قرآنم (قسمت اول)

بابا برایم سوغات آورده بودند؛ از مدینه
بچه‌های کلاسِ حفظ قرآنِ مدرسه، همه‌شان یکی یکدانه داشتند؛ از کجا آورده بودند، یادم نیست، فقط یادم است در ایران پیدا نمیشد. من ولی عاشقش شده بودم.
عاشق قطع‌ش، خط‌ش، حاشیه‌هایش، رنگش
بابا که می‌خواستند بروند عمره، مشخصاتش را برایشان گفتم. “این اندازه است بابا؛ جلدش فلان رنگ است؛ کاغذهایش نرم است؛ دکه‌ی روبروی بقیع حتما دارد و …” اینترنت نبود و فقط خصوصیاتش را برای بابا گفتم و بعد از چند هفته قرآن عزیزم، در دستم بود.
محبوبه که کلاس حفظ برایمان گذاشت، با قرانم، “مریم” را حفظ کردم. در حاشیه‌هایش گاهی نکاتی می‌نوشتم. شب‌های قدر بر سرم می‌گرفتم. دو بار با خودم به مدینه برگشت؛ مشهد رفت؛ سوریه رفت؛ کربلا و نجف و سامرا رفت. شمال و یزد و اصفهان و کیش رفت. همیشه با من بود.
شب‌های قدرِ رمضانِ هشتاد و نه آخرین سفرم با “او” شد.
شبِ بیست و سه رمضان، در یک متری ضریحِ ارباب، دادم به دستِ دخترِ عربی تا قرآن به سر بگیرد و مشغول دعا شدم تا دختر، اعمالش تمام شود. چند دقیقه‌ای که گذشت، برگشتم و دیدم نیست… دختر نبود؛ رفته بود و “او” را، قرآن عزیزم را، با خودش برده بود. حتما فکر کرده بود یکی از قران‌های حرم است و با خود برده بود. یخ کردم. سرم را می‌چرخاندم شاید پیدایش کنم. ولی مگر در بین آن حجمِ زیاد از خانم‌های چادرعربی به سر، می‌توانستم پیدایش کنم؟ مستأصل و نگران به سمت نزدیکترین محل ادعیه و قران‌ها رفتم؛ نبود. قفسه‌ی بعدی، نبود. قفسه‌ی دورتر، نبود. قفسه‌های صحن، نبود؛ نبود و نبود.
انگار تکه‌ای از من جدا شده بود.
حتما هرکس مرا دیده بود فکر کرده بود اشک‌های سرازیر از چشمانم، بخاطر توبه و انابه به درگاه خداست. ولی من، برای از دست دادنِ قرآنم گریه می‌کردم. قرآنی که مثل یک دفتر خاطرات، سال‌ها با من بود، همه‌جا.
ده سال از آن رمضان می‌گذرد. تا سال‌ها هروقت به کربلا می‌رفتم، همچنان قفسه‌های قرآن حرم را، به امید یافتن قرآنم می‌گشتم. رو به ضریح می‌کردم و می‌گفتم “قرآنم را پَس نمی‌دهید؟”
بعدها فهمیدم گم‌شدنِ قرآنم در شب قدر، شاید یکی از بزرگترین درس‌های زندگی‌ام بود؛ دل نبستن؛ وابسته نشدن و کَندن.

اما هنوز به این فکر میکردم که سرنوشت “او” چه شد؟ دست چه کسانی افتاد؟ تا چند سال در حرم ماند؟ پلاسیده شد؟ رنگِ جلدش رفت؟ حاشیه‌نویسی‌هایم چه؟ وقتی کسی “او” را گرفته تا بخواند، حاشیه‌های من را هم خوانده؟ صفحه‌ی اولش که اسمم را نوشته بودم، دیده؟ چند بار در حرم “سیده فاطمه مطهری” از زبانِ زائری که صفحه‌ی اول قرآنم را دیده، برده شده؟

