قرآنم (قسمت اول)

بابا برایم سوغات آورده بودند؛ از مدینه
بچه‌های کلاسِ حفظ قرآنِ مدرسه، همه‌شان یکی یکدانه داشتند؛ از کجا آورده بودند، یادم نیست، فقط یادم است در ایران پیدا نمیشد. من ولی عاشقش شده بودم.
عاشق قطع‌ش، خط‌ش، حاشیه‌هایش، رنگش
بابا که می‌خواستند بروند عمره، مشخصاتش را برایشان گفتم. “این اندازه است بابا؛ جلدش فلان رنگ است؛ کاغذهایش نرم است؛ دکه‌ی روبروی بقیع حتما دارد و …” اینترنت نبود و فقط خصوصیاتش را برای بابا گفتم و بعد از چند هفته قرآن عزیزم، در دستم بود.
محبوبه که کلاس حفظ برایمان گذاشت، با قرانم، “مریم” را حفظ کردم. در حاشیه‌هایش گاهی نکاتی می‌نوشتم. شب‌های قدر بر سرم می‌گرفتم. دو بار با خودم به مدینه برگشت؛ مشهد رفت؛ سوریه رفت؛ کربلا و نجف و سامرا رفت. شمال و یزد و اصفهان و کیش رفت. همیشه با من بود.
شب‌های قدرِ رمضانِ هشتاد و نه آخرین سفرم با “او” شد.
شبِ بیست و سه رمضان، در یک متری ضریحِ ارباب، دادم به دستِ دخترِ عربی تا قرآن به سر بگیرد و مشغول دعا شدم تا دختر، اعمالش تمام شود. چند دقیقه‌ای که گذشت، برگشتم و دیدم نیست… دختر نبود؛ رفته بود و “او” را، قرآن عزیزم را، با خودش برده بود. حتما فکر کرده بود یکی از قران‌های حرم است و با خود برده بود. یخ کردم. سرم را می‌چرخاندم شاید پیدایش کنم. ولی مگر در بین آن حجمِ زیاد از خانم‌های چادرعربی به سر، می‌توانستم پیدایش کنم؟ مستأصل و نگران به سمت نزدیکترین محل ادعیه و قران‌ها رفتم؛ نبود. قفسه‌ی بعدی، نبود. قفسه‌ی دورتر، نبود. قفسه‌های صحن، نبود؛ نبود و نبود.
انگار تکه‌ای از من جدا شده بود.
حتما هرکس مرا دیده بود فکر کرده بود اشک‌های سرازیر از چشمانم، بخاطر توبه و انابه به درگاه خداست. ولی من، برای از دست دادنِ قرآنم گریه می‌کردم. قرآنی که مثل یک دفتر خاطرات، سال‌ها با من بود، همه‌جا.
ده سال از آن رمضان می‌گذرد. تا سال‌ها هروقت به کربلا می‌رفتم، همچنان قفسه‌های قرآن حرم را، به امید یافتن قرآنم می‌گشتم. رو به ضریح می‌کردم و می‌گفتم “قرآنم را پَس نمی‌دهید؟”
بعدها فهمیدم گم‌شدنِ قرآنم در شب قدر، شاید یکی از بزرگترین درس‌های زندگی‌ام بود؛ دل نبستن؛ وابسته نشدن و کَندن.

اما هنوز به این فکر میکردم که سرنوشت “او” چه شد؟ دست چه کسانی افتاد؟ تا چند سال در حرم ماند؟ پلاسیده شد؟ رنگِ جلدش رفت؟ حاشیه‌نویسی‌هایم چه؟ وقتی کسی “او” را گرفته تا بخواند، حاشیه‌های من را هم خوانده؟ صفحه‌ی اولش که اسمم را نوشته بودم، دیده؟ چند بار در حرم “سیده فاطمه مطهری” از زبانِ زائری که صفحه‌ی اول قرآنم را دیده، برده شده؟

ربه‌کا

در راستای خوندن رمان‌های عاشقانه کلاسیک، چند روز پیش ربه‌کا رو خوندم؛ در واقع شنیدم. خوانش خوبی داشت آقای محمدحسن حیدری ولی خود داستان جذبم نکرد. گره داستان خیلی سریع باز شد و من توقع داشتم در انتها، همچنان داستان ادامه پیدا کنه و پسرخاله ربه‌کا به اذیت‌هاش ادامه بده ولی تموم شد!

و به این فکر میکنم این داستان چی داشته که آلفرد هیچکاک این رمان رو اقتباس کرده و فیلمش رو ساخته!

