ای اولین و آخرین امید
إِنْ یَنْصُرْکُمُ اللَّهُ فَلَا غَالِبَ لَکُمْ وَإِنْ یَخْذُلْکُمْ فَمَنْ ذَا الَّذِی یَنْصُرُکُمْ مِنْ بَعْدِهِ وَعَلَى اللَّهِ فَلْیَتَوَکَّلِ الْمُؤْمِنُونَ
اگر خدا شما را یارى کند هیچ کس بر شما غالب نخواهد شد
و اگر دست از یارى شما بردارد، چه کسى بعد از او شما را یارى خواهد کرد؟
مؤمنان باید تنها بر خدا توکل کنند
سوره مبارکه آل عمران، آیه ۱۶۰
دیلماج

شاه آبادی تاریخ خونده، قلم جذابی داره و این دو فاکتور، باعث میشه از دل حوادث تاریخی، یه داستان جذاب خلق کنه
داستانی که در عین قصه بودن و جزئیات شکل گرفته از ذهن نویسنده، کلیت واقعی داره
خیلی از آدم‌ها تاریخ‌خون نیستن و حتی از تاریخ فراری‌اند. رمان‌هایی مثل دیلماج، کافه خیابان گوته و حتی خانمِ مسعود بهنود خواننده رو با قصه میبره به عمق تاریخ و یکسری اطلاعات تاریخی بهش میده. چی بهتر از این؟

از اینکه دو ترم، شاگرد شاه‌آبادی بودم و ازشون آموختم، خوشحالم.

کتاب درباره میرزا یوسف‌خان مستوفی مشهور به دیلماج هست و تغییراتی که در زندگیش میکنه. برای من حزب باد بودن این فرد و یک‌روز طرفدار مشروطه بودن اونقدر که بخاطرش زندان میره و بعد فرار میکنه انگلیس و یه روز ضد مشروطه بودن انقدر که دستور میده زبون کسائیکه اسم مشروطه رو میارن ببرن، جالب بود! و سطرهای آخر کتاب که بعد از دوباره روی کار آمدن مشروطه‌خواهان و دار زدن شیخ فضل الله دوست میرزا یوسف بهش میگه باید برای نمایندگی مجلس اماده بشی! مشروطه به ما احتیاج داره!

هیاهو

هیاهوی غریب و مبهمی پیچیده در جانم
پرم از حس دلگیری که نامش را نمی دانم

تو اقیانوس سرشار از تلاطم های آرامی
و من دریاچه ی اشکی که دایم رو به طغیانم

بزن نی ، باز غوغا کن ، بزن دف ، شور بر پا کن
به هر سوزی بگریانم ، به هر سازی برقصانم

ببین آیینه وار از حس تصویر تو لبریزم
تو آرامی ، من آرامم ، پریشانی ، پریشانم

اگر شعری نوشتم رونویسی از نگاهت بود
که این دیوانگی ها را من از چشم تو می خوانم

سیده تکتم حسینی

امید زندگی

چند وقته اوضاع گلدونای کاکتوسم خیلی خوب نیست. کج شدن، خشکیده شدن و در حال خراب شدن.

امروز به خودم گفتم دیگه باید بهشون برسی فاطمه خانم! همه‌شون رو آوردم تو آشپزخونه و پای سینک، شروع کردم تیمار کردن.

گلدونای بعضی‌هاشون رو بزرگ کردم، ساقه‌های بعضی هاشون رو بریدم، برگاشون رو هرس کردم. تیغای ریز و کوچولوشون میرفت تو دستام ولی برام اهمیت نداشت. من اصلا عادت ندارم موقع تعویض و رسیدگی به گلدونام دستکش دست کنم؛ مخصوصا وقتی میخوام چیزی بکارم یا گلدون‌ِ گلی رو عوض کنم. احساس میکنم اگه دستکش داشته باشم، حسم و عشقم بهشون منتقل نمیشه. این برخورد انگشتام به برگاشون، ساقه‌هاشون هم برای خودم خوبه هم اونا؛ اینطوری همدیگرو حس میکنیم، ارتباط میگیریم و امید به هم میدیدم. امید به زندگی

