قرآنم (قسمت اول)

بابا برایم سوغات آورده بودند؛ از مدینه
بچه‌های کلاسِ حفظ قرآنِ مدرسه، همه‌شان یکی یکدانه داشتند؛ از کجا آورده بودند، یادم نیست، فقط یادم است در ایران پیدا نمیشد. من ولی عاشقش شده بودم.
عاشق قطع‌ش، خط‌ش، حاشیه‌هایش، رنگش
بابا که می‌خواستند بروند عمره، مشخصاتش را برایشان گفتم. “این اندازه است بابا؛ جلدش فلان رنگ است؛ کاغذهایش نرم است؛ دکه‌ی روبروی بقیع حتما دارد و …” اینترنت نبود و فقط خصوصیاتش را برای بابا گفتم و بعد از چند هفته قرآن عزیزم، در دستم بود.
محبوبه که کلاس حفظ برایمان گذاشت، با قرانم، “مریم” را حفظ کردم. در حاشیه‌هایش گاهی نکاتی می‌نوشتم. شب‌های قدر بر سرم می‌گرفتم. دو بار با خودم به مدینه برگشت؛ مشهد رفت؛ سوریه رفت؛ کربلا و نجف و سامرا رفت. شمال و یزد و اصفهان و کیش رفت. همیشه با من بود.
شب‌های قدرِ رمضانِ هشتاد و نه آخرین سفرم با “او” شد.
شبِ بیست و سه رمضان، در یک متری ضریحِ ارباب، دادم به دستِ دخترِ عربی تا قرآن به سر بگیرد و مشغول دعا شدم تا دختر، اعمالش تمام شود. چند دقیقه‌ای که گذشت، برگشتم و دیدم نیست… دختر نبود؛ رفته بود و “او” را، قرآن عزیزم را، با خودش برده بود. حتما فکر کرده بود یکی از قران‌های حرم است و با خود برده بود. یخ کردم. سرم را می‌چرخاندم شاید پیدایش کنم. ولی مگر در بین آن حجمِ زیاد از خانم‌های چادرعربی به سر، می‌توانستم پیدایش کنم؟ مستأصل و نگران به سمت نزدیکترین محل ادعیه و قران‌ها رفتم؛ نبود. قفسه‌ی بعدی، نبود. قفسه‌ی دورتر، نبود. قفسه‌های صحن، نبود؛ نبود و نبود.
انگار تکه‌ای از من جدا شده بود.
حتما هرکس مرا دیده بود فکر کرده بود اشک‌های سرازیر از چشمانم، بخاطر توبه و انابه به درگاه خداست. ولی من، برای از دست دادنِ قرآنم گریه می‌کردم. قرآنی که مثل یک دفتر خاطرات، سال‌ها با من بود، همه‌جا.
ده سال از آن رمضان می‌گذرد. تا سال‌ها هروقت به کربلا می‌رفتم، همچنان قفسه‌های قرآن حرم را، به امید یافتن قرآنم می‌گشتم. رو به ضریح می‌کردم و می‌گفتم “قرآنم را پَس نمی‌دهید؟”
بعدها فهمیدم گم‌شدنِ قرآنم در شب قدر، شاید یکی از بزرگترین درس‌های زندگی‌ام بود؛ دل نبستن؛ وابسته نشدن و کَندن.

اما هنوز به این فکر میکردم که سرنوشت “او” چه شد؟ دست چه کسانی افتاد؟ تا چند سال در حرم ماند؟ پلاسیده شد؟ رنگِ جلدش رفت؟ حاشیه‌نویسی‌هایم چه؟ وقتی کسی “او” را گرفته تا بخواند، حاشیه‌های من را هم خوانده؟ صفحه‌ی اولش که اسمم را نوشته بودم، دیده؟ چند بار در حرم “سیده فاطمه مطهری” از زبانِ زائری که صفحه‌ی اول قرآنم را دیده، برده شده؟

طرح جلد بازی

یکی از سرگرمی‌هایم در سایت گودریدز این است که بروم طرح جلدهای مختلف کتابی که خوانده‌ام (کتاب خارجی ترجمه شده) را ببینم. اینکه در هر کشور و زبانی چه طرح جلدی برای کتاب‌ها زده‌اند، برایم جالب است.

