ای اولین و آخرین امید
إِنْ یَنْصُرْکُمُ اللَّهُ فَلَا غَالِبَ لَکُمْ وَإِنْ یَخْذُلْکُمْ فَمَنْ ذَا الَّذِی یَنْصُرُکُمْ مِنْ بَعْدِهِ وَعَلَى اللَّهِ فَلْیَتَوَکَّلِ الْمُؤْمِنُونَ
اگر خدا شما را یارى کند هیچ کس بر شما غالب نخواهد شد
و اگر دست از یارى شما بردارد، چه کسى بعد از او شما را یارى خواهد کرد؟
مؤمنان باید تنها بر خدا توکل کنند
سوره مبارکه آل عمران، آیه ۱۶۰
دیلماج

شاه آبادی تاریخ خونده، قلم جذابی داره و این دو فاکتور، باعث میشه از دل حوادث تاریخی، یه داستان جذاب خلق کنه
داستانی که در عین قصه بودن و جزئیات شکل گرفته از ذهن نویسنده، کلیت واقعی داره
خیلی از آدم‌ها تاریخ‌خون نیستن و حتی از تاریخ فراری‌اند. رمان‌هایی مثل دیلماج، کافه خیابان گوته و حتی خانمِ مسعود بهنود خواننده رو با قصه میبره به عمق تاریخ و یکسری اطلاعات تاریخی بهش میده. چی بهتر از این؟

از اینکه دو ترم، شاگرد شاه‌آبادی بودم و ازشون آموختم، خوشحالم.

کتاب درباره میرزا یوسف‌خان مستوفی مشهور به دیلماج هست و تغییراتی که در زندگیش میکنه. برای من حزب باد بودن این فرد و یک‌روز طرفدار مشروطه بودن اونقدر که بخاطرش زندان میره و بعد فرار میکنه انگلیس و یه روز ضد مشروطه بودن انقدر که دستور میده زبون کسائیکه اسم مشروطه رو میارن ببرن، جالب بود! و سطرهای آخر کتاب که بعد از دوباره روی کار آمدن مشروطه‌خواهان و دار زدن شیخ فضل الله دوست میرزا یوسف بهش میگه باید برای نمایندگی مجلس اماده بشی! مشروطه به ما احتیاج داره!

هیاهو

هیاهوی غریب و مبهمی پیچیده در جانم
پرم از حس دلگیری که نامش را نمی دانم

تو اقیانوس سرشار از تلاطم های آرامی
و من دریاچه ی اشکی که دایم رو به طغیانم

بزن نی ، باز غوغا کن ، بزن دف ، شور بر پا کن
به هر سوزی بگریانم ، به هر سازی برقصانم

ببین آیینه وار از حس تصویر تو لبریزم
تو آرامی ، من آرامم ، پریشانی ، پریشانم

اگر شعری نوشتم رونویسی از نگاهت بود
که این دیوانگی ها را من از چشم تو می خوانم

سیده تکتم حسینی

امید زندگی

چند وقته اوضاع گلدونای کاکتوسم خیلی خوب نیست. کج شدن، خشکیده شدن و در حال خراب شدن.

امروز به خودم گفتم دیگه باید بهشون برسی فاطمه خانم! همه‌شون رو آوردم تو آشپزخونه و پای سینک، شروع کردم تیمار کردن.

گلدونای بعضی‌هاشون رو بزرگ کردم، ساقه‌های بعضی هاشون رو بریدم، برگاشون رو هرس کردم. تیغای ریز و کوچولوشون میرفت تو دستام ولی برام اهمیت نداشت. من اصلا عادت ندارم موقع تعویض و رسیدگی به گلدونام دستکش دست کنم؛ مخصوصا وقتی میخوام چیزی بکارم یا گلدون‌ِ گلی رو عوض کنم. احساس میکنم اگه دستکش داشته باشم، حسم و عشقم بهشون منتقل نمیشه. این برخورد انگشتام به برگاشون، ساقه‌هاشون هم برای خودم خوبه هم اونا؛ اینطوری همدیگرو حس میکنیم، ارتباط میگیریم و امید به هم میدیدم. امید به زندگی

