می‌خوانمت

وَقَالَ رَبُّکُمُ ادْعُونِی أَسْتَجِبْ لَکُمْ إِنَّ الَّذِینَ یَسْتَکْبِرُونَ عَنْ عِبَادَتِی سَیَدْخُلُونَ جَهَنَّمَ دَاخِرِینَ

و پروردگارتان گفت: مرا بخوانید تا شما را اجابت کنم، آنان که از عبادت من تکبّر ورزند، به زودی خوار و رسوا به دوزخ درآیند.

سوره مبارکه غافر آیه ۶۰ (بیشتر…)

مجموعه شعر کودکان کربلا

واقعه عاشورا و حادثه کربلا، در زندگی ما آنقدر بزرگ و با اهمیت است که از سن کودکی آن را برای فرزندان تعریف می‌کنیم و سعی می‌کنیم کودکان با همان نگاه کودکانه با این واقعه آشنا شوند.

انیمیشن و کتاب‌های زیادی برای آشنایی کودک با حادثه کربلا ساخته و منتشر شده است. “مجموعه شعر کودکان کربلا” یکی از تلاش‌های خوب در این زمینه است که برای آشنایی کودکان زیر هفت سال با حادثه کربلا مناسب است. مجموعه‌ای ده جلدی که با زبان شعر کودکانه، سعی در معرفی کودکان حاضر در حادثه کربلا و حوادثی که با آن روبرو بوده‌اند دارد.

اشعار کتاب بسیار روان و کودکانه سروده شده‌اند وکلمات سنگینی که ممکن است کودک معنی آنها را نداند در ابیات استفاده نشده است. شاعر سعی کرده در عین تعریف کردن ماجراهای پیش آمده برای کودکان در کربلا، موضوع را خیلی خشن و اذیت‌کننده برای روح کودک ترسیم نکند و با آوردن واژگان کودکانه و لطیف، ذهن کودک را با خود همراه کند. مثلا واژه خون در تمامی سروده‌های کتاب به روئیدن گل سرخ بر روی لباس تشبیه شده است. شاید برای کودک در وهله اول این سوال پیش آید که “مگه رو لباس گل درمیاد؟” در اینجا وظیفه خواننده کتاب است که منظور شاعر را با توجه به روحیه کودک برایش ترسیم و تعریف کند.

حضرت علی اصغر، حضرت رقیه، طفلان مسلم، عبدالله بن الحسن، قاسم ابن الحسن و امام باقر کودکانی هستند که در هر جلد از کتاب، داستان زندگی یکی از آنها و حضورشان در حادثه کربلا شرح داده شده است. قصه مشک، خیمه‌ها، فرات و ذوالجناح هم چهار جلد از این مجموعه را تشکیل می‌دهد که با استفاده از آرایه جان‎‌بخشی به اشیا، حوادثی که در کربلا بر کودکان گذشته است را شرح می‌دهد.

نقاشی و تصویرگری‌های این مجموعه به کودکانه و صمیمی‌تر کردن کتاب و اشعار با کودکان، کمک زیادی می‌کند. تصاویر درشت و با رنگ‌های شاد و تنوع رنگی بالا کشیده شده‌اند. حتی تصاویری که مربوط به صحنه‌های شهادت است، بخاطر استفاده از رنگ‌های مختلف و کاراکترهایی مثل گل لاله و فرشتگان در عین آشنایی کودک با واقعه عاشورا، آن را حادثه‌ای تماما تلخ و شکست‌خورده در ذهن کودک خردسال ترسیم نمی‌کند.

رسالت این مجموعه، آشنایی حداقلی کودکان زیر هفت سال با حادثه عاشورا و ایجاد حس هم‌ذات‌پنداری کودک با کودکان حاضر در آن واقعه است. با بزرگتر شدن فرزندتان و خواندن کتاب‌های مناسب سنش درباره عاشورا، او را بیشتر با این حادثه بزرگ تاریخ آشنا کنید.

این مطلب در تاریخ ۱۲ شهریور ۹۶ در روزنامه همشهری به چاپ رسیده است.

