ای اولین و آخرین امید
إِنْ یَنْصُرْکُمُ اللَّهُ فَلَا غَالِبَ لَکُمْ وَإِنْ یَخْذُلْکُمْ فَمَنْ ذَا الَّذِی یَنْصُرُکُمْ مِنْ بَعْدِهِ وَعَلَى اللَّهِ فَلْیَتَوَکَّلِ الْمُؤْمِنُونَ
اگر خدا شما را یارى کند هیچ کس بر شما غالب نخواهد شد
و اگر دست از یارى شما بردارد، چه کسى بعد از او شما را یارى خواهد کرد؟
مؤمنان باید تنها بر خدا توکل کنند
سوره مبارکه آل عمران، آیه ۱۶۰
قطار مهاراجه

کتاب، خاطرات پنج سال زندگی در هندوستان است؛ خاطراتِ علیرضا قزوه‌ی شاعر که پنج سال رئیس مرکز تحقیقات فارسی رایزنی فرهنگی ایران در هند بود.

خاطراتی که اگر چه جالب و جدید بود ولی بخاطرِ کوتاه بودن روایت‌ها و گاها تکرار چندباره یک مساله، کمی از جذابیتش برایم کم شد. روایت‌ها طوری تنظیم شده بودند که انگار آقای قزوه در همان سال‌های ماموریت بعضی‌شان را نوشته و در مجله یا روزنامه‌ای بصورت هفتگی چاپ کرده‌اند و حالا بعد از گذشت چند سال، تصمیم گرفته‌اند کتابی از آن سالها و تجربیاتشان منتشر کنند؛ روایت‌های خُرد را از مجله و روزنامه و دفترهای شخصی جمع کرده‌اند، چند روایتی هم با افعال گذشته* نوشته‌اند و موضوعی آنها را تفکیک کرده و کتاب کرده‌اند!

یعنی این خاطرات پاره‌پاره حتی بر اساس زمان و سالهایی که ایشان در هند بودند نیز مرتب نیست؛ آنچه من حدس میزنم این است که بر اساسِ یک ترتیبِ نامرتبی از موضوعات پیش میرود. ترتیبی که بعضی مواقع اذیت‌کننده می‌شود. مثلا شما چندین صفحه پشتِ سرهم خاطراتی درباره‌ی مواجهه با میمون‌ها در هند می‌خوانید که یا خاطرات خود قزوه است یا شنیده شده از دوستانشان!

ولی کتاب خاطرات جذابی دارد که بعضا با بذله‌گویی و روحیه‌ی شوخ آقای قزوه بیان می‌شود؛ از روایت مُرده‌سوزی هندوها و حرکات امیری‌اسفندقه تا پیدا کردن قبر شاعران کشمیری زیر زباله‌ها و علف‌ها.

روایت‌های کتاب از جهتی دیگر هم برای من اهمیت داشت. سفرنامه‌ها و کتاب‌هایی که درباره مردمانی دیگر نوشته می‌شوند اصولا حاصلِ یک دوره کوتاه مدت دیدن و بودن در میانِ آن مردمان و سرزمینشان است، ولی این کتاب خاطرات کسی است که پنج سال در هندوستان بوده و شهرها و مردمان و فرهنگ‌های مختلف آن را دیده و آنها را زندگی کرده است. پس قضاوت‌ها و تعاریفش از زندگی مردمانِ شبه‌قاره از واقعیتِ آنها خیلی دور و صرفا بر اساسِ احساسات نیست.

در کل پیشنهاد میدهم اگر می‌خواهید درباره “حاشیه‌های” فعالیت‌هایی که در حوزه زبان فارسی در هند می‌شود، درباره برخی مراسم فرقه‌های هندی، درباره‌ی شیعیان هند و خاطراتی دوستانه درباره برخی شاعران و نویسندگان بدانید، این کتاب را بخوانید.

