قرآنم (قسمت اول)

بابا برایم سوغات آورده بودند؛ از مدینه
بچه‌های کلاسِ حفظ قرآنِ مدرسه، همه‌شان یکی یکدانه داشتند؛ از کجا آورده بودند، یادم نیست، فقط یادم است در ایران پیدا نمیشد. من ولی عاشقش شده بودم.
عاشق قطع‌ش، خط‌ش، حاشیه‌هایش، رنگش
بابا که می‌خواستند بروند عمره، مشخصاتش را برایشان گفتم. “این اندازه است بابا؛ جلدش فلان رنگ است؛ کاغذهایش نرم است؛ دکه‌ی روبروی بقیع حتما دارد و …” اینترنت نبود و فقط خصوصیاتش را برای بابا گفتم و بعد از چند هفته قرآن عزیزم، در دستم بود.
محبوبه که کلاس حفظ برایمان گذاشت، با قرانم، “مریم” را حفظ کردم. در حاشیه‌هایش گاهی نکاتی می‌نوشتم. شب‌های قدر بر سرم می‌گرفتم. دو بار با خودم به مدینه برگشت؛ مشهد رفت؛ سوریه رفت؛ کربلا و نجف و سامرا رفت. شمال و یزد و اصفهان و کیش رفت. همیشه با من بود.
شب‌های قدرِ رمضانِ هشتاد و نه آخرین سفرم با “او” شد.
شبِ بیست و سه رمضان، در یک متری ضریحِ ارباب، دادم به دستِ دخترِ عربی تا قرآن به سر بگیرد و مشغول دعا شدم تا دختر، اعمالش تمام شود. چند دقیقه‌ای که گذشت، برگشتم و دیدم نیست… دختر نبود؛ رفته بود و “او” را، قرآن عزیزم را، با خودش برده بود. حتما فکر کرده بود یکی از قران‌های حرم است و با خود برده بود. یخ کردم. سرم را می‌چرخاندم شاید پیدایش کنم. ولی مگر در بین آن حجمِ زیاد از خانم‌های چادرعربی به سر، می‌توانستم پیدایش کنم؟ مستأصل و نگران به سمت نزدیکترین محل ادعیه و قران‌ها رفتم؛ نبود. قفسه‌ی بعدی، نبود. قفسه‌ی دورتر، نبود. قفسه‌های صحن، نبود؛ نبود و نبود.
انگار تکه‌ای از من جدا شده بود.
حتما هرکس مرا دیده بود فکر کرده بود اشک‌های سرازیر از چشمانم، بخاطر توبه و انابه به درگاه خداست. ولی من، برای از دست دادنِ قرآنم گریه می‌کردم. قرآنی که مثل یک دفتر خاطرات، سال‌ها با من بود، همه‌جا.
ده سال از آن رمضان می‌گذرد. تا سال‌ها هروقت به کربلا می‌رفتم، همچنان قفسه‌های قرآن حرم را، به امید یافتن قرآنم می‌گشتم. رو به ضریح می‌کردم و می‌گفتم “قرآنم را پَس نمی‌دهید؟”
بعدها فهمیدم گم‌شدنِ قرآنم در شب قدر، شاید یکی از بزرگترین درس‌های زندگی‌ام بود؛ دل نبستن؛ وابسته نشدن و کَندن.

اما هنوز به این فکر میکردم که سرنوشت “او” چه شد؟ دست چه کسانی افتاد؟ تا چند سال در حرم ماند؟ پلاسیده شد؟ رنگِ جلدش رفت؟ حاشیه‌نویسی‌هایم چه؟ وقتی کسی “او” را گرفته تا بخواند، حاشیه‌های من را هم خوانده؟ صفحه‌ی اولش که اسمم را نوشته بودم، دیده؟ چند بار در حرم “سیده فاطمه مطهری” از زبانِ زائری که صفحه‌ی اول قرآنم را دیده، برده شده؟

کتاب‌هایی که نخریدم

فایل‌های لپ‌تاپ را مرتب می‌کردم که به وردی رسیدم با عنوان “کتاب‌هایی که نخریدم” یادم آمد یکی دو سال پیش برای نشریه شیرازه نوشته بودمش و یادم رفته بود اینجا بگذارمش. قضایش را به جا می‌آورم 🙂

امیرخانی‌خوانی مد شده بود؛ حتی امیرخانی‌نویسی! اوایل دهه هشتاد بود و “من‌او” و “ارمیا” شده بود نشانه کتابخوان بودن بین بچه مذهبی‌ها. در مدرسه، دانشگاه، شبکه‌های اجتماعی و حتی مسجد، ارمیا، علی فتاح، مهتاب و امیرخانی کلماتی بود که زیاد شنیده میشد. من‌او جزو کتاب‌های پرفروش شد. حتی بعدتر به زبان روسی و اندونزی ترجمه شد.