مثلا اینجا را ببینید. همه‌ی طرح جلدهای کتاب “غرور و تعصب” است.

یا اینجا طرح جلدهای “بر باد رفته است.

جالب است؛ مگر نه؟

آیینه خیلی هم نباید راستگو باشد

پیشانی ام را بوسه زد در خواب، هندویی
شاید از آن ساعت طلسمم کرده جادویی

شاید از آن پس بود که با حسرت از دستم
هر روز سیبی سرخ می افتاد در جویی

از کودکی دیوانه بودم، مادرم می گفت:
از شانه ام هر روز می چیده است شب بویی

نام تو را می کَند روی میزها هر وقت
در دست آن دیوانه می افتاد چاقویی

بیچاره آهویی که صید پنجه ی شیری است
بیچاره تر شیری که صید چشم آهویی

اکنون ز تو با ناامیدی چشم می پوشم
اکنون ز من با بی وفایی دست می شویی

آیینه خیلی هم نباید راستگو باشد
من مایه ی رنج تو هستم، راست می گویی

سی و چهار سالگی

عنوان را که نوشتم چند ثانیه‌ای نگاهش کردم؛ سی و چهار، سی و چهار سال …
خوشحالم؟ ناراحتم؟ غمگینم؟ مبهوتم؟ خودم هم نمی‌دانم. شاید اصلا برایم مهم نباشد. یعنی انگار از سی که رد شدم، دیگر برایم یکانِ عدد سنم مهم نیست. واقعا چه فرقی میکند؟
بگذارید اعتراف کنم من امروز زن سی و چهار ساله‌ای هستم که بی‌حوصله‌ترینم! از مدرسه قبلی استعفا داده‌ام و یک هفته‌ای است مدرسه جدیدی خواسته طرح درسی به عنوان نمونه برایشان بفرستم تا بعد خواندن طرحم، جلسه‌ای بگذارند و حضوری صحبت کنیم. چهار روز است فایل ورد طرح درسم روی لپ‌تاپ باز است و هر روز میگویم امروز می‌نویسم، فردا می‌نویسم.
دو هفته‌ای است برای پرونده ازدواج ریحانه قول نوشتن مطلبی را داده‌ام، فایل ورد آن هم باز است و چند خط بیشتر سهم صفحات سفید آن ورد هم نشده است.
از یک طرح پژوهشی که یک ماه پیش قبول کردم انجامش دهم هم دیگر هیچ نمی‌گویم.
انگار زمان برایم متوقف شده. انگار در استخری افتاده‌ام و زیر آب همه‌چیز کند و بی‌صدا از نظرم می‌گذرد و من فقط نظاره‌گر هستم.
ذهنم همراهی‌ام نمیکند؛ چرا؟ دقیق نمی‌دانم. شاید خسته‌ام؛ دلسردم، از مرگ منور غمگینم، اوضاع سیاسی و اقتصادی کشور به همم ریخته است، وضعیت سلامت مامان و بابا نگرانم کرده است. نمی‌دانم؛ شاید همه شاید هیچ‌کدام.
خلاصه خواستم بگویم سی و چهار سالگی طفلک، چه بدموقع آمده‌ای ولی خوش آمدی
تولدم مبارک

پ‌ن: امسال بعد از این همه سال فهمیدم من در واقع متولد ۲۴ تیر هستم؛ ساعت‌های آخر بیست و چهارم دنیا آمده‌ام و چون کادر بیمارستان فردایش آمده‌اند و فرم ولادت را پر کرده‌اند، تاریخ همان روز را زده‌اند. تشکر میکنم از این همه دقت و توجه کادر بیمارستان

بروم؟ نروم؟

بروم؟ نروم؟
بروم؟ نروم؟

از امروز صبح که خیلی اتفاقی کد را وارد کردم و پیام آمد که می‌توانم بروم، هزار بار از خودم پرسیدم “بروم یا نروم؟” هزار بار دیگر هم از سیداحمد پرسیدم “بروم یا نروم؟”

مستأصل و درمانده و گیجم
برایم دعا کنید.