دختر هیتلر

از زندگی شخصی هیتلر چی می‌دونیم؟ غیر از اینکه اوا براون معشوقه اش بوده و یکروز قبل از خودکشی باهاش ازدواج میکنه؟
چند سال پیش یک مردی که در فرانسه زندگی میکرد، ادعا کرد نوه هیتلره و پدرش، فرزند هیتلر بوده
تو این کتاب هم داستان دختری به اسم هایدی مطرح میشه که گفته میشه دختر هیتلر بوده
البته در مایه قصه و نه واقعیت! راوی داستان یک دختر نوجوون ساکن استرالیاست که همیشه تو راه مدرسه و وقتی منتظر اتوبوس هستند، با دوستاش داستان‌بازی میکنه. یکروز شروع میکنه داستان هایدی رو تعریف کردن. دختر حدود ده ساله‌ای که در جریان جنگ جهانی دوم به دور از مردم و در یک خانه مجلل در روستایی دورافتاده با خدمتکار و محافظ و دایه‌اش زندگی میکنه و کسی از وجودش اطلاع نداره. فقط گاهی بابا “دافی” میاد و بهش سر میزنه.
کتاب از یک طرف داستان زندگی و دغدغه‌های هایدی رو میگه که سالها قبل زندگی کرده و از طرف دیگه دغدغه‌های ذهنی یک نوجوون حال حاضر. مایک یکی از دوستان راوی داستان یعنی آنا.
مایک بعد شنیدن داستان زندگی هایدی خیلی کنجکاو میشه که اگه کسی والدین بدی داشته باشه، الزاما خودش هم آدم بدی میشه؟یا نه میتونه زندگی متفاوتی داشته باشه؟ از معلمش، پدرش و بزرگترا شروع به سوال میکنه.
در آخر داستان هم آنا به مایک میگه که هایدی داستان زندگیشو و اینکه دختر هیتلر بوده رو فقط برای یک نفر تعریف کرده؛ نوه‌اش.

کتاب رو فقط در دسته نوجوان قرار نمیدم به نظرم کتاب بزرگسال هم میتونه باشه. البته توصیه به وقت گذاشتن و خوندنش نمیکنم. مگر مثل من صوتیش رو با سرعت ۱٫۶ بذارید تو زمانهای مُرده گوش بدید :))

چیزهای کوچک

شؤون صغیره تمر بها أنت دون التفاتِ
تساوی لدیّ حیاتی؛ جمیع حیاتی

حوادث قد لا تثیر اهتمامک، أعمّر منها قصور
و أحیا علیها شهور.
و أغزل منها حکایا کثیره.
و ألف سماء
و ألف جزیره

شؤون صغیره …

چیزهای کوچکی که بدون توجهِ تو می‌گذرد، برای من اندازه‌ی زندگی‌ام است؛ تمام زندگی‌ام.

من از اتفاقاتی که برای تو بی‌اهمیت است کاخ می‌سازم.
ماه‌ها با آنها سر می‌کنم.
داستان‌های بسیاری از آنها می‌بافم.
و هزار آسمان
و هزار جزیره

چیزهای کوچک…

پاراگراف بالا، قسمتی از شعرِ زیبایِ “چیزهای کوچک” سروده “نزار قبانی‌”ه؛ سرچ کنید کل شعر رو بخونید. از اشعارِ زیبای قبانی‌ه به نظرم.

پ‌ن: “کاظم ساهر” خواننده‌ی عراقی هم، این شعر نزار رو خونده.

درد ننوشتن

بعد از چند ماه، پیشنهاد نوشتن یک مطلب را قبول کرده‌ام. اما دو روز است که از نوشتنش فرار میکنم. امروز لپ‌تاپ را روشن کردم و همان اول صفحه ورد را باز کردم و گفتم “بفرما فاطمه خانم. بنشین و بنویس” اما، امان از استرس نوشتن، امان از بردل ماندن کلمات، امان از ننوشتن ننوشتن ننوشتن …

ساعت نزدیک دوازده شب است و ورد تنها بیست کلمه را شمرده است…
یعنی فردا میتوانم بیست را به پانصد برسانم؟