سال هشتاد و دو با همسفر شدن امیرخانی در سفر زاهدان رهبری و چاپ کتاب “داستان سیستان” امیرخانی معروف شد. حتی من او و ارمیایش که سال‌های قبل و در دهه هفتاد نوشته بود، بعد از داستان سیستان بیشتر شناخته و خوانده شدند. اگر در جمع‌های بچه‌های کتابخوان بودی و ن‌او را نخوانده بودی، انگار که هیچ کتابی نخواندی! اصلا مگر میشد ادعای کتابخوانی داشته باشی و من‌او را نخوانده باشی! حتی کتاب‌نخوان‌ترین بچه مذهبی‌ها هم برای عقب نماندن از قافله امیرخانی داستان علی و مهتاب را از دوستانشان می‌پرسیدند.

من‌او را همان سال‌ها خواندم. از کتابخانه مدرسه امانت گرفتم و خواندم. منی که اکثر کتاب‌های معروف  را می‌خریدم، هرچه با خود کلنجار رفتم تا من‌او را بخرم، موفق نشدم و نخریدم. انگار نیرویی درونی نمی‌خواست و نمی‌گذاشت برای این کتاب، هزینه کنم. از کتابخانه گرفتم، خواندم و پسش دادم. حتی بعد از خواندن و خوش آمدن هم راضی به خریدنش نشدم. کتاب‌های دیگری هم بود که امانت گرفته بودم ولی بعد از خواندن آنقدر دوستشان داشتم که میخواستم در کتابخانه‌ام باشند و خریده بودمشان، ولی من‌او را با اینکه دوستش دشاتم ولی باز هم نتوانستم خودم را راضی به خریدش کنم.

سال هشتاد و هفت، امیرخانی دوباره با “بی‌وتن” سر زبان‌ها افتاد. هرچند هیچ‌وقت به موفقیت من‌او نرسید، ولی بازار کتاب و کتابخوانی مجدد دچار تبِ امیرخانی‌خوانی شد. و من باز هم نخریدمش، چرایی‌اش را همچنان نمی‌دانستم و نمی‌فهمیدم. همان نیروی درونی همچنان نمی‌گذاشت هزینه‌ای برای کتاب‌های امیرخانی بکنم.  بی‌وتن را از دوستم امانت گرفتم و خواندم. این‌بار حتی آنقدر دوستش نداشتم که به خرید بعد از خواندنش فکر کنم.

چند سال بعد ازدواج کردم. هرچه بلور و بوفه و کریستال نداشتم، کتاب داشتم. دیوار یکی از اتاق‌ها را کردیم کتابخانه و هرکداممان کتاب‌هایمان را از خانه پدری بار کردیم و آوردیم خانه خودمان. کتاب‌ها داخل کارتن بودند. کارتن‌ها را باز میکردم و سعی میکردم مرتب و موضوعی در کتابخانه بچینمشان. سراغ کارتن کتاب‌های همسر رفتم. بیشترشان کتاب‌های رشته دانشگاه و مرتبط با کارش بودند. سینما، انیمیشن، کامپیوتر. کتاب‌ها را دانه دانه درمیآوردم، با پارچه‌ای گردگیری‌شان میکردم و بعد در قفسه می‌گذاشتم. غرق شده بودم بین کتاب‌های ناآشنا و نامانوس؛ از آموزش پی‌اچ‌پی و برنامه نویسی تا راهنمای فیلم‌نامه‌نویسی سیدفیلد که عنوانی آشنا توجهم را جلب کرد! من‌او. با لبخند نگاهش کردم، انگار در یک مهمانی با آدمهای کاملا جدید و غریبه باشم و یکدفعه آشنایی دور دیده باشم. برداشتم و ورقش زدم و خاطرات ده سال قبل برایم تداعی شد. می‌خواستم در قفسه بگذارمش که تازه متوجه کتاب زیری‌اش شدم. بی‌وتن بود و بعد ارمیا و بعد نشت‌نشا. خندیدم، قهقهه زدم. همه‌شان بودند، همه امیرخانی‌هایی که سالها از بودنشان در کتابخانه‌ام فرار کرده بودم و حالا با “سیدفیلد” و دیگران، خودشان را مهمان دائمی خانه‌ام کرده بودند. نگاهشان کردم؛ دست‌هایم را به نشانه تسلیم بالا بردم و گفتم باشد، شما بردی جناب امیرخانی. پارچه را برداشتم و بر تن بی‌وتن کشیدم.