مجموعه ده جلدی
شاعر: محمد کامرانی اقدام
تصویرگر: حکیمه شریفی. رباب قاسمی
ناشر: حدیث نینوا

روز ناگزیر

این روز ها که می گذرد،
هر روز احساس می کنم که کسی در باد
فریاد می زند

احساس می کنم که مرا
از عمق جاده های مه آلود
یک آشنای دور صدا می‌زند

آهنگ آشنای صدای او
مثل عبور نور
مثل عبور نوروز
مثل صدای آمدن روز است

آن روز ناگزیر که می آید
روزی که عابران خمیده
یک لحظه وقت داشته باشند
تا سر بلند باشند
و آفتاب را
در آسمان ببینند

روزی که این قطار قدیمی
در بستر موازی تکرار
یک لحظه بی بهانه توقف کند
تا
چشم‌های خسته خواب آلود
از پشت پنجره
تصویر ابرها را در قاب
و طرح واژگونه جنگل را
در آب بنگرند

آن روز
پرواز دست های صمیمی
در جستجوی دوست
آغاز می شود

روزی که روز تازه پرواز
روزی که نامه ها همه باز است

روزی که جای نامه و مهر و تمبر
بال کبوتری را
امضا کنیم
و مثل نامه ای بفرستیم
صندوق های پستی
آن روز آشیان کبوترهاست

روزی که دست خواهش، کوتاه
روزی که التماس گناه است
و فطرت خدا
در زیر پای رهگذران پیاده رو
بر روی روزنامه نخوابد
و خواب نان تازه نبیند

روزی که روی درها
با خط ساده ای بنویسند:« تنها ورود گردن کج، ممنوع!»

و زانوان خسته مغرور
جز پیش پای عشق
با خاک آشنا نشود

و قصه های واقعی امروز
خواب و خیال باشند
و مثل قصه های قدیمی
پایان خوب داشته باشند

روز وفور لبخند
لبخند بی دریغ
لبخند بی مضایقه چشمها

آن روز
بی چشمداشت بودن لبخند
قانون مهربانی است

روزی که شاعران
ناچار نیستند
در حجره های تنگ قوافی
لبخند خویش را بفروشند

روزی که روی قیمت احساس
مثل لباس
صحبت نمی کنند

پروانه های خشک شده، آن روز 
از لای برگ های کتاب شعر
پرواز می کنند

و خواب در دهان مسلسل ها
خمیازه می کشد

و کفش های کهنه سربازی
در کنج موزه های قدیمی
با تار عنکبوت گره می خورند

روزی که توپ ها
در دست کودکان
از باد پر شوند

روزی که سبز، زرد نباشد

گل ها اجازه داشته باشند
هر جا که دوست داشته باشد
بشکفند

دل ها اجازه داشته باشند
هر جا نیاز داشته باشند
بشکنند

آیینه حق نداشته باشد
با چشم ها دروغ بگوید

دیوار حق نداشته باشد
بی پنجره بروید

آن روز
دیوار باغ و مدرسه کوتاه است
تنها
پرچینی از خیال
در دوردست حاشیه باغ می کشند
که می توان به سادگی از روی آن پرید

روز طلوع خورشید
از جیب کودکان دبستانی

روزی که باغ سبز الفبا
روزی که مشق آب، عمومی است

دریا و آفتاب
در انحصار چشم کسی نیست

روزی که آسمان
در حسرت ستاره نباشد

روزی که آرزوی چنین روزی
محتاج استعاره نباشد

ای روزهای خوب که در راهید!
ای جاده های گمشده در مه!
ای روزهای سخت ادامه!
از پشت لحظه ها به در آیید!

ای روز آفتابی
ای مثل چشم های خدا آبی!
ای روز آمدن!
ای مثل روز، آمدنت روشن!

