داستان قرآنم (قسمت دوم)

ادامه‌ی پست داستان قرآنم +

با همین خیال‌ها دلخوش بودم. ولی باز، هروقت کربلا میرفتم، باز هم در بین قفسه‌ها دنبال قرانم بودم. تا نمی‌دانم کدام سال بود که قفسه‌ها یکدست شد و فقط قران‌ و مفاتیح‌های خود حرم در آنها بود. اگر زائری قران یا مفاتیحی گم میکرد یا جا می‌گذاشت، توسط خادم‌ها از قفسه‌ها جمع میشدند. امیدم برای پیدا کردنش، ناامید شد. پیگیر شدم که سرنوشت این قرآن‌های رها شده از میمِ مالکیت چه می‌شود، سرنوشت گم‌شدگان کربلا را نفهمیدم ولی درباره گم‌شدگان نجف شنیدم در غرفه‌‌ای که مرحوم ابوالحسن اصفهانی دفن هستند، جمع‌آوری می‌شوند و زائرها می‌توانند آنها را با خود ببرند! قران‌ها و مفاتیح‌های گم شده در حرم، مانده در حریم قدسی نجف… یعنی قرآن من هم توسط زائری به شهر و کشور دیگری رفته؟ یعنی دست چه کسی است؟ کجاست؟ از روی آن خوانده می‌شود یا لب طاقچه مانده است؟
یکبار به آن غرفه رفتم. کتابچه‌های دعا به فارسی به اردو، قران‌های کوچک بزرگ، مفاتیح‌های بدون شیرازه همه جمع شده بودند کنار هم و زائرها براندازشان می‌کردند برای یادگاری بردن به شهر و دیارشان.
آن وسط‌ها نگاهم افتاد به یک قرآن. رنگ جلدش شبیه قرآنِ گم‌شده‌ام بود؛ سرمه‌ای. اندازه‌اش هم تقریبا همان بود؛ کمی بزرگتر. دور تا دور جلدش رفته بود. برَش داشتم، ورق زدم و بوییدمش. انگار قرآن خودم را یافته بودم. قرآنی که چند سالی در حرم مانده بود. دستان زائرین لمسش کرده بود. چشمانشان سطر سطرش را خوانده بود و حالا در دستان من بود و با من راهی شد به ایران. یکبار دیگر به عراق برگشت. به مشهد رفت. شب‌های قدر بالای سر رفت. شد قرآن همراهم. انگار پیدایش کرده بودم تا جای قرآن گم‌شده‌ام بشود. بماند و همراهی‌ام کند؛ قرآنی که بوی حرم میداد. قرآنی که بوی حرم می‌دهد.

ایلیا

“ایلیا” یک مجوعه‌ی هجده قسمتی است که در ژانر کتاب مصور یا کمیک منتشر شده است. هر جلدی از آن را که می‌خوانم در اکانت گودریدزم چند خطی درباره‌اش می‌نویسم. برای ثبت نظرات هر قسمت در “وادی” نیز آنها را به مرور در این پست قرار می‌دهم.

قسمت اول:
وقتی شروع به خوندن ایلیا کردم، یعنی اردیبهشت هزار و چهارصد و یک، سیزده قسمت از کتاب اومده و ظاهرا پنج جلد دیگه‌اش در راهه انتشاره
درباره قسمت اول: شروع داستان، یک مقدار پرش داشت. روایت‌ها پراکنده بود و مخاطب رو یکدفعه به صحنه بعدی پرت میکرد. شاید اگه انیمیشن میشد، یکمقدار این پرش‌ها میتونست طبیعی دربیاد ولی برای کتاب مصور مخاطب رو اذیت میکرد
مرشد رستوران‌دار منو یاد مرشد چلویی خدابیامرز که معروف بوده به معرفت و مردم‌داری انداخت
تصاویر کتاب جذابن و تو این دوره که نوجوون‌ها به سمت کتاب‌های کمیک کشیده میشند، به نظرم مجموعه‌ی تالیفی خوبی باشه در کل
منتها باید به روحیه بچه‌تون و سن و سالش توجه کنید. ممکنه بعضی بچه‌ها از بعضی تصاویر کتاب اذیت بشند و براشون خشن باشه که این مساله رو خود والدین باید بررسی کنن. از نظر من برای بچه‌های بالای دوزاده سیزده سال تصاویر عادیه مگر بچه‌ای که خیلی حساسه و کلا این مدل کتابها و فیلمها رو ندیده

انتهای قست اول هم خوب تموم شد و مخاطب رو تشویق میکرد به خوندن قسمت دوم

قسمت دوم:

بذارید تا قسمت‌ها بیشتر پیش نرفته یک توضیح کلی درباره موضوع کتاب بنویسم
امیرعلی یه پسرنوجوان ایرانیه که با دو تا مادر و خواهرش زندگی میکنه. زندگی تقریبا ضعیفی دارن. امیرعلی درس میخونه و عصرها در رستوران مرشد کار میکنه. مادر امیرعلی مریضه و احتیاج به دارو داره. امیرعلی برای اینکه بتونه داروهای مادرش رو پیدا کنه دنبال یه داروساز میره و از یه ازمایشگاه عجیب غریب سردرمیاره. تو این ازایشگاه داروهای مختلفی رو روی انسانها ازمایش میکنن. ادمهای معتاد و بدون خانمان. و اونها رو تبدیل به زامبی میکنن
امیرعلی با اونها درگیر میشه و به کما میره و خیلی معجزه اسا نجات پیدا میکنه و تو عالم خواب میبینه که بهش یک نیرویی داده میشه
تو قسمت دوم، متوجه میشه اون چیزی که خواب دیده واقعیت داره و یک نیرو و قدرت عجیب و بزرگی بدست آورده که میتونه باهاش با آدم های بد مبارزه کنه
قسمت دوم بدون هیچ گره و تعلیقی تموم میشه. بریم سراغ قسمت سوم ببینیم چی میشه داستان

