می‌خوانمت

وَقَالَ رَبُّکُمُ ادْعُونِی أَسْتَجِبْ لَکُمْ إِنَّ الَّذِینَ یَسْتَکْبِرُونَ عَنْ عِبَادَتِی سَیَدْخُلُونَ جَهَنَّمَ دَاخِرِینَ

و پروردگارتان گفت: مرا بخوانید تا شما را اجابت کنم، آنان که از عبادت من تکبّر ورزند، به زودی خوار و رسوا به دوزخ درآیند.

سوره مبارکه غافر آیه ۶۰ (بیشتر…)

زیارتنامه برای زائر کوچولو

وقتی به مشهد یا هر مکان زیارتی دیگری می‌روید، فرزندان کوچک شما چه می‌کنند؟ درباره چگونگی و آداب زیارت با کودکان خردسالتان صحبت کرده‌اید؟ تابحال شده فرزندتان درباره اعمالی که در حرم‌ها انجام می‌دهید، مثل اذن دخول، مرتب ایستادن هنگام سلام دادن، زیارتنامه خواندن و … از شما سوال کند؟ اصلا تابحال به ذهنتان رسیده بچه‌ها چگونه باید زیارت کنند و اصلا چرا یک زیارتنامه مخصوص کوکان نداریم؟

کتاب «زیارتنامه برای زائر کوچولو» دقیقا همان است که در عنوانش آمده است؛ یک زیارتنامه جمع و جور و کودکانه. از آداب و مستحبات ورود به حرم، مثل قدم برداشتن آرام، در کتاب گفته شده تا نحوه سلام دادن و زیارت امام معصوم و وداع با ایشان؛ همگی با زبان کودکانه و مهربان.

زائر کوچولو با پدر و مادر و خواهرش به زیارت رفته‌اند. ورودی حرم از پدرش دست روی سینه گذاشتن و کمی خم کردن سر و سلام دادن را یاد میگیرد؛ کنار مادر و خواهرش که زیارت جامعه می‌خواندند می‌نشیند و با زبان کودکانه با امام صحبت می‌کند و سلام می‌دهد و صدای امام را می‌شنود که می‌گویند: بیا پیش خودم دوست کوچولوی من؛ میهمان از دوردست آمده. خوش آمدی زائر کوچولوی من.

زیارتنامه برای زائر کوچولو، همانطور که نویسنده در انتهای کتاب بیان کرده، یک زیارت‌نامه کوتاه و کودکانه است که می‌تواند در تقویت هویت مذهبی و دینی کودک، کمک‌کننده باشد. یادمان باشد قطعا سلام و زیارت کودکان معصوم، جواب داده خواهد شد.

کتاب در عین اینکه زیارتنامه مانندی برای بچه‌هاست، تصاویری را روایت می‌کند که بیشتر مورد توجه بچه‌هاست؛ بازی کردن با مُهرهای حرم، مهربانی خدام با بچه‌ها، فواره و حوض آب در حرم. صحنه‌هایی نیز یا در متن یا در تصاویر توصیف می‌شود که توجه کودک را در زیارت‌هایش بعد از خواندن کتاب به خود جلب می‌کند. مثل جارو زدن خدام، صدای نقاره خانه، پرهای مخصوص خدام.

تصویرسازی‌های کتاب یکی از نکات مثبت آن است. تصاویری خیال‌انگیز و مهربان که مفاهیم و جملات آمده در متن کتاب را، کودکانه‌ و صمیمی‌تر می‌کند و به متن کمک می‌کنند مفهومش را راحت‌تر منتقل کند.

پیشنهاد ما این است این کتاب را در راه رفتن به حرم ائمه یا امامزادگان و اماکن مقدس برای کودک‌تان بخوانید تا حس و حال کتاب برایش تداعی شود. در حرم‌ که هستید نکات کتاب را با کودک مرور کنید. جزئیات کتاب (مانند نقاره‌خانه، جارو و پر خدام، حوض آب، پرنده‌ها) را به یاد کودک بیاورید و از او بخواهید آنها را در حرم پیدا کند.

این مطلب در تاریخ ۱۵ مرداد ۹۶ در روزنامه همشهری به چاپ رسیده است.

