قرآنم (قسمت اول)

بابا برایم سوغات آورده بودند؛ از مدینه
بچه‌های کلاسِ حفظ قرآنِ مدرسه، همه‌شان یکی یکدانه داشتند؛ از کجا آورده بودند، یادم نیست، فقط یادم است در ایران پیدا نمیشد. من ولی عاشقش شده بودم.
عاشق قطع‌ش، خط‌ش، حاشیه‌هایش، رنگش
بابا که می‌خواستند بروند عمره، مشخصاتش را برایشان گفتم. “این اندازه است بابا؛ جلدش فلان رنگ است؛ کاغذهایش نرم است؛ دکه‌ی روبروی بقیع حتما دارد و …” اینترنت نبود و فقط خصوصیاتش را برای بابا گفتم و بعد از چند هفته قرآن عزیزم، در دستم بود.
محبوبه که کلاس حفظ برایمان گذاشت، با قرانم، “مریم” را حفظ کردم. در حاشیه‌هایش گاهی نکاتی می‌نوشتم. شب‌های قدر بر سرم می‌گرفتم. دو بار با خودم به مدینه برگشت؛ مشهد رفت؛ سوریه رفت؛ کربلا و نجف و سامرا رفت. شمال و یزد و اصفهان و کیش رفت. همیشه با من بود.
شب‌های قدرِ رمضانِ هشتاد و نه آخرین سفرم با “او” شد.
شبِ بیست و سه رمضان، در یک متری ضریحِ ارباب، دادم به دستِ دخترِ عربی تا قرآن به سر بگیرد و مشغول دعا شدم تا دختر، اعمالش تمام شود. چند دقیقه‌ای که گذشت، برگشتم و دیدم نیست… دختر نبود؛ رفته بود و “او” را، قرآن عزیزم را، با خودش برده بود. حتما فکر کرده بود یکی از قران‌های حرم است و با خود برده بود. یخ کردم. سرم را می‌چرخاندم شاید پیدایش کنم. ولی مگر در بین آن حجمِ زیاد از خانم‌های چادرعربی به سر، می‌توانستم پیدایش کنم؟ مستأصل و نگران به سمت نزدیکترین محل ادعیه و قران‌ها رفتم؛ نبود. قفسه‌ی بعدی، نبود. قفسه‌ی دورتر، نبود. قفسه‌های صحن، نبود؛ نبود و نبود.
انگار تکه‌ای از من جدا شده بود.
حتما هرکس مرا دیده بود فکر کرده بود اشک‌های سرازیر از چشمانم، بخاطر توبه و انابه به درگاه خداست. ولی من، برای از دست دادنِ قرآنم گریه می‌کردم. قرآنی که مثل یک دفتر خاطرات، سال‌ها با من بود، همه‌جا.
ده سال از آن رمضان می‌گذرد. تا سال‌ها هروقت به کربلا می‌رفتم، همچنان قفسه‌های قرآن حرم را، به امید یافتن قرآنم می‌گشتم. رو به ضریح می‌کردم و می‌گفتم “قرآنم را پَس نمی‌دهید؟”
بعدها فهمیدم گم‌شدنِ قرآنم در شب قدر، شاید یکی از بزرگترین درس‌های زندگی‌ام بود؛ دل نبستن؛ وابسته نشدن و کَندن.

