است از سفر سیستان بلوچستان برگشتم.
    امروز نشستم عکس‌های سفر رو برای خدام حرم فرستادم.

    یه چند تا ثواب زیارت و سلام مخصوص کاسب شدم! یکی از خدام هم مکه بود و گفت نائب‌الزیاره هستم

    الحمدلله … خودمون که حضوری نمی‌تونیم بریم، حداقل آدم‌های خوب یادمون هستن اونجا

    صفحه واتساپم هم شده: خادم. بیات / خادم. رحمانی / خادم. حسین‌زاده / خادم. سعیدی


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۱:۴۹ ق.ظ روز ۱۳ مرداد ۱۳۹۸ | دیدگاه (۰)

    حبیب‌م

    شام درست می‌کردم؛ کوکوی سیب‌زمینی
    سیداحمد در هال نشسته بود پای لپ‌تاپ و فایلی از سرودهای حزب‌الله را پلی کرده بود.
    بعضی از سرودها برایم آشنا بود و یادآور اوایل جوانی و دانشجویی و مجردی. روزهایی که آرمان فلسطین و لبنان یکی از دغدغه‌های اصلی‌ام بود. سی‌دی‌های «اناشید» حزب‌الله را می‌خریدم و بار‌ها و بار‌ها گوش میدادم و حفظ میشدم.
    حالا بعد از سالها، مواد کوکو بر دست، پای گاز ایستاده بودم و زیر لب اشعار عربی و حماسی را می‌خواندم.
    ذهنم رفته بود به سال‌ها پیش؛ نشسته بودم پشت میز کامپیوترم در خانه پدری؛ شرح لمعه روبرویم باز بود و در گوشم «یا قدس السما، نفدیک دما، النصر لنا، نحن الغالبون» خوانده میشد.
    دو قاشق از مواد برداشتم و با دستم صاف و گِردَش کردم که یاد شعری افتادم. شعری که مدت‌ها وِرد زبانم بود و هم‌نشین گوشم. کوکو را داخل تابه گذاشتم و گفتم «احمد، احمدیاحبیب حبیبی رو داری» و چند ثانیه بعد صدای نوستالژی‌ای که سالها همراه من بود، در خانه طنین انداخت.
    «احمد یا حبیب حبیبی سلام‌علیک. یا عین الغریب سلام‌علیک»
    کوکو بعدی را که درست کرده بودم، در روغن انداختم و زیر لب زمزمه‌کنان از گاز دور شدم. اصلا مگر میشد دیگر پای گاز بیاستم؟ روحم رفته بود… ذهنم رفته بود… اشک‌ها ناخودآگاه سرازیر شده بودند و لب‌ها تکان می‌خوردند و «امن و سلامٌ سلام‌علیک» می‌خواندند.
    پشت اپن ایستادم. دستانم را تکیه‌گاه کردم و زل زدم به صفحه لپ‌تاپ و همراهش زمزمه کردم و غرق خاطرات شدم.
    روزهایی که رابطه‌ام با “محمدبن‌عبدالله” که سلام و درود خدا بر او باد، صمیمی‌تر و بیشتر از امروز بود؛ روزهایی که ضمیر پاک‌تری داشتم و «او» برایم فقط پیامبری از قرن‌ها پیش نبود. پدرِ بزرگی بود که حاضر بود؛ مرا میدید، می‌شنید، نوازش می‌کرد.
    و من، بچه لوس و کوچکی بودم که در دامانش می‌پریدم، حرف میزدم، گریه می‌کردم، خاطره تعریف میکردم و حتی گاهی از اینکه زیاد پرچونگی می‌کنم، معذرت می‌خواستم.
    حبیب بود برایم
    حبیب هست برایم
    فقط شاید زلالی قبل را کمتر دارم
    کمتر یادم می‌افتد پدری دارم که هروقت بخواهم هست و می‌توانم بنشینم روبرویش، دستانم را روی دو زانو بگذارم و حرف بزنم برایش.
    «او» همیشه حبیب است برایمان