آیینه خیلی هم نباید راستگو باشد

پیشانی ام را بوسه زد در خواب، هندویی
شاید از آن ساعت طلسمم کرده جادویی

شاید از آن پس بود که با حسرت از دستم
هر روز سیبی سرخ می افتاد در جویی

از کودکی دیوانه بودم، مادرم می گفت:
از شانه ام هر روز می چیده است شب بویی

نام تو را می کَند روی میزها هر وقت
در دست آن دیوانه می افتاد چاقویی

بیچاره آهویی که صید پنجه ی شیری است
بیچاره تر شیری که صید چشم آهویی

اکنون ز تو با ناامیدی چشم می پوشم
اکنون ز من با بی وفایی دست می شویی

آیینه خیلی هم نباید راستگو باشد
من مایه ی رنج تو هستم، راست می گویی

استعفا

فردا دوم تیر است؛ دو تیر نود و نه.
فردا می‌خواهم اسماعیلم را سَر ببرم؛ یوسف‌م را به زندان اندازم؛ می‌خواهم عشق‌ را خنجر بزنم.

مدرسه برای من، شریان زندگی بود، راه تنفس، مفری از روزمرگی. چهار سال پیش، گریزان از رسانه و مافیها به مدرسه پناه بردم و فردا می‌خواهم پناهگاهم را خراب کنم.
پناهگاه آنگاه “پناه‌گاه” است که محل آرامش باشد؛ وقتی آرامشت، احترامت، شأنت از بین برود، پناهت هم می‌رود.
و چه غم بزرگی است “از بین رفتن‌‌ها” …

فردا روز خداحافظی‌ام از مدرسه است.
هنوز نمی‌دانم علت رفتن‌ و دل‌چرکینی‌هایم را به مسئولین مدرسه بگویم یا دلیل‌های واهی و دست‌چندم را بهانه‌ای کنم برای رفتن. دست بکشم و غبار خاطرات را پاک کنم و دل‌گیری‌های سال‌های قبل را بگویم یا بگذارم لکه‌های خاکستری و سیاه و قهوه‌ای‌شان بر دل و ذهنم بماند؟ آه، آه، آه

باید اسماعیل و یوسف دیگری پیدا کنم. باید شریان حیات دیگری بیابم.
می‌خواهم، زنده بمانم.

بروم؟ نروم؟

بروم؟ نروم؟
بروم؟ نروم؟

از امروز صبح که خیلی اتفاقی کد را وارد کردم و پیام آمد که می‌توانم بروم، هزار بار از خودم پرسیدم “بروم یا نروم؟” هزار بار دیگر هم از سیداحمد پرسیدم “بروم یا نروم؟”

مستأصل و درمانده و گیجم
برایم دعا کنید.

بادمجون سرخ‌کرده

بادمجان رو که می‌خواین سرخ کنید، قبلش یک کم ماست بمالید بهش!
به شدت مقدار روغنی که مصرف میشه، پایین میاد، بدون اینکه تغییری در طعم بادمجون‌ها ایجاد بکنه

