ای اولین و آخرین امید
إِنْ یَنْصُرْکُمُ اللَّهُ فَلَا غَالِبَ لَکُمْ وَإِنْ یَخْذُلْکُمْ فَمَنْ ذَا الَّذِی یَنْصُرُکُمْ مِنْ بَعْدِهِ وَعَلَى اللَّهِ فَلْیَتَوَکَّلِ الْمُؤْمِنُونَ
اگر خدا شما را یارى کند هیچ کس بر شما غالب نخواهد شد
و اگر دست از یارى شما بردارد، چه کسى بعد از او شما را یارى خواهد کرد؟
مؤمنان باید تنها بر خدا توکل کنند
سوره مبارکه آل عمران، آیه ۱۶۰
دیلماج

شاه آبادی تاریخ خونده، قلم جذابی داره و این دو فاکتور، باعث میشه از دل حوادث تاریخی، یه داستان جذاب خلق کنه
داستانی که در عین قصه بودن و جزئیات شکل گرفته از ذهن نویسنده، کلیت واقعی داره
خیلی از آدم‌ها تاریخ‌خون نیستن و حتی از تاریخ فراری‌اند. رمان‌هایی مثل دیلماج، کافه خیابان گوته و حتی خانمِ مسعود بهنود خواننده رو با قصه میبره به عمق تاریخ و یکسری اطلاعات تاریخی بهش میده. چی بهتر از این؟

از اینکه دو ترم، شاگرد شاه‌آبادی بودم و ازشون آموختم، خوشحالم.

کتاب درباره میرزا یوسف‌خان مستوفی مشهور به دیلماج هست و تغییراتی که در زندگیش میکنه. برای من حزب باد بودن این فرد و یک‌روز طرفدار مشروطه بودن اونقدر که بخاطرش زندان میره و بعد فرار میکنه انگلیس و یه روز ضد مشروطه بودن انقدر که دستور میده زبون کسائیکه اسم مشروطه رو میارن ببرن، جالب بود! و سطرهای آخر کتاب که بعد از دوباره روی کار آمدن مشروطه‌خواهان و دار زدن شیخ فضل الله دوست میرزا یوسف بهش میگه باید برای نمایندگی مجلس اماده بشی! مشروطه به ما احتیاج داره!

هیاهو

هیاهوی غریب و مبهمی پیچیده در جانم
پرم از حس دلگیری که نامش را نمی دانم

تو اقیانوس سرشار از تلاطم های آرامی
و من دریاچه ی اشکی که دایم رو به طغیانم

بزن نی ، باز غوغا کن ، بزن دف ، شور بر پا کن
به هر سوزی بگریانم ، به هر سازی برقصانم

ببین آیینه وار از حس تصویر تو لبریزم
تو آرامی ، من آرامم ، پریشانی ، پریشانم

اگر شعری نوشتم رونویسی از نگاهت بود
که این دیوانگی ها را من از چشم تو می خوانم

سیده تکتم حسینی

امید زندگی

چند وقته اوضاع گلدونای کاکتوسم خیلی خوب نیست. کج شدن، خشکیده شدن و در حال خراب شدن.

امروز به خودم گفتم دیگه باید بهشون برسی فاطمه خانم! همه‌شون رو آوردم تو آشپزخونه و پای سینک، شروع کردم تیمار کردن.

گلدونای بعضی‌هاشون رو بزرگ کردم، ساقه‌های بعضی هاشون رو بریدم، برگاشون رو هرس کردم. تیغای ریز و کوچولوشون میرفت تو دستام ولی برام اهمیت نداشت. من اصلا عادت ندارم موقع تعویض و رسیدگی به گلدونام دستکش دست کنم؛ مخصوصا وقتی میخوام چیزی بکارم یا گلدون‌ِ گلی رو عوض کنم. احساس میکنم اگه دستکش داشته باشم، حسم و عشقم بهشون منتقل نمیشه. این برخورد انگشتام به برگاشون، ساقه‌هاشون هم برای خودم خوبه هم اونا؛ اینطوری همدیگرو حس میکنیم، ارتباط میگیریم و امید به هم میدیدم. امید به زندگی