دو ستاره دادم بهش در گودریدز

آیینه خیلی هم نباید راستگو باشد

پیشانی ام را بوسه زد در خواب، هندویی
شاید از آن ساعت طلسمم کرده جادویی

شاید از آن پس بود که با حسرت از دستم
هر روز سیبی سرخ می افتاد در جویی

از کودکی دیوانه بودم، مادرم می گفت:
از شانه ام هر روز می چیده است شب بویی

نام تو را می کَند روی میزها هر وقت
در دست آن دیوانه می افتاد چاقویی

بیچاره آهویی که صید پنجه ی شیری است
بیچاره تر شیری که صید چشم آهویی

اکنون ز تو با ناامیدی چشم می پوشم
اکنون ز من با بی وفایی دست می شویی

آیینه خیلی هم نباید راستگو باشد
من مایه ی رنج تو هستم، راست می گویی

از تهران به نجف و کربلا؛ حاضر

نمی‌دونم اینجا نوشتم یا نه؛ تیر ماه بود که بعد از تحویل دادن برگه‌های ترم دوم، از مدرسه خداحافظی کردم. برای مدیر بهونه‌ی کار رسانه‌ای جدیدی که قبول کرده بودم رو آوردم ولی دلایلم مربوط به خود مدرسه و رفتارهای کادر بود بیشتر. بگذریم.

مدرسه‌ای که امسال مشغول شدم و به صورت مجازی ادبیات و نگارش درس میدم، مدرسه‌ی علوی شهر نجف و مدرسه‌ی حسینی کربلاست. مدارس ایران در دو شهر نجف و کربلا. دانش‌آموزام بچه‌های ایرانی‌هایی هستند که در این دو شهر زندگی می‌کنند و البته چند تا دانش‌آموز غیر ایرانی هم دارم که متولد ایران هستند و فارسی رو کامل بلدند و گمونم دبستان در مدارس ایران گذروندن.

القصه؛ ادبیات فارسی درس دادن به بچه‌هایی که در محیط غیرفارسی زبون هستند، تجربه جالبیه. اون هم نجف و کربلا. گاهی اوقات سر کلاس به اسم‌هاشون نگاه میکنم و غبطه می‌خورم که هر کدوم از اینا به حرم علوی و حسینی چقدر نزدیک هستند و اگه بخواند، یک ساعت بعد می‌تونند تو حرم نشسته باشند.

دعا کنید که این وضعیت آموزش جازی زودتر تموم بشه. خیلی سخت‌تر از اون چیزیه که فکرش رو بکنید. البته اگه کرونا تموم بشه و مدارس به حالت عادی دربیان، من کلاس‌های امسالم رو از دست میدم :دی

پ‌ن: نشستم پای لپ‌تاپ و دقیقا مثل زمان وبلاگستان، نوشتم و نوشتم. چقدر احساس سبکی می‌کنم.

نجف کربلا؛ حاضر ۲

امروز صبح ، یکی از بچه‌های فعال کلاس نهم، یکدفعه آفلاین شد.
نیم ساعت پیش پیام داد بهم که “خانم ببخشید. ظهر باتری موبایلم تموم شد و تا عصر برق‌ها قطع بود”

بله. وضعیت برق در عراق، این‌طوریه دوستان

بادمجون سرخ‌کرده

بادمجان رو که می‌خواین سرخ کنید، قبلش یک کم ماست بمالید بهش!
به شدت مقدار روغنی که مصرف میشه، پایین میاد، بدون اینکه تغییری در طعم بادمجون‌ها ایجاد بکنه