  • تیر ۱۳۹۹
  • خرداد ۱۳۹۹
  • اردیبهشت ۱۳۹۹
  • فروردین ۱۳۹۹
  • اسفند ۱۳۹۸
  • مهر ۱۳۹۸
  • شهریور ۱۳۹۸
  • مرداد ۱۳۹۸
  • تیر ۱۳۹۸
  • خرداد ۱۳۹۸
  • اردیبهشت ۱۳۹۸
  • فروردین ۱۳۹۸
  • اسفند ۱۳۹۷
  • بهمن ۱۳۹۷
  • دی ۱۳۹۷
  • آذر ۱۳۹۷
  • آبان ۱۳۹۷
  • مهر ۱۳۹۷
  • شهریور ۱۳۹۷
  • مرداد ۱۳۹۷
  • تیر ۱۳۹۷
  • خرداد ۱۳۹۷
  • اردیبهشت ۱۳۹۷
  • فروردین ۱۳۹۷
  • اسفند ۱۳۹۶
  • بهمن ۱۳۹۶
  • دی ۱۳۹۶
  • آذر ۱۳۹۶
  • آبان ۱۳۹۶
  • مهر ۱۳۹۶
  • شهریور ۱۳۹۶
  • مرداد ۱۳۹۶
  • تیر ۱۳۹۶
  • خرداد ۱۳۹۶
  • اردیبهشت ۱۳۹۶
  • فروردین ۱۳۹۶
  • اسفند ۱۳۹۵
  • بهمن ۱۳۹۵
  • دی ۱۳۹۵
  • آذر ۱۳۹۵
  • آبان ۱۳۹۵
  • مهر ۱۳۹۵
  • شهریور ۱۳۹۵
  • مرداد ۱۳۹۵
  • تیر ۱۳۹۵
  • خرداد ۱۳۹۵
  • اردیبهشت ۱۳۹۵
  • فروردین ۱۳۹۵
  • اسفند ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۴
  • دی ۱۳۹۴
  • آذر ۱۳۹۴
  • آبان ۱۳۹۴
  • مهر ۱۳۹۴
  • شهریور ۱۳۹۴
  • مرداد ۱۳۹۴
  • تیر ۱۳۹۴
  • خرداد ۱۳۹۴
  • اردیبهشت ۱۳۹۴
  • فروردین ۱۳۹۴
  • اسفند ۱۳۹۳
  • بهمن ۱۳۹۳
  • دی ۱۳۹۳
  • آذر ۱۳۹۳
  • آبان ۱۳۹۳
  • مهر ۱۳۹۳
  • شهریور ۱۳۹۳
  • مرداد ۱۳۹۳
  • تیر ۱۳۹۳
  • خرداد ۱۳۹۳
  • اردیبهشت ۱۳۹۳
  • فروردین ۱۳۹۳
  • اسفند ۱۳۹۲
  • بهمن ۱۳۹۲
  • دی ۱۳۹۲
  • آذر ۱۳۹۲
  • آبان ۱۳۹۲
  • مهر ۱۳۹۲
  • شهریور ۱۳۹۲
  • مرداد ۱۳۹۲
  • تیر ۱۳۹۲
  • خرداد ۱۳۹۲
  • اردیبهشت ۱۳۹۲
  • فروردین ۱۳۹۲
  • اسفند ۱۳۹۱
  • بهمن ۱۳۹۱
  • دی ۱۳۹۱
  • آذر ۱۳۹۱
  • آبان ۱۳۹۱
  • مهر ۱۳۹۱
  • شهریور ۱۳۹۱
  • مرداد ۱۳۹۱
  • تیر ۱۳۹۱
  • خرداد ۱۳۹۱
  • اردیبهشت ۱۳۹۱
  • فروردین ۱۳۹۱
  • اسفند ۱۳۹۰
  • بهمن ۱۳۹۰
  • دی ۱۳۹۰
  • آذر ۱۳۹۰
  • آبان ۱۳۹۰
  • مهر ۱۳۹۰
  • شهریور ۱۳۹۰
  • مرداد ۱۳۹۰
  • تیر ۱۳۹۰
  • خرداد ۱۳۹۰
  • اردیبهشت ۱۳۹۰
  • فروردین ۱۳۹۰
  • اسفند ۱۳۸۹
  • بهمن ۱۳۸۹
  • دی ۱۳۸۹
  • آذر ۱۳۸۹
  • آبان ۱۳۸۹
  • مهر ۱۳۸۹
  • شهریور ۱۳۸۹
  • مرداد ۱۳۸۹
  • تیر ۱۳۸۹
  • خرداد ۱۳۸۹
  • اردیبهشت ۱۳۸۹
  • فروردین ۱۳۸۹
  • اسفند ۱۳۸۸
  • بهمن ۱۳۸۸
  • دی ۱۳۸۸
  • آذر ۱۳۸۸
  • آبان ۱۳۸۸
  • مهر ۱۳۸۸
  • شهریور ۱۳۸۸
  • مرداد ۱۳۸۸
  • تیر ۱۳۸۸
  • خرداد ۱۳۸۸
  • اردیبهشت ۱۳۸۸
  • فروردین ۱۳۸۸
  • اسفند ۱۳۸۷
  • بهمن ۱۳۸۷
  • دی ۱۳۸۷
  • آذر ۱۳۸۷
  • آبان ۱۳۸۷
  • مهر ۱۳۸۷
  • شهریور ۱۳۸۷
  • مرداد ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۷
  • خرداد ۱۳۸۷
  • اردیبهشت ۱۳۸۷
  • فروردین ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۵
  • خرداد ۱۳۸۵
  • اردیبهشت ۱۳۸۵
  • فروردین ۱۳۸۵
  • اسفند ۱۳۸۴
  • بهمن ۱۳۸۴
  • دی ۱۳۸۴
  • آذر ۱۳۸۴
  • شهریور ۱۳۸۴
  • عروس رفته گل بچینه!