ما درون را بنگریم

پشت چهره‌های خندان و فعال مجازی، چهره‌ای خسته و ناامید خوابیده است

فسنجون

من از جمله افرادی بودم که از فسنجون خوششون نمی‌اومد؛ دهن نمیزدم بهش و به نظرم یه غذای بدمزه و زشت می اومد😅
ولی چند سالیه که ازش خوشم اومده و میخورم و حتی دو سه بار هم درستش کردم و کم کم دارم عاشقش میشم😉
گردو سابیده شده رو با یک مقدار آب سرد تو قابلمه میریزم و وقتی آب جوش اومد زیرش رو کم میکنم و میذارم دو ساعت با شعله کم حرارت ببینه. آبش که کم شد، دوباره نیم استکان آب سرد میریزم روش.
🌸 آب سرد باعث میشه گردو زودتر روغن پس بده🌸
مرغ رو هم با پیاز و یک کم نمک و زردچوبه و یک کوچولو دارچین، تو قابلمه جداگانه، میذارم بپزه.
بعد دوساعت که گردو حسابی پخت و روغن داد، رب انار میریزم و یک کم شکر. بسته به میزانی که بخوام شیرین یا ملس یا ترش بشه، هم میزنم و میزان رب و شکر رو تنظیم میکنم. یک کم که باهم جوش خوردن، مرغ ها رو بهشون اضافه میکنم. چند تا آلو خورشتی هم برای کم کردن گرمی گردو داخل خورش میندازم. حدود نیم ساعت صبر میکنم تا مرغ ها خوب با مخلوط گردو و رب انار بپزن و بعد سرو میکنم😀

