قرآنم (قسمت اول)

بابا برایم سوغات آورده بودند؛ از مدینه
بچه‌های کلاسِ حفظ قرآنِ مدرسه، همه‌شان یکی یکدانه داشتند؛ از کجا آورده بودند، یادم نیست، فقط یادم است در ایران پیدا نمیشد. من ولی عاشقش شده بودم.
عاشق قطع‌ش، خط‌ش، حاشیه‌هایش، رنگش
بابا که می‌خواستند بروند عمره، مشخصاتش را برایشان گفتم. “این اندازه است بابا؛ جلدش فلان رنگ است؛ کاغذهایش نرم است؛ دکه‌ی روبروی بقیع حتما دارد و …” اینترنت نبود و فقط خصوصیاتش را برای بابا گفتم و بعد از چند هفته قرآن عزیزم، در دستم بود.
محبوبه که کلاس حفظ برایمان گذاشت، با قرانم، “مریم” را حفظ کردم. در حاشیه‌هایش گاهی نکاتی می‌نوشتم. شب‌های قدر بر سرم می‌گرفتم. دو بار با خودم به مدینه برگشت؛ مشهد رفت؛ سوریه رفت؛ کربلا و نجف و سامرا رفت. شمال و یزد و اصفهان و کیش رفت. همیشه با من بود.
شب‌های قدرِ رمضانِ هشتاد و نه آخرین سفرم با “او” شد.
شبِ بیست و سه رمضان، در یک متری ضریحِ ارباب، دادم به دستِ دخترِ عربی تا قرآن به سر بگیرد و مشغول دعا شدم تا دختر، اعمالش تمام شود. چند دقیقه‌ای که گذشت، برگشتم و دیدم نیست… دختر نبود؛ رفته بود و “او” را، قرآن عزیزم را، با خودش برده بود. حتما فکر کرده بود یکی از قران‌های حرم است و با خود برده بود. یخ کردم. سرم را می‌چرخاندم شاید پیدایش کنم. ولی مگر در بین آن حجمِ زیاد از خانم‌های چادرعربی به سر، می‌توانستم پیدایش کنم؟ مستأصل و نگران به سمت نزدیکترین محل ادعیه و قران‌ها رفتم؛ نبود. قفسه‌ی بعدی، نبود. قفسه‌ی دورتر، نبود. قفسه‌های صحن، نبود؛ نبود و نبود.
انگار تکه‌ای از من جدا شده بود.
حتما هرکس مرا دیده بود فکر کرده بود اشک‌های سرازیر از چشمانم، بخاطر توبه و انابه به درگاه خداست. ولی من، برای از دست دادنِ قرآنم گریه می‌کردم. قرآنی که مثل یک دفتر خاطرات، سال‌ها با من بود، همه‌جا.
ده سال از آن رمضان می‌گذرد. تا سال‌ها هروقت به کربلا می‌رفتم، همچنان قفسه‌های قرآن حرم را، به امید یافتن قرآنم می‌گشتم. رو به ضریح می‌کردم و می‌گفتم “قرآنم را پَس نمی‌دهید؟”
بعدها فهمیدم گم‌شدنِ قرآنم در شب قدر، شاید یکی از بزرگترین درس‌های زندگی‌ام بود؛ دل نبستن؛ وابسته نشدن و کَندن.

اما هنوز به این فکر میکردم که سرنوشت “او” چه شد؟ دست چه کسانی افتاد؟ تا چند سال در حرم ماند؟ پلاسیده شد؟ رنگِ جلدش رفت؟ حاشیه‌نویسی‌هایم چه؟ وقتی کسی “او” را گرفته تا بخواند، حاشیه‌های من را هم خوانده؟ صفحه‌ی اولش که اسمم را نوشته بودم، دیده؟ چند بار در حرم “سیده فاطمه مطهری” از زبانِ زائری که صفحه‌ی اول قرآنم را دیده، برده شده؟