این روزها که می گذرد، هر روز
در انتظار آمدنت هستم!
اما  با من بگو که آیا ، من نیز
  در روزگار آمدنت هستم؟

 

زنده یاد قیصر امین پور

آنجا که نام کوچک تو …

اسمش که می‌آید، شعرهای خاطره‌انگیز و خاطره‌سازش برای ما دهه شصتی‌ها تداعی میشود.
از “این روزها که میگذرد، هر روز احساس می‌کنم که کسی در باد فریاد میزند” ش که با برنامه نیمرخ برایمان خاطره شد تا “قطار می‌رود تو میروی، تمام ایستگاه میرود” حتی “موجیم و وصل ما، از خود بریدن است” …
من اما تا نام قیصر را می‌شنوم یاد “قاف” می‌افتم؛ شعری دو جمله‌ای که روزهای نوجوانی‌ام را به خود مشغول کرد. آنقدر این شعر برایم خاطره‌انگیز و دوست داشتنی است که امسال برای دانش‌آموزان هشتم‌م، همان هفته اول مهر، خواندمش و گذاشتم مثل نوجوانی خودم در شعر غرق شوند …
“و قاف
حرف آخر عشق است
آنجا که نام کوچک من، آغاز می‌شود”

امروز دهمین سالگرد فوت فوت قیصر امین‌پور است؛ برای شادی روحش، فاتحه‌ای بخوانیم

همیشه خودمان باید بخواهیم!

نباید تصور کرد که با پیشرفت مدنیت، مقام زن هم بتدریج بالا رفته است؛ حقیقت امر این است که (در طول تاریخ) زیادتر بودن حس همکاری زن، در تغییر وضع اجتماعی او بیشتر موثر بوده تا تربیت فرهنگی مردان!

تاریخ تمدن، جلد اول

ویل دورانت

صفحه ۴۲

فسنجون

من از جمله افرادی بودم که از فسنجون خوششون نمی‌اومد؛ دهن نمیزدم بهش و به نظرم یه غذای بدمزه و زشت می اومد😅
ولی چند سالیه که ازش خوشم اومده و میخورم و حتی دو سه بار هم درستش کردم و کم کم دارم عاشقش میشم😉
گردو سابیده شده رو با یک مقدار آب سرد تو قابلمه میریزم و وقتی آب جوش اومد زیرش رو کم میکنم و میذارم دو ساعت با شعله کم حرارت ببینه. آبش که کم شد، دوباره نیم استکان آب سرد میریزم روش.
🌸 آب سرد باعث میشه گردو زودتر روغن پس بده🌸
مرغ رو هم با پیاز و یک کم نمک و زردچوبه و یک کوچولو دارچین، تو قابلمه جداگانه، میذارم بپزه.
بعد دوساعت که گردو حسابی پخت و روغن داد، رب انار میریزم و یک کم شکر. بسته به میزانی که بخوام شیرین یا ملس یا ترش بشه، هم میزنم و میزان رب و شکر رو تنظیم میکنم. یک کم که باهم جوش خوردن، مرغ ها رو بهشون اضافه میکنم. چند تا آلو خورشتی هم برای کم کردن گرمی گردو داخل خورش میندازم. حدود نیم ساعت صبر میکنم تا مرغ ها خوب با مخلوط گردو و رب انار بپزن و بعد سرو میکنم😀