نمیدونم چرا فسنجون غذای سختیه تو ذهنمون، در صورتیکه خیلی آسونه فقط زمان بره پختش

  • مرداد ۱۳۹۸
  • تیر ۱۳۹۸
  • خرداد ۱۳۹۸
  • اردیبهشت ۱۳۹۸
  • اسفند ۱۳۹۷
  • بهمن ۱۳۹۷
  • دی ۱۳۹۷
  • آذر ۱۳۹۷
  • آبان ۱۳۹۷
  • مهر ۱۳۹۷
  • شهریور ۱۳۹۷
  • مرداد ۱۳۹۷
  • تیر ۱۳۹۷
  • خرداد ۱۳۹۷
  • اردیبهشت ۱۳۹۷
  • فروردین ۱۳۹۷
  • اسفند ۱۳۹۶
  • بهمن ۱۳۹۶
  • دی ۱۳۹۶
  • آذر ۱۳۹۶
  • آبان ۱۳۹۶
  • مهر ۱۳۹۶
  • شهریور ۱۳۹۶
  • مرداد ۱۳۹۶
  • تیر ۱۳۹۶
  • خرداد ۱۳۹۶
  • اردیبهشت ۱۳۹۶
  • فروردین ۱۳۹۶
  • اسفند ۱۳۹۵
  • بهمن ۱۳۹۵
  • دی ۱۳۹۵
  • آذر ۱۳۹۵
  • آبان ۱۳۹۵
  • مهر ۱۳۹۵
  • شهریور ۱۳۹۵
  • مرداد ۱۳۹۵
  • تیر ۱۳۹۵
  • خرداد ۱۳۹۵
  • اردیبهشت ۱۳۹۵
  • فروردین ۱۳۹۵
  • اسفند ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۴
  • دی ۱۳۹۴
  • آذر ۱۳۹۴
  • آبان ۱۳۹۴
  • مهر ۱۳۹۴
  • شهریور ۱۳۹۴
  • مرداد ۱۳۹۴
  • تیر ۱۳۹۴
  • خرداد ۱۳۹۴
  • اردیبهشت ۱۳۹۴
  • فروردین ۱۳۹۴
  • اسفند ۱۳۹۳
  • بهمن ۱۳۹۳
  • دی ۱۳۹۳
  • آذر ۱۳۹۳
  • آبان ۱۳۹۳
  • مهر ۱۳۹۳
  • شهریور ۱۳۹۳
  • مرداد ۱۳۹۳
  • تیر ۱۳۹۳
  • خرداد ۱۳۹۳
  • اردیبهشت ۱۳۹۳
  • فروردین ۱۳۹۳
  • اسفند ۱۳۹۲
  • بهمن ۱۳۹۲
  • دی ۱۳۹۲
  • آذر ۱۳۹۲
  • آبان ۱۳۹۲
  • مهر ۱۳۹۲
  • شهریور ۱۳۹۲
  • مرداد ۱۳۹۲
  • تیر ۱۳۹۲
  • خرداد ۱۳۹۲
  • اردیبهشت ۱۳۹۲
  • فروردین ۱۳۹۲
  • اسفند ۱۳۹۱
  • بهمن ۱۳۹۱
  • دی ۱۳۹۱
  • آذر ۱۳۹۱
  • آبان ۱۳۹۱
  • مهر ۱۳۹۱
  • شهریور ۱۳۹۱
  • مرداد ۱۳۹۱
  • تیر ۱۳۹۱
  • خرداد ۱۳۹۱
  • اردیبهشت ۱۳۹۱
  • فروردین ۱۳۹۱
  • اسفند ۱۳۹۰
  • بهمن ۱۳۹۰
  • دی ۱۳۹۰
  • آذر ۱۳۹۰
  • آبان ۱۳۹۰
  • مهر ۱۳۹۰
  • شهریور ۱۳۹۰
  • مرداد ۱۳۹۰
  • تیر ۱۳۹۰
  • خرداد ۱۳۹۰
  • اردیبهشت ۱۳۹۰
  • فروردین ۱۳۹۰
  • اسفند ۱۳۸۹
  • بهمن ۱۳۸۹
  • دی ۱۳۸۹
  • آذر ۱۳۸۹
  • آبان ۱۳۸۹
  • مهر ۱۳۸۹
  • شهریور ۱۳۸۹
  • مرداد ۱۳۸۹
  • تیر ۱۳۸۹
  • خرداد ۱۳۸۹
  • اردیبهشت ۱۳۸۹
  • فروردین ۱۳۸۹
  • اسفند ۱۳۸۸
  • بهمن ۱۳۸۸
  • دی ۱۳۸۸
  • آذر ۱۳۸۸
  • آبان ۱۳۸۸
  • مهر ۱۳۸۸
  • شهریور ۱۳۸۸
  • مرداد ۱۳۸۸
  • تیر ۱۳۸۸
  • خرداد ۱۳۸۸
  • اردیبهشت ۱۳۸۸
  • فروردین ۱۳۸۸
  • اسفند ۱۳۸۷
  • بهمن ۱۳۸۷
  • دی ۱۳۸۷
  • آذر ۱۳۸۷
  • آبان ۱۳۸۷
  • مهر ۱۳۸۷
  • شهریور ۱۳۸۷
  • مرداد ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۷
  • خرداد ۱۳۸۷
  • اردیبهشت ۱۳۸۷
  • فروردین ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۵
  • خرداد ۱۳۸۵
  • اردیبهشت ۱۳۸۵
  • فروردین ۱۳۸۵
  • اسفند ۱۳۸۴
  • بهمن ۱۳۸۴
  • دی ۱۳۸۴
  • آذر ۱۳۸۴
  • شهریور ۱۳۸۴
  • شهید منا