  • مهر ۱۳۹۹
  • شهریور ۱۳۹۹
  • مرداد ۱۳۹۹
  • تیر ۱۳۹۹
  • خرداد ۱۳۹۹
  • اردیبهشت ۱۳۹۹
  • فروردین ۱۳۹۹
  • اسفند ۱۳۹۸
  • مهر ۱۳۹۸
  • شهریور ۱۳۹۸
  • مرداد ۱۳۹۸
  • تیر ۱۳۹۸
  • خرداد ۱۳۹۸
  • اردیبهشت ۱۳۹۸
  • فروردین ۱۳۹۸
  • اسفند ۱۳۹۷
  • بهمن ۱۳۹۷
  • دی ۱۳۹۷
  • آذر ۱۳۹۷
  • آبان ۱۳۹۷
  • مهر ۱۳۹۷
  • شهریور ۱۳۹۷
  • مرداد ۱۳۹۷
  • تیر ۱۳۹۷
  • خرداد ۱۳۹۷
  • اردیبهشت ۱۳۹۷
  • فروردین ۱۳۹۷
  • اسفند ۱۳۹۶
  • بهمن ۱۳۹۶
  • دی ۱۳۹۶
  • آذر ۱۳۹۶
  • آبان ۱۳۹۶
  • مهر ۱۳۹۶
  • شهریور ۱۳۹۶
  • مرداد ۱۳۹۶
  • تیر ۱۳۹۶
  • خرداد ۱۳۹۶
  • اردیبهشت ۱۳۹۶
  • فروردین ۱۳۹۶
  • اسفند ۱۳۹۵
  • بهمن ۱۳۹۵
  • دی ۱۳۹۵
  • آذر ۱۳۹۵
  • آبان ۱۳۹۵
  • مهر ۱۳۹۵
  • شهریور ۱۳۹۵
  • مرداد ۱۳۹۵
  • تیر ۱۳۹۵
  • خرداد ۱۳۹۵
  • اردیبهشت ۱۳۹۵
  • فروردین ۱۳۹۵
  • اسفند ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۴
  • دی ۱۳۹۴
  • آذر ۱۳۹۴
  • آبان ۱۳۹۴
  • مهر ۱۳۹۴
  • شهریور ۱۳۹۴
  • مرداد ۱۳۹۴
  • تیر ۱۳۹۴
  • خرداد ۱۳۹۴
  • اردیبهشت ۱۳۹۴
  • فروردین ۱۳۹۴
  • اسفند ۱۳۹۳
  • بهمن ۱۳۹۳
  • دی ۱۳۹۳
  • آذر ۱۳۹۳
  • آبان ۱۳۹۳
  • مهر ۱۳۹۳
  • شهریور ۱۳۹۳
  • مرداد ۱۳۹۳
  • تیر ۱۳۹۳
  • خرداد ۱۳۹۳
  • اردیبهشت ۱۳۹۳
  • فروردین ۱۳۹۳
  • اسفند ۱۳۹۲
  • بهمن ۱۳۹۲
  • دی ۱۳۹۲
  • آذر ۱۳۹۲
  • آبان ۱۳۹۲
  • مهر ۱۳۹۲
  • شهریور ۱۳۹۲
  • مرداد ۱۳۹۲
  • تیر ۱۳۹۲
  • خرداد ۱۳۹۲
  • اردیبهشت ۱۳۹۲
  • فروردین ۱۳۹۲
  • اسفند ۱۳۹۱
  • بهمن ۱۳۹۱
  • دی ۱۳۹۱
  • آذر ۱۳۹۱
  • آبان ۱۳۹۱
  • مهر ۱۳۹۱
  • شهریور ۱۳۹۱
  • مرداد ۱۳۹۱
  • تیر ۱۳۹۱
  • خرداد ۱۳۹۱
  • اردیبهشت ۱۳۹۱
  • فروردین ۱۳۹۱
  • اسفند ۱۳۹۰
  • بهمن ۱۳۹۰
  • دی ۱۳۹۰
  • آذر ۱۳۹۰
  • آبان ۱۳۹۰
  • مهر ۱۳۹۰
  • شهریور ۱۳۹۰
  • مرداد ۱۳۹۰
  • تیر ۱۳۹۰
  • خرداد ۱۳۹۰
  • اردیبهشت ۱۳۹۰
  • فروردین ۱۳۹۰
  • اسفند ۱۳۸۹
  • بهمن ۱۳۸۹
  • دی ۱۳۸۹
  • آذر ۱۳۸۹
  • آبان ۱۳۸۹
  • مهر ۱۳۸۹
  • شهریور ۱۳۸۹
  • مرداد ۱۳۸۹
  • تیر ۱۳۸۹
  • خرداد ۱۳۸۹
  • اردیبهشت ۱۳۸۹
  • فروردین ۱۳۸۹
  • اسفند ۱۳۸۸
  • بهمن ۱۳۸۸
  • دی ۱۳۸۸
  • آذر ۱۳۸۸
  • آبان ۱۳۸۸
  • مهر ۱۳۸۸
  • شهریور ۱۳۸۸
  • مرداد ۱۳۸۸
  • تیر ۱۳۸۸
  • خرداد ۱۳۸۸
  • اردیبهشت ۱۳۸۸
  • فروردین ۱۳۸۸
  • اسفند ۱۳۸۷
  • بهمن ۱۳۸۷
  • دی ۱۳۸۷
  • آذر ۱۳۸۷
  • آبان ۱۳۸۷
  • مهر ۱۳۸۷
  • شهریور ۱۳۸۷
  • مرداد ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۷
  • خرداد ۱۳۸۷
  • اردیبهشت ۱۳۸۷
  • فروردین ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۵
  • خرداد ۱۳۸۵
  • اردیبهشت ۱۳۸۵
  • فروردین ۱۳۸۵
  • اسفند ۱۳۸۴
  • بهمن ۱۳۸۴
  • دی ۱۳۸۴
  • آذر ۱۳۸۴
  • شهریور ۱۳۸۴
  • ربیعِ سالِ کرونا