ما درون را بنگریم

پشت چهره‌های خندان و فعال مجازی، چهره‌ای خسته و ناامید خوابیده است

فسنجون

من از جمله افرادی بودم که از فسنجون خوششون نمی‌اومد؛ دهن نمیزدم بهش و به نظرم یه غذای بدمزه و زشت می اومد😅
ولی چند سالیه که ازش خوشم اومده و میخورم و حتی دو سه بار هم درستش کردم و کم کم دارم عاشقش میشم😉
گردو سابیده شده رو با یک مقدار آب سرد تو قابلمه میریزم و وقتی آب جوش اومد زیرش رو کم میکنم و میذارم دو ساعت با شعله کم حرارت ببینه. آبش که کم شد، دوباره نیم استکان آب سرد میریزم روش.
🌸 آب سرد باعث میشه گردو زودتر روغن پس بده🌸
مرغ رو هم با پیاز و یک کم نمک و زردچوبه و یک کوچولو دارچین، تو قابلمه جداگانه، میذارم بپزه.
بعد دوساعت که گردو حسابی پخت و روغن داد، رب انار میریزم و یک کم شکر. بسته به میزانی که بخوام شیرین یا ملس یا ترش بشه، هم میزنم و میزان رب و شکر رو تنظیم میکنم. یک کم که باهم جوش خوردن، مرغ ها رو بهشون اضافه میکنم. چند تا آلو خورشتی هم برای کم کردن گرمی گردو داخل خورش میندازم. حدود نیم ساعت صبر میکنم تا مرغ ها خوب با مخلوط گردو و رب انار بپزن و بعد سرو میکنم😀