    آقا محسن حاجی حسنی کارگر
    سلام
    چهارسال پیش، چنین شبی آخرین شب زندگی دنیایی‌ت بود. فردا روزی در حال احرام، خدا بردت پیش خودش
    امروز داشتم کتاب زندگیت رو می‌خوندم. خیلی خوب بودی تو.
    خواستم بهت بگم داغ شماها، داغ اون عیدی که برامون عزا شد، هنوز برامون تازه است و گمونم همیشه تازه بمونه.
    سرشب تلویزیون داشت عرفات رو نشون میداد. خبرنگار هم داشت توضیح میداد که فردا صبح بعد نماز حاجی‌ها باید برن سمت جمره و بعد برگردن منا تا برن قربونی کنن. به اینجا که رسید، بغضم ترکید. میدونی، برام هنوز باورپذیر نیست. آخه مگه میشه؟ ….
    آه
    یوسفِ داوودِ ملیحه، دعا کن برامون


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۱:۵۵ ب.ظ روز ۲۰ مرداد ۱۳۹۸ | دیدگاه (۰)

    حبیب‌م

    شام درست می‌کردم؛ کوکوی سیب‌زمینی
    سیداحمد در هال نشسته بود پای لپ‌تاپ و فایلی از سرودهای حزب‌الله را پلی کرده بود.
    بعضی از سرودها برایم آشنا بود و یادآور اوایل جوانی و دانشجویی و مجردی. روزهایی که آرمان فلسطین و لبنان یکی از دغدغه‌های اصلی‌ام بود. سی‌دی‌های «اناشید» حزب‌الله را می‌خریدم و بار‌ها و بار‌ها گوش میدادم و حفظ میشدم.
    حالا بعد از سالها، مواد کوکو بر دست، پای گاز ایستاده بودم و زیر لب اشعار عربی و حماسی را می‌خواندم.
    ذهنم رفته بود به سال‌ها پیش؛ نشسته بودم پشت میز کامپیوترم در خانه پدری؛ شرح لمعه روبرویم باز بود و در گوشم «یا قدس السما، نفدیک دما، النصر لنا، نحن الغالبون» خوانده میشد.
    دو قاشق از مواد برداشتم و با دستم صاف و گِردَش کردم که یاد شعری افتادم. شعری که مدت‌ها وِرد زبانم بود و هم‌نشین گوشم. کوکو را داخل تابه گذاشتم و گفتم «احمد، احمدیاحبیب حبیبی رو داری» و چند ثانیه بعد صدای نوستالژی‌ای که سالها همراه من بود، در خانه طنین انداخت.
    «احمد یا حبیب حبیبی سلام‌علیک. یا عین الغریب سلام‌علیک»
    کوکو بعدی را که درست کرده بودم، در روغن انداختم و زیر لب زمزمه‌کنان از گاز دور شدم. اصلا مگر میشد دیگر پای گاز بیاستم؟ روحم رفته بود… ذهنم رفته بود… اشک‌ها ناخودآگاه سرازیر شده بودند و لب‌ها تکان می‌خوردند و «امن و سلامٌ سلام‌علیک» می‌خواندند.
    پشت اپن ایستادم. دستانم را تکیه‌گاه کردم و زل زدم به صفحه لپ‌تاپ و همراهش زمزمه کردم و غرق خاطرات شدم.
    روزهایی که رابطه‌ام با “محمدبن‌عبدالله” که سلام و درود خدا بر او باد، صمیمی‌تر و بیشتر از امروز بود؛ روزهایی که ضمیر پاک‌تری داشتم و «او» برایم فقط پیامبری از قرن‌ها پیش نبود. پدرِ بزرگی بود که حاضر بود؛ مرا میدید، می‌شنید، نوازش می‌کرد.
    و من، بچه لوس و کوچکی بودم که در دامانش می‌پریدم، حرف میزدم، گریه می‌کردم، خاطره تعریف میکردم و حتی گاهی از اینکه زیاد پرچونگی می‌کنم، معذرت می‌خواستم.
    حبیب بود برایم
    حبیب هست برایم
    فقط شاید زلالی قبل را کمتر دارم
    کمتر یادم می‌افتد پدری دارم که هروقت بخواهم هست و می‌توانم بنشینم روبرویش، دستانم را روی دو زانو بگذارم و حرف بزنم برایش.
    «او» همیشه حبیب است برایمان