بادمجون سرخ‌کرده

بادمجان رو که می‌خواین سرخ کنید، قبلش یک کم ماست بمالید بهش!
به شدت مقدار روغنی که مصرف میشه، پایین میاد، بدون اینکه تغییری در طعم بادمجون‌ها ایجاد بکنه

  • تیر ۱۳۹۹
  • خرداد ۱۳۹۹
  • اردیبهشت ۱۳۹۹
  • فروردین ۱۳۹۹
  • اسفند ۱۳۹۸
  • مهر ۱۳۹۸
  • شهریور ۱۳۹۸
  • مرداد ۱۳۹۸
  • تیر ۱۳۹۸
  • خرداد ۱۳۹۸
  • اردیبهشت ۱۳۹۸
  • فروردین ۱۳۹۸
  • اسفند ۱۳۹۷
  • بهمن ۱۳۹۷
  • دی ۱۳۹۷
  • آذر ۱۳۹۷
  • آبان ۱۳۹۷
  • مهر ۱۳۹۷
  • شهریور ۱۳۹۷
  • مرداد ۱۳۹۷
  • تیر ۱۳۹۷
  • خرداد ۱۳۹۷
  • اردیبهشت ۱۳۹۷
  • فروردین ۱۳۹۷
  • اسفند ۱۳۹۶
  • بهمن ۱۳۹۶
  • دی ۱۳۹۶
  • آذر ۱۳۹۶
  • آبان ۱۳۹۶
  • مهر ۱۳۹۶
  • شهریور ۱۳۹۶
  • مرداد ۱۳۹۶
  • تیر ۱۳۹۶
  • خرداد ۱۳۹۶
  • اردیبهشت ۱۳۹۶
  • فروردین ۱۳۹۶
  • اسفند ۱۳۹۵
  • بهمن ۱۳۹۵
  • دی ۱۳۹۵
  • آذر ۱۳۹۵
  • آبان ۱۳۹۵
  • مهر ۱۳۹۵
  • شهریور ۱۳۹۵
  • مرداد ۱۳۹۵
  • تیر ۱۳۹۵
  • خرداد ۱۳۹۵
  • اردیبهشت ۱۳۹۵
  • فروردین ۱۳۹۵
  • اسفند ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۴
  • دی ۱۳۹۴
  • آذر ۱۳۹۴
  • آبان ۱۳۹۴
  • مهر ۱۳۹۴
  • شهریور ۱۳۹۴
  • مرداد ۱۳۹۴
  • تیر ۱۳۹۴
  • خرداد ۱۳۹۴
  • اردیبهشت ۱۳۹۴
  • فروردین ۱۳۹۴
  • اسفند ۱۳۹۳
  • بهمن ۱۳۹۳
  • دی ۱۳۹۳
  • آذر ۱۳۹۳
  • آبان ۱۳۹۳
  • مهر ۱۳۹۳
  • شهریور ۱۳۹۳
  • مرداد ۱۳۹۳
  • تیر ۱۳۹۳
  • خرداد ۱۳۹۳
  • اردیبهشت ۱۳۹۳
  • فروردین ۱۳۹۳
  • اسفند ۱۳۹۲
  • بهمن ۱۳۹۲
  • دی ۱۳۹۲
  • آذر ۱۳۹۲
  • آبان ۱۳۹۲
  • مهر ۱۳۹۲
  • شهریور ۱۳۹۲
  • مرداد ۱۳۹۲
  • تیر ۱۳۹۲
  • خرداد ۱۳۹۲
  • اردیبهشت ۱۳۹۲
  • فروردین ۱۳۹۲
  • اسفند ۱۳۹۱
  • بهمن ۱۳۹۱
  • دی ۱۳۹۱
  • آذر ۱۳۹۱
  • آبان ۱۳۹۱
  • مهر ۱۳۹۱
  • شهریور ۱۳۹۱
  • مرداد ۱۳۹۱
  • تیر ۱۳۹۱
  • خرداد ۱۳۹۱
  • اردیبهشت ۱۳۹۱
  • فروردین ۱۳۹۱
  • اسفند ۱۳۹۰
  • بهمن ۱۳۹۰
  • دی ۱۳۹۰
  • آذر ۱۳۹۰
  • آبان ۱۳۹۰
  • مهر ۱۳۹۰
  • شهریور ۱۳۹۰
  • مرداد ۱۳۹۰
  • تیر ۱۳۹۰
  • خرداد ۱۳۹۰
  • اردیبهشت ۱۳۹۰
  • فروردین ۱۳۹۰
  • اسفند ۱۳۸۹
  • بهمن ۱۳۸۹
  • دی ۱۳۸۹
  • آذر ۱۳۸۹
  • آبان ۱۳۸۹
  • مهر ۱۳۸۹
  • شهریور ۱۳۸۹
  • مرداد ۱۳۸۹
  • تیر ۱۳۸۹
  • خرداد ۱۳۸۹
  • اردیبهشت ۱۳۸۹
  • فروردین ۱۳۸۹
  • اسفند ۱۳۸۸
  • بهمن ۱۳۸۸
  • دی ۱۳۸۸
  • آذر ۱۳۸۸
  • آبان ۱۳۸۸
  • مهر ۱۳۸۸
  • شهریور ۱۳۸۸
  • مرداد ۱۳۸۸
  • تیر ۱۳۸۸
  • خرداد ۱۳۸۸
  • اردیبهشت ۱۳۸۸
  • فروردین ۱۳۸۸
  • اسفند ۱۳۸۷
  • بهمن ۱۳۸۷
  • دی ۱۳۸۷
  • آذر ۱۳۸۷
  • آبان ۱۳۸۷
  • مهر ۱۳۸۷
  • شهریور ۱۳۸۷
  • مرداد ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۷
  • خرداد ۱۳۸۷
  • اردیبهشت ۱۳۸۷
  • فروردین ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۵
  • خرداد ۱۳۸۵
  • اردیبهشت ۱۳۸۵
  • فروردین ۱۳۸۵
  • اسفند ۱۳۸۴
  • بهمن ۱۳۸۴
  • دی ۱۳۸۴
  • آذر ۱۳۸۴
  • شهریور ۱۳۸۴
  • چه کسی حضور اجتماعی زنان را نادیده می‌گیرد؟