    نوروز همان سالی بود که با اربعین یکی شده بود. یعنی اول فروردین، بیستم صفر بود؛ سال هشتاد و پنج. گمانم از همان سال مفهوم جدیدی از اربعین برایم شکل گرفت.
    شب اربعین بود و سال شمسیِ ما همان شب تحویل میشد. رفته بودیم حرم خانم زینب، بی‌خبر از اینکه عرب‌های سوری و زائران پاکستانی شب اربعین به حرم می‌آیند برای عزاداری و زائرین ایرانی، همه حرم خانم رقیه جمع می‌شوند تا سالِ حسینی‌شان را کنار هم تحویل کنند. در حرم فقط ما ایرانی بودیم و شاید دو سه نفر دیگر. گوشه‌ای ایستاده بودیم رو به گنبد خانم. زیر لب یا مقلب‌القلوب والابصار می‌خواندیم؛ با دسته‌های عزاداری سینه می‌زدیم؛ یا مدبر اللیل و النهار می‌خواندیم؛ با نوحه‌های اردویی پاکستانی‌ها اشک می‌ریختیم؛ یا محول الحول والاحوال می‌خواندیم. به گنبد نگاه می‌کردیم و با خانم صحبت می‌کردیم تا شاید حول حالنا الی احسن الحال شویم.
    از روی ساعت مچی‌هایمان، فهمیدیم سال تحویل شده؛ سالِ شمسیِ ما؛ وسط آدم‌هایی که بیست صفرشان بود و آمده بودند برای عرض تسلیت. شده بودیم مهمان‌های ویژه‌ی غریب‌شان. سال‌م را کنارِ دختر ابوتراب تحویل کردم. سالی که بیست ساله میشدم. سالی که تابستانش، اولین خنجر بزرگ را از دنیا خوردم و بزرگ شدم. سالی که اسفندش برای اولین‌بار زائر کربلا شدم. سالی که مفهوم جدیدی از اربعین را شناختم.


    روز آخر صفر نود و نه، این عکس به دستم رسید. تقریبا همان‌جایی که بیست صفر هشتاد و پنج ایستاده بودم، حالا صفحه مجازی‌ام ایستاده؛ روبروی گنبد. عکس را که دیدم، یاد آن سال افتادم. از همان لحظه‌ی تحویلش، تا تابستانِ زخمی‌اش تا زمستانِ بهارش.
    کاش، همه‌ی زمستان‌هایمان، بهار شود؛ کاش.

    🌸 بهارتان، مبارک


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱:۰۰ ق.ظ روز ۲۶ مهر ۱۳۹۹ | دیدگاه (۰)

    ما به اصل‌مان برمی‌گردیم

    به شهر که می‌رسیدیم، قسمت سخت ماجرا شروع میشد. کل سه روز یک طرف، چند ساعت آخر یک طرف. ازدحام جمعیت، خستگی راه، شوق وصال، خیابان‌های شبیه به هم، کوچه‌های بدون نام، همه و همه باری میشد بر دوشت و این چند ساعت آخر، قدر یکروز طول می‌کشید.
    یادم است یک سال در همین سه ساعت آخر بودیم که چرخِ چرخ‌دستی‌مان درآمد. اعصاب و دست و پایمان هم درآمد تا آن مسیر را طی کردیم. سالی دیگر بخاطر گم کردن کوچه‌ها، همسفرهایمان باهم دعوایشان شد؛ سال بعد، بخاطر گم شدن در همین مسیرِ آخر با سیداحمد بحث و دعوایمان شد. سالی دیگر آنقدر کم‌توان شده بودیم که بعد از هر ده متر، می‌نشستیم. می‌نشستیم به استراحت و در کردنِ خستگی پنج دقیقه راه رفتن!
    یادم است هر سال از خودم و از سیداحمد می‌پرسیدم چرا می‌آییم؟ مگر مجنونیم؟ این همه زجر و اذیت و بیماری را برای چه تحمل می‌کنیم؟ مگر مجبوریم؟ و جوابی پیدا نمی‌کردم جز “چرا نیاییم؟”
    ما نمی‌رفتیم؛ ما “بر می‌گشتیم”. ما به خودمان، به اصل‌مان، به کربلا، برمی‌گشتیم.