    { و این روزها که موسم حج است چه دلمان تنگ‌تر شده برایتان یابن عبدالله؛ برای یثرب‌تان و برای پاره‌تنتان ، نور چشمتان، میوه دلتان. کاش مقدور شود دیدار مجدد تان }


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۴:۰۴ ب.ظ روز ۰۸ مرداد ۱۳۹۸ | دیدگاه (۰)

    دستان‌مان

    دستان ملت‌ها که به هم می‌رسد، ابلیس خود را ورشکسته می‌بیند و خشم و نفرتش را با سرب و آهن به نمایش بنی‌آدم می‌گذارد.
    در دستم، دست دختر شیخ زکزاکی است… انگشتانِ مادرِ غمگین زمین … خواهر شش برادر شهید… و اولاد آزادترین والدین در بند…
    ابلیس بهتر از تفنگداران و زندان‌بان‌هایش می‌داند پیوند ناگسستنی این دو دست، سرنوشت بی‌تردید بشریت است


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۴:۲۱ ب.ظ روز ۱۱ تیر ۱۳۹۸ | دیدگاه (۰)

    ما غرک؟

    صبح جمعه است. اسنپ گرفته‌ام از غرب تهران به قلهک.
    سریع آماده شده‌ام و فراموش کردم کتابم را داخل کیفم بگذارم. موبایل هم کمتر از ده درصد شارژ دارد و باید تا برگشت نگهش دارم.
    برای من که در مسیرها یا کتاب می‌خوانم یا مشغول موبایل میشوم، نبود هر دو با هم سخت است، آن هم برای مسیری نسبتاً طولانی.
    نگاهم را به خانه‌های کنار اتوبان میدوزم تا حوصله‌ام سر نرود. ناخوداگاه دنبال پتو و فرش شسته شده بر بام‌ها هستم. تصویری نوستالژیک از اسفند. باید ب ذهنم یاد بدهم خانه‌ها دیگر ویلایی نیست و کمتر کسی می‌تواند و “می‌خواهد” در خانه فرش و پتو بشوید؛ نباید دنبالشان بگردد، آن هم روی خانه‌های برِ اتوبان همت و صدر.
    گلدان‌های روی بالکن‌ها نظرم را جلب می‌کنند؛ گلدان‌های رنگ و وارنگ که خیلی‌هایشان خالی است و خشک شده. با خودم می‌گویم یادم باشد هفته آخر اسفند، سه گلدان سبز و سفید و قرمزی که “پتوسک”هایم را درونشان کاشتم، توی ایوان بگذارم؛ ریحان و شاهی هم بکارم. شاید امسال موفق شوم به نتیجه برسم، پارسال که نتوانستم و خراب شدند.
    به رانندگی راننده توجه می‌کنم و به تمیز بودن و نبودن ماشینش تا نمره‌ام، منصفانه باشد. چند بار سبقت خطرناک می‌گیرد. بین خطوط هم حرکت نمی‌کند. اما ماشینش تمیز است و مرتب. همان ابتدا خواهش کردم گوشی‌ام را به شارژ ماشینش بزند و محترمانه قبول کرد؛ ولی خیلی بد رانندگی می‌کند. چهار از پنج باید بدهم.
    به پل طبیعت میرسیم. سعی میکنم تمام آدم‌های روی پل را در چند ثانیه‌ای که فرصت دارم تا ماشین از زیر پل عبور کند، از نظر بگذرانم و نگاهشان کنم. نگاهم روی زوج جوانی که به نرده‌های پل تکیه داده‌اند و حرف می‌زنند، قفل می‌شود…
    به طرح درس فردایم فکر میکنم. به کارهایی که قول داده‌ام انجام بدهم ولی فرصت نکردم و بدقول شده‌ام. به همه چیز فکر میکنم تا فرار کنم از فکر به جایی که دارم میروم؛ فکر به مصیبتی که برای دوستم افتاده و دو روز است همراهی‌ام می‌کند؛ فکر به اینکه چه باید بگویم و چه باید بکنم وقتی محیا را دیدم …
    بگذریم. نمیدانم چرا به اینجا رسیدم. اصلا نمی‌خواستم این پست درباره فوت مادر دوستم باشد؛ میخواستم درباره سه ربعی بدون موبایل و کتاب بنویسم و کارهایی که کردم، ولی نشد؛ نتوانستم. ذهن که مدام روی موضوعی باشد، ناخودآگاه و مستقیم و غیرمستقیم به همان سمت میرود، حتی اگر نخواهی.