    چند ماه قبل، محدثه پیرهادی در پستی از وبلاگش درباره‌ی حضور اجتماعی خانم‌ها در جامعه و نگرش آقایان به این حضور و میزان علاقه‌مندی و اجازه‌ی کار و فعالیت دادن به خانم‌ها نوشته بود و از پارادوکسی که “برادران جبهه انقلاب اسلامی” درباره با حضور خانمها در جامعه به آن دچار شده‌اند گفته بود؛ “جمهوری اسلامی و به تعبیر دقیق تر برادرانِ‌جبهه ی انقلاب،‌ باید تکلیف خود را با حضور اجتماعی بانوان مشخص کنند و پارادوکسیکالیته ی این موضوع مهم را برای خود رفع و رجوع کنند. این که از سویی در مواقع خاص و وی‍ژه (مانند انتخابات یا برخی حضور های رسانه ایِ خانم فرهمندی!) بر طبل حضور اجتماعی خانم ها بکوبند یا پزِ حضور خانم ها در تحصیلات تکمیلی را بدهند و از سوی دیگر آنان را از امکانات و فضای رشد و استفاده ی آزادانه از توانایی ها و استعداد هایشان در حوزه هایی که می خواهند و می توانند محروم کنند،‌ پارادوکسی است که باید حل شود.”
    محدثه در قسمت دوم نوشته‌اش به تفاوت کارها و نگاه‌هایی که به فعالیتهای بانوان و آقایان می‌شود پرداخته:
    آنچه امروز تمایز اثرگذاری خواهران و برادران جبهه ی فکری-فرهنگی انقلاب را رقم زده است نه متن کارها و توانمندی های آنان که فرامتنی است که برادران (و گاهی خود ِ خواهران این جبهه ) برای آنان ساخته اند.کارهای کم مایه،‌سست و بعضا اشتباه برادران در حدّ ‌و قواره ی هزینه هایی است برای رشد جوانان جبهه ی انقلاب و در مورد خواهران فاجعه ای است که باید بارها بابت آن عذر خواست. چرا برخی اصرار دارند جبهه ی انقلاب را از نیمی از پتانسیل و استعداد بالقوه اش محروم کنند؟