اما هنوز به این فکر میکردم که سرنوشت “او” چه شد؟ دست چه کسانی افتاد؟ تا چند سال در حرم ماند؟ پلاسیده شد؟ رنگِ جلدش رفت؟ حاشیه‌نویسی‌هایم چه؟ وقتی کسی “او” را گرفته تا بخواند، حاشیه‌های من را هم خوانده؟ صفحه‌ی اولش که اسمم را نوشته بودم، دیده؟ چند بار در حرم “سیده فاطمه مطهری” از زبانِ زائری که صفحه‌ی اول قرآنم را دیده، برده شده؟

دختر هیتلر

از زندگی شخصی هیتلر چی می‌دونیم؟ غیر از اینکه اوا براون معشوقه اش بوده و یکروز قبل از خودکشی باهاش ازدواج میکنه؟
چند سال پیش یک مردی که در فرانسه زندگی میکرد، ادعا کرد نوه هیتلره و پدرش، فرزند هیتلر بوده
تو این کتاب هم داستان دختری به اسم هایدی مطرح میشه که گفته میشه دختر هیتلر بوده
البته در مایه قصه و نه واقعیت! راوی داستان یک دختر نوجوون ساکن استرالیاست که همیشه تو راه مدرسه و وقتی منتظر اتوبوس هستند، با دوستاش داستان‌بازی میکنه. یکروز شروع میکنه داستان هایدی رو تعریف کردن. دختر حدود ده ساله‌ای که در جریان جنگ جهانی دوم به دور از مردم و در یک خانه مجلل در روستایی دورافتاده با خدمتکار و محافظ و دایه‌اش زندگی میکنه و کسی از وجودش اطلاع نداره. فقط گاهی بابا “دافی” میاد و بهش سر میزنه.
کتاب از یک طرف داستان زندگی و دغدغه‌های هایدی رو میگه که سالها قبل زندگی کرده و از طرف دیگه دغدغه‌های ذهنی یک نوجوون حال حاضر. مایک یکی از دوستان راوی داستان یعنی آنا.
مایک بعد شنیدن داستان زندگی هایدی خیلی کنجکاو میشه که اگه کسی والدین بدی داشته باشه، الزاما خودش هم آدم بدی میشه؟یا نه میتونه زندگی متفاوتی داشته باشه؟ از معلمش، پدرش و بزرگترا شروع به سوال میکنه.
در آخر داستان هم آنا به مایک میگه که هایدی داستان زندگیشو و اینکه دختر هیتلر بوده رو فقط برای یک نفر تعریف کرده؛ نوه‌اش.

کتاب رو فقط در دسته نوجوان قرار نمیدم به نظرم کتاب بزرگسال هم میتونه باشه. البته توصیه به وقت گذاشتن و خوندنش نمیکنم. مگر مثل من صوتیش رو با سرعت ۱٫۶ بذارید تو زمانهای مُرده گوش بدید :))

چیزهای کوچک

شؤون صغیره تمر بها أنت دون التفاتِ
تساوی لدیّ حیاتی؛ جمیع حیاتی

حوادث قد لا تثیر اهتمامک، أعمّر منها قصور
و أحیا علیها شهور.
و أغزل منها حکایا کثیره.
و ألف سماء
و ألف جزیره

شؤون صغیره …

چیزهای کوچکی که بدون توجهِ تو می‌گذرد، برای من اندازه‌ی زندگی‌ام است؛ تمام زندگی‌ام.

من از اتفاقاتی که برای تو بی‌اهمیت است کاخ می‌سازم.
ماه‌ها با آنها سر می‌کنم.
داستان‌های بسیاری از آنها می‌بافم.
و هزار آسمان
و هزار جزیره

چیزهای کوچک…

پاراگراف بالا، قسمتی از شعرِ زیبایِ “چیزهای کوچک” سروده “نزار قبانی‌”ه؛ سرچ کنید کل شعر رو بخونید. از اشعارِ زیبای قبانی‌ه به نظرم.

پ‌ن: “کاظم ساهر” خواننده‌ی عراقی هم، این شعر نزار رو خونده.