    هرکداممان یا این صحنه را حضوری یا از طریق تلویزیون دیدیم یا اینکه شنیدیم که سر سفره عقد، وقتی عاقد داره خطبه میخونه و میخواد از عروس خانم وکالت بگیره، بعد از خوندن دفعه ی اول، حضار گرامی با هم میگند “عروس رفته گل بچینه” و بعد از بار دوم هم میگند “عروس رفته گلاب بیاره” (چند هفته پیش هم صداوسیما یک گزارش از بین الحرمین پخش کرد و یک سفره عقدی که در آنجا انداخته بودند! و حضار بعد از دفعه اول با هم گفتند :”عروس رفته زیارت!!” و نوع جدیدی از این تعارف و دروغ را نشون دادند)

    این جمله ها شاید بگیم که شایع شده است و دیگه در فرهنگمان جا افتاده ولی اولا من فلسفه اش را اصلا نمیدونم و هرچی هم فکر میکنم نمی‌فهمم که این جملات را  برای چی میگند و هم اینکه گفتن این جملات را درست نمیدونم.
    – ممکنه فلسفه اش را اینطوری تعبیر کنند که عروس باید حیا داشته باشه و همون دفعه اول از ذوقش “بله” نگه، که این هم به نظرم تعبیر مسخره و خیلی سطحی هست که درباره شخصی که حداقل یک هفته فکر کرده و تصمیم گرفته، گفته میشه –

    درست نبودن این جملات را هم از این جهت نوشتم که، وقتی عروس خانم سر سفره عقد نشسته و با حضار و مهمان ها، چند سانتیمتر فقط فاصله داره، چرا باید دروغ گفته بشه؟ چرا باید اول زندگی و نقطه اوج و بهترین لحظه دو نفر، با دروغ و یک حرف و جمله ای که راست نیست، شروع بشه؟
    این سوال هم البته برمیگرده به همان فلسفه این کار و سنت!!!

    در زندگی و عرف امروزه جامعه ی ما، کم سنت و عرف های مسخره و غیراسلامی و بی اساس دیده نمیشه، این هم یکی شان است که به ذهنِ یکی از دوستان رسیده بود و من این‌جا نوشتم.


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۰:۵۳ ق.ظ روز ۲۲ فروردین ۱۳۹۰ | دیدگاه (۴۱)

    ۴۱ دیدگاه
    1. منصوره گفت:

      راحیل جون ایشالا خبریه ؟؟؟؟

    2. نازلی گفت:

      سنت، سنت است! دلیل نمی خواهد. اول فیلم “ویلوون زن روی بام” که در مورد یهودیان ساکن در شوروی است، مرد خانواده یک سری سنت های یهودی را ردیف می کند که ما این کار را می کنیم و آن کار را می کنیم و این کلاه ها را بر سر می گذاریم و ریش داریم اما چرا؟ خب نمی دانیم! چون سنت است. سنت ها خیلی وقت ها دلایل فسلفی ندارند و همچین نیست که مثلا بنده باید راه بیافتم به عنوان عامل اکنون و امروز گیر بدم به سنت ها که آی آی آی بی ادب ها این که می گویید عروس رفته گل بچینه خیلی احمقانه و غیر فلسفی است. عروس باس ناز کنه، دوماد باس نازش بخره، قانون اقتصاد ناز در سنت است و خوشگل است! عمه خدا بیامرز من خیلی می خواست فمنیست بازی در بیاره می گفت عروس رفته دانشگاه، عروس رفته مطبش :)) خدا رحمتش کنه چقدر من می خندیدم به این چالش بانمکش! سنت ها حالا یک سری شون نامردی اند، می زنند پدر مردم رو یک سری خاص از مردم رو در می آرند، اما این سنت به لطیفی و نازی و خوشگلی و بی دردسری، چیکارش داری مادر؟ بگذار عروس ها در بوستان ها و گلستان ها و دانشگاه ها و حرمین معصومین ناز کنند، ناز شان هم خریدار داشته باشد ایشلا همیشه…خوشبخت هم بشند.