    به نظر من یکی از مشکلات زنان در حضور اجتماعی‌شان، علاوه بر جدی نگرفتن‌شان! از سوی آقایان، جدی نگرفتن‌شان از سوی خود خانم‌ها و حتی خودشان است، یعنی یک خانم اعتماد به نفس کافی برای انجام کار و مدیریت آن را مخصوصاً در فضایی که نیازمند همکاری و هم‌فکری با آقایان است را ندارد، در فضاها و جلساتِ مختلط بسیاری از خانم‌ها عضو مسکوتِ جلسه یا عضوِ ممتنع و تائیدکننده را دارند و اگر خود دارای رأی و نظر خاص باشند، کمتر موفق به اثبات آن می‌شوند. (اکثریت زنان منظورم بود و زنانی که با اعتماد به نفس کافی به تحلیل و تبیین نظراتشان در هر جمعی می‌پردازند از این قاعده مستثنی هستند، چنانکه کلاً مستثنی هستند)

    نادیده‌گرفتن خانم‌ها بین هم‌جنس‌های خودشان و عدم همکاری با هم برای پیش‌برد هدف‌های مهم، نیز از نظر من یکی از مشکلات این مسیر است. این مشکل را من به شخصه هم در فضای حقیقی و گروه‌های دانشجویی و فرهنگی دیده‌ام و هم در فضای مجازی و سایت‌ها و شبکه‌های مجازی.

    یکی دیگر از کمبودهای خانم‌ها در فعالیت‌های اجتماعی، نداشتن بلندگو و تریبون‌ی برای حرف زدن و ارائه فعالیت‌هایشان است. گروه‌ها و زنان بسیاری هستند که چه در غالب فردی و گروهی در حوزه مسائل خاص زنان مشغول فعالیت هستند و چه در فعالیت‌های مختلف اجتماعی و سیاسی و فرهنگی در کنار مردان مشغول هستند ولی بخاطر نداشتن بلندگویی خاص، فعالیت‌ها و کارهایشان دیده نمی‌شود و حتی نادیده و مورد بی‌مهری قرار می‌گیرد. به نظر من اگر خانم‌ها بتوانند فعالیت‌ها، تولیدات و کارهایی را که انجام می‌دهند از طریق رسانه منتشر کنند، هم فعالیت هایشان بیشتر دیده میشد و مورد بی‌مهری قرار نمی‌گرفت و هم‌چنین خانم‌های دیگر با دیدن، شنیدن یا خواندن اینگونه فعالیت‌ها و آشنایی با این افراد و گروه‌ها به هم‌کاری و هم‌یاری و هم‌فکری با این گروه‌ها می‌پرداختند.

    به نظر من قبل از هرکس و هر حرکتی، خود زنان باید فعالیت‌ها و حضور خودشان و زنان دیگر را جدی بگیرند و با تشخیص اولویت‌ها و دغدغه‌های‌شان به فعالیت در آن زمینه بپردازند.