درد ننوشتن

بعد از چند ماه، پیشنهاد نوشتن یک مطلب را قبول کرده‌ام. اما دو روز است که از نوشتنش فرار میکنم. امروز لپ‌تاپ را روشن کردم و همان اول صفحه ورد را باز کردم و گفتم “بفرما فاطمه خانم. بنشین و بنویس” اما، امان از استرس نوشتن، امان از بردل ماندن کلمات، امان از ننوشتن ننوشتن ننوشتن …

ساعت نزدیک دوازده شب است و ورد تنها بیست کلمه را شمرده است…
یعنی فردا میتوانم بیست را به پانصد برسانم؟

امیر

پسرِ سه‌ساله‌ی خواهرم می‌خواست بگه شمع، واژه‌اش یادش نمی‌اومد؛ گفت “آتیشِ کیک”

سالاد کلم و انار

اعتراف میکنم هیچوقت با بروکلی رابطه خوبی نداشتم. بابای عزیزم ولی عاشقش بودن و چقدر همیشه ما رو تشویق میکردن بروکلی بخوریم ولی من حاضر نبودم امتحانش کنم. تو ذهنم یه جنگل استوایی پر از جک و جونور بود 😅

یکبار خونه یکی از دوستام بعنوان سالاد یکی دو قاشق امتحانش کردم ولی خودم تاحالا نخریده بودم. گمونم بار دومه که بروکلی خریدم تا این سالاد بسیار خوشمزه رو درست کنم 🤤 پیشنهاد میکنم امتحانش کنید، حتی اگه مثل من، ذهنیت خوبی به بروکلی ندارید!

کلم بروکلی
گل کلم
انار
سس
اینها چیزهایی هستن که لازم دارید.

کلم‌ها رو تو یه کاسه آب و محلول شستشو میوه، پنج دقیقه گذاشتم بمونه، بعد آبکشی کردم و گذاشتم تو کاسه آب خالص. حدود نیم ساعتی بود. [چون مشغول کارای دیگه بودم :))] از آب درآوردمشون و گذاشتم رو یه پارچه تا خوب خشک شدن.
کلم‌ها رو ریز ریز اندازه حبه‌قند کردمشون. انار هم دون کردم و باهم مخلوط. بعضی‌ها خیارشور هم میزنن ولی من نداشتم و نزدم😅 و سس هم سس آماده‌ی فرانسوی زدم با یک کم مایونز. همین و تمام.
اعتراف میکنم از سالاد کلم و هویج، بیشتر دوسش دارم.


پ‌ن: بعضی‌ها کلم رو بعد شستشو، میجوشونن ولی من خوشم نمیاد و احساس میکنم بافت کلم از بین میره.

پ‌ن۲: من از روز قبل کلم‌ها رو شستم و خشک کردم و ریز کردم. موقع سرو فقط با انار قاطی کردم و سس زدم. اگه شما هم برای مهمونی میخواین درست کنید و از روز قبل، یادتون نره باید کامل بذارید کلم‌ها خشک بشن تا آب نندازه و پیر نشن.