کتاب‌هایی که نخریدم

فایل‌های لپ‌تاپ را مرتب می‌کردم که به وردی رسیدم با عنوان “کتاب‌هایی که نخریدم” یادم آمد یکی دو سال پیش برای نشریه شیرازه نوشته بودمش و یادم رفته بود اینجا بگذارمش. قضایش را به جا می‌آورم 🙂

امیرخانی‌خوانی مد شده بود؛ حتی امیرخانی‌نویسی! اوایل دهه هشتاد بود و “من‌او” و “ارمیا” شده بود نشانه کتابخوان بودن بین بچه مذهبی‌ها. در مدرسه، دانشگاه، شبکه‌های اجتماعی و حتی مسجد، ارمیا، علی فتاح، مهتاب و امیرخانی کلماتی بود که زیاد شنیده میشد. من‌او جزو کتاب‌های پرفروش شد. حتی بعدتر به زبان روسی و اندونزی ترجمه شد.

سال هشتاد و دو با همسفر شدن امیرخانی در سفر زاهدان رهبری و چاپ کتاب “داستان سیستان” امیرخانی معروف شد. حتی من او و ارمیایش که سال‌های قبل و در دهه هفتاد نوشته بود، بعد از داستان سیستان بیشتر شناخته و خوانده شدند. اگر در جمع‌های بچه‌های کتابخوان بودی و ن‌او را نخوانده بودی، انگار که هیچ کتابی نخواندی! اصلا مگر میشد ادعای کتابخوانی داشته باشی و من‌او را نخوانده باشی! حتی کتاب‌نخوان‌ترین بچه مذهبی‌ها هم برای عقب نماندن از قافله امیرخانی داستان علی و مهتاب را از دوستانشان می‌پرسیدند.

من‌او را همان سال‌ها خواندم. از کتابخانه مدرسه امانت گرفتم و خواندم. منی که اکثر کتاب‌های معروف  را می‌خریدم، هرچه با خود کلنجار رفتم تا من‌او را بخرم، موفق نشدم و نخریدم. انگار نیرویی درونی نمی‌خواست و نمی‌گذاشت برای این کتاب، هزینه کنم. از کتابخانه گرفتم، خواندم و پسش دادم. حتی بعد از خواندن و خوش آمدن هم راضی به خریدنش نشدم. کتاب‌های دیگری هم بود که امانت گرفته بودم ولی بعد از خواندن آنقدر دوستشان داشتم که میخواستم در کتابخانه‌ام باشند و خریده بودمشان، ولی من‌او را با اینکه دوستش دشاتم ولی باز هم نتوانستم خودم را راضی به خریدش کنم.

سال هشتاد و هفت، امیرخانی دوباره با “بی‌وتن” سر زبان‌ها افتاد. هرچند هیچ‌وقت به موفقیت من‌او نرسید، ولی بازار کتاب و کتابخوانی مجدد دچار تبِ امیرخانی‌خوانی شد. و من باز هم نخریدمش، چرایی‌اش را همچنان نمی‌دانستم و نمی‌فهمیدم. همان نیروی درونی همچنان نمی‌گذاشت هزینه‌ای برای کتاب‌های امیرخانی بکنم.  بی‌وتن را از دوستم امانت گرفتم و خواندم. این‌بار حتی آنقدر دوستش نداشتم که به خرید بعد از خواندنش فکر کنم.