ما درون را بنگریم

پشت چهره‌های خندان و فعال مجازی، چهره‌ای خسته و ناامید خوابیده است

فسنجون

من از جمله افرادی بودم که از فسنجون خوششون نمی‌اومد؛ دهن نمیزدم بهش و به نظرم یه غذای بدمزه و زشت می اومد😅
ولی چند سالیه که ازش خوشم اومده و میخورم و حتی دو سه بار هم درستش کردم و کم کم دارم عاشقش میشم😉
گردو سابیده شده رو با یک مقدار آب سرد تو قابلمه میریزم و وقتی آب جوش اومد زیرش رو کم میکنم و میذارم دو ساعت با شعله کم حرارت ببینه. آبش که کم شد، دوباره نیم استکان آب سرد میریزم روش.
🌸 آب سرد باعث میشه گردو زودتر روغن پس بده🌸
مرغ رو هم با پیاز و یک کم نمک و زردچوبه و یک کوچولو دارچین، تو قابلمه جداگانه، میذارم بپزه.
بعد دوساعت که گردو حسابی پخت و روغن داد، رب انار میریزم و یک کم شکر. بسته به میزانی که بخوام شیرین یا ملس یا ترش بشه، هم میزنم و میزان رب و شکر رو تنظیم میکنم. یک کم که باهم جوش خوردن، مرغ ها رو بهشون اضافه میکنم. چند تا آلو خورشتی هم برای کم کردن گرمی گردو داخل خورش میندازم. حدود نیم ساعت صبر میکنم تا مرغ ها خوب با مخلوط گردو و رب انار بپزن و بعد سرو میکنم😀