نمیدونم چرا فسنجون غذای سختیه تو ذهنمون، در صورتیکه خیلی آسونه فقط زمان بره پختش

  • مرداد ۱۳۹۸
  • تیر ۱۳۹۸
  • خرداد ۱۳۹۸
  • اردیبهشت ۱۳۹۸
  • اسفند ۱۳۹۷
  • بهمن ۱۳۹۷
  • دی ۱۳۹۷
  • آذر ۱۳۹۷
  • آبان ۱۳۹۷
  • مهر ۱۳۹۷
  • شهریور ۱۳۹۷
  • مرداد ۱۳۹۷
  • تیر ۱۳۹۷
  • خرداد ۱۳۹۷
  • اردیبهشت ۱۳۹۷
  • فروردین ۱۳۹۷
  • اسفند ۱۳۹۶
  • بهمن ۱۳۹۶
  • دی ۱۳۹۶
  • آذر ۱۳۹۶
  • آبان ۱۳۹۶
  • مهر ۱۳۹۶
  • شهریور ۱۳۹۶
  • مرداد ۱۳۹۶
  • تیر ۱۳۹۶
  • خرداد ۱۳۹۶
  • اردیبهشت ۱۳۹۶
  • فروردین ۱۳۹۶
  • اسفند ۱۳۹۵
  • بهمن ۱۳۹۵
  • دی ۱۳۹۵
  • آذر ۱۳۹۵
  • آبان ۱۳۹۵
  • مهر ۱۳۹۵
  • شهریور ۱۳۹۵
  • مرداد ۱۳۹۵
  • تیر ۱۳۹۵
  • خرداد ۱۳۹۵
  • اردیبهشت ۱۳۹۵
  • فروردین ۱۳۹۵
  • اسفند ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۴
  • دی ۱۳۹۴
  • آذر ۱۳۹۴
  • آبان ۱۳۹۴
  • مهر ۱۳۹۴
  • شهریور ۱۳۹۴
  • مرداد ۱۳۹۴
  • تیر ۱۳۹۴
  • خرداد ۱۳۹۴
  • اردیبهشت ۱۳۹۴
  • فروردین ۱۳۹۴
  • اسفند ۱۳۹۳
  • بهمن ۱۳۹۳
  • دی ۱۳۹۳
  • آذر ۱۳۹۳
  • آبان ۱۳۹۳
  • مهر ۱۳۹۳
  • شهریور ۱۳۹۳
  • مرداد ۱۳۹۳
  • تیر ۱۳۹۳
  • خرداد ۱۳۹۳
  • اردیبهشت ۱۳۹۳
  • فروردین ۱۳۹۳
  • اسفند ۱۳۹۲
  • بهمن ۱۳۹۲
  • دی ۱۳۹۲
  • آذر ۱۳۹۲
  • آبان ۱۳۹۲
  • مهر ۱۳۹۲
  • شهریور ۱۳۹۲
  • مرداد ۱۳۹۲
  • تیر ۱۳۹۲
  • خرداد ۱۳۹۲
  • اردیبهشت ۱۳۹۲
  • فروردین ۱۳۹۲
  • اسفند ۱۳۹۱
  • بهمن ۱۳۹۱
  • دی ۱۳۹۱
  • آذر ۱۳۹۱
  • آبان ۱۳۹۱
  • مهر ۱۳۹۱
  • شهریور ۱۳۹۱
  • مرداد ۱۳۹۱
  • تیر ۱۳۹۱
  • خرداد ۱۳۹۱
  • اردیبهشت ۱۳۹۱
  • فروردین ۱۳۹۱
  • اسفند ۱۳۹۰
  • بهمن ۱۳۹۰
  • دی ۱۳۹۰
  • آذر ۱۳۹۰
  • آبان ۱۳۹۰
  • مهر ۱۳۹۰
  • شهریور ۱۳۹۰
  • مرداد ۱۳۹۰
  • تیر ۱۳۹۰
  • خرداد ۱۳۹۰
  • اردیبهشت ۱۳۹۰
  • فروردین ۱۳۹۰
  • اسفند ۱۳۸۹
  • بهمن ۱۳۸۹
  • دی ۱۳۸۹
  • آذر ۱۳۸۹
  • آبان ۱۳۸۹
  • مهر ۱۳۸۹
  • شهریور ۱۳۸۹
  • مرداد ۱۳۸۹
  • تیر ۱۳۸۹
  • خرداد ۱۳۸۹
  • اردیبهشت ۱۳۸۹
  • فروردین ۱۳۸۹
  • اسفند ۱۳۸۸
  • بهمن ۱۳۸۸
  • دی ۱۳۸۸
  • آذر ۱۳۸۸
  • آبان ۱۳۸۸
  • مهر ۱۳۸۸
  • شهریور ۱۳۸۸
  • مرداد ۱۳۸۸
  • تیر ۱۳۸۸
  • خرداد ۱۳۸۸
  • اردیبهشت ۱۳۸۸
  • فروردین ۱۳۸۸
  • اسفند ۱۳۸۷
  • بهمن ۱۳۸۷
  • دی ۱۳۸۷
  • آذر ۱۳۸۷
  • آبان ۱۳۸۷
  • مهر ۱۳۸۷
  • شهریور ۱۳۸۷
  • مرداد ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۷
  • خرداد ۱۳۸۷
  • اردیبهشت ۱۳۸۷
  • فروردین ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۵
  • خرداد ۱۳۸۵
  • اردیبهشت ۱۳۸۵
  • فروردین ۱۳۸۵
  • اسفند ۱۳۸۴
  • بهمن ۱۳۸۴
  • دی ۱۳۸۴
  • آذر ۱۳۸۴
  • شهریور ۱۳۸۴
  • جمعه چهاردهم خرداد هزار و سیصد هشتاد و نه

    *ساعت ده سوار مترو شدم. هرچه به ایستگاه حرم نزدیک تر میشدیم جمعیت بیشتر میشد و تنفس داخل واگن سخت تر.
    یاد روزهای قبل سال نو افتادم و شلوغی های مترو
    تفاوتش این بود که هر چند دقیقه یکبار یکی از بین جمعیت جمله ای میگفت و بقیه صلوات میفرستادند.