چند سال بعد ازدواج کردم. هرچه بلور و بوفه و کریستال نداشتم، کتاب داشتم. دیوار یکی از اتاق‌ها را کردیم کتابخانه و هرکداممان کتاب‌هایمان را از خانه پدری بار کردیم و آوردیم خانه خودمان. کتاب‌ها داخل کارتن بودند. کارتن‌ها را باز میکردم و سعی میکردم مرتب و موضوعی در کتابخانه بچینمشان. سراغ کارتن کتاب‌های همسر رفتم. بیشترشان کتاب‌های رشته دانشگاه و مرتبط با کارش بودند. سینما، انیمیشن، کامپیوتر. کتاب‌ها را دانه دانه درمیآوردم، با پارچه‌ای گردگیری‌شان میکردم و بعد در قفسه می‌گذاشتم. غرق شده بودم بین کتاب‌های ناآشنا و نامانوس؛ از آموزش پی‌اچ‌پی و برنامه نویسی تا راهنمای فیلم‌نامه‌نویسی سیدفیلد که عنوانی آشنا توجهم را جلب کرد! من‌او. با لبخند نگاهش کردم، انگار در یک مهمانی با آدمهای کاملا جدید و غریبه باشم و یکدفعه آشنایی دور دیده باشم. برداشتم و ورقش زدم و خاطرات ده سال قبل برایم تداعی شد. می‌خواستم در قفسه بگذارمش که تازه متوجه کتاب زیری‌اش شدم. بی‌وتن بود و بعد ارمیا و بعد نشت‌نشا. خندیدم، قهقهه زدم. همه‌شان بودند، همه امیرخانی‌هایی که سالها از بودنشان در کتابخانه‌ام فرار کرده بودم و حالا با “سیدفیلد” و دیگران، خودشان را مهمان دائمی خانه‌ام کرده بودند. نگاهشان کردم؛ دست‌هایم را به نشانه تسلیم بالا بردم و گفتم باشد، شما بردی جناب امیرخانی. پارچه را برداشتم و بر تن بی‌وتن کشیدم.


آیینه خیلی هم نباید راستگو باشد

پیشانی ام را بوسه زد در خواب، هندویی
شاید از آن ساعت طلسمم کرده جادویی

شاید از آن پس بود که با حسرت از دستم
هر روز سیبی سرخ می افتاد در جویی

از کودکی دیوانه بودم، مادرم می گفت:
از شانه ام هر روز می چیده است شب بویی

نام تو را می کَند روی میزها هر وقت
در دست آن دیوانه می افتاد چاقویی

بیچاره آهویی که صید پنجه ی شیری است
بیچاره تر شیری که صید چشم آهویی

اکنون ز تو با ناامیدی چشم می پوشم
اکنون ز من با بی وفایی دست می شویی

آیینه خیلی هم نباید راستگو باشد
من مایه ی رنج تو هستم، راست می گویی

استعفا

فردا دوم تیر است؛ دو تیر نود و نه.
فردا می‌خواهم اسماعیلم را سَر ببرم؛ یوسف‌م را به زندان اندازم؛ می‌خواهم عشق‌ را خنجر بزنم.

مدرسه برای من، شریان زندگی بود، راه تنفس، مفری از روزمرگی. چهار سال پیش، گریزان از رسانه و مافیها به مدرسه پناه بردم و فردا می‌خواهم پناهگاهم را خراب کنم.
پناهگاه آنگاه “پناه‌گاه” است که محل آرامش باشد؛ وقتی آرامشت، احترامت، شأنت از بین برود، پناهت هم می‌رود.
و چه غم بزرگی است “از بین رفتن‌‌ها” …

فردا روز خداحافظی‌ام از مدرسه است.
هنوز نمی‌دانم علت رفتن‌ و دل‌چرکینی‌هایم را به مسئولین مدرسه بگویم یا دلیل‌های واهی و دست‌چندم را بهانه‌ای کنم برای رفتن. دست بکشم و غبار خاطرات را پاک کنم و دل‌گیری‌های سال‌های قبل را بگویم یا بگذارم لکه‌های خاکستری و سیاه و قهوه‌ای‌شان بر دل و ذهنم بماند؟ آه، آه، آه

باید اسماعیل و یوسف دیگری پیدا کنم. باید شریان حیات دیگری بیابم.
می‌خواهم، زنده بمانم.

بروم؟ نروم؟

بروم؟ نروم؟
بروم؟ نروم؟

از امروز صبح که خیلی اتفاقی کد را وارد کردم و پیام آمد که می‌توانم بروم، هزار بار از خودم پرسیدم “بروم یا نروم؟” هزار بار دیگر هم از سیداحمد پرسیدم “بروم یا نروم؟”

مستأصل و درمانده و گیجم
برایم دعا کنید.