پ‌ن۳: اگه فقط مایونز میزنید، یک کم نمک، روغن زیتون و آبلیمو بهش اضافه کنید

  • دی ۱۴۰۰
  • آذر ۱۴۰۰
  • آبان ۱۴۰۰
  • مهر ۱۴۰۰
  • شهریور ۱۴۰۰
  • مرداد ۱۴۰۰
  • تیر ۱۴۰۰
  • خرداد ۱۴۰۰
  • اردیبهشت ۱۴۰۰
  • فروردین ۱۴۰۰
  • اسفند ۱۳۹۹
  • بهمن ۱۳۹۹
  • دی ۱۳۹۹
  • آذر ۱۳۹۹
  • آبان ۱۳۹۹
  • مهر ۱۳۹۹
  • شهریور ۱۳۹۹
  • مرداد ۱۳۹۹
  • تیر ۱۳۹۹
  • خرداد ۱۳۹۹
  • اردیبهشت ۱۳۹۹
  • فروردین ۱۳۹۹
  • اسفند ۱۳۹۸
  • مهر ۱۳۹۸
  • شهریور ۱۳۹۸
  • مرداد ۱۳۹۸
  • تیر ۱۳۹۸
  • خرداد ۱۳۹۸
  • اردیبهشت ۱۳۹۸
  • فروردین ۱۳۹۸
  • اسفند ۱۳۹۷
  • بهمن ۱۳۹۷
  • دی ۱۳۹۷
  • آذر ۱۳۹۷
  • آبان ۱۳۹۷
  • مهر ۱۳۹۷
  • شهریور ۱۳۹۷
  • مرداد ۱۳۹۷
  • تیر ۱۳۹۷
  • خرداد ۱۳۹۷
  • اردیبهشت ۱۳۹۷
  • فروردین ۱۳۹۷
  • اسفند ۱۳۹۶
  • بهمن ۱۳۹۶
  • دی ۱۳۹۶
  • آذر ۱۳۹۶
  • آبان ۱۳۹۶
  • مهر ۱۳۹۶
  • شهریور ۱۳۹۶
  • مرداد ۱۳۹۶
  • تیر ۱۳۹۶
  • خرداد ۱۳۹۶
  • اردیبهشت ۱۳۹۶
  • فروردین ۱۳۹۶
  • اسفند ۱۳۹۵
  • بهمن ۱۳۹۵
  • دی ۱۳۹۵
  • آذر ۱۳۹۵
  • آبان ۱۳۹۵
  • مهر ۱۳۹۵
  • شهریور ۱۳۹۵
  • مرداد ۱۳۹۵
  • تیر ۱۳۹۵
  • خرداد ۱۳۹۵
  • اردیبهشت ۱۳۹۵
  • فروردین ۱۳۹۵
  • اسفند ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۴
  • دی ۱۳۹۴
  • آذر ۱۳۹۴
  • آبان ۱۳۹۴
  • مهر ۱۳۹۴
  • شهریور ۱۳۹۴
  • مرداد ۱۳۹۴
  • تیر ۱۳۹۴
  • خرداد ۱۳۹۴
  • اردیبهشت ۱۳۹۴
  • فروردین ۱۳۹۴
  • اسفند ۱۳۹۳
  • بهمن ۱۳۹۳
  • دی ۱۳۹۳
  • آذر ۱۳۹۳
  • آبان ۱۳۹۳
  • مهر ۱۳۹۳
  • شهریور ۱۳۹۳
  • مرداد ۱۳۹۳
  • تیر ۱۳۹۳
  • خرداد ۱۳۹۳
  • اردیبهشت ۱۳۹۳
  • فروردین ۱۳۹۳
  • اسفند ۱۳۹۲
  • بهمن ۱۳۹۲
  • دی ۱۳۹۲
  • آذر ۱۳۹۲
  • آبان ۱۳۹۲
  • مهر ۱۳۹۲
  • شهریور ۱۳۹۲
  • مرداد ۱۳۹۲
  • تیر ۱۳۹۲
  • خرداد ۱۳۹۲
  • اردیبهشت ۱۳۹۲
  • فروردین ۱۳۹۲
  • اسفند ۱۳۹۱
  • بهمن ۱۳۹۱
  • دی ۱۳۹۱
  • آذر ۱۳۹۱
  • آبان ۱۳۹۱
  • مهر ۱۳۹۱
  • شهریور ۱۳۹۱
  • مرداد ۱۳۹۱
  • تیر ۱۳۹۱
  • خرداد ۱۳۹۱
  • اردیبهشت ۱۳۹۱
  • فروردین ۱۳۹۱
  • اسفند ۱۳۹۰
  • بهمن ۱۳۹۰
  • دی ۱۳۹۰
  • آذر ۱۳۹۰
  • آبان ۱۳۹۰
  • مهر ۱۳۹۰
  • شهریور ۱۳۹۰
  • مرداد ۱۳۹۰
  • تیر ۱۳۹۰
  • خرداد ۱۳۹۰
  • اردیبهشت ۱۳۹۰
  • فروردین ۱۳۹۰
  • اسفند ۱۳۸۹
  • بهمن ۱۳۸۹
  • دی ۱۳۸۹
  • آذر ۱۳۸۹
  • آبان ۱۳۸۹
  • مهر ۱۳۸۹
  • شهریور ۱۳۸۹
  • مرداد ۱۳۸۹
  • تیر ۱۳۸۹
  • خرداد ۱۳۸۹
  • اردیبهشت ۱۳۸۹
  • فروردین ۱۳۸۹
  • اسفند ۱۳۸۸
  • بهمن ۱۳۸۸
  • دی ۱۳۸۸
  • آذر ۱۳۸۸
  • آبان ۱۳۸۸
  • مهر ۱۳۸۸
  • شهریور ۱۳۸۸
  • مرداد ۱۳۸۸
  • تیر ۱۳۸۸
  • خرداد ۱۳۸۸
  • اردیبهشت ۱۳۸۸
  • فروردین ۱۳۸۸
  • اسفند ۱۳۸۷
  • بهمن ۱۳۸۷
  • دی ۱۳۸۷
  • آذر ۱۳۸۷
  • آبان ۱۳۸۷
  • مهر ۱۳۸۷
  • شهریور ۱۳۸۷
  • مرداد ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۷
  • خرداد ۱۳۸۷
  • اردیبهشت ۱۳۸۷
  • فروردین ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۵
  • خرداد ۱۳۸۵
  • اردیبهشت ۱۳۸۵
  • فروردین ۱۳۸۵
  • اسفند ۱۳۸۴
  • بهمن ۱۳۸۴
  • دی ۱۳۸۴
  • آذر ۱۳۸۴
  • شهریور ۱۳۸۴
  • درد ننوشتن