نویسنده: مجتبی آموزگار
تصویرگر: لیدا طاهری
انتشارات: هنرکده کتاب زیتون
قیمت:  ۶۵۰۰تومان

روضه عشاق

اگر کوهم! خراب از قصه فرهاد خواهم شد
کنار نام اهل عشق، من هم یاد خواهم شد

دلیل از من مخواه، از سرنوشت پیله ها پیداست
که از زندان دنیا عاقبت آزاد خواهم شد

تمام عمر کوهم خواندی و آتشفشان بودم
سکوتم گرچه سر تا پا، شبی فریاد خواهم شد

مسیحای تو بر من گرچه دیگر جان نمی بخشند
اگر یکدم بیاید بر مزارم شاد خواهم شد

به خاک افکندی ام در خون و قول سوختن دادی
چه بهتر! بعد از این خاکستری در باد خواهم شد

 

فاضل نظری

تحلیف چیه؟

نشسته‌ایم کنار زمین و مربی برایمان نحوه شیرجه‌زدن برای گرفتن توپ‌های کوتاه را توضیح می‌دهد. دقیق شده‌ایم روی حرکات دست و زانو و ولو شدن! مربی روی زمین که مسئول حضور غیاب می‌آید کنار زمین و از مربی اجازه می‌گیرد و می‌گوید: «شنبه باشگاه تعطیل‌ه، به دوستاتون هم که امروز نیومدن خبر بدید. کسی پانشه شنبه بیاد» جمله‌اش تمام نشده که یکی می‌پرسد «چرا، مگه چی شده؟» و هم‌زمان چند نفر دیگر جواب می‌دهند که «تحلیف رئیس جهوره» وسط حرف‌ها و اظهارنظرها، می‌شنوم که یکی از بچه‌ها به دوستش می‌گوید: تحلیف چیه دیگه؟ نگاهش میکنم. سنش قطعا از هجده سال بیشتر است و احتمالا امسال رای داده است. دوستش هم که هم‌سن و سال خودش است، جواب درست و دقیقی ندارد که بدهد. خوب است کسی نگفت فردا هم “تنفیذ” است، تا واژگان بدون معنای دختران بیشتر شود. نسل چهارمی که اکثرا دوست دارند سهم‌شان از سیاست همان انتخابات و صندوق رای باشد و بس.

مسئول ثبت‌نام رفته و مربی دو به دو به خطمان می‌کند تا شیرجه برویم و تمرین ضربه به توپ در ارتفاع پایین کنیم؛ دیگر هیچ سوالی از معنای کلمات نیست!

همیشه خودمان باید بخواهیم!

نباید تصور کرد که با پیشرفت مدنیت، مقام زن هم بتدریج بالا رفته است؛ حقیقت امر این است که (در طول تاریخ) زیادتر بودن حس همکاری زن، در تغییر وضع اجتماعی او بیشتر موثر بوده تا تربیت فرهنگی مردان!

تاریخ تمدن، جلد اول

ویل دورانت

صفحه ۴۲

فسنجون

من از جمله افرادی بودم که از فسنجون خوششون نمی‌اومد؛ دهن نمیزدم بهش و به نظرم یه غذای بدمزه و زشت می اومد😅
ولی چند سالیه که ازش خوشم اومده و میخورم و حتی دو سه بار هم درستش کردم و کم کم دارم عاشقش میشم😉
گردو سابیده شده رو با یک مقدار آب سرد تو قابلمه میریزم و وقتی آب جوش اومد زیرش رو کم میکنم و میذارم دو ساعت با شعله کم حرارت ببینه. آبش که کم شد، دوباره نیم استکان آب سرد میریزم روش.
🌸 آب سرد باعث میشه گردو زودتر روغن پس بده🌸
مرغ رو هم با پیاز و یک کم نمک و زردچوبه و یک کوچولو دارچین، تو قابلمه جداگانه، میذارم بپزه.
بعد دوساعت که گردو حسابی پخت و روغن داد، رب انار میریزم و یک کم شکر. بسته به میزانی که بخوام شیرین یا ملس یا ترش بشه، هم میزنم و میزان رب و شکر رو تنظیم میکنم. یک کم که باهم جوش خوردن، مرغ ها رو بهشون اضافه میکنم. چند تا آلو خورشتی هم برای کم کردن گرمی گردو داخل خورش میندازم. حدود نیم ساعت صبر میکنم تا مرغ ها خوب با مخلوط گردو و رب انار بپزن و بعد سرو میکنم😀