یه نکته منفی کتاب برای من شماره نداشتن صفحاتشه

چیزهای کوچک

شؤون صغیره تمر بها أنت دون التفاتِ
تساوی لدیّ حیاتی؛ جمیع حیاتی

حوادث قد لا تثیر اهتمامک، أعمّر منها قصور
و أحیا علیها شهور.
و أغزل منها حکایا کثیره.
و ألف سماء
و ألف جزیره

شؤون صغیره …

چیزهای کوچکی که بدون توجهِ تو می‌گذرد، برای من اندازه‌ی زندگی‌ام است؛ تمام زندگی‌ام.

من از اتفاقاتی که برای تو بی‌اهمیت است کاخ می‌سازم.
ماه‌ها با آنها سر می‌کنم.
داستان‌های بسیاری از آنها می‌بافم.
و هزار آسمان
و هزار جزیره

چیزهای کوچک…

پاراگراف بالا، قسمتی از شعرِ زیبایِ “چیزهای کوچک” سروده “نزار قبانی‌”ه؛ سرچ کنید کل شعر رو بخونید. از اشعارِ زیبای قبانی‌ه به نظرم.

پ‌ن: “کاظم ساهر” خواننده‌ی عراقی هم، این شعر نزار رو خونده.

از نمایشگاه کتاب

اذان ظهر که داده میشد، کم‌کم کارها را جمع می‌کردیم و می‌رفتیم برای نهار و نماز. برای تجدیدوضو، دستشویی سمت غرفه‌های کودک و نوجوان خلوت بود؛ چون درش وسط راه‌پله‌ها بود و کمتر کسی از وجودش خبر داشت.
هر روز آنجا بود؛ هر روز می‌دیدمش. گاهی مشغول نظافت، گاهی نشسته بر صندلی‌ و ناظر رفتن‌و‌آمدن آدم‌های مختلف، و گاهی مشغول غذا خوردن. همان‌جا. بر روی صندلی‌اش نزدیکِ در ورودی. آرام می‌نشست و قاشق قاشق غذایش را می‌خورد. آرام ولی با چشمانی که آرام نبود. غم بود، شرم بود، نگرانی بود، نمی‌دانم.
اگر از آن دسته آدم‌های بادغدغه و مهربان بودم، باید کنارش می‌نشستم و اگر دلش می‌خواست کمی با هم حرف می‌زدیم و از وسط حرف‌هایش می‌فهمیدم چرا ناهار را نمی‌رود بیرون محوطه بخورد؛ اما فقط نگاهش کردم و رد نگاهش و حسی که منتقل میکرد را دریافت کردم. حسی آنقدر عمیق که وادارم کرد از بین آن همه آدم‌هایی که این یازده روز دیدم و از آن همه اتفاقات مرتبط با کتابی که شاهدش بودم، از او بنویسم. از اویی که نمی‌شناسمش و شاید در ظاهر هیچ ارتباطی با کتاب نداشته باشد.

آه آدم‌ها آدم‌ها آدم‌های زندگی‌ام

تفکرات

چند ماه پیش، گمونم ماه مبارک بود، چند تا پروانه کوچیک تو خونه دیدم؛ پروانه‌هایی که از حبوبات یا خشکبار مونده تولید میشن. دلم براشون سوخت و پیف‌پاف نزدم. چندتاشون رو با دستم گرفتم و از پنجره آزاد کردم. ولی حالا بعد چند ماه فهمیدم که همون‌موقع نباید دلم براشون می‌سوخت و باید کناره‌های خونه و کمدها رو پیف‌پاف می‌زدم تا همون‌موقع تخم‌هایی که کرده بودن از بین بره، تا الان که خیلی زیاد شدن و دارن خونه رو فتح می‌کنن، مجبور نباشم با ماده‌ی قوی‌تر به جنگشون برم! “اقتل الموذی قبل ان یوذی”

به این فکر میکنم که تو دنیای انسان‌ها هم، همین معادله پابرجاست؟ آدم‌های اذیت‌کننده و چرت‌وپرت‌گو رو باید بدون دلسوزی، حذف کرد؟

سوپ دال‌عدس

‌حوصله‌ی پختن چیزی برای افطار نداشتم. خوابیدم. یکربع مونده به اذان مغرب بیدار شدم. چای گذاشتم و نون پنیر آماده کردم. ولی دلم یه غذای گرم می‌خواست. گفتم چه کنم؟ یاد #سوپ_دال_عدس افتادم که سریع آماده میشه.
یک فنجون دال عدس رو شستم و با سه فنجون آب گذاشتم رو گاز. شعله رو زیاد کردم تا آب سریع جوش بیاد. یه قاشق رب، کمی پیازداغ و ادویه (نمک، زردچوبه، کاری) بهش اضافه کردم + نصف عصاره مرغ الیت. همین
ده دقیقه که پخت، با گوشت‌کوب برقی، زدمش و کمی بهش جعفری خرد شده اضافه کردم. وقتی اذان رو دادن، یه سوپ داغ و خوشمزه داشتم 😊

اگه شما هم دوست داشتید یکربعه یه سوپ خوشمزه داشته باشید، امتحانش کنید.
اگه خیلی کدبانو هستید و از یکساعت قبل سوپ رو میذارید، می‌تونید سیب‌زمینی و هویج نگینی بهش اضافه کنید. حتی ورمیشل سوپی.