امیر

پسرِ سه‌ساله‌ی خواهرم می‌خواست بگه شمع، واژه‌اش یادش نمی‌اومد؛ گفت “آتیشِ کیک”

سالاد کلم و انار

اعتراف میکنم هیچوقت با بروکلی رابطه خوبی نداشتم. بابای عزیزم ولی عاشقش بودن و چقدر همیشه ما رو تشویق میکردن بروکلی بخوریم ولی من حاضر نبودم امتحانش کنم. تو ذهنم یه جنگل استوایی پر از جک و جونور بود 😅

یکبار خونه یکی از دوستام بعنوان سالاد یکی دو قاشق امتحانش کردم ولی خودم تاحالا نخریده بودم. گمونم بار دومه که بروکلی خریدم تا این سالاد بسیار خوشمزه رو درست کنم 🤤 پیشنهاد میکنم امتحانش کنید، حتی اگه مثل من، ذهنیت خوبی به بروکلی ندارید!

کلم بروکلی
گل کلم
انار
سس
اینها چیزهایی هستن که لازم دارید.

کلم‌ها رو تو یه کاسه آب و محلول شستشو میوه، پنج دقیقه گذاشتم بمونه، بعد آبکشی کردم و گذاشتم تو کاسه آب خالص. حدود نیم ساعتی بود. [چون مشغول کارای دیگه بودم :))] از آب درآوردمشون و گذاشتم رو یه پارچه تا خوب خشک شدن.
کلم‌ها رو ریز ریز اندازه حبه‌قند کردمشون. انار هم دون کردم و باهم مخلوط. بعضی‌ها خیارشور هم میزنن ولی من نداشتم و نزدم😅 و سس هم سس آماده‌ی فرانسوی زدم با یک کم مایونز. همین و تمام.
اعتراف میکنم از سالاد کلم و هویج، بیشتر دوسش دارم.


پ‌ن: بعضی‌ها کلم رو بعد شستشو، میجوشونن ولی من خوشم نمیاد و احساس میکنم بافت کلم از بین میره.

پ‌ن۲: من از روز قبل کلم‌ها رو شستم و خشک کردم و ریز کردم. موقع سرو فقط با انار قاطی کردم و سس زدم. اگه شما هم برای مهمونی میخواین درست کنید و از روز قبل، یادتون نره باید کامل بذارید کلم‌ها خشک بشن تا آب نندازه و پیر نشن.