    نویسنده: سيده فاطمه مطهری - ساعت ۱۲:۰۰ ب.ظ روز ۳۰ خرداد ۱۳۹۱ | دیدگاه (۲۴)

    ۲۴ دیدگاه
    1. لينك‌زن گفت:

      سلام “سیده فاطمه مطهری” عزیز

      این مطلب وبلاگِ شما در قسمت “مطالب برگزیده” سایت لینک‌زن بازنشر داده شد.

      با آرزوی موفقیت

      لینک‌زن

    2. غریبه گفت:

      سلام
      من احساس میکنم با توجه به توتنایی های خانمها و ضرورت حضور در خانه و تربیت فرزندوکلام گهر بار حضرت امیر:المراه ریحانه لیست بقهرمانه
      زن برای ۸ ساعت کار اداری خلق نشده
      تشبیه حضرت امیر خیلی دقیق هست و جای بحث داره

    3. کوثر گفت:

      سلام فاطمه جان؛ عید مبعث رو تبریک می‌گم.

      یه سوال: به نظرت لزوم حضور زن در فعالیت‌های اجتماعی چیه؟ و چرا این حضور اجتماعی نیاز به دیده شدن داره؟ چرا مایلیم زنان بیشتری رو به این فعالیت‌ها وارد کنیم؟
      (می‌دونم که سؤال‌های کلی‌ای هستند، ولی دوست دارم در تکمیل دیدگاهم از نظر شما هم بهره بگیرم)

      • سلام کوثر جان . عید شما هم مبارک
        به نظرم این “حضور اجتماعی” باید تعریف بشه، ممکنه من منظورم از حضور اجتماعی یه چیز باشه، شما چیز دیگه، شخص ثالث یه مفهوم دیگه.
        از نظر من فعالیت‌های گروهی در زمینه های فرهنگی، مذهبی، اجتماعی، سیاسی …. همه میتونه یک نوع حضور اجتماعی باشه. از خانم هایی که تو مسجد جلسه قران میذارن و هر روز با هم قران میخونن و به هم یاد میدن توی این تعریفجا میگیرن تا خانم وزیر! مثلا.
        خانم ها اگه فقط تو خونه بشینن، غیر از اینکه تجربه نشون داده دچار افسردگی میشن، یک زمان خیلی زیادی که اکثراًّ بیکار هستند به بطالت گذرونده میشه. از نظر من خانم‌ها برای نشاط و سلامت روحی‌شان باید فعالیت داشته باشند. حالا یکی تصمیم میگیره بره سرکار، یکی با همسایه ها دور هم جمع میشند و هر روز قران میخونند، اشپزی به هم یاد میدن، فعالیت فرهنگی می‌کنند، گروه های دانشجویی تشکیل میدند و …
        اینکه نیاز به دیده شدن داره را صد در صد معتقد نیستم، یعنی از لحاظِ نشاط روحی و یاد گرفتن مطالب بیشتر و مفید بودن اگه در نظر بگیریم، حتما لازم نیست این فعالیت ها دیده بشه، ولی وقتی جنبه ی عمومی ش بیشتر میشه (در مقابل جنبه شخصی) و اگر فعالیت خانم ها به نوعی بیگاری کشیدن بشه یا “حالا شماها هم باشین” یا خانمها به حساب نیان و به عنوان یک نیروی مناسب و توانمند دیده نشند، باید این نیرو و توانایی را بولد کرد، تا هدر نره