“قطار مهاراجه” را سوره مهر در سال نود و چهار منتشر کرده است.
قیمتِ پشتِ جلدِ کتابِ من، نه هزار تومان است.

  • بعضی روایت‎ها با افعال ماضی است و برخی افعال مضارع، و این مساله نیز خواننده را اذیت می‌کند.
بینِ دستانی که نیست

در خیالات خودم در زیر بارانی که نیست
می‌رسم با تو به خانه، از خیابانی که نیست

می‌نشینی رو به رویم خستگی در میکنی
چای می‌ریزم برایت، توی فنجانی که نیست

باز میخندی و میپرسی که حالت بهتر است؟
باز میخندم که خیلی! گرچه میدانی که نیست

شعر میخوانم برایت واژه‌ها گل می‌کنند
یاس و مریم می‌گذارم توی گلدانی که نیست

چشم می‌دوزم به چشمت، می‌شود آیا کمی
دست‌هایم را بگیری، بین دستانی که نیست؟

وقت رفتن می‌شود با بغض می‌گویم نرو
پشت پایت اشک می‌ریزم در ایوانی که نیست

میروی و خانه لبریز از نبودت میشود
باز تنها میشوم با یاد مهمانی که نیست

رفته‌ای و بعد تو این کار هر روز من است
باور اینکه نباشی کار آسانی که نیست

بیتا امیری

بفرمائید روضه

گاهی اوقات از عینکی بودنم خوشحال میشوم؛ از اینکه بدون عینک، “دور” را مبهم میبینم. از اینکه وسط روضه، بین گریه های مجلس، وقتی روضه خوان می‌خواند “ای اهل حرم میر و علمدار نیامد” سرم را که بالا می‌آورم بدن‌های سیاه پوش و نور سبز خیمه را تار می‌بینم و می‌توانم تجسم کنم جایی دیگرم؛ جایی به دوری و نزدیکی هزار و سیصد و هفتاد و نه سال قبل.
نشسته‌ام گوشه‌ای از خیمه های برپا شده در صحرای طف؛ آنقدر محرم نیستم که واضح ببینم. حرکات و رفتن و آمدن زنهای خیمه برایم تار است. فقط صدای گریه دخترکان و زنان را میشنوم. مینشینم گوشه‌ای و آرام زمزمه میکنم “سقای دشت کربلا ابالفضل، دستش شده از تن جدا ابالفضل” زمزمه میکنم و آرام اشک میریزم.
صدای گریه ها و مویه ها بیشتر میشود؛ کودکی از گریه زنان ترسیده و جیغ میکشد؛ دخترکی با وحشت میدود و کمی جلوتر با صورت بر زمین میخورد؛ خاک بلند میشود. چشمانم تارتر میبیند. صدای بلندی می آید و روبرویم علم بلند خیمه ای بر زمین می افتد؛ شیون زنان بلندتر میشود.
بویی می آید؛ بوی پارچه ی سوخته. سرم را میچرخانم تا ببینم چیست که میسوزد؛ خیمه ها، خیمه ها … آتش است که شعله میکشد؛ دود است که به آسمان میرود و خاک است که با دویدن زنان و کودکان به هوا بلند میشود. کف دستانم را ناخودآگاه به دوطرف صورت میکوبم. نمیدانم باید چه کنم. کودکی میدود و گوشه آتش گرفته پیرهنش، شعله ورتر میشود. آن یکی پاهای برهنه اش به روی خارهای بیابان میرود. دیگری از گوشش خون میچکد. چشمان تارم دسته ای مرد قرمزپوش مشعل بدست میبیند. قلبم محکم میکوبد؛ دیگر طاقت نمیکنم. عینکم را بر چشم میگذارم؛ میگذارم تا همه چیز “عادی” شود؛ تا بیایم به سال هزار و چهارصد و چهل، زیر خیمه عزا. کودکی در کنارم آرام در آغوش مادرش خوابیده. مادر سینه میزند و آرام اشک میریزد و با مداح تکرار میکند “صحرای دشت کربلا ابالفضل، دستش شده از تن جدا ابالفض
ل

دنبال چی هستی؟

تو نیازی نداری کسی بهت چیزی بده.
میتونی خودت فرصت هات رو بسازی.
اما اول باید بدونی که دنبال چی هستی.