پ‌ن۳: اگه فقط مایونز میزنید، یک کم نمک، روغن زیتون و آبلیمو بهش اضافه کنید

  • دی ۱۴۰۰
  • آذر ۱۴۰۰
  • آبان ۱۴۰۰
  • مهر ۱۴۰۰
  • شهریور ۱۴۰۰
  • مرداد ۱۴۰۰
  • تیر ۱۴۰۰
  • خرداد ۱۴۰۰
  • اردیبهشت ۱۴۰۰
  • فروردین ۱۴۰۰
  • اسفند ۱۳۹۹
  • بهمن ۱۳۹۹
  • دی ۱۳۹۹
  • آذر ۱۳۹۹
  • آبان ۱۳۹۹
  • مهر ۱۳۹۹
  • شهریور ۱۳۹۹
  • مرداد ۱۳۹۹
  • تیر ۱۳۹۹
  • خرداد ۱۳۹۹
  • اردیبهشت ۱۳۹۹
  • فروردین ۱۳۹۹
  • اسفند ۱۳۹۸
  • مهر ۱۳۹۸
  • شهریور ۱۳۹۸
  • مرداد ۱۳۹۸
  • تیر ۱۳۹۸
  • خرداد ۱۳۹۸
  • اردیبهشت ۱۳۹۸
  • فروردین ۱۳۹۸
  • اسفند ۱۳۹۷
  • بهمن ۱۳۹۷
  • دی ۱۳۹۷
  • آذر ۱۳۹۷
  • آبان ۱۳۹۷
  • مهر ۱۳۹۷
  • شهریور ۱۳۹۷
  • مرداد ۱۳۹۷
  • تیر ۱۳۹۷
  • خرداد ۱۳۹۷
  • اردیبهشت ۱۳۹۷
  • فروردین ۱۳۹۷
  • اسفند ۱۳۹۶
  • بهمن ۱۳۹۶
  • دی ۱۳۹۶
  • آذر ۱۳۹۶
  • آبان ۱۳۹۶
  • مهر ۱۳۹۶
  • شهریور ۱۳۹۶
  • مرداد ۱۳۹۶
  • تیر ۱۳۹۶
  • خرداد ۱۳۹۶
  • اردیبهشت ۱۳۹۶
  • فروردین ۱۳۹۶
  • اسفند ۱۳۹۵
  • بهمن ۱۳۹۵
  • دی ۱۳۹۵
  • آذر ۱۳۹۵
  • آبان ۱۳۹۵
  • مهر ۱۳۹۵
  • شهریور ۱۳۹۵
  • مرداد ۱۳۹۵
  • تیر ۱۳۹۵
  • خرداد ۱۳۹۵
  • اردیبهشت ۱۳۹۵
  • فروردین ۱۳۹۵
  • اسفند ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۴
  • دی ۱۳۹۴
  • آذر ۱۳۹۴
  • آبان ۱۳۹۴
  • مهر ۱۳۹۴
  • شهریور ۱۳۹۴
  • مرداد ۱۳۹۴
  • تیر ۱۳۹۴
  • خرداد ۱۳۹۴
  • اردیبهشت ۱۳۹۴
  • فروردین ۱۳۹۴
  • اسفند ۱۳۹۳
  • بهمن ۱۳۹۳
  • دی ۱۳۹۳
  • آذر ۱۳۹۳
  • آبان ۱۳۹۳
  • مهر ۱۳۹۳
  • شهریور ۱۳۹۳
  • مرداد ۱۳۹۳
  • تیر ۱۳۹۳
  • خرداد ۱۳۹۳
  • اردیبهشت ۱۳۹۳
  • فروردین ۱۳۹۳
  • اسفند ۱۳۹۲
  • بهمن ۱۳۹۲
  • دی ۱۳۹۲
  • آذر ۱۳۹۲
  • آبان ۱۳۹۲
  • مهر ۱۳۹۲
  • شهریور ۱۳۹۲
  • مرداد ۱۳۹۲
  • تیر ۱۳۹۲
  • خرداد ۱۳۹۲
  • اردیبهشت ۱۳۹۲
  • فروردین ۱۳۹۲
  • اسفند ۱۳۹۱
  • بهمن ۱۳۹۱
  • دی ۱۳۹۱
  • آذر ۱۳۹۱
  • آبان ۱۳۹۱
  • مهر ۱۳۹۱
  • شهریور ۱۳۹۱
  • مرداد ۱۳۹۱
  • تیر ۱۳۹۱
  • خرداد ۱۳۹۱
  • اردیبهشت ۱۳۹۱
  • فروردین ۱۳۹۱
  • اسفند ۱۳۹۰
  • بهمن ۱۳۹۰
  • دی ۱۳۹۰
  • آذر ۱۳۹۰
  • آبان ۱۳۹۰
  • مهر ۱۳۹۰
  • شهریور ۱۳۹۰
  • مرداد ۱۳۹۰
  • تیر ۱۳۹۰
  • خرداد ۱۳۹۰
  • اردیبهشت ۱۳۹۰
  • فروردین ۱۳۹۰
  • اسفند ۱۳۸۹
  • بهمن ۱۳۸۹
  • دی ۱۳۸۹
  • آذر ۱۳۸۹
  • آبان ۱۳۸۹
  • مهر ۱۳۸۹
  • شهریور ۱۳۸۹
  • مرداد ۱۳۸۹
  • تیر ۱۳۸۹
  • خرداد ۱۳۸۹
  • اردیبهشت ۱۳۸۹
  • فروردین ۱۳۸۹
  • اسفند ۱۳۸۸
  • بهمن ۱۳۸۸
  • دی ۱۳۸۸
  • آذر ۱۳۸۸
  • آبان ۱۳۸۸
  • مهر ۱۳۸۸
  • شهریور ۱۳۸۸
  • مرداد ۱۳۸۸
  • تیر ۱۳۸۸
  • خرداد ۱۳۸۸
  • اردیبهشت ۱۳۸۸
  • فروردین ۱۳۸۸
  • اسفند ۱۳۸۷
  • بهمن ۱۳۸۷
  • دی ۱۳۸۷
  • آذر ۱۳۸۷
  • آبان ۱۳۸۷
  • مهر ۱۳۸۷
  • شهریور ۱۳۸۷
  • مرداد ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۷
  • خرداد ۱۳۸۷
  • اردیبهشت ۱۳۸۷
  • فروردین ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۵
  • خرداد ۱۳۸۵
  • اردیبهشت ۱۳۸۵
  • فروردین ۱۳۸۵
  • اسفند ۱۳۸۴
  • بهمن ۱۳۸۴
  • دی ۱۳۸۴
  • آذر ۱۳۸۴
  • شهریور ۱۳۸۴
  • به سوگ نشسته‌ایم؛ تا ابد