    * به ایستگاه حرم که میرسیم و از پله ها که بالا میروم تازه میفهمم جمعیت مترو اصلا زیاد نبود.
    گیج میشوم که کجا باید بروم. درست سه چهار روز پیش با مترو حرم امده بودم، ولی الان نمیدانستم دقیقا کدام سمت باید بروم و اگر گنبد را به عنوان شاخص انتخاب نمیکردم، حتما اشتباه راه را رفته بودم.
    هیچ تابلو و علامتی نبود که نشان دهد به کدام سمت باید برویم.

    * کمی که میروم از مقابل یک عده بر خلاف جهت حرکت من می آیند، ساعت را نگاه میکنم ده و نیم است. مسلما برنامه تمام نشده و من دیر نرسیده ام.
    شک میکنم که راه را اشتباه آمدم.
    از یک خانم بچه بغل میپرسم : “ببخشید؛ مراسم کدام طرف است؟” همان راه را نشان میدهد.
    کنجکاوی ام را مطرح میکنم و میگویم “پس چرا شما دارید برمیگردید؟”  میگوید” خیلی شلوغ است. خیلی گرم است. خسته شدیم. بچه اذیت میشود” 

    * صدای احمدی نژاد از خیلی دور می آید. خیلی دورش بخاطر سیستم بد صوتی در این قسمت است. جمعیت زیادی این قسمت از محوطه ( قبل از اولین بازرسی) نشسته اند ولی صدای مبهمی از بلندگوها شنیده میشود و برای آن فکری نشده است.

    * “بازرسی خانم ها” آن طرف است. بازرسی؟؟؟ در کیف را باز میکند و یک نگاه سرسری و برو به سلامت. چه بازرسی خوبی
    کاش بازرسی های مراسم بیت هم همینطور بود .

    * ایستگاه های صلواتی شهرداری گوشه و کنار برپاست.
    پذیرایی به نظر من برای شهرستانی هاست که بندگان خدا از راه های دور آمده اند، نه من که یک ساعت پیش از خواب بیدار شده ام و از خانه  حرکت کرده ام.

    از آشغال هایی که روز زمین ریخته میتوانم محتویات پذیرایی را حدس بزنم. پرتقال، ساندیس، کیک
    نگاه میکنم شاید سطل آشغالی ببینم ولی دریغ. همان سطل آشغال های کوچک که همیشه ی سال در بعضی از نقاط محوطه حرم، نصب هستند و با ده آشغال ساندیس پر میشوند. کمی به مردم حق میدهم.

    * قید نزدیک شدن به ساختمان و صحن را بالکل باید زد. دنبال سایه میگردم تا بنشینم ولی سایه ای نیست.
    خورشید ظاهرا میخواهد حضور گرم خودش را نشان دهد. حضورش خیلی زیاد هم گرم است و همه را کلافه کرده.

    هر گوشه ای که اندازه ی یک آدم سایه وجود داشته باشد، مردم نشسته اند. تکه تکه . تصور میکنم اگر کسی از بالا زمین را نگاه کند، شبیه گوسفندی میبیند که پشم هایش را تکه تکه چیده اند و هر گوشه ی بدنش یک تکه پشم قلمبه شده است.
    سهم من هم میشود یک درخت که کلی خانم زیر سایه اش نشسته اند و دیگر جائی پیدا نمیشود برای نشستن. همان جا مینشینم و تصور میکنم در سایه هستم.

    * احمدی نژاد دارد سخنرانی میکند. خیلی طولانی شده است به نظرم. من که خسته شده ام شروع میکنم با پیرزنی که کنارم نشسته، صحبت کردن.
    از اسفراین آمده با دخترش – که کنارمان نشسته – خودش میگه شصت و یک سال داره ولی به نظر من هشتاد را باید داشته باشد. میگوید “برای مراسم امام امده است و نماز جمعه ی آقا.”
    میگویم “خوب از همان خانه خودتان مراسم را میدید و این همه راه تا تهران نمی امدید.” نگاه عاقل اندر سفیهی به من میکند و میگوید: ” خیلی فرق دارد دخترم خیلی. این که بیایی از نزدیک و در مراسم شرکت کنی توفیر دارد تا از خانه” بعد هم کلی حسرت میخورد که چرا نتوانسته داخل برود و “آقا” را از نزدیک ببیند. شروع میکند با شوق از دیدار بیست و خورده ای سال پیشش در مشهد با آقا تعریف میکند. زمانیکه هنوز امام زنده بودند و آقا رئیس جمهور. چشمانش برق میزند.