یعقوب را دوست داشتم
صفحه ۲۵۶

فسنجون

من از جمله افرادی بودم که از فسنجون خوششون نمی‌اومد؛ دهن نمیزدم بهش و به نظرم یه غذای بدمزه و زشت می اومد😅
ولی چند سالیه که ازش خوشم اومده و میخورم و حتی دو سه بار هم درستش کردم و کم کم دارم عاشقش میشم😉
گردو سابیده شده رو با یک مقدار آب سرد تو قابلمه میریزم و وقتی آب جوش اومد زیرش رو کم میکنم و میذارم دو ساعت با شعله کم حرارت ببینه. آبش که کم شد، دوباره نیم استکان آب سرد میریزم روش.
🌸 آب سرد باعث میشه گردو زودتر روغن پس بده🌸
مرغ رو هم با پیاز و یک کم نمک و زردچوبه و یک کوچولو دارچین، تو قابلمه جداگانه، میذارم بپزه.
بعد دوساعت که گردو حسابی پخت و روغن داد، رب انار میریزم و یک کم شکر. بسته به میزانی که بخوام شیرین یا ملس یا ترش بشه، هم میزنم و میزان رب و شکر رو تنظیم میکنم. یک کم که باهم جوش خوردن، مرغ ها رو بهشون اضافه میکنم. چند تا آلو خورشتی هم برای کم کردن گرمی گردو داخل خورش میندازم. حدود نیم ساعت صبر میکنم تا مرغ ها خوب با مخلوط گردو و رب انار بپزن و بعد سرو میکنم😀