نمیدونم چرا فسنجون غذای سختیه تو ذهنمون، در صورتیکه خیلی آسونه فقط زمان بره پختش

  • مرداد ۱۳۹۶
  • تیر ۱۳۹۶
  • خرداد ۱۳۹۶
  • اردیبهشت ۱۳۹۶
  • فروردین ۱۳۹۶
  • اسفند ۱۳۹۵
  • بهمن ۱۳۹۵
  • دی ۱۳۹۵
  • آذر ۱۳۹۵
  • آبان ۱۳۹۵
  • مهر ۱۳۹۵
  • شهریور ۱۳۹۵
  • مرداد ۱۳۹۵
  • تیر ۱۳۹۵
  • خرداد ۱۳۹۵
  • اردیبهشت ۱۳۹۵
  • فروردین ۱۳۹۵
  • اسفند ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۴
  • دی ۱۳۹۴
  • آذر ۱۳۹۴
  • آبان ۱۳۹۴
  • مهر ۱۳۹۴
  • شهریور ۱۳۹۴
  • مرداد ۱۳۹۴
  • تیر ۱۳۹۴
  • خرداد ۱۳۹۴
  • اردیبهشت ۱۳۹۴
  • فروردین ۱۳۹۴
  • اسفند ۱۳۹۳
  • بهمن ۱۳۹۳
  • دی ۱۳۹۳
  • آذر ۱۳۹۳
  • آبان ۱۳۹۳
  • مهر ۱۳۹۳
  • شهریور ۱۳۹۳
  • مرداد ۱۳۹۳
  • تیر ۱۳۹۳
  • خرداد ۱۳۹۳
  • اردیبهشت ۱۳۹۳
  • فروردین ۱۳۹۳
  • اسفند ۱۳۹۲
  • بهمن ۱۳۹۲
  • دی ۱۳۹۲
  • آذر ۱۳۹۲
  • آبان ۱۳۹۲
  • مهر ۱۳۹۲
  • شهریور ۱۳۹۲
  • مرداد ۱۳۹۲
  • تیر ۱۳۹۲
  • خرداد ۱۳۹۲
  • اردیبهشت ۱۳۹۲
  • فروردین ۱۳۹۲
  • اسفند ۱۳۹۱
  • بهمن ۱۳۹۱
  • دی ۱۳۹۱
  • آذر ۱۳۹۱
  • آبان ۱۳۹۱
  • مهر ۱۳۹۱
  • شهریور ۱۳۹۱
  • مرداد ۱۳۹۱
  • تیر ۱۳۹۱
  • خرداد ۱۳۹۱
  • اردیبهشت ۱۳۹۱
  • فروردین ۱۳۹۱
  • اسفند ۱۳۹۰
  • بهمن ۱۳۹۰
  • دی ۱۳۹۰
  • آذر ۱۳۹۰
  • آبان ۱۳۹۰
  • مهر ۱۳۹۰
  • شهریور ۱۳۹۰
  • مرداد ۱۳۹۰
  • تیر ۱۳۹۰
  • خرداد ۱۳۹۰
  • اردیبهشت ۱۳۹۰
  • فروردین ۱۳۹۰
  • اسفند ۱۳۸۹
  • بهمن ۱۳۸۹
  • دی ۱۳۸۹
  • آذر ۱۳۸۹
  • آبان ۱۳۸۹
  • مهر ۱۳۸۹
  • شهریور ۱۳۸۹
  • مرداد ۱۳۸۹
  • تیر ۱۳۸۹
  • خرداد ۱۳۸۹
  • اردیبهشت ۱۳۸۹
  • فروردین ۱۳۸۹
  • اسفند ۱۳۸۸
  • بهمن ۱۳۸۸
  • دی ۱۳۸۸
  • آذر ۱۳۸۸
  • آبان ۱۳۸۸
  • مهر ۱۳۸۸
  • شهریور ۱۳۸۸
  • مرداد ۱۳۸۸
  • تیر ۱۳۸۸
  • خرداد ۱۳۸۸
  • اردیبهشت ۱۳۸۸
  • فروردین ۱۳۸۸
  • اسفند ۱۳۸۷
  • بهمن ۱۳۸۷
  • دی ۱۳۸۷
  • آذر ۱۳۸۷
  • آبان ۱۳۸۷
  • مهر ۱۳۸۷
  • شهریور ۱۳۸۷
  • مرداد ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۷
  • خرداد ۱۳۸۷
  • اردیبهشت ۱۳۸۷
  • فروردین ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۵
  • خرداد ۱۳۸۵
  • اردیبهشت ۱۳۸۵
  • فروردین ۱۳۸۵
  • اسفند ۱۳۸۴
  • بهمن ۱۳۸۴
  • دی ۱۳۸۴
  • آذر ۱۳۸۴
  • شهریور ۱۳۸۴
  • مهمان بارگاه حسین