    دخترش از بی نظمی های مراسم شکایت میکند. از نبود راهنما. میگوید “اگر تانکر های آب یخ میگذاشتند خیلی به‌تر بود تا قوطی های آب معدنی.” میگوید “ما این همه راه آمده ایم برای اینکه بتوانیم نماز جمعه را بخوانیم، ولی الان با این وضعیت، اصلا معلوم نیست بتوانیم نماز را اقتدا کنیم یا نه.” باز هم میگوید “اگر آب بود خیلی به‌تر از کیک و پرتغال بود.”

    * سخنرانی احمدی نژاد که تمام میشود، سید حسن خمینی می آید. هنوز شروع نکرده که مردم شعار میدهند. نمیگذارند صحبتش را ادامه دهد.  من با این حرکت مردم موافق نبودم. (اینجا قرار نیست دلیل بیاورم که چرا )

    * ساعت دوازده و نیم بود که آقا آمدند. ما که چیزی نمیدیدیم و فقط بعد از پنج دقیقه شنیدیم صدای اقا را. ” و الحمد للَّه ربّ العالمین نحمده و نستعینه و نتوکّل علیه و نستغفره و نتوب الیه‌

    همیشه در اول هر دو خطبه امام جمعه مردم را به تقوا دعوت میکند. نمیدانم چرا اینبار با دقت گوش دادم که آقا درباره ی تقوا داشتن چه میگویند.
    تقواى الهى را در رفتار، در گفتار، حتّى در پندار خود باید رعایت کنیم؛ یعنى مراقب باشیم در رفتار خود، در کردار خود، در گفتار خود، ذره‌اى از رضاى الهى و حق، تعدى و تجاوز نکنیم
    .

    * مردم نگران صف نماز هستند. خانمی پشت من نشسته و میگوید “هیچ کس صف ها را درست نمیکند؟”  از آقایی که با بی سیم آنجا ایستاده بود، میپرسم. میگوید:” هنوز وقتش نشده، زمانش که رسید می‌آیند و صف ها را درست میکنند”
    تجربه نشان داده به حرف ان اقا اطمینان زیادی نمیتوان کرد. به ان خانم میگویم : “صبر کنید خطبه دوم بشود، اگر کسی نیامد، خودمان درست می کنیم” ولی انقدر هوا گرم شده که اواسط خطبه اول بلند میشوم و اینبار واقعا دنبال سایه میگردم. از آفتاب مستقیم همیشه سردرد میگیرم. امروز باز بدنم بیشتر همراه‌ی کرد ولی دیگر نمیتواند
    🙂

    کنار اتوبوسی کنار چند خانم که مشخص است از تهران نیامده اند میشینم و خدا را شکر میکنم که بالاخره توانستم از آفتاب فرار کنم.

    آقا شاخص های حرکت صحیح در مسیر انقلاب را میگویند با توجه به سیره ی امام.
     
    من یک روز، در مورد یکی از چهره های معروف اسلام که نزدیک به زمان ما هم هست از امام (ره) سوال کردم. امام در جواب من گفتند: نمی شناسم و بعد یک جمله مذمت آمیزی نسبت به آن شخص گفتند. فردای آن روز که خدمت امام رسیدم، به مجرد اینکه وارد شدم، امام فرمودند: “راجع به آن کسی که دیروز پرسیدید ،همین؛ نمی شناسم”. یعنی امام آن جمله مذمت آمیز را حذف کردند. آن جمله ی مذمت آمیز نه فحش بود نه دشنام نه تهمت. درباره زیدی که شما او را قبول ندارید، دو جور برخورد می شود کرد: یک جور، آنچنانی که مطابق حق است. یک جور هم آمیزه ای از ظلم وجود دارد. آن چیزی را بگویید که در دادگاه عدل الهی می توانید توضیح دهید نه بیشتر.”