    { و این روزها که موسم حج است چه دلمان تنگ‌تر شده برایتان یابن عبدالله؛ برای یثرب‌تان و برای پاره‌تنتان ، نور چشمتان، میوه دلتان. کاش مقدور شود دیدار مجدد تان }


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۴:۰۴ ب.ظ روز ۰۸ مرداد ۱۳۹۸ | دیدگاه (۰)

    خواب احد

    از مکه و مدینه، جدای از حرم نبوی و کعبه، علاقه خاصی به احد و قبر حمزه داشتم و دارم. دلم به شدت برای احد تنگ شده و دیشب خواب جالب و عجیبی دیدم. درواقع مغزم، دلتنگی هامو با هم مخلوط کرده بود و یه خواب ترکیبی از دلتنگی برای احد و مدرسه، تحویلم داد .
    خواب دیدم بچه های مدرسه رو بردیم عمره
    رفتیم منطقه احد. بچه ها رو بردن سمت کوه و یه نفر براشون توضیحات تاریخی و داستان جنگ احد و تنگه و غنیمت و مجروح شدن پیامبر و … گفت
    وقتی سمت قبرها اومدن، هیچکس هیچی نگفت. همه سکوت بودن. بچه‌ها هم فقط نگاه میکردن و نمیدونستن اونجا کجاست. اون محوطه دیوارکشیده قبرستون احد رو، سعودی تبدیل به باغ وحش کرده بود! روی قبر حمزه سیدالشهدا یه مجسمه بزرگ فیل بود! سقف زده بودن و کلی درخت و حیوون اونجا بود.

    تو خواب داشتم از غصه میترکیدم!
    شروع کردم توضیح دادن برا بچه ها با هق هق گریه؛ اینکه حمزه کی بود. حضرت زهرا چقدر می‌اومد اینجا سر قبرشون. پیامبر چقدر علاقه داشت بهشون. یکدفعه گریه‌ام بلندتر شد و با سوز بیشتری شروع کردم روضه خوندن!
    یکی از بچه‌ها گفت خانم مامورای امربه‌معروفشون دارن میان!
    با آخرین قدرتم شروع کردم به دویدن! تا هتل دویدم به هتل که رسیدم نمیدونستم چیکار کنم و کجا قایم بشم دنبالم بودن. عوامل ایرانی هتل و کاروان قایمم کردن و میگفتن چهره‌ات رو ندیدن مامورا ولی دنبالتن. داشتیم فکر میکردیم که چطوری برگردم ایران که خداروشکر از خواب پریدم…

    کاش میشد آدم میتونست با ذهن و مغزش صحبت کنه! آخه این چه خوابیه میسازی خواهر من؟
    می‌خوای ببریمون مدینه و زیارت مجازی بکنیم ببر، ولی این همه استرس و ترس چیه تزریق میکنی بهمون آخه!


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۲:۰۱ ب.ظ روز ۰۷ مرداد ۱۳۹۸ | دیدگاه (۰)

    و من مسافرم ای باد‌های همواره

    دل همیشه غریبم هوایتان کرده است
    هواى گریه پایین‌پایتان کرده است

    وَ گیوه‌‏هاى مرا رد پاى غمگینت
    مسافر سحر کوچه‌هایتان کرده است

    خداش خیر دهد آن کسى که بال مرا
    کبوتر حرم باصفایتان کرده است

    از کودکی یکی از دلخوشی‌هایم این بود که سه روز قبل میلاد امام‌رضا در مشهد به دنیا آمدم.
    حالا امسال خوشحالم که روز تولد قمری‌ام را، با کاروانی از حرمشان، بین مردمانی باصفا و محروم میگذرانم.
    کاروان #زیرسایه_خورشید


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۴:۱۶ ب.ظ روز ۲۱ تیر ۱۳۹۸ | دیدگاه (۰)

    دستان‌مان

    دستان ملت‌ها که به هم می‌رسد، ابلیس خود را ورشکسته می‌بیند و خشم و نفرتش را با سرب و آهن به نمایش بنی‌آدم می‌گذارد.
    در دستم، دست دختر شیخ زکزاکی است… انگشتانِ مادرِ غمگین زمین … خواهر شش برادر شهید… و اولاد آزادترین والدین در بند…
    ابلیس بهتر از تفنگداران و زندان‌بان‌هایش می‌داند پیوند ناگسستنی این دو دست، سرنوشت بی‌تردید بشریت است