نمیدونم چرا فسنجون غذای سختیه تو ذهنمون، در صورتیکه خیلی آسونه فقط زمان بره پختش

  • مهر ۱۳۹۷
  • شهریور ۱۳۹۷
  • مرداد ۱۳۹۷
  • تیر ۱۳۹۷
  • خرداد ۱۳۹۷
  • اردیبهشت ۱۳۹۷
  • فروردین ۱۳۹۷
  • اسفند ۱۳۹۶
  • بهمن ۱۳۹۶
  • دی ۱۳۹۶
  • آذر ۱۳۹۶
  • آبان ۱۳۹۶
  • مهر ۱۳۹۶
  • شهریور ۱۳۹۶
  • مرداد ۱۳۹۶
  • تیر ۱۳۹۶
  • خرداد ۱۳۹۶
  • اردیبهشت ۱۳۹۶
  • فروردین ۱۳۹۶
  • اسفند ۱۳۹۵
  • بهمن ۱۳۹۵
  • دی ۱۳۹۵
  • آذر ۱۳۹۵
  • آبان ۱۳۹۵
  • مهر ۱۳۹۵
  • شهریور ۱۳۹۵
  • مرداد ۱۳۹۵
  • تیر ۱۳۹۵
  • خرداد ۱۳۹۵
  • اردیبهشت ۱۳۹۵
  • فروردین ۱۳۹۵
  • اسفند ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۴
  • دی ۱۳۹۴
  • آذر ۱۳۹۴
  • آبان ۱۳۹۴
  • مهر ۱۳۹۴
  • شهریور ۱۳۹۴
  • مرداد ۱۳۹۴
  • تیر ۱۳۹۴
  • خرداد ۱۳۹۴
  • اردیبهشت ۱۳۹۴
  • فروردین ۱۳۹۴
  • اسفند ۱۳۹۳
  • بهمن ۱۳۹۳
  • دی ۱۳۹۳
  • آذر ۱۳۹۳
  • آبان ۱۳۹۳
  • مهر ۱۳۹۳
  • شهریور ۱۳۹۳
  • مرداد ۱۳۹۳
  • تیر ۱۳۹۳
  • خرداد ۱۳۹۳
  • اردیبهشت ۱۳۹۳
  • فروردین ۱۳۹۳
  • اسفند ۱۳۹۲
  • بهمن ۱۳۹۲
  • دی ۱۳۹۲
  • آذر ۱۳۹۲
  • آبان ۱۳۹۲
  • مهر ۱۳۹۲
  • شهریور ۱۳۹۲
  • مرداد ۱۳۹۲
  • تیر ۱۳۹۲
  • خرداد ۱۳۹۲
  • اردیبهشت ۱۳۹۲
  • فروردین ۱۳۹۲
  • اسفند ۱۳۹۱
  • بهمن ۱۳۹۱
  • دی ۱۳۹۱
  • آذر ۱۳۹۱
  • آبان ۱۳۹۱
  • مهر ۱۳۹۱
  • شهریور ۱۳۹۱
  • مرداد ۱۳۹۱
  • تیر ۱۳۹۱
  • خرداد ۱۳۹۱
  • اردیبهشت ۱۳۹۱
  • فروردین ۱۳۹۱
  • اسفند ۱۳۹۰
  • بهمن ۱۳۹۰
  • دی ۱۳۹۰
  • آذر ۱۳۹۰
  • آبان ۱۳۹۰
  • مهر ۱۳۹۰
  • شهریور ۱۳۹۰
  • مرداد ۱۳۹۰
  • تیر ۱۳۹۰
  • خرداد ۱۳۹۰
  • اردیبهشت ۱۳۹۰
  • فروردین ۱۳۹۰
  • اسفند ۱۳۸۹
  • بهمن ۱۳۸۹
  • دی ۱۳۸۹
  • آذر ۱۳۸۹
  • آبان ۱۳۸۹
  • مهر ۱۳۸۹
  • شهریور ۱۳۸۹
  • مرداد ۱۳۸۹
  • تیر ۱۳۸۹
  • خرداد ۱۳۸۹
  • اردیبهشت ۱۳۸۹
  • فروردین ۱۳۸۹
  • اسفند ۱۳۸۸
  • بهمن ۱۳۸۸
  • دی ۱۳۸۸
  • آذر ۱۳۸۸
  • آبان ۱۳۸۸
  • مهر ۱۳۸۸
  • شهریور ۱۳۸۸
  • مرداد ۱۳۸۸
  • تیر ۱۳۸۸
  • خرداد ۱۳۸۸
  • اردیبهشت ۱۳۸۸
  • فروردین ۱۳۸۸
  • اسفند ۱۳۸۷
  • بهمن ۱۳۸۷
  • دی ۱۳۸۷
  • آذر ۱۳۸۷
  • آبان ۱۳۸۷
  • مهر ۱۳۸۷
  • شهریور ۱۳۸۷
  • مرداد ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۷
  • خرداد ۱۳۸۷
  • اردیبهشت ۱۳۸۷
  • فروردین ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۵
  • خرداد ۱۳۸۵
  • اردیبهشت ۱۳۸۵
  • فروردین ۱۳۸۵
  • اسفند ۱۳۸۴
  • بهمن ۱۳۸۴
  • دی ۱۳۸۴
  • آذر ۱۳۸۴
  • شهریور ۱۳۸۴
  • موج الحسین

    عاشورای دو سال پیش بود؛
    مانده بودم چه کنم و کجا بروم، حال‌م طوری بود که نمی‌خواستم به هیچ‌کدام از هیأت‌ها و مراسمات بروم؛ سال‌های قبل، ظهر عاشورا، مسجد دانشگاه تهران می‌رفتم، ولی قول داده بودم به خودم که ظهر روز دهم دیگر آنجا نروم؛ تحمل مداحی‌هایش را نداشتم.
    می‌خواستم جائی باشم که خودم باشم فقط و خودم.