    سرم را پائین میاندازم.

    بخصوص به جوانها عرض میکنم: بروید وصیتنامه‌ى امام را بخوانید. امامى که دنیا را تکان داد، امامى است که در این وصیتنامه منعکس است، در این آثار و گفتار منعکس است.

    یاد واحد “وصیت” دانشگاه می افتم که ترم بعد باید بگیرم. یاد درس هایی که برای نمره میخوانیم.

    * آقا از میسر نبودن ادعای پیرو خط امام بودن و قرار داشتن با مخالفان انقلاب و اسرائیل و آمریکا در یک جبهه میگویند. طرف صحبت کاملا مشخص است. مردم شعار میدهند و تکبیر میگویند.
    دخترکی هفت هشت ساله که کنار مادرش نشسته و با مردم شعار میدهد، یک لحظه فردیاد میزند “ای ره‌بر آماده. آزاده ایم آزاده” همه ی ما که انجائیم میزنیم زیر خنده. دخترک خجالت میکشد.

    * خانمی کنارم نشسته است، با دختر سه ساله و همسرش و مادر شوهرش، امروز صبح از شهریار آمده اند. میگوید “خیلی دوست داشتم بروم داخل و آقا را از نزدیک ببینم.”
    میخواهم بدانم فقط خودم شاکی از  بی نظمی برنامه هستم یا نه، برای همین رضایتش را از برنامه می‌پرسم. می‌گوید: “همه چیز مراسم خوب بود فقط آب نبود. چهل و پنج دقیقه همه ی این اطراف راگشتم ولی برای دخترم آب پیدا نکردم.”
    خانم دیگری که چهارشنبه از شیراز به سمت تهران راه افتاده اند و کنارمان نشسته وقتی گفت گوی ما را میشوند میگوید: “آدم وقتی زائر است باید همه چیز را بپذیرد. همه چیز مراسم خوب بود.عالی”
    خانم شهریاری میگوید:”بله ما راضی هستیم ولی مسئولین برنامه هم باید به فکر مردم باشند.”
    مردم خوبی داریم به خدا

    همان خانم اهل شهریار میگوید: “ما هر سال می آئیم برای مراسم. امسال جمعیت خیلی بیشتر از سالهای قبل است. شاید برای همین بی نظمی ها بیشتر است، ولی می ارزد.شرکت در مراسم، به سختی هایش می ارزد. ادم جمعیت را می بیند ذوق میکند”

    * جایی که نشسته ام روبرویم تا صد قدم به خاطر حضور مستمر خورشید، هیچ آدمی بر روی زمین دیده نمیشود، ولی  فراوان آشغال پرتغال و ساندیس و روزنامه و کیک دیده میشود. مادر شوهر ِ هم صحبتم میوه اش را که میخورد، آشغالش را به نوه اش میدهد و می‌گوید :”برو اینها را در سطل بنداز دخترم” دخترک از روی تمام آشغال ها میدود و جعبه ی مادربزرگ را در سطل میاندازد. همان سطل های کوچک که آشغال ها از سرش سرازیرند.

    * خطبه ی اول تمام میشود.
    من که هیچ وقت در یک نقطه آرام نمیگیرم، دوباره بلند میشوم و بین مردم راه می افتم. اینبار جای نشستن پیدا نمیکنم و می ایستم. (حقم است اصلا )
    چهره های مختلف. حتی پوشش های مختلف، از هر نقطه ایران، بهترین موقعیت است برایم که عشق مردم و ایمان به اعتقادشان را برای خودم ثابت کنم.
    از خانمی که کنارم ایستاده میپرسم از کجا امده . میگوید:” از روستاهای شیراز، چهارشنبه راه افتادیم و دیروز قم بودیم. دیشب هم در مدرسه ای اسکان داشتیم. امروز پنج صبح حرم بودیم ولی نتوانستیم داخل برویم.”
    تعجب میکنم . پنج صبح؟؟؟ میگوید “از همان صبح جمعیت خیلی زیاد بود. نه مثل الان، ولی زیاد بود”
    سومین سالی بود که برای مراسم چهارده خرداد با خانواده اش به تهران می آید، مراسم امسال هم به نظرش خیلی خوب بوده و راضی است از همه چیز !!!