    لطف میکنید برای مادر جوان دوستم فاتحه‌ای بخوانید و برای صبر دخترش، دعا کنید


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۱:۵۴ ق.ظ روز ۰۴ اسفند ۱۳۹۷ | دیدگاه (۰)

    فاطمه خانوم

    هم‌اسم من است؛ البته نمی‌دانم در شناسنامه‌اش سیده فاطمه است یا فاطمه سادات. گمانم “فاطمه” خالی باشد؛ فکر نکنم طالبان “سید بودن” را در شناسنامه‌ها ثبت میکرده.
    آمده کمک مامان؛ فاطمه خانم را می‌گویم. هم‌سن‌و‌سال هم هستیم. اولین‌بار که دیدمش فکر میکردم حداقل پنج سالی از من بزرگتر است ولی از مامان شنیدم، هم‌سن من است، حتی یکی دو سال کوچیکتر.
    تفاوت‌هایمان برایم پررنگ‌تر بود تا شباهتمان. من، “سیده‌فاطمه”‌ی سی‌ودوساله‌ی ایرانی تحصیلکرده بودم و “فاطمه” خانم زن سی‌و‌دوساله اهل افغانستان که فقط سواد قرآنی داشت.
    مامان برایش چای آورد با کلوچه خرمایی تا کمی استراحت کند.
    نمی‌دانم چه شد که حرف به تمیزی خانه و جارو کشیدن کشید.
    «جمعه‌ها خونه رو جارو میزنم» جمله من بود که هنوز کامل نشده، فاطمه خانم با لهجه دری گفت «جمعه جارو مکن» گفتم چرا؟
    گفت «روزای دیگه کارای خونه‌ات رو بکن. جمعه رو بذار برای نماز، برای دعا و صلوات برای سلامتی امام زمان»*
    چند ثانیه ماندم؛ نمی‌دانستم چه بگویم.
    جمعه. امام زمان. دعا برای سلامتی. روز عبادت.
    واژه‌هایی که چند سالیست حواسم به آنها نیست.
    “فاطمه”ی تحصیلکرده‌ی ایرانی، مقهور و متحیر “سیده فاطمه” افغانستانی شده بود؛ سیده فاطمه‌ای که شاید فقط سواد قرآنی داشت، ولی معرفتش خیلی بیشتر از من بود؛ خیلی بیشتر از منِ پرادعا
    تفاوت‌هایمان برایم پررنگ‌تر شد.
    .
    * با لهجه فارسی دری، بخوانید


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۱:۳۶ ق.ظ روز ۲۸ بهمن ۱۳۹۷ | دیدگاه (۰)