    تصمیم گرفتم بروم بهشت زهرا، احساس می‌کردم بهشت زهرا و قطعه شهدایش برایم بهترین مکان و بهترین روضه می‌تواند باشد.
    سوار مترو شدم به سمت ایستگاه حرم مطهر.

    نسبت به همیشه مترو خلوت بود و هرچه به ایستگاه‌های آخر می‌رسیدیم جمعیت کمتر می‌شد. یادم است در واگن خانم‌ها ده دوازده نفری بیش‌تر نبودیم. در یکی از ایستگاه‌ها خانم‌ی سوار مترو شد که ظاهرش، آن هم در روز عاشورا به نظرم خیلی نامناسب آمد. یادم نیست دقیقاً چه گفت یا چه کرد که در ذهنم، ذهنیتی غیر مثبت از آن خانم شکل گرفت. فقط به خاطر ظاهرش و کارش.
    ایستگاه بهشت زهرا که رسید (یادم است تازه افتتاح شده بود این ایستگاه و اولین بار بود آنجا پیاده می‌شدم و فکر می‌کردم از خود بهشت‌زهرا سر درمیاورم) از مترو که آمدم بیرون، تازه فهمیدم این ایستگاه کنار اتوبان است و باید از اتوبان بگذرم و راه بروم تا برسم به ورودی اصلی بهشت زهرا!

    ایستاده بودم و فکر می‌کردم که باید چه کنم و چطور از آن اتوبان که ماشین‌ها در آن با سرعت حرکت می‌کردند رد شوم که دیدم آن “خانم” کنارم ایستاده و او هم می‌خواهد از خیابان رد شود و نمی‌دانم چه شد که با هم هم‌سفر شدیم.
    او هم مقصدش بهشت زهرا بود و دقیقاً قطعه شهدا! و پیشنهاد داد با هم برویم و نفهمیدم اصلاً چه شد که هم‌پایش شدم و با هم رفتیم تا قطعه شهدا و حرف زدیم و زیارت کردیم قبور را و … قبر برادرش را، که شهید شده بود…. و هرچه می‌گذشت من شرمنده می‌شدم از خودم و اینکه به خودم و ذهنم اجازه داده بودم حتی برای چند لحظه درباره‌ی کسی که هیچ شناختی ازش نداشتم، فکری کنم و قضاوتی و …

    رفتیم با هم نماز ظهر و عصرمان را هم در یادمان شهدای هفتم تیر خواندیم و رفتاری آنجا از این خانم دیدم که شرمندگی‌ام را به نهایت رساند.

    شاید آن‌روز و این همراهی که مطمئن‌م برای آدم شدن من بود، از رفتن به صد مجلس و روضه به‌تر بود و فایده‌اش و درس‌ش برایم مفیدتر.
    ظهر عاشورا بود و درس‌ی که امام علیه‌السلام به من دادند.

    ……
    موجی آغاز کردیم برای محرم تا بنویسیم از خاطراتمان، درس‌هایی که گرفتیم از روضه‌ها و مجالس، با هم در این محرم‌ی بنشینیم پای صحبت‌های هم.
    گاهی همین نوشته‌ها درس دارد برایمان.
    دعوت می‌کنم از وبلاگ‌های مهدیار، دو رکعت بندگی، نظاره، خرچنگ‌زاده، دست‌نوشته‌های خاکستری، زیباترین شکیب، ساما، بادبادک، بی‌تاب، ندای حقیقت تا همراه شوند و خاطرات عاشورایی‌شان را بنویسند.