    بعد از چند ماه، پیشنهاد نوشتن یک مطلب را قبول کرده‌ام. اما دو روز است که از نوشتنش فرار میکنم. امروز لپ‌تاپ را روشن کردم و همان اول صفحه ورد را باز کردم و گفتم “بفرما فاطمه خانم. بنشین و بنویس” اما، امان از استرس نوشتن، امان از بردل ماندن کلمات، امان از ننوشتن ننوشتن ننوشتن …

    ساعت نزدیک دوازده شب است و ورد تنها بیست کلمه را شمرده است…
    یعنی فردا میتوانم بیست را به پانصد برسانم؟


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۱:۵۷ ب.ظ روز ۲۶ دی ۱۴۰۰ | دیدگاه (۰)

    دختر هیتلر

    از زندگی شخصی هیتلر چی می‌دونیم؟ غیر از اینکه اوا براون معشوقه اش بوده و یکروز قبل از خودکشی باهاش ازدواج میکنه؟
    چند سال پیش یک مردی که در فرانسه زندگی میکرد، ادعا کرد نوه هیتلره و پدرش، فرزند هیتلر بوده
    تو این کتاب هم داستان دختری به اسم هایدی مطرح میشه که گفته میشه دختر هیتلر بوده
    البته در مایه قصه و نه واقعیت! راوی داستان یک دختر نوجوون ساکن استرالیاست که همیشه تو راه مدرسه و وقتی منتظر اتوبوس هستند، با دوستاش داستان‌بازی میکنه. یکروز شروع میکنه داستان هایدی رو تعریف کردن. دختر حدود ده ساله‌ای که در جریان جنگ جهانی دوم به دور از مردم و در یک خانه مجلل در روستایی دورافتاده با خدمتکار و محافظ و دایه‌اش زندگی میکنه و کسی از وجودش اطلاع نداره. فقط گاهی بابا “دافی” میاد و بهش سر میزنه.
    کتاب از یک طرف داستان زندگی و دغدغه‌های هایدی رو میگه که سالها قبل زندگی کرده و از طرف دیگه دغدغه‌های ذهنی یک نوجوون حال حاضر. مایک یکی از دوستان راوی داستان یعنی آنا.
    مایک بعد شنیدن داستان زندگی هایدی خیلی کنجکاو میشه که اگه کسی والدین بدی داشته باشه، الزاما خودش هم آدم بدی میشه؟یا نه میتونه زندگی متفاوتی داشته باشه؟ از معلمش، پدرش و بزرگترا شروع به سوال میکنه.
    در آخر داستان هم آنا به مایک میگه که هایدی داستان زندگیشو و اینکه دختر هیتلر بوده رو فقط برای یک نفر تعریف کرده؛ نوه‌اش.