شما سوپ دال عدس خوردید؟ ترکیباتش چی بود؟

  • خرداد ۱۴۰۱
  • اردیبهشت ۱۴۰۱
  • فروردین ۱۴۰۱
  • اسفند ۱۴۰۰
  • بهمن ۱۴۰۰
  • دی ۱۴۰۰
  • آذر ۱۴۰۰
  • آبان ۱۴۰۰
  • مهر ۱۴۰۰
  • شهریور ۱۴۰۰
  • مرداد ۱۴۰۰
  • تیر ۱۴۰۰
  • خرداد ۱۴۰۰
  • اردیبهشت ۱۴۰۰
  • فروردین ۱۴۰۰
  • اسفند ۱۳۹۹
  • بهمن ۱۳۹۹
  • دی ۱۳۹۹
  • آذر ۱۳۹۹
  • آبان ۱۳۹۹
  • مهر ۱۳۹۹
  • شهریور ۱۳۹۹
  • مرداد ۱۳۹۹
  • تیر ۱۳۹۹
  • خرداد ۱۳۹۹
  • اردیبهشت ۱۳۹۹
  • فروردین ۱۳۹۹
  • اسفند ۱۳۹۸
  • مهر ۱۳۹۸
  • شهریور ۱۳۹۸
  • مرداد ۱۳۹۸
  • تیر ۱۳۹۸
  • خرداد ۱۳۹۸
  • اردیبهشت ۱۳۹۸
  • فروردین ۱۳۹۸
  • اسفند ۱۳۹۷
  • بهمن ۱۳۹۷
  • دی ۱۳۹۷
  • آذر ۱۳۹۷
  • آبان ۱۳۹۷
  • مهر ۱۳۹۷
  • شهریور ۱۳۹۷
  • مرداد ۱۳۹۷
  • تیر ۱۳۹۷
  • خرداد ۱۳۹۷
  • اردیبهشت ۱۳۹۷
  • فروردین ۱۳۹۷
  • اسفند ۱۳۹۶
  • بهمن ۱۳۹۶
  • دی ۱۳۹۶
  • آذر ۱۳۹۶
  • آبان ۱۳۹۶
  • مهر ۱۳۹۶
  • شهریور ۱۳۹۶
  • مرداد ۱۳۹۶
  • تیر ۱۳۹۶
  • خرداد ۱۳۹۶
  • اردیبهشت ۱۳۹۶
  • فروردین ۱۳۹۶
  • اسفند ۱۳۹۵
  • بهمن ۱۳۹۵
  • دی ۱۳۹۵
  • آذر ۱۳۹۵
  • آبان ۱۳۹۵
  • مهر ۱۳۹۵
  • شهریور ۱۳۹۵
  • مرداد ۱۳۹۵
  • تیر ۱۳۹۵
  • خرداد ۱۳۹۵
  • اردیبهشت ۱۳۹۵
  • فروردین ۱۳۹۵
  • اسفند ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۴
  • دی ۱۳۹۴
  • آذر ۱۳۹۴
  • آبان ۱۳۹۴
  • مهر ۱۳۹۴
  • شهریور ۱۳۹۴
  • مرداد ۱۳۹۴
  • تیر ۱۳۹۴
  • خرداد ۱۳۹۴
  • اردیبهشت ۱۳۹۴
  • فروردین ۱۳۹۴
  • اسفند ۱۳۹۳
  • بهمن ۱۳۹۳
  • دی ۱۳۹۳
  • آذر ۱۳۹۳
  • آبان ۱۳۹۳
  • مهر ۱۳۹۳
  • شهریور ۱۳۹۳
  • مرداد ۱۳۹۳
  • تیر ۱۳۹۳
  • خرداد ۱۳۹۳
  • اردیبهشت ۱۳۹۳
  • فروردین ۱۳۹۳
  • اسفند ۱۳۹۲
  • بهمن ۱۳۹۲
  • دی ۱۳۹۲
  • آذر ۱۳۹۲
  • آبان ۱۳۹۲
  • مهر ۱۳۹۲
  • شهریور ۱۳۹۲
  • مرداد ۱۳۹۲
  • تیر ۱۳۹۲
  • خرداد ۱۳۹۲
  • اردیبهشت ۱۳۹۲
  • فروردین ۱۳۹۲
  • اسفند ۱۳۹۱
  • بهمن ۱۳۹۱
  • دی ۱۳۹۱
  • آذر ۱۳۹۱
  • آبان ۱۳۹۱
  • مهر ۱۳۹۱
  • شهریور ۱۳۹۱
  • مرداد ۱۳۹۱
  • تیر ۱۳۹۱
  • خرداد ۱۳۹۱
  • اردیبهشت ۱۳۹۱
  • فروردین ۱۳۹۱
  • اسفند ۱۳۹۰
  • بهمن ۱۳۹۰
  • دی ۱۳۹۰
  • آذر ۱۳۹۰
  • آبان ۱۳۹۰
  • مهر ۱۳۹۰
  • شهریور ۱۳۹۰
  • مرداد ۱۳۹۰
  • تیر ۱۳۹۰
  • خرداد ۱۳۹۰
  • اردیبهشت ۱۳۹۰
  • فروردین ۱۳۹۰
  • اسفند ۱۳۸۹
  • بهمن ۱۳۸۹
  • دی ۱۳۸۹
  • آذر ۱۳۸۹
  • آبان ۱۳۸۹
  • مهر ۱۳۸۹
  • شهریور ۱۳۸۹
  • مرداد ۱۳۸۹
  • تیر ۱۳۸۹
  • خرداد ۱۳۸۹
  • اردیبهشت ۱۳۸۹
  • فروردین ۱۳۸۹
  • اسفند ۱۳۸۸
  • بهمن ۱۳۸۸
  • دی ۱۳۸۸
  • آذر ۱۳۸۸
  • آبان ۱۳۸۸
  • مهر ۱۳۸۸
  • شهریور ۱۳۸۸
  • مرداد ۱۳۸۸
  • تیر ۱۳۸۸
  • خرداد ۱۳۸۸
  • اردیبهشت ۱۳۸۸
  • فروردین ۱۳۸۸
  • اسفند ۱۳۸۷
  • بهمن ۱۳۸۷
  • دی ۱۳۸۷
  • آذر ۱۳۸۷
  • آبان ۱۳۸۷
  • مهر ۱۳۸۷
  • شهریور ۱۳۸۷
  • مرداد ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۷
  • خرداد ۱۳۸۷
  • اردیبهشت ۱۳۸۷
  • فروردین ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۵
  • خرداد ۱۳۸۵
  • اردیبهشت ۱۳۸۵
  • فروردین ۱۳۸۵
  • اسفند ۱۳۸۴
  • بهمن ۱۳۸۴
  • دی ۱۳۸۴
  • آذر ۱۳۸۴
  • شهریور ۱۳۸۴
  • سه‌ی سه‌ی هزار و سیصد و عشق