    التماس دعا


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۹:۴۴ ق.ظ روز ۱۷ آذر ۱۳۸۹ | دیدگاه (۱۳)

    ۱۳ دیدگاه
    1. rohollah گفت:

      قشنگ بود
      خاطره ی قشنگی بود
      و هم چنین راه انداختن چنین موجی هم به نوبه ی خود، عالیست

    2. کم حوصله گفت:

      سلام. اگر خدا توفیق بده هستیم در خدمت….
      التماس دعا؛ بد جور 🙂

    3. داداشي گفت:

      عاشورای ۶۱ بود . البته ۶۱ شمسی خودمان نه ۶۱ هجری قمری .یعنیسال ۱۳۶۱ و زمان جنگ که در پادگان ابوذر در سرپل ذهاب بودیم . پادگان ابوذر نزدیک قله های بازی دراز است که یادآور رشادتهای بزرگانی چون شهید شیرودی و شهید کشوری در هوانیروز و شهید حاجی بابا و شهید محسن چریک و … است . قطعه ای از بدن شهید حاجی بابا یکی دو کیلومتر بیرون پادگان ابوذر دفن شده است و قبری داشت . نزدیک روستایی که نامش یادم نیست و امام زاده ای هم داشت . خلاصه در آن عاشورای ۶۱ بچه های بسیجی که در پادگان بودیم دسته عزا داری بی آلایشی راه انداختیم و تا سر قبر شهید حاجی بابا و آن امام زاده رفتیم و برگشتیم. با این تفاوت که نه علمی و نه کوتلی ، نه زنجیری و نه علامتی و نه طبل و نه سنجی و تقریبا کسی جامه سیاه به همراه نداشت که بپوشد و همه لباس بسیجی بر تن داشتیم ولی قلبها بیشتر به این جمله نزدیک بود که امام صادق علیه السلام فرمود : ” شیعتنا خلقوا من فاضل طینتنا . یفرحون بفرحنا و یحزنون بحزننا ” تا برخی از ما که اکنون لباس عزا بر تن می کنیم ولی در دل عزا دار حسین …..

    4. در نای خشک مرثیه خوان نا نمانده است
      طفلی برای زینب کبری نمانده است
      باید بجای حافظ و سعدی، لهوف خواند
      دیگر برای ما شب یلدا نمانده است

    5. ا.مطهری گفت:

      سلام…
      خاطره زیبا و آموزنده ای بود سعی میکنم در مورد مردم زود قضاوت نکنم…
      التماس دعا

    6. ا.مطهری گفت:

      خواهر بزرگوارم دوباره سلام…
      چند دقیقه قبل نظری برای شما ارسال نمودم که گویا ار روی احساسات و طبیعت نفس آدمی بوده و بدون تفکر قبلی خاطره شما را تایید کردم،اما اکنون که فکر میکنم سوالاتی در ذهن نقش بسته که زوایایه بسیار دارد،بدلیل طولانی نشدن متن،اصل مطلب را خدمتتان میگویم لیکن متذکر شوم که این نظر در قالب یک سوال بدون نیت سوء بوده و فی نفسه جهت ازدیاد آگاهی می باشد…
      (با وجود اینکه احترام به هم نوع کاری بسیار شایسته و معقول و پسندیده ای است و قضاوت در مورد دیگران بدون علم قبلی یا با علم به احوالات شخص بسیار زشت و نا پسند است،آیا فکر نمی کنید نقل این گونه خاطرات برای افرادی همچون من که از ایمان کمی برخوردار می باشیم و در واقع بر پایه احساسات تصمیم گیری می کنیم ارتباط ،تمجید و یا تایید این اشخاص به وسیله افرادی هم چون شما باعث علاقه بیشتر به آنها شده و جذب گردیم؟؟؟ممنونم از شما التماس دعا

      • حسام گفت:

        سلام
        من هم کاملا با شما موافقم
        فاطمه سادات اینجا یکم بی دقتی کرده اند
        فاطمه سادات شاید این اتفاق یه درسی به شما داده اما بیانش کار خوبی نیست البته این نظر منه
        چون تو اون روز خاص…
        بالاخره یه چیزایی باید مراعات بشه نباید قبح این مدل هارو از بین برد
        منم قبول دارم نباید از ظاهر قضاوت کرد اما بالاخره دیگه…

    7. منصوره گفت:

      سلام راحیل جون
      احساسم اینو بهم میگه که این وبلاگ جدید که با این همه دنگ و فنگ باز کردی ، شده شبیه آفتابه لگن هفت دست شام و ناهار هیچی !!!
      همون وبلاگ قبلی بهتر بود . حرف خودتو میزدی خب توش . اینجا که هیچی نمی نویسی .
      همون بلاگفا صفاش بیشتر بود .