    4. سلام
      در سالهایی که شاغل بودم (چه در محیط دولتی و چه خصوصی و چه تعاونیهای هنری)هرگز این حس جدی گرفته نشدن را حس نکردم، برداشتی که از این فضا داشته ام بیشتر این بوده که :محیط شغلی محیطی جدی و رقابت جویانس که همه تلاش برای بدست آوردن شرایط بهتر و صعود دارند، جنسیت خیلی تاثیر نداشته مهم این بوده که رزومه قوی داشته باشی و در کار دچار اشتباه نشوی وگرنه حتما پس زده می شدی، و بارها شاهد روند اثبات شخصیت بوده ام باز هم مرد و زن چندان مهم نبوده است کارکرد باعث می شده شخصی جدی گرفته شود یا نشود.
      اینکه در جلسات شاهد سکوت افراد هستیم بیشتر به دلیل عدم تجربه کافی آنها بوده تا جنسیت و گرنه مردی که زیاد حرف می زده اما حرف بی تدبیر مورد انتقاد و گاها تمسخر قرار گرفته
      به من سری بزن به همفکریت نیاز دارم

    5. سلام
      من با نظر مینو تا حدودی موافقم زیرا آنچه در محیط کاری ما وجود داره(شرکت مهندسی طراحی وساخت ایستگاههای مترو) سواد،تجربه کاری و دید مهندسی داشتن هست و در عین حال باید بگم در برخی جلسات من دو تیپ آدم رو دیده ام یعنی خانم هایی با ۲۰ سال سابقه که علمشان را به روز نکرده اند و در جلسات حرفی برای گفتن ندارند و خانم هایی که به خوبی از پس مخالفان خود بر می آیند و آنها را متقاعد می کنند و جدی گرفتن خانم ها به علم و تجربه آنها بر می گردد و البته به نظر من خود این مسئله هم نشات گرفته از این است که خانم ها چون کارهای مهم تری مثل وظایف مادری و همسر داری را دارند وقت کافی برای آنکه خود را تا حد زیادی درگیر شغلشان کنند ندارند و به همین دلیل بیشتر مشاهده می شود خانم های شاغل دنبال کاری روتین و بی دغدغه هستند تا هم حس در اجتماع بودنشان ارضا شود و هم بتوانند وظایف مادری و همسری خود را انجام دهند

    6. خودم گفت:

      چشم انتظار

      شبها چشمانم

      میعادگاه اشک می شوند و

      غم همنشین قلبم

      دوباره بغضهای خسته و کهنه

      اسیره گلوی سردم می شوند

      ای کسی که

      در حکایت شب پنهان شده ایی

      به عظمت آبیه دلم

      نظری کن و ببین

      این دل چه عاشقانه می تپد

      فقط در انتظاره

      آمدنه تو………!!!

    7. بحث اعتماد به نفس را شدیدا موافقم. بخشی از این عدم اعتمادبه نفس از نظر من به خود خانم ها و بخش مهم ترش به ساختارهای نظری و غیرنظری جامعه برمی گردد. این نکته که “خانم ها اعتماد به نفس ندارند،‌ مگر این که خلافش ثابت شود” از دید من، نشاندهنده ی این مطلب مهم است که این کمبود یا نبود اعتماد به نفس ، نه یک ویژگی شخصیتی خانم ها، که محصول یک فرایند اجتماعی معیوب است.
      مساله ای که مورد بحث ماست برای من به شدت صبغه ای اجتماعی دارد،‌هر چند به اثر کم کاری ها، جدی نبودن ها و بی عملی های خانم ها بر موضوع قایلم و آنان را بی تاثیر نمی دانم.
      برای من مساله ی “بحران هویت” خانم هایی شبیه خودم و پارادوکس برادران جبهه ی انقلاب در مورد این موضوع مهم تر است. بلاتکلیفی، بدترین اتفاق است. عدم حل بنیادین این بلاتکلیفی و بحران هویت،، برای آینده ی نظام به شدت خطرناک است.اتفاقا این مساله اگر لاینحل باقی بماند، در آینده وظایف مادری و همسری بانوان انقلابی را نیز(که همه بر اهمیت و اولویت داشتنش هم راییم و نمی دانم چرا آقایان احساس می کنند باید به طور مداوم این را گوشزد کنند) به مخاطره خواهد انداخت.
      ممنون که سکوت نکردی و وارد بحث شدی…
      گاهی سکوت، ابتدای مصیبت هاست…!!!