    عادت دارم وقتایی که می‌خوام برم مسافرت، وقتی از در خونه میام بیرون و سوار ماشین میشم، چند ثانیه‌ای زوم می‌کنم روی درب و دیوارهای خونمون و نگاهشون میکنم و توی ذهنم میگم خدافظ خونه، وقتی دوباره می‌بینمت که برگشته باشم؛ آنروز صبح هم وقتی از در خونه آمدم بیرون و توی ماشین نشستم، برگشتم و به خونه نگاه کردم …

    وقتی رسیدیم قم، حدود یک ساعت و نیم‌ی زمان داشتیم تا ساعتی که بهمون وقت داده بودن، برای همین مستقیم رفتیم جمکران.

    حدود ساعت یازده و چهل و پنج بود که رسیدیم به دفتر “آیه‌ الله وحید” غیر از ما، آدم‌های دیگه‌ای هم آمده بودن که همه داخل حسینیه بزرگی نشسته بودن، ما هم رفتیم و داخل حسینیه نشستیم و منتظر. هر یک ربع یک‌نفر می‌آمد و اسم دو تا خانواده را می‌خواند و عروس داماد و خانواده‌هاشون پا‌میشدن و میرفتن برای خواندن خطبه عقدشان.

    فکر کنم پنجمین خانواده‌ای که صدا کردن، ما بودیم. وارد دفتر شدیم؛ یه چند دقیقه‌ای صبر کردیم تا خانواده قبل‌ی مراسم‌شان تمام بشه و بعد ما وارد اتاق کوچیکی که آقای وحید نشسته بودن شدیم.

    آقای وحید روی یک صندلی نشسته بودن و آقای کلباسی در کنارشون روی زمین و دور تا دور آن اتاق کوچیک هم صندلی گذاشته شده بود. اسم‌هامون و مبلغ مهریه و توافقات دست آقای کلباسی بود؛ آنها را خواندند و توافق طرفین را گرفتندو  از آقای داماد هم خواستن که مدت باقی مانده صیغه محرمیت را ببخشند و بعد رو به من کردند و گفتند که به آقای وحید وکالت بدهید برای خواندن خطبه و آقای داماد هم به آقای کلباسی وکالت داد … وکالت ها که گرفته شد، شروع کردند به خواندن خطبه …

    قران‌ی را باز کرده بودیم و با هم سوره “یاسین” را می‌خوندیم. یس و القران الحکیم انک لمن المرسلین علی صراط المستقیم تنزیل العزیز الرحیم …
    ما قرآن می‌خواندیم و آنها خطبه عقدمان را … خطبه‌ی آسمانی را

    با ضمیرها و فعل‌های مختلف خطبه را می‌خواندند … آجر آجر خانه می‌ساختیم …
    … و جعلنا فیها جنات من نخیل و اعناب و فجرنا فیها من العیون

    سعی می‌کردم اسم همه کسائیکه بهم گفته بودن موقع خوانده شدن خطبه براشون دعا کنم را، یادم بیارم و دعا کنم … چشم‌هام را برای چند ثانیه بستم … خطبه می‌خواندند …
    سبحان الذی خلق ازواج کلها مما تنبت الارض و من انفسهم و مما لایعلمون … الا رحمه منا و متاع الی حین

    خطبه می‌خواندند … قران می‌خواندیم
    الم اعهد الیکم یا بنی آدم ان لا تعبدوا الشیطان انه لکم عدو مبین و ان اعبدونی هذا صراط المستقیم