بادمجون سرخ‌کرده

بادمجان رو که می‌خواین سرخ کنید، قبلش یک کم ماست بمالید بهش!
به شدت مقدار روغنی که مصرف میشه، پایین میاد، بدون اینکه تغییری در طعم بادمجون‌ها ایجاد بکنه

  • تیر ۱۳۹۹
  • خرداد ۱۳۹۹
  • اردیبهشت ۱۳۹۹
  • فروردین ۱۳۹۹
  • اسفند ۱۳۹۸
  • مهر ۱۳۹۸
  • شهریور ۱۳۹۸
  • مرداد ۱۳۹۸
  • تیر ۱۳۹۸
  • خرداد ۱۳۹۸
  • اردیبهشت ۱۳۹۸
  • فروردین ۱۳۹۸
  • اسفند ۱۳۹۷
  • بهمن ۱۳۹۷
  • دی ۱۳۹۷
  • آذر ۱۳۹۷
  • آبان ۱۳۹۷
  • مهر ۱۳۹۷
  • شهریور ۱۳۹۷
  • مرداد ۱۳۹۷
  • تیر ۱۳۹۷
  • خرداد ۱۳۹۷
  • اردیبهشت ۱۳۹۷
  • فروردین ۱۳۹۷
  • اسفند ۱۳۹۶
  • بهمن ۱۳۹۶
  • دی ۱۳۹۶
  • آذر ۱۳۹۶
  • آبان ۱۳۹۶
  • مهر ۱۳۹۶
  • شهریور ۱۳۹۶
  • مرداد ۱۳۹۶
  • تیر ۱۳۹۶
  • خرداد ۱۳۹۶
  • اردیبهشت ۱۳۹۶
  • فروردین ۱۳۹۶
  • اسفند ۱۳۹۵
  • بهمن ۱۳۹۵
  • دی ۱۳۹۵
  • آذر ۱۳۹۵
  • آبان ۱۳۹۵
  • مهر ۱۳۹۵
  • شهریور ۱۳۹۵
  • مرداد ۱۳۹۵
  • تیر ۱۳۹۵
  • خرداد ۱۳۹۵
  • اردیبهشت ۱۳۹۵
  • فروردین ۱۳۹۵
  • اسفند ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۴
  • دی ۱۳۹۴
  • آذر ۱۳۹۴
  • آبان ۱۳۹۴
  • مهر ۱۳۹۴
  • شهریور ۱۳۹۴
  • مرداد ۱۳۹۴
  • تیر ۱۳۹۴
  • خرداد ۱۳۹۴
  • اردیبهشت ۱۳۹۴
  • فروردین ۱۳۹۴
  • اسفند ۱۳۹۳
  • بهمن ۱۳۹۳
  • دی ۱۳۹۳
  • آذر ۱۳۹۳
  • آبان ۱۳۹۳
  • مهر ۱۳۹۳
  • شهریور ۱۳۹۳
  • مرداد ۱۳۹۳
  • تیر ۱۳۹۳
  • خرداد ۱۳۹۳
  • اردیبهشت ۱۳۹۳
  • فروردین ۱۳۹۳
  • اسفند ۱۳۹۲
  • بهمن ۱۳۹۲
  • دی ۱۳۹۲
  • آذر ۱۳۹۲
  • آبان ۱۳۹۲
  • مهر ۱۳۹۲
  • شهریور ۱۳۹۲
  • مرداد ۱۳۹۲
  • تیر ۱۳۹۲
  • خرداد ۱۳۹۲
  • اردیبهشت ۱۳۹۲
  • فروردین ۱۳۹۲
  • اسفند ۱۳۹۱
  • بهمن ۱۳۹۱
  • دی ۱۳۹۱
  • آذر ۱۳۹۱
  • آبان ۱۳۹۱
  • مهر ۱۳۹۱
  • شهریور ۱۳۹۱
  • مرداد ۱۳۹۱
  • تیر ۱۳۹۱
  • خرداد ۱۳۹۱
  • اردیبهشت ۱۳۹۱
  • فروردین ۱۳۹۱
  • اسفند ۱۳۹۰
  • بهمن ۱۳۹۰
  • دی ۱۳۹۰
  • آذر ۱۳۹۰
  • آبان ۱۳۹۰
  • مهر ۱۳۹۰
  • شهریور ۱۳۹۰
  • مرداد ۱۳۹۰
  • تیر ۱۳۹۰
  • خرداد ۱۳۹۰
  • اردیبهشت ۱۳۹۰
  • فروردین ۱۳۹۰
  • اسفند ۱۳۸۹
  • بهمن ۱۳۸۹
  • دی ۱۳۸۹
  • آذر ۱۳۸۹
  • آبان ۱۳۸۹
  • مهر ۱۳۸۹
  • شهریور ۱۳۸۹
  • مرداد ۱۳۸۹
  • تیر ۱۳۸۹
  • خرداد ۱۳۸۹
  • اردیبهشت ۱۳۸۹
  • فروردین ۱۳۸۹
  • اسفند ۱۳۸۸
  • بهمن ۱۳۸۸
  • دی ۱۳۸۸
  • آذر ۱۳۸۸
  • آبان ۱۳۸۸
  • مهر ۱۳۸۸
  • شهریور ۱۳۸۸
  • مرداد ۱۳۸۸
  • تیر ۱۳۸۸
  • خرداد ۱۳۸۸
  • اردیبهشت ۱۳۸۸
  • فروردین ۱۳۸۸
  • اسفند ۱۳۸۷
  • بهمن ۱۳۸۷
  • دی ۱۳۸۷
  • آذر ۱۳۸۷
  • آبان ۱۳۸۷
  • مهر ۱۳۸۷
  • شهریور ۱۳۸۷
  • مرداد ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۷
  • خرداد ۱۳۸۷
  • اردیبهشت ۱۳۸۷
  • فروردین ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۵
  • خرداد ۱۳۸۵
  • اردیبهشت ۱۳۸۵
  • فروردین ۱۳۸۵
  • اسفند ۱۳۸۴
  • بهمن ۱۳۸۴
  • دی ۱۳۸۴
  • آذر ۱۳۸۴
  • شهریور ۱۳۸۴
  • از خانواده سادات
    عید غدیر از بزرگ‌ترین اعیاد شیعیان است. در این روز به غیراز دید و بازدیدهای معمول اعیاد دیگر، شیعیان برای زنده نگه‌داشتن واقعه غدیر و عرض ارادت به امیرالمومنین‌علی‌ علیه‌السلام، به دیدار خانواده سادات که از نوادگان حضرت علی(ع) محسوب می‌شوند، می‌روند.