نمیدونم چرا فسنجون غذای سختیه تو ذهنمون، در صورتیکه خیلی آسونه فقط زمان بره پختش

  • شهریور ۱۳۹۸
  • مرداد ۱۳۹۸
  • تیر ۱۳۹۸
  • خرداد ۱۳۹۸
  • اردیبهشت ۱۳۹۸
  • اسفند ۱۳۹۷
  • بهمن ۱۳۹۷
  • دی ۱۳۹۷
  • آذر ۱۳۹۷
  • آبان ۱۳۹۷
  • مهر ۱۳۹۷
  • شهریور ۱۳۹۷
  • مرداد ۱۳۹۷
  • تیر ۱۳۹۷
  • خرداد ۱۳۹۷
  • اردیبهشت ۱۳۹۷
  • فروردین ۱۳۹۷
  • اسفند ۱۳۹۶
  • بهمن ۱۳۹۶
  • دی ۱۳۹۶
  • آذر ۱۳۹۶
  • آبان ۱۳۹۶
  • مهر ۱۳۹۶
  • شهریور ۱۳۹۶
  • مرداد ۱۳۹۶
  • تیر ۱۳۹۶
  • خرداد ۱۳۹۶
  • اردیبهشت ۱۳۹۶
  • فروردین ۱۳۹۶
  • اسفند ۱۳۹۵
  • بهمن ۱۳۹۵
  • دی ۱۳۹۵
  • آذر ۱۳۹۵
  • آبان ۱۳۹۵
  • مهر ۱۳۹۵
  • شهریور ۱۳۹۵
  • مرداد ۱۳۹۵
  • تیر ۱۳۹۵
  • خرداد ۱۳۹۵
  • اردیبهشت ۱۳۹۵
  • فروردین ۱۳۹۵
  • اسفند ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۴
  • دی ۱۳۹۴
  • آذر ۱۳۹۴
  • آبان ۱۳۹۴
  • مهر ۱۳۹۴
  • شهریور ۱۳۹۴
  • مرداد ۱۳۹۴
  • تیر ۱۳۹۴
  • خرداد ۱۳۹۴
  • اردیبهشت ۱۳۹۴
  • فروردین ۱۳۹۴
  • اسفند ۱۳۹۳
  • بهمن ۱۳۹۳
  • دی ۱۳۹۳
  • آذر ۱۳۹۳
  • آبان ۱۳۹۳
  • مهر ۱۳۹۳
  • شهریور ۱۳۹۳
  • مرداد ۱۳۹۳
  • تیر ۱۳۹۳
  • خرداد ۱۳۹۳
  • اردیبهشت ۱۳۹۳
  • فروردین ۱۳۹۳
  • اسفند ۱۳۹۲
  • بهمن ۱۳۹۲
  • دی ۱۳۹۲
  • آذر ۱۳۹۲
  • آبان ۱۳۹۲
  • مهر ۱۳۹۲
  • شهریور ۱۳۹۲
  • مرداد ۱۳۹۲
  • تیر ۱۳۹۲
  • خرداد ۱۳۹۲
  • اردیبهشت ۱۳۹۲
  • فروردین ۱۳۹۲
  • اسفند ۱۳۹۱
  • بهمن ۱۳۹۱
  • دی ۱۳۹۱
  • آذر ۱۳۹۱
  • آبان ۱۳۹۱
  • مهر ۱۳۹۱
  • شهریور ۱۳۹۱
  • مرداد ۱۳۹۱
  • تیر ۱۳۹۱
  • خرداد ۱۳۹۱
  • اردیبهشت ۱۳۹۱
  • فروردین ۱۳۹۱
  • اسفند ۱۳۹۰
  • بهمن ۱۳۹۰
  • دی ۱۳۹۰
  • آذر ۱۳۹۰
  • آبان ۱۳۹۰
  • مهر ۱۳۹۰
  • شهریور ۱۳۹۰
  • مرداد ۱۳۹۰
  • تیر ۱۳۹۰
  • خرداد ۱۳۹۰
  • اردیبهشت ۱۳۹۰
  • فروردین ۱۳۹۰
  • اسفند ۱۳۸۹
  • بهمن ۱۳۸۹
  • دی ۱۳۸۹
  • آذر ۱۳۸۹
  • آبان ۱۳۸۹
  • مهر ۱۳۸۹
  • شهریور ۱۳۸۹
  • مرداد ۱۳۸۹
  • تیر ۱۳۸۹
  • خرداد ۱۳۸۹
  • اردیبهشت ۱۳۸۹
  • فروردین ۱۳۸۹
  • اسفند ۱۳۸۸
  • بهمن ۱۳۸۸
  • دی ۱۳۸۸
  • آذر ۱۳۸۸
  • آبان ۱۳۸۸
  • مهر ۱۳۸۸
  • شهریور ۱۳۸۸
  • مرداد ۱۳۸۸
  • تیر ۱۳۸۸
  • خرداد ۱۳۸۸
  • اردیبهشت ۱۳۸۸
  • فروردین ۱۳۸۸
  • اسفند ۱۳۸۷
  • بهمن ۱۳۸۷
  • دی ۱۳۸۷
  • آذر ۱۳۸۷
  • آبان ۱۳۸۷
  • مهر ۱۳۸۷
  • شهریور ۱۳۸۷
  • مرداد ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۷
  • خرداد ۱۳۸۷
  • اردیبهشت ۱۳۸۷
  • فروردین ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۵
  • خرداد ۱۳۸۵
  • اردیبهشت ۱۳۸۵
  • فروردین ۱۳۸۵
  • اسفند ۱۳۸۴
  • بهمن ۱۳۸۴
  • دی ۱۳۸۴
  • آذر ۱۳۸۴
  • شهریور ۱۳۸۴
  • بهترین قصه‌گو، برنده است
    • ما عاشق قصه‌ایم.
      ما “بنی‌بشر” عاشق قصه‌ایم؛ قصه‌ای که بخوانیم، بشنویم، ببینیم.
      از همان روزهای کودکی که با قصه‌‌ی لالایی‌ها می‌خوابیدیم تا همین امروز.
      فرقی نمی‌کند سن‌ِمان، جنس‌ِمان، مشغله‌مان چه باشد، این قصه‌ها هستند که ما را غرق می‌کنند؛ غرقِ خیال و رویا. پرتابمان می‌کنند به خاطرات، به روزهای دور و آشنا.

      کتاب می‌خوانیم و فیلم می‌بینیم، چون دنبال قصه‌ایم.
      با آدم‌ها تعامل میکنیم و دنبال قصه زندگی‌شان هستیم.
      گاهی در گوشه‌ای می‌نشینیم و به آدم‌ها نگاه می‌کنیم و در ذهنمان قصه‌شان را می‌سازی
      در شبکه‌های اجتماعی، آن‌هایی که از خودشان و زندگی‌شان بیشتر می‌نویسند را فالو می‌کنیم چون دوست داریم قصه‌شان را بشنویم، هر روز و هر روز.
      حتی در مسابقه تلویزیونی به کسی رای می‌دهیم که برایمان قصه بگوید، چون ما بنی‌بشر عاشق قصه‌ایم.
      چه افسونی دارد این قصه که خدا هم کتاب هدایتش را با قصه‌ها همراه کرده.