    … هنوز داشتم قران می‌خواندم و فکر میکردم  که تبریک گفتند و تبریک …
    چند دقیقه ای هم صحبت کردند و سه توصیه برای تضمین زندگی بهمان کردند. اول نماز اول وقت دوم خواندن دعای عهد هر روز بعد نماز صبح و سوم خواندن سوره یاسین و هدیه آن به حضرت زهرا سلام الله علیها هر روز …
    دعای خیر و آرزوی زندگی پر برکت و … آمدیم بیرون …
    مثل آدمی بودم که یک موضوعی را مدت‌هاست پذیرفته و باورش کرده ولی دوباره در موقعیت‌ش هنگ میکنه و زمان را نمی‌فهمه. یک حسِ قشنگ و ناشناخته.

    عهد دائمی‌مان و صیغه همیشگی‌مان خوانده شده بود. سهٔ سهٔ نود

    قران و عسلدعا کنید برای‌مان

    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۱:۵۰ ق.ظ روز ۱۰ خرداد ۱۳۹۰ | دیدگاه (۱۱۳)

    ۱۱۳ دیدگاه
    1. بسم الله….
      تبریک مجدد فاطمه جان.
      انشالله خوشبخت باشید و در کنار هم عاقبت به خیر .

    2. مهدیار گفت:

      تبریک میگم …
      زیارت آیت الله وحید رو

      • ممنون
        ان‌شالله قسمت شما.
        دوستتان (همسرم) گفتند مننتظر هدیه‌شان هستند.

        • مهدیار گفت:

          نگفتن چه هدیه‌ای؟

        • علی گفت:

          سلام علیکم ، تبریک عرض میکنم ، ان شاءالله که شما ، همسر و خانواده تان و همچنین همه ی شیعیان ، مسلمانان و مومنین مورد عنایت حضرت مهدی (عج) باشند ، فقط یک نکته را خواستم خدمتتون عرض کنم بزرگوار ، صحبت کردن با نامحرم بنا به ضرورت باید صورت بگیره و در غیر این صورت حرف زدن بی مورد با نامحرم صحیح نیست و ما که خودمان را مذهبی میدانیم ، باید خیلی این طور مسائل را رعایت کنیم و بیشتر مراقب اعمال و رفتارمان باشیم ، در جواب شخصی به نام سید یونس هم در این قسمت از نظرات شما پاسخ دادید: ان شاءالله شام خدمتتون مشهد میرسیم! ، این یک نوع شوخی کردن با نامحرم هست و صحیح نیست ، البته این را هم باید عرض کنم که اصلا بنده منظورم این نیست که شما قصد بدی داشتید خدایی نکرده ، فقط بابت تذکر بود ، التماس دعا ، در پناه حق باشید

        • علی گفت:

          سلام علیکم ، تبریک عرض میکنم ، ان شاءالله که شما ، همسر و خانواده تان و همچنین همه ی شیعیان ، مسلمانان و مومنین مورد عنایت حضرت مهدی (عج) باشند ، فقط یک نکته را خواستم خدمتتون عرض کنم بزرگوار ، صحبت کردن با نامحرم بنا به ضرورت باید صورت بگیره و در غیر این صورت حرف زدن بی مورد با نامحرم صحیح نیست و ما که خودمان را مذهبی میدانیم ، باید خیلی این طور مسائل را رعایت کنیم و بیشتر مراقب اعمال و رفتارمان باشیم ، در جواب شخصی به نام سید یونس هم در این قسمت از نظرات شما پاسخ دادید: ان شاءالله شام خدمتتون مشهد میرسیم! ، این یک نوع شوخی کردن با نامحرم هست و صحیح نیست ، البته این را هم باید عرض کنم که اصلا بنده منظورم این نیست که شما قصد بدی داشتید خدایی نکرده ، فقط بابت تذکر بود ، (کسانی را هم که این مسائل را رعایت میکنند و مراقب رفتار و اعمال خود هستند ، عده ای این افراد را خشک مقدس! و از این طور کلمات خطاب میکنند ، به این موضع گیری ها باید بی اعتنا بود ، چون این نوع کلمات و حرف زدن ها بهانه ای برای توجیه کردن نیست ، انسان معتقد و پایبند به احکام اسلامی را خشک نمیگویند!) این لینک هم مرتبط هست به این موضوع ، مطالعه کنید:http://24tir.ir/myLDlinker.php?url=2248 ، التماس دعا ، در پناه حق باشید

    3. محدثه گفت:

      سلام
      تبریک میگم
      خوشبخت باشید ان شاء الله

    4. یا الله.
      تبریک مجدد و آرزوی خوش‌بختی.
      و تبریک ِ ویژه به آقا دوماد که همچین گلی نصیبش شده 🙂

    5. رویا گفت:

      به بههههههههههه
      تبریکات فراووننننن
      خوشبخت باشید و به پای هم پیر شید :*********************

    6. شکوفه گفت:

      تبریک ویجه به همراه بهترین ارزوهای معنوی و مادی و اینا :دی

      هم به شما، هم به همسر محترم 🙂

    7. خودنویس گفت:

      سلام علیکم !
      بح بح . مبارک باشه خانوم خانوما . به سلامتی ان شاءالله.
      زیر سایه حضرت زهرا.س. هردو موید باشید

      التماس دعا

    8. خودنویس گفت:

      ان شاءالله.