    سادات نیز در این روز به نیابت از جد بزرگوارشان، میزبان مردم در خانه‌هایشان می‌شوند. در این میان نقش و وظیفه همسران سادات و آنهایی که عروس یا داماد خانواده سادات شده‌اند هم پررنگ ا‌ست و وظایفی ازجمله احترام خاص و ویژه‌گذاشتن به خانواده سادات و همراهی و کمک به آنها در این روز ازجمله کارهایی‌ا‌ست که از عروس‌ها و دامادهای خانواده سادات انتظار می‌رود. بیایید تصور کنیم ۱۴۲۷سال پیش است. شما همسر یکی از فرزندان علی علیه‌السلام شده‌اید و مردم به مناسبت چنین روزی، قرار است به خانه‌تان بیایند و با این خاندان تجدید پیمان کنند. شما به‌عنوان عروس یا داماد این خانواده، چه می‌کنید؟ چه کارهایی از عهده‌تان برمی‌آید؟

    • همراه باشید

    سعی کنید همسرتان را در پذیرایی و تکریم این روز یاری کنید و همراهش باشید. حتی اگر همسرتان، به دلیل سختی های احتمالی برپایی چنین مراسمی خیال میزبانی ندارد، شما او را تشویق کنید و بگویید که شما دوست دارید میزبان محبین اهل‌بیت باشید. این اطمینان را به همسرتان بدهید که در کارها و همه مراحل میزبانی او را همراهی می‌کنید و دوست دارید این روز با دیگر روزهای سال برایتان متفاوت باشد.