    حسین علیه‌السلام مایه‌ی حیات ماست. کشتی نجات ماست. چراغ هدایت ماست.
    الحمدلله که پسرِ فاطمه (سلام‌الله علیها) را داریم. الحمدلله که محبِ فرزندِ علی (علیه‌السلام) هستیم.
    الحمدلله الحمدلله الحمدلله‌
    کاش همیشه روحمان در همین مسیر بماند؛ در مسیرِ کربلا؛ در راه حسین (علیه‌السلام) و
    برای حسین.
    پ‌ن: جسم‌مان هر کجا که باشد، باشد


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۶:۱۹ ب.ظ روز ۱۸ مهر ۱۳۹۹ | دیدگاه (۰)

    به یاد اربعین نود و یک

    از خواب می‌پرم.
    ساعت را نگاه میکنم. سه نیمه شب است. نیمه‌شب اربعین نود و نه. در خانه‌ام. در تهران. چند سال است که چنین شبی، در خانه و اتاق خودم نبوده‌ام؟ مهم نیست. مهم این است که خواب از سرم پریده. با صدای طبل و روضه از خواب می‌پرم. ساعت را نگاه میکنم. سه نیمه شب است. نیمه شب اربعین نود و یک. چند ثانیه منگم. چرا انقدر صدا نزدیک است؟ چراغ‌های اتاق خاموش است و نوری قرمز از پنجره‌ی روبرویم داخل اتاق افتاده. کنار پنجره میروم. زیرپایم موج سیاه‌پوش است که وارد حرم می‌شوند. طبل میزنند. سنج می‌زنند. عربی می‌خوانند‌ اردو می‌خوانند. فارسی می‌خوانند؛ نوبت به نوبت.ساعت سه نیمه‌شب اربعین است. اینجا حرم سقا و من، منگ و خواب‌زده و بغض‌کرده، نشسته‌ام وسط اتاق “رادیو الکفیل” غروب که به کربلا رسیدیم، گفتند برای من جایی ندارند. تنها خانم گروه بودم و فقط توانسته بودند برای آقایان جایی جور کنند. سرماخورده بودم و خسته. به چند جایی که گفتند محل اسکان خانم‌هاست سر زدم ولی حتی برای نشستن هم جایی نیافتم. ویروس لعنتی لحظه به لحظه توانم را کمتر می‌کرد. زمستان بود و سوز سرما از بیرون، آتش درونم را شعله‌ور می‌کرد. تب و تهوع و لرز و درد همه باهم دست به یکی کرده بودند. سیداحمد گفت برویم پتو بگیریم و در بین‌الحرمین بخوابیم. نگاهم به گنبد افتاد. در دلم گلایه‌ای کردم. دقیقه‌ای نگذشته، دوستش گفت”برویم؛ جایی جور شده” داشتم فکر میکردم حتما اینجا هم جایم نمی‌شود که دیدم از درب خروج حرم، وارد صحن شدیم. بدون گشتن، بدون معطل شدن. از کناره‌ی دیوار حرکت کردیم. خادمی درب یکی از اتاق‌های حرم را برایمان باز کرد. پلکانی روبرویمان بود. بالا رفتیم. به راهرویی رسیدیم که پر از اتاق بود. بر روی درب یکی از اتاق‌ها نوشته بود “رادیو الکفیل صوت المرء المسلمه” درب را زدند. دختر جوانی در را باز کرد و من وارد شدم؛ وارد جمعِ دخترکان جوان رادیو حرم. صدای طبل و سنج می‌آمد. پنجره‌ی اتاق را نشانم داد و گفت، این پنجره را باز کنی، صحن پایین پایت است و روبرویت ضریح. پتو آورد و متکایی تمیز. گفت استراحت کن. شب اربعین بود. صدای طبل و سنج می‌آمد. صدای روضه‌خوانی آهنگران. صدای نوحه‌خوانی باسم. و صدای قلب من؛ که از شرم دوست داشت بیاستد. از این همه کرم سقا، می‌خواست آب شود؛ محو شوم. صدای طبل و سنج می‌آمد. صدای “عمو عباس بی‌تو قلب حرم میمیره” صدای “یا عباس جی بالمای لسکینه” صدای زنی تنها. صدای دخترکانی وحشت‌زده. صدای سم اسبان. صدای سوختن خیمه‌ها. صدای پاره شدن گوش‌ها … از خواب می‌پرم. شب اربعین است.
    تهران را سکوت و رخوت در بغل گرفته.