    کتاب رو فقط در دسته نوجوان قرار نمیدم به نظرم کتاب بزرگسال هم میتونه باشه. البته توصیه به وقت گذاشتن و خوندنش نمیکنم. مگر مثل من صوتیش رو با سرعت ۱٫۶ بذارید تو زمانهای مُرده گوش بدید :))


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱:۱۰ ب.ظ روز ۰۷ دی ۱۴۰۰ | دیدگاه (۰)

    یازده ثانیه لرزش

    آرام از تخت پایین آمد. با هر حرکت انگار چاقویی در شکمش فرو میرفت؛ اما لبخند میزد. چادرش را از دست مادر گرفت. دستانش را که بلند کرد تا چادر را به سر اندازد، لب‌هایش به هم فشرده شد و چشمانش را بست. ثانیه‌ای بعد که نگاهش به پتوی صورتی در دست مادر افتاد، لبانش باز شد و چشمانش برق زد.
    مادر، پتوی صورتی در دست از اتاق خارج شد. زن دست راستش را در دست چپ همسرش گذاشت و آرام آرام به سمت راهرو بیمارستان قدم برداشت. بخیه‌هایش تیر کشیدند، ناخودآگاه دست همسرش را فشار داد.
    _ خیلی درد داری؟
    _ طوری نیست؛ خوب میشه. سر راه یادت باشه داروهامو بخریم.
    _ چشم مامانش.

    از پرستارها خداحافظی کردند و برگه ترخیص به دست به سمت آسانسور رفتند.

    _ آخر خودش اومد ولی ما هنوز اسم براش انتخاب نکردیم، باباش.
    _ فردا جمعه است، پدرت و بزرگای فامیل که میان دیدنش، اسم‌ها رو می‌نویسم، میذارم بین قرآن، باز کنیم هرچی اومد.
    _ راستی یادت نره دکتر گفت یکشنبه، باید بچه رو ببریم برای چکآپ.
    _ یکشنبه این هفته یا بعدی؟
    _ همین یکشنبه، هفت دی میشه.
    _ باشه، باشه. ان‌شاءالله میبرم گلدخترمو. عزیز بابا.

    به خانه رسیدند. زن، نوزاد را در آغوش گرفت و شیر داد. قربان‌صدقه‌اش میرفت و در خیالش سال‌های پیشرو را مجسم میکرد؛ راه رفتنش، به حرف افتادنش، مدرسه رفتنش، عروس شدنش.. دلش قنج رفت از تصور آینده.
    مرد کاغذی آورد و اسم‌های پیشنهادی همسر و خودش را نوشت. قرآن یادگار پدرش را از طاقچه برداشت. کاغذهای کوچک شده را بین برگه‌های قرآن گذاشت تا فردا ظهر که بزرگان فامیل بیایند و اسم دخترک را انتخاب کنند.
    چراغ را خاموش کردند و خوابیدند.

    فردا صبح زمین لرزید. یازده ثانیه. زن، همسرش، مادرش هیچکدام نتوانستند اسم دخترک را انتخاب کنند. یکشنبه هفت دی را ندیدند. همگی با هم رفتند… دخترک اما ماند؛ بزرگ شد. راه رفت. به حرف افتاد. مدرسه رفت و امسال هجده ساله شد.