    یک قرآن کوچک سورمه‌ای بود. هدیه‌‌ٔ پدرم از مدینه. دبیرستان بودیم. مدرسه عده‌ای از بچه‌های ممتاز و حافظ قرآن را به عنوان جایزه، سفر عمره برده بود. وقتی برگشتند، اکثرا یک قران کوچک سورمه‌ای داشتند؛ کوچک یعنی اندازه یک دست. با برگه‌هایی سفید، خطی خوانا. اصلا هرچه یک دختر دبیرستانی از یک قرآن زیبا می‌خواست، در آن قرآن جمع شده بود. چند ماه بعد پدرم عازم عمره شدند. از دوستانم مشخصات جایی که قرآن را تهیه کرده بودند پرسیدم و به بابا گفتم تا برای من هم یکی بیاورد. تا دیگر با حسرت به قرآن دوستانم نگاه نکنم.

    قران سورمه‌ای‌ام شد یار دوست داشتنی‌ام. با اینکه خیلی ظریف و زیبا بود، ولی قرآنِ سرطاقچه برایم نبود که بخاطر ظرافتش، فقط گاهی بردارم و چند صفحه بخوانم. همه جا با من بود. با او چند سوره حفظ کردم؛ مشهد و کربلا و مکه با خود بردمش؛ اگر درباره آیه‌ای تفسیر یا نکته‌ای میشنیدم در صفحاتش علامت میزدم یا در کناره‌هایش می‌نوشتم. سر کلاس اگر درباره آیه یا سوره‌ای صحبت می شد قرآنم را درمی‌آوردم و آن آیه را می‌خواندم. ماه رمضان‌ها با او ختم قرآن می‌کردم. وقتی می‌خواستم مسافرت بروم، از زیر قرآنم رد می‌شدم. شده بود رفیق برایم.

    هفت سالی گذشته بود از وقتی قرآن را هدیه گرفته بودم. جلد پلاستیکی‌اش کرده بودم تا جلد اصلی‌اش خراب نشود. رنگ کناره‌هایش کمی عوض شده بود. دیگر سفید و براق نبود و کمی به تیرگی می‌زد. حجم برگه‌هایش به خاطر ورق خوردن و خواندن انگار زیاد شده بود. درست مثل یک کتاب رمان که ساعت‌ها دستت گرفته‌ای و آن را بارها خوانده‌ای. قرآن ظریف و دوست‌داشتنی‌ام، دوست داشتنی‌تر شده بود با اینکه ظاهرش از هفت سال قبل عوض شده بود و آن ظرافت اولیه را نداشت. ولی شکل تغییریافته‌اش نشان می‌داد قرآن طاقچه‌ای نبوده و چه چیزی قشنگ‌تر از این.

    رمضان سال هشتاد و نه بود. قرار بود با یکسری از بچه‌های دانشگاه، شب‌های قدر برویم کربلا. مثل همیشه‌‌ٔ سفرهایم، قران سورمه‌ای‌ام را جزو وسائلم گذاشتم تا در این اولین شب قدر در کربلا، با آن قران به سر بگیرم. قرانی که آموخته‌های هفت سالم از آیات را در آن نوشته بودم. شب نوزدهم نجف بودیم. بیست و یکم کاظمین و بیست و سوم که از قضا شب جمعه هم بود، کربلا بودیم. همزمانی شب بیست و سوم با شب جمعه باعث شده بود کربلا به شدت شلوغ باشد. برای مراسم احیا به حرم رفتیم. بعد از کلی گشتن جای خیلی کوچکی برای نشستن پیدا کردم. یادم است کمی که نشستم و دعا خواندم، به خاطر کمی جا و امید به پیدا کردن یک مکان بهتر، بلند شدم. صحن را گشتم ولی حتی راه رفتن هم در آن شلوغی سخت بود چه برسد به پیدا کردن جایی برای نشستن. به سمت ضریح رفتم، به امید پیدا کردن جایی برای نشستن. کنار ضریح یک نرده گذاشته بودند و پشت آن نرده که چسبیده به دیوار حائل قسمت زنانه و مردانه بود کاملا خالی بود. خودم را به پشت نرده رساندم و همانجا ایستادم. باقی دعاها را همان کنار ضریح و در حالت ایستاده خواندم. آن سال‌ها مراسم قرآن به سر در عراق پشت بلندگوها خوانده نمی‌شد. برای همین قرآنم را درآوردم و خودم قرآن به سر کردم. شب جمعه و شب زیارتی امام حسین علیه السلام؛ چسبیده به ضریح و دست گره زده در مشبک‌‌های ضریح، قرآن به سر با قرآن سورمه‌ای‌ام؛ دیگر چه می‌خواستم از شب قدر؟ همه‌‌ٔ دوست داشتنی‌ها جمع شده بودند.