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۶:۰۵ ب.ظ روز ۱۷ مهر ۱۳۹۹ | دیدگاه (۰)

    رمضان دیگری تمام شد

    مستِ حمدخوانی پرندگانت میشدیم؛ هر روز صبح؛ آنگاه که خورشید آرام آرام بر افق نمایان میشد و زمین بیدار.
    کاش لطافتِ بین‌الطلوعینت را، همیشه‌ی سال همراه داشتم نه فقط سی روز.
    ‌لطافت و شکوه خلقتِ تو گسترده است همیشه، من، میوه‌چین خوبی نیستم‌.
    که کاش بودم.
    ‌می‌شود میوه‌چینِ خوبم کنی؟


    دلتنگ صدای گنجشکان خواهم ماند


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۵:۲۲ ب.ظ روز ۰۴ خرداد ۱۳۹۹ | دیدگاه (۰)

    همکاری در شب قدر

    حضرت آیت‌الله خامنه‌ای درباره اهمیت همکاری زن و مرد در زندگی مشترک می‌فرمایند: «وقتی دو نفر در کنار هم قرار می‌گیرند و همسر می‌شوند، بعضی از وظایف وجود دارد که بین اینها مشترک است. اینها باید با هم همکاری کنند. این کارها بین زن و مرد مشترک است. گاهی تقسیم کار هم نمی‌کنند امّا بهترش این است که تقسیم کار هم بشود. مثل همه‌ی همکاری‌هایی که وجود دارد؛ مثل همه‌ی همسنگریها.» ۷۸/۱۲/۲۲

    🔹 این مطلب، خطابش به آقایان است؛چه متاهل هستید چه مجرد. چه جوان هستید چه میانسال. چه دانشجو هستید چه شاغل.

    🙇 از صبح سرکار بودید و خسته‌اید؟ از صبح کلاس پشت کلاس آن هم مجازی، شرکت کرده‌اید و سرتان درد گرفته است؟ خداقوت. خسته نباشید. می‌دانید مادر یا همسرتان هم یا بیرون از خانه یا در خانه مشغول کار و فعالیت بوده است؟ خسته شده است و دوست دارد بتواند از شب‌های قدرش به قدر کافی بهره و نصیب ببرد؟ می‌دانید حتی چند دقیقه زمان‌گذاری شما می‌تواند چه تاثیری بر حال مادر یا همسرتان بگذارد؟ مخصوصا در این شب‌های ماه مبارک و خاصتا شب‌های قدر، این کمک و همراهی شما، چند برابر ثواب و اجر دارد. روایتی از پیامبر(ص) نقل شده است که ایشان فرمودند: مردى که به زن خود در خانه کمک کند، خدا ثواب یک سال عبادتی را که روزها روزه باشد و شبها به قیام و نماز ایستاده باشد به او می‌دهد.

    🍱 امشب افطار با من
    نمی‌دانید این جمله چقدر انرژی‌بخش و خوشحال‌کننده است. اینکه مادر یا همسرتان، از عصر دغدغه‌ی «افطار چی بپزم» نداشته باشد و بتواند ساعتی به استراحت بپردازد تا برای شب سرحال‌تر و با انرژی بیشتری باشد. حتما هم لازم نیست دستی بر آشپزی داشته باشید. اگر رستوران یا تهیه غذای مطمئنی از لحاظ بهداشتی می‌شناسید می‌توانید شام یا افطار از آنجا تهیه کنید.

    🔹 اگر آشپزی بلدید که عالی است. اگر اهل خوردن نان و پنیر هستید که درست کردنش کاری ندارد. اگر اهل آش و سوپ هستید، کلی دستورات راحت و آسان برای انواع و اقسام سوپ‌ها را می‌توانید با یک جستجوی ساده بدست بیاورید. اگر هم در افطار، غذا و وعده برنجی می‌خورید می‌توانید یک غذای سبک و راحت درست کنید. مطمئن باشید مادر یا همسرتان از آن استقبال میکند.

    🔸 ظرف‌ها را یادتان نرود. بخش عمده‌ی کار آشپزخانه، آن هم پخت و پز، شستن و مرتب کردن ظرف‌هاست. حتی اگر فکر می‌کنید هیچ استعدادی در آشپزی حتی آماده کردن یک بشقاب نان و پنیر یا درست کردن املت و نیمرو ندارید، می‌توانید عهده‌دار این قسمت شوید؛ یعنی شستن و مرتب کردن ظرف‌ها.