    3. dadashi گفت:

      به عروس خانمی گفتند که وقتی عاقد پرسید : وکیلم ؟ ، همون بار اول جواب ندی بله . صبر کن بعد از بار سوم بگو بله
      عروس خانم که گیج میزد و حواسش جای دیگری بود ، حرف اطرافیان را اشتباهی فهمیده بود . لذا در همان بار اول در جواب عاقد گفت : بله بله بله بیچاره خیال کرده بود باید سه بار بگه بله !!!!!!!!!!

    4. یه دوست گفت:

      بدین وسیله ازدواج شما را تبریک عرض مینماییم. انشالله یک زندگی با سربلندی و موفقیت داشته باشید.

    5. از شما دعوت می شد که به موج وبلاگی بحرین بحرالدم بپیوندید.

    6. عباسی گفت:

      رو این یکی تا حالا فک نکرده بودم ولی فرهنگ ایرانی پره از رسوم و تعارف هایی که خیلی هاشون نه تنها اسلامی نیستن ،حتی با اسلام تقابل هم دارن … باید کاری کرد!!

    7. محمد گفت:

      این هم دروغگویی میشود؟ عرف شده بعضا

    8. آبدارچی گفت:

      میتونن بگن : فکر میکنم عروس رفته گل بچینه!

    9. Narcissistica گفت:

      اقا همش عرفه هیچیش مال دین نیست همش رو یا من در اوردم یا تو یا امثال ما … چیه خودمون رو پایبند یه مشت مراسم های دست و پا گیر کردیم … رها کن …

    10. امیرعلی گفت:

      اگه اینجوری باشه . آرایش کردن عروس برای خوشگلتر دیده شدن ، دروغه به دوربین و بینندگان . دامادی که لخند میزنه و تا خرخره تو قرضه دروغی میگه به مشایعت کنندگان . مهمانانی که خوشحالند ، دروغی ۳-۴ ساعته میگند به خودشون که زندگی بی درد هست ، همه میدانند که این عروس و داماد از فردا وارد جنگ زندگی میشوند . ساکت باش و نگاه کن به این رسوم . نهایتش خودت انجامش نده ….

    11. مادرانه گفت:

      اعتقاد من اینه که مخصوصا خطبه رو کش می دن تا عروس خوب روی مهریه اش فکر کنه. حتی اگه قراره اتفاقی بیفته میان این گل چیدن ها بیفته.

    12. میم سین گفت:

      در این که چنین رسمی منشأی در منابع دین ندارد شکی نیست. ولی به نظر می رسد رسم خوبی باشد. زیرا می خواهد به عروس خانم بگوید تو فقط اندازه یک گل چیدن و یک گلاب آوردن وقت داری درباره یک عمر آینده ات تصمیم بگیری. آیا از جمع بندی تحقیقات و فکر کردن های گذشته ات مطمئنی؟! قطعا این لحظه لحظه‌ی حساسی است و این عبارات می تواند عروس را نسبت به تعارفات و ملاحظات احتمالی که گاه مصلحت واقعی شخص را تحت تأثیر قرار داده، بینا کند!
      علاوه بر این، عبارات مذکور مصداق دروغ نیست. زیرا عنوان کنایه ای دارند و کنایه با دروغ فرسنگ ها فاصله دارد

    13. نام گفت:

      میخوان بگن عروس خانوم این آخرین گل و گلابهای زندگیته…دیگه بعد ازاین باید ظرف بشوری لباس بشوری جارو کنی…و دیگه خبری از گل و گلاب نیست…اسمایلی کرمالو بودن

    14. حنانه گفت:

      فاطمه ما که فهمیدیم ازدواج کردی، خیلی بیمعرفتی!! چرا به من نگفتی؟

    15. طلبه ضد گفت:

      فکر نمیکنم اینها را بشود دروغ خواند. سختگیری است ها!