    قرآن به سرم که تمام شد، قرآنم را به دست گرفتم و به سمت ضریح، مشغول خواندن دعا شدم. کسی به شانه‌ام زد و برگشتم. دختر جوانی بود. به قرآنم اشاره کرد و گفت می‌شود چند لحظه قرآن را به من بدهید تا من هم قرآن به سر کنم؟ قرآنم را به او دادم و به سمت ضریح برگشتم و ادامه دعاهایم را خواندم. ده دقیقه‌ای که گذشت برگشتم تا ببینم قرآن به سر دختر جوان تمام شده یا نه؛ ولی پشت سرم نبود! رفته بود! اطراف را نگاه کردم، هیچ‌جا نبود. نه آن دختر جوان نه قرآن من! رفته بود و قرآن سورمه‌ای دوست داشتنی‌ام را هم با خود برده بود. نمی‌توانستم باور کنم. جاکتابی‌های اطراف را می‌گشتم و نگاه می‌کردم ولی اثری از قرآن محبوب من نبود! در آن شلوغی شب قدر نیز نمی‌توانستم همه جاکتابی‌های حرم را نگاه کنم و به دنبال قرانم که حتما دخترجوان فکر کرده بود برای حرم است و با خودش برده بود، بگردم.

    باورش برایم سخت بود. قرآن عزیزم، قرآن دوست داشتنی‌ام گم شده بود. تمام آن نکته‌ها و علامت هایی که در صفحاتش زده بودم، رفته بود. خاطراتی که داشتم. قرآن محبوبم، همه و همه رفته بود. نمی‌دانستم خدا چرا چنین شبی، در چنین جایی باید چنین امتحانی مرا بکند. آن هم با قرآنم. یعنی به قران هم نباید وابسته شد؟ قرانم قرار بوده در حرم اباعبدالله بماند؟ نمی‌دانم.

    هنوز هم هروقت زیارت حرم اباعبدالله علیه‌السلام نصیبم می‌شود، جاکتابی‌های حرم را نگاه می‌کنم و می‌گردم به دنبال قرآنم، شاید بین کتاب‌ها و قرآ‌ن‌ها پیدایش کنم. ولی با خودم می‌گویم اگر پیدایش کردی بعد از این همه سال، چه می‌کنی؟ قرآنی که هفت سال در حرم اباعبدالله علیه‌السلام بوده و توسط زائرینش قرائت شده، دیگر برای تو نیست، حتی اگر در برگه اولش اسم تو نوشته شده باشد و کنار ورق‌هایش نشانی از خط تو باشد…

    خوشابحال قرانم که مقیم بارگاه حسین علیه‌السلام شد…

    این مطلب برای سایت فردانیوز نوشته شده است.


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۳:۰۹ ق.ظ روز ۲۸ خرداد ۱۳۹۶ | دیدگاه (۱)