    خسته‌اید، حوصله ندارید، آشپزی بلد نیستید، اصلا معتقد به کار کردن مرد در آشپزخانه نیستید؟ قبول. فرار نکنید. برای شما هم راه چاره داریم. توقع‌تان را کم کنید. بابت غذا غر نزنید. اگر بانوی منزل غذای حاضری تهیه کرده است، تشکر کنید.

    💝 اگر پسر خانواده هستید، یک راه ثواب جمع کردن دیگر هم برایتان داریم. با دیگر اعضای خانواده صحبت کنید و همین مطالب بالا را برایشان شرح دهید. پدر، خواهر، برادر یا هر عضو دیگری که در خانه با شما زندگی می‌‌کند، ممکن است حواسش به مادر خانواده و میزان زحمتی که در این ماه میکشد، نباشد. با آنها صحبت کنید و توجیه‌شان کنید که این چند شب می‌توانید بیشتر از زمان‌های دیگر به مادر خانه کمک کنید و اجر و ثواب بیشتری ببرید. اگر چند نفر در خانه هستید، می‌توانید کارهای خانه را کاملا بین خودتان تقسیم کنید تا مادر با خیال راحت و آسوده این شب‌ها بتواند به عبادتش برسد.

    👶 به کارهایت برس، مراقب بچه هستم
    این جمله، می‌تواند هدیه‌ی بزرگی به بانوی خانه‌تان باشد. البته به شرطی که به درستی محقق شود.
    اگر فرزند کوچکی در خانه دارید یا اگر چند فرزند دارید، قطعا می‌دانید همسرتان بخش عمده‌ای از زمان و انرژی‌اش برای رسیدگی به آنها صرف می‌شود. در حدی که گاهی دعای یک صفحه‌ای هم بدون وقفه نمی‌تواند بخواند. در کنار بچه‌داری، رسیدگی به امورات خانه، آشپزخانه و افطار و سحر همه با هم زمان کمی برای مادر می‌گذارد تا بتواند به امور شخصی‌اش برسد.
    اینکه در حد یک یا چند ساعت، مسئولیت نگهداری و سرگرم کردن بچه‌ها را به عهده بگیرید، کمک بسیار بزرگی به همسرتان است.
    اگر فرزندتان نوزاد و بسیار کوچک است، شاید بگوئید کمک زیادی از شما برنمی‌آید. ولی اشتباه می‌کنید. همین که زمان خواب نوزاد، خانه ساکت باشد تا خواب فرزند دلبندتان به هم نخورد، یکی از کمک‌های بزرگ پدر خانه است. قطعا می‌دانید کمک‌های بیشتری از دست‌تان برمی‌آید. می‌توانید از همسرتان بخواهید به شما بگوید چه کمکی ازتان برمی‌آید. مطمئن باشید، بی‌ثواب نمی‌مانید.

    🧒 اگر فرزندانتان بزرگ هستند، بازی کردن، رسیدگی به درس‌ها و تکالیف مدرسه، غذا دادن، و … صدها رسیدگی دیگر که فرزندان دارند می‌توانند بهانه خوبی باشند برای ثواب جمع کردن شما و همراهی با همسرتان در این شب‌های عزیز و گرانقدر

    این مطلب را به سفارش “ریحانه” نوشته‌ام.


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۵:۴۲ ب.ظ روز ۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۹ | دیدگاه (۰)

    قرآنم (قسمت اول)