      سرجلسه دفاعت حضورا تبریکات صمیمانه یمان را عرضه میداریم 🙂

    9. براده گفت:

      سلام
      خوش به حال همسرتون که داماد حضرت زهرا(س)شده اند.اگر که ایشون هم سیدند که نور علی نوره.
      زیر سایه ی ولایت امیر المومنین(ع)،ایام عزت و شادکامی تان مستدام.

    10. اويس گفت:

      سلام
      تبریکات ما را پذیرا باشید.

      ان شاء الله سفر خوبی را شروع کرده باشید و
      پایدار به عهد و میثاقتان .

    11. منصوره گفت:

      :))
      دیدی من فهمیدم که تو عروس شدی :))
      ولی خیلی زن بیبصیرتی هستی که رفتی وحید خراسانی عقدتو خونده . چون اون در ایام فتنه طرفدار نظام نبود و ضد ره بر بود .
      بعدشم . چرا با مهدیار حرف میزنی ؟ مگه نامحرم نیست ؟ مگه تو دیگه ازدواج نکردی ؟

      • سلام علیکم!
        بابت تبریک نگفته ات هم ممنون!!
        بابت بی بصیرت خواندن من هم، ممنونم 🙂
        از اینکه رادیو معارف جمهوری اسلامی هر روز ساعت ۹ یک تکه از سخنرانی آقای وحید رو بعنوان یک عالم و فقیه دینی میگذاره ، استفاده ها کردم. تو هم گوش بده.

    12. سیدیونس گفت:

      خرداد و حادثه باهم تفسیر و تعبیر می‌شوند. سرّ پنهانی خرداد در هیچ ماهی همتا ندارد. از تولد اینجانب و عیال و فوت‌امام و انتخابات ۴۰ میلیونی که توی دهن استکبار جهان زد باید گرفت تا این وصلت مبارک و فرخنده.
      امید است در پناه پرودگار و عنایات و توجهات ولی عصر(عج) و زیر ساده محبت‌ها و بزرگواری‌های هر دو خانواده، موفق و پیروز و سربلند و بانشاط و … باشید.

      حَسَب تجربه عرض می‌کنم که ماه اول ازدواج بهترین ماه حیات زندگی در زندگی هر دو زوج است و حَسَب نصیحت یک بزرگوار که به ما داشت در سن ۷۰ سالگی عرض می‌کنم که – بدی‌های رخ‌داده در گذشته را درون سطل زباله گزارده و دم در نهید و نیز حرف پنهان دو خانواده را پیش هم مطرح نکنید – هر چند ممکن است این موارد در ابتدا کشک به نظر برسد ولی در جدّی گرفتن آن جدّا احتمام ورزید.

      با تشکر از شامی که انشالله در آینده ما را دعوت خواهید کرد؛
      از طرف:
      یونس – عیال – خانواده‌هامان – بچه‌های محلی بالا – اهالی محترم شهر‌ها و روستاها و منطقه‌های طرقبه – شاندیز – زشک – ابرده – ازغد – ارچنگ – کنگ – اخملد – گلمکان – فردوسی – قوچان – چناران – اسفراین – تربت‌حیدریه – تربت‌جام – استان‌ها هم‌جوار و جمیع افرادی که در خاطرمان نیست به دلیل کهولت سن ولی خاطرشان زنده است. جا دارد از صلحا، شهدا، امیران، فرماندهان ۸ سال جنگ تحمیلی، ایثارگران و جمعی از خانواده‌های آسایشگاه فلکه پارک، بازماندگان دوران انقلاب، بزرگان، درگذشتگان و … نیز نامی برده شود که این شاه بیت زنده بماند «مُرده آن است که بی‌جان ز تن و سر برهاند؛ زنده آن است که در هنگام حیات دس بزنند»

      • بله ما به خرداد پر از حادثه عادت داریم.
        ممنون آقا یونس. هم از تبریکاتتان و هم از انتقال تجربه تان
        ان شالله شما هم زندگی سرشار از محبت و خوشی را زیر سایه ائمه داشته باشید.
        فقط یه سوال مطرح شد و اینکه این دو ماه گذشته از عقدتان انقدر سخت گذشته که هفتاد ساله شدید؟

        بعد ما باید به همه تشکر کنندگان شام بدیم یعنی؟ انشالله میایم مشهد، مزاحمتان میشیم. 🙂

    13. سماء گفت:

      یک عالمه تبریک و شادباش به هر دو عزیز ان شاء الله زیر سایه پر از مهر حضرت صاحب زمان زندگی پر برکتی توام با آرامش شروع کنید
      فاطمه جان ادرس برای گرفتن شام اس ام اس کن ف قربون دستت :))

    14. مادرانه گفت:

      این خانم فاطمه کیا با اون خانم فاطمه مطهری، عجالتا یک نفر نیستند؟

      پیر شین الهی. خبرای خوش همیشه خوشحالی با خودش میاره

    15. سلام
      تبریک
      ما هم انروز انجا بودیم ..عقد خواهر کوچکمان بود..
      ۳/۳/۹۰…انشاءلله زندگی پر خیر و برکت به همراهی نسلی مهدی یاور..