      قصه، قصه، قصه …


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۲:۱۴ ب.ظ روز ۰۵ شهریور ۱۳۹۸ | دیدگاه (۰)

    کسبِ آمادگی

    نمی‌دانم از کجا حرفمان رسید به دوران “آمادگی” من. همان یک سال قبل از اول دبستان که الان مهد یا پیش می‌گویند. آن زمان تازه داشت متداول میشد که یک سال قبل از اول دبستان، بچه‌ها را به مهد بفرستند تا برای مدرسه و جدایی از والدین “آمادگی” کسب کنند.

    آمادگی ما دو اتاق بزرگ داشت که یکی برای دخترها و دیگری برای پسرها بود. سفال و نقاشی و قران و نمایش و آهنگ داشتیم. بین این دو کلاس آشپزخانه بزرگی بود که دو خانمی که مسئول امورات تمیزی و آماده کردن تغذیه بین روز و اینها بودند، در آنجا مستقر بودند. البته آن اتاق وسط یک جای دیگر هم بود! یعنی کنار این اتاق بزرگ که آشپزخانه مهد محسوب میشد، دستشویی بچه‌ها بود، بدون هیچ دیوار و حفاظی. بله! تصور کنید یک اتاق بزرگ که البته شاید خیلی هم بزرگ نبود و در ذهن منِ شش ساله بزرگ می‌نمود داشته باشید که کنار یکی از دیوارهایش یک سنگ دسشویی و شلنگ و مخلفاتش کار گذاشته باشند و بچه‌های طفلک شش ساله مجبور باشند همانجا مشغول شوند.

    تصورش هم سخت است.

    اینکه چرا مهد ما در آن زمان چنین تصمیمی گرفته بود و چنین قانونی را گذاشته بود، نمیدانم. فقط اضطراب خودم و دوستانم با دلپیچه‌هایمان را به یاد دارم که بعد از مدتی به خود پیچیدن وقتی مجبور میشدیم به آشپزخانه برویم و در بزنیم و اجازه بگیریم که دسشویی برویم، چه استرسی داشتیم. از یک طرف استرس برگشت آن دو خانم و دیدنمان و از طرف دیگر استرس باز شدن در و ورود یکی دیگر از هم‌مهدی‌هایمان.

    چه دورانی را گذرانده‌ایم ما دهه شصتی‌ها


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۵:۱۶ ب.ظ روز ۲۲ مرداد ۱۳۹۸ | دیدگاه (۰)

    بهشتِ ناشناخته

    یکم: پنج سال پیش برای اولین‌بار سفری به زاهدان داشتم. البته اگر سفرهای دوران کودکی که چیزی از آنها در خاطرم نمانده را ندید بگیریم. یادم است در اینستا وقتی پستی از آنجا گذاشتم، چند نفر از دوستان پیام دادند «چرا زاهدان؟» «چطور جرأت کردی بری اونجا» «امنیت داره؟» و سوالاتی از این دست که نه انگار به شهری در کشور خودمان رفته، که انگار در اوج روزهای حمله طالبان به کابل رفته‌ام!
    و البته اعتراف می‌کنم آرامش و امنیت جاری در شهر از تصور خودم در قبل از سفر، بیشتر بود.

    دوم: حدود یکماه پیش که دوباره قصد سفر به زاهدان و البته کل استان را داشتم، از تهران که حرکت کردم در اینستاگرام استوری‌ای گذاشتم و با گزاره «گرمای زیاد» از مقصدم سوال پرسیدم.
    جواب‌ها اکثرا شهرهای کویری و جنوبی کشورمان بود. آن وسط چند نفری چابهار را نوشته بودند و یکی دو نفر «زاهدان» را؛ یعنی اگر از جواب‌ها درصد می‌گرفتم کمتر از پنج درصد ذهن و حدس‌شان به استان جنوب‌شرقی‌مان که از قضا دومین استان پهناور کشور است، رفته بود.