نمیدونم چرا فسنجون غذای سختیه تو ذهنمون، در صورتیکه خیلی آسونه فقط زمان بره پختش

  • آبان ۱۳۹۶
  • مهر ۱۳۹۶
  • شهریور ۱۳۹۶
  • مرداد ۱۳۹۶
  • تیر ۱۳۹۶
  • خرداد ۱۳۹۶
  • اردیبهشت ۱۳۹۶
  • فروردین ۱۳۹۶
  • اسفند ۱۳۹۵
  • بهمن ۱۳۹۵
  • دی ۱۳۹۵
  • آذر ۱۳۹۵
  • آبان ۱۳۹۵
  • مهر ۱۳۹۵
  • شهریور ۱۳۹۵
  • مرداد ۱۳۹۵
  • تیر ۱۳۹۵
  • خرداد ۱۳۹۵
  • اردیبهشت ۱۳۹۵
  • فروردین ۱۳۹۵
  • اسفند ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۴
  • دی ۱۳۹۴
  • آذر ۱۳۹۴
  • آبان ۱۳۹۴
  • مهر ۱۳۹۴
  • شهریور ۱۳۹۴
  • مرداد ۱۳۹۴
  • تیر ۱۳۹۴
  • خرداد ۱۳۹۴
  • اردیبهشت ۱۳۹۴
  • فروردین ۱۳۹۴
  • اسفند ۱۳۹۳
  • بهمن ۱۳۹۳
  • دی ۱۳۹۳
  • آذر ۱۳۹۳
  • آبان ۱۳۹۳
  • مهر ۱۳۹۳
  • شهریور ۱۳۹۳
  • مرداد ۱۳۹۳
  • تیر ۱۳۹۳
  • خرداد ۱۳۹۳
  • اردیبهشت ۱۳۹۳
  • فروردین ۱۳۹۳
  • اسفند ۱۳۹۲
  • بهمن ۱۳۹۲
  • دی ۱۳۹۲
  • آذر ۱۳۹۲
  • آبان ۱۳۹۲
  • مهر ۱۳۹۲
  • شهریور ۱۳۹۲
  • مرداد ۱۳۹۲
  • تیر ۱۳۹۲
  • خرداد ۱۳۹۲
  • اردیبهشت ۱۳۹۲
  • فروردین ۱۳۹۲
  • اسفند ۱۳۹۱
  • بهمن ۱۳۹۱
  • دی ۱۳۹۱
  • آذر ۱۳۹۱
  • آبان ۱۳۹۱
  • مهر ۱۳۹۱
  • شهریور ۱۳۹۱
  • مرداد ۱۳۹۱
  • تیر ۱۳۹۱
  • خرداد ۱۳۹۱
  • اردیبهشت ۱۳۹۱
  • فروردین ۱۳۹۱
  • اسفند ۱۳۹۰
  • بهمن ۱۳۹۰
  • دی ۱۳۹۰
  • آذر ۱۳۹۰
  • آبان ۱۳۹۰
  • مهر ۱۳۹۰
  • شهریور ۱۳۹۰
  • مرداد ۱۳۹۰
  • تیر ۱۳۹۰
  • خرداد ۱۳۹۰
  • اردیبهشت ۱۳۹۰
  • فروردین ۱۳۹۰
  • اسفند ۱۳۸۹
  • بهمن ۱۳۸۹
  • دی ۱۳۸۹
  • آذر ۱۳۸۹
  • آبان ۱۳۸۹
  • مهر ۱۳۸۹
  • شهریور ۱۳۸۹
  • مرداد ۱۳۸۹
  • تیر ۱۳۸۹
  • خرداد ۱۳۸۹
  • اردیبهشت ۱۳۸۹
  • فروردین ۱۳۸۹
  • اسفند ۱۳۸۸
  • بهمن ۱۳۸۸
  • دی ۱۳۸۸
  • آذر ۱۳۸۸
  • آبان ۱۳۸۸
  • مهر ۱۳۸۸
  • شهریور ۱۳۸۸
  • مرداد ۱۳۸۸
  • تیر ۱۳۸۸
  • خرداد ۱۳۸۸
  • اردیبهشت ۱۳۸۸
  • فروردین ۱۳۸۸
  • اسفند ۱۳۸۷
  • بهمن ۱۳۸۷
  • دی ۱۳۸۷
  • آذر ۱۳۸۷
  • آبان ۱۳۸۷
  • مهر ۱۳۸۷
  • شهریور ۱۳۸۷
  • مرداد ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۷
  • خرداد ۱۳۸۷
  • اردیبهشت ۱۳۸۷
  • فروردین ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۵
  • خرداد ۱۳۸۵
  • اردیبهشت ۱۳۸۵
  • فروردین ۱۳۸۵
  • اسفند ۱۳۸۴
  • بهمن ۱۳۸۴
  • دی ۱۳۸۴
  • آذر ۱۳۸۴
  • شهریور ۱۳۸۴
  • موج الحسین

    عاشورای دو سال پیش بود؛
    مانده بودم چه کنم و کجا بروم، حال‌م طوری بود که نمی‌خواستم به هیچ‌کدام از هیأت‌ها و مراسمات بروم؛ سال‌های قبل، ظهر عاشورا، مسجد دانشگاه تهران می‌رفتم، ولی قول داده بودم به خودم که ظهر روز دهم دیگر آنجا نروم؛ تحمل مداحی‌هایش را نداشتم.
    می‌خواستم جائی باشم که خودم باشم فقط و خودم.