    همیشه از خداحافظی آخر سفر بدم میاد. هروقت مسافرت میرم -مخصوصا مسافرت‌های گروهی و کاروانی-، به روزهای آخر که می‌رسم و یاد لحظه‌های آخر و جدائی از همسفران که می‌افتم، دلم می‌گیره و دوست دارم زمان دیرتر بگذره. خداحافظی آخر، نقطه پایانی سفره و بعد از آن، سفر دیگه ادامه‌ای نداره؛ جدا شدن از دوستان و آدم‌هایی که چند روزی همه ساعات و لحظه‌ها باهاشون بودی و رفتین و چرخیدین، سخته و دلگیر؛ ولی ناگزیری از سپری کردن این لحظه‌ها مثل همه ناگزیرهای سخت و تلخ دیگر زندگی.

    علت دیگه این دلگیری شاید و حتما برای این‌ه که میدونی دوباره زندگی عادی شروع میشه، دوباره باید برگردی به همان روزها و ساعات؛ به صبح سرکار رفتن و عصر به خانه برگشتن؛ به نت‌گردی معتادانه؛ به همان خیابان‌های شلوغ طهران و … و دلت تنگ شود برای صدای مدیر کاروان که اعلام میکند راس ساعت فلان همه جمع شوند در لابی برای رفتن به زیارت، دلت تنگ شود برای رستوران فندق و کنار دوستان غذا خوردن و صحبت کردن، برای هر روز پرتغال و سیب خوردن؛ برای گرمای کلافه کننده عراق؛ برای آب معدنی‌های خنکی که بعد از سوار شدن به اتوبوس، حکم “شراباً طهورا” را داشت؛ و برای حرم مولا و ایوان طلایش، برای ناودان طلایش که تو را یاد مکه و خانه خدا می‌انداخت، برای بین‌الحرمین، برای گلدسته‌ها وگنبد متفاوت حرم سقا، برای میدان مشک، برای پرچم قرمز افراشته بر گنبد، برای کبوتران، … برای ع ش ق، برای حرم مسقف‌ش، برای لرزش پاهایت، برای خیره ماندن‌ها به ضریح شش گوشه‌اش، برای سر بلند کردن زیر قبه و دعا کردن، برای بغض در گلویت … برای گرمی چشم‌هایت … برای ناحیه مقدسه خواندنت …

    برگشته‌ایم به خانه ولی با بغضی در گلو و دل‌ی جامانده
    نقل کرده بودم «سفری که تا ابد در سوگ‌مان خواهد نشاند» به سوگ نشسته‌ایم با دلی خون‌بارتر …

    می‌گویند «زائر کربلا، تا چهل روز، هم‌چنان زائر حساب می‌شود و دعایش مستجاب»
    برایمان دعا کنید زائران حرم ارباب {  + + + + + + + + + + + + + + + + + + + + + + + + + + + +‌ + + + + + }