    بابا برایم سوغات آورده بودند؛ از مدینه
    بچه‌های کلاسِ حفظ قرآنِ مدرسه، همه‌شان یکی یکدانه داشتند؛ از کجا آورده بودند، یادم نیست، فقط یادم است در ایران پیدا نمیشد. من ولی عاشقش شده بودم.
    عاشق قطع‌ش، خط‌ش، حاشیه‌هایش، رنگش
    بابا که می‌خواستند بروند عمره، مشخصاتش را برایشان گفتم. “این اندازه است بابا؛ جلدش فلان رنگ است؛ کاغذهایش نرم است؛ دکه‌ی روبروی بقیع حتما دارد و …” اینترنت نبود و فقط خصوصیاتش را برای بابا گفتم و بعد از چند هفته قرآن عزیزم، در دستم بود.
    محبوبه که کلاس حفظ برایمان گذاشت، با قرانم، “مریم” را حفظ کردم. در حاشیه‌هایش گاهی نکاتی می‌نوشتم. شب‌های قدر بر سرم می‌گرفتم. دو بار با خودم به مدینه برگشت؛ مشهد رفت؛ سوریه رفت؛ کربلا و نجف و سامرا رفت. شمال و یزد و اصفهان و کیش رفت. همیشه با من بود.
    شب‌های قدرِ رمضانِ هشتاد و نه آخرین سفرم با “او” شد.
    شبِ بیست و سه رمضان، در یک متری ضریحِ ارباب، دادم به دستِ دخترِ عربی تا قرآن به سر بگیرد و مشغول دعا شدم تا دختر، اعمالش تمام شود. چند دقیقه‌ای که گذشت، برگشتم و دیدم نیست… دختر نبود؛ رفته بود و “او” را، قرآن عزیزم را، با خودش برده بود. حتما فکر کرده بود یکی از قران‌های حرم است و با خود برده بود. یخ کردم. سرم را می‌چرخاندم شاید پیدایش کنم. ولی مگر در بین آن حجمِ زیاد از خانم‌های چادرعربی به سر، می‌توانستم پیدایش کنم؟ مستأصل و نگران به سمت نزدیکترین محل ادعیه و قران‌ها رفتم؛ نبود. قفسه‌ی بعدی، نبود. قفسه‌ی دورتر، نبود. قفسه‌های صحن، نبود؛ نبود و نبود.
    انگار تکه‌ای از من جدا شده بود.
    حتما هرکس مرا دیده بود فکر کرده بود اشک‌های سرازیر از چشمانم، بخاطر توبه و انابه به درگاه خداست. ولی من، برای از دست دادنِ قرآنم گریه می‌کردم. قرآنی که مثل یک دفتر خاطرات، سال‌ها با من بود، همه‌جا.
    ده سال از آن رمضان می‌گذرد. تا سال‌ها هروقت به کربلا می‌رفتم، همچنان قفسه‌های قرآن حرم را، به امید یافتن قرآنم می‌گشتم. رو به ضریح می‌کردم و می‌گفتم “قرآنم را پَس نمی‌دهید؟”
    بعدها فهمیدم گم‌شدنِ قرآنم در شب قدر، شاید یکی از بزرگترین درس‌های زندگی‌ام بود؛ دل نبستن؛ وابسته نشدن و کَندن.

    اما هنوز به این فکر میکردم که سرنوشت “او” چه شد؟ دست چه کسانی افتاد؟ تا چند سال در حرم ماند؟ پلاسیده شد؟ رنگِ جلدش رفت؟ حاشیه‌نویسی‌هایم چه؟ وقتی کسی “او” را گرفته تا بخواند، حاشیه‌های من را هم خوانده؟ صفحه‌ی اولش که اسمم را نوشته بودم، دیده؟ چند بار در حرم “سیده فاطمه مطهری” از زبانِ زائری که صفحه‌ی اول قرآنم را دیده، برده شده؟


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۵:۲۶ ب.ظ روز ۱۸ اردیبهشت ۱۳۹۹ | دیدگاه (۰)

    میلادت مبارک‌مان

    مگر می‌شود میلادتان باشد و شادی نکرد؟
    مگر می‌شود شاد نبود؛ شادی ایجاد نکرد؟

    می‌دانید آقا
    نه اینکه فکر کنید بخاطر اوضاع این روزهای جهان و ترسی که ته‌دلمان رخنه کرده است، امسال شما را بیشتر و رساتر صدا کرده‌ایم؛ نه.
    ما نان به نرخ‌روزخور نیستیم.
    امسال، میلادتان برایمان فرق داشت چون بیشتر شناختیم‌تان؛ بیشتر فهمیدیم “عجل و العجل” ریشه‌شان چیست. امسال دیگر دعای فرج، لقلقه زبان‌مان نبود؛ برآمده از عمق دلمان بود.

    امسال بیشتر به شما نزدیک شدیم آقا
    دلمان بیشتر و بیشتر برای دیدنتان، پرپر زد.
    و امید؛ و امید در دلمان نورانی‌تر شد.

    دوست‌تان داریم آقا
    فدایتان بشویم
    ببخشیدمان …

    نیمه‌شب ۱۶ شعبان ۴۱
    به وقتِ ۲۲ فروردین ۹۹
    سیده‌فاطمه


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۶:۰۷ ب.ظ روز ۲۲ فروردین ۱۳۹۹ | دیدگاه (۰)