    • عیدی فراموش نشود

    فراموش نکنید در روز عید غدیر مردم از سادات عیدی می‌گیرند. پس به فکر عیدی این روز هم باشید. می‌توانید به دادن شکلات یا اسکناس بسنده کنید. ولی اگر زمان و حوصله دارید، می‌توانید عیدی‌های فرهنگی یا بسته‌بندی‌شده تهیه کنید؛ مثلا می‌توانید چند عدد شکلات را به همراه کاغذی که روی آن حدیثی نوشته‌اید، یا به همراه کتاب یا اسکناس، بسته‌بندی کنید و به مهمانان بدهید. برای بچه‌ها می‌توانید عروسک یا اسباب‌بازی‌های کوچک تهیه کنید. حتی می‌توانید به‌وسیله نمد یا پارچه، اسکناس‌های عیدی را تزئین کنید. اگر فرزند دارید، پیشنهاد می‌کنیم حتما هدیه‌هایی مختص به فرزندتان درست کنید تا او این عیدی‌ها را به مهمانان بدهد؛ مثلا هدیه به فرزندان مهمانان را به‌عهده کودکتان بگذارید. داستان غدیرخم و ولایت حضرت علی علیه‌السلام را از قبل برایش تعریف کنید و علت جشن و شادی آن‌روز را برایش بگویید.

    • به‌خودتان برسید

    در اعمال روز عید آمده است که در این روز جامه نیکو و لباس آراسته بپوشید. حتی اگر از خانه بیرون نمی‌روید و در خانه هم مهمان ندارید، سعی کنید لباس‌های مناسب و تمیز بپوشید. اگر می‌توانید به مناسبت این عید، لباس جدید بخرید و بپوشید. اگر قصد خرید لباس جدید برای خودتان و فرزندانتان دارید به‌گونه‌ای برنامه‌ریزی کنید که این خریدها همزمان با عید غدیر باشد. این کار باعث می‌شود تفاوت غدیر با اعیاد دیگر برای خانواده و بچه‌هایتان پررنگ‌تر شود. زینت‌کردن و استفاده از عطر نیز در اعمال این روز آمده است.

    • هدیه بخرید

    برای همسرتان هدیه بخرید. به او بگویید به مناسبت عید غدیر برایش هدیه خریده‌اید و از اینکه همسر یکی از نوادگان پیامبر هستید، خوشحالید. به فکر این نباشید که همسرتان بعدا برایتان جبران می‌کند یا نه. هدیه‌دادن حس خوبی بین شخص هدیه دهنده و هدیه‌گیرنده ایجاد می‌کند حتی اگر بدون دلیل باشد، و حالا چه دلیلی بهتر و بالاتر از شادی در روز عید غدیر؟ حتما لازم نیست هدیه‌ای بزرگ و گران‌قیمت تهیه کنید، به هر میزان که می‌توانید هزینه کنید. مهم نفس هدیه‌دادن است. اگر فرزند دارید، هدیه‌خریدن برای او را نیز فراموش نکنید. سعی کنید از همین کودکی، عید غدیر را برای فرزندانتان پررنگ و با اهمیت جلوه بدهید. کاری کنید آنها در ذهنشان بماند که این عید با روزهای دیگر و حتی با اعیاد دیگر فرق دارد و اهمیت بیشتری باید برایش قائل باشند.