    16. احمد گفت:

      خوب شما اگه عروس شدید نگید اینو. تا این رسم های غلط از بین برود

    17. احسان گفت:

      سلام. شکی نیست که کنایه ها و استعاراتی که در یک فرهنگ و زبان به کار می رود هرگز مصداق دروغ نیستند و نسبت دادن دروغ به اینگونه گزاره ها گذری است از حیطه انصاف. بنابراین می توان اینگونه جملات را با مسامحه “دروغ نمای صادق” نامید. گرچه ظاهر اینگونه جملات دروغ است ولی گوینده ظاهر آنرا قصد نکرده است و از اینگونه گزاره ها به وفور در فرهنگ ها یافت می شود.
      اما در مورد غیر اسلامی خواندن آنها باید گفت که همانطور که ما سه گزاره “عقل ستیز ” و “عقل گریز ” و “عقل پذیر” داریم در مورد اسلام هم این سه گزاره صادق است. بعضی گزاره ها هست که در اسلام در مورد آنها نفیا و اثباتا چیزی نیامده است و به عقل و عرف ارجاع داده شده است که همین جمله عروس رفته گل بچینه نیز می تواند نمونه ایی از آن باشد. بنابر این غیر اسلامی خواندن این جملات نیز ظاهرا صحیح نیست. موفق باشید.

      • یکی گفت:

        سلام
        فرموده اید که:
        شکی نیست که کنایه ها و استعاراتی که در یک فرهنگ و زبان به کار می رود هرگز مصداق دروغ نیستند و نسبت دادن دروغ به اینگونه گزاره ها گذری است از حیطه انصاف.”
        آیت الله مهدوی کنی حدیثی را در کتاب نقطه های آغاز در اخلاق عملی آورده اند که من البته از جائی دیگر آن را نقل می کنم:
        “اسماء بنت عمیس گفت در شب زفاف عایشه ، رسول خدا (ص) ظرف شیر را به من داد و فرمود به زنها بده تا بخورند ، پس زنها گفتند میل به خوردن شیر نداریم ، رسول خدا (ص) فرمود بین گرسنگی و دروغ جمع نکنید ، اسماء گفت یا رسول الله (ص) اگر چیزی را که به او میل داریم بگوییم نداریم آیا دروغ شمرده میشود ؟ فرمود به درستیکه دروغ در نامه عمل ثبت میشود هر چند کوچک باشد. سفینه البحار جلد ۲ صفحه ۴۷۳ و محجه البیضاء ) ”
        مشکلی که خانوم مطهری بهش اشاره کردند از مسائل و مصائب رایج بین ماهستند که به نظرم باید هم بهشون توجه بشه.من دلیل این کارها و خیلی چیزهای دیگر را در کوچک شمردن گناه می دانم که متاسفانه خیلی ها بهش مبتلا هستند.

    18. طهورا گفت:

      به به سلام عروس خانم
      ای خدا خفت نکنه منو یاد اون صحنه ی جنوب انداختی یه هو ترکیدم از خنده :))

      اره گزیدگی خوب شده خدا رو شکر اما جاش هنوز هست شکلک تشویش!

      آرشیو میخاد وب چی کار ؟:دی
      هر چی از قبلیا خواستی بخونی که توی ریدر هست ! شما که استادی بابا 🙂

      راستی چی شد اومدی وب ما بالاخره ؟ تصمیم گرفتی شیرینی بدی تا ناهارش نکردم اره !؟

    19. سلام
      ای کاش قبل از نوشتن این مطلب فلسفه گفتن این جملات رو می پرسیدین از اهلش
      هر چند که به نظر من هم ظاهرا دروغ هستند

    20. سوری گفت:

      تو فامیل ما رسم نیست بگیم .ممکنه ۳ یا چند بار صبر کنیم اما بینش ازین حرفا نمی زنه کسی!

    21. سلام
      منم با اینکه این جملات دروغ هست موافقم.در ضمن خیلی هم لوس و بی مزه است 😐
      من هم در یک اقدام جالب به آبجی محترم پیشنهاد دادم سر سفره عقد به جای جمله زشت “عروس رفته گل بچینه” از جمله زیبا و با صداقتِ “عروس داره قرآن میخونه” استفاده کنند 🙂
      یا علی

    22. عادله گفت:

      baba falsafash ye chize bahale
      yani lahzeE ke aghed dare khotbe mikhune arus khanum az zoghe arusish hamash tu roya seir mikone tu royaaa mire baghe gol gol michine

    23. باران گفت:

      خوب حالا که چی حالا شما تمام مسائل موجود و مشکلات و معضلات رو حل کردید و فقط مونده حل کردن این معضل که چرا عروس سه بار بگه بله ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!