    الغرض اینکه #سیستان_بلوچستان ناشناخته است و آنقدر طبیعت بکر برای دیدن دارد که حیف است یکبار در عمرمان نبینیمش. کاش هم مسئولان یادشان باشد کشورمان چنین استانی دارد هم ما مردم


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۳:۱۵ ب.ظ روز ۱۸ مرداد ۱۳۹۸ | دیدگاه (۰)

    چرا فاطمه، فاطمه است؟

    من فرزند آخر خانواده هستم. قبل از من، خدا به پدر و مادرم چند فرزند دختر دیگر هم داده است. گمانم اولین‌بار نوجوان بودم که یکی از دوستانم پرسید «چرا اسم تو فاطمه است و پدر و مادرت اسم خواهرهای قبلی‌ات را فاطمه نگذاشتند؟» بعد‌ها هم چند نفر این سوال را پرسیدند و من چرایی رسیدن نام فاطمه به آخرین دختر خانواده را برایشان گفتم.
    گفتم که پدربزرگم، یعنی پدرِمادرم، عمه‌ای داشتند به اسم فاطمه. عمه خانم زنده بودند و به اعتقاد و گفته “آق‌بزرگ” کسی نباید اسمِ نوزادش را اسمی میگذاشت که اسمِ یکی از اعضای در قید حیات خانواده است. خواهرهایم دنیا می‌آیند و قسمت هرکدام، یکی از القاب «مادرمان» میشود تا من به دنیا می‌آیم؛ آن زمان هم عمه خانم فوت کرده بود هم آق‌بزرگ و بابا و مامان، اسم دختر آخرشان را می‌گذارند فاطمه؛ “سیده فاطمه”
    و خوشی هم‌نامی با “حضرت‌مادر” میشود برای من.

    عمه خانمی که هیچگاه ندیدمت، ممنونم که تا قبل از دنیا آمدن من زنده بودی و این نام بزرگ را قسمت من کردی. خدا رحمتت کند


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۵:۴۵ ب.ظ روز ۰۷ اسفند ۱۳۹۷ | دیدگاه (۰)

    خاطراتِ قدیمی

    مامان، عاشق تزئینات روی یخچال است. هرجا وسیله‌ای آهن‌ربایی که بشود به یخچال زد دیده، خریده؛ از بیست-سی سال پیش تا الان.
    اهل دور انداختن‌شان هم نیست. نگه میدارد خاطراتش را
    از آن زن‌هایی است که دوست دارد روی یخچال و فریزرِ آشپزخانه‌اش پر باشد؛ شلوغ و سرزنده.
    هفته پیش که به خانه‌شان رفتم، یخچال را تمیز کرده بود، همهٔ «یخچالکی» ها را شسته بود. وظیفه علم کردن مجددشان روی یخچال افتاد به من؛ از آلبوم چند عکس قدیمی درآوردم و به یخچال چسباندم تا هروقت آمدیم آشپزخانه، خاطره‌بازی کنیم. باقی یخچالکی‌ها را کنار هم چسباندم، همانطور که مامان دوست دارد؛ شلوغ و سرزنده. رسیدم به قدیمی‌هایشان؛ همان‌هایی که از کودکی من هم خاطره دارند. قدیمی شده‌اند و رنگ‌ورو رفته و خراب، ولی مامان دوستشان دارد و می‌گوید پُرَند از خاطره خوب برایش. میدانم که مامان مخالفت میکند ولی مثل دفعات قبل اصرار میکنم و می‌گویم «آخه چیه اینا رو نگه داشتین. بریزین‌شون دور» مامان اما مخالفت میکند؛ همان که می‌دانستم. دوستشان دارد. می‌گوید «بزنشون پشت که خیلی دیده نشن» قبلاً هم همان‌جا بودند؛ یعنی از زمانی‌که مهر “قدیمی” بودن بهشان خورد، به دیوار کناری یخچال تبعید شدند که در دید نیست و فقط اگر کسی سراغ کابینت‌های کنار یخچال برود، آنها را میبیند.
    همان‌جا میزنمشان؛ دور از دید. در تبعیدگاه. به حکم کهنه و قدیمی شدن ولی دوست‌داشتنی بودن برای مامان.

    چقدر خاطره قدیمی داریم و در کمدهای خانه و کمدهای ذهنمان نگهشان داشتیم. گاهی سراغشان می‌رویم و زنده می‌شویم؛ گاهی سراغشان می‌رویم و اشک میشویم.
    گاهی لبخندی میشوند بر لبمان، گاهی مثل سیلی‌ای می‌شوند بر صورتمان.