    تقدیم به پیشگاه تمامی عموزادگان شهیدم

    وقتی به زیارت شما می آیم، شمایی که در بالای کوه یا وسط صحرا یا در یک منطقه خارج از شهر و حتی روستا آرمیده اید؛ مدام به این فکر میکنم که چرا اینجا؟ اینجایی که بالای یک کوه است؛ آدم عادی که اینجا زندگی نمیکند؛ اینجایی که از مرکز شهر و روستا و ده دور است؛ اینجایی که “پرت” است، پرت از ما آدم ها! ما آدمهایی که هزار و خرده ای سال پیش زندگی میکردیم. حالا چه فرقی میکند من آن آدم باشم یا چند نسل قبل از من! مهم این است که شما از آدمها فرار کرده اید! پناه برده اید به دل کوه ها، به وسط جنگل و صحراها.
    از “من” انسان فرار کرده اید!
    چرا آمده بودید این سرزمین؟ به دنبال رضا (که سلام خدا بر او باد) آمده بودید؟ میخواستید پسر موسی بن جعفر را ببینید یا به زیارت قبرش بروید؟ نتوانستد وجود شما و نام شما را که به”اسد الله الغالب” میرسید تحمل کنند؟ دنبالتان کردند تا بالای کوه؟ تا وسط جنگل؟ تا دورترین نقطه از آبادی و شهیدتان کردند؟
    کاش که سرگذشت تک تکتان را میدانستم؛ میدانستم چگونه شهیدتان کردند؛ میدانستم بعد از شهادت با جنازه تان چه کردند؟ کفن کردند؟ یا مثل آقایمان حسین (که سلام و درود خدا بر او و اهل و اصحابش باد) بدون غسل و کفن رهایتان کردند و شاید چند روز بعد، چوپانی، زنی، کودکی به جنازه غرق در خونتان رسیده باشد و بر مظلومیتتان اشک ریخته و خاک را میزبان تن دیگری از اولاد علی کرده باشد.
    سلام خدا و فرشتگانش بر شما؛ بر امامزادگان مظلوم

    امامزادگان سلطان گروه آباد
    در پای کوه های کرکس، روستای اوره، شهرستان نطنز، استان اصفهان

    میلادتان مبارک آقای شهیدم ??
    افتخارم این است نامم جزو فرزندان شماست، هرچند فرزند خلفی نیستم! دعا کنید برایم که دعای پدر در حق فرزند گیراست.


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۱:۲۲ ق.ظ روز ۱۰ اردیبهشت ۱۳۹۶ | دیدگاه (۱)

    آه از آن ساعتی

    وبلاگ را بعد چند روز باز کردم تا مطلبی بنویسم؛ در صفحه نوشته‌ها، یک مطلب منتشر نشده‌ی بدون عنوان داشتم که هرچه فکر کردم یادم نیامد چه مطلبی‌ست و چه زمانی آن را نوشته‌ ولی منتشر نکرده‌ام، بازش کردم

    «اخرین بازبینی چهارده مهر ساعت نوزده و بیست و نه دقیقه»

    تاریخ و ساعت را که دیدم یادم آمد و تمام بهت و غم و ناباوری ِ ساعت هفت و نیم چهارده مهر به وجودم برگشت… داشتم مطلبی درباره روضه‌ای که شب قبلش رفته بودیم مینوشتم که احمد زنگ زد و خبر داد …
    چند ثانیه هنگ بودم، مغزم نمی‌توانست چیزی که شنیده را هضم کند،پشت تلفن گفتم “چی شده احمد؟” و وقتی دوباره گفت مامان فوت کردن! انگار سطل آب یخی رویم ریخته باشند، یخ کردم! هنگ کردم. نمیدانستم چه باید بکنم. نفهمیدم چطور در گروه چهارنفره دوستانه‌مان خبر را در یک جمله کوتاه برای مریم و فاطمه و زهرا نوشتم، لپ‌تاپ را خاموش کردم، لباس پوشیدم و از خانه زدم بیرون. تازه یادم آمد باید به آژانس زنگ بزنم. از نگهبان مجتمع خواستم آژانسی خبر کند و در تاریکی اول شب نیمه مهر کنار خیابان راه رفتم و فکر کردم. از بی‌خیالی و رله بودن نگهبان که شاید متوجه اضطراب و بی‌قراری من نشده بود و با خیال آسوده با تلفن صحبت می‌کرد کفری شده بودم. همچنان هنگ بودم و نمیتوانستم باور کنم! مگر میشود؟ حالشان که خوب بود، قرار بود جمعه برای ناهار خانه ما بیایند! مگر میشود؟ احمد چه گفت؟ اشتباه کرده؛ حتما حالشان بد شده. اورژانس خبر کرده اند که حالشان بهتر شود؛ وگرنه مگر میشود یکدفعه و خیلی ناگهانی مادرشوهر عزیز مهربانم ترکمان کند؟ مگر میشود تنهایمان بگذارد؟
    تا آژانس بیاید و به خانه شان برسم مدام با خودم فکر میکردم مگر میشود؟ مگر میشود؟ مگر میشود؟

    وقتی به خانه رسیدم و دیدمشان که با رخت سیاه محرم بر تن، بی جان و با لبخندی بر لب وسط هال دراز کشیده‌اند، باز هم باور نکردم، حتی نمیتوانستم گریه کنم. منتظر بودم بلند شوند، بیایند بغلم کنند و بوسشان کنم و بگویند “خوش آمدی، الان شام رو گرم میکنم” و من بگویم “ممنون سیرم، نمیخواد زحمت بکشین” ولی بلند نشدند، آرام خوابیده بودند، ملافه ای سفید رویشان، روی بدن پوشیده شده با لباس سیاه حسین علیه السلام، کشیده بودند. شاید آرام‌ترین خواب زندگی‌شان …