    8. شذرات گفت:

      یا معین من استعانه
      سلام فاطمه جان اعیاد مبارک
      یادداشت خوبی بود. به نظرم جدی نگرفتن خانمها از طرف جنس خودشون موضوع خیلی مهمیه و به نظر حقیر اتفاقا همین مسئله است که باعث شده آقایون اون نگرش مذکور رو داشته باشن.
      من خودم بارها در جاهای مختلفی که بودم دیدم که اگر خانمها زیر نظر یک مسئول خانم (مسئول واسط) هستند و اون خانم هم اتفاقا آگاه و به روزه، باز هم اون عده به یه نحوی زیرآبی میرن برای مرتبط شدن با مسئول آقا. نمی دونم دلیل واقعی این نوع حرکات چیه و چطور باید ریشه یابی بشه اما به نظر می رسه از این دست رفتارها هم روی نوع نگاه مردها درباره کار خانمها به خصوص در موضوعات جدی اجتماعی بی تاثیر نبوده همینه که آدم گاهی از محارمش که فعالیتهای اجتماعی دارن تکه های تلخی در این خصوص دریافت می کنه…
      (البته متاسفانه ضعف اخلاق و عدم رعایت این مهم در بعضی محیطهای مذهبی هم هست که بحث مفصلی رو می طلبه)
      اما انگار خود خانمها خیلی اصراری برای هویت یابی خودشون و پشت هم بودن ندارن.
      به نظرم این مسائل جدا نیاز به آسیب شناسی بین خود خانمها داره؛ این مسائل و باقی مباحث نوظهوری که هر از چندگاهی خودشونو نشون میدن و باعث درجا زدن خانمها میشن.
      دیگه همین دیگه فلن
      ملتمس دعا

    9. آب حیات گفت:

      سلام
      استفاده کردم.ممنون.به نظرم تاثیر تلقیناتی هست که از طرف جامعه و آقایون بهمون القا شده و کم کم خودمون هم باورش کردیم.
      چند مدت پیش بس که بهم فشار اومد از بعضی رفتارها تو گروههای مختلف یادداشتی نوشتم تحت عنوان”جنسیت گرایی”http://abehayat.persianblog.ir/post/241/ خوشحال میشم نظر شما رو هم بدونم
      موفق وموید باشد

    10. هادی گفت:

      سلام
      اعیاد شعبانیه بر شما هم مبارک
      ممنون از لطفتون برای سر زدن به وبلاگم
      من وبلاگم در واقع بازانتشار مطالب از سایت هست اما وبلاگ شما تولیدات جداگانه ای از کار روزانه تون هست و این البته اهمیت وبلاگ شما رو نسبت به وبلاگ بنده نشون میده. انشالله موفق باشین
      انشالله بروزش میکنم
      یاعلی

    11. کلوخ گفت:

      سلام، ممنون که سر زدین.

      یا علی

    12. مه‌بانو گفت:

      قدم‌رنجه فرمودید بانو 🙂

      تو این ماه مبارک؛ منو از دعای خیرت بی‌بهره نذار 🙂

    13. داداشي گفت:

      والا بلا کسی حضور زنان را نادیده نمی گیرد
      تا کی میخوای این پست را عوض نکنی؟
      شاید تا وقتی که همه مردم اعتراف کنند که حضور زنان الزامی است ؟؟؟؟

    14. سلام.
      خوب این مسئله یک چیز چند بعدی است. یک بعدش رو شما گفتید. بعدهای دیگشم فعلا بی خیال! 🙂
      نماز و روزه هایت قبول. التماس دعا.

    15. محمود گفت:

      هر جا می بینی زنی و مردی کنار هم توی محیط کار و کارش شده زنگ تفریح
      انگار اومدن سیزده بدر