    16. ساما گفت:

      مبارک است. مبارک

    17. دلاور گفت:

      به نفست رجوع کن و ببین که این نوشته رو برای چی نوشتی. ایا برای به حسادت انداختن دختران و پسران دیگر؟ اگر اینجوری باشد اطمینان داشته باش که شروع بدی بوده برای زندگی تان

      • شما، وقتی کسی از فامیل و دوستانتان ازدواج میکنه و خبر میده، این خبر را برای به حسادت انداختن دختران و پسران دیگه تعبیر میکنید؟
        یعنی هرکس ازدواج کرد و اعلام کرد، میخواد حسادت برانگیزه؟ استغفرلله …
        بهتر نیست به این قضیه طور دیگه ای نگاه کنیم؟ قشنگ‌تر است که اعلام ازدواج و این عقد آسمانی و زیبا را، عاملی برای انگیزه دادن به جوانان مانند خودمان برای ازدواج و تشکیل خانواده بدانیم.
        موفق باشید

    18. پیکان گفت:

      سلام علیکم
      انشالله خوشبخت باشید
      من الان فهمیدم خب
      تبریک عرض میکنم

      • ممنون بابت لینک (البته قبلا خونده بودم این را و فکر کنم در گودر خودم هم شیر کرده بودم)
        فقط من ربط این مطلب را با نوشته خودم متوجه نشدم.
        «عشقولانه های اول زندگی و محاسن و مزایای اخلاقی و خط و خال و مهر و ناز و ادای بی‌شمار همسر عزیزت» این توصیفات در نوشته من بود؟ 🙂
        منصف باشید برادر یا خواهر محترم.

    19. مبارکه. ان شالله زندگی پرخیر و برکت زیر سایه امام زمان(عج)

    20. زهرا گفت:

      هرچند ما از خیلی ها زودتر فهمیدیم، ولی خب گفتم اینجا دیرتر پیام بدم، لو نریم:d
      انشالله به پای هم پیر بشین

    21. سلام..
      ان شاالله خوشبخترین زوج عالم یعنی حضرت علی ع و حضرت زهرا س هموراه الگو ی شما باشند…
      بسیار تبریک…

    22. سلااااام عزیز
      واییییییی چقدر خوشحال شدم ، تبریک میگم.
      وبلاگت هم بی نهایت زیبا ست حس و حال خوبی درش جاری است …

      ایشالا زیر سایه ی امام زمان عج خوشبخت و سلامت باشی.
      راستی ممنون که این ۳ نکته رو هم نوشتی تا ما هم استفاده کنیم
      حق یارت
      عطیه/

    23. سلام. باید یه موضوعی رو اعتراف کنم تا شاید جوابی هم باشه برای کسی که در بخش نظرات گفته بود درج این مطلب برای برانگیختن حس حسادت دیگران است.
      من ۳۰ ساله هستم و مجرد. همیشه از ازدواج ترسیدم. شاید برای این باشه که ازدواج های اطرافم خیلی موفق نبوده و شاید بخشیش هم به دلیل این باشه که کمی بدبینم و همیشه نیمه خالی رو میبینم. وقتی مطلب شما رو مطالعه کردم حس جالبی بهم دست داد. نمیدونم بگم چه حسی ولی یه جورایی مثل اینکه هوس کردم ازدواج کنم. البته شاید هوس کردن زیاد جالب نباشه ولی واقعا نمیدونم بگم چه حسی. یه جورایی دلم خواست ریسکشو به جون بخرم و تجربه ش کنم. همیشه از اینکه شریک زندگیم کی باشه میترسم و هزار فکر و خیال میکنم. ولی از اینکه دیدم یه جنس مونث اینطور به ازدواج نگاه کرده و به خاطر نوع عقایدتون خیلی ساده و بر مبنای اصول اسلام پیوند زناشویی بستید کمی قوت قلب گرفتم و بخش زیادی از ترس های درونم ریخت. نمیدونم البته شاید هم موقت باشه این حس. ولی بهرحال دلم خواست بگم تا شما هم از اینکه مطلبتون تاثرگذار بوده مطلع و خوشحال بشین.

    24. محمدرضا گفت:

      سلام و رحمه الله

      عرض تبریک و آرزوی سعادتمندی

    25. سلاممممممممممممممممممممممممممممممممم

      وایییییییییی مبارکهههههههههههههههههههههههه

      چقد با مریم تفاهم داری راحیل جان یهو با هم عروس شدید:دی

      کاش زودتر میفهمیدم میگفتم منم موقع خوندن خطبه بدعایی:(

    26. علیزاده گفت:

      سلام آرزوی توفیق دارم برای شما و همسرتان
      امید که زیر سایه ولیعصر در تربیت فرزندانی صالح موفق باشید
      تبریکات صمیمانه این بنده و دیگر همکاران قدیم تقدیمتان

    27. سمیرا گفت:

      سلاااام عزییییزم.
      مبارک باشه!
      خیلی خوشحال شدم.
      ان شاء الله به پای هم پیر شید. 🙂
      (دوست مینوام که پارسال تو اردوی جنوب همسفر بودیم!)

    28. خیلی تبریک. هم از طرف من و هم از طرف الیاس. خوشحال شدم شنیدم، یعنی خواندم!:دی

    29. شذرات گفت:

      سلام آشنای همیشه نزدیک
      خیلی خیلی خوشحال شدم؛ بسیار زیاد
      تبریک میگم از اعماق جان. دعای مستجاب حضرت ولی عصر ارواحنافداه شامل زندگیتون انشاءالله.
      به همسر گرامی هم سعادتمند شدنشون رو تبریک میگم؛ خدا بهترین رو نصیبشون کرده.