    و ما ماندیم و داغی که روزبه روز برایمان تازه‌تر می‌شود
    و چه خوب که روزهای عزایمان با روزهای عزا و مصیبت عمه جانمان (سلام الله علیها) یکی شد و بیشتر فهمیدم که رسیدن به درجه “رضا برضاک تسلیما بامرک” چقدر سخت و دشوار است و من چقدر ضعیف و ناتوانم.


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۶:۳۸ ق.ظ روز ۰۲ آبان ۱۳۹۵ | دیدگاه (۲)

    روز هفتم رفتنش

    مراسم هفت را تصمیم گرفتیم در خانه خودشان بگیریم. مثل روضه خانگی؛ روضه ای که تصمیم داشتند محرم امسال در خانه شان بگیرند.
    برای خرید مخلفات شام بعد از مراسم، با احمد رفتیم هایپر. نوشیدنی و ماست برای حدود سیصد نفر و چند بسته دستمال کاغذی و کمی چای و قند، دو چرخ خرید را پر کرد؛ حرکت که میکردیم نگاه های متعجب بعضی از شهروندان را به چرخ های خرید متوجه میشدم.
    به مسئول صندوق که رسیدیم، تعجب و سوالش رو نتوانست پنهان کند و با لبخندی گفت “مهمونی دارین؟” احمد گفت “مراسم داریم، مراسم هفتم مادرم …” لبخند خانم حسابدار روی لبش یخ زد و با ناراحتی گفت “ببخشید، خدا رحمتشون کنه.”

    به این فکر میکردم که بقیه آدمها وقتی چرخها را میدیدند با خودشان چه فکری میکردند؟ اگر ایام محرم نبود، شاید خیلی ها فکر میکردند جشنی، تولدی، مراسم شادی داریم؛ خوشبحالشان ی هم حتما در دلشان حواله مان میکردند.

    این قضیه مثل قضیه ی زندگیهای مجازی است، عکس هایی که در اینستا میگذاریم، پستهایی که مینویسیم، در حالیکه خیلی واقعیتها و حرفها را قایم میکنیم؛ خوانندگان فقط روی خوش و شاد عکسها و نوشته ها را میبینند و قضاوت میکنند و نمیدانند در پشت آن نوشته ها و تصاویر، چه دردها و غمهایی وجود دارد.

    *یادم باشد بیشتر مواظب باشم


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۰:۲۸ ق.ظ روز ۲۸ مهر ۱۳۹۵ | دیدگاه (۴)

    وادی من

    یه سوال میپرسم تو اینستاگرام، چندین نفر میان جواب میدن و لایک میکنن. این‌جور وقت‌ها دلم برای وبلاگستان میسوزه و تنگ میشه؛ برای وبلاگستان شلوغ و پر جنب و جوش؛ برای کامنت‌دونی های شلوغ و پر از کامنت، برای تائید کردن کامنتها، برای گودر و حتی برای فیدلی

    بخاطر همین خیلی وقت‌ها مجبورم پست وبلاگم رو توی اینستام هم بذارم، یا حتی اول تو اینستا بنویسمش و بعد به وبلاگ منتقلش کنم! شاید حرف منطقی نباشه و بگیم بالاخره هر روز یه وسیله و یه برنامه‌ای میاد و رونق میگیره، ولی من نمی‌تونم از وبلاگ دل بکنم، حتی اگه نوشته‌های شبکه‌های اجتماعیم رو اینجا کپی کنم!
    انگار یه آرشیوی‌ه اینجا برام که اهمیتش از هرجای دیگه بیشتره

    وادی جونم، دوست دارم


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۰:۳۷ ب.ظ روز ۲۰ مرداد ۱۳۹۵ | دیدگاه (۰)

    گاه گاهت یاد باید کرد از عهد و داد

    تلگرام رسما به بازارشام داره تبدیل میشه و نمی‌دونم بالاخره نسخه‌ای که کانال‌ها و گروه‌ها و چت‌ها رو بشه از هم تفکیک کرد ارائه میده یا نه!