    داستانکی به بهانه‌ی هجدهمین سالگرد زلزله‌ی بم


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۳:۳۹ ب.ظ روز ۰۶ دی ۱۴۰۰ | دیدگاه (۰)

    فوق سری

    بهزادپور، بهزادپور، بهزادپور
    چرا دیگر نمینویسی مرد؟ چرا دیگر نمیسازی گرامی؟ چرا گوشه‌نشین شدی؟ چرا، چرا، چرا؟
    کاش و واقعا کاش آقای بهزادپور دوباره به عالم فیلمنامه و کتاب و نوشتن و ساختن برگردند.
    سوژه‌ کتابهایشان عالی، قدرت قلم قوی، گره و طرح داستان‌ها پرقدرت، شخصیت‌سازی خوب، صحنه‌پردازی هنرمندانه
    پس آخر چرا گوشه‌نشینی؟

    گمانم میزان حرصی که میخورم، از بین واژه‌هایم مشخص است.
    اواسط کتاب که بودم، غیر از ناراحتی از غیرفعال بودن سالهای اخیر اقای بهزادپور، از این موضوع ناراحت بودم که فیلمنامه “فوق سری” هم مانند “امپراطور عشق”، ساخته نشده؛ کتاب را که تمام کردم، طبق عادت همیشگی‌ام نامش را در نت جستجو کردم و متوجه شدم اشتباه میکردم؛ در دهه هفتاد فیلم “باشگاه سری” را جمال شورجه بر اساس این فیلمنامه ساخته است. در پلتفرم‌های نمایش فیلم گشتم نبود، لینکی برای خریدش، نبود؛ فقط چند لینکی در سایت‌های ایرانی از خود فیلم یافتم که کیفیت بسیار پایینی داشت، آخر در یوتیوب کیفیت بالایش را پیدا کردم و دیدمش. باید اعتراف کنم بیشتر از آن زمانی که فکر میکردم فیلمی از آن ساخته نشده، حرص خوردم! فیلم به نسبت فیلمنامه بسیار ضعیف و ابتر بود.
    گمانم من هم جای اقای بهزادپور بودم، بعد دیدن این فیلم از آن فیلمنامه عالی حقیقتا کنج عزلت را انتخاب میکردم! (این جمله مزاح است. اینطور برداشت نشود که علت کم‌کاری آقای بهزادپور این دلایل است. یا این برداشت نشود که کل کارهای آقای شورجه را زیر سوال برده‌ام؛ خیر، منظور من فقط همین کارشان است که جزو کارهای ابتدایی بوده و قطعا تجربه کمی در فیلم‌سازی داشته‌اند یا بخاطر کمبود امکانات، مجبور شده‌اند تغییراتی در فیلمنامه بدهند)

    اگه در دهه هفتاد یا بعدتر، فیلم “باشگاه سری” را دیده‌اید، از ذهنتان بشوریدش و این کتاب را بخوانید.

    🚢 داستان درباره یک کشتی باری ایرانی است که از کره شمالی محموله‌ای سری، که ظاهرا اسلحه است، بار میزند (در فیلم کره شمالی را به چین تغییر دادند) اسرائیلی‌ها کاری میکنند که کشتی مجبور به بارگیری در فلیپین می‌شود و یک کانتینر مواد میکروبی وارد کشتی میشود و سعی میکنند به کمک رسانه‌های مختلف جهانی، کشتی را در سنگاپور متوقف و بررسی کنند و با کشف آن کانتینر، در مجامع بین الملل ایران را متهم به ساخت سلاح‌های میکروبی کنند.