    24. فاطمه گفت:

      خیلی خشک مذهبی اصلا ازت انتظار نداشتم اینقدر مسایل و مشکلات بزرگتر از اینا هست که باید بهش رسیدگی بشه که نمیشه.حالا شما گیر کردی تو ی حرف.واقعا برای ذهن محدودت متأسفم.راستی خیلی ادای روشن فکرا رو درمیاری اصلا بهت نمیاد.حالا اگه چیزی نمیگفتن سر سفره عقد مینشستی ی فکری میکردی و از خودت در میآوردی و ی ایرادی میگرفتی شما خشک مذهبی ها اینجورین ن سردی بهتون میسازه ن گرمی خدا خوبتون کنه انشاالله

    25. فاطمه گفت:

      سلام میخواستم ازتون معذرت خواهی کنم و بگم منو ببخشید و حلالم کنید من نباید اینجوری به شما میگفتم تروخدا ببخشید من تحمل عذاب اون دنیا رو ندارم

    26. سایه گفت:

      سلام و سپاس. بهتره از یه جایی شروع کنیم و این سنت غلط دروغ گفتن سر سفره عقد رو کنار بذاریم.من همون دفعه اول میگم بله و گل و گلاب و این خاله زنک بازیارو در نمیارم خخخ واقعا مسخرست.ممنون از نویسنده متن برای روشنگریشون

    27. علیze گفت:

      فلسفه عروس رفته گل بچینه چیست
      وچرا در فرهنگ ما این رویه جا افتاده است
      همه میدانیم که درزمانهای نه چندان دور با ورود اسلام به ایران فلسفه ازدواج تقییر کرد
      با انکه اسلام و اکثر ادیان حق انتخاب همسر را به خود دختر داده اند ولی جهالت ویابهتر بگویم مرد سالاری وفقر فرهنگی که بهمراه اسلام وارد ایران شد
      این دستور اسلام نتوانست بطور کامل اجرا شود وهمواره خانواده در انتخاب همسر برای دختران نقش مهمی را ایفامیکردند دختران بیشتر انتخاب شونده بوده وهستند تا انتخاب کننده
      وچون همیشه بین این دو مقوله یعنی انتخاب کننده وانتخاب شونده اختلافات زیادی در بین خانواده ودختران وجود داشت پس در خیلی از مواقع رییس خانواده یعنی حرف پدر حاکم بود ودختران قربانی نظر پدر میشدند در این اوضاع
      عاقدان چون وظیفه داشتند خطبه را با رضایت کامل دختر قراعت کنند مجبور بودند حداقل کار ممکن را انجام دهند یعنی تاکید کنند پس به عروسها گفته میشد که بعد از مرتبه سوم در صورت تمایل بله را بگویندکه بعدها این رسم ظریف
      عروس رفته گل بچینه در فرهنگ ما جاری شد یعنی با این جمله هم عروس فرصت خواهد داشت که در تصمیمش تامل کند وهم داماد بخاطر مکث کردن عروس در جواب دادن ناراحت نشوند
      این رسم انطور که میگویند نه تنها هرجی بر آن وارد نیست بلکه فلسفه ای قوی نیز در پشت آن پنهان است??

    28. گمنام گفت:

      سلام میشه گفت عروس خانوم داره قرآن میخونه… یا عروس خانوم داره سوره نور رو میخونه تا دروغ حساب نشه.

    29. فاطمه گفت:

      سلام والا برا عقد ما چون من قران میخوندم گفتن عروس داره قرآن میخونه برا بار دوم هم گفتن عروس میخواد بره دست بوس مامان باباش و بعدش هم که عقد تموم شد رفتم دست بوس به صرف ناز کردن میگی درست و راستش رو میگی چه کاریه گل و گلاب بری بیاری

    30. فاطمه گفت:

      گل به معنای فرزند زیبا و صالح هستش که زندگی رو زیبا میکنه و گلاب به معنای عطر نفسای همدمی هست که با دوست داشتنش به زندگی معنا میبخشه خواهشنا اطلاعاتتونو ببرید بالا و هر چیزی رو از فرهنگ اریایی دور نکنید