    توی این آشفته بازار تلگرامی، هرچقدر هم سعی می‌کنم تو کانال‌ها و گروه‌های کمتری عضو باشم، باز هم انقدر موضوعات مختلف مورد علاقه‌م زیاده که جمع کانال‌ها و گروه‌ها بیشتر  از سی چهل تا شده؛ این وسط بعضی از گروه و کانالها رو شاید ماه‌ها باز نکنم و عدد پیام‌های نخونده‌شون خیلی بالا بره، ولی بعضی از گروه‌ها هستن اهمیت‌شون برام بیشتره و هر روز سعی می‌کنم چک‌شون کنم؛ یکسری گروه‌های تخصصی جزو این گروهِ “هر روز چک کنم‌شون” هستن. گروه‌هایی که حول یک محور خاص تشکیل شدن و افراد دغدغه‌مند و صاحب تخصص در آن حوزه عضوش هستن و یکی از قوانین همگی‌شون “فقط مطلب مرتبط با موضوع گروه گذاشتن و چت نکردن دوستانه و غیرتخصصی” هست! ولی خیلی وقت‌ها این قانون رعایت نمیشه! و اعضای گروه مطالب کانال‌ها و فعالیت‌های خودشون، که به موضوع گروه هیچ ربطی نداره، رو میذارن یا چت‌های غیرضروری و دوستانه میکنن. نکته جالب! و ناراحت‌کننده‌اش برای من اینه که آدم‌هایی که اصلا توقع چنین رفتاری ازشون نمیره، بعضا مطالب غیرمرتبط میذارن. مثلا مدیر سایت خبری معروف و پربازدید زید، یا مسئول انتشارات عمر، نویسنده کتاب ایکس، خبرنگار و روزنامه‌نگار مشهور روزنامه زد، مجری مطرح شبکه ایگرگ تلویزیون! آدم‌هایی که بواسطه کارشون و معروفیت و تصوری که تو ذهنم ازشون دارم، این بی‌قانونی کوچیک و رعایت نکردن حق بقیه اعضای گروه، توسط آنها، برام باورش سخت‌ه و حتی اذیت‌کننده‌تر از مطالب غیرمرتبط آدم‌های عادی و بی اسم و رسم خاصی! ناخودآگاه این بی‌قانونی کوچیک،ذهنیت منِ مخاطب رو نسبت به بقیه کارهای آن آدم‌ها هم تغییر میده! و ذهنم میگه آدمی که قانون یه گروه کوچیک تلگرامی و جامعه آماری کم رو رعایت نکنه و به حقوق دویست سیصد نفر اعضاش اهمیت نده، قطعا نمیتونه تو جامعه بزرگتر قانون رو رعایت کنه و فرد موفقی باشه! کاش بیشتر حواسمون جمع باشه

    *عنوان، مصرعی از امیرخسرو دهلوی


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۱:۴۵ ق.ظ روز ۱۶ مرداد ۱۳۹۵ | دیدگاه (۳)

    سلام سی‌سالگی

    از اول تیر استرس آمدنش رو داشتم …
    روزهای تیر که میگذشت، حالم بدتر میشد و استرسم بیشتر؛ از مواجهه باهاش میترسیدم، از اینکه بعدش باید چه کنم؟ اصلا مگه میشه کاری کرد؟ اصلا مگه باید کاری کنم؟ این همه آدم که باهاش مواجه شدن، مگه کاری کردن؟ مثل بقیه روزهای دیگه میاد و میگذره و عادی میشه و فراموش! ولی این حرفها از استرسم کم نمیکرد، هر روز که بیدار میشدم یاد اومدنش و نزدیک شدنش می افتادم…
    چند روز قبل از رسیدنش نشستم فکر کردم به همه این سالها، به کارهایی که کردم، به کارهایی که دوست داشتم انجام بدم ولی نشده، به اینکه الان کجام، چقدر عقبم! چقدر باید بدوئم … کاش بدوئم! کاش این استرس سی سالگی که یک ماهه سراغم اومده رو فراموش نکنم و بخاطرش بدوئم، بدوئم تا ده سال دیگه و در آستانه چهل سالگی، کمتر مغبون باشم!
    امروز، یک هفته است که وارد دهه چهارم زندگیم شدم؛
    ?
    سلام سی سالگی!
    منو ببخش که با یه هفته تاخیر، درباره ات نوشتم.
    خداحافظ تیر عزیز


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱:۱۳ ق.ظ روز ۳۱ تیر ۱۳۹۵ | دیدگاه (۱۹)