    تصمیم گرفتم بروم بهشت زهرا، احساس می‌کردم بهشت زهرا و قطعه شهدایش برایم بهترین مکان و بهترین روضه می‌تواند باشد.
    سوار مترو شدم به سمت ایستگاه حرم مطهر.

    نسبت به همیشه مترو خلوت بود و هرچه به ایستگاه‌های آخر می‌رسیدیم جمعیت کمتر می‌شد. یادم است در واگن خانم‌ها ده دوازده نفری بیش‌تر نبودیم. در یکی از ایستگاه‌ها خانم‌ی سوار مترو شد که ظاهرش، آن هم در روز عاشورا به نظرم خیلی نامناسب آمد. یادم نیست دقیقاً چه گفت یا چه کرد که در ذهنم، ذهنیتی غیر مثبت از آن خانم شکل گرفت. فقط به خاطر ظاهرش و کارش.
    ایستگاه بهشت زهرا که رسید (یادم است تازه افتتاح شده بود این ایستگاه و اولین بار بود آنجا پیاده می‌شدم و فکر می‌کردم از خود بهشت‌زهرا سر درمیاورم) از مترو که آمدم بیرون، تازه فهمیدم این ایستگاه کنار اتوبان است و باید از اتوبان بگذرم و راه بروم تا برسم به ورودی اصلی بهشت زهرا!

    ایستاده بودم و فکر می‌کردم که باید چه کنم و چطور از آن اتوبان که ماشین‌ها در آن با سرعت حرکت می‌کردند رد شوم که دیدم آن “خانم” کنارم ایستاده و او هم می‌خواهد از خیابان رد شود و نمی‌دانم چه شد که با هم هم‌سفر شدیم.
    او هم مقصدش بهشت زهرا بود و دقیقاً قطعه شهدا! و پیشنهاد داد با هم برویم و نفهمیدم اصلاً چه شد که هم‌پایش شدم و با هم رفتیم تا قطعه شهدا و حرف زدیم و زیارت کردیم قبور را و … قبر برادرش را، که شهید شده بود…. و هرچه می‌گذشت من شرمنده می‌شدم از خودم و اینکه به خودم و ذهنم اجازه داده بودم حتی برای چند لحظه درباره‌ی کسی که هیچ شناختی ازش نداشتم، فکری کنم و قضاوتی و …

    رفتیم با هم نماز ظهر و عصرمان را هم در یادمان شهدای هفتم تیر خواندیم و رفتاری آنجا از این خانم دیدم که شرمندگی‌ام را به نهایت رساند.

    شاید آن‌روز و این همراهی که مطمئن‌م برای آدم شدن من بود، از رفتن به صد مجلس و روضه به‌تر بود و فایده‌اش و درس‌ش برایم مفیدتر.
    ظهر عاشورا بود و درس‌ی که امام علیه‌السلام به من دادند.

    ……
    موجی آغاز کردیم برای محرم تا بنویسیم از خاطراتمان، درس‌هایی که گرفتیم از روضه‌ها و مجالس، با هم در این محرم‌ی بنشینیم پای صحبت‌های هم.
    گاهی همین نوشته‌ها درس دارد برایمان.
    دعوت می‌کنم از وبلاگ‌های مهدیار، دو رکعت بندگی، نظاره، خرچنگ‌زاده، دست‌نوشته‌های خاکستری، زیباترین شکیب، ساما، بادبادک، بی‌تاب، ندای حقیقت تا همراه شوند و خاطرات عاشورایی‌شان را بنویسند.