    • برای داماد سادات

    سعی کنید این روز را برای همسرتان بین روزهای سال خاص کنید. کارهایی را که او دوست دارد شما انجام بدهید ولی به‌علت خستگی یا بی‌اهمیت بودن آن موضوع برای شما، در طول سال آن کارها را انجام نمی‌دهید، برایش انجام دهید. در کارهای خانه بیشتر از روزهای عادی کمک کنید. می‌توانید تهیه صبحانه یا ناهار روز عید را به‌عهده بگیرید. اگر آشپزی بلدید خودتان غذا بپزید یا همسرتان را به رستوران دعوت کنید. اگر فرزند دارید، در نگهداری و سرگرم کردن کودکتان بیشتر از روزهای دیگر کمک کنید. هدیه‌خریدن را هم فراموش نکنید. این روز را خاص کنید. فراموش نکنید که همه ما شیعیان به بزرگ داشتن و تکریم غدیر امر شد‌ه‌‍‌‌ایم و تمام این کارها در تکریم این عید است.

    • برای عروس سادات

    روز قبل از عید، زمانی را برای تمیز و مرتب‌کردن خانه درنظر بگیرید. علاوه بر سیدبودن همسرتان، یادتان باشد این عید از بزرگ‌ترین اعیاد ماست و باید سعی کنیم این عید را باشکوه و به‌خوبی برگزار کنیم. می‌توانید پوستر یا کتیبه‌هایی با مفهوم عید غدیر و تبریک این روز تهیه کنید و بالای در خانه یا دیوار داخل منزلتان آویزان کنید. با چراغ‌های ریسه‌ای نیز می‌توانید دور قاب یا وسایل خانه را تزئین کنید. می‌توانید شب عید به همسرتان پیشنهاد دهید با هم به مسجد محل بروید و بعد از نماز، بین نمازگزاران شیرینی یا شکلات پخش کنید، یا اینکه در خیابان بین عابرین پیاده شیرینی پخش کنید و عید غدیر را به آنها تبریک بگویید. به همسرتان پیشنهاد بدهید که روز قبل یا بعد از عید در محل کارش بین همکاران و دوستانش شیرینی پخش کند، یا اگر شغلشان به‌صورتی است که ارباب رجوع دارند، جعبه شیرینی یا شکلات روی میز بگذارند و به مراجعه‌کنندگان تعارف کنند.

    • عیدی برای همه

    یادتان باشد عید غدیر، عید بزرگی برای همه شیعیان است و به همه توصیه شده است که غدیر را جشن بگیرند و در این روز شیعیان حضرت علی علیه‌السلام را شاد کنند. پس لزومی ندارد برای جشن‌گرفتن در این روز یا عیدی‌دادن و باقی پیشنهادهایی که گفتیم، حتما سید باشید. این عید مختص سادات نیست و همه شیعیان و دوستداران ائمه باید در این روز شاد باشند و سعی در شادکردن باقی شیعیان و محبین کنند.

    • طعام‌دادن در روز عید غدیر

    یکی از اعمال روز عید غدیر که در اسلام و روایات مختلفی به آن اشاره شده، اطعام مومنان در این روز است.
    امام صادق(ع) می‌فرمایند: غذادادن به یک نفر در این روز مانند غذادادن به همه پیامبران و صدیقان است (مفاتیح الجنان، ص۵۰۰). به‌گونه‌ای که امام صادق(ع) اصلاً این روز را روز اطعام الطعام نامیدند (بحار، ج۹۵ ، ص۳۲۳).
    بنابراین با خانواده و دوستان و آشنایان‌تان گرد هم جمع شوید و برای این سنت حسنه‌ای که بر اجرای آن تاکید و سفارش شده است، فکری بکنید. اگر در توان خانواده‌تان باشد می‌توانید افراد فامیل را دور هم جمع کنید و آن روز با یک سفره ساده از آنها پذیرایی کنید. می‌توانید تعدادی از افراد را هم در ثواب این کار شریک کنید؛ مثلا از دوستان خود مبلغی جمع کنید و با هم به فکر تهیه و توزیع غذا بین مردم باشید.

    این نوشته در تاریخ ۱۵ شهریور ۹۶ در روزنامه همشهری چاپ شده است.


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۷:۲۵ ب.ظ روز ۱۵ شهریور ۱۳۹۶ | دیدگاه (۰)