    ۴۷ دیدگاه
    1. بهار گفت:

      خیلی قشنگ نوشتین
      من تاحالا قسمت نشده برم اما این حس رو تجربه کردم
      ایشالا به امید سفر بعدی دلتنگی این لحظه ها کمتر شه
      شما که هنوز زائرین دعا یادتون نره

    2. آسد سعید گفت:

      سلام
      می‌گویند «زائر کربلا، تا چهل روز، هم‌چنان زائر حساب می‌شود و دعایش مستجاب»
      برایمان دعا کنید زائران حرم ارباب…
      ارادت

    3. سامیدخت گفت:

      می‌گویند «زائر کربلا، تا چهل روز، هم‌چنان زائر حساب می‌شود و دعایش مستجاب»…
      چقدر با این گریه کردم فاطمه..تو هم دلهای خسته مار و دعا کن بانوی ِ اینهمه خوبی!

    4. سمیه گفت:

      چقدر دلمان تنگ است …
      دعای شما را هم چشم براهیم

    5. یاس خاکی گفت:

      دلمان عجیب تنگ شد….
      حتی برای شر شر عرق کردن ها !!!!!
      حتی برای صدای رئیس کاروان …..
      چه رسد به نگاه های طلایی به شش گوشه و قصر امام ها .
      کاش در باقی ۹۰ یک بار دیگر همسفر باشیم

    6. سلام بر زائر دوست
      دعا می کنم خدای مهربان هر چهل روز یک بار یک سفر کربلا نصیبتان کند.
      آنوقت این شمایید که باید برای دل جا مانده ما دعا کنید.

      • سلام علیکم
        ان شالله به زودی زود روزهایی میرسه که برای رفتن به کربلا دیگه نه به ویزا و پاسپورت احتیاجی باشه و نه به هواپیما و ماشین و پول
        ما به امید نفس کشیدن در حکومت مهدوی، زنده ایم.

    7. زیبا بود .
      وداع همیشه تلخ هست ان هم وداع با سر زمین اهل بیت بسیار تلخ تر
      با تشکر

    8. طلبه ضد گفت:

      زیارت قبول.
      دوستی داشتیم که هیچ وقت زیارت وداع نمیخواند. هیچ وقت خداحافظی نمیکرد. تا هیچ وقت نرود که باز بخواهد برگردد..

      • متشکرم؛ ان شالله
        من زیارت وداع را میخونم، چون به نظرم زیارت وداع خوندن مثل اینه که رفتی خونه یکی مهمونی، از در داری میای بیرون، میگی خدافظ دوباره خدمت میرسیم. تعارف هم میکنی که شما هم تشریف بیارید خونه ی ما
        تو خود وداع نامه هم اکثرا آمده که این زیارت را زیارت آخر من قرار نده. یعنی خدافظی میکنم که دوباره برگردم

    9. نیستان گفت:

      سلام، زائر نی نوا…
      التماس دعا
      خدایا این دلهای بهاری را به امانت نزد خود نگه دار که حرفها دارند پنهانی باحضرتت…

    10. از پشت نقابمان عیان کن مارا
      آئیــنه عبــرت جهــان کن ما را
      آقا همــه ادعای یـــاری داریم
      این جمعه بیا و امتحان کن ما را
      این طالب بدم المقتول بکربلا ؟؟؟
      با تشکر

    11. عاشور گفت:

      زیارت قبول کربلایی…

    12. سلام
      به قول شاعر : لب جوی نشین و گذر عمر بین.
      این قافله عمر عجب می گذرد.
      مخصوصا زمانی که انسان نیاز داره تا بیشتر استفاده کنه
      ما رو هم از دعاتون محروم نکنین .
      به سید هم سلام برسونید
      با تشکر

    13. نخود گفت:

      🙁
      دلم کربلااااااااااااااااا می خاد خو

    14. اويس گفت:

      سلام
      پست ها و تصاویر از این سفر آتشی است دوباره بر جانمان
      و التیام نمی یابد با زیارتی مجدد.
      انشاء الله دوباره قسمت و روزی شود.
      نسئلک الدعا

      • شما هم با ما همسفر بودید؟
        ئه !
        خانمید شما یا آقا؟

        • حاج محمد گفت:

          سلامـ
          زیاراتـــ قبول
          شاکرمـ از اینکه کربلا نرفته از دنیا نمیرمـ
          و شاکرمـ بابتــــ اینکه وجود همسفرانی خوبــــ ، باعث شد تا درک بهتری از سفر داشته باشیمـ
          لَئِن شَکَرْتُمْ لأَزِیدَنَّکُمْ
          در حریم قدس رضوی دعاگوی شما و خانواده محترم هستم .
          موید باشید

        • اويس گفت:

          از اینجا رد می شدم، دیدم که سوالی پیش آمد زیر نظر بنده …
          بازگوی خاطرات و یادآور آن دوران شدید و باز ممنون.

          و اما جواب سوال:
          از اسم و رسمم پیدا ست که خانم نیستم.
          و بله، همسفرتان بودم با نازبانو …!

          و سوالی که بر من پیش آمد، چگونه است که لینک وبلاگ بنده را دارید در انتهای متن ولی نمی دانستید که ماهم بوده ایم همراه!!؟

          به هر حال انشاء الله قسمت شود مجدد، قبل از پایان ۹۰

          • ان‌شالله .. به زودی زود
            مثل آقای نخلی و دژاکام که این روزها آنجا هستند …
            از حواس‌پرتی‌ام بوده مسلماً 🙂 و گیجی!
            متاسفانه همسرتان را هم نمی‌شناسم … یکی از نواقص سفر شاید این بود که همه دوستان را به هم معرفی نکرد. البته شاید فضا و موقعیت خیلی مناسبی هم نبود آن سفر و لحظاتش
            التماس دعا

    15. سادات گفت:

      سلام, زیارت قبول.

    16. محسن - قافله شهداء گفت:

      سلام
      زیارتتون قبول….
      خوش به سعادتتون….
      ایشالله مجدد قسمتتون بشه….

    17. به سوگ نشسته ایم ……
      .
      .
      این سفر با وجود هم سفرهایی مثل ِ شما از خوب فراتر بود
      زیارت قبول فاطمه عزیز

    18. سلام
      برای خداحافظی از حرم ها هم دلمان تنگ میشود.اشک هنگام خداحافظی یه چیز دیگه است که با هیچ اشکی نمیشه عوضش کرد.
      انشاالله مکرر زیارت وداع نصیبتون بشه
      التماس دعا

    19. سلام
      زیارت قبول
      آدم تا زمانی که کربلا نرفته نمی دونه چه جای عاشقانه ایه، انصافا بعد از سفر مثل مجنون دلباخته ی اونجا میشه…
      حالا که تا چهل روز مستجاب الدعوه هستین برا همه ی بچه هایی که نظر دادن و ندادن دعا کنید.

    20. می‌گویند «زائر کربلا، تا چهل روز، هم‌چنان زائر حساب می‌شود و دعایش مستجاب»…

      میشه دعامون کنی؟؟؟؟

      پس مهدی قزلی با کاروان شما بوده؟؟؟؟؟ چ جالب!

    21. نمیدونم چرا از وقتی این عکس رو دیدم همش حس میکنم این روسری شیری رنگه شمایی!!!!!!!!!!

      http://hajj.ir/hadjwebui/ImageGallery/ImageNews/image_2011723933198904.jpg

      درسته حسم؟

    22. ... گفت:

      چقدر زننده!
      این جماعت کثیر پشت کرده اند به حرم امامشان(!) که عکس یادگاری بگیرند!

    23. زیارات قبول
      اللهم ارزقنی زیارت الحسین علیه السلام فی یوم عرفه (فی عامی هذا که نشد ولی از سال بعد بشه ام شا الله)