    التماس دعا


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۹:۴۴ ق.ظ روز ۱۷ آذر ۱۳۸۹ | دیدگاه (۱۳)

    ۱۳ دیدگاه
    1. rohollah گفت:

      قشنگ بود
      خاطره ی قشنگی بود
      و هم چنین راه انداختن چنین موجی هم به نوبه ی خود، عالیست

    2. کم حوصله گفت:

      سلام. اگر خدا توفیق بده هستیم در خدمت….
      التماس دعا؛ بد جور 🙂

    3. داداشي گفت:

      عاشورای ۶۱ بود . البته ۶۱ شمسی خودمان نه ۶۱ هجری قمری .یعنیسال ۱۳۶۱ و زمان جنگ که در پادگان ابوذر در سرپل ذهاب بودیم . پادگان ابوذر نزدیک قله های بازی دراز است که یادآور رشادتهای بزرگانی چون شهید شیرودی و شهید کشوری در هوانیروز و شهید حاجی بابا و شهید محسن چریک و … است . قطعه ای از بدن شهید حاجی بابا یکی دو کیلومتر بیرون پادگان ابوذر دفن شده است و قبری داشت . نزدیک روستایی که نامش یادم نیست و امام زاده ای هم داشت . خلاصه در آن عاشورای ۶۱ بچه های بسیجی که در پادگان بودیم دسته عزا داری بی آلایشی راه انداختیم و تا سر قبر شهید حاجی بابا و آن امام زاده رفتیم و برگشتیم. با این تفاوت که نه علمی و نه کوتلی ، نه زنجیری و نه علامتی و نه طبل و نه سنجی و تقریبا کسی جامه سیاه به همراه نداشت که بپوشد و همه لباس بسیجی بر تن داشتیم ولی قلبها بیشتر به این جمله نزدیک بود که امام صادق علیه السلام فرمود : ” شیعتنا خلقوا من فاضل طینتنا . یفرحون بفرحنا و یحزنون بحزننا ” تا برخی از ما که اکنون لباس عزا بر تن می کنیم ولی در دل عزا دار حسین …..

    4. در نای خشک مرثیه خوان نا نمانده است
      طفلی برای زینب کبری نمانده است
      باید بجای حافظ و سعدی، لهوف خواند
      دیگر برای ما شب یلدا نمانده است

    5. ا.مطهری گفت:

      سلام…
      خاطره زیبا و آموزنده ای بود سعی میکنم در مورد مردم زود قضاوت نکنم…
      التماس دعا

    6. ا.مطهری گفت:

      خواهر بزرگوارم دوباره سلام…
      چند دقیقه قبل نظری برای شما ارسال نمودم که گویا ار روی احساسات و طبیعت نفس آدمی بوده و بدون تفکر قبلی خاطره شما را تایید کردم،اما اکنون که فکر میکنم سوالاتی در ذهن نقش بسته که زوایایه بسیار دارد،بدلیل طولانی نشدن متن،اصل مطلب را خدمتتان میگویم لیکن متذکر شوم که این نظر در قالب یک سوال بدون نیت سوء بوده و فی نفسه جهت ازدیاد آگاهی می باشد…
      (با وجود اینکه احترام به هم نوع کاری بسیار شایسته و معقول و پسندیده ای است و قضاوت در مورد دیگران بدون علم قبلی یا با علم به احوالات شخص بسیار زشت و نا پسند است،آیا فکر نمی کنید نقل این گونه خاطرات برای افرادی همچون من که از ایمان کمی برخوردار می باشیم و در واقع بر پایه احساسات تصمیم گیری می کنیم ارتباط ،تمجید و یا تایید این اشخاص به وسیله افرادی هم چون شما باعث علاقه بیشتر به آنها شده و جذب گردیم؟؟؟ممنونم از شما التماس دعا

      • حسام گفت:

        سلام
        من هم کاملا با شما موافقم
        فاطمه سادات اینجا یکم بی دقتی کرده اند
        فاطمه سادات شاید این اتفاق یه درسی به شما داده اما بیانش کار خوبی نیست البته این نظر منه
        چون تو اون روز خاص…
        بالاخره یه چیزایی باید مراعات بشه نباید قبح این مدل هارو از بین برد
        منم قبول دارم نباید از ظاهر قضاوت کرد اما بالاخره دیگه…

    7. منصوره گفت:

      سلام راحیل جون
      احساسم اینو بهم میگه که این وبلاگ جدید که با این همه دنگ و فنگ باز کردی ، شده شبیه آفتابه لگن هفت دست شام و ناهار هیچی !!!
      همون وبلاگ قبلی بهتر بود . حرف خودتو میزدی خب توش . اینجا که هیچی نمی نویسی .
      همون بلاگفا صفاش بیشتر بود .

      • نظر شما محترمه دوست عزیز
        شاید نسیم حیات بهتر بود، ولی ننوشتن در اینجا به خاطر نبود وقت یا حوصله است
        اگر اینجا هم نبود و همان نسیم حیات بود، مسلماً انجا هم خالی مانده بود از نوشته ها
        دعا بفرمائید

        • منصوره گفت:

          نه راحیل جون
          ننوشتن توی اینجا به خاطر یه چیزیه که ما بهش میگیم : عصا قورت دادگی !!!
          تو خیال می کنی که چون اینجا دات آی آر هستش دیگه نمیشه مطالب سطح پایین زد . واسه همین دیگه اون مطالب هر روزه که برای محرم میزدی یا درباره شهدا می نوشتی دیگه اینجا نمی نویسی . خیال می کنیی که اونا مطالب سطح پایین هست و اینجا حتما باید چیزای مهم خوشگل بنویسی . حتی توی قسمت پیوندهای وبلاگت هم همین اتفاق افتاده . وبلاگای باکلاس گذاشتی
          واسه همین میگم صفای نسیم حیات بیشتر بود . خاکی بودن بهتره از عصاقورت دادن .

    8. دوست گرامی خانم مطهری
      نویسنده محترم سایت
      فراخوان داستان کوتاه کوتاه عاشورایی، از ابتدای محرم الحرام، نویسندگان را دعوت به نگارش داستان های کوتاه کوتاه با مضامین عاشورایی کرد.
      از شما دعوت می کنیم تا در این مسابقه شرکت کنید.
      قطعا هدف ما از برگزاری این سوگواره، گسترش فرهنگ عاشورایی در قالب داستان است. چرا که داستان، این قابلیت را دارد که مخاطبان بیشتری به خود جلب کند.
      همچنین در حاشیه این سوگواره قرار است کتابی در قالب داستان کوتاه کوتاه، از مجموعه بهترین آثار، از سوی انتشارات سوره مهر منتشر شود. یکی از اهداف ما از دعوت شما برای شرکت در این مسابقه، این است که داستان های غنی تر و پربار تری چه از لحاظ قالب و چه از لحاظ محتوا، در این کتاب گرد هم بیایند و ادبیات عاشورایی، زیباتر و شایسته تر اشاعه پیدا کند.
      انشاالله که به ندای هل من ناصر عاشقان سردار کربلا لبیک گویید و ما را در این حرکت همراهی کنید.
      و من الله التوفیق

      پی نوشت:
      جهت اطلاع بیشتر شما از شرایط شرکت در مسابقه، فراخوان را مطالعه بفرمایید.
      فراخوان مسابقه
      http://www.louh.com/content/4440/default.aspx
      گزارشی از کارگاه برگزار شده از سوی دبیرخانه مسابقه
      http://www.louh.com/content/4545/default.aspx
      خبر کارگاه بعدی
      http://www.louh.com/content/4562/default.aspx

    9. ا.مطهری گفت:

      سلام

      چقدر شما مهمان نوازید!؟

    10. اریانا گفت:

      گرچه شاید ظاهر خودمم غلط انداز باشه اما یاد گرفتم هیچوقت از ظاهر کسی رو قضاوت نکنم… کاش دل هر کس از تو سینه ش پیدا بود تا انقدر سخت نمیشد شناخت آدما