    * دو دختر نوجوان کنارمان ایستاده اند، فکر میکنند من خبرنگارم، میگویند “ما هم میتوانیم حرف بزنیم” لبخند میزنم، میگویم “بگوئید” “امروز صبح از بوئین زهرا راه افتادیم تهران. درب های ورودی خیلی شلوغ بود. زن و مرد قاطی شده بودند. خیلی بد بود. کاش ورودی ها و مسیر رفت و امد خانم ها و آقایان از هم جدا بود” از سرویس های بهداشتی هم مینالد که خیلی کم بودند و شلوغ.
    میپرسم :”برای شرکت در مراسم سالگرد امام آمده اید یا نماز جمعه ی آقا” یکی شان میگوید:‌”خب برای نماز جمعه آقا. اوووم مراسم امام. هردو” دوستش میگوید” همان قدر که امام را دوست داریم، آقا را هم دوست داریم”
    خودم شرمنده میشوم از سوال نامربوطی که پرسیده ام.

    * خطبه ی دوم خیلی کوتاه تر از خطبه ی اول بود، چند نکته درباره غزه و اسرائیل و حمله به کاروان آزادی و گردهمائى طولانى مربوط به ان.پى.تى در نیویورک.

    بین حرف هایشان درباره اسرائیل،میگویند ” صهیونیستها ادعا میکنند که ما براى بازرسى یا براى اینکه بگوئیم به سمت غزه نیائید، وارد کشتى‌هاى اینها شدیم – که البته مثل سگ دروغ میگویند! براى حمله رفتند، نقشه‌ى حمله کشیدند، اهدافشان هم مشخص است
    تعجب میکنم. از اینکه  این جمله را از زبان آقا شنیده ام. خنده ام هم میگیرد.
    چند خانمی که کنارم هستند هم عکس العمل نشان میدهند. متعجب هستند. یکی شان میگوید:” ببینید آقا هیچ وقت این جمله را برای کسی نگفته است، الان هم برای اسرائیل گفت”
    یاد سخنرانی هایی می افتم که از امام شنیده ام، در ادبیات امام از این جملات، شنیده میشد ولی از آقا برای اولین بار بود میشنیدم.

    * ساعت دو و پنج دقیقه است که خطبه دوم هم تمام میشود.

    * مردم بلند شده اند برای بستن صف.
    از مسئولی که بیاید و صف ها را درست کند خبری نیست. خود مردم کنار هم می ایستند و صف ها را وصل میکنند.
    وای از صف ها … مشکل همیشگی حرص خوردن.
    قبله های گاهی شصت درجه متفاوت

    * چند نفری روی زمین دنبال سنگ هستند برای نماز. چند نفر دستمال کاغذی گذاشته اند.
    روی چمن روئیده از زمین، دستمال کاغذی گذاشته اند!!!
    خودم را سرزنش میکنم. میگویم خیر سرت فقه خوانده ای. مسئولیت داری.

    * نماز دوم را هم خود آقا میخوانند. بر خلاف اکثر نماز جمعه ها.
    دلیلش را نمیدانم. حدس میزنم یا بخاطر عدم مشکل بازگشت که با هلی کوپتر است نه مثل دانشگاه تهران با ماشین و در خیابان، است یا سیاست های خاص آقا.

    * دو و بیست و پنج دقیقه است که نماز تمام میشود و جمعیت بلند میشود برای بازگشت. سعید حدادیان شروع میکند به خواندن یاد امام و شهدا.