      • نظر شما محترمه دوست عزیز
        شاید نسیم حیات بهتر بود، ولی ننوشتن در اینجا به خاطر نبود وقت یا حوصله است
        اگر اینجا هم نبود و همان نسیم حیات بود، مسلماً انجا هم خالی مانده بود از نوشته ها
        دعا بفرمائید

        • منصوره گفت:

          نه راحیل جون
          ننوشتن توی اینجا به خاطر یه چیزیه که ما بهش میگیم : عصا قورت دادگی !!!
          تو خیال می کنی که چون اینجا دات آی آر هستش دیگه نمیشه مطالب سطح پایین زد . واسه همین دیگه اون مطالب هر روزه که برای محرم میزدی یا درباره شهدا می نوشتی دیگه اینجا نمی نویسی . خیال می کنیی که اونا مطالب سطح پایین هست و اینجا حتما باید چیزای مهم خوشگل بنویسی . حتی توی قسمت پیوندهای وبلاگت هم همین اتفاق افتاده . وبلاگای باکلاس گذاشتی
          واسه همین میگم صفای نسیم حیات بیشتر بود . خاکی بودن بهتره از عصاقورت دادن .

    8. دوست گرامی خانم مطهری
      نویسنده محترم سایت
      فراخوان داستان کوتاه کوتاه عاشورایی، از ابتدای محرم الحرام، نویسندگان را دعوت به نگارش داستان های کوتاه کوتاه با مضامین عاشورایی کرد.
      از شما دعوت می کنیم تا در این مسابقه شرکت کنید.
      قطعا هدف ما از برگزاری این سوگواره، گسترش فرهنگ عاشورایی در قالب داستان است. چرا که داستان، این قابلیت را دارد که مخاطبان بیشتری به خود جلب کند.
      همچنین در حاشیه این سوگواره قرار است کتابی در قالب داستان کوتاه کوتاه، از مجموعه بهترین آثار، از سوی انتشارات سوره مهر منتشر شود. یکی از اهداف ما از دعوت شما برای شرکت در این مسابقه، این است که داستان های غنی تر و پربار تری چه از لحاظ قالب و چه از لحاظ محتوا، در این کتاب گرد هم بیایند و ادبیات عاشورایی، زیباتر و شایسته تر اشاعه پیدا کند.
      انشاالله که به ندای هل من ناصر عاشقان سردار کربلا لبیک گویید و ما را در این حرکت همراهی کنید.
      و من الله التوفیق

      پی نوشت:
      جهت اطلاع بیشتر شما از شرایط شرکت در مسابقه، فراخوان را مطالعه بفرمایید.
      فراخوان مسابقه
      http://www.louh.com/content/4440/default.aspx
      گزارشی از کارگاه برگزار شده از سوی دبیرخانه مسابقه
      http://www.louh.com/content/4545/default.aspx
      خبر کارگاه بعدی
      http://www.louh.com/content/4562/default.aspx

    9. ا.مطهری گفت:

      سلام

      چقدر شما مهمان نوازید!؟

    10. اریانا گفت:

      گرچه شاید ظاهر خودمم غلط انداز باشه اما یاد گرفتم هیچوقت از ظاهر کسی رو قضاوت نکنم… کاش دل هر کس از تو سینه ش پیدا بود تا انقدر سخت نمیشد شناخت آدما