    یک سوژه عالی که به نظرم جا دارد با امکانات امروزی، مجدد ساخته شود


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۳:۳۶ ب.ظ روز ۲۹ آذر ۱۴۰۰ | دیدگاه (۰)

    شاگرد ته کلاس
    در یک جمله بخوام بگم کتاب درباره پناهندگان جنگیه
    احمد یک پسر کرد سوری‌ه که بخاطر جنگ از کشورش خارج میشه و با گذشتن از ترکیه و یونان و فرانسه، به انگلیس میرسه. با پدر مادر خواهر و گربه اش از کشور خارج میشه ولی تنها به انگلیس میرسه
    تو اخبار اطلاع میدن انگلیس قراره مرزهاشو به روی پناهنده‌ها ببنده و دوستای احمد به فکر می افتن کاری کنن تا خانواده احمد قبل بسته شدن درهای کشور، بتونن وارد بشن
    چاره چیه؟ درخواست دادن به ملکه تا دستور بده گارد ویژه اش و فرمانبردارهاش دنبال خانواده احمد بگردن
    بله به همین قشنگی و لطافت کودکانه

    چند جای کتاب از زبون بچه ها میشنویم ملکه خیلی قدرت داره و هرکاری بخواد میتونه بکنه
    یک جا، معلمشون بهشون میگه درسته ولی بعضی کارها هست که حتی ملکه هم نمیتونه انجام بده

    و در آخر چی میشه؟ ملکه میتونه! بله ملکه بزرگ بریتانیا به یه کودک آواره سوری کمک میکنه تا والدینش رو پیدا کنن. چقدر انسانی و چقدر قشنگ و چقدر لطیف! حالا اینکه چه کسانی یا چه انگیزه هایی باعث شده تو کشور احمد جنگ بشه و مجبور به مهاجرت و فرار، مهم نیست و لازم نیست به بچه و نوجوون گفته بشه

    بله دوستان! اینطور کتاب مینویسن برای نوجوون هاشون و حکامشون رو بزرگ میکنن

    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۹:۵۱ ب.ظ روز ۲۷ آذر ۱۴۰۰ | دیدگاه (۰)

    بُریم مشد

    خواب دیدم بلیط قطار دارم برای مشهد. می‌خواستم راه بیفتم ولی بلیط رو پیدا نمی‌کردم. تو کمدها، بین کتاب‌ها، جیب کیف‌ها و مانتوهام، هرجا میگشتم پیداش نمی‌کردم. ناراحت بودم که ممکنه از قطار جا بمونم که مامان بلیطمو پیدا کردن و از خواب پریدم. یک قلوپ آب خوردم و دوباره خوابیدم. دیگه خوابی ندیدم ولی یک صدایی مدام بهم میگفت “بیدار شو، باید دنبال بلیط مشهد بگردی؛ بلند شو، الان از قطار جا میمونی‌” بیدار شدم. ساعت رو نگاه کردم، بیست دقیقه مونده بود به طلوع آفتاب؛ داشتم از قطار جا می‌موندم…

    ۲۵ آذر ۰۰

    راستی، کی بریم مشهد؟


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۹:۴۲ ب.ظ روز ۲۶ آذر ۱۴۰۰ | دیدگاه (۰)

    وبلاگستانی که نیست

    نشستم تک‌تک پیوندهای وادی رو باز کردم. دامین‌دارها اکثرا نبودن و دامینشون برای فروش گذاشته شده بود. میهن‌بلاگها و پرشین‌بلاگها هم نبودن. فقط بلاگفایی‌ها و بلاگی‌ها بودن که اونا هم نهایت اخرین نوشته‌شون برای سال نود و شش بود. فقط صبح و هابیل و مستطاب بروز بودن و آخرین مطلبشون برای سال دوصفر بود که اونها هم مطالب اینستاشون رو بازنشر داده بودن. چقدر غریب …

    و من مثل پیرزنی نشسته بر خرابه‌ی شهری که دوستش داشت، گاهی هنوز فقط اینجا می‌نویسم.


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۵:۰۰ ق.ظ روز ۲۱ آذر ۱۴۰۰ | دیدگاه (۲)