    مامان دوست‌داشتنی‌ها را نگه میدارد. کاش من هم می‌توانستم


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۱:۳۹ ق.ظ روز ۰۲ اسفند ۱۳۹۷ | دیدگاه (۰)

    فاطمه خانوم

    هم‌اسم من است؛ البته نمی‌دانم در شناسنامه‌اش سیده فاطمه است یا فاطمه سادات. گمانم “فاطمه” خالی باشد؛ فکر نکنم طالبان “سید بودن” را در شناسنامه‌ها ثبت میکرده.
    آمده کمک مامان؛ فاطمه خانم را می‌گویم. هم‌سن‌و‌سال هم هستیم. اولین‌بار که دیدمش فکر میکردم حداقل پنج سالی از من بزرگتر است ولی از مامان شنیدم، هم‌سن من است، حتی یکی دو سال کوچیکتر.
    تفاوت‌هایمان برایم پررنگ‌تر بود تا شباهتمان. من، “سیده‌فاطمه”‌ی سی‌ودوساله‌ی ایرانی تحصیلکرده بودم و “فاطمه” خانم زن سی‌و‌دوساله اهل افغانستان که فقط سواد قرآنی داشت.
    مامان برایش چای آورد با کلوچه خرمایی تا کمی استراحت کند.
    نمی‌دانم چه شد که حرف به تمیزی خانه و جارو کشیدن کشید.
    «جمعه‌ها خونه رو جارو میزنم» جمله من بود که هنوز کامل نشده، فاطمه خانم با لهجه دری گفت «جمعه جارو مکن» گفتم چرا؟
    گفت «روزای دیگه کارای خونه‌ات رو بکن. جمعه رو بذار برای نماز، برای دعا و صلوات برای سلامتی امام زمان»*
    چند ثانیه ماندم؛ نمی‌دانستم چه بگویم.
    جمعه. امام زمان. دعا برای سلامتی. روز عبادت.
    واژه‌هایی که چند سالیست حواسم به آنها نیست.
    “فاطمه”ی تحصیلکرده‌ی ایرانی، مقهور و متحیر “سیده فاطمه” افغانستانی شده بود؛ سیده فاطمه‌ای که شاید فقط سواد قرآنی داشت، ولی معرفتش خیلی بیشتر از من بود؛ خیلی بیشتر از منِ پرادعا
    تفاوت‌هایمان برایم پررنگ‌تر شد.
    .
    * با لهجه فارسی دری، بخوانید


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۱:۳۶ ق.ظ روز ۲۸ بهمن ۱۳۹۷ | دیدگاه (۰)

    معلمِ کتاب‌فروش

    یکی از کار‌هایی که همیشه جزو آرزوهای شغلیم بود، کتاب‌فروشی‌ه؛ امروز یک کم به آرزوم رسیدم و تو نمایشگاه کتابی که تو مدرسه داشتیم، کتاب فروختم 😊📚

    به امروز که فکر میکنم، در وهله اول، چند ساعت فروش کتابه، ولی وقتی تمام اتفاقات و صحبت‌های از یک ماه پیش تا امروز رو مرور میکنم، می‌بینم همین «چند‌ساعت‌نمایشگاه» چه پروسه‌ای بود برای خودش!
    از صحبت با انتشارات، صحبت با مدیر مدرسه، هماهنگی‌ها، شرط‌و‌شروط‌ها، صحبت با واسطه، کنسل کردن، دوباره تصمیم به اجرا، نامه‌زدن، هماهنگی‌های آخر، غیر روز کاری به مدرسه رفتن، چندین ساعت ایستادن و حرف زدن و آخرسر حرف و حدیث شنیدن!
    این آخری، باعث شد، همه سختی‌ها بمونه رو دوشم و با خودم بگم «به من چه اصلا بچه‌ها کتاب غیردرسی بخونن یا نه» ولی وقتی به هیجان بچه‌ها برای کتاب خریدن فکر کردم، به اون بچه‌هایی که تا حالا از کتابخونه کتاب نگرفتن ولی امروز کتاب خریدن، گفتم «نه، می‌ارزید. شاید دوباره بخاطر بچه‌ها چنین کاری بکنم»

    کاش کتاب انقدر گرون نمیشد 🙁 کاش نذارن از این بدتر بشه 🙁 کاش اندازه باقی موارد زندگی، برای کتاب هم هزینه می‌کردیم


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۱:۲۶ ق.ظ روز ۲۳ بهمن ۱۳۹۷ | دیدگاه (۰)