    ماهی در آب*

    روحم آرامش می‌خواهد؛ خسته است از هجوم افکار و کارهایم. آرامشی از جنسِ ایستادن در مسجد گوهرشاد و تکیه زدن به دیوار ایوان مقصوره و زل زدن به زردیِ گنبد؛ آرامشی از جنسِ نشستن روی ساحل تبدارِ دم غروب و نگاه کردن به موج‌ها و گوش دادن به صدای دریا… می‌روم مسجد؛
    دعای بین دو نماز کمی آرامم می‌کند ولی هنوز پر از التهابم، پر از تشویش
    نماز دوم که تمام می‌شود، تکیه میدهم به صندلی‌هایی که کنار مسجد گذاشته‌اند، سرم پایین است و آرام در خلوت خودم اشک میریزم. از بلندگو اعلام میکنند صفحه پانصد‌و‌سی‌چهار قرآن را می‌خواهند بخوانند.
    خانمی می‌آید و صندلی کناری می‌نشیند. سرم را بلند میکنم؛ زنی پنجاه ساله است. می‌گوید بیا بالا بشین دخترم!
    تشکر میکنم
    و می‌گویم روی زمین راحت‌ترم. لبخند می‌زند و قرآنش را باز میکند و من غرق در دنیای خودم میشوم؛ اشک می‌ریزم و سعی میکنم آرام شوم.
    چند دقیقه نگذشته که زنی صندلی به دست به سمتم می‌آید. صندلی را کنار من و روبروی زن پنجاه ساله می‌گذارد و میگوید «پاتو دراز کن خانم طلوعی» و خودش می‌رود کمی آنطرف‌تر می‌نشیند.
    خانم طلوعی تشکر میکند
    و پایش را که ظاهراً درد میکند، روی صندلی دراز میکند.
    چای می‌آورند! چایِ مسجد؛ برمیدارم و دنبال جایی امن برای گذاشتنش هستم وفکر میکنم چند سال است چایِ مسجد نخورده‌ام که “خانم طلوعی” به سطح روی صندلی اشاره میکند و رو به من میگوید «بذار اینجا لیوانت رو اگه میخوای»
    تشکر می‌کنم.
    پشت‌بلندگو اعلام میکنند دعای آل‌یاسین میخواهند بخوانند؛ خانم طلوعی به سختی پایش را روی زمین می‌گذارد و به سمتی می‌رود؛ غرق در خودم هستم که کتاب دعایی سمتم گرفته می‌شود. خانم طلوعی است؛ برای خودش و من کتاب دعا آورده.
    تشکر میکنم
    و کتاب را باز میکنم و میخوانم
    «…فاشهَد على ما اشهدتک علیه و انا ولی لک بری من عدوک…» دعا تمام میشود و مسجد کم‌کم خالی میشود؛ التماس‌دعا میگویند، دست میدهند و میروند.
    حالم خوب شده؛ آرامش مسجد و صدای دلنشین دعا آرامم کرده و مهربانی آدم‌های مسجد؛ #آدم‌هایِ_مسجدی که نمیدانم همه‌جا همین‌قدر مهربانند یا محیطِ مسجد “مهربان‌ترشان” کرده.
    .
    خدایا “مهربان‌مان” کن

    • عنوان گرفته شده از حدیثی از پیامبر است که می‌فرمایند مومن در مسجد، مانند ماهی در آب است

    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۲:۰۴ ق.ظ روز ۱۶ بهمن ۱۳۹۷ | دیدگاه (۰)

    مادر شدنت مبارک آمنه

    امروز صبح، نقره و نبات (پرنده‌هام) عجیب سرحال بودن و می‌خوندن و تو خونه پرواز می‌کردن.
    شاید بعضی‌ها مسخره کنن ولی وقتی تو چنین روزی طاقِ کسرا ترک بخوره؛ آتشکده فارس بعد سال‌ها خاموش بشه؛ دریاچه ساوه خشک بشه و … دیگه آواز خوندن و سرحال بودنِ پرنده‌ها عجیب نیست.
    .
    دوستایی‌م که مادر شدن می‌دونن که من روز تولد بچه‌هاشون به خودشون تبریک میگم؛ سالگردِ مادر شدنشون رو. امروز هم اول از همه به آمنه و حلیمه علیهماالسلام تبریک گفتم؛ میلادِ محمدِعبدالله رو 💐💐
    .
    🌷🌷 عیدتون مبارک🌷🌷


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۸:۰۶ ب.ظ روز ۰۴ آذر ۱۳۹۷ | دیدگاه (۰)