    * فکر میکنم کمی تعلل کنم برای برگشت به‌تر است و خلوت تر میشود. مینشینم کنار خانواده ای که از قم آمده اند. از وسائلی که همراه دارند معلوم است یا از دیشب حرم بوده اند یا امشب را قصد ماندن دارند.
    مادر خانواده میگوید “دیروز از قم راه افتادیم با اتوبوس.” میپرسم “خودتان یا با کاروان؟”
    میگوید :” نه خودمان با اتوبوس. نفری هزار و پانصد دادیم و آمدیم.”  دخترش تاکید میکند که راننده بهمان تخفیف داد و انقدر گرفت.
    ظاهرا برنامه هرساله شان است که از قم برای مراسم سالگرد امام بیایند ولی امسال انگیزه شان قوی تر بوده. “نماز آقا را نباید از دست داد”

    * دلم نمی اید برگردم در حالیکه داخل نرفته ام و از نزدیک سلام نداده ام.
    میروم سمت درب ورودی حرم.
    جمعیت زیاد است و درب ها بسته.
    آقایان با لباس فرم – که نمیدانم مال بسیج است یا سپاه یا حتی ارتش 🙂
    – جلوی درب ایستاده اند و اجازه نمیدهند کسی جلو برود.
    از زمان باز شدن درب که میپرسم، میگویند ساعت چهار . یعنی حدود یک ساعت و نیم دیگر

    * افراد جمع شده روبروی درب، اکثرا افرادی هستند که با کاروان آمده اند و میخواهند قبل از برگشتن به شهرشان، زیارت امام هم بروند.
    از دختر فاروجی حدود ۲۵ ساله ای همان سوالات کنجکاوانه ام را میپرسم و میفهمم دیروز از فاروج حرکت کردند و دوشنبه برمیگردند. میگوید ۲۵ تااتوبوس بودیم از شهرمان.
    بیست و پنج اتوبوس از فاروج !!! یاد تخمه های فاروج می افتم
    🙂
    از هزینه آمدنشان میپرسم، میگوید هزینه ی اصلی را خودمان دادیم و بسیج فقط برایمان اتوبوس گذاشت. میگوید اگر هماهنگی بسیج هم نبود، خودمان شخصا برای شرکت در مراسم می آمدیم.

    * کمبود آب و آبسرد کن کافی هم چنان به چشم می‌آید و آزار دهنده است.
    آنقدر آبسرد کن ها و تانکر ها شلوغ است که ترجیح میدهم یا ابا عبدالله الحسینی بگویم و بی خیال آب شوم.

    * مراسم که تمام شده، جنب و جوش دو گروه خیلی دیده میشود. یکی بچه های امدادگر هلال احمر که برانکارد به دست از این طرف به ان طرف میدوند یکی هم ستاد گمشدگان. خدا خیرشان دهد

    * میروم سمت مترو. به امید برگشت ولی …
    آنقدر جمعیت زیاد است و ازدحام شده که درب های ورودی مترو را بسته اند تا جمعیت داخل مترو و پائین کمتر شود و دوباره درب ها را باز کنند.
    فکر میکنم بروم گلزار شهدا و بعد از ساعتی که مترو خلوت تر شد برگردم.

    *اصلا تصورش را نمیکردم که جمعیت و ترافیک تا خیابان های بهشت زهرا هم باشد.

    میروم هفتاد و دو تن. جمعیتی است که در ساختمان شهدای هفتاد و دو تن جمع شده است.
    خستگی از چهره های همه پیداست ولی همراه با رضایت .

    * ساعت شش است که برمیگردم. هنوز خیابان های بهشت زهرا و اطراف حرم ترافیک است ولی مترو الحمدلله خلوت است.
    تکیه میدهم به صندلی و فکر میکنم به تمام خاطرات قشنگ امروز
    به ره‌برم و سخنانش
    به مردم
    و به مسئولین‌ی که نباید فراموش کنند برای این مردم هستند.


    پ.ن : این پست را تقدیم میکنم ب دوست عزیزم مریم که قرار بود با هم باشیم ولی نشد.