      اگه این فری گذاشت دو کلوم باهات حرف بزنم. این بچه ها رو بردار ببر اون ور مرد…
      (یادت که نرفته عروس خانوم؟) ای روزگار… هی هی هی…

      • واااااااااااای سلاااااااام عزیزم …. اسمت را که دیدم شناختمت. آن دو خطِ آخر که شاهکار بود 🙂 عالی بود … یادش بخیر
        خیلی خیلی خیلی خوشحال شدم اینجا دیدمت. خیلی لطف کردی و ممنونم ازت
        دعا کن برامون خانم.
        سلام هم برسون

    30. eli گفت:

      سلام. تبریک میگم و ان شاالله خوشبخت و سعادتمند باشید در کتار هم.
      یه سوال داشتم.
      شما بار چندم بله گفتین؟ میشه از جزئیات لحظه ی عقد یه کمی بیشتر توضیح بدین؟
      همینجوری دلم میخواست بدونم شما که یه پست درباره ی مراسم های الکی ما ایرانی ها هنگام عقد نوشته بودین چجوری عقد کردین. ممنونم.:*

      • سلام. ممنون بابت تبریک
        من حتی بله نگفتم 🙂 به روش اسلامی، به آیه الله وحید گفتم : “من به شما وکالت میدهم” همین!
        و البته نیت این کلام مهم است در هنگام خطبه خواندن. یعنی من با این نیت به آیه الله وحید وکالت دادم که ایشان وکیل من بشوند و از طرف من خطبه عقد را بخوانند. در واقع آن “بله” گفتنی که در عرف ما هم هست، همین است، یعنی عاقد به عروس خانم میگوید: بنده وکیلم که از طرف شما خطبه عقد را بخوانم؟ و عروس میگوید “بله وکیل من هستید” و بعد عاقد به وکالت از عروس خانم، خطبه میخواند.
        عقد نکاح را زن و مرد میتوانند برای خود بخوانند، یعنی زن بگوید “زوجـتـک نـفـسـی عـلی الصداق المعلوم” و مرد بگوید “قبلت التزویج” و هم اینکه یک نفر را وکیل خودشان قرار بدن و آن وکیل برایشان خطبه را بخونه، که اکثر ازدواج های الان با وکالت است.
        موفق باشید 🙂

    31. داداشی گفت:

      مبارک باشد و ان شاء الله خوشبخت شوید

      همیشه دنیا همین جور بوده است : یکبار در سوم خرداد یک شهر آزاد می شود و یکبار هم یکنفر آزادی خود را از دست می دهد !! از تاریخ که عبرت نگیری ، نتیجه اش می شود همین

    32. سلام
      وبلاگ زیبایی دارید.
      تبریک میگم انشاء الله خوشبخت و عاقبت به خیر بشید.

    33. انشائ الله در سایه امامون موعود آخرالزمان ومهدی فاطمه ودر سایه زعامت امام خامنه ای خوشبخت بشی خواهر عزیزم

    34. خاکی‌مه گفت:

      سلاام!
      ای واااای! من تبریک نگفتم این‌جا………..

      عاقبت به‌خیر و خوش‌بخت بشین ان‌شاءالله؛

      تبریک به هر دوتان 🙂

    35. به من چرا پاسخ ندادی؟خیلی بی معرفتی

    36. آسد سعید گفت:

      سلام
      تبریک 🙂
      متن فوق العاده روم تاثیر گذاشت قشنگ بود
      ارادت

    37. چون که صد آمد نود هم پیش ماست

      دیدیم جای دیدگاه صدم خالیست

      سالگردها تبریک

    38. طهورا گفت:

      مبارک باشد سه ی سه ی نود هر سالتان
      سایه تان آرامش دیگری باد 🙂

    39. حدیث عشق گفت:

      می بینم که همه بچه های گودر و باز و پلاس جمعن 🙂
      دوسال ونیم گذشته ولی هنوزدیر نشده تبریک میگم 🙂

    40. ساغر گفت:

      سلام فاطمه خانم
      مطلبی که نوشتید خیلی با احساس بود
      آدم لذت میبره از این همه احساس قشنگ
      من خیلی وقته منتظر این لحظه هستم

    41. ساغر گفت:

      مررررسی انشاالله 🙂

    42. یک نفر گفت:

      سلام
      من از گودر شمارو میشناسم (البته تاریخ دقیق اشنایی یادم نیست) ولی نمیدونم چرا توی این سه سال این پست ندیده بودم!!!
      البته و صد البته میدونستم که شما متاهل هستید ولی پست مرتبط به ازدواجتون ندیده بودم، الآن خیلی دیره که تبریک بگم پس فقط آرزوی سپیدبختی در زیر سایه الطاف الهی و ذل توجهات حضرت ولی عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف می‌کنم و امیدوارم روز به روز زندگی زیباتر و قشنگتری نسبت به روزهای پشت سر گذاشته داشته باشید.
      دیدم که در بعضی از کامنتها همسر بزرگوارتون هم پاسخ داده‌اند و احتمالاً کامنت من را هم میبینند، پس به ایشون هم سلام می‌کنم و آرزوی سلامتی، سربلندی و پیشرفت در کار و زندگی براشون دارم.

      سلاله السادات (خانم مطهری و همسر گرامیشون) التماس دعای زیاد دارم.

    43. […] سال گذشت. ده سال از نوشتنِ پست “سه‌ی سه‌ی هزار و سیصد و عشق” […]