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۴:۲۱ ب.ظ روز ۱۱ تیر ۱۳۹۸ | دیدگاه (۰)

    پایان دومین سال

    تمام شد؛ سال تحصیلی را می‌گویم.
    دیروز آخرین روز کلاس‌ها بود و یکسال دیگر هم گذشت.
    آخرین زنگ با هشتم‌ها کلاس داشتم. شعری که باید هرکدام حفظ می‌کردند را برایم خواندند، شعرهایی با انتخاب خودشان.
    زنگ را که زدند دلم گرفت، یکی در ذهنم گفت وقتت تمام شد خانم معلم، دیگر زمانی برای جبران نداری
    انگار کسی سینه‌ام را می‌فشرد؛ نمیدانم چرا! حالی که داشتم برای خودم هم عجیب بود.

    بچه‌ها خداحافظی کردند؛ در آغوششان کشیدم و حرف‌های روتین موقع خداحافظی را برایشان تکرار کردم که “امیدوارم امتحان‌ها را خوب بدهید و تابستان خوبی داشته باشید و شب‌های قدر دعا کنید و چه و چه” در دلم ولی آشوب بود. حال مادری را داشتم که دخترکانش را به خانه بخت می‌فرستد و هم خوشحال است و هم غمگین.

    شعر قیصر را روی تخته‌شان نوشتم تا چهارشنبه که برای اولین امتحان می‌آیند بخوانند و بدانند “ناگهان چه زود دیر می‌شود”
    به نیمکت‌های خالی نگاه کردم، آفتاب مهمان کلاس شده بود و نور بود و نور…
    بچه‌ها رفته بودند و هیچ هیاهویی نبود. مدرسه آرام گرفته بود، دل من نه.

    رفتم حیاط؛ خاک‌انداز هنوز بالای درخت بود! ظهر بود که صدای جیغ و خنده هفتمی‌ها حیاط را برداشته بود، تا من را دیدند شروع کردند به شرح واقعه که اول توپ را انداختیم و ماند بین شاخه‌ها، خواستیم با جارو بیاوریمش که جارو هم بین شاخه‌ها گیر کرد، بعد نوبت خاک‌انداز شده بود و بعد جارودستی؛ خنده‌دار بود واقعاً.
    نردبان آورده بودند که بروند بالا و شاهکارهایشان را پایین بیاورند ولی ناظم اجازه نداده بود؛ دخترک درونم، همان که زمان مدرسه یکسره در حال بالا رفتن از درخت و دیوار و نردبان بود، بدون اینکه برایش مهم باشد حالا معلم مدرسه است نه دانش‌آموز از نردبان بالا رفت و غیر از خاک‌انداز که دستش نمی‌رسید، توپ و جاروها را پایین آورد و بچه‌ها ذوق‌زده تشویقش کردند؛ حالا خاک‌انداز مانده بود همان بالا

    به حیاط خیس نگاه کردم. زنگ آخر را با آب‌بازی خاطره ساخته بودند. آنقدر که مانتوهایشان غرق آب شده بود و درآورده بودند و حالا گوشه و کنار حیاط چند مانتو خیس مانده بود! با چه رفته بودند خانه، نمیدانم:)
    در حیاط راه رفتم؛ در راهروها راه رفتم، در اتاق معلم‌ها نشستم؛ آرام برای خودم چند بیت از حافظ را زیرلب زمزمه کردم و فکر می‌کردم.
    به اینکه معلمی را از همه شغل‌هایی که در این دوازده سال داشته‌ام، بیشتر دوست دارم یا نه؟ چه شد که مسیرم را تغییر دادم؟ از جایگاهی که دارم راضی‌ام؟ نکند چند سال بعد پشیمان شوم؟

    گمانم باید بیشتر با خودم بخوانم «ربنا افرغ علیناصبرا و ثبت اقدامنا»


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۲:۳۶ ب.ظ روز ۳۱ خرداد ۱۳۹۸ | دیدگاه (۰)